Showing posts with label او. Show all posts
Showing posts with label او. Show all posts

Sunday, 14 April 2019

توان_گر

چه رازی در تو به امانت نهاده شده که واژه به واژه‌ی هر کلام‌ت چنین طعم شکفتن دارد. فضا که از رایحه‌ی پرشور نجوای‌ت آگنده می‌شود، حریر نازک آرامش توان پوشش زمختی روزمرگی را می‌یابد.
تو می‌گویی و من باخته‌هایم را از نو دارا می‌شوم تا باز به آنی همه را ببازم.


© All rights reserved

Wednesday, 10 April 2019

کرم حضورت

چشمان را بست تا حضور #او بر چشم دل نشیند و شیرین آوایش رخصت یابد تا در ژرفای روح نفوذ کند

چو فرهاد کوه‌شکن پشت سر و قدم به قدم راهی شود دیگر چه باک
در نقطه‌ی کور رحمت پروردگار ایستاده باشی یا نه فرقی نمی‌کند؛ بغل بغل آشفتگی توشه‌ی راه داشته باشی یا نه؛ بید تردید به تخته‌ی جسارتت زده باشد یا نه انگار نه انگار

نه فریفتگی ساقه‌ی پیوند‌خورده به شاخه‌ای که از جنس او نیست بی‌هویتی است و نه تعلق غیرمجاز هرزگی
نه! امروز از تنهایی و تیرگی راه پیش رو هیچ باکی نیست
© All rights reserved

Tuesday, 8 November 2016

مبارك


نمي دانم شادي به مناسبت ميلاد كسي كه ديگر نيست معني  مي دهد يا نه



© All rights reseا

Saturday, 13 August 2016

بی خداحافظی

پیام های بی پاسخ من
و سکوت طولانی تو
رسمی است
کهنه
در راندی نو


© All rights reserved

Friday, 3 June 2016

یک بار دیگر



کبوتر نگاهت را بر #کران #آبی #چشمانم بنشان تا من به #پرواز برآیم#

© All rights reserved

Friday, 20 May 2016

روز خوش


A #cup of #coffee + the reminiscence of our #time #together = Ready to face up the #day

با فنجانی #قهوه با یاد تو #شیرین شده روزم را #آغاز می کنم

© All rights reserved

Wednesday, 23 March 2016

زیباترین پیام نوروزی




Our distance from the Hurst to the Sunset = 10 minutes walking

پر از دوستی و عشق
پر از دلتنگی
سلامی گرم
به تو

© All rights reserved

Monday, 23 November 2015

یادداشت های شهیره در ایران 1394

 آدمهایی هستند که انگار در تقدیر نوشته که باید ملاقاتشان کنی. شاید فقط برای لحظه ای کوتاه ببینیشان، ولی دیدارشان اثری بس ماندگار دارد.
در حالیکه خطاطی می کرد جمله ای گفت که فکرم را تا مدتها بخود مشغول داشت. "این دنیای زنگ تفریح است، ساعت بعد حساب داریم".

+++++++++++ 
نفیر
آنقدر تو فکر تعبیر جغد سفیدی که دیشب در خواب دیدم فرو رفته بودم که اصلا متوجه نشدم که کی مینی بوس به سردخانه رسید. طبق معمول چند دقیقه هم توی این ایستگاه توقف داشتیم. پرده ی سدری رنگی، که قسمت دولا شده ی بالا و پایینش با عبور از دو میله ی متصل به پنجره بغل محکم میشد، را از جلوی شیشه عقب زدم و به بیرون نگاه کردم. کامیونی کنار جاده پارک شده بود، شخصی که پشتش بمن بود پا را در رکاب پشت کامیون انداخت و از قسمت عقب کامیون بالا رفت. از همانجا به داخل کامیون نگاهی انداخت و با صدای بلندی گفت "همه ی بارها را زدین دیگه؟" جواب نفر دوم که باید راننده ی کامیون می بود را نشنیدم. چیزی آشنا در صدای شخص اولی موج میزد که حواسم را پرت کرد. نگاهم را به صاحب صدا دوختم، بعد از چند لحظه از کامیون پایین پرید و سعی کرد تا با بهم سفتن دستانش خاکی که در اثر تماس با جداره ی کامیون روی انگشتانش نشسته بود را پاک کند. وقتی چرخید، دلم ریخت. خودش بود! امیر، خواستگار قبلیم.
 در مینی بوس بسته شد و راه افتادیم. به سمت پنجره چرخیدم تا جایی که میشد به عقب نگاه کردم. موهایش را خیلی کوتاه کرده بود و ته ریشش هم بلندتر از معمول بود، شاید کمی هم لاغرتر شده بود ولی کلا قیافه اش مثل قبل بود. حالم دگرگون شد، دلشوره ی غریبی سراغم آمد، قلبم تندتر از معمول می زد و دهانم به خشکی چوب شده بود. خودم را با گوشه ی چادرم باد زدم.  یاد قدیم افتادم و دعوای خانواده ها سر مهریه. عجب اسم خنده داری داره، مهریه! تنها چیزی که درش دخالت نداره مهره.  
عجیبه که بعد این همه سال جلوی سردخانه می دیدمش. شاید این دیدار بی ارتباط به خواب شب قبلم نبود، بومی بر فراز بختی کشته شده با دشنه ی رسم.

