Saturday, 15 July 2017

در صورت گری باران

The artist of rain

Beijing‎, China

The rain paints your everywhere, even inside the hard concrete. It must be in love with you.

مات حکایت ناممکن توانایی بازتاب نور در سطوح مات م که در حضور باران  ممکن می شود. زمین حتما عاشق باران است

© All rights reserved

Monday, 10 July 2017

شاهنامه خوانی در منچستر 110

داستان را تا جایی دنبال کردیم که کی خسرو قصد دارد از طریق دریا افراسیاب را تعقیب نماید. کی خسرو سپاه را به گستهم می سپارد و راهی سفری به چین و مکران می شود. فغفور چین پذیرای کی خسرو می شود و سپاهش را حمایت می کند. کی خسرو از آنجا به مکران می رود ولی پادشاه مکران کی خسرو و سپاهش را نمی پذیرد. در نتیجه بین سپاه ایران و مکران  جنگی در می گیرد که در طی آن شاه مکران زمین کشته می شود و نهایتا مکران هم به تصرف ایران درمیاید  

هوا پر ز پیکان شد و پر و تیر
جهان شد بکردار دریای قیر
بقلب اندرون شاه مکران بخست
وزآن خستگی جان او هم برست

یک سالی کی خسرو در مکران می ماند و گروهی از دریانوردان و کشتی گران را دور خود جمع می کند. سپس مکران را به اشکش می سپارد و از راه بیابان به سمت زره رود می رود و در آنجا کشتی ها را بار و به دریا می زنند

جهاندار سالی بمکران بماند
ز هر جای کشتی گرانرا بخواند
چو آمد بهار و زمین گشت سبز
همه کوه پر لاله و دشت سبز
چراگاه اسبان و جای شکار
بیاراست باغ از گل و میوه دار
باشکش بفرمود تا با سپاه
بمکران بباشد یکی چندگاه
نجوید جز از خوبی و راستی
نیارد بکار اندرون کاستی
و زآن شهر راه بیابان گرفت
همه رنجها بر دل آسان گرفت
+++
چو آمد بنزدیک آب زره
گشادند گردان میان از گره
همه چاره سازان دریا براه
ز چین و زمکران همی برد شاه
بخشکی بکرد آنچ بایست کرد
چو کشتی بب اندر افگند مرد
بفرمود تا توشه برداشتند
بیک ساله ره راه بگذاشتند

ماه ها کشتی بر آب روان است کی خسرو و همراهانش به سرزمین های عجیب با موجوداتی عجیب الخلقه برمی خورند ولی هیچ اثری از افراسیاب و کشتی او نمی یابند

پرآشوب دریا ازان گونه بود
کزو کس نرستی بدان برشخود
بشش ماه کشتی برفتی بب
کزو ساختی هر کسی جای خواب
بهفتم که نیمی گذشتی ز سال
شدی کژ و بی راه باد شمال
سر بادبان تیز برگاشتی
چو برق درخشنده بگماشتی
براهی کشیدیش موج مدد
که ملاح خواندش فم الاسد
چنان خواست یزدان که باد هوا
نشد کژ با اختر پادشا
شگفت اندران آب مانده سپاه
نمودی بانگشت هر یک بشاه
باب اندرون شیر دیدند و گاو
همی داشتی گاو با شیر تاو
همان مردم و مویها چون کمند
همه تن پر از پشم چون گوسفند
گروهی سران چون سر گاومیش
دو دست از پس مردم و پای پیش
یکی سر چو ماهی و تن چون نهنگ
یکی پای چون گور و تن چون پلنگ
نمودی همی این بدان آن بدین
بدادار بر خواندند آفرین
ببخشایش کردگار سپهر
هوا شد خوش و باد ننمود چهر
گذشتند بر آب بر هفت ماه
که بادی نکرد اندریشان نگاه

بعد از ماهها سفر دریایی کی خسرو و سپاهش به خشکی باز می گردند. کی خسرو سراغ افراسیاب را می گیرد. به او خبر می دهند که افراسیاب از دریا برگشته در گنگ دژ مقیم است

