Friday, 27 September 2013

فحش درمانی

این روزها همه جور 
Alternative therapy
مد شده است. یک نوع از این درمان های جایگزینی، به نظر فحش درمانی است. طرف هر چه که دلش می خواهد می گوید و به قول معروف خودش را خالی می کند. حال چه به حضار می گذرد، مهم نیست. فوقش یه معذرت رو چاشنی کار می کنه و خلاص
 اگر بنا به گفته بابا طاهر "یکی درد و یکی درمان پسندد" باید گفت یک عده افراد هم هستند که بخصوص این نوع (مثلا) درمان پسندند

Some people seem to believe in swearword therapy, as a form of alternative therapy. They say whatever their heart desire, the worst is that they have to apologize afterwards.

© All rights reserved

Wednesday, 25 September 2013

شاهنامه خوانی در منچستر - 25

دنباله داستان زال و رودابه

تا اینجای داستان قرار است که سپاهی از طرف شاه منوچهر تحت فرمان سام به قصد جنگ با مهراب راه بیفتد. وقتی زال از ماجرا با  خبر می شود به دیدار پدر می رود. بزرگان او را از مخالفت با پدر برحذر می دارند ولی زال را باکی نیست و این بار نیز با سیاست با پدر خود صحبت می کند و سعی می کند که او را از جنگ باز دارد 

چو کابلستان را بخواهد بسود
نخستین سر من بباید درود
به پیش پدر شد پر از خون جگر 
پر اندیشه دل پر ز گفتار سر
+++
بزرگان همه پیش او آمدند
به تیمار و با گفت و گو آمدند
که آزرده گشتست بر تو پدر
یکی پوزش آور مکش هیچ سر
چنین داد پاسخ کزین باک نیست
سرانجام آخر به جز خاک نیست
پدر گر به مغز اندر آرد خرد
همانا سخن بر سخن نگذرد
و گر برگشاید زبان را به خشم
پس از شرمش آب اندر آرم به چشم
+++
همه مردم از داد تو شادمان
ز تو داد یابد زمین و زمان
مگر من که از داد بی بهره ام
و گرچه به پیوند تو شهر ه ام
یکی مرغ پرورده ام خاک خورد
به گیتی مرا نیست با کس نبرد
ندانم همی خویشتن را گناه
که بر من کسی را بران هست راه
مگر آنکه سام یلستم پدر
و گر هست با این نژادم هنر
ز مادر بزادم بینداختی
به کوه اندرم جایگه ساختی
فگندی به تیمار زاینده را
به آتش سپردی فزاینده را
ترا با جهان آفرین نیست جنگ
که از چه سیاه و سپیدست رنگ
کنون کم جهان آفرین پرورید
به چشم خدایی به من بنگرید
ابا گنج و با تخت و گرز گران
ابا رای و با تاج و تخت و سران
نشستم به کابل به فرمان تو
نگه داشتم رای و پیمان تو
که گر کینه جویی نیازارمت
درختی که کشتی به بار آرمت
ز مازندران هدیه این ساختی
هم از گرگساران بدین تاختی
که ویران کنی خان آباد من
چنین داد خواهی همی داد من
من اینک به پیش تو استاد ه ام
تن بنده خشم ترا داد ه ام
به اره میانم بدو نیم کن
ز کابل مپیمای با من سخن

زال در این مهم موفق می شود و سام به نزد پادشاه می رود و با بیان کارهایی که تابحال برای پادشاه کرده و شرح جنگجویی های خود آغاز می کند و سپس می گوید که زال گناهی ندارد که عاشق دختر مهراب شده و نامه ای احتمالا (تا قسمت های بعدی را بخوانیم و مطمئن شوم) جهت تغییر رای پادشاه برای جنگ با مهراب از پادشاه می گیرد

سپهبد چو بشنید گفتار زال
برافراخت گوش و فرو برد یال
بدو گفت آری همینست راست
زبان تو بر راستی بر گواست
همه کار من با تو بیداد بود
دل دشمنان بر تو بر شاد بود
ز من آرزو خود همین خواستی
به تنگی دل از جای برخاستی
مشو تیز تا چاره ی کار تو
بسازم کنون نیز بازار تو
یکی نامه فرمایم اکنون به شاه
فرستم به دست تو ای نیک خواه
+++
عنان پیچ و اسپ افگن و گرزدار
چو من کس ندیدی به گیتی سوار
بشد آب گردان مازندران
چو من دست بردم به گرز گران
+++
چو پرورده ی مرغ باشد به کوه
نشانی شده در میان گروه
چنان ماه بیند به کابلستان
چو سرو سهی بر سرش گلستان
چو دیوانه گردد نباشد شگفت
ازو شاه را کین نباید گرفت
کنون رنج مهرش به جایی رسید
که بخشایش آرد هر آن کش بدید
ز بس درد کو دید بر بی گناه
چنان رفت پیمان که بشنید شاه
گسی کردمش با دلی مستمند
چو آید به نزدیک تخت بلند
همان کن که با مهتری در خورد
ترا خود نیاموخت باید خرد
چو نامه نوشتند و شد رای راست
ستد زود دستان و بر پای خاست

