Showing posts with label داستان های شهیره. Show all posts
Showing posts with label داستان های شهیره. Show all posts

Tuesday, 13 September 2022

کهن الگو





تو آینه به خودم نگاه می‌کنم، کرم ضد چروک رو روی صورتم پخش می‌کنم و کمی کانسیلر رو لکه‌ی روی چونه‌م می‌زنم. صورتم رو به آیینه نزدیک‌تر می‌کنم و به رد محو روی چونه‌م با دقت نگاه می‌کنم. لبخند رضایتی رو لبم می‌شینه. این کانسیلر، از کانسیلر قبلی هم رنگش به پوستم بیشتر می‌خوره. از آینه دور می‌شم. کوسن تکه‌دوزی شده رو مبل تک نفره خاکستری رو مرتب می‌کنم و روی مبل آروم می‌گیرم.  ... خب حالا بریم برای یکی دیگه از داستانای بی‌سروته من.

اگه قرار بود به احمقانه‌ترین راهکارا برای حل مشکلات جایزه بدن، خانواده من حتما در راس جایزه بگیرا قرار می‌گرفت.

پدرِ پدربزرگم قبل سفر کربلا همه دار و ندارش رو در اختیار دوستش حاج صفا  قرار میده و وقتی بعد شش ماه از سفر برمی‌گرده، می‌بینه جا ترِ و بچه نیست. دوست گرامی اموال رو تصاحب کرده و از اون شهر و دیار رفته. سالها طول می‌کشه تا می‌توانه با زحمت فراون دوباره نصف اون دکون و دستگاهی رو که قبلا داشت فراهم کنه. برای اینکه اسم حاج صفا و ظلمی که در حق همه خاندان ما روا داشته، هیچ‌وقت از یاد هیچ کدوم از بچه‌ها و نوه نتیجه‌ها نره، داده بود نفرین‌نامه‌ای برای حاج صفا نوشته بودن که نسل به نسل در خاندان ما از پدر به پسر بزرگ رسیده بود. البته دیگه کسی به اون دست نوشته‌ برای ارسال لعنت‌ بر کسی دیگه نگاه نمی‌کرد، تابلویی بود یادگاری از جد بزرگوار که در اون چیزایی به عربی با خطی خوش نوشته شده بود. در حال حاضر تابلو پیش عمو بزرگمه ولی زمان حیات بابا بزرگم زیاد دیده بودمش. یادمه اسم حاج صفا اونقدر درش تکرار شده بود که ما بچه‌ها اسم تابلو رو سکسکه صفا گذاشته بودیم.

خب، از داستان دور نشیم. برگردیم به خاندان ما و اینبار بریم سراغ پدربزرگم. پدربزرگ و همسرش عاشق و معشوق بودن و برخلاف عرف جامعه اون روزا با عشق ازدواج کردن. اما وقتی لیلی خانواده حامله نمی‌شده، مجنون راه حل پیدا می‌کنه و زن دومی اختیار می‌کنه تا طرف براش بچه بیاره. لیلی، هم که اونم دست به حل مشکلش خوب بوده، همون روز بله برون هووش رگش رو میزنه و ... خلاص.

یه پله بیایم نزدیک‌تر تا برسیم به نسل بعد. بابام تو امتحان نهایی دبیرستان در حین تقلب مچش رو می‌گیرن و از جلسه بیرونش میندازن. اونم بهش بر‌می‌خوره و مشکل روبرو شدن با شرمندگیش رو با ترک تحصیل علاج می‌کنه. ولی خداییش اینبار یه نمه سیاست هم تو کشف راهکار احمقانه‌ دخیل بوده چون اصلا بابام اهل درس نبوده و حتی اگه برمی‌گشته احتمالا فقط می‌تونسته سال آخر رو درجا بزنه‌ چون حتی با زور تک ماده هم فارغ‌التحصیلیش از معجزه چیزی کم نمیاورده.

البته که این آجیلای مشکل‌گشای آبا و اجدادی ما فقط از خانواده‌ی پدری نبودن. بذارین ماجرای مادرم رو هم بگم. او که صدای خوبی داشته و عاشق خوانندگی بوده، به تشویق یکی از معلماش در کلاسای خصوصی آواز بانو مهناز نام‌نویسی می‌کنه و گویا چهار ماهی هم به قول خودش مشق خوانندگی می‌کرده. خلاصه باباش شستش خبردار میشه و پشت‌بند یه دعوای حسابی مامان برای همیشه از خونه‌ی پدری بیرون انداخته میشه. باز خدا رو شکر که تونسته به خونه‌ی خواهر بزرگش، خاله روحی، پناه ببره. بابا و مامانش حتی برای عروسی دخترشون نیومدن. تولد من و مهران هم نتوانست این تحریم رو بشکنه. دیگه هم این بزرگوارا در قید حیات نیستن تا امیدی به بهبودی روابط باشه. یه بار از مامان پرسیدم که خوب اینا که تو رو از خونه بیرون انداختن، حداقل بعدش می‌رفتی دنبال خوانندگی. جواب داد که اونقدر از اینکه باباش شرمنده شده بود ناراحت بود که دیگه علاقه‌ش به آواز و موسیقی رو از دست داده. البته شاید هم به امید بهبود روابط پاورچین پاورچین راه می‌رفته ... در این صورت میشه اینطور تصور کنیم که اصلاح‌طلبی هم تو خاندان ما جایی داشته.

با یه همچی تاریخچه‌‌ی خانوادگی، عجیب من و مهران از همون کوچیکی تحت فشار بودیم تا همه کارامون دُرس باشه. همش هم بزرگترامون اصرار داشتن که از تجارب اونا استفاده کنیم تا بهتر زندگی کنیم. خیلی دلم می‌خواست در جواب بگم، 'کل اگه طبیب بودی ... '، خب بگذریم.  البته خیلی هم این تعالیمِ ارزشمند موفق نبوده و من یه جورایی خدای اشتباه شدم. 'پدرم روضه‌ی رضوان به دو گندم بفروخت' و منم در ادامه همین رسم گام برداشتم. ولی اینجا نشستم تا از اشتباه بگم. بذارین از اولین عشقم بگم. از ممدرضا.

سال اول دبیرستان بودم که عاشق ممدرضا، شاگرد بنایی که اخیرا  برای تعمیرات به منزل ما پاش باز شده بود شدم. یادمه  بعدازظهرا دوان دوان از مدرسه به خونه میومدم و بعد خوردن یا بهتره بگم بلعیدن نهار با عجله می‌رفتم تو خرپشته که مثلا درس بخونم. خرپشته اتاقکی بود که راه‌پله‌ها رو به پشت‌بوم وصل می‌کرد. تنها فضای نشستن توش هم یه محیط یک‌ونیم در دوونیم متری بالای پله‌ها بود. قالیچه‌ای تو همین فضا پهن می‌کردم و مثلا می‌نشستم سرکارام. خرپشته، نورگیر یا یه پنجره‌ای‌ کوتاه نزدیک سقف داشت که باید رو صندلی میایستادی تا بتونی از اونجا تو حیاط رو ببینی. پرده توری جلوی این مثلا پنجره فقط مواقعی که مامان تو سینی لواشک دُرس می‌کرد کنار می‌رفت تا نور آفتاب بتوانه لواشکا رو زودتر آماده کنه.

مامان دوس نداشت سینی لواشک رو بالای پشت‌بوم بذاره. می‌گفت پشه و مگس میرن سراغش. حالا چه جور بود که حشرات موذی ویزای ورود به خرپشته رو نداشتن، نمی‌دونم. دلش خوش بود که پرده تور جلوی پنجره، بستن در پشت‌بام و پارچه نازک نخی که روی لواشکا می‌انداخت ابزار کافی برای جلوگیری از ورود حشرات بودن. هیچ کدوممون هم حضور سوسکای رنگ و وارنگی که تو پله‌ها بارها دیده بودیم رو به رومون نمیوردیم.