پس از گنگ دژ باز جست آگهی
ز افراسیاب و ز تخت مهی
+++
کنون تا برآمد ز دریای آب
بگنگست با مردم افراسیاب
+++
بفرمود تا بازگشتند شاه
سوی گنگ دژ رفت با آن سپاه
+++
چهانجوی چون گنگ دژ را بدید
شد از آب دیده رخش ناپدید
پیاده شد از اسب و رخ بر زمین
همی کرد بر کردگار آفرین
همی گفت کای داور داد و پاک
یکی بنده ام دل پر از ترس و باک
که این باره ی شارستان پدر
بدیدم برآورده از ماه سر
سیاوش که از فر یزدان پاک
چنین باره ای برکشید از مغاک
ستمگر بد آن کو ببد آخت دست
دل هر کس از کشتن او بخست

کی خسرو هم روانه ی گنگ دژ می شود. به افراسیاب خبر می رسد که کی خسرو به گنگ دژ آمده. او هم بدون اینکه به کسی چیزی بگوید تنها می گریزد

پس آگاهی آمد بافراسیاب
که شاه جهاندار بگذاشت آب
شنیده همی داشت اندر نهفت
بیامد شب تیره با کس نگفت
جهاندیدگان را هم آنجا بماند
دلی پر ز تیمار تنها براند

 کی خسرو یک سالی هم آنجا به استراحت می پردازد تا اینکه سران سپاه یادآور می شوند که اکنون در ایران کسی نیست و چنانچه افراسیاب به ایران بتازد کی از ایران دفاع خواهد کرد

همی بود در گنگ دژ شهریار
یکی سال با رامش و میگسار
جهان چون بهشتی دلاویز بود
پر از گلشن و باغ و پالیز بود
برفتن همی شاه را دل نداد
همی بود در گنگ پیروز و شاد
همه پهلوانان ایران سپاه
برفتند یکسر بنزدیک شاه
که گر شاه را دل نجنبد ز جای
سوی شهر ایران نیایدش رای
همانا بداندیش افراسیاب
گذشتست زان سو بدریای آب
چنان پیر بر گاه کاوس شاه
نه اورنگ و فر و نه گنج و سپاه
گر او سوی ایران شود پر ز کین
که باشد نگهبان ایران زمین

کی خسرو دست به نیایش برمبدارد. این بار هم دعای او همراه با انصاف و بدور از خودخواهی است. او از خداوند می خواهد که اگر تو از افراسیاب خوشنودی پس این کینه را از دل من دور کن. ضمنا صبر هم دارد و انتظار پاسخ فوری نیایشش را ندارد ضمن اینکه خود نیز برای رسیدن به هدف برنامه دارد و صرفا دعا نمی کند و کنار نمی نشیند 

جهاندار یک شب سرو تن بشست
بشد دور با دفتر زند و است
همه شب بپیش جهان آفرین
همی بود گریان وسربر زمین
همی گفت کین بنده ناتوان
همیشه پر از درد دارد روان
همه کوه و رود و بیابان و آب
نبیند نشانی ز افراسیاب
همی گفت کای داور دادگر
تودادی مرانازش و زور و فر
که او راه تو دادگر نسپرد
کسی را زگیتی بکس نشمرد
تو دانی که او نیست برداد و راه
بسی ریخت خون سربیگناه
+++
بگیتی ازو نام و آواز نیست
ز من راز باشد ز تو راز نیست
اگر زو تو خشنودی ای دادگر
مرابازگردان ز پیکار سر
بکش در دل این آتش کین من
بیین خویش آور آیین من

از انجا که کی خسرو مدت درازی از ایران دور بوده و خود و بزرگان سپاه نگران ایران و کی کاووس هستند. سپاه را به گستهم سپرده، از او می خواهد تا حواسش به افراسیاب باشد و خود به سمت ایران راهی می شود 

چو بودن بگنگ اندرون شد دراز
بدیدار کاوسش آمد نیاز
بگستهم نوذر سپرد آن زمین
ز قچغار تا پیش دریای چین
بی اندازه لشکر بگستهم داد
بدو گفت بیدار دل باش و شاد
بچین و بمکران زمین دست یاز
بهر سو فرستاده و نامه ساز
همی جوی ز افراسیاب آگهی
مگر زو شود روی گیتی تهی

