Tuesday, 30 September 2014

Talking with Sanat Mahmudova


Photo by  Amin Bavandpour

 رقص محلی به گل وحشی خودرویی می ماند، که حتی در جوامعی که دولت مردان آن نه تنها مشوق رقص نیستند، بلکه آنرا عملی ناشایست و شایسته توبیخ می خوانند، هم شکوفا می شود.  کمتر رقصی گویایی رقص های فولکلوریک یا محلی را در بیان ساختار فرهنگی، عادات و روش های زندگی مردم هر منطقه دارد. گاهی نیز موسیقی و رقص محلی به اسب چموشی می ماند که حتی با لگام زبان و مرزهای جغرافیایی نیز مهار نمی شود. صنعت می گفت با اینکه زبان فارسی را کاملا متوجه نمی شود، جاذبه و جادوی موسیقی و آواز محلی ایران او را دگرگون می کند و اشک را به چشمانش جاری. مادرش که همیشه به رقص علاقه داشته مشوق اصلی او بوده. وی حتی در دورانی که صنعت را حامله بوده نیز می رقصیده و بدین گونه صنعت از قبل از اینکه به جهان وارد شود، از چشمه جوشان هنر توشه برده ... گمانم خیلی سریع رفتم، بهتر است کمی به عقب برگردم و از ابتدای صحبتم با صنعت1 شروع  کنم

برای معرفی بیشتر کمی در مورد خود بگو
در ازبکستان متولد شدم، در خانواده ای هنردوست بدنیا آمده ام و تنها فرزند پدر و مادرم هستم. رقص محلی ازبکستان را در کشورم آموختم. سپس در منچستر تاتر و رقص خواندم

در مورد معنی اسمت هم لطفا توضیح بده
صنعت اسمی ایرانی است به معنی هنر.  این اسمی است که مادرم برای من انتخاب کرده و همیشه می خواسته که من به رقص رو بیاورم

چطور به رقص علاقمند شدی؟
می توانم بگویم که همیشه به رقص علاقه داشته ام و رقص در خون من است. مادرم با وجود علاقه اش به رقص، موفق به دنبال کردن آن به بطور حرفه ای نشد و به حرفه معلمی رو آورد. ولی همیشه مرا تشویق به رقص کرده. در خانواده، پدربزرگم و مادرم مشوقین اصلی من بودند. بخصوص مادرم که همیشه موقعیت آموختن رقص را در اختیار من می گذاشت

به حمایت خانواده اشاره کردی، آیا پدر و مادرت شاهد اجرای تو در اینجا بوده اند؟ 
اینجا نه، ولی رقص مرا در کشور خودمان دیده اند. هنوز بعد از 12 سال هم رقص های قدیمی من را در شوهای تلوزیون ازبکستان نشان می دهند. گاهی نیز با مادرم تماس می گیرند و خواهان رزرو من برای اجرای برنامه می شوند. ما رقصنده های زیادی داریم ولی معمولا هر آرتیستی رقصنده خودش را انتخاب می کند و من از این بابت کاملا خوش شانس بوده ام و همیشه انتخاب شده ام

فرزندان خودت چطور؟ به رقص یا اصولا هنر علاقمندند؟
دخترم که اکنون به حقوق رو آورده به رقص علاقه داشت ولی من موافق نبودم. رقص، حرفه ای بسیار سخت است و سیاست بازی ها خاص خود و پیامدهایی از قبیل جراحت را داراست. پسرم هم به صورت حرفه ای در سطح بین المللی شنا رقابت می کند

حال که اینجا ساکنی، دلت بیشتر برای چه چیز ازبکستان تنگ می شود؟ 
برای هوا، مخصوصا آفتاب، غذا و مردم دلتنگ می شوم

در وب سایت رسمیت1 اشاره کردی که استادان مشهوری داشتی. چه کسی را به عنوان موثرترین استاد خود معرفی می کنی؟
مادرم در درجه اول و گلمیرا2 که او را دوست، استاد و خواهر خود می دانم و هنوز هم با هم در تماس هستیم 

آیا طراحی رقص هایت را خودت به تنهایی انجام می دهی؟
 بله. البته با دوست و استادم گلمیرا مشورت می کنم و نظر او را نیز در مورد حرکات می پرسم

چه کسی طراحی لباس هایت را انجام می دهد؟
طراحی لباس ها محصول مشترک بین خواسته های من و نظر گلمیرا است. انتخاب پارچه  هم در ازبکستان انجام می شود

به رقص های مختلفی از جمله رقص ازبکی، فارسی، ترکی و غیره علاقه داری. فکر می کنی شباهتی بین این رقص ها وجود دارد؟
به نظر من شبیه هم هستند مخصوصا موزیک و معانی اشعار. البته سبک حرکت، تکنیک ها و روایات هر یک خاص منطقه ای خودش است مثلا دررقص فارسی حرکات نرم تر هستند و  با ناز بیشتری انجام می شوند ولی رقص ازبکی سفت و سخت تر است از نظر تکنیکی دشوارتر

از میان رقص هایی که انجام می دهی، رقص مورد علاقه ات کدام است؟
من رقص با روایت ایرانی را خیلی دوست دارم. چون داستان سرایی ایران قدیم از نظر احساسی قابل لمس است و بار معنوی دارد. این گفته من بعضی ها را ناراحت می کند ولی دست خودم نیست که وقتی به برخی از موزیک های کلاسیک ایرانی گوش می کنم، اشک به چشمانم میاید. می توانم موزیک را احساس کنم. توضیحش سخت است ولی انگار موزیک وارد قلبم می شود و من باید احساسم را در قالب حرکات بیان کنم و این اثر موزیک است حتی قبل از اینکه به اشعار گوش بدم

  به معنی اشعار هم در طراحی رقصت توجه می کنی؟
حتما، از ترجمه اشعار استفاده می کنم.  البته برخی اوقات حتی وقتی که کلمات را متوجه نمی شوی تجربه و ریتم معنی آنها را می رساند. زبان ازبک با اینکه از خانواده ی زبان های ترک هست، کلماتی فارسی هم دارد وجود همین کلمات مشابه به درک کلی من از شعر کمک می کند. دوستان ایرانی من، نسرین و امیر، که مثل خانواده من در اینجا هستند، وقتی رقصم را طراحی می کنم بهم می گویند که آیا حرکاتم با معانی شعر هم خونی دارد یا نه. برخی اوقات آنها از من می پرسند که چطور معنی را متوجه شدی؟ ولی خودم هم پاسخ این سوال را نمی دانم 

رقص انفرادی را ترجیح می دهی یا گروهی؟
  در اجرای انفرادی طیف وسیعتری از حرکات را می شود به نمایش گذاشت بدون اینکه نگران شکل گروهی حرکات باشی. در اجرای گروهی باید بر طبق فرمت خاصی حرکات را هدایت و یا دنبال کنی ولی کلا هر دو نوع را دوست دارم

 وقتی برای اجرا آماده می شوی، چند ساعت در هفته تمرین می کنی؟
معمولا هر روز تمرین می کنم. حدود 4 - 3 ساعت در روز

حتی اگر نخواهی برای اجرایی آماده بشی؟
بله. معمولا هر روز ورزش می کنم. این امر مانع از جراحت بدنم در اجراها می شود و بدنم را روی فرم نگه می دارد. کلا کسی که حرفه ای می رقصد مثل یک ورزشکار حرفه ای می ماند و  تا شش ساعت در روز هم نیاز به تمرین دارد. منهم در ابتدا کارم همین بود.  در حال حاضر بطور معمول 4 تا 5 بار در هفته شنا می کنم. رقص فقط حرفه ی من نیست، سرگرمی من هم هست. کلا موزیک زندگی من است. گاهی موزیک را می گذارم و شروع به آشپزی می کنم ولی وقتی موزیک شروع می شود از آشپزی غافل می شوم. چراغ گاز را خاموش می کنم و به رقص می پردازم و بعد از آن به آشپزی برمیگردم. برخی اوقات هم ممکن است که خواب باشم و حرکاتی در خواب بمن الهام بشود. در این صورت بلند می شوم و آنها را ثبت می کنم

 در چندین نقطه از جهان برنامه داشتی. کشور مورد علاقه ات کدام بوده؟
 من به آمریکا، فقفاز، اروپا و آسیا سفر کردم. ژاپن را خیلی دوست داشتم و خاطرات خوشی از آنجا دارم. کشور زیبایی است و مردم آنجا خیلی بهم احترام می گذارند.  ضمنا مالزی را هم دوست داشتم