وقتی تو خرپشته می‌رفتم، اول قالیچه لوله شده‌ی گوشه‌ی دیوار رو پهن می‌کردم بعد کتابامو رو قالیچه پخش. پنکه‌ی قدیمی، که با یه صندلی زهوار دررفته لوازم خرپشته رو تشکیل میدادن، رو روشن  و به طرف دیوار ثابتش می‌کردم تا باد پنکه، با خشونت معمولش ضمن ورق زدن کتابا دمار از روزگارشون در نیاره. صندلی رو زیر نیم‌پنجره‌ می‌ذاشتم و با احتیاط در حالیکه دستم رو به دیوار و بعد  به لبه‌ دریچه‌ی پنجره می‌گرفتم، خودمو بالا می‌کشیدم. هوش و حواسم به دیوارغربی خونه یعنی همون دیوار در حال تعمیر معطوف می‌شد. نگاهای تب دارم رو از همون جا، از پشت پرده تور مثل تیری از کمان رها شده مستقیم به پشت سر ممدرضا نشونه می‌رفتم. البته در همین حال حواسم به پله‌ها هم بود تا مبادا کسی بیاد و غافلگیر بشم.

آجرا مرتب کنار هم چیده می‌شدن. وقتی ممدرضا نزدیک دیوار وامیستاد رگه‌های آجری رنگ تو موهاش بیشتر جلوه داشت. وقتی آجری رو بالا می‌گرفت تا اونو به اوستاش بده، انگار آجر تو دستش صیغل می‌خورد و چون آینه‌ای رنگ موهاش توش منعکس می‌شد.

یه بار مهران سمج شده بود تا کنار من تو خرپشته مشقاش رو بنویسه، مامان هم می‌گفت خوب بذار بچه‌ هم بیاد پهلوت. مگه چی میشه؟ بعدش هم مهران رو با دو لیوان شربت آلبالو پر از یخ تا خرپشته اسکورت کرد. تسلیم شدم. بعدا ممدرضا رو می‌بینم. فعلا به مهران باید کمک کنم تا زودتر کاراش تموم بشه و بره سراغ تلوزیون.  بعد از مدتی، حماقت کردم و از اونجا که خیلی دلم می‌خواست در مورد ممدرضا حرف بزنم، به مهران گفتم رنگ موهای این پسره، شاگرد بناهه یه جور خاص نیست؟ مهران که روی شکم دراز کشیده بود از نوشتن دست برداشت، نشست و گفت چرا. لبخند زدم دلم می‌خواست بازم از ممدرضا بگیم. ادامه داد: موهاش رنگ اَنِ. اینو گفت و از جا پرید. پله‌ها رو دوتا یکی کرد و زد به چاک. چند دیقه بعد پاورچین پاورچین از پله‌ها اومد بالا. با عصبانیت بهش گفتم بی‌ادب چی می‌خوای؟ با صدای آهسته‌ای گفت دفترامو می‌خوام. لیوانای خالی شربت رو ورداشتم و بردم تو آشپزخونه تا وسایلش رو جمع کنه و از قلمرو خلوت من بره بیرون. اون بارِ اول و آخری بود که درمورد ممدرضا با کسی حرف زدم.

 آفتاب داغ اواخر خرداد باعث می شد که مامان مرتب ازم بخواد تا دست از دیونه‌بازی بردارم و تا گرمازده نشدم، برم تو اتاق به درس و مشقم برسم. منم به بهانه اینکه تو شلوغی و با سر و صدای مهران نمی‌تونم تمرکز کنم، زیر بار نمی‌رفتم. شیفته‌ی ممدرضا بودم و اون لبخند جادویی. تو ذهنم حتی جزییات جشن عروسیمون رو بارها مرور کرده بودم.  بدون اینکه جز سلام کلمه‌ای بین ما رد و بدل شده باشه باهاش خیلی حرفا زده بودم. از کنارش که رد می‌شدم به خودم تلقین می‌کردم که از چشاش معلومه که منو دوس داره. قرار بود برام مهربونترین مرد دنیا بشه و برام بمیره. تو ذهنم ایرادایی که ممکن بود روز خواستگاری ازش بگیرن رو مرور می‌کردم و سعی داشتم پاسخی از قبل برای اونا پیدا کنم.

شاید از قیافه‌اش ایراد می‌گرفتند ولی چشم خمار که اینهمه در ادبیات ما اومده مگه یه جور زیبایی نیست؟ پس چشمای مست ممدرضا ایراد که نیست، حسن جمالم هست. قدوقامتش هم چندان بلند نبود ولی خوب کوتاه هم نیست. از من که بلندتره. بهم میایم. مثل فرخنده و مسعود باشیم خوبه؟ فیل و فنجون. پس میمونه ... شغلش. اونم با کمک بابا میشه تو یه دفتری جایی دستشو بند کرد. آره کارمند اداره کار خوبیه براش. هر چه هم حقوقش باشه مهم نیست. ما به پول زیادی احتیاج نداریم. منکه اصلا رخت و لباس نمی‌خوام. این همه لباس دارم همینا رو می‌پوشم. می‌مونه خونه. اونم همین اتاق من برای هردومون کافیه ... گفته بودم کشف راهکارای ابلهانه‌ تو خونمه. 

عشقم به ممدرضا به قدری سکرآور بود که فقط در پنج‌شنبه روزی وقتی از مدرسه برگشتم و سر و صدای بهم خوردن آجرا و کل‌کل اوس بنا با ممدرضا رو نشنیدم، دیواری رو که پنج روزی بهش چشم ‌دوخته بودم، دیدم. یعنی واقعا دیدم. تمام قسمتای ریخته شده رو بازسازی کرده بودن. چه زود! هم دیوار ترمیم شده بود و هم توالتی که قرار بود گوشه حیاط بزنن ساخته شده بود. حتی سقف توالت رو هم زده بودن. تموم شده بود؟ نگاهای دزدکی از پنجره خرپشته تو گرمای بعد از ظهر خرداد ... زندگی تموم شده بود.

اول به صورتم آبی زدم و اشکام رو شستم و بعد رفتم تو حیاط. بابا با شلنگ آب، گردوخاک روی موزاییکای حیاط رو می‌شست. کاش میشد شلنگ رو ازش بگیرم و بگم که حداقل به این زودی جاپاش رو پاک نکنین. می‌ترسم فردا باورم نشه که اون چند روزی اینجا بوده. همونطور که سرم پایین بود و با پام روی خاکای روی موزاییک خط می‌کشیدم، پرسیدم تموم شد؟

بابا جواب داد که آره بالاخره دُرس شد.

بالاخره؟

بابا ادامه داد، "فقط بندکشیش مونده" بعد شلنگ را به سمت دیگه حیاط کشید.

بندکشی؟ لبخند زدم. خوب خدا رو شکر.  دوباره میبینمش. نفس راحتی کشیدم. چه اسمی هم داره. بند کشی. به فال نیک می‌گیرم. همانطوری که چینی شکسته رو قدیما بند می‌زدن، دل منم  بند می‌خورد.

"کی؟ کی میان؟" بلافاصله از اینکه خودم رو اونقدر مشتاق نشون دادم و چنان بی‌محابا سوالم رو پرسیده بودم نگران شدم. شروع به ور‌رفتن به تخمه کدوهایی که مامان شسته بود و حالا تو سبدی کنار پنجره زیر افتاب بعد ازظهر خشک می‌شدن شدم.

"نخوریا! تفت ندادن. کرم می‌گیری."

کرم که گرفتم. دوباره پرسیدم، "کی؟"

"چی کی؟" مامان تخمه کدوها رو زیر و رو کرد تا سریع‌تر خشک بشن.

"کی میان برای بند زدن؟"

"بند کشی"

"حالا!"

"فردا. چطو مگه؟"

به جای پاسخ به سمت سینی تخمه کدو برگشتم و تخمه کدوای تو مشتمو مجدد به سینی برگردوندم. دلم غنج رفت و از اینکه یه شانس دیگه پیدا کرده بودم تو پوستم نمی‌گنجیدم. شب، چندین ساعت وقت گذاشتم تا نامه‌ای بنویسم. ولی هربار که فکر می‌کردم موفق شدم سر از راز دل بردارم، کافی بود دوباره متنی رو که نوشته بودم بخونم تا باور کنم هرگز نمی‌تونم سفره دلو برای ممدرضا با نامه باز کنم. آسون‌تر بود که باهاش صحبت کنم. فقط کافی بود کاغذی می‌نوشتم و قرار می‌ذاشتم.

شنبه صبح ساعت هفت و نیم در فضای سبز جلوی سوپر بنیان منتظرتان هستم.

