Friday, 3 July 2020

Bani Adam - Alireza Ghorbani


A performance of one of most famous poems of Saadi about humanity. Saadi was a Persian writer who lived about 800 years ago.
"Humans are members of a whole
they are created from the same essence
when one organ hurts other organs suffer, too
If you are indifferent towards the sorrow of others,
then you are not worthy to be named human.'

© All rights reserved

Thursday, 2 July 2020

ناموس

My writing about honor killing won the Third Place Award in Iroon essay contest.



متنی که درباره‌ی قتل‌های ناموسی نوشته‌ام برنده‌ جایزه سوم انشای ایرون شد. با آرزوی رهایی از جهلی که تار عنکبوت‌وار بر پیکر ما تنیده شده

 ناموس اول بار در سایت ایرون دات کام منتشر شد

مرا در میان انگشتان کشیده‌اش گرفت و به ارتعاشی جنباندم. بی‌فایده بود. بر دستانم انگاری قفل زده شده بود. اگرچه گرمای دستانش تا هسته‌ی وجودم فروهشت و به نشئه‌ای گذرا مهمانم کرد ولی بازهم به هیچ حرکتی نینجامید. روی صندلی نشست و مرا روی زانوانش جای داد. همانطور که دست نوازش بر سرم می‌کشید، شاید به امید اینکه من بشنوم به بازگفت آنچه برای او مایه امید بود پرداخت. "حتی ساعت خوابیده هم دوبار در ۲۴ ساعت زمان درست را بازگو می‌کند". او نمی‌دانست که حقانیت آنچه می‌نمایانیم مهم نیست و نمی‌شود نقش متغیر اعتماد را در این میان نادیده گرفت. وقتی ساعت از کار افتاد، حتی وقتی که زمان را به درستی اعلام می‌نماید، عدم اعتماد دیگران مانع از پذیرش آنچه به عنوان زمان درست اعلام شده، می‌شود. خطای محاسبه. گفته بود مرا به پدر برنگردانید ولی برگرداندند. دو سوی مجادله: اعتماد و عدم اعتماد به نگهبانی که باید بشود به او اعتماد کرد. خون. فوران خون. فریاد. زجه‌های ملتمسانه. التماس‌های اشکناک. ناسزا. ناسزاهایی که به وقاحت و صراحت فضا را به تسخیر در میاورد. چنانچه گویی حق پدرانه‌ی اوست که آنها را با فریاد بر گوش دختر بکوبد و شایسته‌ی دختر که همانها را بشنود. گیره فلزی کمربند چه می‌دراند. پوست و گوشت و رگ و پی را می‌دراند. حرکت بی‌اراده و برتر از توان دستها. برخی در پی فشار بر گلو و برخی به دنبال وا رهانیدن گردن از فشار. ضربات تیغه‌ی چاقو خشمناک و بی‌وقفه. کجا بودند اهل این خانه‌؟ چرا هیچ کس به طغیان خوی اهریمنانه‌ی پدر که مجال پدیدار شدن پیدا کرده اعتراض نمی‌کرد، حتی اگر نمی‌توانستند کاری کند باز حضوی می‌توانست جان‌بخش باشد، اما نبود. گمانی در امتداد بد گمانی ممتد. پریشانی روح و جسم، لکه‌های خون. فریادهای آلوده به تهدید و .تشر. دستها، دستهای سنگین و پر از نفرت که در پس فرافکنی حقارت و پلشتی خود شهوت انتقام می‌جستند. مردی با مو و ریش کاملا سفید شده و زنی با سن و سالی مشابه از پله‌ها بالا میامدند. آن موقع جایم هنوز روی میز کنار در اتاق پذیرایی بود و هر آمد و رفتی را به خوبی در نظاره داشتم. مرد گفت یادت نرود فعلا چیزی نمی‌گوییم. زود است. بگذار کمی بیشتر اسمش بد در رود. آنوقت تا لب تر کنیم خود دخترشان را دو دستی تقدیم می‌کنند. دیگر دیر شده. کسانی که باید میشد تا از هر جور و دردی به آنها پناه برد جان دخترک را اینگونه در طبق اخلاص گذاشته و به پدری خون‌آشام هدیه دادند. خطای محاسبه آنها هم این بود که پدر را پدر انگاشتند. چه کسی آب به آسیاب جهل می‌ریزد؟ چه کسی جز دخترکان سرزمینمان بهای نگاه تحقیرکننده، کینه جو و تا خرخره به سیاهی آلوده را می‌پردازد؟ خفگی خفگی. گاه که مجال دهنک زدن یا نفسکی بود حتی در فضای بسته‌ی خانه‌ی اشباع شده از دود سیگار پدر و برادر، نفس‌های گسسته و پاره و پاره، تند تند و سطحی به تعجیل بلعیده می‌شدند. رگه های سرخ رد انگشتان بر گلو، ‌باند پرواز چشمان از کاسه گریخته بود که وقتی که دانه‌های عرق بر پیشانی برادر با خون خواهر می‌آمیخت و حکمی که در محکمه‌ی خلوت خانه اعلام شده بود اجرا می‌شد، جان را به برخاستن می‌خواند. پیش از اینکه دستان پدر او را خفه کند، پیش از اینکه چاقوی برادر او را تکه تکه کند، مدتها پیش از فشار طناب دار بر گلوگاهش حرف‌ها و نگاه‌های دیگران او را کشته بود. آنها که به حبس ابد در زندگی با همتایی که خود در انتخاب آن سهمی نداشتند محکوم بودند، حال می‌خواستند از پس همهِ‌ی بدبخت‌ها انتخاب کنند اگرچه نه برای خود که برای بچه‌هایشان و اینگونه از زندگی انتقام می‌گرفتند. آنها همه و همه در کشتن دخترک نقش داشتند. دخترک پلک‌ها را روی‌هم فشرد تا آخرین چیزی که می‌بیند تجلی جهل و جنون در دستان پدر و در چشمان برادر نباشد. با چشمان بسته شاید نور را باز می‌یافت. حواس او می‌رفت تا به اغوا فراخوانده شوند. عقب نشینی. عقب نشینی زندگانی. زمان ان بود که رود زندگی جوشان روحی آزاده به مردابی فرو ریزد. انگشتان پدر تا مدتها بعد از اینکه گلوی دختر را وارهانید هنوز سخت و چنگ مانده بود. پشت خمیده‌ که نشانه‌ی تاسف آنی پدر بود، به سرجنباندنی پایان یافت. برادر سر فروهشته‌ی پدر را به افتخار در آغوش گرفت تا مگر پشیمانی لحظه‌ای او را مهار کند. وحشت از محرمان. محرمان دژخیم. نبض دختر زیر فشار انگشتان پدر خاموش شده بود. پدر گلوی دختر را وارهانید. برادر تا نقش فعال خود را از سر واگرداند با گفتن "حقش بود" و پس از پرتاب آب دهان بر پیکر بی‌جان دخترک، بی‌اعتنا رد شد. دستان دختر که تا دقایقی پیش عجولانه و بیهوده بالا و پایین می‌جهیدند اکنون لمس شده و بی‌جان بر کنارش افتاده بودند. درست مثل دستان من، عقربه‌هایی که اینک در ساعتی که خود نمی‌دانم چیست خاموش مانده و اکنون چون شیونی در هجوم تکراری تهدیدها و فحاشی‌ها می‌رفت تا در کنار دختر به ابدیت بپیوندد.