خب گویا پس از مدتها جنگ و گریز افراسیاب باز هم از دیده ها مخفی شده. حال سرانجامش چیست، می ماند برای جلسه بعدی شاهنامه خوانی در منچستر

لغاتی که آموختیم
فم الاسد = دهان شیر
شخودن = خراشیدن

ابیاتی که خیلی دوست داشتم
نمانم که بر بوم من بگذری
وزین مرز جایی به پی بسپری

گر ایوان ما در خور شاه نیست
گمانم که هم بتر از راه نیست

وفا چون درختی بود میوه دار
همی هرزمانی نو آید ببار

آیین ها
بدیوار دیبا برآویختند
ز بر زعفران و درم ریختند

شجره نامه
افراسیاب نوه فریدون
پشنگ پسر شیده پسر افراسیاب

قسمت های پیشین
ص 895 بازگشتن کیخسرو از توران به ایران
© All rights reserved

Thursday, 6 July 2017

pondering


حضورت زیباترین هدیه زندگی است
حتی اگر به بوسه ای مهمانم نکنی

© All rights reserved

Monday, 3 July 2017

شاهنامه خوانی در منچستر 109

افراسیاب می خواهد سپاه ایران را غافلگیر کند. از این رو کارآگاهان خود را می فرستد تا سر و گوشی آب بدهند. آنها هم به سمت سپاه ایران می روند و چون هیچ نگهبانی را سر پست مراقبت نمی بینند به افراسیاب خبر می دهند که همه سپاه در خواب است و موقعیت برای حمله مناسب است. البته ما از جلسه قبل بیاد داریم که کی خسرو حمله شبانه افراسیاب را پیش بینی کرده بود و آماده بود

سپهدار ترکان چو شب در شکست
میان با سپه تاختن را ببست
ز لشکر جهاندیدگان را بخواند
ز کار گذشته فراوان براند
چنین گفت کین شوم پر کیمیا
چنین خیره شد بر سپاه نیا
کنون جمله ایرانیان خفته اند
همه لشکر ما برآشفته اند
کنون ما ز دل بیم بیرون کنیم
سحرگه بریشان شبیخون کینم
گر امشب بر ایشان بیابیم دست
ببیشی ابر تخت باید نشست
وگر بختمان بر نگیرد فروغ
همه چاره بادست و مردی دروغ
برین برنهادند و برخاستند
ز بهر شبیخون بیاراستند
+++
ز کارآگهان آنک بد رهنمای
بیامد بنزدیک پرده سرای
بجایی غو پاسبانان ندید
تو گفتی جهان سربسر آرمید
طلایه نه و آتش و باد نه
ز توران کسی را بدل یاد نه
چو آن دید برگشت و آمد دوان
کزیشان کسی نیست روشن روان
همه خفتگان سربسرمرد هاند
وگر نه همه روز می خورد هاند
بجایی طلایه پدیدار نیست
کس آن خفتگان را نگهدار نیست

 سپاه توران به آرامی به قرارگاه سپاه ایران نزدیک می شود ولی همینکه پرچمشان را بالا می برند از یک سو سپاه تحت فرماندهی رستم و از سوی دیگر سپاه تحت فرماندهی گستهم، گیو و توس بر آنها می تازند 

سپه را فرستاد و خود برنشست
میان یلی تاختن را ببست
برفتند گردان چو دریای آب
گرفتند بر تاختن بر شتاب
بران تاختن جنبش و ساز نه
همان ناله ی بوق و آواز نه
چو رفتند نزدیک پرده سرای
برآمد خروشیدن کر نای
غو طبل بر کوهه زین بخاست
درفش سیه را برآورد راست
+++
ز یک دست رستم برآمد ز دشت
ز گرد سواران هواتیره گشت
ز دست دگر گیو گودرز و طوس
بپیش اندرون نال هی بوق و کوس
شهنشاه باکاویانی درفش
هوا شد ز تیغ سواران بنفش
برآمد ده و گیر و بربند و کش
نه با اسب تاب و نه با مرد هش
+++
ازیشان ز صد نامور ده بماند
کسی را که بد اختر بد براند
چو آگاهی آمد برین رزمگاه
چنان خسته بد شاه توران سپاه
که از خستگی جمله گریان شدند
ز درد دل شاه بریان شدند
+++
برآمد خروش از دو پرد هسرای
جهان پر شد از ناله ی کر نای
گرفتند ژوپین و خنجر بکف
کشیدند لشکر سه فرسنگ صف
بکردار دریا شد آن رزمگاه
نه خورشید تابنده روشن نه ماه
سپاه اندر آمد همی فوج فوج
بران سان که برخیزد از باد موج

