Thursday, 26 February 2015

Ferdusi in other cultures



Not sure in what language the old book was written, but coming across it in the library was a joy.

نمی دانم کتاب به چه زبانی نوشته شده ولی مسلما در مورد فردوسی است 

© All rights reserved

Info from Pasha:


Тамоми одамон озод ба дунё меоянд ва аз лиҳози манзилату ҳуқуқ бо ҳам баробаранд. Ҳама соҳиби ақлу виҷдонанд, бояд нисбат ба якдигар бародарвор муносабат намоянд. 


This reads:تمام آدمان آزاد به دنيا مى آيند و از لحاظ منزلت و حقوق با هم برابرند. همه صاحب عقل و وجدانند، بايد نسبت به يكديگر برادروار مناسبت نمايند.



 It is Persian written using Cyrillic alphabet in Tajikstan 

Wednesday, 25 February 2015

A new begining

روز پنج شنبه گذشته (19 فوریه 2015) علاوه بر تحویل سال نو چینی دستاورد دیگری نیز بهمراه داشت. برای اولین بار
 commonword  
 کتابی تماما به زبانی غیر-انگلیسی را به بازار عرضه کرد. افتخار این را داشتم که بازگشت* رهگشای نشر کتاب به زبان فارسی توسط این شرکت نشر و پخش انگلیسی باشد. در نگاه اول شاید این امر چندان مهم نیاید (و حتی چندان در این مقوله گفته ام و نوشته ام که حوصله دیگران را نیز سر برده ام). ولی برای کسانی که دور از زادگاه خود زندگی می کنند و به زبانی غیر از زبان کشور میزبان می نویسند این امر پدیده ی مهمی است

جشن معرفی نسخه الکترونیکی کتاب بازگشت هم به نوبه خود منحصر به فرد بود. این جشن که در واقع به دو زبان فارسی و انگلیسی برگزار شد و بخشی از کتاب نیز در آن به هر دو زبان خوانده شد، در کتابخانه ی مرکزی منچستر برپا شد و شرکت در آن برای عموم آزاد بود. در زمانی که بازار وحشت از دیگران پر رونق است بیش از هر زمان دیگری نیاز به ارتباط و ائتلاف بین فرهنگ های مختلف حس می شود. برنامه جشن معرفی نسخه الترونیک بازگشت هم مسلما قدمی هر چند کوتاه در این راستا بود

Last Thursday (19/2/15) was not just the start of a new year in the Chinese calender, it marked the beginning of another event: the first time that commonword  published Bazgasht* entirely in Persian. The launch was celebrated in the Manchester Central Library and the event was hosted in English and Persian. In today's world when the fear of others thrives any move towards integration of different cultures can be a timely step.

* http://www.lulu.com/shop/shahireh-sharif/bazgasht-homecoming/ebook/product-22050029.html


© All rights reserved

Monday, 23 February 2015

شاهنامه خوانی در منچستر 59

دو بهم زنی های گرسیوز بالا خره کار خودش را کرد و مانع از روبرو شدن افراسیاب و سیاوش شد. سیاوش نامه ای به افراسیاب نوشت و در مورد اینکه به علت حاملگی فرنگیس نمی توانند به دیدار افراسیاب بشتابند توضیح داد. گرسیوز نامه را می گیرد و بلافاصله به نزد افراسیاب برمی گردد. افراسیاب از اینکه به این زودی گرسیوز برگشته تعجب می کند

که ای شاه پیروز و به روزگار
زمانه مبادا ز تو یادگار
مرا خواستی شاد گشتم بدان
که بادا نشست تو با موبدان
و دیگر فرنگیس را خواستی
به مهر و وفا دل بیاراستی
فرنگیس نالنده بود این زمان
به لب ناچران و به تن ناچمان
بخفت و مرا پیش بالین ببست
میان دو گیتیش بینم نشست
مرا دل پر از رای و دیدار تست
دو کشور پر از رنج و آزار تست
ز نالندگی چون سبکتر شود
فدای تن شاه کشور شود
+++
دلاور سه اسپ تگاور بخواست
همی تاخت یکسر شب و روز راست
چهارم بیامد به درگاه شاه
پر از بد روان و زبان پرگناه
فراوان بپرسیدش افراسیاب
چو دیدش پر از رنج و سر پرشتاب
چرا باشتاب آمدی گفت شاه
چگونه سپردی چنین تند راه