دوستدار شما شهلا

رو امضای زیر پیام بیشتر فکر کردم. بالافاصله کاغذو پاره کردم و از نو همان پیامو نوشتم. این بار به نوشتن اسمم در پایین پیام بسنده کردم. کاغذ رو تو هوا معلق نگه داشتم و دو پاف از عطری که مامان برای تولدم بهم داده بود و فقط تو عروسیا و مهمونیای بزرگ ازش استفاده می‌کردم، بهش زدم. وای! لکه چربی عطر هر آن در بافت کاهی کاغذ پیشروی می‌کرد. ترسیدم مبادا به نوشته برسه و جوهر خودنویس رو بشوره و پخش کنه... این اتفاق نیفتاد. چند بار کاغذ رو تکان دادم تا لکه‌ی عطر خشک شد و سکون اختیار کرد. کاغذ رو با نفس عمیقی بوییدم، تا کردم و اونو لای کتاب معارف گذاشتم.

فردا صبح دیرتر از معمول ولی با انرژی بیدار شدم. سریع آماده شدم، کاغذ معطر رو از لای کتاب معارف برداشتم و بعد از بوییدنش اونو تو جیب مانتوم گذاشتم. برای بار سوم جلوی آینه رفتم. جوش قرمزی روی چونه‌م زده بود که باید می‌ترکوندمش. تا حالا این کار رو نکرده بودم ولی مرضی می‌گفت این بهترین راه خلاص شدن از شر جوشه. کلی به جوش ور رفتم ولی نه تنها جوش از بین نرفت بلکه قرمزی در قلمروی وسیع‌تری رو چونه‌م پخش شد. دوباره تصویرم رو تو اینه نگاه کردم و باز موهام رو شونه کردم. نمی‌دونم فایده این آب شونه‌ها چی بود؟ شاید جبران نفله‌گی چونه‌ام رومی‌کردم. به آشپزخونه رفتم و لقمه‌ای نون و پنیر به زور تو دهنم چپوندم.

"بابا کو؟"

"رفته سیمان بخره. بناهه میگه سیمان کمه. ده دفعه بهش گفتم از قبل بپرس چی لازمه و چقدر که هی هول  نشی و با عجله بخوای بپری اینو بگیری و اونو بخری." مامان استکانی چای برام ریخت و سرش رو بلند کرد و تو صورتم دقیق شد. ..."چونه‌ات چرا قرمزه؟"

"جوش بود ترکوندمش."

"بد کاری کردی مادر، جاش می‌مونه."

"یه کم  پن‌کیک بزنم روش؟" منتظر جواب نشدم و به سمت اتاق خواب مامان و بابا رفتم.

از همون آشپزخونه با صدای بلند گفت، "چیزی نزن روش، بدتر میشه. با صابون صورتت رو بشور و ولش کن."

البته که گوش نکردم. هر چی بود راهکار معقول و من مثل جن و بسم‌الله بودیم. باری، پن‌کیک کاری که کرد این بود که قسمت برافروخته چونه‌م رو در قابی، که به خاک ترک‌ترک خورده صحرا می‌موند، نمایان‌تر کرد. گریه‌م گرفت. به خودم لعنت فرستادم و به مرضی و هر چی جوشه. اما خیلی زود به خودم آومدم. بهترین موقعیت بود. بابا نبود و مامان هم سرش با مهران بند بود. مقنعه‌م رو سرکردم، خداحافظی کردم و وارد حیاط شدم.

فقط باید یه جوری حالیش کنم که کاغذو ازم بگیره. تو این فکر بودم که چطور متوجه‌ش کنم که براش پیامی دارم که دیدم به جای ممدرضای من یه غریبه مشغول کاره. خشکم زد! بندکش با بنا فرق می‌کنه؟ مردی حدودای سی ساله که برخلاف سن و سالش رو پیشونی سیه‌چرده‌ش  چینای عمیقی داشت با لبخندی به پهنای صورتش به من، که به اون ماتم برده بود، سلامی کرد. جوابشو دادم و با گام‌ای بلند تقریبا به حالت دو به اتاق برگشتم.

مامان که داشت مهران رو، برای اینکه باز گوشه‌های نون ر‌و می‌کند، دعوا می‌کرد درنگی کرد و ازم پرسید، "چی جا گذاشتی؟"

باید می‌گفتم، دلم. دلم رو جا گذاشتم، "حالم خوب نیست. گمونم تب دارم."

این ماجرا مال سالها پیشه. مدتهاس که دیگه نه از قیلی‌ویلی رفتن دل خبریه و نه از لبخند بی‌هوایی که بی‌ماجرا و خودمونی میاد رو لبت میشینه و پاش‌و دراز می‌کنه. اونقدر مانوسه و همه باهاش آشنان، که بهت میگن بابا بسه، جمعش کن. بجاش ولی توقعات رفته بالا.  دیگه یه کمد لباس کافی نیست. دیگه کسی چینی بند نمی‌زنه، شکسته‌ها دور ریخته میشن و وقتی پای فضای خارجی بنا میشه آجر کلاس نداره.

دیگه هیچ‌وقت ممدرضا رو ندیدم. اونم مثل حاج صفا غیب شد. عشق‌نامه ممدرضا تو قلب من موند و نفرین‌نامه‌ حاج صفا نسل به نسل منتقل شد.  یعنی اینکه میگن خوبه از ادم نام نیک بمونه، مثل هزار حرف دیگه که تو گوشمون خوندن، کشکه! من همچنان به اشتباهام ادامه میدم و از اونا میاموزم خیلی بیشتر از اونچه تجارب نسل قبل از من می‌توانستن یادم بدن. برای برخی از اشتباها تاوانی هم‌ترازشون پرداختم و برای چند اشتباه به طرز ناعادلانه‌ای مجازات شدم. هنوز به اون دوران که فکر می‌کنم بهم میریزم. بهایی که برای خطاهام پرداختم به مراتب بیشتر از عمق ژرف‌ترین لغزشم بود. اونم خطایی در چارچوبی بس محدود و از پیش تعیین شده‌ که در زمان و مکان دیگه به گونه‌ای دیگه تعریف میشه. میهنم بمن آموخت که فقط من و خانواده‌ام نیستیم که خدای راهکارهای ابلهانه‌ایم.   

"ده! اینجایی؟ دیرشد. منتظرمونن."

"از کی اینقدر وقت‌شناس شدی؟" از رو مبل بلند می‌شم و دامن لباسم رو صاف می‌کنم. "نترس. من آماده‌ام. گل و شیرینی گرفتی آق دوماد؟" می‌خندم.

"همه چی آماده اس. مامان و بابا هم زنگ زدن و گفتن میان سر کوچه." مهران دو قدم به عقب برمی‌گرده و زیر بازوی منو می‌گیره. "میشه راه بیفتی خواهر دوماد."

"آره بابا. نکشم. بذار روسریم رو از سر جالباسی وردارم."

"بذار ببینیش. نمی‌دونی چقد خوشگله." دست راستش رو از رو فرمون ور میداره و از جیب بغلش گوشیش رو درمیاره. یه نگا به خیابون و یه نگا به موبایل، دنبال چیزی می‌گرده.

"بابا اون ماسماسک رو بذار کنار. کار دستمون میدیا."

گوشی رو به سمت من می‌گیره. "ایناش این صفحه اینستاشه. ببینش. چطوره؟"

"خب عکسای اینستای همه زیبان. اصلا تو یه عکس پروفایل نشونم بده که شبیه خود طرفه. بهت جایزه می‌دم."

اخم می‌کنه.

"خب بابا، اخم نکن. خداییش قشنگه. چه چشای درشتی هم داره پدرسوخته. به پای هم پیر بشین." می‌زنم زیر خنده. داشتم گوشی رو بهش برمی‌گردوندم که منصرف شدم و دوباره اونو به طرف خودم کشیدم و به عکسش خیره شدم. "موهاش چه خوشرنگه. کوچیک که بودی به این رنگ مو یه چیزی می‌گفتی. یادته؟"

"نه. چی؟"

بعد یه تردید کوتاه آهی کشیدم و گفتم، "آجری."