© All rights reserved

Wednesday, 1 July 2020

شاهنامه‌خوانی در منچستر223


قرنطینه  2020، در قرنطینه  ماه ژوئن  را از طریق اینترنت در کنار هم خواندیم
دهمین جلسه در قرنطینه

داستان پادشاهی نوشین‌روان را ادامه می‌دهیم. در این قسمت دوباره بوزرجمهر وارد داستان می‌شود. اگر به خاطر داشته باشید در چند قسمت قبل در نشست‌های هفتگانه نوشین‌روان با خرد بوزرجمهر آشنا شدیم 

روزی بوزرجمهر به نوشین‌روان می‌گوید که من متنی را برای تو نوشته‌ام و به گنجور سپرده‌ام تا زمانی تو آنرا بخوانی. این دنیا رازش را برای کسی آشکار نمی‌سازد و رسمش اینگونه است که اگر تا صد سال هم عمر کنی و همه‌ی عمرت در کشورگشایی بگذرد و مال و منال و گنج برای خودت جمع کنی و فرزندان بسیار داشته باشی اگر به درویشی ظلمی روا شود همه‌ی این دارایی‌ها از بین می‌رود و همه‌ چیز تمام می‌شود و دیگر کسی از تو حتی یاد هم نمی‌کند 

جهاندار یک روز بنشست شاد
بزرگان داننده را بار داد 
 سخن گفت خندان و بگشاد چهر 
برتخت بنشست بوزرجمهر 
یکی آفرین کرد برکردگار 
خداوند پیروز و پروردگار 
چنین گفت کای داور تازه روی 
که بر تو نیابد سخن زشت گوی
خجسته شهنشاه پيروزگر
جهاندار بادانش و با گهر
نبشتم سخن چند بر پهلوي
ابر دفتر و کاغذ خسروي
سپردم به گنجور تا روزگار
برآيد بخواند مگر شهريار
بديدم که اين گنبد ديرساز
نخواهد همي لب گشادن به راز
اگرمرد برخيزد از تخت بزم
نهد برکف خويش جان را برزم
زمين را بپردازد از دشمنان
شود ايمن از رنج آهرمنان
شود پادشا بر جهان سر به سر
بيابد سخنها همه دربدر
شود دستگاهش چو خواهد فراخ
کند گلشن و باغ و ميدان و کاخ
نهد گنج و فرزند گرد آورد
بسي روز برآرزو بشمرد
فر از آورد لشکر وخواسته
شود کاخ و ايوانش آراسته
گر اي دون که درويش باشد به رنج
فراز آرد از هر سويي نام و گنج
ز روي ريا هرچ گرد آورد
ز صد سال بودنش برنگذرد
شود خاک وبي بر شود رنج اوي
به دشمن بماند همه گنج اوي
نه فرزند ماند نه تخت و کلاه
نه ايوان شاهي نه گنج و سپاه
چو بشیند آن جستن و باد اوي
ز گيتي نگيرد کسي ياد اوي
بدين کار چون بگذرد روزگار
ازو نام نيکي بود يادگار