گرسیوز به دروغ دلیل برگشت سریعش را نافرمانی سیاوش و بی احترامی او می خواند

سیاوش نکرد ایچ بر کس نگاه
پذیره نیامد مرا خود به راه
سخن نیز نشنید و نامه نخواند
مرا پیش تختش به زانو نشاند
ز ایران بدو نامه پیوسته شد
به مادر همی مهر او بسته شد
سپاهی ز روم و سپاهی ز چین
همی هر زمان برخروشد زمین
تو در کار او گر درنگ آوری
مگر باد زان پس به چنگ آوری
و گر دیر گیری تو جنگ آورد
دو کشور به مردی به چنگ آورد

افراسیاب هم عصبانی می شود و تصمیمش برای مبارزه با سیاوش نهایی می شود

چو بشنید افراسیاب این سخن
برو تازه شد روزگار کهن
به گرسیوز از خشم پاسخ نداد
دلش گشت پرآتش و سر چو باد
بفرمود تا برکشیدند نای
همان سنج و شیپور و هندی درای
به سوی سیاووش بنهاد روی
ابا نامداران پرخاشجوی

در همین موقع به دل سیاوش هم بد می افتد و با دیدن خوابی دگرگون می شود. فرنگیس از او دلیل آشفتگیش را می پرسد و وقتی توضیح سیاوش را می شنود و خبر می دهند که سپاه افراسیاب در راه است، فرنگیس به سیاوش توصیه می کند که آنها را بگذارد و خود از میدان بگریزد

بدو گفت کای شاه گردن فراز
چه سازی کنون زود بگشای راز
پدر خود دلی دارد از تو به درد
از ایران نیاری سخن یاد کرد
سوی روم ره با درنگ آیدت
نپویی سوی چین که تنگ آیدت
ز گیتی کراگیری اکنون پناه
پناهت خداوند خورشید و ماه
+++
فرنگیس گفت ای خردمند شاه
مکن هیچ گونه به ما در نگاه
یکی باره ی گا مزن برنشین
مباش ایچ ایمن به توران زمین
ترا زنده خواهم که مانی بجای
سر خویش گیر و کسی را مپای

سیاوش می گوید که فرار سودی ندارد و من زمانم بسر رسیده

سیاوش بدو گفت کان خواب من
بجا آمد و تیره شد آب من
مرا زندگانی سرآید همی
غم و درد و انده درآید همی
چنین است کار سپهر بلند
گهی شاد دارد گهی مستمند
گر ایوان من سر به کیوان کشید
همان زهر گیتی بباید چشید
اگر سال گردد هزار و دویست
بجز خاک تیره مرا جای نیست

سپس به فرنگیس دلداری می دهد و وصیت می کند که فرزند پسری از تو بدنیا خواهد و به پادشاهی خواهد نشست او را کیخسرو نام گذار

ز شب روشنایی نجوید کسی
کجا بهره دارد ز دانش بسی
ترا پنج ماهست ز آبستنی
ازین نامور گر بود رستنی
درخت تو گر نر به بار آورد
یکی نامور شهریار آورد
سرافراز کیخسروش نام کن
به غم خوردن او دل آرام کن
چنین گردد این گنبد تیزرو
سرای کهن را نخوانند نو
ازین پس به فرمان افراسیاب
مرا تیره بخت اندرآید به خواب
ببرند بر بیگنه بر سرم
ز خون جگر برنهند افسرم
نه تابوت یابم نه گور و کفن
نه بر من بگرید کسی ز انجمن
نهالی مرا خاک توران بود
سرای کهن کام شیران بود
+++
سیاوش چو با جفت غمها بگفت
خروشان بدو اندر آویخت جفت
رخش پر ز خون دل و دیده گشت
سوی آخر تازی اسپان گذشت

وقتی افراسیاب با سیاوش رو در رو می شود سیاوش می پرسد چرا با سپاه سراغ من آمدی منکه گناهی نکرده ام

چو یک نیم فرسنگ ببرید راه
رسید اندرو شاه توران سپاه
سپه دید با خود و تیغ و زره
سیاوش زده بر زره بر گره
به دل گفت گرسیوز این راست گفت
سخن زین نشانی که بود در نهفت
سیاوش بترسید از بیم جان
مگر گفت بدخواه گردد نهان
همی بنگرید این بدان آن بدین
که کینه نبدشان به دل پیش ازین
+++
چنین گفت زان پس به افراسیاب
که ای پرهنر شاه با جاه و آب
چرا جنگ جوی آمدی با سپاه
چرا کشت خواهی مرا بی گناه
سپاه دو کشور پر از کین کنی
زمان و زمین پر ز نفرین کنی

ولی گرسیوز بجای افراسیاب پاسخ می دهد که تو چرا با زره به پیش شاه آمدی؟ آن موقع سیاوش متوجه شد که همه اینها نقشه ی گرسیوز بوده