+++++++++++++++
سنگ پای قزوین
یه جور سرطانی در وجودش رشد کرده بود که تراکم اعتماد به نفسش را بیمارگونه بالا می برد. شاید هم دچار یه جور خودستایی محض بود. فکر می کرد که هر کاری که جنس زن انجام بده، هر لباسی که بپوشه، هر لبخندی که بزنه، هر جوری که موهایش را درست کنه و هر حرفی که بر لبانش جاری بشه برای خاطر جلب توجه مردهاست. مردهایی که صد البته در برداشت بیمار گونه ی او دائم التحریک بودند. کسانی که هیچ مسئولیتی برای کنترل خود نداشتند و حتی با وجود پا به سن گذاشتن و داشتن همسر و فرزند از قاعده ی دائم التحریکی مستثنا نبودند. نمی دانم با این طرز تفکر به زنان بیشتر توهین می کرد یا به مردان! یک بار در ضمن سخنان بی شک ارزنده اش اشاره ای توهین آمیزی به عقل زنان داشت و سعی در توجیه اجحافی که بر زنان رفته و می رود. ولی نگفت چرا در صورت تخلف از قوانین این ناقص العقلان مشمول مجازات تمام و کمال یا شاید هم بیشتر از معمول می شوند!

+++++++++++++
عادت به ظلم
با نظام تدریس امروزه آشنا نیستم، ولی در دوران ما پنج سال دبستان، سه سال راهنمایی و چهار سال هم دبیرستان داشتیم. برای به سرانجام رسانیدن این دوره و به مناسبت بزرگداشت پایان دوازده سال تحصیلات ابتدایی و متوسطه با بچه های دبیرستانی به رستورانی رفتیم. اولین باری هم بود که با هم (بخصوص دسته جمعی) جایی می رفتیم. پر از شوق بودیم، درس تمام شده بود و هر کدام برای زندگی آینده ی خود نقشه می کشیدیم و رویایی می بافتیم. قرار بود بعد از این، راه موفقیت راحت و بی دردسر پیش پایمان باز شود. خیلی دلم می خواست با دوستان تماسی داشته باشم و در نشستی دوستانه از میزان صحت و سقم این تئوری با خبر بشوم. باری جمعی پر خنده داشتیم. همانگونه که رسم دوران نوجوانی است، آسان و سخاوتمندانه می خندی. در همین موقع آقایی که در رستوران کار می کرد نزدیک میز شد و در کمال بی ادبی گفت با لخنی تند گفت: "ساکت باشید وگرنه می اندازمتان بیرون". نه که مزاحم کسی بودیم. در رستوران جز ما کس دیگری نبود. بهرحال با این تشر ساکت شدیم و دیگر جز با زمزمه سخنی بین ما ردوبدل نشد. چند دهه از آن زمان گذشته ولی هنوز ماجرا را فراموش نکردم. نه اینکه بی ادبی و دخالت در کارهای دیگران امری غیرعادی بود و از این رو این نادر پدیده در ذهنم نشسته، نه. ولی از خودمان تعجب می کنم که چرا بلند نشدیم و از رستوران بیرون نرفتیم.


