Wednesday, 29 February 2012

دیگر نگران چین و چروک خود نباشید

مقاله زیر در مورد خاصیت کرم پهن است که می تواند بافت های  خود را بازسازی کند. مقاله را که خواندم گفتم خدا بخیر کنه از فردا تبلیغه که برای کَِرِم ِ کرم در تلویزیون های ماهواره ای راه بیفته  
 شعر عقاب از پرویز ناتل خانلری که در آن زاغ رمز زندگی طولانیش را به عقاب می گوید را که به خاطر دارید، نه؟
...
گفت کای یار ببخشای مراسالها باش و بدین عیش بنازتو و مردار تو و عمر درازمن نیم در خور این مهمانیگند و مردار تو را ارزانیگر بر اوج فلکم باید مردعمر در گند به سر نتوان برد...


http://uk.news.yahoo.com/why-flatworms-may-hold-the-secret-to-immortality.html
"Key to a flatworm’s immortality lays in its telomeres – tiny sections of DNA that cap the ends of chromosomes, protecting them from damage and the loss of cell functions linked to ageing."


© All rights reserved

از نوشته های اینترنتی _ ژاله عالمتاج قائم مقامی

این نوشته من نیست، در ایمیلی زنجیره وار به دستم رسیده. متاسفانه نمی دانم که نویسنده کیست ولی چون در مورد ژاله قائم مقامی  تحقیق می کردم تصمیم گرفتم این نوشته را اینجا بگذارم تا بعدا نوشته خودم در رابطه با ایشان را نیز اضافه کنم

_______
ژاله عالمتاج قائم مقامی! در جسارت فکر و اندیشه پیش کسوت فروغ فرخزاد و سیمین بهبهانی است یکقرن پیش از این میزیسته است. ٢٢ سال پیش از پروین اعتصامی چشم به جهان گشوده بود. اما دریغا! بسیار کم میشناسندش. آزاده زنی که در دورانی از زمان، و مکانی از جهان به دنیا آمد که دانش و آزادگی برای زن حاصلی جز رنج نمیآورد، و او جان هوشیاری که سر تسلیم به زمانه خود را نداشت. از کجا و از کدامین روزنهای همه به هراسناکیها گشوده، جهانی دیگر را پاییده بود که امید رهایی زن فردا را در آن خراب آباد که نه دشمن ، بلکه انکار زن بود، سرود باکی از طوفان ندارم، ساحل از من دور نیستتا نگویی گور توست این سهمگین دریای منزیر دستم گو مبین ای مرد! کاندر وقت خویشاز فلک برتر شود این بینوا بالای مـــنکهنه شد افسانهات ای آدم! آخر گوش کنداستانی تازه میخواند تو را حوای منگر بخوانم قصه، گویی دعوی پیغمبری ستزانچه در آیینه بیند دیده بینای من اسفند ماه ١٢٦٢، در قصبه فراهان نوزاد دختری متولد شد، نواده پسری میرزاابوالقاسم قائم مقام فراهانی میشد، وزیر دانشمند عباس میرزا نایب السلطنه، معلم و مرشد میرزا تقی خان امیرکبیر! کسی که عباس میرزا اولین اصلاحات منظم اداری در تاریخ ایران را به دانش و درایت او انجام داده بود. این دختر را به پیروی از شأن و منزلت خاندانی عالم تاج نام نهادند و ژآله نامی ست که او بعدها برای امضای اشعار خود برگزید تا شاید از گزندها مصون بماند ویا شاید ازسر بیزاری از این معنا که خود یافته بود:تاج عالم گر منم بیگفتگوی خاک عالم بر سر عالم کنیچه کسی باور میکند که صد سال پیش از این، زنی در ایران، ازدواج ناخواسته را با تن فروشی برابر نهاده و آنرا سروده باشد؟!
ای ذخیره کامرانیهای مرد / چند باید برده آسا زیستن؟تن فروشی باشد این یا ازدواج؟/ جان سپاری باشد این یا زیستن؟و یا باز در جای دیگر:مرد سیما ناجوانمردی که ما را شوهر استمر زنان را از هزاران مرد نامحرم تر استآن که زن را بیرضای او به زور و زر خریدهست نا محرم به معنی، ور به صورت شوهر استعالمتاج قائم مقامی مادر شاعر معاصر پژمان بختیاری است و دیوان اشعارش ....هر آنچه که باقیمانده است ....توسط ایشان در سال 1345 به چاپ رسیده است.یک سوال.... آیا او را میشناختید؟ و یا حتی اسمش را شنیده بودید.؟برای اکثر ما شعری که احساس زن بودن در آن آشکارا آمده باشد از فروغ فرخزاد است ولی در حقیقت ژاله قائم مقام پیش کسوت این ابداع در شعر فارسی بوده است.
روانش شاد باد