بوزرجمهر ادامه می‌دهد که در جهان دو چیز است که جاویدان هست و بس: یکی گفتار نیک  و دیگری کردار نیک. گناه نکن و به کسی آزار مرسان. فرهنگ و دین همین است این پندی است که کهنه نمی‌گردد

ز گيتي دوچيزيست جاويد بس
دگر هرچ باشد نماند به کس
سخن گفتن نغز و کردار نيک
نگردد کهن تا جهانست ريک
بدين سان بود گردش روزگار
خنک مرد با شرم و پرهيزگار
مکن شهريارا گنه تا توان
بويژه کزو شرم دارد روان
بي آزاري وسودمندي گزين
که اينست فرهنگ آيين و دين
ز من يادگارست چندي سخن
گمانم که هرگز نگردد کهن

نوشین‌روان سوال‌های زیادی از بوزرجمهر می‌پرسد مثلا چه چیزی باعث شادی است و بوزرجمهر پاسخ می‌دهد که بیگناهی شادی‌زاست و آنکه اهریمن از راه بی‌راهش نکرده خوشحال است. نوشین‌روان از راه کج و راه خداوند می‌پرسد و بوزرجمهر می‌گوید که فرمان خداوند نیکویی است. برتری جستن راه اهریمن است 

چو بگشاد روشن دل شهريار
فروان سخن کرد زو خواستار
بدو گفت فرخ کدامست مرد
که دارد دلي شاد بي باد سرد
چنين گفت کانکو بود بيگناه
نبردست آهرمن او راز راه
بپرسيدش از کژي و راه ديو
ز راه جهاندار کيهان خديو
بدو گفت فرمان يزدان بهيست
که اندر دوگيتي ازو فرهيست
دربرتري راه آهرمنست
که مرد پرستنده را دشمنست
خنک درجهان مرد پيمان منش
که پاکي وشرمست پيرامنش
چوجانش تنش را نگهبان بود
همه زندگانيش آسان بود
بماند بدو رادي و راستي
نکوبد درکژي وکاستي
هران چيز کان بهره تن بود
روانش پس از مرگ روشن بود
ازين هر دو چيزي ندارد دريغ
که به هر نيامست گر به هر تيغ

بوزرجمهر می‌گوید کسی که بر خرد خود تکیه می‌کند روانش از هوا و هوس نجات میابد و بعد پادشاه را از گوش سپردن به کسانی که افزون منش هستند برحذر می‌دارد. غیر از این فرومایه کسی است که از یزدان سپاسگزار نیست و بهره جان که همان دانش است نمی‌جوید

کسي کو بود برخرد پادشا
روان را ندارد به راه هوا
سخن نشنو ازمرد افزون منش
که با جان روشن بود بدکنش
چوخستو بيايد به ديگر سراي
هم ايدر پر از درد ماند به جاي
کزين بگذري سفله آن را شناس
که از پاک يزدان ندارد سپاس
دريغ آيدش بهره تن ز تن
شود ز آرزوها ببندد دهن
همان بهر جانش که دانش بود
نداند نه از دانشي بشنود

کسری می‌پرسد چه کسی از مردم والاتر است و پاسخ می‌شنود آنکه داناتر است. باز نوشین‌روان می‌پرسد که دانش نهفته است از کجا بفهمیم که کی داناتر است و بوزرجمهر پاسخ می‌دهد آن کسی که به دستور دیو گوش نمی‌دهد داناست و بعد از  دیوهایی صحبت می‌کند که جان و خرد را به زیر میاوردند

بپرسيد کسري که از کهتران
کرا باشد انديشه مهتران
چنين گفت کان کس که داناترست
بهر آرزو بر تواناترست
کدامست دانا بدوشاه گفت
که دانش بود مرد را درنهفت
چنين گفت کان کو به فرمان ديو
نپردازد از راه کيهان خديو
ده اند اهرمن هم به نيروي شير
که آرند جان وخرد را به زير
بدو گفت کسري که ده ديو چيست
کزيشان خرد را ببايد گريست

این ده دیو را اینگونه معرفی می‌کند: آز، نیاز، خشم، رشک، ننگ، کین، نمام (سخن‌چینی)، دورویی و ناپاک دینی، و ناسپاسی.  می‌پرسد که کدامین این دیوان پرقدرت‌ترند و پاسخ می‌شنود اول آز، بعد نیاز و بعد از آن رشک، بعد کین و بعد خشم و سخن‌چینی و دورویی و ناسپاسی