جنگ بین دو سپاه ایران و توران بالا می گیرد. در همین موقع باد و توفانی به سمت تورانیان می وزد و به سپاه ایران کمک می  کند. نهایتا سپاه توران تار و مار می شود

در و دشت گفتی همه خون شدست
خور از چرخ گردنده بیرون شدست
کسی را نبد بر تن خویش مهر
بقیر اندر اندود گفتی سپهر
همانگه برآمد یکی تیره باد
که هرگز ندارد کسی آن بیاد
همی خاک برداشت از رزمگاه
بزد بر سر و چشم توران سپاه
ز سرها همی ترگها برگرفت
بماند اندران شاه ترکان شگفت
همه دشت مغز سر و خون گرفت
دل سنگ رنگ طبر خون گرفت
+++
چو کیخسرو آن خاک و آن باد دید
دل و بخت ایرانیان شاد دید
ابا رستم و گیو گودرز و طوس
ز پشت سپاه اندر آورد کوس
دهاده برآمد ز قلب سپاه
ز یک دست رستم ز یک دست شاه
شد اندر هوا گرد برسان میغ
چه میغی که باران او تیر و تیغ
تلی کشته هر جای چون کوه کوه
زمین گشته از خون ایشان ستوه

افراسیاب که موقعیت را وخیم می بیند باز هم می گریزد

هوا گشت چون چادر نیلگون
زمین شد بکردار دریای خون
ز تیر آسمان شد چو پر عقاب
نگه کرد خیره سر افراسیاب
بدید آن درفشان درفش بنفش
نهان کرد بر قلبگه بر درفش
سپه را رده بر کشیده بماند
خود و نامداران توران براند
زخویشان شایسته مردی هزار
بنزدیک او بود در کارزار
به بیراه راه بیابان گرفت
برنج تن از دشمنان جان گرفت

کی خسرو که مطلع می شود که افراسیاب گریخته آتش بس اعلام می کند

ز لشکر نیا را همی جست شاه
بیامد دمان تا بقلب سپاه
ز هر سوی پویید و چندی شتافت
نشان پی شاه توران نیافت
سپه چون نگه کرد در قلبگاه
ندیدند جایی درفش سیاه
ز شه خواستند آن زمان زینهار
فروریختند آلت کارزار
چو خسرو چنان دید بنواختشان
ز لشکر جدا جایگه ساختشان
+++
می آورد و رامشگران را بخواند
ز لشکر فراوان سران را بخواند
شبی کرد جشنی که تا روز پاک
همی مرده برخاست از تیره خاک
چو خورشید بر چرخ بنمود پشت
شب تیره شد از نمودن درشت
شهنشاه ایران سر و تن بشست
یکی جایگاه پرستش بجست
کز ایرانیان کس مر او را ندید
نه دام و دد آوای ایشان شنید
ز شبگرد تا ماه بر چرخ ساج
بسر بر نهاد آن د لافروز تاج
ستایش همی کرد برکردگار
ازان شادمان گردش روزگار
فراوان بمالید بر خاک روی
برخ بر نهاد از دو دیده دو جوی
و زآنجا بیامد سوی تاج و تخت
خرامان و شادان دل و نیکبخت
از ایرانیان هرک افگنده بود
اگر کشته بودند گر زنده بود
ازان خاک آورد برداشتند
تن دشمنان خوار بگذاشتند
همه رزمگه دخم هها ساختند
ازان کشتگان چو بپرداختند

وقتی خبر شکست تورانیان به خاقان چین می رسد از اینکه  او با سپاهش افراسیاب را همراهی کرده پشیمان می شوند و برای دلجویی از کی خسرو هدایایی تهیه می کنند و با پیکی می فرستند