Tuesday, 28 February 2012

شنا ممنوع


Kish, Iran

نمی دانم کدام عجیب تره
 رفتنش یا راحت رفتنش
کدام
غرق شدنم یا فراموشی توانایی شنا کردنم


© All rights reserved

Monday, 27 February 2012

تبریک به همه ایران دوستان

ممنون از همه آنهایی که چهرۀ زیبای ایران را نشان می دهند


اصغر فرهادی گفت: : «ایرانیان بسیارى در سرتاسر جهان در حال تماشاى این لحظه‌اند و گمان دارم خوشحالند. نه فقط به خاطر یک جایزه‌ مهم یا یک فیلم یا یک فیلمساز. آن‌ها خوشحالند چون در روزهایى که سخن از جنگ، تهدید، و خشونت میان سیاستمداران در تبادل است نام کشورشان ایران از دریچه‌ باشکوه فرهنگ به زبان مى‌آید. فرهنگى غنى و کهن که زیرگرد و غبار سیاست پنهان مانده. من با افتخار این جایزه را به مردم سرزمینم تقدیم مى‌کنم. مردمى که به همه‌ فرهنگ‌ها و تمدن‌ها احترام مى‌گذارند و از دشمنى کردن و کینه ورزیدن بیزارند.»


گمونم دارم پیر میشوم

 امان از وقتی که به کسی برمی خوری که غریبه نیست ولی آشنا هم به نظر نمیاد

بیش از صد نفری مهمان آمده بودند، تعدادی را می شناختم با تعدادی هم آشنا شدم. وقتی که خانمی با کت و شلوار آبی که خیلی هم قیافه اش به نظرم آشنا میامد نزدیک شد و سلام گرم همراه با ماچ و بوسه اش را حواله ام کرد کمی گیج شد. خیلی آشنا میامد ولی هر چه فکر کردم یادم نیومد که اسمش چیه. هنوز با خودم کلنجار می رفتم تا یادم بیاد که کجا دیدمش که سیل احوالپرسی هاش هم روانه شد. اسم تک تک افراد فامیلم رو هم بلد بود و یکی یکی سراغ می گرفت. بعد از چند دقیقه از صرافت اینکه بهش بگم "ببخشید بجا نیوردم" گذشتم، چراکه با اون احوال پرسی های جانانۀ او، ناجور بود اگر بر عدم شناخت من واقف میشد. خلاصه از حال همگی اونو خبردار کردم و رسید نوبت من که متقابلا جویای احوال باشم. منکه هنوز نه اسم طرف رو به یاد آورده بودم و نه یادم میومد که کجا دیدمش فقط به گفتن یک جملۀ "خانواده چطورند؟" قناعت کردم

 بالاخره حال و احوالپرسی ها به اتمام رسید و سکوتی نسبتا کوتاه بینمان برقرار شد. خواستم تا از موقعیت استفاده کنم "مزاحم نباشم  و سلام برسونیدی" بگم و جیم بشم، که ایشان از کتابم پرسیدند. کمی مات نگاهش کردم، نمیدونم چی جوابش را دادم ولی خیلی از این بجا نیوردن خودم، مخصوصا وقتی که طرف همه چیز و همه کس یادش بود، شرمنده شدم. حالا باید از این و اون بپرسم راستی اون خانم که کت و شلوار آبی پوشیده کی بود

© All rights reserved

Thursday, 23 February 2012

گمانی خام بود یا پراکندگی رویایی در شامگاه


من روحم را دیده ام
رنگی نداشت
نور یا سیاهی گنه آلودی نداشت
خاموش بود و در خروش
ولی ندایش آهنگی نداشت
 چون اشک زنی از مشرق
گزش تلخ قهر و شهد آشتی نداشت
وجودش هماوردی بر ایمان مردی نداشت
مسخ بود و شیدا ولی آزاد آزاد
انچرا که جسم خاکیم به تاوان ِجان داده بود
 در آغوش داشت
پژواک وجودِ رهایی بود
که غم دیروز و بیمی از فردا نداشت
روح من شاید دژ امروز بود
که سودای سرشت سروش-وشی نداشت
در کالبدی تهی تنها
ولی عشق کوبۀ در کوفتن
و ره جستن به باور پیمانی را نداشت


© All rights reserved

Wednesday, 22 February 2012

Getting through life توهم سبز


 

صورتش را به پنجره چسبانده بود و سرمای شیشه را به پوستش پیوند می زد. خیسی اشک با باران پشت شیشه گرچه جدا از هم ولی گویا در هم تنیده بودند. هر دو از یک جنس بودند. حتما بودند
به سوزش زخمی که رد پای مسافری پیاده بر قلبش باقی گذاشته بود فکر می کرد.  بالاخره این درد تمام می شد. حتما می شد
 یک روزآفتابی وقتی که از خواب بیدار میشد جای خالی درد نفسگیر را می دید. حتما می دید
 درد ماندن فرار بود مثل بوی عطر، بالاخره می پرید. حتما می پرید
 آن وقت شاید خرده های شکسته قلبش دوباره  به هم جوش می خورد. حتما جوش می خورد