کلماتی که آموختم
لفج = لب و لوچه
دیز = رنگ بخصوص رنگ سیاه و کبود
بُوِش = هستی، تقدیر

بیتی که خیلی دوست داشتم
کشنده درفش فریدون به جنگ
کشنده سرافراز جنگی پلنگ

فسمت های پیشین


خشم گرفتن مهراب بر سیندخت ص 165

© All rights reserved

It's funny if you can relate to it

I laughed so much! It was one of the funniest episodes of Frasier: Ham Radio on Channel 4 {http://www.imdb.com/title/tt0582421/}. It was about Frasier's attempt to produce a live radio play. It reminded me of myself when I had to compromise in live radio shows, it isn't easy at all :)

For different reviews about this episodes read http://www.frasieronline.co.uk/reviews/index2.php?item_id=90



© All rights reserved

Saturday, 21 September 2013

آن قدیم قدیم ها


حتی یک بسته نایلون فریزر هم می تواند کلی خاطره را در خود جای دهد

© All rights reserved

Friday, 20 September 2013

بدرود


Unfortunately, I don't know who the photographer is
Saying goodbye to Dr. Mohammed Mossadegh

تا کی دوباره همچین قهرمانی  ... هیچی فراموش کن

Thanks N for sending me this picture


Tuesday, 17 September 2013

از بستر رخوت برمی خیزم


لباسهای زمستانی  چند روزی هست که از ته کمد به قسمت جلو کشیده شده ولی امروز اولین روزی  بود که پالتوام را پوشیدم. سری به استاکپورت زدم و بازدیدی از موزه کلاه داشتم. از موزه که بیرون آمدم باران هم بند آمده بود. شاید جالب ترین کلاه موزه، کلاهی بود که چرچیل برای مراسم ازدواجش سرش گذاشته بود. آرام در خیابان قدم زدم. فکر کردم رسم پاس داشتن آثار قدیمی احتمالا رسمی است اروپایی، وگرنه تا آنجا که به خاطر دارم معمولا در کتمان گذشته مان اصرار داریم. یکی میاید و کلاه شاپو به زور سرمان می کند و چادر را از سرمان می کشد و بعدی به زور روسری را به سرمان می اندازد. فعلا به درست و یا غلط بودن این رفتار کار ندارم، ولی جالب اینجاست که هیچ یک حتی توان دیدن ردپایی  از نفر قبلی خود را ندارند. به عنوان مثال می توان از نقاشی های دیواری حمام مهدی قلی بیک (حمام شاه) در مشهد  که زیر لایه های جدیدتر نقاشی مدفون شده اند  http://iranian.com/main/albums/mahdi-gholi-beyk-bathhouse.html نام برد 

باری دیدن کلاه های قدیمی و آشنا شدن با تاریخچه طراحی و ماشین ها و مدل های دوخت کلاه حس مرده ای را در من زنده کرد. بعد از مدتها تارک دنیا بودن گمانم آماده ام تا بقیه زندگیم را شروع کنم