چنین گفت گرسیوز کم خرد
کزین در سخن خود کی اندر خورد
گر ایدر چنین بی گناه آمدی
چرا با زره نزد شاه آمدی
پذیره شدن زین نشان راه نیست
سنان و سپر هدیه ی شاه نیست
سیاوش بدانست کان کار اوست
برآشفتن شه ز بازار اوست

سپاه افراسیاب، سیاوش را دستگیر می کند و گروی (همان پهلوانی که قبلا سیاوش با او کشتی گرفت و او را شکست داد) دست او را می بندد. افراسیاب فرمان می دهد که سر سیاوش را ببرند ولی سپاهیان و بخصوص پیلسم برخلاف خواسته گرسیوز از افراسیاب می خواهند که صبر کند و سیاوش را نکشد چنانچه بعد از مدتی صبر باز هم تصمیم به کشتن سیاوش بگیرد، آنوقت او را گردن بزند

همی گشت بر خاک و نیزه به دست
گروی زره دست او را ببست
نهادند بر گردنش پالهنگ
دو دست از پس پشت بسته چو سنگ
دوان خون بران چهره ی ارغوان
چنان روز نادیده چشم جوان
+++
چنین گفت سالار توران سپاه
که ایدر کشیدش به یکسو ز راه
کنیدش به خنجر سر از تن جدا
به شخی که هرگز نروید گیا
بریزید خونش بران گرم خاک
ممانید دیر و مدارید باک
+++
چنین گفت با شاه یکسر سپاه
کزو شهریارا چه دیدی گناه
چرا کشت خواهی کسی را که تاج
بگرید برو زار با تخت عاج
سری را کجا تاج باشد کلاه
نشاید برید ای خردمند شاه
+++
همی بود گرسیوز بدنشان
ز بیهودگی یار مردم کشان
که خون سیاوش بریزد به درد
کزو داشت درد دل اندر نبرد
ز پیران یکی بود کهتر به سال
برادر بد او را و فرخ همال
کجا پیلسم بود نام جوان
یکی پرهنر بود و روشن روان
چنین گفت مر شاه را پیلسم
که این شاخ را بار دردست و غم
ز دانا شنیدم یکی داستان
خرد شد بران نیز همداستان
که آهسته دل کم پشیمان شود
هم آشفته را هوش درمان شود
شتاب و بدی کار آهرمنست
پشیمانی جان و رنج تنست
+++
ببندش همی دار تا روزگار
برین بد ترا باشد آموزگار
چو باد خرد بر دلت بروزد
از ان پس ورا سربریدن سزد
بفرمای بند و تو تندی مکن
که تندی پشیمانی آرد به بن
چه بری سری را همی بی گناه
که کاووس و رستم بود کینه خواه
+++
همانا که پیران بیاید پگاه
ازو بشنود داستان نیز شاه
مگر خود نیازت نیاید بدین
مگستر یکی تا جهانست کین

گرسیوز که این را می شنود افراسیاب را از زنده نگه داشتن سیاوش برحذر میدارد

بدو گفت گرسیوز ای هوشمند
بگفت جوانان هوا را مبند
از ایرانیان دشت پر کرگس است
گر از کین بترسی ترا این بس است
همین بد که کردی ترا خود نه بس
که خیره همی بشنوی پند کس
سیاووش چو بخروشد از روم و چین
پر از گرز و شمشیر بینی زمین
بریدی دم مار و خستی سرش
به دیبا بپوشید خواهی برش
گر ایدونک او را به جان زینهار
دهی من نباشم بر شهریار
به بیغوله ای خیزم از بیم جان
مگر خود به زودی سرآید زمان

از طرف دیگر دمور و گروی که دو جنگنده سپاه توران بودند که در کشتی بدست سیاوش شکست خوردند هم از گرسیوز طرفداری می کنند

برفتند پیچان دمور و گروی
بر شاه ترکان پر از رنگ و بوی
که چندین به خون سیاوش مپیچ
که آرام خوار آید اندر بسیچ
به گفتار گرسیوز رهنمای
برآرای و بردار دشمن ز جای

افراسیاب به گرسیوز، و دمور و گروی پاسخ می دهد که بهتر است سیاوش رها کنم

بدیشان چنین پاسخ آورد شاه
کزو من ندیدم به دیده گناه
و لیکن ز گفت ستاره شمر
به فرجام زو سختی آید به سر
گر ایدونک خونش بریزم به کین
یکی گرد خیزد ز ایران زمین
رها کردنش بتر از کشتنست
همان کشتنش رنج و درد منست