© All rights reserved

Tuesday, 21 February 2012

دوره گرد

دو روز پیش بود. روز زمستانی سردی بود اگرچه از برف و یخبندان سال پیش و سال قبل از آن خبری نبود. در گوشه و کنار روبان های یخ زده باریکه آبی که در حاشیه پیاده رو ها و روی چمن ها مانده بود و سوز سردی که با وجود آرامشش قدرت نفوذ از میان لایه های پوشاک زمستانی را داشت نمادهایی از حضور آخرین فصل سال بودند

 قدم زنان در دنیای افکار غوطه ور بودم که ناگهان صدای کسی را شنیدم که مرتبا با صدای بلند کلمه ای را با ریتم خاصی فریاد میزد.  اول فکر کردم که تصورات من است و شاید هم صدای باد، ولی صدا به تدریج بلندتر می شد و مرا به یاد ایران و خریداران دوره گرد می انداخت که از پشت بلندگو و یا با صدای بلند جنسی را که خریدار بودند مرتب فریاد می زدند و با پیدا شدن مشتری و در صورت انجام معامله بهائی نقد و یا مقداری نمک در ازای جنس پذیرفته شده پرداخت می کردند و هم خودشان به نوایی می رسیدند و هم فروشنده از شر شلوغی انباری و یا گوشه خانه خلاص میشد

باور اینکه در انگلستان به چنین پدیده ای برخورده باشم مشکل بود. به دنبال منبع صدا به اطراف نگریستم. دقایقی بعد کامیون روبازی را دیدم که از دو طرف نرده های توری سبز رنگ بار آنرا که شامل صندلی کهنه و چند ورقه فلزی می شد محافظت می کردند. چراغ نارنجی که روی سقف ماشین بود مرتب روشن و خاموش میشد و به دیگر رانندگان هشدار میداد که ماشین با سرعتی به مراتب کندتر از معمول در حال تردد است.  رانندۀ ماشین  به تناوب همان کلمه عجیب را با صدای بلند تکرار می کرد. مجددا گوش دادم  ولی کلمه برایم مفهوم نبود و لهجه غلیط راننده مانع از تشخیص کلمه میشد

 با خودم گفتم خب جمع آوری فلزات ناخواسته در این اوضاع بهم ریخته اقتصادی و افزایش قیمت فلز فکر بدی هم نیست. البته گمان می کنم در این مدل بازیافت مواد اولیه و ایجاد درآمد، شرقی ها پیش کسوت باشند

17 Jan. 12 

© All rights reserved

Not far to go till Persian New Year

بزک نمیر بهار میاد
بیشتر از 27 روز دیگر تا عید نمونده. نمیگم اگر 27 روز دیگه بتونم زنده بمونم، جان سالم بدر بردم، ولی شمارش معکوس برای زمان رسیدن بهار یه جورایی امیدوار کننده ست
از حالا به بعد هر روز باید به این سایت سری بزنم

© All rights reserved

Wednesday, 15 February 2012

تا دیداری دیگر

خب دیگه آماده ام
کمی ذوق دارم ولی بیشترتشویش
آن دوردست ها ولوله ای است که بی آنکه مرا بخواند به سمت خود می کشاند

© All rights reserved

دیگه حتی کبوترام ناز می کنن


هفته پیش اینجا کمی برف اومد اون روز حیاط خونه ما پر کبوتر شد. همشون هم چاق و چله و سرخوش. خلاصه  امروز که
cornflackes
رو که تازه خریده بودیم و بچه ها دوست نداشتند، گذاشتم برای پرنده ها. ولی اصلا خبری از این کبوترها نیست که نیست



© All rights reserved


Tuesday, 14 February 2012

My book in a bookshop


اولین بار که کتاب بازگشت را در کتاب فروشی دیدم. خاطره زیبایی بود ولی شاید بهتر بود که اندازه حروف را کمی بزرگتر می گرفتیم

در حال حاضر کتاب فقط در مشهد پخش شده. برای خرید لطفا به کتاب فروشی فلسطین، چهار راه دکترا مراجعه فرمایید
© All rights reserved

Happy Valentine + سپندمزگان


چه عاشق باشید و چه نباشید، روز خوبی داشته باشید

© All rights reserved

گپی با کیهان کلهر


 گاهی مسافری از دیار دوست گذرش به منچستر می افتد و با ارمغانی از سرزمین مادری حس و حال ایران را زنده می کند. یکی از برنامه های منچستر که افتخار شرکت در آن را داشتیم برنامه موسیقی کیهان کلهر(کمانچه) به همراهی فریبرز کیان نژاد (تنبک) بود؛ در پایان برنامه شانس این را داشتم تا صحبت کوتاهی با آقای کلهر داشته باشم. حضور علاقمندانی که مشتاق عکس گرفتن با استاد کلهر و یا داشتن امضای ایشان روی جلد سی. دی. هایی  که در محل به فروش می رفت امکان صحبت طولانی  را فراهم نمی کرد. با این همه غنیمت شمردم و چند سوال کوتاه از ایشان پرسیدم و ایشان هم صبورانه به سولات پاسخ گفتند