© All rights reserved

Monday, 16 September 2013

شاهنامه خوانی در منچستر - 24

ادامه داستان دلدادگی زال و رودابه

سیندخت (مادر رودابه) به مهراب (همسرش) جریان دلبستگی رودابه و زال را می گوید ولی آنرا دامی از جانب پسر سام می نامد. مهراب از شنیدن این خبر آشفته می شود
چنان دان که رودابه را پور سام
نهانی نهادست هر گونه دام
ببردست روشن دلش را ز راه
یکی چاره مان کرد باید نگاه
بسی دادمش پند و سودش نکرد
دلش خیره بینم همی روی زرد
چو بشنید مهراب بر پای جست
نهاد از بر دست شمشیر دست
تنش گشت لرزان و رخ لاجورد
پر از خون جگر دل پر از باد سرد
همی گفت رودابه را رود خون
بروی زمین بر کنم هم کنون
چو این دید سیندخت برپای جست
کمر کرد بر گردگاهش دو دست
چنین گفت کز کهتر اکنون یکی
سخن بشنو و گوش دار اندکی
ازان پس همان کن که رای آیدت
روان و خرد رهنمای آیدت
+++
اگر سام یل با منوچهر شاه
بیابند بر ما یکی دستگاه
ز کابل برآید به خورشید دود
نه آباد ماند نه کشت و درود
+++
به سیندخت فرمود پس نامدار
که رودابه را خیز پیش من آر
بترسید سیندخت ازان تیز مرد
که او را ز درد اندر آرد به گرد
به چاره دلش را ز کینه بشست
بدو گفت پیمانت خواهم نخست
زبان داد سیندخت را نامجوی
که رودابه را بد نیارد بروی
بدو گفت بنگر که شاه زمین
دل از ما کند زین سخن پر ز کین
نه ماند بر و بوم و نه مام و باب
شود پست رودابه با رودآب
+++
بر دختر آمد پر از خنده لب
گشاده رخ روزگون زیر شب
همی مژده دادش که جنگی پلنگ
ز گور ژیان کرد کوتاه چنگ
کنون زود پیرایه بگشای و رو
به پیش پدر شو به زاری بنو
بدو گفت رودابه پیرایه چیست
به جای سر مایه ب یمایه چیست
روان مرا پور سامست جفت
چرا آشکارا بباید نهفت
+++
بهشتی بد آراسته پرنگار
چو خورشید تابان به خرم بهار
پدر چون ورا دید خیره بماند
جهان آفرین را نهانی بخواند
بدو گفت ای شسته مغز از خرد
ز پرگوهران این کی اندر خورد
که با اهرمن جفت گردد پری
که مه تاج بادت مه انگشتری
چو بشنید رودابه آن گفت وگوی
دژم گشت و چون زعفران کرد روی
سیه مژه بر نرگسان دژم
فرو خوابنید و نزد هیچ دم
پدر دل پر از خشم و سر پر ز جنگ
همی رفت غران بسان پلنگ
سوی خانه شد دختر د لشده
رخان معصفر بزر آژده
به یزدان گرفتند هر دو پناه
هم این دل شده ماه و هم پیشگاه

این خبر به منوچهر رسید و چنان اندیشید که چنانچه این پیوند صورت گیرد از این می ترسم که فرزند این دو به طرف مادر کشیده شود و تمام گنجی را که با آباد کردن ایران و اسیر کردن ضحاک بدست اوردیم از دست بدهیم. نوذر را به پیش سام فرستاد تا سام را فراخواند. سام به پیش منوچهر رفت و بعد از شرح گزارشی از احوال جنگ اخیرش به خواست منوچهر که جنگ با مهراب و نابودی او بود پاسخ مثبت داد

پس آگاهی آمد به شاه بزرگ
ز مهراب و دستان سام سترگ
ز پیوند مهراب وز مهر زال
وزان ناهمالان گشته همال
+++

چنی گفت با سام شاه جهان
کز ایدر برو با گزیده مهان
به هندوستان آتش اندر فروز
همه کاخ مهراب و کابل بسوز
نباید که او یابد از بد رها
که او ماند از بچه ی اژدها
زمان تا زمان زو برآید خروش
شود رام گیتی پر از جنگ و جوش
هر آنکس که پیوسته ی او بود
بزرگان که در دسته ی او بود
سر از تن جدا کن زمین را بشوی
ز پیوند ضحاک و خویشان اوی
چنین داد پاسخ که ایدون کنم
که کین از دل شاه بیرون کنم

کلماتی که آموختم
بگماز = می

قسمت های پیشین

ص 160- رفتن سام به جنگ مهراب

© All rights reserved

Friday, 13 September 2013

گاهی تنهایی بد نیست

خب اینم جمعه! الان ساعت 7.30 شب است و می خواهم بقیه امشب را با کتاب های فارسی که امروز از کتابخانه دانشگاه منچستر گرفتم سر کنم. انتظار یک شب آرام و بی دغدغه خیلی شیرین است، مخصوصا بعد از دورانی پر از دلهره.  شب بخیر صفحه وبلاگ و سلام به لیوانی چای و کلی کتاب

© All rights reserved

Monday, 9 September 2013

شاهنامه خوانی در منچستر - 23

بعد از تعطیلات تابستانی امروز اولین جلسه شاهنامه خوانی را داشتیم
+++
داستان دلبستگی رودابه و زال را دنبال کردیم. سام  با موبدان در مورد عشق این دو مشورت کرد. موبدان نیک بودن پیوند رودابه و زال را پیش بینی کردند و گفتند از پیوند آنها فرزندی پهلوان بدنیا میاید 