© All rights reserved

Thursday, 9 July 2015

طغیان عقل

دیگه قصه هاتو گوش نمی کنم
برای شنیدنشون ازت خواهش نمی کنم
دیگه آغوش گرمتو نمی خوام
اصلا دیگه حتی باهات راه نمیام
تقصیر خودم بود که بهت نزدیک شدم
از اول شک داشتم ولی منکر تردیدم شدم
از همه نابینا تر من بودم
از همه دیونه تر من بودم
اون لحظه ای که ازش می ترسیدم اینجاست
دورانی که پر از حس درد و تنهایی هاست
همین خواست تو بود یا چیز دیگه؟
اینا همه بازی بود؟ بازی بودن با همدیگه

© All rights reserved

Monday, 2 March 2015

لحظه



نه در بند توطین م
و نه در پی توشیح توطئه تندباد عشق
توکل به سکوت دارم
تا                            آرامش
توفانی ساکن در تنگه دل  برپا کند
...
کاش یک امروز مرا با وقف لحظه ای
دریابی

#شهیره
توطین = دل بستن
توشیح = زینت دادن

© All rights reserved

Thursday, 15 January 2015

خدا قوت


Football museum, Manchester

مسیر طولانی را پیمودی
حال دمی بیاسای
و چشمه ای از حس امروزت 
را در چنته نگهدار تا در آینده راهنمایت باشد
...
تو بر هر حسی پیروزی
و بر هر کاری توانا 
من به تو افتخار می کنم

© All rights reserved

Friday, 21 November 2014

بعد از ظهر یک جمعه پاییزی

 روی فرش دراز کشیده بود و مرتب کانال های تلوزیون را عوض می کرد. خودش هم چندان مطمئن  نبود دنبال چه می گیرد. ولی تصویرش در فنجان چای من به وضوح نمایان بود

کم کم چشمان او را خواب می رباید و چایم عطر هل و طعم دارچین می گیرد

© All rights reserved

Sunday, 14 September 2014

دودکش کوره آجرپزی

شاید یکی از عجیب ترین جاهایی که دیدنش بمن پیشنهاد شد، دودکش آجرپزی در مشهد بود. برای دیدن محل، موافقتم را اعلام کردم ... دودکش از داخل بولوار خودنمایی می کرد ولی برای تجربه ی جلوه ی کوره باید از ماشین پیاده می شدی و از فاصله نزدیک این اثر را رویت می کردی. در اینترنت به جستجو پرداختم، چنانچه اشتباه نکرده باشم اینجا کوره اجرپزی رستگار مقدم (میل رستگار مقدم) است. استحکام و دقتی که در طراحی قسمت بالای کوره بکار رفته بود، از جالب ترین خصوصیات این کوره بود. قبول این واقعیت که این بنا در واقع دودکشی بیش نبوده، این خصوصیات را حتی مهمتر هم  جلوه می داد

Rasterar-Moghaddam Brick Kiln's Chimney, Mashhad, Iran




© All rights reserved

Tuesday, 1 July 2014

تهران

در پیچ و خم جاده های باریک و پرهرج و مرج سخن های پراکنده می گردم تا به کلامی از جنس تو می رسم. لبخندی می زنم و نفسی آرام می کشم. انرژیت در رگ هایم حل می شود، حال می توانم به هزاردستان کارهای خود برسم
دوستت دارم