از طرفی فرنگیس به حضورافراسیاب می رسد و می گوید که خطایی از سیاوش سر نزده

فرنگیس بشنید رخ را بخست
میان را به زنار خونین ببست
پیاده بیامد به نزدیک شاه
به خون رنگ داده دو رخساره ماه
به پیش پدر شد پر از درد و باک
خروشان به سر بر همی ریخت خاک
بدو گفت کای پرهنر شهریار
چرا کرد خواهی مرا خاکسار
+++
سیاوش که بگذاشت ایران زمین
همی از جهان بر تو کرد آفرین
بیازرد از بهر تو شاه را
چنان افسر و تخت و آن گاه را
بیامد ترا کرد پشت و پناه
کنون زو چه دیدی که بردت ز راه
+++
مکن ب یگنه بر تن من ستم
که گیتی سپنج است با باد و دم
+++
درختی نشانی همی بر زمین
کجا برگ خون آورد بار کین
به کین سیاوش سیه پوشد آب
کند زار نفرین به افراسیاب
+++
مده شهر توران به خیره به باد
بباید که روز بد آیدت یاد

با این حال افراسیاب با وجود دودلی خود فرمان به کشتن سیاوش می دهد!

بفرمود پس تا سیاووش را
مرآن شاه بی کین و خاموش را
که این را بجایی بریدش که کس
نباشد ورا یار و فریادرس
سرش را ببرید یکسر ز تن
تنش کرگسان را بپوشد کفن
بباید که خون سیاوش زمین
نبوید نروید گیا روز کین
همی تاختندش پیاده کشان
چنان روزبانان مردم کشان
سیاوش بنالید با کردگار
که ای برتر از گردش روزگار
یکی شاخ پیدا کن از تخم من
چو خورشید تابنده بر انجمن
که خواهد ازین دشمنان کین خویش
کند تازه در کشور آیین خویش

پیلسم به دنبال سیاوش راه می افتد و سیاوش از او می خواهد تا پیغامی از طرف او به پیران برساند

همی شد پس پشت او پیلسم
دو دیده پر از خون و دل پر ز غم
سیاوش بدو گفت پدرود باش
زمین تار و تو جاودان پود باش
درودی ز من سوی پیران رسان
بگویش که گیتی دگر شد بسان
به پیران نه زینگونه بودم امید
همی پند او باد بد من چو بید
مرا گفته بود او که با صد هزار
زره دار و بر گستوان ور سوار
چو برگرددت روز یار توام
بگاه چرا مرغزار توام
کنون پیش گرسیوز اندر دوان
پیاده چنین خوار و تیره روان
نبینم همی یار با خود کسی
که بخروشدی زار بر من بسی

سرانجام سر سیاوش را می برند

ز گرسیوز آن خنجر آبگون
گروی زره بستد از بهر خون
بیفگند پیل ژیان را به خاک
نه شرم آمدش زان سپهبد نه باک
یکی تشت بنهاد زرین برش
جدا کرد زان سرو سیمین سرش
بجایی که فرموده بد تشت خون
گروی زره برد و کردش نگون

با کشته شدن سیاوش دوروبریها بخصوص فرنگیس شروع به نفرین افراسیاب می کند و افراسیاب به گرسیوز دستور می دهد تا فرنگیس را بزنند تا کودک نازادش بمیرد، چرا که افراسیاب نمی خواسته سیاوش بازمانده ای داشته باشد

همه بندگان موی کردند باز
فرنگیس مشکین کمند دراز
برید و میان را به گیسو ببست
به فندق گل ارغوانرا بخست
به آواز بر جان افراسیاب
همی کرد نفرین و م یریخت آب
خروشش به گوش سپهبد رسید
چو آن ناله و زار نفرین شنید
به گرسیوز بدنشان شاه گفت
که او را به کوی آورید از نهفت
ز پرده به درگه بریدش کشان
بر روزبانان مردم کشان
بدان تا بگیرند موی سرش
بدرند بر بر همه چادرش
زنندش همی چوب تا تخم کین
بریزد برین بوم توران زمین
نخواهم ز بیخ سیاوش درخت
نه شاخ و نه برگ و نه تاج و نه تخت
همه نامداران آن انجمن
گرفتند نفرین برو تن به تن
که از شاه و دستور وز لشکری
ازین گونه نشیند کس داوری

پیلسم به همراه دو پهلوان دیگر به نزد پیران می روند و جریان را به او می گویند و از او می خواهند تا فرنگیس را نجات دهد

بیامد پر از خون دو رخ پیلسم
روان پر ز داغ و رخان پر ز نم
به نزدیک لهاک و فرشیدورد
سراسر سخنها همه یاد کرد
که دوزخ به از بوم افراسیاب
نباید بدین کشور آرام و خواب
بتازیم و نزدیک پیران شویم
به تیمار و درد اسیران شویم