به خواب اندرد آرد سر دردمند
ببندد در جنگ و راه گزند
بدو باشد ایرانیان را امید
ازو پهلوان را خرام و نوید
پی باره ای کو چماند به جنگ
بمالد برو روی جنگی پلنگ
خنک پادشاهی که هنگام او
زمانه به شاهی برد نام او

سام هم پیکی فرستاد تا خبر موافقت وی را به زال دهد و خود به سمت ایران روانه شد (تا از پادشاه دخترش را خواستگاری کند). زال وقتی خبر موافقت پدر را شنید زنی را پیش رودابه فرستاد تا این خبر را به وی نیز دهد. رودابه از شنیدن این خبر خوشحال می شود و او نیز مژدگانی به زن می دهد و برای زال هدایایی می فرستد

یکی شاره سربند پیش آورید
شده تار و پود اندرو ناپدید
همه پیکرش سرخ یاقوت و زر
شده زر همه ناپدید از گهر
یکی جفت پر مایه انگشتری
فروزنده چون بر فلک مشتری
فرستاد نزدیک دستان سام
بسی داد با آن درود و پیام

ولی هنگام خروج، زن به سیندخت (مادر رودابه) برمی خورد. وی از زن می پرسد که تو کیستی و برای چه کاری آمدی؟ زن  می گوید که چند کالا برای فروش به رودابه آورده ام. سیندخت از وی خواست تا آنها را به وی نشان دهد. او گفت که آن اقلام را به رودابه داده ام و چون رودابه چیزهای دیگری نیز می خواست قرار گذاشتم که بعدا برایش بیاورم. سیندخت از او خواست که بهایی را که  بابت آنها از رودابه دریافت کرده به وی نشان دهد. زن گفت که بهای این کالا را فردا بمن می دهد و تا بمن نداده من نمی توانم آنرا به تو نشان دهم. سیندخت به او شک کرد و شروع به گشتن او کرد و متوجه شد که همراه وی هدایایی از طرف رودابه هست. رودابه را خواست و از او پرسید که این مرد که لایق این هدایاست کیست
   
زن از بیم برگشت چون سندروس
بترسید و روی زمین داد بوس
هم از دست رودابه پیرایه دید
پر اندیشه شد جان سیندخت ازوی
به آواز گفت از کجایی بگوی
زمان تا زمان پیش من بگذری
به حجره درآیی به من ننگری
دل روشنم بر تو شد بدگمان
بگویی مرا تا زهی گر کمان
بدو گفت زن من یکی چاره جوی
همی نان فراز آرم از چند روی
بدین حجره رودابه پیرایه خواست
بدو دادم اکنون همینست راست
بیاوردمش افسر پرنگار
یکی حلقه پرگوهر شاهوار
بدو گفت سیندخت بنمایی ام
دل بسته ز اندیشه بگشایی ام
سپردم به رودابه گفت این دو چیز
فزون خواست اکنون بیارمش نیز
بها گفت بگذار بر چشم من
یکی آب بر زن برین خشم من
درم گفت فردا دهد ماه روی
بها تا نیابم تو از من مجوی
همی کژ دانست گفتار او
بیاراست دل را به پیکار او
بیامد بجستش بر و آستی
همی جست ازو کژی و کاستی
به خشم اندرون شد ازان زن غمی
به خواری کشیدش بروی زمی
چو آن جامه های گرانمایه دید
هم از دست رودابه پیرایه دید
در کاخ بر خویشتن بر ببست
از اندیشگان شد به کردار مست
بفرمود تا دخترش رفت پیش
همی دست برزد به رخسار خویش
دو گل رابدو نرگس خوابدار
همی شست تا شد گلان آبدار
به رودابه گفت ای سرافراز ماه
گزین کردی از ناز برگاه چاه
چه ماند از نکو داشتی در جهان
که ننمودمت آشکار و نهان
ستمگر چرا گشتی ای ماه روی
همه رازها پیش مادر بگوی
که این زن ز پیش که آید همی
به پیشت ز بهر چه آید همی
سخن بر چه سانست و آن مرد کیست
که زیبای سربند و انگشتریست

رودابه شرمنده می شود و با شرمندگی جریان عشق خود به زال را به مادر می گوید و شرح می دهد که ما با هم پیمان بستیم و سام هم برای صحبت خواهد آمد