© All rights reserved

Thursday, 27 July 2017

فلش فیکشن

یکی از سبک های نوشتاری مورد علاقه من داستانک، داستان خیلی کوتاه یا فلش فیکشن است. به عقیده ی من (اینرا گفتم که اعتراضی نباشد که تعریف اکادمیک این ژانر متفاوت است!) داستان یا روایت کلی در این ژانر زاییده ی تخیل نویسنده است ولی زیربنای اثر بسته به دید و تجارب خواننده می تواند جزئیات متفاوتی داشته باشد. این سبک اگرچه به تازگی مورد توجه قرار گرفته ولی کاری جدید نیست و تاریخچه ای طولانی دارد. از مشهورترین داستانک ها می توان به داستانی منسوب به ارنست همینگوی اشاره کرد. داستانی که در شش کلمه بیان شده. اصل این داستان در انگلیسی در زیر آمده 
"For sale: baby shoes, never worn." 
می توان آنرا اینگونه ترجمه کرد
".برای فروش: کفش نوزاد، هرگز پوشیده نشده"
نمونه ای را هم مایلم از گلستان سعدی به اشتراک بگذارم که به عقیده خیلی ها فلش فیکشن شناخته شده
"ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوب روی باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر می‌کرد پسر به فراست استبصار به جای آورد و گفت ای پدر کوتاه خردمند به که نادان بلند نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر"
فلش فیکشن باید داستان را در قالب چند (یک تا 750) کلمه تعریف کند بدیهی است که محدودیت تعداد کلمات امکان بیان تمام داستان را نمی دهد. اینجاست که باید انتخاب کنی چه جملاتی را بنویسی تا به اندازه کافی خواننده را راهنمایی کنی و اطلاعات بدهی تا خود او جزئیات نگفته شده را تصور کند. هر جمله و هر کلمه نقشی مهم را در این ژانر نوشتاری بازی می کند که نه تنها وظیفه ی بیان سرنخ ها را دارد بلکه باید بتواند خواننده را نیز به دنبال خود بکشد. خواننده هم در ازای همکاری فکری مضاعف که لازمه ی درک این ژانر است، داستان یا روایتی با تاثیرگذاری بیشتر و ماندگارتر خواهد خواند.
 خیلی خوشحالم که یکی از فلش فیکشن های من در مجموعه ی فلش فیکشنی توسط کامن ورد* چاپ خواهد شد. بی صبرانه منتظر سال دیگر و چاپ کتاب هستم.

*Commonword
© All rights reserved

Wednesday, 14 December 2016

لونی قدیمی


در زندگی هر شخصی آدمهایی پیدا می شوند که قراره از آنها درسی آموخته شود. کاهی حتی بی اعتباری دنیا را هم می شود در انعکاس رفتار برخی از دوستان دید. کافی است به اطراف خود نگاهی بیندازیم تا ردپای گرگان در لباس میش را پیدا کنیم. ماجرای دوستی من با شیوه هم از همین قسم است.

تا مدتها بعد از اینکه با شیوه تو یک مهمانی آشنا شدم مرتب تماس می گرفت و اصرار داشت که حتما در مهمانی و جشن هایی که به مناسبات مختلف ترتیب می داد شرکت کنم. بالاخره منم روزی دعوتش را پذیرفتم و دوستی من با شیوه شروع شد.

چیزی که از همان ابتدا آزاردهنده بود این بود که لطف شیوه متغییر بود و با شروع فصل امتحانات فوران می کرد چراکه من می توانستم برای دخترش نقش معلم را بازی کنم و با تمام شدن امتحانات خیلی ناگهانی  فروکش می کرد. البته تارا به قدری دوست داشتنی بود که اصلا کمک کردن به او برایم مسئله ای نبود ولی دوستی "یویو" گونه ی شیوه پکرم می کرد. چندبار خواستم به دعوتش پاسخ منفی بدهم ولی هر بار با فکر اینکه، حالا گناه تارا چیه، خودم را مقید می کردم که با جزر و مدهای دوستی شیوه بسازم. اگرچه حضور در مهمانی های او چندان هم برایم دلنشین نبود و حذف شدن از لیست مهمان های او آنچنان هم ناراحت کننده نبود.

سالها گذشت و با قبولی تارا در کنکور نقش من به عنوان معلم ریاضی پایان گرفت. در جشن قبولی تارا به دانشگاه، شیوه مهمانی بزرگی ترتیب داده و منهم به آن برنامه دوت شده بودم. ولی در طول مهمانی غیر از سلام و خداحافظی هیچ صحبت دیگری بین ما ردوبدل نشد. از آن به بعد هم در هیچ یک از برنامه های شیوه دعوت نشدم و فقط از طریق دوستان مشترک دورادور از احوال یکدیگر آگاه بودیم.

یکی دوسال بدین منوال گذشت تا اینکه روزی سرو کله ی شیوه با یک تماس تلفنی در زندگی من دوباره پیدا شد: گله می کرد که اونو فراموش کردم و بیاد او نیستم. از اینکه بی لطفی های خود را به پای من نوشته بود حسابی عصبانی شدم ولی از طرفی می گویند که (به استثنای  مواردی که یکی از طرفین یا هر دو نفر بیمارند) در رابطه ای که به شکست انجامیده دو طرف رابطه مقصرند، خودم را هم در این میان بی گناه نمی دیدم. هرچندکه وفتی دفعه آخری که برای دیدن تارا (که برای تعطیلات پایان ترمی به منزل برگشته بود) رفته بودم را بیاد میارم و یاد سردی و حتی شیوه ی بی ادبانه ی برخورد شیوه می افتادم، عصبانی می شدم. ولی دیدم که پا شده با یک دسته گل  آمده به دیدنم و قدم اول را برداشته به حرمت نان و نمکی که طی سالها با هم خورده بودیم درست نبود که برای خالی کردن عقده ی دلم او را می آزاردم. بخشیدمش.

کلی از گذشته صحبت کردیم. طوری شیوه با من گرم گرفته بود که حتی با خودم فکر کردم که شاید همه این کم لطفی ها برداشت غلط من بوده تا اینکه بعد از مدتی صحبت به کار کشید و اینکه با حسابدار شرکتشان دعوایی هستند و به کسی نیاز دارند تا حسابهای آن ماه را که کلی هم قره قاطی هستند سر و سامان بدهد. سرم خیلی شلوع بود و می دانستم قبول حسابهای بهم ریخته شرکت تمام وقت آزادم را می گیرد ولی دلم نیامد به شیوه جواب منفی بدهم. اینگونه شد که دور دوم حضور من در برنامه های او آغاز شد.. این دور هم چیزی حدود 6 ماه طول کشید تا اینکه کل دفاتر روبراه شد و با سردی و بی لطفی حاد حالت مزمن دوست-زدایی شیوه هم عود کرد. نزدیک یک سال هم باز از هم دور افتادیم.

تا اینکه مجددا شیوه با گل و شیرینی دم در خانه ام ظاهر شد. با خودم گفتم حتما باز هم مشکلی پیش آمده . البته خیلی لازم نبود در این مورد بیندیشم. چراکه بزودی مسئله روشن شد. تصادفی داشته و به علت ضربه ای که به کمرش وارد شده تا مدتی قادر به راننگی نخواهد بود و به همین علت به یاد من افتاده چرا که صبح ها منهم به سمت شرکت آنها می رفتم. شیوه ازم خواست تا صبح ها "سرراه" دنبال او هم بروم و او  را هم به شرکت برسانم. البته واژه ی "سرراه" از نظر تکنیکی چندان هم درست نبود چون باید مدت 10 دقیقه مسیری که در شلوغی رفت و آمد صبح و عصر عملا 20 دقیقه ای طول می کشید را رانندگی می کردم که روزانه 40 دقیقه به زمان رفت و آمد من می افزود و چندان هم بی دردسر نبود. با این حال به خودم گفتم که گناه داره و حالا که از دست تو کمکی برمیاد کمکش کن.

روز دومی که رفتم دنبالش آماده نبود و کلی معطلم کرد تا بالاخره تو ماشین نشست و راه افتادیم. روز سوم در برگشت ازم خواست تا در سوپر مارکت توقفی بکنم تا شیوه خردیدش را هم انجام بدهد. البته خود منهم باید در رکابش می بودم و کیسه های نایلون پر از اقلام خرید شده را جابجا می کردم. روز چهارم بازهم صبح آماده نبود و باعث دیر رسیدنم به اداره شد،  برای برگشت چون زودتر از شرکت میامد بیرون و به آرایشگاه می رفت ازم خواست تا بجای شرکت دم آرایشگاه برم دنبالش و باز هم کلی معطلم کرد. کاسه صبرم لبریز شد و وقتی دم در خانه اش رسیدیم گفتم: متاسفم ولی برایم امکان نداره که به این روش ادامه بدهم. پیشنهاد کردم که اگر بتواند خود را سر ساعت مقرر به خانه ما برساند می تواند تا شرکت همراهم بیاید ولی نمی توانستم به شیوه چند روز قبل دنبالش بیایم. او هم با عصبانیت و دلخوری از ماشین پیاده شد و محکم در ماشین را بهم زد و بی خداحافظی وارد خانه اش شد.