چو آگاهی آمد بماچین و چین
ز ترکان وز شاه ایران زمین
بپیچید فغفور و خاقان بدرد
ز تخت مهی هر کسی یاد کرد
وزان یاوریها پشیمان شدند
پراندیشه دل سوی درمان شدند
همی گفت فغفور کافراسیاب
ازین پس نبیند بزرگی بخواب
ز لشکر فرستادن و خواست
شود کار ما بی گمان کاسته
پشیمانی آمد همه بهر ما
کزین کار ویران شود شهر ما
ز چین و ختن هدی هها ساختند
بدان کار گنجی بپرداختند
فرستاده ای نیک دل را بخواند
سخنهای شایسته چندی براند
یکی مرد بد نیک دل نیک خواه
فرستاد فغفور نزدیک شاه
طرایف بچین اندرون آنچ بود
ز دینار وز گوهر نابسود
بپوزش فرستاد نزدیک شاه
فرستادگان برگرفتند راه

کی خسرو هم معذرت خواهی خاقان چین را قبول می کند ولی می گوید که اگر افراسیاب از شما کمک خواست نباید به او کمک کنید. خاقان چین هم وقتی که افراسیاب از او کمک می خواهد، او را جواب می کند. افراسیاب نتیجتا به آب رو میاورد و با سپاه همراهش به دریا می زند

جهاندار پیروز بنواختشان
چنانچون ببایست بنشاختشان
بپذرفت چیزی که آورده بود
طرایف بد و بدره و پرده بود
فرستاده را گفت کو را بگوی
که خیره بر ما مبر آب روی
نباید که نزد تو افراسیاب
بیاید شب تیره هنگام خواب
فرستاده برگشت و آمد چو باد
بفغفور یکسر پیامش بداد
چو بشنید فغفور هنگام خواب
فرستاد کس نزد افراسیاب
که از من ز چین و ختن دور باش
ز بد کردن خویش رنجور باش
هرآنکس که او گم کند راه خویش
بد آید بداندیش را کار پیش
+++
چو بشنید افراسیاب این سخن
پشیمان شد از کرده های کهن
بیفگند نام مهی جان گرفت
به بیراه، راه بیابان گرفت
+++
بیامد ز چین تا بب زره
میان سوده از رنج و بند گره
چو نزدیک آن ژرف دریا رسید
مر آن را میان و کرانه ندید
بدو گفت ملاح کای شهریار
بدین ژرف دریا نیابی گذار
مرا سالیان هست هفتاد و هشت
ندیدم که کشتی بروبر گذشت
بدو گفت پر مایه افراسیاب
که فرخ کسی کو بمیرد در آب
مرا چون بشمشیر دشمن نکشت
چنانچون نکشتش نگیرد بمشت
+++
چنین گفت کایدر بباشیم شاد
ز کار گذشته نگیریم یاد
چو روشن شود تیره گرن اخترم
بکشتی بر آب زره بگذرم
ز دشمن بخواهم همان کین خویش
درفشان کنم راه و آیین خویش
چو کیخسرو آگاه شد زین سخن
که کار نو آورد مرد کهن
به رستم چنین گفت کافراسیاب
سوی گنگ دژ شد ز دریای آب

کی خسرو از گریز افراسیاب به آب با خبر می شود و با سران سپاهش می گوید که من هنوز در پی انتقام خون پدرم سیاوش هستم پس راهی نیست جر اینکه باید به دریا بتازیم. بزرگان سپاه ایران از این سخن مات می مانند و می گویند ما در خشکی قادر به جنگ هستیم ولی در دریا نه. در آب سرنوشتمان معلوم نیست

مرا با نیا جز بخنجر سخن
نباشد نگردانم این کین کهن
+++
شما رنج بسیار برداشتید
بر و بوم آباد بگذاشتید
همین رنج بر خویشتن برنهید
ازان به که گیتی بدشمن دهید
+++
شدند اندران پهلوانان دژم
دهان پر ز باد ابروان پر زخم
که دریای با موج و چندین سپاه
سر و کار با باد و شش ماه راه
که داند که بیرون که آید ز آب
بد آمد سپه را ز افراسیاب
چو خشکی بود ما بجنگ اندری
بدریا بکام نهنگ اندریم