 کیها ن کلهر در سال 1342 شمسی در تهران متولد شد و از سن پنج سالگی شروع به نواختن موسیقی کرد. در دوازده سالگی به صورت حرفه ای نواختن موسیقی را آغاز کرد و زمانی که فقط سیزده سال داشت با ارکستر رادیو تلوزیون کرمانشاه شروع به کار کرد

اولین سازی که نواختید چی بود؟
از پنج سالگی با نواختن سنتور موسیقی را شروع کردم

کی و چطور شد که به کمانچه رو آوردید
حدود هفت و یا هشت ساله که بودم به کارهای استاد بهاری علاقمند شدم و آرام آرام به کار با کمانچه رو آوردم

بهترین کاری که تاکنون عرضه کردید چی بوده
پاسخ این سوال را نمی توانم بگویم. سوال را باید مردم پاسخ دهند

تا بحال ساز یا ملودی ملل دیگر مورد توجه شما قرار گرفته
در یک مقطع زمانی خاص گاهی پیش میاد ولی درکل همه ملودی ها برایم جالب هستند. هر کدام لحن خودشان را دارند مثل زبانهای مختلف. نمی شود آنها را با هم مقایسه کرد

آیا بین شرکت کنندگان برنامه های شما در ایران و خارج از ایران تفاوتی هست؟ 
 تفاوت که حتما هست، حتی در خود ایران در شهرهای ایران این تفاوت وجود دارد. البته بیشتر مخاطبین موسیقی من در خارج از  ایران افراد غیر ایرانی هستند. ولی مهم موج مثبتی است که از مخاطب می گیری

گاهی به عللی چون کمی تعداد افراد علاقمند به موسیقی سنتی ایران کنسرت ها ممکن است تعداد کمتری شرکت کننده داشته باشند اگر در کنسرت شما چنین اتفاق بیفتد چه عکس العملی خواهید داشت
خب، گاهی تعداد کمتری میایند که البته فرقی نمی کند ما برنامه ها را اجرا می کنیم تا تعداد بیشتری را علاقمند کنیم

آینده موسیقی ایران را چگونه می بینید
همیشه امید هست. موسیقی در نسل ما همیشه بوده. ولی آینده موسیقی را جوانترها و نسل بعدی تعیین می کنند. کلا موسیقی، زبان، فرهنگ هایی که از بین رفته به دلیل عدم توجه مردم بوده . پس آینده موسیقی ما هم به مردم بستگی داره


© All rights reserved

Friday, 10 February 2012

Your lifelong prisoner

John Siddique reads a poem by  Liu Xiobo (your lifelong prisoner).

http://johnsiddique.blogspot.com/2011/12/liu-xiaobo-your-lifelong-prisoner.html

برای شنیدن شعر زندانی دائم تو که توسط لیو شیائوبو(نویسنده، فعال حقوق بشرو برنده جایزه صلح نوبل) در زندان نوشته شده به لینک بالا مراجعه کنید
به امید آزادی وی و تمامی زندانیان سیاسی در هر کجای دنیا

Thursday, 9 February 2012

Love Anise's heartfelt music

See Anise Moghadam's music here and judge for yourself.
 
http://www.channel4.com/programmes/4play/4od#3287459

هیچ باران _2

گفت: هیچ می دانی که چندی است که هیچ ترا دوست ندارم
گفتم: آری
گفت: محال است، چرا که دم برنزدم
گفتم: هیچ می دانی که احساس من به تو چند برابر همه احساس تو به من است
گفت: آری
گفتم: چندی است که می دانم چند برابر هیچ، هیچ است

____
در حال رانندگی در باران زمستانه 
منچستر
© All rights reserved

Wednesday, 8 February 2012

Suppliers or WMD used against Iranians in Iran-Iraq war

Looking through a book1 I came across a picture of Saddam Hussein before becoming the president of Iraq; he was shopping for weapons of limited distraction in his trip to southern France in 1975.
++
America claimed that Iraq had weapons of mass distraction.
 "Intelligence gathered by this and other governments leaves no doubt that the Iraqi regime continues to possess and conceal some of the most lethal weapons ever devised,"  according to Bush (the president of America) 2
++
Once Iraq was invaded it was declared that it did not have weapons of mass destruction
In the Iran-Iraq war in 1980, Iraq used chemical weopons against people of Iran
"By the summer of 1983 Iran had been reporting Iraqi use of using chemical weapons for some time. The Geneva protocol requires that the international community respond to chemical warfare, but a diplomatically isolated Iran received only a muted response to its complaints. It intensified its accusations in October 1983, however, and in November asked for a United Nations Security Council investigation." 3
++
Now the question is if Iraq didn't have the capacity to produce chemical weapon, where did Saddam Hussein got the chemical weapons that he used against people of Iran?

