Monday, 31 August 2015

Men @ work



Driving on M6, we came across three people working on a pylons. A hair-raising view. 

© All rights reserved

Sunday, 30 August 2015

دور تسلسل


با هر نفس عميق نيشتر دردي در شانه ام فرو مي رود 
با اين حال ارامم، آرام آرام
...
بايد تابستان را پيدا كنم
جايي پنهان شده، يا پنهانش كرده اند
"منتظرم"
...
شير برنج و شربت توت فرنگي
حتي ليوان لبريز از يخ
نه حس گرما را الغا مي كند
 و نه جواز انتظار را باطل

© All rights reserved


Thursday, 27 August 2015

Persian-Seda


حدود چهارسالی هست که افتخار همکاری با رادیو صدای آشنا منچستر (سه شنبه ها از 7 تا 9 شب به وقت لندن، بر موج 96.9 اف.ام.) را دارم. البته سابقه کار رادیو به زبان فارسی در منچستر به نزدیک یک چهارم قرن می رسد، به همت دوستان رادیویی بخصوص عمو رحیم. سه شنبه گذشته بیست و چهارمین سالگرد رادیو را جشن گرفتیم. در مورد خاطرات رادیو صحبت می کردیم، گفتم این رادیو تنها شانس ما برای گوش دادن به برنامه ای به زبان فارسی بود، چرا که در آن زمان از اینترنت و تلوزیون های ماهواره ای خبری نبود. تماس با ایران فقط از طریق تلفن امکان داشت و آن هم بسیار گران بود. جماعت ایرانی  هم پراکنده و در ترس از یکدیگر بسر می بردند. خلاصه همت دوستانی چون خانم مرجان و آقایان عمو رحیم، آقای نکته چی و دکتر رضی صدای فارسی را به خانه های ما میاورد

Photo: Firozeh

با تبریکات ویژه به همکاران قدیمی و جدید رادیو (تیم رادیو در حال حاضر شامل خانم ها:مرجان، دریا، فیروزه، بیتا و اینجانب و آقایان رحیم، نکته چی و دکتر رضی می شود) و سپاس از شنوندگان گرامی که در موفقیت برنامه های فارسی رادیو صدای منچستر سهیم بوده اند

بیست و چهارمین سالگرد رادیو صدای آشنا مبارک باد
Happy anniversary to Persian-Seda radio 96.9 AllFm Tuesdays 7-9

© All rights reserved

Tuesday, 18 August 2015

مثلا تابستونه

It's so cold. I'm going to turn the central heating on, I don't care if this is August!

چقدر سرده. يخ كردم. ميروم شوفاژها را روشن كنم، انگار نه انگار كه فصلي هم بنام تابستان هست. مثل يه كارتون
Danger mouse
بود كه.طرف يكجا مثلا همه ي أب هاي دنيا را مي دزديد و بعد اونا رو به قيمّت خيلي بالا مي فروخت، گرماي تابستان را كسي دزديده 
© All rights reserved

Sunday, 16 August 2015

پیروزی قسمت دوم

تو رستوران منیژه همچنان سرسنگین بود. سعی می کرد از نگاه من فرار کنه، سرش را پایین انداخته بود و با غذاش بازی می کرد. گفتم:  هنوزم دلخوری
 چادرش را جلوتر کشید : نباید باشم؟
ببین منیژه جان، سرمون خیلی شلوغ بود، یکی از بچه ها هم مریض بود، من باید جورشو می کشیدم
فقط آهی کشید
خب، ببخشین خانم، دیگه تکرار نمیشه. دفعه دیگه اینطوری شد میگم حاج خانم ما گفتن من نباید دست به سیاه و سفید بزنم. خوبه؟
خندید. باز هم همان لبخند جادوییش، فکر کردم، هیچ وقت از این لبخند سیر نمی شوم. سرم را به طرفش خم کردم و آرام گفتم: دیوانه دوستت دارم 
در حالیکه هنوز می خندید، به اطرافش نگاه کرد، لبش را گاز گرفت و باز چادرش را توی صورتش کشید. چشمان قهوه ایش برق می زد. نصفی از کباب کوبیده ای که در بشقابش بود را برید و گوشه ی بشقاب من گذاشت. گفت: زیاده