رقص سنتی ژاپن شبیه رقص های دیگری است که انجام میدهی؟
نه در رقص آنها معمولا حالت چهره ثابت و بدون تغییر باقی می ماند. یکجورایی مثل عروسک. البته رقص آنها هم بسیار پر معنی است ولی به سبک خودشان. در رقص ما بار احساسی بیشتری در صورت نمایان هست 

با فرهنگ های مختلف در تماس هستی. آیا اجراها با گروه های مختلف به یادگیری خودت (نه فقط در رقص، در شیوه زندگی) هم کمک می کند؟  منظورم این است که آیا از آنها چیزی هم یاد می گیری؟ 
کشور من ریشه در فرهنگ های مختلف از قبیل آذری، ارمنی، یهودی، تاجیک و روسی دارد و من همیشه با افراد مختلف در تماس بودم  و هیچ وقت خودم یا هنرم را محدود به صنف و گروه خاصی نکردم و سعی کردم تا افکارم را باز نگه دارم این تنها راهی است که می شودهنر را خلاق و پویا نگه داشت
چند سال قبل برای اولین بار افتخار ملاقات گروه مستان و همای را داشتم و با آنها در تور کالیفرنیا و انگلستان همراه بودم. آنها نه فقط روی صحنه زیبا هستند، بلکه یک تیم متحدند. قبل از اجرا همدیگر را بغل می کردند و یکدیگر را تشویق می کردند از هم تشکر می کردند و کلا خیلی مثبت بودند. از آنها اتحاد و احترام متقابل به یکدیگر و نحوه ارتباطشان قبل و بعد از اجرای برنامه را آموختم

الگوی تو در هنر کیست؟ کسی هست که به رقصش خیلی علاقه داشته باشی و کارهایش را دنبال کنی؟ 
 خلاقیت هنری گلمیرا را خیلی دوست دارم. او رقصنده ای است که هم از لحاظ تکنیکی و هم از نظر عاطفی و احساسات بسیار قوی است. همچنین استاد دیگری بنام دل افروز3 که یکی از بهترین رقصنده های ازبکستان است. البته بازنشسته شده ولی او از اولین استادان من بود و در آکادمی رقص، با انواع رقص های محلی بین المللی آشنا بود و آنها را بخوبی می رقصید

در رقص ایرانی آیا موزیک خاصی هست که رقصیدن با آن  برایت راحت تر یا دوست داشتنی تر باشد؟
آهنگ های مستان و همای را خیلی دوست دارم و همینطور شجریان، کلا به موزیک هایی که برای اشعار عارفانه ی عمر خیام نوشته می شود خیلی علاقه دارم. اولین آشناییم با آهنگ های فارسی با "دوزخیان" از گروه مستان و همای بود. این روایت اشک مرا درآورد و وادارم کرد تا برایش رقصی طراحی کنم. دوستانم می گفتند که آهنگ خیلی سختی را برای رقص انتخاب کردی. ولی من می دانستم که با این موزیک خواهم رقصید. چون آنرا حس می کردم

پس رقص ایرانی را با گروه همای آغاز کردی؟
درسته. فکر می کنم همای چیزی در صدایش دارد که قلب شنونده را لمس می کند. همچنین ترکیب سازهایی که این گروه می نوازند هم خاص خودشان است

در حال حاضر در انگلستان زندگی می کنی دشوارترین سدی که  برای موفقیت در کارت خارج از میهن باید پشت سر می گذاشتی چی بوده؟
من قبلا عربی می رقصیدم. اوائل اگر می گفتم که من رقصنده ی ازبک هستم، کسی متوجه نمی شد که منظورم چیست. ولی رقص عربی شناخته شده بود. رقص عربی، رقص زیبایی هست ولی من می خواستم سبک خودم برقصم. حتی وقتی که در دانشگاه درس می خواندم مرتب باید اصرار می کردم تا شیوه رقص مرا هم ببینند. مشکل بود و نزدیک بود که دست بکشم. بهرحال با کمک دوستانی مثل جووان4 (که عربی می رقصد و مرا به عنوان رقصنده ازبک، فارسی و آذری شناساند) و کسانی که علاقمند به فرهنگ بودند رقص من به نمایش گذاشته و شناخته شد

فکر می کنی که در حال حاضر برای دیگران راحت تر است که این راه را دنبال کنند؟
 احتمالا همینطوره. فکر می کنم راه را هموارتر کردم الان تعداد زیادی با این رقص ها آشنا هستند. در لندن، منچستر، لیدز و اروپا بارها این رقص ها را اجرا کردم و اکنون خیلی ها با این رقص ها آشنا هستند. از این بابت احساس مباهات می کنم 

در خلوت خودت و وقتی که به قصد تمرین برای اجرا آهنگ گوش نمی کنی به چه نوع آهنگی  گوش می کنی؟
باز هم همان نوع: ترکی، آذربایجانی، ازبک و فارسی. خوشحالم که نوع آوری با اجراهای زیبا و پرمعنی در این زمینه قطع نمی شود

خیلی از رقص هایی که اجرا می کنی ریشه در صوفیگری داره. آیا با ایده و فلسفه ی تصوف هم آشنا هستی یا اینکه برای تو این فقط حکم یک موسیقی برای رقص را دارد؟
تصوف بخشی جدایی ناپذیر از فرهنگ ما است. من ممکن است با جزئیات و مراسم آن خیلی آشنا نباشم ولی از معنای آن آگاه هستم. با این حال همیشه در این مبحث جای یادگیری و اکتشاف وجود دارد

با اشعار مولانا چطور؟ با آنها آشنا هستی؟
بله، در کشور ما در ادبیات اشعار مولانا، علی شیر نوایی، حمزه حکیم زاده، عمر خیام، نادره بیگم و خیلی از بزرگان دیگر تدریس می شوند. ما همیشه به تاتر می رفتیم و کتاب هایی هم از این بزرگان با اشعاری عارفامه و غنی داشتیم. البته طول کشید تا معنی واقعی اشعار آنها را درک کنم

مربی رقص هم هستی. چه مدتی به این کار مشغول بودی؟
سال گذشته شروع به تدریس کردم و خیلی هم به آموزش رقص علاقمندم

پس مدت زیادی نیست که تدریس را آغاز کردی؟
قبلا خصوصی تدریس می کردم ولی چون برای کنسرت ها مرتب به سفر می رفتم فرصت تعلیم رقص به صورت منظم را نداشتم. خیلی ها از من می خواستند که بهشان رقص بیاموزم و اکنون این فرصت دست داده. از ماه اکتبر به بعد آموزش رقص فارسی هم خواهم داشت 

هنرجویان برای ورزش یا برای یادگیری رقص پیش شما میایند؟
هم برای تمرین هم رقص و هم برای اینکه خوشحال باشند

در چه سطحی و از چه سنی هنرجو می پذیری؟
 برای تمام سطوح و سن وسال. بشرط اینکه آنها از رقص لذت ببرند، برای من فرقی نمی کند. اوائل به رقصنده های حرفه ای آموزش می دادم. ولی آموزش در سطوح پایین تر فرق دارد. هر حرکتی باید به چند حرکت کوچکتر شکسته شود و جداگانه نشان داده شود. باید عشق و شور این کار را داشته باشی

تصور می کنم که آموزش به مبتدیان رضایت بخش باشد چون کسی که شاید خیلی رقص بلد نبوده، با رقص آشنا می شود؟
 بله اول من خودم خیلی مطمئن نبودم ولی اظهار نظرهنرجویانم مثبت بوده و از من خواسته اند که به این کار ادامه بدهم  
  
در پایان از اینکه وقتت را بمن دادی ممنونم. اگر چیز دیگری هست که دوست داری اضافه کنی، می توانی
من می خواهم از این موقعیت استفاده کنم و یادآوری کنم که این رقص و فرهنگ ماست. اهمیت و زیبایی آن را باید به کسانی که اینجا هستند و به بچه هایمان نشان بدهیم


1- Sanat Mahmudova Sanat Mahmudova
2- Golmira Shirinova
3- Delafrooz Jabbarova
4- Joanne Town

++++++
Would you like to start by telling us a bit about yourself?
I was born in Uzbekistan. I am the only child of my parents (an art-loving family). I studied traditional Uzbek dance back home and continued my studies here in Salford with Physical Theatre and Dance.

What is the meaning of your name, San'at?