رفتارش حسابی بمن برخورد ولی حتی این امر ذره ای از احساس گناهی که برای سختگیری به شیوه به سراغم آمد کم نکرد. روز بعد روز تعطیل بود ولی منکه نتوانستم با احساس گناه مبارزه کنم تصمیم گرفتم از شیوه معذرت بخواهم. به سمت خانه اش راه افتادم. جلوی خانه آنها برخلاف معمول جای پارک ماشین نبود و مجبور شدم کمی دورتر ماشینم را پارک کنم. دم در به یکی از دوستان مشترکمان برخوردم که به مهمانی خانه شیوه دعوت شده بود. از اینکه از قبل تلفن نکرده بودم پشیمان شدم. از دوست مشترکمان خواستم تا دیدنم در جلوی خانه شیوه را نادیده بگیرد. چون برای کاری آمده بودم و خبر نداشتم که شیوه جان مهمان دارد و بهتر بود تا در وقت دیگری مزاحمش می شدم.

فردای آن روز دوست مشترک در تماس تلفنی احوالم را می پرسید. اصرار می کرد که اگر کمکی از دستش برمیاید بی خبر نگذارمش. تعجب کردم. پرسیدم کمک برای چه کاری؟ گویا دیشب در مورد مشکل من که شیوه برای حل آن بمن کمک می کرد اشاره شده بود. از این دوست برای آنکه نگران من بود تشکر کردم ولی تاکید کردم که نیازی به نگرانی نیست و در واقع جریان برعکس هست و من، شیوه را به شرکت می برم و میاورم.

 از شنیدن این حرف تعجب کرد. گویا تصادف مربوط به چند ماه پیش بود و آنهم تصادف شدیدی نبوده. تا آنجا که او می دانست عدم توانایی راننگی شیوه نبوده که او را به فروش ماشینش وادار کرده بود. ماشین نویی از کمپانی سفارش داده که به علت گزینه های اضافی دو هفته ای دیرتر از انچه قرار بوده ماشین را تحویل می گیرد و به علت بی ماشینی شیوه بمن نیازمند بوده و نه به علت کمردرد و عدم توانایی در رانندگی. لبخندی زدم و گفتم خوب خدا را شکر که حال شیوه خوب است و ماشینش هم به زودی میاید و خرید مهمانیش را هم خودش می تواند از این پس انجام بدهد.

دوسال بعد به  شیوه  در خیابان برخوردم بازهم به زور دعوتم می کرد تا به خانه آنها بروم بهانه ای آوردم و دعوتش را رد کردم. با خودم فکر کردم شاید چیزی که باید از دوستی با شیوه می آموختم "نه گفتن" به کسی است که در لباس دوستی از اعتماد و گذشت دوست سو استفاده می کند.

متاسفانه کم نیستند آنهایی که نمی فهمند نباید سکوت از روی بزرگمنشی را به پای نفهمی طرف یا زرنگی خودشان بگذارند.

© All rights reserved

Friday, 23 September 2016

ماورای بنفش

به م.ر

دیشب در منزل مادر خانمم تمام صحبت ها در مورد خواستگار جدید غزل بود. گویا ایشون آنچه خوبان همه داشتند یکجا داشت بطوریکه میشد در وصف کمالات ایشان یک کتاب نوشت! وقتی بالاخره مجلس مهمانی را ترک کردیم و تو ماشین خودمون نشستیم نفس راحتی کشیدم
 خدا رو شکر که پاشدیم. منکه دیگه داشت حالم از شنیدن "آقای دکتر فلان و آقای دکتر بهمان" بهم می خورد
 چیه، حسودیت میشه؟ باجناق به این متشخصی 
حسودی؟ به چی؟ به دکتر بودنش؟ نه جانم. آخه حیف غزل نیست. آدم قحطیه؟ مردتیکه سنش دو برابر غزله پاشده اومده خواستگاری
 مردتیکه؟! از این جوانای کاکل به سر و چسب به دماغه امروزی که خیلی بهتره. وضعش هم خیلی خوبه
انگار تو نشنیدی که غزل گفت ازش خوشش نمیاد
خب اون بچه است نمی فهمه. نمی دونه که تو این دوره زمونه چرخوندن زندگی هنر می خواد و پول. باید عشقو گذاشت دم کوزه آبش رو خورد
تو دیگه چرا اینو میگی؟ من و تو که یه پا لیلی و مجنون بودیم مگه چرخ زندگی رو نتوانستیم با عشق و کمک همدیگه بچرخوندیم
خب این دوره همه چیز فرق کرده. تازشم من حالا داره عقلم می رسه که چقدر ضرر کردم رفتم پی عشق! زد زیر خنده

تو دفتر نشسته بودم وسط اون همه پرونده و کار که سرم ریخته بود بی بهانه باز یاد آقای دکتر افتادم، در همون لحظه امیر وارد اتاق شد و پرونده ی بنفشی را که زیر بغل نگه داشته بود به مرادی داد تا پایینش را یه امضا بزنه
 به امیر به دقت نگاه کردم، به چشم خریداری بد نبود و به غزل میامد.  هر چی بود که از باجناقی با آقای دکتر دیشبی نجاتم می داد. پول زیادی نداشت ولی خب جوون بود و با غیرت. اصلا خودم زیر پر و بالش را می گرفتم و کمکش می کردم. بچه خوبی بود و تازه مثل آقای دکتر سیگار هم نمی کشید. غزل چندبار از اینکه آقای دکتر اهل دود و دمه شکایت کرده بود. بله مطمئنا امیر بهتر از آقای دکتر بود.حتما باید امیر را وامی داشتم تا به خواستگاری غرل بره. باید عاقلانه و سنجیده عمل می کردم. نه می خواستم خانمم و خانواده اش بهم بگن که به آقای دکتر حسودیت شده و مانع این وصلت شدی و نه می خواستم امیر فکر کنه که دارم خواهر زنم را بهش غالب می کنم. امیر از مرادی تشکر کرد و زد بیرون. پشت سر امیر دفتر رو ترک کردم، سعی کردم قدم های بلندتری بردارم تا خودم را به او برسانم. اما امیر که به حال دو خودش را به غفوری، که در حال خروج از اداره بود، می رساند هر لحظه از من بیشتر فاصله می گرفت
آقای غفوری، یک لحظه لطفا. میشه پایین این نامه را یه امضا بزنین کار این بابا راه بیفته و شروع کرد به توضیح در مورد جریمه شدن نابحق صاحب پرونده
 دیدم اصلا نه جای پیشنهاد خواستگاری دادنه و نه وقتش. به اتاقم برگشتم. هنوز تو صندلی پشت میز جابجا نشده بودم که امیر سرش را از لای در کرد تو و درحالیه لبخند فاتحانه ای می زد گفت به موقع گرفتمش وگرنه حالاحالاها باید منتظر می شدم تا کی برگرده
حالا این پرونده کی هست که اینقدر مهمه. حتما طرف خیلی عزیزه
خندید و تا بناگوشش سرخ شده. گفت سفارشی دیگه
مرادی سری جنباند و در حالیکه از اتاق بیرون می رفت گفت امان از دست این سفارشی ها
فرصت از این بهتر نمیشد. تا مرادی پاشو گذاشت بیرون گفتم، امیر جان بیا تو ببینمت. به زور کشیدمش تو اتاق و استکان چایی خودم را که هنوز داغ بود هل دادم جلوش. تا داغه برو بالا، زندگی که فقط پرونده های سفارشی نیست. به بهانه احوالپرسی صحبت را به پدرش کشاندم و نتیجه  فیزیوتراپی را پرسیدم. امیر هم با حوصله تمام توضیح می داد. ظاهرا به توضیحات او گوش می کردم ولی منتظر بودم تا با پایان گرفتن صحبت هاش به چشم انتظاری هر پدری برای سر و سامان گرفتن بچه هاش و نهایتا پیشنهاد خواستگاری غزل گریز بزنم. ولی دقیقا همان لحظه که صحبتش تمام شد و استکان خالی را تو نعلبکی گذاشت مرادی وارد شد. خروس بی محل! هر وقت می زد بیرون دست کم نیم ساعت غیبش میزد ولی حالا مثل اجل معلق سر رسید و بجای اینکه پشت میزش بشینه روی صندلی کنار میز من نشست  و رو به امیر کرد و پرسید. چه خبرا جوون
خبر خاصی نیست. و درحالیکه پوشه بنفش را زیر بغلش می زد  ادامه داد. همون سفارشات معمول. از جا بلند شد. بهتره برم دنبال چند امضا و مهر باقی مانده
امیر رفت و تا مدتی من دچار مرادی و حرف های صد من یک غازش بودم. مرادی که تازه چانه اش گرم شده بود مرتب حرف می زد. برای اینکه از شرش خلاص بشوم به صفحه مونیتور چشم دوختم و شروع به وارد کردن ارقام از کاغذ مقابلم به فایل روی کامپیوتر کردم. البته برای آنکه خیلی هم بی ادبانه رفتار نکرده باشم، چند باری به علامت تایید حرف هاش که حتی نمی شنیدم درسته و همینطوره را زیر لب تکرار کردم تا اینکه بالاخره متوجه بی توجهی من شد یا شاید خودش حوصله اش سر رفت، بلند شد و پشت میز خودش نشست
نهاری دوباره امیر را دیدم گفتم بچه بیا بشین کمی گپ بزنیم. چقدر دنبال کارای این پرونده می دوی. لبخندی زد و گفت منکه همین یکی دوساعت پیش خدمتتون بودم و مزاحمتون شدم. دیدم راست می گه. نباید خیلی خودم را مشتاق صحبت با اون نشان بدم. غذاش را گرفت و به سمت دفترش راه افتاد. اینطوری فایده نداشت. باید مثلا تصادفی بهش برمی خوردم و سریع صحبت را به غزل می کشاندم. ولی برای آن روز کافی بود
توی خانه با خانمم در مورد امیر صحبت کردم و تا می توانستم از خوبی و آقایی امیر سخن گفتم. خانمم برخلاف آنچه انتظار داشتم اعتراضی نکرد و حتی تشویقم هم کرد تا دنبال ماجرا را بگیرم و امیر را به خواستگاری ترغیب کنم
 یعنی تو هم می خوای امیر پا پیش بذاره و با غزل ازدواج کنه
پا پیش گذاشتنش رو هستم. ازدواجش را نه، اصلا
ولی الان گفتی ... وسط حرفم پرید
 فقط گفتم خوبه که پا پیش بذاره. چون بد نیست آقای دکتر ببینه که غزل خواستگارای دیگه هم داره و کمی سریع تر و جدی تر ادامه بده
چاره ای نبود باید خودم بدون پشتیبانی کارها رو جور می کردم. اگه خانواده غزل با امیر آشنا می شدند حتما نظرشون عوض می شد