چنين داد پاسخ که آز و نياز
دو ديوند با زور و گردن فراز
دگر خشم و رشکست وننگست وکين
چو نمام و دوروي و ناپاک دين
دهم آنک از کس ندارد سپاس
به نيکي وهم نيست يزدان شناس
بدو گفت ازين شوم ده باگزند
کدامست آهرمن زورمند
چنين داد پاسخ به کسري که آز
ستمکاره ديوي بود ديرساز
که اورا نبينند خشند ايچ
همه درفزونيش باشد بسيچ
نياز آنک او را ز اندوه و درد
همي کور بينند و رخساره زرد
کزين بگذري خسرو اديو رشک
يکي دردمندي بود بي پزشک
اگر در زمانه کسي بي گزند
به تندي شود جان او دردمند
دگر ننگ ديوي بود با ستيز
هميشه ببد کرده چنگال تيز
دگر ديو کينست پرخشم وجوش
ز مردم بتابد گه خشم هوش
نه بخشايش آرد بروبر نه مهر
دژآگاه ديوي پرآژنگ چهر
دگر ديو نمام کو جز دروغ
نداند نراند سخن با فروغ
بماند سخن چين ودوروي ديو
بريده دل از بيم کيهان خديو
ميان دوتن کين وجنگ آورد
بکوشد که پيوستگي بشکرد
دگر ديو بي دانش وناسپاس
نباشد خردمند و نيکي شناس
به نزديک او راي و شرم اندکيست
به چشمش بدو نيک هردو يکيست

نوشین‌روان می‌پرسد که خداوند به بنده‌ی خود برای مبارزه با این دیوان چه داده و پاسخ می‌شنود که خرد جوشنی جلوی شمشیر دیوان است
ز دانا بپرسيد پس شهريار
که چون ديو با دل کند کارزار
ببنده چه دادست کيهان خديو
که از کار کوته کند دست ديو
چنين داد پاسخ که دست خرد
ز کردار آهرمنان بگذرد
خرد باد جان تو را رهنمون
که راهي درازست پيش اندرون
ز شمشير ديوان خرد جوشنست
دل وجان داننده زو روشنست
گذشته سخن ياد دارد خرد
به دانش روان را همي پرورد
وگر خود بود آنک خوانيم خيم
که با او ندارد دل از ديو بيم
جهان خوش بود بردل نيک خوي
نگردد بگرد در آرزوي

بعد نوشین‌روان می‌گوید که چه چیزهایی به شادی دل را رهنماست. بوزرجمهر خردمندی و امیدواری، راه راست رفتن، دنبال گنج نبودن، خداپرستی، به گنج کسی کار نداشتن و پرهیز و دین را به هیچ چیز نفروختن  را به عنوان راهنمای دل نام می‌برد

سخنهاي باينده گويم کنون
که دلرا به شادي بود رهنمون
هميشه خردمند و اميدوار
نبيند جز از شادي روزگار
نينديشد از کار بد يک زمان
ره راست گيرد نگيرد کمان
دگر هر که خشنود باشد به گنج
نيازد نيارد تنش را به رنج
کسي کو به گنج و درم ننگرد
همه روز او برخوشي بگذرد
دگر دين يزدان پرستست و بس
به رنج و به گنج و به آزرم کس
ز فرمان يزدان نگردد سرش
سرشت بدي نيست هم گوهرش
برين همنشانست پرهيز نيز
که نفروشد او راه يزدان به چيز

پادشاه می‌پرسد که از این ده چیز کدام بهتر نمایاننده‌ی راه درست است. جواب می‌شنود که راه خرد بهترین است و خوش خلقی، خشنودی، امید

بدو گفت زين ده کدامست شاه
سوي نيکويها نماينده راه
چنين داد پاسخ که راه خرد
ز هر دانشي بي گمان بگذرد
همان خوي نيکوکه مردم بدوي
بماند همه ساله با آب روي
وزين گوهران گوهر استوار
تن خشندي ديدم از روزگار
وزيشان اميدست آهسته تر
برآسوده از رنج و شايسته تر
وزين گوهران آز ديدم به رنج
که همواره سيري نيابد ز گنج

نوشین‌روان می‌پرسد که از هنرها بهترین کدام است. بوزرجمهر می‌گوید که از راه راست نگردیدن و گناه نکردن و می‌پرسد کدام از همه پیشروتر است و پاسخ می‌شنود که آرام صحبت کردن و گفتار گرم و آگاهانه هم از خرد نمی‌گذرد

بدو گفت شاه از هنرها چه به
که گردد بدو مرد جوينده مه
چنين داد پاسخ که هر کو ز راه
نگردد بود با تني بيگناه
بيابد ز گيتي همه کام ونام
از انجام فرجام و آرام و کام
بپرسيد ازو نامبردار گو
کزين ده کدامين بود پيشرو
چنين داد پاسخ به آواز نرم
سخنهاي دانش به گفتار گرم
فزوني نجويد برين بر خرد
خرد بي گمان برهنر بگذرد

پادشاه می‌پرسد که فرهنگ چیست و پاسخ می‌شنود که دانش بهترین است. کردار بد را هم به عنوان نیروی دشمن خرد نام می‌برد

وزان پس ز دانا بپرسيد مه
که فرهنگ مردم کدامست به
چنين داد پاسخ که دانش بهست
خردمند خود برجهان برمهست
که دانا بلندي نيازد به گنج
تن خويش را دور دارد ز رنج
ز نيروي خصمش بپرسيد شاه
که چون جست خواهي همي دستگاه
چنين داد پاسخ که کردار بد
بود خصم روشن روان وخرد