It is a Persian name meaning art. My mother chose this name as she always wanted me to be a dancer.

What made you interested in dance?
I have always been interested in dancing. My mother loved to become a dancer herself. Although she ended up being a teacher, she always loved dancing. She was even dancing when she was pregnant with me. My family, grandfather and specially my mother have always encouraged me to dance and supported me. My mother gave me a lot of opportunities for dancing.

You mentioned family support. Have your parents seen any of your performances here?
Not here, but back home they have. Even after 12 years the T.V. back home still shows some of my old dances. And sometimes artists contact my mother and try to book me for a performance through her. We have a lot of dancers; dancing is in our culture. I would say every little girl wants to be a dancer, but back home the artists choose their own dancers and I have been very lucky because people chose me and wanted to work with me.

Are your own children interested in dance or other Arts?
My daughter wanted to be a dancer, but I opposed to her decision as it is a very demanding industry with many professional implications such as injuries and showbiz politics. She is doing law at college. My little son is a professional swimmer and performs for his club on international level.

Now that you live in England what is it about your country that you miss, if anything at all?
I particularly miss the weather, the sun shine, I also miss the food and the people.

On your own website1 you refer to renowned teachers, who would you say has been your most influential teacher?
My mother in the first place and Golmira Shirinova who is my teacher, friend and sister and we still keep in contact.

Do you do your own choreography yourself?
Yes, I tend to show them to Golmira as well and have her opinion, too. She gives me feed back.

Who designs your costumes?
We design the costumes together. I talk about it to Golmira and she gets them made for me, the material come from Uzbekistan.

You dance Uzbek, Persian, Turkish, Azeri, etc, what similarities, if any, do you see between these dances?
They are very similar, specially the music, poems and meanings. I would say they have technical and narrative differences, specific to any given region. They all have different movements. For example the movements in Persian dance are soft and they are done with naz (elegance), Uzbek is more strict and technically demanding.

Do you have a favourite?
My favourite is the dance with Persian narrative because the story telling of ancient Persia is so sensual and touching as well as spiritual. Some people get upset by me saying that but I cannot help it. Sometimes when I listen to some of the Persian classic music tears come down my face. It's hard to explain, but the music goes to my heart, I then have to transform the feeling into the movements and this is the effect of the music even before I listen to the lyrics.

Do you also pay attention to the meaning of the lyrics?
Of course, I sometimes use translation, but sometimes even when you don't understand all the meanings the rhyme and experience tells you the story. Besides, Uzbek, despite being a Turk family language, has a lot of Farsi vocabulary. This helps me to have a general grasp of beautiful poems and lyrics.
I have Iranian friends, Nasrin and Amir. They are like my family here in the UK. For my Persian choreography I ask for their opinion. They tell me if the dance reflects the meaning of the lyrics. Sometimes, they ask me how I knew the meanings, I just don't know that myself.

Do you prefer solo or group performance?
They both have different dynamics. I would say solo performance allows wider range of movement vocabulary that does not depend on regimental formation of ensemble. In a group performance you have to conform to a rigid format; follow or lead the group. But both solo and group dances are very enjoyable.

When getting ready for a performance how often do you practice?
I practice every day for at least 3 to 4 hours.

Even if you are not getting ready for a performance?
Yes, I tend to exercise regularly. It prevents my body from getting injuries and keeps me in good shape. Professional dance requires the same level of dedication as professional athletes. At the height of the form dancers and athletes train up to 6 hours a day. That’s what I used to do for many years.
I go swimming 4 to 5 times a week to keep myself fit. Dance is not just my job. It's a hobby of mine, it's my life. Sometimes I put music on and start cooking. When the music starts I forget about cooking and turn the gas cooker off to dance and only afterwards I come back to cooking. Or sometimes I might be asleep and some movements come to me, like inspiration. I get up create the movements and then go back to sleep.

You have performed in different places. Where do you say has been most memorable? And why?
Yes I have travelled to America, Europe, Caucasia and Central Asia. I really loved Japan and I have many happy memories from there. It's a beautiful place and people respect each other. I also like Malaysia.

Would you say the traditional Japanese dance is like other classic dances that you do?
No, they have no facial expression, and in their dance the face stays motionless, like a doll. Of course, it's still beautiful and is very meaningful in their own way, but our dance is more emotional.

You have been in touch with different cultures, do you think these contacts have taught you anything, not just in terms of movement and dance, but in the way of life. Do you learn from them?
Being from a multicultural background that includes Azeri, Armenian, Russian, Jewish, Tajik and many more communities in my country, I am used to being in touch with the whole variety of people. I never limit myself to a certain type of Art. I always keep my mind open. That is the only way to be creative and fluent in your art.
A few years back, I had the honour of meeting with Mastan and Homay. We collaborated in their shows in California and UK. They are beautiful human beings, not just on the stage. I learned a lot from their unity and mutual respect and support before and after the show. They hug and thank each other, encourage one another and are positive all around.

Who is your role model? Whose work do you follow?
Back home Golmira Shirinova's creative works are special to me. She is strong technically and emotionally.  I also follow Delafrooz Jabbarova's dance who is one of the best Uzbek dancers, she is retired now, but was my first Ostad (teacher). She used to dance all the international folk dances in our dance academy.

In Persian is there a particular type of music that you like to dance to?
I really like Homay and Mastan as well as Shajareyan. In general I like music written for Omar Khayam's mystical poetry. One of the first Persian musical narratives that I used was that of Mastan’s group - Dozakhiyan. It made me cry and I choreographed a dance for it. I was told that I have chosen a very difficult song to dance to. But I said that I will dance to this music because I can feel it. 

So you started Persian dancing with Homay and Mastan music?
Yes, I think Homay has something special in his voice that touches your heart and they use unique mix of instruments as well.

You live and work in UK now, what was the hardest barrier that you had to overcome for performing outside your country?

I used to do Arabic dance. If I was telling others that I'm an Uzbek dancer, they weren't sure what it meant.
Arabic is a beautiful dance, but I wanted to do my own dance. Even at university I had to persist so others see my dance. It was difficult but I never gave up. Eventually, with the help of my friends such as Joanne Town (who does Belly dancing and introduced me as an Uzbek, Persian and Azeri dancer) and many other people with interest in culture and personal development, my dance was seen, understood and interest and taste for it developed.

Do you think it's now easier for others to follow your footsteps?  

Probably, yes. I feel that I have done the hardest work by paving the ground for others to follow. I have performed many times in London, Manchester, and Europe. A lot of people are now familiar with these types of dances. I am proud of that.

In your own time when you don't want to perform to what type of music do you listen to?
Much the same, Turkish, Persian, Azeri, Uzbek. Thankfully, people never stop creating new, beautiful and meaningful art.

Some of your dances are rooted in Sufism. Are you familiar with its philosophy or is it just a dance to you?
Sufism is an integral part of our culture. While I may not be familiar with ritualistic detail, I am well aware of its meaning. This is not to say that Sufism is exhaustive. There is always a lot to learn and explore.

What about Molana? Are you familiar with his poetry?
In our schools in literature we studied Molana, Alisher Navayi (who created Uzbek language), Hamzeh Hakimzadeh, Omar Khayam, Nadereh Begum and many other poets. We used to go to theatre and read books. Their language is very rich and mystic. It took some time to get the meaning of it.

You are also a dance teacher. How long have you been teaching?
I started teaching last year and quite enjoy the company of my students.

So you have not been teaching for long?
I did teach privately before, but my travelling and tours didn't give me a chance to teach regularly. Many people asked me to teach so I decided to try it. From October, I will start teaching Persian dance as well.

Do your students want to learn to dance or dancing as a form of exercise?
Some for dance, some for keeping fit and some to be happy. 

What age group or level do you prefer to teach?
I don't mind as long as they enjoy it. I used to teach professionals back home. But teaching beginners is different. You have to break every movement into parts and show it separately. You have to be very passionate.

I guess teaching beginners has its own rewards as you help someone who doesn't know how to dance to experience it.
Yes, at the beginning I wasn't sure about it myself, but I received a lot of feedback and my students were positive and asked me to carry on.

I'd like to thank you and finish with giving you the opportunity to have your say.
I just want to use this opportunity and remind people that this is part of our culture, it's not just the dance, and we have to show its beauty and importance to other cultures and our children.