زمین دید رودابه و پشت پای
فرو ماند از خشم مادر به جای
فرو ریخت از دیدگان آب مهر
به خون دو نرگس بیاراست چهر
به مادر چنین گفت کای پر خرد
همی مهر جان مرا بشکرد
مرا مام فرخ نزادی ز بن
نرفتی ز من نیک یا بد سخن
سپهدار دستان به کابل بماند
چنین مهر اویم بر آتش نشاند
چنان تنگ شد بر دلم بر جهان
که گریان شدم آشکار و نهان
نخواهم بدن زنده بی روی او
جهانم نیرزد به یک موی او
بدان کو مرا دید و بامن نشست
به پیمان گرفتیم دستش بدست
فرستاده شد نزد سام بزرگ
فرستاد پاسخ به زال سترگ
زمانی بپیچید و دستور بود
سخنهای بایسته گفت و شنود
فرستاده را داد بسیار چیز
شنیدم همه پاسخ سام نیز
به دست همین زن که کندیش موی
زدی بر زمین و کشیدی به روی
فرستاده آرنده ی نامه بود
مرا پاسخ نامه این جامه بود


ابیاتی که خیلی دوست داشت
سخن چون ز تنگی به سختی رسید
فراخیش را زود بینی کلید
++
چنان تنگ شد بر دلم بر جهان
که گریان شدم آشکار و نهان

کلماتی که آموختم
سندروس = صمغی است شبیه به کهربا، نسبتی به رنگ زرد دارد
گسی کردن = روانه کردن

قسمت های پیشین

قسمت آینده: ص 154، آگاه شدن مهراب از کار رودابه

© All rights reserved

Sunday, 8 September 2013

Welcome back

Olympics 2020: Wrestling reinstated to Games

"Wrestling - which was the favourite - received a majority of 49 votes, while a combined baseball/softball bid got 24 votes and squash 22.
The sport - one of the original disciplines at the Ancient Olympics - had been due to end its Olympic participation at Rio 2016 following its dismissal by the IOC earlier this year!"
http://www.bbc.co.uk/sport/0/olympics/24009517

آخیش! خیالمون از این بابت راحت شد. کشتی بازم در بازی های المپیک خواهد ماند

Saturday, 7 September 2013

به یاد غمگین ترین طاووس دنیا

In our garden

نزدیک غروب که میشد می پرید و روی نرده خانه ما بالاسر سه نهال کاج که پارسال کاشتیم می نشست. حضورش خیلی ساکت بود و اگر سرت را بالا نمی کردی اصلا متوجه وجودش نمی شدی. در همه این مدت حتی یکبار هم صدایش را نشنیده بودم. نیمه های شب با صدای جیغ مانند ناله حیوانی بیدار شدم. هر چه از پنجره بیرون را نگاه کردم چیزی ندیدم، دوباره برگشتم توی تخت. روز بعد همسایه دنبال طاووسش دم در آمده بود، نگاهی به دور و بر انداختم و چیزی ندیدم

 پشت پنجره نشسته بودم وبیرون را نگاه می کردم که چشمم به پرهای بلندی افتاد که محوطه زیر پنجره را پوشانده بود. دلهره عجیبی پیدا کردم. بلافاصله شال کرم پشمیم را دورم پیچیدم و رفتم توی حیاط. رد پرها را گرفتم و زیر برگ های گوشه حصار حیاط جسد نیمه خورده شده طاووس همسایه را پیدا کردم. معلوم شد که دیشب روباه بهش حمله کرده. صاحبش را صدا کردم که برای بردن باقی مانده طاووس آمد. پرهای بلند روی زمین را هم جمع کردیم و تحویلش دادیم

 دیگه دم غروب از طاووس زیبایی که می پرید و روی نرده خانه ما می نشست خبری نیست. ولی راستی چقدر زیبا بود، با آن نگاه حزینش. دلم برایش تنگ می شود. چه نعمتی بود بدون منت هندوستان کشیدن، طاووس را داشتن

© All rights reserved

Thursday, 5 September 2013

Footstep




Looking for Luck!
About 3.30 minutes of nonsense :)

 قایم باشکی با اقبال


© All rights reserved

Tuesday, 3 September 2013

Time 4 something different



با مطالب معمول این سایت خیلی فرق دارد ولی شنیدنش بد نیست
ممنون از دوستی که ویدئو را برایم فرستاده


Sunday, 1 September 2013

به حق چیزهای نشنیده!!!

"Manchester is a better place to live than London, Rome or New York, according to a new global survey. The city was hailed as having a 'vibrant individual culture' by the editor of the international league table – with the attraction of Manchester United, the legacy of the Commonwealth Games and the clubbing scene all being recognised as reason to visit the city."


© All rights reserved