"Ronald Reagan signed a national security decision directive calling for the U.S. to do whatever was necessary to prevent Iraq's defeat in the Iran-Iraq war...following Iraq's invasion of Kuwait, of U.S. companies charged with illegally delivering military, dual-use, or nuclear-related items to Iraq. (In this case, a Teledyne affiliate was charged will illegally selling zirconium, used in the manufacture of explosives, to the Chilean arms manufacturer Carlos Industries, which used the material to manufacture cluster bombs sold to Iraq.)"4

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
References:
1) The 70s in pictures, Exvlusive edition 2010,  Marks and Spencer PLC
2) http://www.realnews247.com/newsday_weapons_of_mass_distraction.htm
 Ken Fireman Iraq's Weapons Of Mass Distraction? Skeptics eye war's rationale,
WASHINGTON BUREAU2003
Accessed on 8th Feb. 2012 
National Security Archive Electronic Briefing Book No. 82
Edited by Joyce Battle
February 25, 2003
Access on 8th Feb. 2012
4) Document 6 on reference number 3

پی نوشت: بمباران شیمیایی حلبچه توسط ارتش عراق در 25 اسفند ماه 1366 هجری شمسی

© All rights reserved

در باب جراحی بینی

بیشتر از دو دهه قبل بود که زندگی جدیدم رو تو انگلیس شروع کردم. یادم میاد که یکی از اطرافیان هر وقت تلفتی با هم تماس داشتیم میان سفارشات و درسهای اخلاق، که گمان میکرد با وجود زندگی در جامعه غیر اخلاقی اروپا به آنها محتاجم، مرتب متذکر میشد که نباید تحت تاثیر قرار بگیرم و مبادا بینی ام را جراحی کنم. اوائل این پند و اندرز وی کمی تعجبم را برمی انگیخت ولی کم کم تبدیل به مایه دلگیری میشد

بالاخره یک روز بهش گفتم:  "گویا با مدل و یا سایز بینی من خیلی مشکل داری که همیشه در این باره چیزی رو متذکر میشین". گفت "نه اتفاقا بینی تو هیچ عیبی نداره. حرف منم اینه که چون جراحی بینی مد شده می ترسم که کورکورانه تو هم بری دنبالش". گفتم: "مطمئن باش اینجا اونقدر سنم هست که یاسمن گمه. بعضی اوقات از حجم کار بیرون و داخل خانه فرصت غذا خوردن هم ندارم و همینطوری یه لقمه در حال رانندگی می خورم تا جون داشته باشم دنبال بقیه  کارها بدوم. اگه وقت کنم یک شکم سیر میخوابم. جراحی بینی پیش کشم". این دوست شفیق هم با این توضیح گله گونه من توجیه شد و قول داد که دست از نصیحت برای بینی بیچاره من برداره

 باری، این آخرین صحبت ما در مورد بینی بنده بود تا اینکه دوسال پیش که به ایران رفتم به منزلش دعوت شدم. اولین شوک وقتی دیدمش بهم وارد شد. اگه به خاطر زنگ خاص صداش نبود شک داشتم که خودشه. مطمئن نبودم در مورد قیافه جدیدش چی باید گفت. فقط به گفتن عوض شدی بسنده کردم و وارد سالن پذیرایی شدم. اونجا هم شوک دوم منتظرم بود. چهار خانم جوان از دوستان روی مبل ها نشسته بودند. عجیب اینجا بود که همگی کپی خودش بودن همه بینی ها دقیقا به یک فرم و یک اندازه، برجستگی گونه، حالت چونه،  بادام چشم و قلوه های لب همه به یک شکل و فرم بودند. موها یک رنگ و یک مدل آرایش شده بود. گمونم از شدت تعجب ابروهام کمی شبیه ابروهای تاتو شده به سبک آقای اسپاک حضار شده بود. اگر کسی می گفت که توی صحنه ساخت فیلمی به سبک آلفرد هیچکاک هستم تعجب نمی کردم. حسابی جا خوردم و برای مداوا تا تونستم کیک و شیرینی به ضرب چای فرو دادم تا بلکه شوک وارده را چاره شود

وقتی که روز بعد زنگ زدم تا از زحمات ایشون تشکر بکنم ضمن صحبت ازم پرسید آیا برای جراحی بینی و کاشتن گونه دنبال جراح خوب می گردم ؟ چون اون می تونست منو به دکتر خودش معرفی کنه. بعدا جلوی آینه کمی به فرم بینیم ور رفتم