روز بعد وقتی یک ارباب رجوع توی راهرو داد و بی داد راه انداخته و چند نفری از اتاق ها بیرون ریخته بودند تا میانجیگری کنند و یا بفهمند قضیه چیه چشمم به امیر افتاد. دیگه جای استخاره نبود. خودم را به امیر رساندم و زیر گوشش گفتم بازم از این سر و صداهای همیشگی. دستم را روی شانه اش گذاشتم و عملا از جمعیت کشیدمش بیرون. دستم هنوز روی شانه اش بود و به سمت اتاق کارش می رفتیم. گفتم اصلا بمن و شما چه یکی با یکی دعوا داره.  وارد اتاق کارش شدیم. همزمان سر و صداها اوج گرفت در را بستم تا صدام تو اون هیاهو به امیر برسه. می خواستم مستقیم برم سر اصل مطلب و پیشنهاد خواستگاری غزل را بهش بدم
در همان لحظه در باز شد. آقایی با مو جوگندمی وارد شد. امیر مثل فشفشه از جا پرید و به استقبال او رفت. با احترام صندلی را جلو کشید تا بنشیند. منکه از حضور مزاحمی دیگر کلافه شده بودم آنهم درست در موقعی که می خواستم پیبشنهاد خواستگاری را مطرح کنم از کنارشان تکان نخوردم. حتما صحبتشون به زودی تمام میشد و من بالاخره می توانستم حرفم را به زبان آوردم 
امیر پوشه بنفش را به آقای تازه وارد تقدیم کرد و گفت خدمت شما، تمام کارهاش انجام شده فیش بانکی را هم پرداختم. رسیدش هم داخل پوشه است

امیر که در حال صحبت با اقای تازه وارد گاهی هم زیرچشمی نگاهی بمن می انداخت فهمید که به این آسانی ها نمی تواند از شر من خلاص شود و مجبور است که آقای تازه وارد را بمن معرفی کند
آقای شکوهی هستند
مسلما می خواست به همین سادگی قضیه را فیصله بدهد ولی من ول کن ماجرا نبودم. دستم را دراز کردم و در حالیکه با آقای شکوهی دست می دادم از آشنایی ایشان اظهار خوشوقتی کردم
 امیر بالاخره مجبور شد که مرا نیز معرفی کند. آقای معلمی از همکاران و دوستانی که خیلی به بنده لطف دارند
در حالیکه همچنان با آقای شکوهی دست می دادم پرسیدم از اقوام آقا امیر هستید 
  دستش را از دستم بیرون کشید و گفت انشالله قراره با آقا امیر نسبتی پیدا کنیم. حتما تشریف بیارین و قدم رو چشم ما بذارین 
به امیر نگاه کردم که تا بناگوش قرمز شده بود
یک لحظه سرم گیج رفت از اتاق بیرون آمدم، سرو صداهای ارباب رجوع ناراضی خوابیده بود و رفت و آمدها درون راهرو به وضع معمول برگشته بود. مستقیم به آبدارخانه رفتم تا ببینم آقا ممتاز قرص سردرد در بساطش پیدا میشه. در حالیکه فکر می کردم شاید داشتن یک باجناق دکتر آنقدرها هم بد نباشد

21 ا/خ 7ص سپتامبر 
© All rights reserved

Monday, 18 April 2016

زیبایی عین گناه

 به چهارچوب در تکیه دادم و بدون اینکه ازش چشم بردارم قهوه ام رو یک نفس تا ته سرکشیدم. موهای پرپشت خرماییش رو پشت گوشش زد و با لبخند گفت به چی زل زدی. 
"به این همه زیبایی"
"ولم کن بابا تو هم دلت خوشه". کمی خودش رو روی تخت بالا کشید، فنجان قهوه را از روی میز کنار تخت برداشت و آهسته لبه ی فنجان سبز رنگ رو به لباش نزدیک کرد
در اون لحظه دلم می خواست جای لبه طلایی فنجان بودم و قرمزی رژش به همون شدت بمن هم سرایت می کرد. به طرفش رفتم و فنجان را ازش گرفتم و دوباره روی میز کنار تخت گذاشتم. شاید حتی به فنجون حسودیم هم شد.
بالش رو پشتش جابجا کرد. "می گی چی میشه؟ آیا به نفع من رای میدن؟"
"نگران نباش. اگه رای به نفع تو بود که چه بهتر اگرهم نه، مهم نیست. فوقش جریمه ی نقدی میشی." تو دلم البته مطمئن بودم که رای دادگاه به نفع اون نخواهد بود. خیلی زیبا بود. زیبایی که جایی برای همدردی باقی نمی گذاشت. زن زیبا همیشه گناهکاره حتی وقتی پای قوانین رانندگی درمیونه. یادم افتاد چهار سال یش وقتی نامزد شده بودیم همه می گفتن "طرف دنبال پولته، وگرنه تو کجا و اون کجا" اگه کسی منو برای دید و برخوردم با مسائل زندگی می خواست یا برای تحصیلات یا خانواده ام موردی نبود، حتی اگه زن مورد علاقه ی من این زیبایی خیره کننده را نداشت بازم مسئله قابل قبول بود ولی اون زیبا بود. زیبای زیبا
© All rights reserved

