Monday, 23 November 2015

یادداشت های شهیره در ایران 1394

 آدمهایی هستند که انگار در تقدیر نوشته که باید ملاقاتشان کنی. شاید فقط برای لحظه ای کوتاه ببینیشان، ولی دیدارشان اثری بس ماندگار دارد.
در حالیکه خطاطی می کرد جمله ای گفت که فکرم را تا مدتها بخود مشغول داشت. "این دنیای زنگ تفریح است، ساعت بعد حساب داریم".

+++++++++++ 
نفیر
آنقدر تو فکر تعبیر جغد سفیدی که دیشب در خواب دیدم فرو رفته بودم که اصلا متوجه نشدم که کی مینی بوس به سردخانه رسید. طبق معمول چند دقیقه هم توی این ایستگاه توقف داشتیم. پرده ی سدری رنگی، که قسمت دولا شده ی بالا و پایینش با عبور از دو میله ی متصل به پنجره بغل محکم میشد، را از جلوی شیشه عقب زدم و به بیرون نگاه کردم. کامیونی کنار جاده پارک شده بود، شخصی که پشتش بمن بود پا را در رکاب پشت کامیون انداخت و از قسمت عقب کامیون بالا رفت. از همانجا به داخل کامیون نگاهی انداخت و با صدای بلندی گفت "همه ی بارها را زدین دیگه؟" جواب نفر دوم که باید راننده ی کامیون می بود را نشنیدم. چیزی آشنا در صدای شخص اولی موج میزد که حواسم را پرت کرد. نگاهم را به صاحب صدا دوختم، بعد از چند لحظه از کامیون پایین پرید و سعی کرد تا با بهم سفتن دستانش خاکی که در اثر تماس با جداره ی کامیون روی انگشتانش نشسته بود را پاک کند. وقتی چرخید، دلم ریخت. خودش بود! امیر، خواستگار قبلیم.
 در مینی بوس بسته شد و راه افتادیم. به سمت پنجره چرخیدم تا جایی که میشد به عقب نگاه کردم. موهایش را خیلی کوتاه کرده بود و ته ریشش هم بلندتر از معمول بود، شاید کمی هم لاغرتر شده بود ولی کلا قیافه اش مثل قبل بود. حالم دگرگون شد، دلشوره ی غریبی سراغم آمد، قلبم تندتر از معمول می زد و دهانم به خشکی چوب شده بود. خودم را با گوشه ی چادرم باد زدم.  یاد قدیم افتادم و دعوای خانواده ها سر مهریه. عجب اسم خنده داری داره، مهریه! تنها چیزی که درش دخالت نداره مهره.  
عجیبه که بعد این همه سال جلوی سردخانه می دیدمش. شاید این دیدار بی ارتباط به خواب شب قبلم نبود، بومی بر فراز بختی کشته شده با دشنه ی رسم.

+++++++++++++++
سنگ پای قزوین
یه جور سرطانی در وجودش رشد کرده بود که تراکم اعتماد به نفسش را بیمارگونه بالا می برد. شاید هم دچار یه جور خودستایی محض بود. فکر می کرد که هر کاری که جنس زن انجام بده، هر لباسی که بپوشه، هر لبخندی که بزنه، هر جوری که موهایش را درست کنه و هر حرفی که بر لبانش جاری بشه برای خاطر جلب توجه مردهاست. مردهایی که صد البته در برداشت بیمار گونه ی او دائم التحریک بودند. کسانی که هیچ مسئولیتی برای کنترل خود نداشتند و حتی با وجود پا به سن گذاشتن و داشتن همسر و فرزند از قاعده ی دائم التحریکی مستثنا نبودند. نمی دانم با این طرز تفکر به زنان بیشتر توهین می کرد یا به مردان! یک بار در ضمن سخنان بی شک ارزنده اش اشاره ای توهین آمیزی به عقل زنان داشت و سعی در توجیه اجحافی که بر زنان رفته و می رود. ولی نگفت چرا در صورت تخلف از قوانین این ناقص العقلان مشمول مجازات تمام و کمال یا شاید هم بیشتر از معمول می شوند!

+++++++++++++
عادت به ظلم
با نظام تدریس امروزه آشنا نیستم، ولی در دوران ما پنج سال دبستان، سه سال راهنمایی و چهار سال هم دبیرستان داشتیم. برای به سرانجام رسانیدن این دوره و به مناسبت بزرگداشت پایان دوازده سال تحصیلات ابتدایی و متوسطه با بچه های دبیرستانی به رستورانی رفتیم. اولین باری هم بود که با هم (بخصوص دسته جمعی) جایی می رفتیم. پر از شوق بودیم، درس تمام شده بود و هر کدام برای زندگی آینده ی خود نقشه می کشیدیم و رویایی می بافتیم. قرار بود بعد از این، راه موفقیت راحت و بی دردسر پیش پایمان باز شود. خیلی دلم می خواست با دوستان تماسی داشته باشم و در نشستی دوستانه از میزان صحت و سقم این تئوری با خبر بشوم. باری جمعی پر خنده داشتیم. همانگونه که رسم دوران نوجوانی است، آسان و سخاوتمندانه می خندی. در همین موقع آقایی که در رستوران کار می کرد نزدیک میز شد و در کمال بی ادبی گفت با لخنی تند گفت: "ساکت باشید وگرنه می اندازمتان بیرون". نه که مزاحم کسی بودیم. در رستوران جز ما کس دیگری نبود. بهرحال با این تشر ساکت شدیم و دیگر جز با زمزمه سخنی بین ما ردوبدل نشد. چند دهه از آن زمان گذشته ولی هنوز ماجرا را فراموش نکردم. نه اینکه بی ادبی و دخالت در کارهای دیگران امری غیرعادی بود و از این رو این نادر پدیده در ذهنم نشسته، نه. ولی از خودمان تعجب می کنم که چرا بلند نشدیم و از رستوران بیرون نرفتیم.


© All rights reserved