© All rights reserved

Monday, 6 February 2012

دوبیتی

دیوان  مهستی گنجوی  را می خواندم، الهام گرفتم و تصمیم گرفتم خودم هم یک رباعی بنویسم 


 دشمنی ترین دشمنی ها با دلم تو کردی ای دوست
با دشنه جفا زخمی و آزرده رهایم تو کردی ای دوست

از در دوستی تاختی و ز دروازه خصم بگریختی
تن و فکر و روان به آنی پژمرده تو کردی ای دوست   

3/2/12

© All rights reserved

Saturday, 4 February 2012

قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید

به برکت وجود نان بسته بندی شده که جز تست شدن هیچ توقع دیگری را ندارد، برای تهیه وسائل صبحانه، به ندرت مجبور میشوی صبح زود از خانه بیرون بزنی. ولی امروز جای خالی شیر و نان مجبورم کرد تا به یک عملیات تهاجمی دست بزنم. دلم نیامد کس دیگه ای را از خواب بیدار کنم. اتومبیل را روشن کردم و به سمت سوپرمارکتی که چند دقیقه با خانه ما فاصله دارد رفتم. در کمرکش خیابان اصلی به یک سطل گندۀ رنگ برخوردم که یکوری وسط خیابان ولو شده بود. سرعتم را کمتر کردم و با احتیاط و کمی انحراف به راست از کنار سطل رد شدم. بلافاصله کلاغ مرده ای را دیدم که خشک شده و خونین کمی دورتر در خیابان افتاده بود. این بار برای رد شدن تقریبا تا روی پیاده رو و حسابی به چپ کشیدم. منظره ناهنجار و مشمئزکننده ای و در عین حال عجیبی بود. چطور میشود که با یک کلاغ تصادف کرد؟ می گویند که کلاغ عمر خیلی طولانی دارد، شاید این پایانی بعد از وجودی طولانی بوده یا شاید این یکی موردی مستثنا بوده. طفلکی

طبق معمول همه جاهای پارک جلوی سوپرمارکت اشغال بودند حتی در آن ساعت روز! پیچیدم به کوچه بغل و کمی دورتر پارک کردم. درجه هوا حدود هفت درجه زیر صفر بود و با وجود سوز سردی که می وزید خورشید معرفت نشان داده بود و همراهیم می کرد. خرید برای صبحانه در یک روز سرد که از تابش خورشید زمستانی هم بی بهره نبود، مرا یاد ایران انداخت. برای فرار از سرما قدم هایم را تندتر کردم و وارد سوپرمارکت شدم. مستقیم به سمت کالاهایی که می خواستم رفتم و یکی دوقلمی را انتخاب کرده روی پیشخوان فروشگاه گذاشتم. دختر جوانی با موی مشکی که از پشت سر در گیره ای مهار شده بود از راه رسید. لبخندی زد وصبح بخیر گویان پشت صندوق رفت

Persian artifacts under threat

I've copies the text below from NIAC (National Iranian American Council)
http://www.niacouncil.org/site/PageServer?pagename=NIAC_index

Alert: Persepolis Tablets Threatened By Senate Sanctions Bill

A Senate committee voted yesterday to make it easier for individuals to seize and auction off priceless ancient Persian antiquities held by American museums and universities in order to collect court judgments against the Iranian government.  Already, lawyers are in court trying to seize the Persepolis Tablets – priceless 2,500 year-old artifacts that provide a unique first-hand account of life in the Persian Empire under Darius the Great.  If this proposal becomes law, the Persepolis Tablets are almost certain to be confiscated from the universities and museums and sold to the highest bidders.
The Persepolis Tablets are a part of our rich heritage that should continue to be shared at museums and universities, not auctioned off like cheap items on eBay. 
This proposal by Senator Menendez (D-NJ) will soon be considered by the full Senate as part of its latest Iran sanctions bill – which builds on the broad Central Bank of Iran sanctions spearheaded by Senator Menendez just last December.  This is perhaps one of the starkest examples yet of how broad sanctions punish ordinary Iranians and Iranian Americans, not the Iranian government. 
With the Iranian people facing unprecedented repression at home and economic warfare from abroad, we must stand united against collective punishment and the looting of our very heritage.
The Iranian government has harmed many innocent lives, and its victims should receive just compensation.  But we must be able to protect the rights of victims without attacking our Iranian heritage.
NIAC has led the Iranian-American community’s efforts to protect the Tablets, fighting in the courts, the Congress, and even the White House to protect them. In order to permanently secure these and all other priceless Persian artifacts under threat, NIAC has called on Congress to change the law to protect all cultural artifacts held by American museums and universities so our heritage will never again come under attack.
Regards,
Jamal Abdi 
NIAC Policy Direc