می‌پرسد که فرهنگ بهتر است یا گوهر (یادداشتی به خود: همان علم بهتر است یا ثروت) و پاسخ بوزرجمهر این است که فرهنگ از گوهر بهتر است. گوهر بدون هنر زار و خوار است با فرهنگ، روان درست می‌شود. خرد را خلعت ایزدی می‌خواند و مردم خویشتن‌دار را ارجمند

ز دانا بپرسيد پس دادگر
که فرهنگ بهتر بود گر گهر
چنين داد پاسخ بدو رهنمون
که فرهنگ باشد ز گوهر فزون
گهر بي هنر زار وخوارست وسست
به فرهنگ باشد روان تندرست
بدو گفت جان را زدودن بچيست
هنرهاي تن را ستودن بچيست
بگويم کنون گفتها سر به سر
اگر يادگيري همه دربدر
خرد مرد را خلعت ايزديست
ز انديشه دورست ودور از بديست
هنرمند کز خويشتن درشگفت
بماند هنر زو نبايد گرفت
همان خوش منش مردم خويش دار
نباشد به چشم خردمند خوار
اگر بخشش ودانش و رسم و داد
خردمند گرد آورد با نژاد
بزرگي و افزوني و راستي
همي گيرد از خوي بدکاستي

می‌پرسد بزرگی آیا به بخت و اقبال است یا از روی کوشش به دست میاید و بوزرجمهر می‌گوید که این دو با هم جفت هستند مثل جان و تن. با سعی و کوشش تنها نمی‌شود به بزرگی رسید مگر آنکه بخت هم یار باشد

ازان پس بپرسيد کسري ازوي
که اي نامور مرد فرهنگ جوي
بزرگي به کوشش بود گر به بخت
که يابد جهاندار ازو تاج وتخت
چنين داد پاسخ که بخت وهنر
چنانند چون جفت با يکديگر
چنان چون تن وجان که يارند وجفت
تنومند پيدا و جان در نهفت
همان کالبد مرد را پوششست
اگر بخت بيدار در کوششست
به کوشش نيايد بزرگي به جاي
مگر بخت نيکش بود رهنماي
و ديگر که گيتي فسانه ست و باد
چو خوابي که بيننده دارد به ياد
چو بيدار گردد نبيند به چشم
اگر نيکويي ديد اگر درد وخشم


در پرسشی دیگر می‌پرسد که برای دانا کدام بهتر است (اشاره به همان کوشش یا بخت) و اینگونه پاسخ می‌شنود که شاه خود در جهت آرایش تخت کار می‌کند و از بخت توان میابد و به شرط آنکه پادشاه دادگر و نیک‌نام باشد از گفتار و کردارش کام خواهد گرفت

دگر پرسشي برگشاد از نهفت
بدانا ستوده کدامست گفت
چنين داد پاسخ که شاهي که تخت
بيارايد و زور يابد ز بخت
اگر دادگر باشد و نيک نام
بيابد ز گفتار و کردار کام


می‌پرسد که مستمند کیست و پاسخ می‌شنود که درویش زشت! می‌پرسد که بدبخت چه کسی است و پاسخ می‌شنود که کسی که کردار بد دارد.  بوزرجمهر می‌گوید که خرسند، رضایتمند و قانع آن کسی است که دل بر جهان نبندد

بدو گفت کاندر جهان مستمند
کدامست بدروز و ناسودمند
چنين داد پاسخ که درويش زشت
که نه کام يابد نه خرم بهشت
بپرسيد و گفتا که بدبخت کيست
که همواره از درد بايد گريست
چنين داد پاسخ که داننده مرد
که دارد ز کردار بد روي زرد
بپرسيد ازو گفت خرسند کيست
به بيشي ز چيز آرزومند کيست 
چنين داد پاسخ که آنکس که مهر
ندارد برين گرد گردان سپهر

و آهستگی را شایسته‌ترین صفت می‌داند که از گفتگو با مردم عیب‌جو بپرهیزد. امیدوارترین مردمان کسی است که کوشاتر است و به دانش می‌پردازد

بدو گفت ما را چه شايسته تر
چنين گفت کان کس که آهسته تر
بپرسيد ازو گفت آهسته کيست
که بر تيز مردم ببايد گريست
چنين داد پاسخ که از عيب جوي
نگر تاکه پيچد سر از گفتگوي
به نزديک او شرم و آهستگي
هنرمندي و راي و شايستگي
بپرسيد ازو نامور شهريار
که ازمردمان کيست اميدوار
چنين گفت کان کس که کوشاترست
دوگوشش بدانش نيوشاترست
بپرسيد ازو شهريار جهان
از آگاهي نيک و بد در نهان
چنين داد پاسخ که از آگهي
فراوان بود کژ ومغزش تهي
مگر آنک گفتند خاکست جاي
ندانم چه گويم ز ديگر سراي


آباد شهر به داد حکمران به پای می‌شود.  پسندیده و هشیارترین کسانی هستند که دانش پذیر هستند و علم را به محک تجربه و  آزمایش سنجیده‌اند
بدو گفت کسري که آباد شهر
کدامست و مازو چه داريم بهر
چنين داد پاسخ که آبادجاي
ز داد جهاندار باشد به پاي
بپرسيد کسري که بيدارتر
پسنديده تر مرد وهشيارتر
به گيتي کدامست بامن بگوي
که بفزايد از دانش آبروي
چنين داد پاسخ که داناي پير
که با آزمايش بود يادگير