 اون روز اصلا نمی توانستم پیش بینی کنم که روزی دست رو منیژه بلند می کنم. البته تقصیر خودش بود، اعصابم رو خرد کرده بود. مگه چیکار کرده بودم؟ خلاف شرع که نبود! اینهمه زن با هوو به آرامی کنار میان. ولی منیژه که تصادفی جریان  صیغه رو فهمیده بود تو روم وایساد. می گفت اگه من مردی را صیغه کرده بودم، تو چکار می کردی؟ تو رو به خدا می بینین، آخه اینم حرفه؟


© All rights reserved

گامی به بلندای استیلتس



video
The British Museum, London

گاهی آنقدر بلند اقبال می شوی که انگار کوتاه قامتیت را جفتی 
stilts*
جبران کرده
ولی، وای به روزی که بیفتی

راستی معادل فارسی این کلمه چیست*

© All rights reserved

باران بر اعصاب می بارد فراوان


video

چه دلتنگم! دلم می خواهد با آفتاب گپی داشته باشم

© All rights reserved

Friday, 14 August 2015

پيروزي قسمت اول


اولین روزی که از دستم دلخور شد رو یادم میاد، اون روز سرم خيلي شلوغ بود دو تا وانت بار را بايد راه مي انداختم، از قبل هماهنگ شده بود و مورد جهاز تازه عروسي بود كه بايد جابجا مي شد. مريضي يكي از راننده ها همه برنامه روز رو بهم ريخته بود. مجبور بودم خودم مسئوليت يكي از وانت بإرها را بعهده بگيرم. منيژه هم بند كرده بود كه بايد ببينمت، بهش گفتم اخه عزيزم من كار دارم و نمي توانم همه چيز را ول كنم و در خدمت تو باشم.  از لرزش صداش معلوم بود کهناراحت شده
احساس گناه کردم و از خودم بدم آمد، ولي چاره اي نبود اگه مي خواستم وضعيت خودم رو كامل براش شرح بدم تمام روز به سوْال و جواب مي گذشت، كجا بايد بري؟ تو چرا؟ كس ديگه اي نيست؟ چيزي جابجا نكني، سنگين برنداري، چيزي نشكنه و هزاران سوْال ديگه و شرط و شروط.
بايد تلفن رو تموم مي كردم، ميشد بعدا از دلش دربيارم. تصميم گرفتم شب با يه دسته گل برم خونشون و شام به رستوراني در همسايگي خونشون دعوتش كنم. مطمئن بودم اينكه با هم براي شام بريم بيرون موردي نخواهد داشت و پدرش اجازه ميده مخصوصا كه رستوران همسايه خونه خودشون هم بود و حتما راحت ميشد ما رو تحت نظر داشت تا مبادا خلافي ازمون سر بزنه
© All rights reserved

بارش گزار

ساعت از يازده گذشته با اين حال هنوز حتي از شدت باران سيل اسايي كه از اول صبح بي وفقه باريده كاسته نشده. بعد از صبحانه دوباره به تخت برگشتم. برنامه امروز را رديف كرده بودم كه مثلا امروز به خريد اختصاص داشته باشه ولي الان حتي تصور بيرون رفتن از خانه وحشتناكه. اخه اين همه باران جز شاهدي بر سوراخ شدن (البته شايد لفظ قلوه كن شدن مناسب تر باشه) تا لإيه هاي استري اوزون مگه تعبير ديگه اي هم ميشه داشته باشه

با خودم فكر مي كردم بد نبود كه كمي از اين بارون را مي شد فرستاد به ايران و معادلش آفتاب از ايران گرفت. ولي شايد هم نه، چرا كه حتما توافق خورشيدي پيچيده تر از توافق هسته اي است، هرچي نباشه حق خورشيدي مسلم تر از حق هسته ايي به نظر مياد