Friday, 3 February 2012

مهستی گنجوی آزاد اندیش و شاعر قرن ششم

برای برنامه مفاخر ایران که هر دو هفته یکبار از طریق رادیو صدای آشنا* منچستر پخش میشود دنبال مطلب می گشتم. سری به کتابخانه دانشگاه منچستر زدم. در ردیف بین دو قفسه کتاب مملو از آثار شعرای ایران به دیوان مهستی گنجوی (باهتمام، تصحیح و تحشیه طاهری شهاب) برخوردم. نام شاعر برایم آشنا نبود، کنجکاو شدم و شروع به خواندن کتاب کردم. از بی خبری خودم نسبت به این بانوی شجاع، رک گو و آزاده ایران زمین شرمنده شدم. تصمیم گرفتم که آموخته هایم را در این  وبلاگ نیز برای معرفی بیشتراضافه کنم

به راستی که تاریخ ایران مملو از زنان و مردانی است که برخلاف رسم آزاده ستیزی سیستم های حاکم  شهامت و شجاعت را زیسته اند. درود بر همه آزاد اندیشان و سنت شکنان

مفاخر ایران – قسمت نهم
منیژه یا منیجه گنجوی متخلص به مهستی

تاریخ تولد و مرگ مهستی گَنجَوی بانوی شاعره ایران مجهول است. همین قدر می دانیم که وی در قرن ششم هجری (در زمان سلطان سنجر) می‌زیسته ‌است. محل تولد وی در برخی منابع گنجه گفته شده ولی برخی نیز وی را متولد نیشابور می دانند.

مهستی از چهار سالگی به مکتب خانه فرستاده شد و تا ده سالگی علوم خواند و نواختن چنگ و عود و تار را نیز نزد اساتید زمان آموخت. همچنین در فن رقص و مجلس آرایی بهره کافی بدست آورد.  در دوران نوجوانی به واسطه جمال صورت و کمالات علمی و معرفتی مورد توجه اعیان و حکمرانان قرار گرفت. عده زیادی به عشق وی گرفتار شدند و حاکم گنجه (سلطان محمدبن محمد بن ملکشاه) وی را به عنوان ندیمه اش در دربار خود پذیرفت. در آنجا نیز به علت زیبایی ظاهر و بدیهه گوئیها و مجلس آرائی هایش مورد توجه و تحسین همگان قرار می گیرد.

امیر تاج الدین احمد پسر خطیب گنجه نیز عاشق مهستی می شود. خطیب که از این دوستی ناراضی بود دست به بدرفتاری با پسر خود می زند. مهستی نیز خسته از استبداد جاکم گنجه است. برای رهایی هر دو جداگانه قصد سفر می کنند. مهستی به زنجان و از آنجا به بلخ مرکز خراسان میرود. در بلخ متجاوز از سیصد شاعر به دیدار وی می شتابند. امیر احمد نیز در همین مجلس به وی می پیوندد. مهستی سپس به مرو می رود و مورد توجه خاص سلطان سنجر قرار می گیرد. تخلص مهستی از جانب سلطان سنجر به وی تعلق می گیرد.

مهستی تا 548 هجری قمری که سلطان سنجر اسیر طایفه غزان میشود در مرو باقی می ماند. سپس به سمت زادگاهش گنجه رهسپار می شود و با عاشقش امیر احمد که بعد از فوت پدر بر جای وی تکیه کرده ازدواج می کند. امیر احمد تاج الدین مانند همسرش طبع شعر داشته. این دو عاشق رباعی‌هایی را خطاب به هم سروده‌اند که مجموعه ای از این مناظرات در کتابی متعلق به قرن نهم مشتمل بر ۱۸۵ رباعی ازامیر احمد و ۱۱۰ رباعی از مهستی برجای مانده است.

به نقل از دولتشاه سمرقندی طبع برون، جوهری شاگرد ادیب صابر ترمذی داستان امیر احمد و مهستی را بنظم آورده بعد از آن نظامی گنجوی داستان آنها را منظوم کرده که البته امروزه نشانی از آنها باقی نیست. 