 © All rights reserved

Monday, 29 September 2014

شاهنامه خوانی در منچستر - 44

بعد از اینکه کی کاووس از آسمان به زمین افتاد، پهلوانان به جستجوی او رفته و او را یافتند و مجدد به تخت نشاندند، ولی بعد از اینکه ماجراجویی وی را نکوهش کردند. کی کاووس هم اندرز آنان را پذیرفت و از شیوه خود پشیمان شد. جالب اینجاست که پهلوانان و سران لشکر می توانستند از کی کاووس آزادانه خرده بگیرند

خبر یافت زو رستم و گیو و طوس
برفتند با لشکری گشن و کوس
به رستم چنین گفت گودرز پیر
که تا کرد مادر مرا سیر شیر
همی بینم اندر جهان تاج و تخت
کیان و بزرگان بیدار بخت
چو کاووس نشنیدم اندر جهان
ندیدم کس از کهتران و مهان
خرد نیست او را نه دانش نه رای
نه هوشش بجایست و نه دل بجای
رسیدند پس پهلوانان بدوی
نکوهش گر و تیز و پرخاشجوی
بدو گفت گودرز بیمارستان
ترا جای زیباتر از شارستان
به دشمن دهی هر زمان جای خویش
نگویی به کس بیهده رای خویش
سه بارت چنین رنج و سختی فتاد
سرت ز آزمایش نگشت اوستاد
+++
به جنگ زمین سر به سر تاختی
کنون باسمان نیز پرداختی
پس از تو بدین داستانی کنند
که شاهی برآمد به چرخ بلند
که تا ماه و خورشید را بنگرد
ستاره یکایک همی بشمرد
همان کن که بیدار شاهان کنند
ستاینده و نیک خواهان کنند
جز از بندگی پیش یزدان مجوی
مزن دست در نیک و بد جز بدوی
+++
چنین داد پاسخ که از راستی
نیاید به کار اندرون کاستی
همی داد گفتی و بیداد نیست
ز نام تو جان من آزاد نیست

از اینجا به بعد تمرکز داستان روی رستم است که با هفت تن از پهلوانان برای شکار و بزم جشنی در نوند راه می اندازند. تا اینکه گیو می گوید که اگر همین جور که شکار می کنیم رد افراسیاب را بگیریم او را هم بچنگ میاوریم (در مورد معنی این قسمت مطمئن نیستم و باید چک کنم). رستم و دیگر پهلوانان هم قبول می کنند. اینگونه لشکر ایران به توران میرود 

به جایی کجا نام او بد نوند
بدو اندرون کاخهای بلند
کجا آذر تیز برزین کنون
بدانجا فروزد همی رهنمون
بزرگان ایران بدان بزمگاه
شدند انجمن نامور یک سپاه
چو طوس و چو گودرز کشوادگان
چو بهرام و چون گیو آزادگان
چو گرگین و چون زنگه ی شاوران
چو گستهم و خراد جنگ آوران
چو برزین گردنکش تیغ زن
گرازه کجا بد سر انجمن
ابا هر یک از مهتران مرد چند
یکی لشکری نامدار ارجمند
+++
به مستی چنین گفت یک روز گیو
به رستم که ای نامبردار نیو
گر ایدون که رای شکار آیدت
چو یوز دونده به کار آیدت
به نخچیرگاه رد افراسیاب
بپوشیم تابان رخ آفتاب
ز گرد سواران و از یوز و باز
بگیریم آرام روز دراز
به گور تگاور کمند افگنیم
به شمشیر بر شیر بند افگنیم
بدان دشت توران شکاری کنیم
که اندر جهان یادگاری کنیم

بعد از هشت روز شکار در توران رستم می گوید که حتما تا الان خبر ورود ما به افراسیاب رسیده و با لشکری سوی ما خواهد شتافت. برای همین هم برای دیدبانی کسی را فرستاد تا هر زمان که لشکر افراسیاب را دید خبر دهد

که از ما به افراسیاب این زمان
همانا رسید آگهی بی گمان
یکی چاره سازد بیاید بجنگ
کند دشت نخچیر بر یوز تنگ
بباید طلایه به ره بر یکی
که چون آگهی یابد او اندکی
بیاید دهد آگهی از سپاه
نباید که گیرد بداندیش راه
گرازه به زه بر نهاده کمان
بیامد بران کار بسته میان

افراسیاب که خبر آمدن لشکر ایرانیان را شنید سی هزار از مردان جنگی خودش را بسیج کرد تا پهلوانان کی کاووس را بچنگ آورده و او را از پای بیندازند. وقتی که لشکر از دور دیده شد، گرازه که وظیفه دیدبانی را داشت به نزد رستم آمد و خبر داد که سپاه در راه است و سپاه بسیاری همراه افراسیاب است. رستم ترس بدل راه نداد و خود را پیروز میدان اعلام کرد است

که ما را بباید کنون ساختن
بناگاه بردن یکی تاختن
گراین هفت یل را بچنگ آوریم
جهان پیش کاووس تنگ آوریم
بکردار نخچیر باید شدن
بناگاه لشکر برایشان زدن
+++
گرازه چو گرد سپه را بدید
بیامد سپه را همه بنگرید
بدید آنک شد روی گیتی سیاه
درفش سپهدار توران سپاه
ازانجا چو باد دمان گشت باز
تو گفتی به زخم اندر آمد گراز
+++
که ما را بدین جام می جای نیست
به می با تو ابلیس را پای نیست
می و گرز یک زخم و میدان جنگ
جز از تو کسی را نیامد به چنگ

جنگ درمی گیرد و افراسیاب پیران را برای دست و پنجه نرم کردن بجلو می فرستد ولی او راه بجایی نمی برد. افراسیاب از پایان کار بیمناک شده و الکوس را می فرستد. الکوس هم زواره را با رستم اشتباه می گیرد و بجنگ با او برمی خیزد. او را از زین پایین می اندازد ولی قبل از آنکه بتواند سرش را از تن جدا کند رستم به یاری زواره می رود و الکوس را از پای درمیاورد. جنگ بالا می گیرد، ایرانیان سپاه توران را از پای در میاوردند. افراسیاب هم می گریزد

ز رستم بترسید افراسیاب
نکرد ایچ بر کینه جستن شتاب
پس لشکر اندر همی راند گرم
گوان را ز لشکر همی خواند نرم
ز توران فراوان سران کشته شد
سر بخت گردنکشان گشته شد
ز پیران بپرسید افراسیاب
که این دشت رزم ست گر جای خواب
که در رزم جستن دلیران بدیم
سگالش گرفتیم و شیران بدیم
کنون دشت روباه بینم همی
ز رزم آز کوتاه بینم همی
ز مردان توران خنیده تویی
جهان جوی و هم رزمدیده تویی
سنان را به تندی یکی برگرای
برو زود زیشان بپرداز جای
چو پیروزگر باشی ایران تراست
تن پیل و چنگال شیران تراست
+++
نگه کرد افراسیاب از کران
چنین گفت با نامور مهتران
که گر تا شب این جنگ هم زین نشان
میان دلیران و گردنکشان
بماند نماند سواری به جای
+++
زواره پدیدار بد جنگجوی
بدو تیز الکوس بنهاد روی
گمانی چنان برد کو رست مست
بدانست کز تخم هی نیر مست
+++
به زین اندر از زخم بی توش گشت
ز اسپ اندر افتاد و بیهوش گشت
فرود آمد الکوس تنگ از برش
همی خواست از تن بریدن سرش
چو رستم برادر بران گونه دید
به کردار آتش سوی او دوید
به الکوس بر زد یکی بانگ تند
کجا دست شد سست و شمشیر کند
چو الکوس آوای رستم شنید
دلش گفتی از پوست آمد پدید
به زین اندر آمد به کردار باد
ز مردی بدل در نیامدش یاد
بدو گفت رستم که چنگال شیر
نپیموده ای زان شدستی دلیر
+++
تهمتن یکی نیزه زد بر برش
به خون جگر غرقه شد مغفرش
به نیزه همیدون ز زین برگرفت
دو لشکر بمانده بدو در شگفت
زدش بر زمین همچو یک لخت کوه
پر از بیم شد جان توران گروه
+++
نوشتند نامه به کاووس شاه
ز ترکان وز دشت نخچیرگاه
وزان کز دلیران نشد کشته کس
زواره ز اسپ اندر افتاد و بس
بران دشت فرخنده بر پهلوان
دو هفته همی بود روشن روان
سیم را به درگاه شاه آمدند
به دیدار فرخ کلاه آمدند
چنین است رسم سرای سپنج
یکی زو تن آسان و دیگر به رنج
برین و بران روز هم بگذرد
خردمند مردم چرا غم خورد