در پاسخ چه کسی شاد است بوزرجمهر می‌گوید کسی که هراس ندارد و به اندازه زر و سیم دارد. می‌پرسد چه کسی پسندیده است می‌گوید کسی که رشک و کین و آز  نداشته باشد. از صبر و شکیبایی می‌پرسد و پاسخ می‌شنود  که آنکس که نومید باشد انگار کارش به آخر رسیده. می‌پرسد که غم در دل چه کسی بیشتر است می‌گوید آنکس که بدشانسی بیاورد، از تخت بیفتد و ناامید گردد ولی دوباره برای ایستادن کوشش نکند. کسی که خردمند نباشد دردمندتر است

بدو گفت کسري که رامش کراست
که دارد به شادي همي پشت راست
چنين داد پاسخ که هر کو زبيم
بود ايمن و باشدش زر و سيم
بدو گفت ما را ستايش به چيست
به نزديک هرکس پسنديده کيست
چنين داد پاسخ که او را نياز
بپوشد همي رشک با ننگ و آز
همان رشک و کينش نباشد نهان
پسنديده او باشد اندر جهان
ز مرد شکيبا بپرسيد شاه
که از صبر دارد به سر بر کلاه
چنين گفت کان کس که نوميد گشت
دل تيره رايش چوخورشيد گشت
دگرآنک روزش ببايد شمرد
به کار بزرگ اندرون دست برد
بدو گفت غم دردل کيست بيش
کز اندوه سيرآيد از جان خويش
چنين داد پاسخ که آنکو ز تخت
بيفتاد و نوميد گردد ز بخت
بپرسيد ازو شهريار بلند
که از ما که دارد دلي دردمند
چنين گفت کان کو خردمند نيست
توانگر کش از بخت فرزند نيست


نوشین‌روان از دل مستمند می‌پرسد و بوزرجمهر می‌گوید صاحب دانشی پارسا که ابلهی بر او چیره گردد

بپرسيد شاه از دل مستمند
نشسته به گرم اندرون بي گزند
بدو گفت با دانشي پارسا
که گردد برو ابلهي پادشا
بپرسيد نوميدتر کس کدام
که دارد توانايي و نيک نام
چنين گفت کان کو ز کار بزرگ
بيفتد بماند نژند وسترگ
بپرسيد ازو شاه نوشين روان
که اي مرد دانا و روشن روان


چه کسی بیشتر از گذشته پشیمان است؟ می‌گوید آنکس که روز مرگ از کرده های خود پشیمان شود. و در پاسخ اینکه چه چیزی بر تن ما بهترین است، سلامتی را نام می‌برد

که داني که بي نام وآرايشست
که او از در مهر و بخشايشست
بدو گفت مرد فراوان گناه
گنهکار درويش و بي دستگاه
بپرسيد وگفتش که برگوي راست
که تا از گذشته پشيمان کراست
چنين داد پاسخ که آن تيره ترگ
که بر سر نهد پادشا روز مرگ
پشيمان شود دل کند پرهراس
که جانش به يزدان بود ناسپاس
وديگر که کردار دارد بسي
به نزديک آن ناسپاسان کسي
بپرسيد وگفت اي خرد يافته
هنرها يک اندر دگر بافته
چه داني کزو تن بود سودمند
همان بر دل هر کسي ارجمند
چنين داد پاسخ که ناتندرست
که دل را جز از شادماني نجست
چو از درد روزي بسستي بود
همه آرزو تندرستي بود


از آرزوهای پیش‌رو می‌پرسد و می‌شنود که چون سرفرازی باشد همه آرزوها بی‌نیازی است که تندرستی هم به همان است

بپرسيد و گفتش که از آرزوي
چه بيشست پيداکن اي نيک خوي
بدو گفت چون سرفرازي بود
همه آرزو بي نيازي بود
چو ازبي نيازي بود تندرست
نبايد جز از کام دل چيز جست



سه چیز اندیشه را مشغول می‌دارد و باید برای آن چاره‌ای جست. اندیشه روز سختی که بیگناه مجازات شود، از  دوست نارفیق و از  حکمران ظالم که مردم را به بیگاری می‌کشد

ازان پس چنين گفت با رهنمون
که بردل چه انديشه آيد فزون
چنين داد پاسخ که اي را سه روي
بسازد خردمند با راه جوي
يکي آنک انديشد از روز بد
مگر بي گنه برتنش بد رسد
بترسد ز کار فريبنده دوست
که با مغز جان خواهد وخون وپوست
سه ديگر ز بيدادگر شهريار
که بيگار بستاند از مرد کار
چه نيکو بود گردش روزگار
خرديافته مرد آموزگار
جهان روشن وپادشا دادگر
ز گردون نيابي فزون زين هنر