نمونه ای از رباعیات مهستی
ما را به دَم ِ پیر نگه نتوان داشت
در حُـجرهٔ دلگیر نگه نتوان داشت
آن را که سَرِ زلف چو زنجیر بُوَد
در خانه به زنجیر نگه نتوان داشت
++++
چون مرغ ضعیف بی پر و بی بالم
افتاده بدام و کس نداند حالم
دردی بدلم سخت پدید آمده است
امروز من خسته از آن مینالم
++++
از ضعف من آنچنان توانم رفتن
کز دیدۀ خود نهان توانم رفتن
بگداخته ام چنانکه گر آه کشم
با آه بر آسمان توانم رفتن
++++
در دام غم تو خسته ای نیست چو من
وزجور تو دلشکسته ای نیست چو من
برخاستگان عشق تو بسیارند
لیکن بوفا نشسته ای نیست چو من
++++
عشق است که شیر نر زبون آید از او
بحریست که طرفه ها برون آید از او
گه دوستئی کند که روح افزاید
گه دشمنئی که بوی خون آید از او
++++
معشوقه لطیف و چست و بازاری به
عاشق همه با ناله و با زاری به
گفتا که دلت ببرده ام باز ببر
گفتم که تو برده ای تو باز آری به
++++
ای در طلب تو عمر من فرسوده
نابوده شده با تو دمی تا بوده
بر سفرۀ انتظار خون جگرم
شد از پی حلوای لبت پالوده
++++
گفتم می خوشگوار پیش آور زود
گفتا شب آدینه نخواهی آسود
گفتم نه که گل سال دگر باز آید
و آدینه بهر هفته یکی خواهد بود
++++
در راه خدا صبور می باید بود
وز غیر خدا بدور می باید بود
از ظلمت حبس نفس میباید جست
مستغرق بحر نور می باید بود
++++
در دل همه شرک و روی بر خاک چه سود
زهری که بجان رسید تریاک چه سود
خود را بمیان خلق زاهد کردن
با نفس پلید و جامه پاک چه سود
++++
یک دست بمصحفیم و یک دست بجام
گه نزد حلالیم و گهی نزد حرام
مائیم در این گنبد نا پختۀ خام
نه کافر مطلق نه مسلمان تمام
++++
هر شب زغمت تازه عذابی بینم
در دید بجای خواب آبی بینم
وانگه که چو نرگس تو خوابم ببرد
آشفته تر از زلف تو خوابی بینم
++++
من عهد تو سخت سست میدانستم
بشکستن آن درست میدانستم
این دشمنی ایدوست که با من زجفا
آخر کردی، نخست میدانستم
++++


مرجع:
دیوان مهستی گنجوی، باهتمام تصحیح و تحشیه طاهری شهاب، 1347، نشر ابن سینا

رادیو صدای آشنا
سه شنبه ها از ساعت 7 تا 9 به وقت لندن بروی موج 96.9 اف. ام


© All rights reserved

Thursday, 2 February 2012

دو روز

Attended the Culture shots, Museums and Galleries week. I got to hold an old Roman silver coin in my hand. It  belonged to 2500 years ago and had picture of a goddess on my side and an owl, olive tree and a few Greek symbols on the other.  
Isn't that strange? An item is made and a few millenniums after the maker's death, the item still catches attention! I wonder if whoever who made the coin knew that centuries later people look at the coin and admire the craftsmanship.

P.S.  I love it when museums allow some of the less sensitive artefacts to be handled by visitors.

دیروز یک روز بهینه بود. می گویید چطور؟ چون قسمت زیادی از روز وقف شستن، خرد کردن، تفت دادن و در فریزر گذاشتن به هایی شد که روز قبلش خریده بودم. حالا به اندازۀ چند وعده خورش به آلو مواد اولیه داریم

  در عوض امروز یک روز فرهنگی بود. به نمایشگاهی با شرکت چند موزه و گالری رفتم. موزه منچستر بخشی از سکه های قدیمی را در معرض لمس گذاشته بود. یعنی چی؟ یعنی می توانستی به آنها دست بزنی و تا دلت می خواهد وراندازشان کنی. بهترین قسمت نمایشگاه هم همین بود. یک سکه نقره یونانی متعلق به 2500 سال پیش قشنگترین سکه ای بود که در دستم نگه داشتم. یک طرف آن نقش چهره خانمی {یکی از خدایان (باز قدیمی ها به مساوات معتقدتر بودند و درجه خدا بودن را فقط برای مردان نگداشتند!)} و طرف دیگر یک جغد (نشانه حکمت)، دوشاخه درخت زیتون و چند حرف یونانی بود. به کسانی که از این سکه به عنوان وجه رایج استفاده کردند فکر کردم. چه داستانهایی که آن سکه نمی توانست شاهدش بوده باشد. قبلا هم در موزه منچستر ظرفی را که متعلق به بیش از 4000 سال پیش و از مصر بود در دستانم نگه داشتم. ظرف کاسه ای بود که شبیه آن را در ایران دیده بودم. کاسه هایی که هنوز در برخی از نقاط برای ساییدن کشک از آنها استفاده می شود و داخل آن زبر و پر از گوشه های ریز و برامده ای است که کشک در اثر تماس با آنها ساییده میشود

 عجیب است. انسان شی را می سازد و قرن ها بعد از مردن و پوسیده شدن سازنده، خود شی هنوز زیباست، هنوز شگفتی می آفریند، به فکر وامیدارد و هنوز متحیر و سرگرم میکند

کاش این رویه موزه منچستر را موزه های دیگر نیز در پیش گیرند و برخی از میراث تمدن های قدیم که حساسیت کمتری دارند را از پشت شیشه ها بیرون آورده و در دسترس بگذارند. تا نظر شما چه باشد

© All rights reserved