© All rights reserved

Thursday, 13 August 2015

A sigh of relief

Prologue = 😱
****************
Sickness proved to be more effective than the alarm clock. It even made her bypass the stage of coonfusion between sleep and awareness, hence saving her at least 5 min.
She raised her head and looked in the bathroom mirror. Pronounced dark circles under her eyes looked as if they have always been there, even though their apparent permenant position was only forged recently.
The petty desire to brush her teeth was soon overruled by the fear of throwing up again. She walked back to the bedroom and looked at the bedside clock ,5.17am. She climbed under the quilt and tried to calm herself by focusing on her breathing, the way she was instructed to do in the yoga class. There was still time, At 6.30 the A-level results would be available on line.
*****************
Epilogue = ☺️


© All rights reserved

Tuesday, 11 August 2015

یک کتاب

دیروز ضمن "پرسه و قهوه به شرط کتاب" یکی از دوستان (س) از همه پرسید: "اگر می خواستید یک کتاب را به عنوان بهترین کتابی که خوانده اید نام ببرید کدام کتاب را انتخاب می کردید؟". کمی فکر کردم. اول نمی خواستم همان موقع پاسخ بدهم چون با خودم گفتم باید حسابی در این مورد فکر کنم. ولی دیدم اگر در مورد انتخابم شک دارم یا اگر کتابی هست که همان موقع اسمش در ذهنم جرقه نزده، نمی تواند عنوان بهترین کتابی که خوانده ام را داشته باشه. این بود که تاخیر بیشتر را جایز ندانستم و کتابی که نظرم در آن موقع بهترین انتخاب بود نام بردم. اسم کتاب چشمهایش اثر بزرگ علوی 

راستی چه عالی میشه اگر دوستان عنوان کتاب مورد علاقه خودشون را در صفحه "پرسه و قهوه به شرط کتاب" بنویسند

© All rights reserved

Sunday, 9 August 2015

For Emma






© All rights reserved

اولین و اخرین آلبالو




video

In our garden

© All rights reserved

باز هم آفتاب لطفا


دیروز اولین روز آفتابی منچستر در سال جاری بود (البته قبلا هم چند روز گرم و تابستانی داشتیم ولی من در منچستر نبودم). همه کارهایم را کنار گذاشتم و تمام روز را در حیاط گذراندم. چه لذتی داشت، تماشاگر آفتاب بودن، وقتی که چشم ها اینگونه به باران خو گرفته. شب هم اتفاقا بازپخش برنامه ای از تلوزیون جمهوری اسلامی ایران را نگاه می کردم که به بحران بی آبی در ایران اشاره ای داشت
هوای ایران و انگلستان هم مثل طرز تفکر و رفتارهای اجتماعی غالب در این کشورها بی بهره از افراط و تفریط نیست
کاش جایی هم بود که خط میانه ای حاکم بود 
© All rights reserved

Wednesday, 5 August 2015

war crime

Remember, remember:

If my memory serves me right, up to now on the anniversary of this catastrophe there was talk of celebrating  "the end of war in Europe". 2015 is the first time that there has been a mention of this war crime on the news. But even now there were attempts to show this as a blessing in disguise, as it pevented further loss of lives!!!!!!!!!!!!! 
  "In August 1945, during the final stage of the Second World War, the United States dropped atomic bombs on the Japanese cities of Hiroshima and Nagasaki. The two bombings, which killed at least 129,000 people, remain the only use of nuclear weapons forwarfare in history..." 
https://en.wikipedia.org/wiki/Atomic_bombings_of_Hiroshima_and_Nagasaki

I wonder why they talk about it now. Why now?