Sunday, 16 August 2015

پیروزی قسمت دوم

تو رستوران منیژه همچنان سرسنگین بود. سعی می کرد از نگاه من فرار کنه، سرش را پایین انداخته بود و با غذاش بازی می کرد. گفتم:  هنوزم دلخوری
 چادرش را جلوتر کشید : نباید باشم؟
ببین منیژه جان، سرمون خیلی شلوغ بود، یکی از بچه ها هم مریض بود، من باید جورشو می کشیدم
فقط آهی کشید
خب، ببخشین خانم، دیگه تکرار نمیشه. دفعه دیگه اینطوری شد میگم حاج خانم ما گفتن من نباید دست به سیاه و سفید بزنم. خوبه؟
خندید. باز هم همان لبخند جادوییش، فکر کردم، هیچ وقت از این لبخند سیر نمی شوم. سرم را به طرفش خم کردم و آرام گفتم: دیوانه دوستت دارم 
در حالیکه هنوز می خندید، به اطرافش نگاه کرد، لبش را گاز گرفت و باز چادرش را توی صورتش کشید. چشمان قهوه ایش برق می زد. نصفی از کباب کوبیده ای که در بشقابش بود را برید و گوشه ی بشقاب من گذاشت. گفت: زیاده

 اون روز اصلا نمی توانستم پیش بینی کنم که روزی دست رو منیژه بلند می کنم. البته تقصیر خودش بود، اعصابم رو خرد کرده بود. مگه چیکار کرده بودم؟ خلاف شرع که نبود! اینهمه زن با هوو به آرامی کنار میان. ولی منیژه که تصادفی جریان  صیغه رو فهمیده بود تو روم وایساد. می گفت اگه من مردی را صیغه کرده بودم، تو چکار می کردی؟ تو رو به خدا می بینین، آخه اینم حرفه؟


© All rights reserved

Friday, 14 August 2015

پيروزي قسمت اول


اولین روزی که از دستم دلخور شد رو یادم میاد، اون روز سرم خيلي شلوغ بود دو تا وانت بار را بايد راه مي انداختم، از قبل هماهنگ شده بود و مورد جهاز تازه عروسي بود كه بايد جابجا مي شد. مريضي يكي از راننده ها همه برنامه روز رو بهم ريخته بود. مجبور بودم خودم مسئوليت يكي از وانت بإرها را بعهده بگيرم. منيژه هم بند كرده بود كه بايد ببينمت، بهش گفتم اخه عزيزم من كار دارم و نمي توانم همه چيز را ول كنم و در خدمت تو باشم.  از لرزش صداش معلوم بود کهناراحت شده
احساس گناه کردم و از خودم بدم آمد، ولي چاره اي نبود اگه مي خواستم وضعيت خودم رو كامل براش شرح بدم تمام روز به سوْال و جواب مي گذشت، كجا بايد بري؟ تو چرا؟ كس ديگه اي نيست؟ چيزي جابجا نكني، سنگين برنداري، چيزي نشكنه و هزاران سوْال ديگه و شرط و شروط.
بايد تلفن رو تموم مي كردم، ميشد بعدا از دلش دربيارم. تصميم گرفتم شب با يه دسته گل برم خونشون و شام به رستوراني در همسايگي خونشون دعوتش كنم. مطمئن بودم اينكه با هم براي شام بريم بيرون موردي نخواهد داشت و پدرش اجازه ميده مخصوصا كه رستوران همسايه خونه خودشون هم بود و حتما راحت ميشد ما رو تحت نظر داشت تا مبادا خلافي ازمون سر بزنه
© All rights reserved

Tuesday, 4 February 2014

جشن تولد فراموش شده

قشر برفی که با بارش روز قبل روی زمین نشسته بود رفت و آمد ماشین ها را کند تر از همیشه کرده بود اتوبوس دیرتر ازوقت معمول به ایستگاه نزدیک خانه اش رسید. کیسه های نایلون خریدش را به یک دست داد و با دست دیگر دسته جعبه ی کیک را محکم گرفت، با احتیاط از پله اتوبوس پایین آمد و به سمت خانه روانه شد. صورت و دستانش از برودت هوا بی حس شده بود، همه حواسش متوجه جعبه کیک بود، باید آنرا سالم به خانه می رساند. وقتی جلو خانه رسید کیسه های نایلون را در میان برف ها برزمین گذاشت و کلید را در قفل چرخاند. هنوز کیک  را در دست دیگرش نگه داشته بود. قبل از بستن در کیسه نایلون ها را مجددا به دست گرفت و آرام از پله ها بالا رفت تا به طبقه دوم رسید. این بار با خیال راحت جعبه کیک را نیز روی پله ها کنار بقیه خریدش گذاشت و آرام در ورودی آپارتمان را باز کرد. نگاهی به داخل آپارتمان انداخت. پس از اینکه مطمئن شد فرزاد خواب است به آرامی داخل آپارتمان شد
نگاهش روی صورت فرزاد، که برخلاف معمول اصلاح کرده بود، نیم درنگی کرد.  از دور انگشتانش را روی لبهایش کشید، ولی هنوز نمی بایست بیدارش کند. به بسته های گوشه اتاق نگاهی انداخت، آهی کشید و زیر لب گفت در این سرما چه کسی به بهانه خرید یک جفت کفش از بساطی روبروی مسجد از سرعتش برای رسیدن به سرپناهی می کاهد
به آشپزخانه رفت و کتش را همانجا روی یکی از صندلی ها گذاشت. میوه ها را  شست و داخل ظرف میوه گذاشت. در فاصله جوش آمدن آب و دم کردن چای، کیک را از جعبه مقوایی آن بیرون آورد. با لبه کارد قسمت هایی از خامه را که در اثر تماس با داخل جعبه ناهموار شده بود صاف کرد و آنرا در دیسی گرد گذاشت
کیک و میوه ها را به اتاق برد و کنار بخاریی قهوه ای که تا درجه آخر تابانده شده بود دو زانو زد.  به آرامی موهای فرزاد را نوازش کرد و با بوسه ای بر گونه اش او را از خواب بیدار. فرزاد چشمانش را گشود و لبخند زد. اولین جمله ای که گفت از حس سرد هوای بیرون بی بهره نبود. "تولد من دیروز بود نه امروز."  پتو را کمی از روی فرزاد کنار زد  و خودش  نیز زیر پتو جا بجا شد. گرمای تن فرزاد که همراه با هرم گرمای بخاری زبانه می کشید بعد از سرمای بیرون به یک باره وجودش را به آتش کشید. سرش را روی سینه فرزاد گذاشت و آهسته زمزمه کرد: "این جشن بجای تولدی است که فراموش کرده بودم. آیا این "شیرین تر نیست؟


© All rights reserved

Friday, 26 August 2011

چه چیزی ما را به ورود به غار ترغیب کرد؟

آفتاب پرستی بود که از مدتها پیش در گوشه ای از غار می زیست. چمباتمه زدن بر راس هرمی که از فضولات خفاشان بر پستای خاک ایجاد شده بود بلندای صعودش بود و گوش سپردن به صدای بال خفاشان در تاریکی محض تنها جلوۀ محسوس زندگیش و آن نیز جز برهم زدن خوابش ثمری نداشت. جلوسش زیر آفتاب را فراموش کرده بود و یا شاید هم چشمانش را از خاطر برده بود که آنقدر حریص نگاه بودند که هر یک بی توجه به موقعیت دیگری در کاسه خود پرسه ای بی وقفه داشت. گرمایی که از پوست فلسدارش براحتی رد میشد، داغی مطبوعی که پنجه های خورشید بر تخته سنگ های بسترش یادگاری می گذاشت و سبزیی که در همه سو بی هیچ منتی گسترده بود همه را به فراموش سپرده بود.