رستم پادرمیانی می کند و می گوید اگر چنین نکنیم و در دریا به جنگ افراسیاب نرویم تمام رنج ما تا اکنون بیهوده بوده. بزرگان سپاه هم حرف رستم را می پذیرند و قبول می کنند تا در آب به جنگ با افراسیاب بپردازند

همی گفت رستم که ای مهتران
جهان دیده و رنجبرده سران
نباید که این رنج بی بر شود
به ناز و تن آسانی اندر شود
و دیگر که این شاه پیروزگر
بیابد همی ز اختر نیک بر
از ایران برفتیم تا پیش گنگ
ندیدیم جز چنگ یازان بجنگ
ز کاری که سازد همی برخورد
بدین آمد و هم بدین بگذرد
چو بشنید لشکر ز رستم سخن
یکی پاسخ نو فگندند بن
که ما سربسر شاه را بنده ایم
ابا بندگی دوست دارنده ایم

کی خسرو دستور می دهد تا گیو تمام زنان و بازماندگان افراسیاب به همراه جهن و گرسیوز که در کشتن سیاوش دست داشتند را نزد کی کاووس ببرد. او هم گروگان ها را به کی کاووس می رساند.

بفرمود زان پس بهنگام خواب
که پوشیده رویان افراسیاب
ز خویشان و پیوند چندانک هست
اگر دخترانند اگر زیر دست
همه در عماری براه آوردند
ز ایوان بمیدان شاه آوردند
دو از نامداران گردنکشان
که بودند هر یک بمردی نشان
چو جهن و چو گرسیوز ارجمند
بمهد اندرون پای کرده ببند
+++
همان بیگنه روی پوشیدگان
پس پرده اندر ستم دیدگان
همان جهن و گرسیوز بندسای
که او برد پای سیاوش ز جای
چو گرسیوز بدکنش را بدید
برو کرد نفرین که نفرین سزید
همان جهن را پای کرده ببند
ببردند نزدیک تخت بلند
بدان دختران رد افراسیاب
نگه کرد کاوس مژگان پر آب
پس پرده ی شاهشان جای کرد
همانگه پرستنده بر پای کرد
اسیران و آنکس که بود از نوا
بیاراست مر هر یکی را جدا
یکی را نگهبان یکی را ببند
ببردند از پیش شاه بلند
+++
دگر بردگان مهتران را سپرد
بایوان ببرد از بزرگان و خرد
+++
بدژ بر یکی جای تاریک بود
ز دل دور با دخمه نزدیک بود
بگرسیوز آمد چنان جای بهر
چنینست کردار گردنده دهر
+++
ز بس ناله ی نای و بانگ سرود
همی داد گل جام می را درود
بیک هفته از کاخ کاوس کی
همی موج برخاست از جام می

ابیاتی که خیلی دوست داشتم
که دارنده و بر سر آرنده اوست
زمین و زمان را نگارنده اوست
همو آفریننده ی پیل و مور
ز خاشاک تا آب دریای شور
همه با توانایی او یکیست
خداوند هست و خداوند نیست

خنک آنکسی کو بود پادشا
کفی راد دارد دلی پارسا

بداند که گیتی برو بگذرد
نگردد بگرد در بی خرد

جهان آفرین رهنمای تو باد
سرت سبز باد و دلت پر ز داد

شجره نامه
افراسیاب نوه فریدون
پشنگ پسر شیده پسر افراسیاب

قسمت های پیشین
ص 884  بره بر نبودش بجایی درنگ
© All rights reserved

Saturday, 1 July 2017

بیاموزانم

سنگ ها معلم های خوبی هستند.  حکمت نابی را که در فریاد خاموش آنان نهفته است  در کمتر کلاسی می توان به تجربه آموخت

بلوري صورتي در لايه اي از سنگ خارا رهايي را با کنج نشينی رسوب تاخت زده و با سكون تعلق به پرواز در امده. #شهيره #سنگريزه

© All rights reserved