لغاتی که آموختم
برهمن = پیشوای کیش برهمایی، به کنایه از بت پرستی هم آمده 
تشویر = شرمساری، شرمندگی
کفت = کتق، شانه
بشکرد = از شکردن به معنای شکستن

ابیاتی که خیلی دوست داشتم
ز بدها نبایدت پرهیز کرد
که پیش آیدت روز ننگ و نبرد
زمانه چو آمد بتنگی فراز
هم از تو نگردد به پرهیز باز

چو همره کنی جنگ را با خرد
دلیرت ز جنگ آوران نشمرد
خرد را و دین را رهی دیگرست
سخنهای نیکو به بند اندرست


قسمت های پیشین

رستم و سهراب ص  274
© All rights reserved

Saturday, 27 September 2014

مشهد گردی - موزه مردم شناسی رباط ویرانی

Not having a car in Mashhad meant the places that we could easily visit would be limited, this was my first thought. This constraint took us to local sites and museums, despite what I expected there were so much to see and all within a short travelling distance! One of these places was Veirani Anthropology Museum. The most important factor making the visit special was the building itself: a caravanserai made over five centuries ago. This museum is in Veirani 19,Veirani, Mashhad, Iran.

خراسان گردی – موزه مردم شناسی رباط ویرانی


از مجموعه ی سفرنامه های شهیره

 عدو شود سبب خیر  گر  خدا خواهد عین جریانی بود که بی ماشینی در مشهد برای ما ایجاد کرد. اول فکر کردم راه به هیچ جای تازه ای نخواهیم برد، ولی با کمی جستجو دیدم  یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم ! راه دوری نرفتیم ولی چندان نیازی هم نبود چون در نزدیکی های خانه دیدنی ها فراوان بود. یکی از این محل های دیدنی که برخلاف نزدیکی آن تابحال موفق به دیدنش نشده بودم موزه مردم شناسی واقع در رباط ویرانی (ویرانی 19) بود
 این موزه در ساختمان رباط بازسازی شده مربوط به 500 سال پیش (دوره تیموری - صفوی) واقع شده است. در میان نمادهایی از مشاغل گوناگون بنای موزه دیدنی تر از اقلام به نمایش گذاشته شده، خودنمایی می کند

قالی بافی

نخ ریسی و لحاف دوزی

کفاشی

مسگری

حصیربافی

آهنگری

مسگری

کفاشی

(هرکاره تراشی. (هرکاره = ظروف سنگی که در مقابل گرما و آتش مقاوم است

سنگ تراشی

عطاری

قالی و گلیم بافی

سنگ تراشی

نورگیر سقف

نمای داخل موزه

نمای بیرونی موزه

رباط ویرانی


دیگر سفرنامه های شهیره
موزه ویکتوریا و آلبرت لندن
آنالیا، ترکیه
یخچال قدیمی، خراسان
قصر خورشید خراسان

© All rights reserved

graffiti, Iranian style


Mashhad, Iran
همیشه دلم می خواست از ماشین پیاده شوم و از نزدیک از این گرافیتی عکس بگیرم

© All rights reserved

همراهم باش


Manchester, UK

با یک فنجان چای در منچستر

© All rights reserved

Thursday, 25 September 2014

آماده شدن برای معرفی کتاب

 برای سومین بار به سالن تاتر زنگ زدم، خانمی که هر سه بار تلفن را جواب داده بود، اینبار نفس عمیقی کشید و گفت خب رسیدید و می توانید ماشین را پارک کنید، سالن داخل پاساژ دست راست است. از ماشین پیاده شدم و فاصله بین ماشین و پاساژ را به سرعت طی کردم. با یک دست چتر را بالای سرم نگه داشته بودم و در دست دیگر لباس ها، کسیه نایلون کفشهایم و کیفم. وفتی وارد تاتر شدم از کوچکی سالن تاتر تعجب کردم. تا بحال سالن تاتری به آن کوچکی ندیده بودم. سی و پنج صندلی در هفت ردیف ظرفیت سالن را تشکیل می داد. باری کوچک هم در ورودی سالن قرار داشت. دیوارها تماما از تابلوهای مختلف پوشیده شده بود. حدود هفت هشت نفر در رفت و آمد بودند و سه عکاس هم مشغول عکاسی از یکی دو نفر بالای سن بودند. دیدن چهره پیت در میان افراد غریبه اطرافم، بهترین منظره بود و لبخند روی لبم آورد. بعدا افشان را هم در میان جمع دیدم. به اتاق کوچکی در پشت سن راهنمایی شدم و قرار شد که آماده شوم و برای گرفتن عکس به  قسمت جلوی صحنه بیایم. برخلاف معمول که پشت لنز هستم، این اولین تجربه مدل شدنم جلوی لنز دوربین بود (البته اگر عکاس مجلس عروسیم را به حساب نیاورم). عکاسی که از من عکس می گرفت، خانمی خوش اخلاق بود که خیلی آرام و با لبخند صحنه عکاسی و ژست های مرا کارگردانی می کرد، در عین حال که کمی هم مرا آزاد می گذاشت تا خودم حالت مناسبی را انتخاب کنم. بعد از مدتی ازم خواست تا لباسم را عوض کرده و برای سری دوم عکاسی اماده شوم. به اتاق پشت سن رفتم ولی چون اتاق چفت و بستی نداشت خودم را بین دیوار و ریل لباس ها دولا و سه لا جا دادم و سریع لباسم را عوض کردم. با اینکه چهار دست لباس و سه جفت کفش همراهم بود به یک بار تغییر لباس بسنده کردم. تق و تق لنز دوباره از سر گرفته شد، اینبار کمی خودمانی تر شده بودیم و پیرامون داستان کتاب هم با خانم عکاس صحبت کردم. چندتا ازعکس هایی را که گرفته بود نشانم داد و نظرم را پرسید. قبل از ترک سالن، قهوه ای خریدم، همانجا روی صندلی های نارنجی سالن تاتر نشستم و به رویای شیرین به واقعیت پیوسته مراسم معرفی کتابم که در راه بود فکر کردم

© All rights reserved

دوچرخه سوار



 فیلم وجده (عربستان)  مرا به یاد دوران دبیرستان خود و وحشت آن روزها انداخت
نمی دانم الان مدیر دبیرستان ما خانم "ن" کجاست و چکار می کند، ولی در مقایسه با مدیر مدرسه دخترانه در فیلم وجده با خودم گفتم باز هم صد رحمت به مدارس دخترانه ی عربستان

کاش خانم "ن" هم این فیلم را ببیند

Wednesday, 24 September 2014

photo shoot for promoting Bazgasht

Yesterday was the first day of the autumn 2014, although it was officially start of the fall, it raised my spirit, thanks to everyone in commonword particularly Pete and Ash for their support.

Thanks guys for accepting me as a member of the group and for putting writing before the language used.

© All rights reserved

"این قافله عمر ..."


دیروز اول مهر ماه بود و برای خیلی از خانواده ها اولین روز مدرسه رفتن عزیزانشان، نشانه ای که این کوچولوها، دارند کم کم بزرگ می شوند. ولی مسئله اینجاست که بچه ها کم کم بزرگ نمی شوند و مراحلی از زندگیشان چنان سریع می گذرد که باورش بخصوص برای اطرافیان آنها مشکل است.  گاهی سرعت زندگی در عین نسبی بودن رابطه ای مستقیم با آسان و سخت بودنش ندارد. بزرگ شدن بچه ها هم پدیده ای از این مقوله است: دورانی است که شاید سخت بگذرد ولی قطعا زود می گذرد. فرصتی هم برای لذت بردن از این زمان اختصاص دهیم
 گاهی فراموش می کنیم که چقدر برخی از فرصتها کوتاه هستند. کاش حواسمان باشد و تک تک ثانیه های اوج زندگیمان را زندگی کنیم. می خواهم بگویم که تا توانی بهانه ای برای بودن بتراش وگرنه بهانه داشتن برای مشغولیت و دوری هنر نباشد
    
© All rights reserved

Monday, 22 September 2014

و سرانجام ... "می" نامه

تا قلم ت بر سجاده ی کاغذ سجده می کند
نفس گره خورده ام در سینه راه می جوید 
و زندگی در شریان های خشکم جریان می یابد
 دانه های تسبیح خاطراتمان را راحت تر می گردانم
ذکرت، با توبه یا بی ندامت، مرا به تو می رساند