به نظرم آمد که امسال (2015) اولین سالی است که در چنین روزی اخبار انگلستان بجای بوق و کرنای جشن پایان جنگ در اروپا به سالروز یا شاید سالشب این فاجعه پرداخت. با خودم فکر می کردم چرا حالا؟ چه چیزی باعث شده که امروز زمان مناسبی برای بازکردن پرونده این جنایت شناخته شود؟
بمباران اتمی هیروشیما و ناگازاکی

مرگ چنان انبوه
و جان چنان بی مقدار
که رفتگرها مرگ را از کوچه ها رفتند
نوزدان جلوتر از آنکه نطفه اشان بسته شود
  درد را با شیر مکیدند
و جان کندن را زیستند
چرا که جمعی آمدند، بدون اینکه فرود آیند
 تا نسل های آینده
را کشتند و سوزاندند

...
حال با وقاحت می گویند که از کشته شدن بیشتر نجات دادند
! ما چرا آسان فراموش کرده ایم
© All rights reserved

کتاب "...و انسان را آسایشی نیست"

روز یکشنبه 12 ژوئیه طی مراسمی از کتاب "...و انسان را آسایشی نیست" ترجمه ی آقای رحیم زاده رونمایی شد
 نیمی از بهای فروش کتاب به سازمان خیریه انجمن حمایت از بیماران سرطانی (مرکز تخصصی رادیو تراپی انکولوژی رضا) در مشهد تعلق خواهد گرفت
چنانچه مایل به تهیه این کتاب هستید، مستقیما با ایشان (ایمیل آدرس زیر) تماس بگیرید
rahim.rahimzadeh@sky.com

+++
در ادامه به گزارش کوتاهی از این مراسم می پردازیم

یکشنبه 12 ژوئیه در کانون فرهنگی و هنری ایرانیان منچستر غوغایی برپا بود. جمعیتی از دوستان و آشنایان آقای رحیم زاده برای شرکت در مراسم رونمایی از کتاب ایشان جمع شده بودند. "...و انسان را آسایشی نیست" ترجمه ی اثر استیون کی توسط آقای رحیم زاده است که در بهار 1394 در ایران با تیراژ 1000 نسخه توسط انتشارات اندیشه معاصر چاپ شده. این کتاب با حمایت کانون فرهنگی و هنری ایرانیان منچستر در این سوی آب نیز در اختیار علاقمندان قرار گرفت

 در طی مراسم رونمایی چند گروه موسیقی (کاظم شاکری و مازیار، مهدی و مهدی و سیما، ثریا و مازیار) هنرنمایی کردند؛هاله جلالی یکی از سروده های خود را با نوای سنتور فرشید اجرا کرد؛ بنده وظیفه ی نقد کتاب را به عهده داشتم و آقای عدل در پی سخنانی در مورد سهمی که از فروش کتاب به انجمن حمایت از بیماران سرطانی (مرکز تخصصی رادیو تراپی انکولوژی رضا) در مشهد تعلق می گیرد اطلاعاتی را در اختیار حضار قرار دادند. در پایان آقای رحیم زاده تاریخچه ای از فعالیت های خود را در زمینه ترجمه کتاب بیان کردند

در کتاب "... و انسان را آسایشی نیست" شخصیت اصلی داستان کریم فردی عراقی است که برای فرار از فشار زندگی در کشوری تحت سلطه ی صدام اقدام به فرار از عراق و مهاجرت به انگلستان می کند. برخلاف تصور ابتدایی وی، که می تواند برداشت خیلی ها از زندگی در جامعه غربی باشد، مشکلات با شروع زندگی در غرب پایان نیافته و فقط از شکلی به شکلی دیگر درآمدند. تمرکز داستان بر روابط اعضای خانواده با هم و با محیط اطراف است و می تواند برخی از تجارب مهاجرت در طیف وسیعی از ایرانیان را نیز شامل شود
 داستان تاملی است در زندگی یک خانواده پناه جو و بهایی که آنها برای رهایی از روزمرگی تحت سلطه ی دیکتاتوری می پردازند

© All rights reserved

Darkness and Light: Exploring the Gothic



© All rights reserved