© All rights reserved

Wednesday, 30 April 2014

ضد خستگی








John Rylands Library, Manchester, UK

گاهی نگاهی به بیرون از پنجره برای رفع خستگی کافی است


© All rights reserved

Sunday, 6 April 2014

یقه باز

تو خیابان دیدمش. شالش را دور بینی و دهانش پیچانده بود و داخل ایستگاه اتوبوس ایستاده بود. جلو رفتم و سلام کردم. شال را از روی دهانش پایین کشید و جواب سلامم را داد. تعجب کرده بود که چطور او را شناختم و من از اینکه فکر می کرد با یک لایه بافتنی می تواند مرا گول بزند خنده ام گرفت. با این حال چیزی نگفتم. ماشینم را نشانش دادم و پیشنهاد دادم که برسانمش. بعد از چند دقیقه داخل ماشین قرار گرفتن تک سرفه ای زد و ازم خواست که بخاری ماشین را روشن کنم. با اینکه خیلی در این مورد حساسم و اصلا با بخاری روشن ماشین نمی توانم نفس بکشم خواسته اش را اجابت کردم. بوی سوختنی همراه با دود تهوع آور معمول بخاری در ماشین پیچید. نمی دانم با این همه پیشرفت صنعت و تکنیک چرا هنوز کسی فکری برای بهینه کردن وسیله گرمازا داخل ماشین نکرده، البته راهکار مناسب وجود دارد ولی نه برای ماشین هایی که افرادی با توان مالی بنده و دوستم قدرت خریدشان را دارند. گویا وضع مالی با نیاز به نفس کشیدن رابطه مستقیم دارد! می خواستم بخاری را خاموش کنم که دیدم همراهم تازه گرم شده و شالش را باز کرده. دلم نیامد ولی وقتی نگاهم به یقه باز و تی شرت آستین کوتاهش افتاد دیگه حس همدردی را فراموش کردم و بخاری را خاموش
یکی نیست بگه خوب جان من حداقل حالا که سرما خوردی به فکر ژست نباش 
:)

© All rights reserved

Tuesday, 1 April 2014

هزار سودای دل




چندی است که روح آنا* در من حلول کرده، گویا باز سعی دارد غم مهیبش را جایی در مظروف روح خسته ام پنهان نماید. مداد و کاغذی برمی دارم و در گوشه ای درد را آنگونه که رسم من است می نگارم

+++

وارد آپارتمان شدم، کفش هایم را داخل اتاق گوشه ای جفت کردم و مستقیم به آشپزخانه رفتم. کیسه موز را روی میز گذاشتم و کتری را روی گاز. کتم را که قبل از ورود به اتاق خواب درآورده بودم روی پشتی صندلی مرتب کردم و جلوی آیینه مشغول باز کردن دکمه های پیراهنم شدم. دستم را بر گلویم کشیدم، برخلاف آنچه به نظر میامد، گلودردی که حتی با فرو دادن آب دهانم هم عود می کرد با تورم بیرونی همراه نبود و فقط زبری ته ریشم انگشتانم را قلقلک داد. نگاهم به دکمه باز سرآستین پیراهنم افتاد. یادم نمیامد که آیا صبح آنرا نبسته بودم یا همین الان آنرا باز کرده بودم. حتی نمی دانم چرا اتفاقی چنین کوچک ذهنم را درگیر کرده بود. چه اهمیتی داشت

لباس خوابم را پوشیدم و به آشپزخانه برگشتم. قاشقی عسل را در کمی آب جوش حل کردم، چراغها را خاموش کردم و دقایقی بعد راحتی تخت خوابم مرا در آغوش کشید. انگشتانم را که با حرارت آب جوش داخل لیوان گرم شده بود روی گلویم گذاشتم. معجون آب جوش و عسل کمی سوزش گلویم را آرامتر کرد. نگاهم به پیراهنم که بالای کت روی دسته صندلی گذاشته شده بود کشیده شد. دوباره به دکمه باز آستینم فکر کردم. لیوان خالی را که هنوز گرمایی داشت به گردنم چسباندم و به خاطرات دور اندیشیدم. حسی نه چندان زنده و نه کاملا مرده در تاریکی ذهنم جان می گرفت ولی من جزهیچ به خاطر نمی آوردم 

* https://www.youtube.com/watch?v=rPGLRO3fZnQ

© All rights reserved

Thursday, 20 February 2014

صبحی آرام

 چه زیباست آغاز روز با نوای گنجشک باغچه
روز شلوغی در پیش رو دارم و مسابقه ای با دوستی، هر دو باید کلی کار را تا ماه دیگر تمام کنیم
بهتر است از رویاهای شیرینی که ذهنم مرتب به بازپخش انها مشغول است دل ببرم و به کارهایم بپردارم
نغمه گنجشکک در سرم می پیچد و لبانم را به لبخندی می گشاید