می‌پرسد از دین‌ها کدامین بهتر است می‌گوید آن دینی که تو را از یاد خدا دور نکند و از راه کژی و راه دیو دورت نگه دارد (یادداشتی به خود: صحبت دلایلاما، دینی که از تو انسان بهتری بسازد).  می‌پرسد که چه کسی بر تخت پادشاهی سزاوارتر است و اینگونه پاسخ می‌شنود که کسی که دادگرتر است و خرد و رای و شرم و هنر دارد

بپرسيدش از دين و از راستي
کزو دور باشد بدو کاستي
بدو گفت شاها بديني گراي
کزو نگسلد ياد کرد خداي
همان دوري از کژي و راه ديو
بترس از جهانبان و کيهان خديو
به فرمان يزدان نهاده دو گوش
وزيشان نباشد کسي با خروش
ازان پس بپرسيدش از پادشا
که فرماروانست بر پارسا
کزايشان کدامست پيروزبخت
که باشد به گيتي سزاوار تخت
چنين گفت کان کوبود دادگر
خرد دارد و راي و شرم و هنر


از دوستان قدیمی می‌پرسد و اینکه چه کسی هم سخن است. پاسخ می‌گیرد که کسی که بدی تو را نخواهد در سختی فریادرس است. صمیمی‌ترین دوست کسی است که به کردار نکوهیده‌تر باشد و دشمن‌ترین کسی است که برترمنش باشد و بد اخلاق باشد و زبان به درشتی بیآلاید 

بپرسيدش از دوستان کهن
که باشند هم کوشه و يک سخن
چنين داد پاسخ که از مرد دوست
جوانمردي وداد دادن نکوست
نخواهد به تو بد به آزرم کس
به سختي بود يار و فريادرس
بدو گفت کسري کرا بيش دوست
که با او يکي بود از مغز و پوست
چنين داد پاسخ که از نيک دل
جدايي نخواهد جز از دل گسل
دگر آنکسي کو نوازنده تر
نکوتر به کردار و سازنده تر
بپرسيد دشمن کرا بيشتر
که باشد بدو بر بدانديش تر
چنين داد پاسخ که برترمنش
که باشد فروان بدو سرزنش
همان نيز کاو از دارد درشت
پرآژنگ رخساره و بسته مشت


می‌پرسد  که دوست جاودانه کیست پاسخ می‌شنود کردار نیک و در پاسخ چه چیزی جاویدان خواهد بود دانایی را نام می‌برد

بپرسيد تا جاودان دوست کيست
ز درد جدايي که خواهد گريست
چنين داد پاسخ که کردار نيک
نخواهد جدا بودن از يار نيک
چه ماند بدو گفت جاويد چيز
که آن چيز کمي نگيرد به نيز
چنين داد پاسخ که انباز مرد
نه کاهد نه سوزد نه ترسد ز درد
چنين گفت کين جان دانا بود
که بر آرزوها توانا بود


می‌پرسد که آن چیست که پهنایش از آسمان بیشتر است می‌گوید دست بخشنده‌ی شاه و دل مرد یزدان پرست. می‌پرسد که زیبنده‌ترین چیست می‌گوید که گنج را به ناپارسا ندادن و با ناسپاس به کردار رفتار نکردن.

بدو گفت شاه اي خداوند مهر
چه باشد به پهنا فزون از سپهر
چنين گفت کان شاه بخشنده دست
وديگر دل مرد يزدان پرست
بپرسيد وگفتا چه با زيب تر
کزان برفرازد خردمند سر
چنين داد پاسخ که اي پادشا
مده گنج هرگز بناپارسا
چو کردار با ناسپاسان کني
همي خشت خشک اندر آب افگني


می‌پرسد که شگفت انگیزترین چیست و اینگونه پاسخ می‌شنود که این جهان یکسر همه شگفتست. کسی را دیدم با دستگاه که کلاهش به ابر رسیده ولی دست راست و چپش را حتی تشخیص نمی‌دهد و در مقابل دانایی را دیدم که دانشش به آسمان رسیده ولی شوربخت است

بدو گفت اندر چه چيزست رنج
کزو کم شود مرد را آز گنج
بدو داد پاسخ که اي شهريار
هميشه دلت باد چون نوبهار
پرستنده شاه بدخو ز رنج
نخواهد تن و زندگاني و گنج
بپرسيد وگفتش چه ديدي شگفت
کزان برتر اندازه نتوان گرفت
چنين گفت با شاه بوزرجمهر
که يک سر شگفتست کار سپهر
يکي مرد بينيم با دستگاه
کلاهش رسيده بابر سياه
که او دست چپ را نداند ز راست
ز بخشش فزوني نداند نه کاست
يکي گردش آسمان بلند
ستاره بگويد که چونست وچند
فلک رهنمونش به سختي بود
همه بهر او شوربختي بود


سنگین‌ترین چیزها را سنگ گناه می‌داند. از  با ننگ‌ترین کارها می‌پرسد. پاسخ می‌شنود که درشتی شاه و ستیزیدن با مردم بیگناه، و دارایی که در غذا و پوشاک و تعلیم و تربیت خسیسی کند بدترین کارها است. دروغ را از هر کسی زشت می‌خواند چه پادشاه و چه پارسا. بهترین کار را این می‌داند که خشم و کین را فروهشته و روان را بیدار نگه دارند
  