© All rights reserved

شاهنامه خوانی در منچستر - 43

کاووس شاه که به دست رستم آزاد شده بود نامه ای به افراسیاب می نویسد و او را از طمع و ادامه تعرض به ایران برحزر می دارد. افراسیاب چنین پاسخ می دهد که تو اگر شایسته و لایق ایران بودی با وجود داشتن پادشاهی ایران، به مازندران حمله نمی کردی. جالب اینجاست که افراسیاب هم ایران را ملک خود می داند، چون او هم از نژاد فریدون است. توانایی فردوسی در نگرش به تضادها از دیدهای مختلف در این قسمت به خوبی آشکار است

که ایران بپرداز و بیشی مجوی
سر ما شد از تو پر از گفت وگوی
ترا شهر توران بسندست خود
به خیره همی دست یازی ببد
فزونی مجوی ار شدی بی نیاز
که درد آردت پیش رنج دراز
ترا کهتری کار بستن نکوست
نگه داشتن بر تن خویش پوست
ندانی که ایران نشست م نست
جهان سر به سر زیر دست م نست
+++
فرستاد پاسخش کاین گفت وگوی
نزیبد جز از مردم زشت خوی
ترا گر سزا بودی ایران بدان
نیازت نبودی به مازندران
چنین گفت کایران دو رویه مراست
بباید شنیدن سخنهای راست
که پور فریدون نیای م نست
همه شهر ایران سرای م نست
و دیگر به بازوی شمشیرزن
تهی کردم از تازیان انجمن
به شمشیر بستانم از کوه تیغ
عقاب اندر آرم ز تاریک میغ
کنون آمدم جنگ را ساخته
درفش درفشان برافراخته

بین افراسیاب و کی کاووس جنگ در می گیرد. در این جنگ برتری با لشکر کاووس شاه است. افراسیاب می کوشد تا سپاه را تهییج کرده و برای سر رستم جایزه ای هم می گذارد ولی نهایتا پیروزی عایدش نمی شود و به توران عقب نشینی می کند

چو بشنید کاووس گفتار اوی
بیاراست لشکر به پیکار اوی
ز بربر بیامد سوی سوریان
یکی لشکری بی کران و میان
به جنگش بیاراست افراسیاب
به گردون همی خاک برزد ز آب
+++
سر بخت گردان افراسیاب
بران رزم گاه اندر آمد بخواب
دو بهره ز توران سپه کشته شد
سرسرکشان پاک برگشته شد
سپهدار چون کار زان گونه دید
بی آتش بجوشید همچون نبید
به آواز گفت ای دلیران من
گزیده یلان نره شیران من
شما را ز بهر چنین روزگار
همی پرورانیدم اندر کنار
بکوشید و هم پشت جنگ آورید
جهان را به کاووس تنگ آورید
یلان را به ژوپین و خنجر زنید
دلیرانشان سر به سر بفگنید
+++
هرآنکس که او را به روز نبرد
ز زین پلنگ اندر آرد به گرد
دهم دختر خویش و شاهی ورا
برآرم سر از برج ماهی ور
+++
بشد تیز با لشکر سوریان
بدان سود جستن سرآمد زیان
چو روشن زمانه بران گونه دید
ازانجا سوی شهر توران کشید
دلش خسته و کشته لشکر دو بهر
همی نوش جست از جهان یافت زهر

کی کاووس مجددا به پادشاهی می نشیند و رستم به عنوان جهان پهلوان خوانده می شود. کی کاووس برای خود کاخی در البرز می سازد و در ناز و نعمت زندگی می کند. به دیوان بسیار روزگار سخت می گذرد و ابلیسی در لباس دیوان ظاهر می شود و می گوید از میان ما دیوان باید کسی بپاخیزد و کی کاووس را بخاک بنشاند

بیامد سوی پارس کاووس کی
جهانی به شادی نوافگند پی
به شادی و خوردن دل اندر نهاد
بیاراست تخت و بگسترد داد
+++
جهان پهلوانی به رستم سپرد
همه روزگار بهی زو شمرد
+++
به رنجش گرفتار دیوان بدند
ز بادافر هی او غریوان بدند
+++
یکی دیو باید کنون نغزدست
که داند ز هرگونه رای و نشست
به دیوان برین رنج کوته کند
شود جان کاووس بیره کند

از انجمن دیوان یکی داوطلب این کار می شود. اینجا هم مثل داستان ضحاک همه چیز با چاپلوسی و تملق شروع می شود و نهایتا او را تشویق می کند که تو همه کار کردی بجز دست رسی به رمز خورشید که بفهمی شبها به کجا می رود

یکی دیو دژخیم بر پای خاست
چنین گفت کاین چربدستی مراست
غلامی بیاراست از خویشتن
سخ نگوی و شایسته ی انجمن
همی بود تا یک زمان شهریار
ز پهلو برون شد ز بهر شکار
بیامد بر او زمین بوس داد
یکی دسته ی گل به کاووس داد
چنین گفت کاین فر زیبای تو
همی چرخ گردان سزد جای تو
به کام تو شد روی گیتی همه
شبانی و گردنکشان چون رمه
یکی کار ماندست کاندر جهان
نشان تو هرگز نگردد نهان
چه دارد همی آفتاب از تو راز
که چون گردد اندر نشیب و فراز

کی کاووس هم وسوسه می شود و پی راهی می گردد که به آسمان دست یابد. سرانجام چندین عقاب را می پروراند و به تختی آنها را می بندد. عقاب های گرسنه به طمع رسیدن به گوشتی که سر نیزه زده شده بال و پر می زنند و تخت کی کاووس را هم همراه خود به آسمان می برند ولی بعد از مدتی خسته می شوند و سرانجام در آمل فرود می آیند

پراندیشه شد جان آن پادشا
که تا چون شود بی پر اندر هوا
ز دانندگان بس بپرسید شاه
کزین خاک چندست تا چرخ ماه
ستاره شمر گفت و خسرو شنید
یکی کژ و ناخوب چاره گزید
بفرمود پس تا به هنگام خواب
برفتند سوی نشیم عقاب
ازان بچه بسیار برداشتند
به هر خان های بر دو بگذاشتند
همی پرورانیدشان سال و ماه
به مرغ و به گوشت بره چندگاه
چو نیرو گرفتند هر یک چو شیر
بدان سان که غرم آوریدند زیر
ز عود قماری یکی تخت کرد
سر درزها را به زر سخت کرد
به پهلوش بر نیزهای دراز
ببست و بران گونه بر کرد ساز
بیاویخت از نیزه ران بره
ببست اندر اندیشه دل یکسره
ازن پس عقاب دلاور چهار
بیاورد و بر تخت بست استوار
نشست از بر تخت کاووس شاه
که اهریمنش برده بد دل ز راه
چو شد گرسنه تیز پران عقاب
سوی گوشت کردند هر یک شتاب
ز روی زمین تخت برداشتند
ز هامون به ابر اندر افراشتند
+++
پریدند بسیار و ماندند باز
چنین باشد آنکس که گیردش آز
چو با مرغ پرنده نیرو نماند
غمی گشت پرهاب خوی درنشاند
نگونسار گشتند ز ابر سیاه
کشان بر زمین از هوا تخت شاه
به آمل بروی زمین آمدند
سوی بیش هی شیرچین آمدند
به آمل بروی زمین آمدند
+++
به جای بزرگی و تخت نشست
پشیمانی و درد بودش به دست
بمانده به بیشه درون زار و خوار
نیایش همی کرد با کردگار
همی کرد پوزش ز بهر گناه
مر او را همی جست هر سو سپاه

لغاتی که آموختم
تموز = نام ماه اول تابستانبه جای بزرگی و تخت نشست
بمانده به بیشه درون زار و خوار
همی کرد پوزش ز بهر گناه 
باد (پاد) افراه = بازخواست، پاداش
غریوان = غریوکنان، فریادکنان

ابیاتی که خیلی دوست داشتم
دلش خسته و کشته لشکر دو بهر
همی نوش جست از جهان یافت زهر

ندانست کاین چرخ را مایه نیست
ستاره فراوان و ایزد یکیست

قسمت های پیشین



ص2 آوردن پهلوانان، کاووس را ص 263
© All rights reserved

برخورد دوم رستم با افراسیاب

جلسه پیش1 در مورد افراسیاب که از هرج و مرجی که ایران را فراگرفته بود (بعد از اینکه کی کاووس به دست سالار هاماوران به بند کشیده شده) استفاده کرده و به این سرزمین تاخته، خواندیم. به گذشته برگشتیم، اولین برخورد رستم و افراسیاب2 که مربوط به زمانی بود که رستم نوجوانی بیش نبود. که در آن برخورد افراسیاب موفق می شود از دست رستم فرار کند. افراسیاب از پدر می خواهد که با کی قباد صلح کند و اینگونه غائله موقتا ختم می شود

1. http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/02/35.html
2. http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/09/42.html

© All rights reserved

Sunday, 21 September 2014

"دردی است عین مردن"

Manchester, UK

از زیباترین اجراهایی که تاکنون دیده ام. می دانم تا مدتها مستی دیدن این برنامه از سرم نخواهد پرید


Artists in the picture above:  Farima Berenji and Arian Sadr
http://www.farimadance.com/home.html
http://www.ariansadr.com/

You can see a sample of Farima's dance below.