اکنون حال گلدان محبوبه شبی را داشت وقت سحرگاهان. در تاریکی راهش را با لمس دیوارهای سرد و نمدار غار پیدا میکرد و از برکت فضولات خفاش ها که حشرات را بخود جذب میکرد روزگار میگذراند. رگه های باریک جویبارهای زیرزمینی که از فواصل سنگها به بیرون تراوش میکرد تشنگیش را پاسخگو بود و زیستنی اینگونه تنها دغدغه زندگیش شد


© All rights reserved

Saturday, 19 March 2011

گنجشک، بادکنک، ییرمرد و تلفن

گرمای آفتاب بهاری زیر پوستش جا خوش کرده بود، دکمه های کتش را باز کرد و نقس عمیقی کشید.  گنجشکی جیک جیک کنان از لابلای برگهای نوپای درخت نارون کنارش پر کشید. سرش را بالا گرفت و نگاهش گنجشک را که در آبی آسمان بی لکه محو میشد بدرقه کرد. کمی مکث کرد و سپس سلانه سلانه خودش را به محل ملاقاتشان نزدیک کرد. زیر لب با خودش حرف میزد

خدایا چی میشه که سر قرار نباشه. تو روزهای اخیر به اندازه کافی با بی محلی زمینه رو برای رفتنم آماده کردم. ولی نمیدونم  چرا دل نمی کنه! هر بار که به بهانه ای دلش رو میشکنم بعد از یه اعتراض کوتاه می بخشه و فراموشش میشه. کاش خودش بره و وجدانم رو بیشتر از این اذیت نکنه،  دلم نمیاد بهش بگم دیگه دوسش ندارم و باز گریشو ببینم

به انبوه جمعیتی که در کنار استخر پارک بالا و پایین میرفتند پیوست، بعد از مدت کوتاهی در گوشه ای ایستاد و به اطراف نگاه کرد. او را دید که روی نیمکتی نشسته و به گریه کودکی که از صدای ترکیدن بادکنک صورتیش ترسیده بود ماتش برده بود. خودش را کمی عقب کشید، در پشت سکوی سیمانی که چند شیر آب را در حصار گرقته بود پناه گرفت. لحظه ای تامل کرد و بعد به تندی در جهت مخالف براه افتاد. سعی میکرد که نشانه هایی از آدمها و حوادث اطراف را بخاطر بسپارد تا گواهی باشند بر حضور به موقعش در محل قرار. از پیرمرد عصا بدست  با عینک ته استکانی که در کنار راه ایستاده بود و با تنه ای تقریبا تعادلش را از دست داد، عذرخواهی کرد و به شتاب گذشت

"این همه آدم کجا بودن! همه شهر ریخته تو همین یه وجب پارک"

تلفنش زنگ خورد. به شماره ای که بر صفحه آن حک شده بود نگاهی انداخت

" جوابش رو نمیدم، بعدا میگم که تلفنم رو تو باشگاه جا گذاشته بودم. ...آره اینطوری بهتره. میگم اومدم و کلی هم منتظرت شدم ولی تو نیومدی. منم تلفتنم همراهم نبود کار هم داشتم و نمیشد بیشتر از اون بمونم باید میرفتم. دلم برات تنگ شده بود، یه بچه هم  که بادکنکش ترکیده بود با جیغاش رو اعصابم راه   میرفت .....

تلفن بعد از هفت زنگ خاموش شد


++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

زودتر از وقت قرار خودش را به پارک رساند. دلشوره ای که از مدتها پیش همراهیش میکرد، این بار هم حاضر بود.  نیمکتی  خالی در کنار استخر پیدا کرد و گوشه آن نشست. کیفش را در آغوشش فشرد و لبانش را گاز گرفت. لحظه ای به گنجشکی که در آسمان پرواز میکرد چشم دوخت. سرش را پایین انداخت و جز هر چند گاه یک بار به دور و بر خود نگاه نمیکرد. هر بار چشمانش با نگاههای کنجکاو و نامهربان دیگران تلاقی میکرد. شیون کودکی که بلافاصله صدای ترکیدن بادکنکی را دنبال کرد اضطرابش را شدیدتر کرد. تلفنش را بعد از چند بار چک کردن ساعت از کیفش بیرون کشید و شماره گرفت ولی بی هیچ صحبتی از جا برخاست و به سمت خروجی پارک براه افتاد. پیرمردی با عینک ته استکانی که بر عصایش تکه زده بود را پشت سر گذاشت. درست قبل از اینکه وارد خیابان شود به عقب نگاهی کرد و با صدایی بلند که توجه عابران را بخود جلب می کرد گفت

"دیگر صدای تیشه قدمهایش در بیستون دل طنینی نخواهد داشت"

© All rights reserved

Thursday, 9 September 2010

خداحافظی

هوا اونقدرهم سرد نبود ولی دستاش از سرما کرخ شده بود و گاهی دندوناش با لرزشی خفیف به هم میخوردن. شال بلند پشمیش رو از کمد دراورد و دورش پیچید، از حالت چهره اش میشد گفت که گرمای شال لذت بخش بود. کادوی سر راهی رو تو کیفش جا داد، از لیوانی که رو میز بود یه جرعه نوشید، بقیه چای داخل لیوان رو تو ظرف شویی خالی کرد و به قصد سوارتاکسی شدن سر خیابون رفت. مقصدش رو به مسیرهای کوتاه نشکست. هر راننده ای که جلوی پاش نیش ترمزی میزد، با شنیدن کلمه "ترمینال" با عصبانیت گاز میداد و می رفت. بعضی ها هم که حوصله دعوا کردن داشتند، قرولندی می کردند و تک و توکی هم که تند خوئی و خُلق ناپسند رو با هم یکجا داشتند ناسزایی و یا نفرینی حوالش میکردند و با شتاب از جلوی پاش میگریختند

بالاخره به مقصد رسید، از دور برای آشنایی که کنار اتوبوس ایستاده بود و به ساعتش نگاه میکرد دست تکون داد و آروم و به سمتش رفت. شلوغی خیابونا و نبود تاکسی رو برای دیر اومدنش بهونه کرد. بسته کوچکی که با کاغذ مات آبی رنگی کادو شده بود از کیفش دراورد و در حالیکه لرزش دستاش کاملا محسوس بود با نیم لبخندی روی لب و نمی درعمق چشمانش بسته رو به طرف اون دراز کرد. در همون لحظه کمک راننده با فریادهای بلند مسافرها رو امر به سوار شدن کرد

اتوبوس چند دقیقه بعد براه افتاد و جز کسی که شالش رو تو صورتش کشیده بود و به ستونی تکیه داده بود بقیه کم کم از نقطۀ آغاز حرکت اتوبوس دور شدند و به اطراف پراکنده. در اون موقع عابرانی که ازنزدیک زن رنگ پریده ای که سرش رو به ستون تکیه داده بود میگذشتن، جملاتی رو که زیر لب نجوا می کرد، می شنیدن

منو ببخش که نتونستم درست و حسابی روانه سفرت کنم و برای خداحافظی رغبتی نداشتم و دیر اومدم ولی حتی گوسفندا هم برای رسیدن به کشتارگاهشون شتابی ندارند

© All rights reserved

Saturday, 5 September 2009

لذت گنگ


اندک اندک از گرمای اشعه خورشید کاسته می شد. کوچه از خواب بعد از ظهر برمی خاست و رفت و آمدها در خیابان ریتم منظم بی نظمی معمول و تندتری را پیدا می کرد

هوای اتاق جز در قسمتی که مستقیما در مقابل دهانه ی کولر آبی پر صدایی قرار داشت گرم و راکد بود. عقربه ی ساعت شمارِساعت دیواری با بی میلی و آهسته عدد پنج را در آغوش می کشید. زنی به دیوار تکیه داده و نگاهش را بر روی گوشی تلفن ثابت نگه داشته بود. منتظر دریافت پیامی بود حاوی دلیل یا دست کم بهانه ای برای نیامدن کسی که همه چیز برای ورودش آماده بود

اما بر خلاف تصور او زنگ در خانه زودتر از تلفن به صدا در آمد، اندکی بعد جلوی در با سلامی ورود مهمان را خیرمقدم می گفت. در نگاهش که تا دقایقی پیش محل کارزار تردید و یقین بود حس تحسین موج می زد. مشکلات این ملاقات را با خود مرور کرد ولی نتوانست تصمیم بگیرد که عاملی که سبب شده بود راه آسانتر انتخاب نشود را چه بخواند

درک برخی حقایق برایش تازگی داشت. اینکه میشد بر منطقی غیر از آنچه عقل حکم می کند تکیه کرد، میشد آن چیزی بود که می خواست، میشد زنده بودن را چشید و رهایی را تجربه کرد اگر چه برای مدتی اندک

آرام زیرگوش مهمانش جمله ای را زمزمه کرد: حضورت را در این روز گرم و پر از سردرگمی فراموش نمی کنم، چرا که اینجایی، نه به اصرار من که به خواست خود


©All rights reserved