گرانتر چه داني بدو گفت شاه
چنين داد پاسخ که سنگ گناه
بپرسيد کز برتري کارها
ز گفتارها هم ز کردارها
کدامست با ننگ و با سرزنش
که باشد ورا هر کسي بدکنش
چنين داد پاسخ که ز فتي ز شاه
ستيهيدن مردم بيگناه
توانگرکه تنگي کند درخورش
دريغ آيدش پوشش و پرورش
زناني که ايشان ندارند شرم
بگفتن ندارند آواز نرم
همان نيک مردان که تندي کنند
وگر تنگ دستان بلندي کنند
دروغ آنک بي رنگ و زشتست وخوار
چه بر نابکار و چه بر شهريار
به گيتي ز نيکي چه چيزست گفت
که هم آشکارست و هم در نهفت
کزو مرد داننده جوشن کند
روان را بدان چيز روشن کند
چنين داد پاسخ که کوشان بدين
به گيتي نيابد جز از آفرين
دگر آنک دارد ز يزدان سپاس
بود دانشي مرد نيکي شناس
بدو گفت کسري که کرده چه به
چه ناکرده از شاه وز مرد مه
چه بهتر کزو باز داريم چنگ
گرفته چه بهتر ز بهر درنگ
چه بهتر ز فرمودن وداشتن
وگر مرد را خوار بگذاشتن
به پاسخ نگه داشتن گفت خشم
که از بيگناهان بخوابند چشم
دگر آنک بيدار داري روان
بکوشي تو در کارها تا توان
فروهشته کين برگرفته اميد
بتابد روان زو به کردار شيد
ز کار بزه چند يابي مزه
بيفگن مزه دور باش از بزه

در پایان فردوسی خدا را شکر می‌گوید که داستان بوزرجمهر و نوشین‌روان را به  پایان رسانده و می‌خواهد به داستان شطرنج بپردازد

سپاس ازخداوند خورشيد و ماه
که رستم ز بوزرجمهر و ز شاه
چو اين کار دلگيرت آمد ببن
ز شطرنج بايد که راني سخن

 داستان شطرنج می‌ماند برای جلسه‌ی بعدی شاهنامه‌خوانی در منچستر. سپاس از همراهی شما
خلاصه داستان به صورت صوتی هم در کانال تلگرامی دوستان شاهنامه گذاشته می‌شود. در صورت تمایل به کانال در لینک بپیوندید
https://t.me/FriendsOfShahnameh

کلماتی که آموختم
نغز = خوب، نیک، نیکو
سفله = پست، فرومایه
بشکرد = شکار کردن
آزرم = شرم و جیا
زفت = درشت 
ستیهیدن = ستیزه کردن
نمام = سخن‌چینی

ابیاتی که خیلی دوست داشتم 
بي آزاري وسودمندي گزين
که اينست فرهنگ آيين و دين
ز من يادگارست چندي سخن
گمانم که هرگز نگردد کهن

هميشه خردمند و اميدوار
نبيند جز از شادي روزگار
نينديشد از کار بد يک زمان
ره راست گيرد نگيرد کمان
دگر هر که خشنود باشد به گنج

نيازد نيارد تنش را به رنج

و ديگر که گيتي فسانه ست و باد
چو خوابي که بيننده دارد به ياد
چو بيدار گردد نبيند به چشم
اگر نيکويي ديد اگر درد وخشم

چنين داد پاسخ که ناتندرست
که دل را جز از شادماني نجست
چو از درد روزي بسستي بود
همه آرزو تندرستي بود

که بيگار بستاند از مرد کار
چه نيکو بود گردش روزگار
خرديافته مرد آموزگار
جهان روشن وپادشا دادگر
ز گردون نيابي فزون زين هنر
بپرسيدش از دين و از راستي
کزو دور باشد بدو کاستي
بدو گفت شاها بديني گراي
کزو نگسلد ياد کرد خداي
همان دوري از کژي و راه ديو
بترس از جهانبان و کيهان خديو
به فرمان يزدان نهاده دو گوش
وزيشان نباشد کسي با خروش


يکي مرد بينيم با دستگاه
کلاهش رسيده بابر سياه
که او دست چپ را نداند ز راست
ز بخشش فزوني نداند نه کاست

شجره نامه
 اردشیر --- شاپور--- اورمزد --- بهرام --- بهرام بهرام --- بهرام بهرامیان--- نرسی --- اومزد ---شاپور (دوم) ---اردشیر نکوکار (برادر شاپور دوم)-- شاپور سوم --- بهرام شاپور --- یزدگرد بزه‌کار (برادر بهرام شاپور) --- بهرام‌گور --- یزدگرد --- هرمز --- پیروز (برادر هرمز) ---بلاش (پسر کوجم پیروز) --- قباد (پسر بزرگ پیروز) که به دست مردم از شاهی غزل شد --- جاماسپ (برادر کوچک قباد) --- قباد (مجدد پادشاه می‌شود) --- کسری با لقب نوشین روان

قسمتهای پیشین

 1611داستان در نهادن شترنگ ص
© All rights reserved