© All rights reserved

Saturday, 20 September 2014

محاوره: آدمایی که می چسبند

Salford Quays, Salford, UK

بعضی از آدما می چسبند، حسابی هم می چسبند. البته نه چسبیدن از نوع کنه وار، منظورم مثل یک فنجون چای داغ کنار دریا در هوای انگلیسه. وقتایی که شانس میاری و با یکی از اونا هم نشین میشی، باید حسابی غنیمت دونست. ولی این انسان ها کی هستند و چه خصوصیتی دارند؟ ادعا نمی کنم که جواب صحیح این سوال رو می دونم ولی به نظرم اولا نباید خیلی بهت نزدیک باشن. چون این طبیعت بشره که قدر کسی را که کنارشه نمی دونه. بعدش باید قدرت فهم تو و حرفات رو داشته باشه و تو هم متقابلا درک کنی که طرف چی میگه. آنقدر بینتون صحبت کردنی باشه که مجبور نباشین به آدمای دیگه و کارهای اونا بپردازید. ضمن اینکه با سکوت کنار هم و در محضر هم بتونین کنار بیاین.  باید با هم راحت باشین و بهم اعتماد کنین، تا بتونین حرفاتون رو بزنین و از اینکه بعدا از صحبتا سواستفاده یا سو تعبیر بشه نترسین. بهم اجازه بدین تا وقتی که می خواهین حرف بزنین بدون اینکه "یکه تاز" میدون اختلاط  بشین. حتما چیزهای دیگه ای هم هست ولی گمونم اصل کاریا رو گفتم. به عبارتی مهم نیست که زبان، نژاد، دین و جنسیتش چیه، پدر و مادرش کین، اهل کجاست یا به قول جمله ی که رو سردر وبلاگم نوشتم می هست و چی هست

 این پست را برای یاداوری به خود بعد از ملاقات صنعت در روزی آفتابی در سپتامبری آرام نوشتم

© All rights reserved

Tuesday, 16 September 2014

خاطرات ایران - تابستان 1393

جمعه 11 جولای، چهارمین روز اقامت در ایران

ب دنبالمون  آمد و به اتفاق آمدیم پارک ملت. اولین باری است که قسمت بانوان پارک را تجربه می کنم. راستی چرا نمی گویم قسمت زنان؟ عجیبه که نسبت کلمه زن به بانو مثل نسبت کلمه مرد به آقا نیست، البته متاسفانه! نمی خواهم از موضوع پرت بشوم. به قول معروف  "این هم بمونه"، برگردیم سر موضوع قبلی. وسایل ورزشی این قسمت گرچه خیلی زمخت وشاید هم کمی غیر استاندارد هستند، ولی خوبند و قابل استفاده. چند نفر مشغول راه پیمایی و استفاده از دستگاه ها و حتی استراحت روی نیمکت ها هستند. در سایه درختان نشستن و گوش دادن به صدای فش فش فواره های چرخان که چمن ها را آبیاری می کنند آرامش بخش است. به راستی چقدر پرورش گل و گیاه در گرمای ایران و خشکی تابستان کار شاقی باید باشد. آفرین به باغبان های شهرداری. از انصاف نگذریم این یکی کار را بخوبی انجام می دهند. به صداهای نامفهوم و خنده های گهگاه  گروهی که روی نیکمتی نه چندان دور نشسته اند و وزوز  مگسی در اطراف گوش می دهم. چقدر کلاغ های اینجا با قسمت خاکستری تیره روی بدنشان برایم غریبه اند 
+++
 با مادرم از شدت گرما به پشت بام پناه آوردیم. چیزی به اذان مغرب نمانده. با اینکه ماه رمضان است و نزدیک افطار، هر چه گوشهایم را تیز می کنم از صدای اذان خبری نیست. البته صدایی نه چندان قابل تشخیص که معلوم نیست اذان است یا دعای قبل افطار از سمتی نامشخص بگوش میرسد که در همهمه عبور ماشین ها  و صداهای گنگ دیگر گم میشود.  یاد سفر قبلم افتادم صدای بلندگوی دبستان پسرانه ای که چهار کوچه با ما فاصله دارد هر روز بیدارم می کرد. یک دو سه، یک؛ یک دو سه، دو؛ یک دو سه ، سه .... یادمه چند بار می خواستم نامه ای خطاب به مدیر دبستان بنویسم که آقا حالا حتما باید صدای بلند گو ... ولش کنیم. الان که دارم این جریان را می نویسم یاد پدربزرگم افتادم. روحش شاد. زمان انقلاب بود و مادربزرگم مریض احوال. به عده ای که برای تکبیر گفتن در محله دورهم جمع شده بودند گفته بود که ما مریض داریم، لطفا آهسته تر. در پاسخ همسایه گفته بود: نه نمیشه! باید چنان فریاد بزنی که زمین زیر پاهات بلرزه. انگار بازم از ماجرا پرت افتادم.  دلم برای خاطرات اون روزها و ماه رمضان که دسته جمعی روزه می گرفتیم، روزهایی که پایان روز  با صدای اذان و ربنا قبل از آن رسما اعلام می شد، لک زده. ولی خب، اینهم خود مدلی است، مدل سال 93. ولی خودمونیم انگار ما جز افراط و تفریط هیچ طریق دیگری را نمی خواهیم یا نباید تجربه کنیم یا صدای بلندگوها وقت و بی وقت کر کننده است یا صدای اذان مغرب در ماه رمضان هم غیر قابل شنیدن 
+++
 چکیده پیام درگوشی: یعنی تا این حد؟ بعضی اوقات دل بدجوری هوای گریه می کند

© All rights reserved

A relaxing September

The sun is shinning
The thin slices of Apple are drying out
in a wooden basket, with a bee flying over them
All six chickens are busy hunting warm in the garden
I sit down in the swing with a cup of tea, remembering you


© All rights reserved

Monday, 15 September 2014

From S to F



This is me, the whole me and nothing but me.

نقطه مبدا نبود ولی شروع مرحله ای تازه از زندگیش بود. لحظه پیوندش با فرزاد که مدتها بود به خواستگاری سمج تبدیل شده بود. حالا دیگر روزش بر اساس برنامه ای برای دور بودن از خانه و عدم پذیرش خواستگارها برنامه ریزی نمی شد
سرخی چشمانش شاهد بی خوابی شب پیش بود
8/8
© All rights reserved

ماجراهای خانم مرغه - 17


 این سری بچه ها یکی در میان زرد و مشکی شدند. گویا زردی مامان و مشکی باباشون با هم به توافق رسیدند. با این حال هر کدام از جوجه ها یک رنگ و طرح خاص خودشان را دارند

گمونم اینجا خانم مرغه داره "سان" می بینه
خبردار! اِه هنوز نگفتند که به چپ، چپ

Hooked at looking into the depth of your eyes - 4/8/14

© All rights reserved

شاهنامه خوانی در منچستر - 42

تا اینجا خواندیم که سودابه (دختر پادشاه شکست خورده ی هاماوران) با کی کاووس (که از جنگ پیروز بیرون آمد) ازدواج کرد
+++
پدر سودابه که هم دخترش را از دست داده بود و هم کشورش را و باید از آن پس باج و خراج بپردازد، تصمیم می گیرد که با حیله ای همه چیز را از کی کاووس پس بگیرد. پس هشت روز بعد نامه ای به او می نویسد و از او می خواهد که برای جشن و سرور به هاماوران بیاید. سودابه به این دعوت شک کرده و پادشاه را از شرکت در آن جشن برحذر می دارد. ولی کی کاووس همسرش را باور نمی کند، به هاماوران می رود و در جشنی که به مناسبت ورود وی برپا شده شرکت می کند.بعد از چند روز جشن و شادی به لشکر  شبیخون می زنند