 امروز روزی بهاری است، عشق در هوا موج می زند و من با قراردادی مشغول خواهم بود

یا هو

© All rights reserved

Saturday, 15 February 2014

پسرک بازیگوش

دوست داشت خانواده او را هم با خود به مهمانی می بردند ولی مناسبت روضه خوانی بود و رسم بر این بود که فقط خانمها در جلسه حضور داشته باشند. همین علتی/بهانه ای شد تا او در خانه تنها بماند. مادرش موقعیت را توفیقی اجباری خواند و گفت تا برگشت آنها فرصتی مناسب است تا او به مشق هایش بپردازد. ولی به محض اینکه خانواده منزل را ترک کردند بازیگوشی پسرک هم گل کرد و بعد از اینکه با دوچرخه اش در حیاط خانه دوری زد برای بازی با دوقلوها وارد  آپارتمان همسایه شد. چیزی به برگشت خانواده نمانده بود که او نیز سرانجام به خانه برگشت، هنوز کتاب هایش را باز نکرده بود که برگشتند. بعد از سلام وعلیکی گفت که خیلی کار کرده و حتی فرصت خرید اقلامی را که از او خواسته بودند را نداشته

© All rights reserved

Tuesday, 4 February 2014

جشن تولد فراموش شده

قشر برفی که با بارش روز قبل روی زمین نشسته بود رفت و آمد ماشین ها را کند تر از همیشه کرده بود اتوبوس دیرتر ازوقت معمول به ایستگاه نزدیک خانه اش رسید. کیسه های نایلون خریدش را به یک دست داد و با دست دیگر دسته جعبه ی کیک را محکم گرفت، با احتیاط از پله اتوبوس پایین آمد و به سمت خانه روانه شد. صورت و دستانش از برودت هوا بی حس شده بود، همه حواسش متوجه جعبه کیک بود، باید آنرا سالم به خانه می رساند. وقتی جلو خانه رسید کیسه های نایلون را در میان برف ها برزمین گذاشت و کلید را در قفل چرخاند. هنوز کیک  را در دست دیگرش نگه داشته بود. قبل از بستن در کیسه نایلون ها را مجددا به دست گرفت و آرام از پله ها بالا رفت تا به طبقه دوم رسید. این بار با خیال راحت جعبه کیک را نیز روی پله ها کنار بقیه خریدش گذاشت و آرام در ورودی آپارتمان را باز کرد. نگاهی به داخل آپارتمان انداخت. پس از اینکه مطمئن شد فرزاد خواب است به آرامی داخل آپارتمان شد
نگاهش روی صورت فرزاد، که برخلاف معمول اصلاح کرده بود، نیم درنگی کرد.  از دور انگشتانش را روی لبهایش کشید، ولی هنوز نمی بایست بیدارش کند. به بسته های گوشه اتاق نگاهی انداخت، آهی کشید و زیر لب گفت در این سرما چه کسی به بهانه خرید یک جفت کفش از بساطی روبروی مسجد از سرعتش برای رسیدن به سرپناهی می کاهد
به آشپزخانه رفت و کتش را همانجا روی یکی از صندلی ها گذاشت. میوه ها را  شست و داخل ظرف میوه گذاشت. در فاصله جوش آمدن آب و دم کردن چای، کیک را از جعبه مقوایی آن بیرون آورد. با لبه کارد قسمت هایی از خامه را که در اثر تماس با داخل جعبه ناهموار شده بود صاف کرد و آنرا در دیسی گرد گذاشت
کیک و میوه ها را به اتاق برد و کنار بخاریی قهوه ای که تا درجه آخر تابانده شده بود دو زانو زد.  به آرامی موهای فرزاد را نوازش کرد و با بوسه ای بر گونه اش او را از خواب بیدار. فرزاد چشمانش را گشود و لبخند زد. اولین جمله ای که گفت از حس سرد هوای بیرون بی بهره نبود. "تولد من دیروز بود نه امروز."  پتو را کمی از روی فرزاد کنار زد  و خودش  نیز زیر پتو جا بجا شد. گرمای تن فرزاد که همراه با هرم گرمای بخاری زبانه می کشید بعد از سرمای بیرون به یک باره وجودش را به آتش کشید. سرش را روی سینه فرزاد گذاشت و آهسته زمزمه کرد: "این جشن بجای تولدی است که فراموش کرده بودم. آیا این "شیرین تر نیست؟


© All rights reserved