غمی بد دل شاه هاماوران
ز هرگونه ای چاره جست اندران
چو یک هفته بگذشت هشتم پگاه
فرستاده آمد به نزدیک شاه
که گر شاه بیند که مهمان خویش
بیاید خرامان به ایوان خویش
شود شهر هاماوران ارجمند
چو بینند رخشنده گاه بلند
بدین گونه با او همی چاره جست
نهان بند او بود رایش درست
مگر شهر و دختر بماند بدوی
نباشدش بر سر یکی باژجوی
بدانست سودابه رای پدر
که با سور پرخاش دارد به سر
به کاووس کی گفت کاین رای نیست
ترا خود به هاماوران جای نیست
ترا بی بهانه به چنگ آورند
نباید که با سور جنگ آورند
ز بهر منست این همه گفت وگوی
ترا زین شدن انده آید بروی
ز سودابه گفتار باور نکرد
نیامدش زیشان کسی را بمرد
+++
چو دیدش سپهدار هاماوران
پیاده شدش پیش با مهتران
ز ایوان سالار تا پیش در
همه در و یاقوت بارید و زر
به زرین طبقها فروریختند
به سر مشک و عنبر همی بیختند
به کاخ اندرون تخت زرین نهاد
نشست از بر تخت کاووس شاد
همی بود یک هفته با می به دست
خوش و خرم آمدش جای نشست
شب و روز بر پیش چون کهتران
میان بسته بد شاه هاماوران
پرستنده بر پیش ایرانیان
ببسته همه لشکرش را میان
+++
شبی بانگ بوق آمد و تاختن
کسی را نبد آرزو ساختن
ز بربرستان چون بیامد سپاه
به هاماوران شاددل گشت شاه
گرفتند ناگاه کاووس را
چو گودرز و چون گیو و چون طوس را

بعد از اسارت کی کاووس برای باز گرداندن سودابه عده ای را می فرستند ولی وی راضی به اسارت همسرش نیست. و می خواهد تا او را هم بکشند. بناچار پدر وی را هم به نزد کی کاووس به اسارت نگه می دارد

برفتند پوشیده رویان دو خیل
عماری یکی درمیانش جلیل
که سودابه را باز جای آورند
سراپرده را زیر پای آورند
چو سودابه پوشیدگان را بدید
ز بر جام هی خسروی بردرید
به مشکین کمند اندرآویخت چنگ
به فندق گلان را بخون داد رنگ
+++
جدایی نخواهم ز کاووس گفت
وگر چه لحد باشد او را نهفت
چو کاووس را بند باید کشید
مرا بی گنه سر بباید برید
بگفتند گفتار او با پدر
پر از کین شدش سر پر از خون جگر
به حصنش فرستاد نزدیک شوی
جگر خسته از غم به خون شسته روی

بعد از اینکه خبر اسارت کی کاووس پخش شد، هرج و مرج براه افتاد و هر کسی به بهانه پادشاهی بپاخاست

چو بر تخت زرین ندیدند شاه
بجستن گرفتند هر کس کلاه
ز ترکان و از دشت نیزه وران
ز هر سو بیامد سپاهی گران
گران لشکری ساخت افراسیاب
برآمد سر از خورد و آرام و خواب
از ایران برآمد ز هر سو خروش
شد آرام گیتی پر از جن گوجوش

ایرانیان از رستم یاری خواستند. او قبول می کند و نماینده ای به شاه هاماوران می فرستد و کار او را ناجوانمردی می خواند و از او می خواهد تا کی کاووس را آزاد کند یا آماده ی نبرد شود. فرستاده هم پاسخی برای او می آورد که هرگاه رستم به هاماوران بیاید او را نیز به بند می کشند

دو بهره سوی زاولستان شدند
دو بهره سوی زاولستان شدند
+++
دریغست ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
+++
چنین داد پاسخ که من با سپاه
میان بسته ام جنگ را کینه خواه
چو یابم ز کاووس شاه آگهی
کنم شهر ایران ز ترکان تهی
+++
اگر شاه کاووس یابد رها
تو رستی ز چنگ و دم اژدها
وگرنه بیارای جنگ مرا
به گردن بپیمای هنگ مرا

بین دو سپاه جنگ در می گیرد و چون زور بازوی رستم نمایان می شود، سالار هاماوران دو فرستاده به مصر و بربر می فرستند و از آنها کمک می خواهند. وقتی نیروهای کمکی می رسند رستم فرستاده ای به کی کاووس می رساند و می گوید که می ترسم از انتقام جویی من به تو گزندی رسد و کسب تکلیف می کند. کی کاووس هم امر به جنگ می کند

چو بنشست سالار با رایزن
بدان تا فرستد هم اندر زمان
یکی نامه هر یک به چنگ اندرون
کزین پادشاهی بدان نیست دور
گرایدونک باشید با من یکی
وگرنه بدان پادشاهی رسد
+++
چو بنشست سالار با رایزن
دو مرد جوان خواست از انجمن
بدان تا فرستد هم اندر زمان
به مصر و به بربر چو باد دمان
یکی نامه هر یک به چنگ اندرون
نوشته به درد دل از آب خون
کزین پادشاهی بدان نیست دور
بهم بود نیک و بد و جنگ و سور
گرایدونک باشید با من یکی
ز رستم نترسم به جنگ اندکی
وگرنه بدان پادشاهی رسد
درازست بر هر سویی دست بد
+++
چو رستم چنان دید نزدیک شاه
نهانی برافگند مردی به راه
که شاه سه کشور برآراستند
بر این گونه از جای برخاستند
اگر جنگ را من بجنبم ز جای
ندانند سر را بدین کین ز پای
نباید کزین کین به تو بد رسد
که کار بد از مردم بد رسد
مرا تخت بربر نیاید به کار
اگر بد رسد بر تن شهریار
+++
چنین داد پاسخ که مندیش ازین
نه گسترده از بهر من شد زمین
چنین بود تا بود گردان سپهر
که با نوش زهرست با جنگ مهر
و دیگر که دارنده یار منست
بزرگی و مهرش حصار منست
تو رخش درخشنده را ده عنان
بیارای گوشش به نوک سنان
ازیشان یکی زنده اندر جهان
ممان آشکارا نه اندر نهان

دو سپاه برابر هم قرار گرفتند و رستم به تعقیب پادشاه شام پرداخت و او را گرفتار کرد. نهایتا دشمنان شکست خورده و کی کاووس آزاد می گردد

سپهبد چو لشکر به هامون کشید
سپاه سه شاه و سه کشور بدید
چنین گفت با لشکر سرفراز
که از نیزه ی مژگان مدارید باز
بش و یال بینید و اسپ و عنان
دو دیده نهاده به نوک سنان
اگر صدهزارند و ما صدسوار
فزونی لشکر نیاید به کار
+++
همی تاخت اندر پی شاه شام
بینداخت از باد خمیده خام
میانش به حلقه درآورد گرد
تو گفتی خم اندر میانش فسرد
ز زین برگرفتش به کردار گوی
چو چوگان به زخم اندر آمد بدوی
+++
شه بربرستان بچنگ گراز
گرفتار شد با چهل رز مساز
ز کشته زمین گشت مانند کوه
همان شاه هاماوران شد ستوه
به پیمان که کاووس را با سران
بر رستم آرد ز هاماوران
سراپرده و گنج و تاج و گهر
پرستنده و تخت و زرین کمر
سه کشور سراسر بیاراستند
برین بر نهادند و برخاستند
چو از دژ رها کرد کاووس را
همان گیو و گودرز و هم طوس را
سلیح سه کشور سه گنج سه شاه
سراپرده و لشکر و تاج و گاه
سپهبد جزین خواسته هرچ دید
بگنج سپهدار ایران کشید

لغاتی که آموختم
جلیل = پرده

ابیاتی که خیلی دوست داشتم
چو پیوسته ی خون نباشد کسی
نباید برو بودن ایمن بسی

چو مهر کسی را بخواهی ستود
بباید بسود و زیان آزمود


چنین است رسم سرای سپنج
گهی ناز و نوش و گهی درد و رنج
سرانجام نیک و بدش بگذرد
شکارست مرگش همی بشکرد

قسمت های پیشین

ص 259 نامه کاووس به افراسیاب

© All rights reserved