پیران هم که با خبر می شود با سه سواری که دنبالش آمدند به مکانی که فرنگیس در آنجا شکنجه می شده می روند

چو پیران به گفتار بنهاد گوش
ز تخت اندرافتاد و زو رفت هوش
همی جامه را بر برش کرد چاک
ز تخت اندرافتاد و زو رفت هوش
بدو پیلسم گفت بشتاب زود
که دردی بدین درد و سختی فزود
فرنگیس رانیز خواهند کشت
مکن هیچ گونه برین کار پشت
+++
خود و گرد رویین و فرشیدورد
برآورد زان راه ناگاه گرد
بدو روز و دو شب بدرگه رسید
درنامور پرجفا پیشه دید
فرنگیس را دید چون بیهشان
گرفته ورا روزبانان کشان
به چنگال هر یک یکی تیغ تیز
ز درگاه برخواسته رستخیز
همانگاه پیران بیامد چو باد
کسی کش خرد بوی گشتند شاد

پیران نزد افراسیاب می رود و او را از آزار فرنگیس برحذر می دارد

بیامد دمان پیش افراسیاب
دل از درد خسته دو دیده پر آب
+++
چرا بر دلت چیره شد رای دیو
ببرد از رخت شرم گیهان خدیو
به کشتی سیاووش را بی گناه
به خاک اندر انداختی نام و جاه
به ایران رسد زین بدی آگهی
که شد خشک پالیز سرو سهی
+++
ندانم که این گفتن بد ز کیست
و زین آفریننده را رای چیست
چو دیوانه از جای برخاستی
چنین خیره بد را بیاراستی
کنون زو گذشتی به فرزند خویش
رسیدی به پیچاره پیوند خویش
نجوید همانا فرنگیس بخت
نه اورنگ شاهی نه تاج و نه تخت
به فرزند با کودکی در نهان
درفشی مکن خویشتن در جهان
که تا زنده ای بر تو نفرین بود
پس از زندگی دوزخ آیین بود

پیران از افراسیاب می خواهد تا فرنگیس را به او بسپارد تا وقتی که کودک بدنیا آمد او را تسلیم افراسیاب کند، افراسیاب هم می پذیرد

اگر شاه روشن کند جان من
فرستد ورا سوی ایوان من
گر ایدونک اندیشه زین کودک است
همانا که این درد و رنج اندک است
بمان تا جدا گردد از کالبد
بپیش تو آرم بدو ساز بد
بدو گفت زینسان که گفتی بساز
مرا کردی از خون او بی نیاز

با موافقت افراسیاب فرنگیس را به پیران می سپارند و او هم فرنگیس را به ختن میاورد و به گلشهر می سپارد تا او را جایی مخفی کند و از او پرستاری کند

سپهدار پیران بدان شاد شد
از اندیشه و درد آزاد شد
بیامد به درگاه و او را ببرد
بسی نیز بر روزبانان شمرد
بی آزار بردش به سوی ختن
خروشان همه درگه و انجمن
چو آمد به ایوان گلشهر گفت
که این خوب رخ را بباید نهفت
تو بر پیش این نامور زینهار
بباش و بدارش پرستاروار

لغاتی که آموختم
ناچران = کسیکه نمی تواند چیزی بخورد
ناچمان = تاب و توان راه نداشتند

ابیاتی که دوست داشتم
سیاوش چنین گفت کین رای نیست
همان جنگ را مایه و پای نیست

که آهسته دل کم پشیمان شود
هم آشفته را هوش درمان شود
شتاب و بدی کار آهرمنست
پشیمانی جان و رنج تنست

یکی بد کند نیک پیش آیدش

جهان بنده و بخت خویش آیدش
یکی جز به نیکی جهان نسپرد
همی از نژندی فرو پژمرد

شجره نامه
پشنگ پدر گرسیوز

قسمت های پیشین

ص 406 اندر زادن کیخسرو از مادر
© All rights reserved

Saturday, 21 February 2015

بیگانه و آشنا



موقعیتی جور شد تا چهارمین دوره ی جشنواره ایرانی ادینبورگ* را تجربه کنم. این فستیوال که در حال حاضر هر دو سال يكبار أجرا مي شود شامل برنامه های متنوعی در زمینه های مختلف از جمله تاریخ، شعر، موسیقی، فیلم و مد میشد. فستیوال ايراني ادينبورگ با به اشتراك گذاشتن جلوه هایی از  فرهنگ و تاريخ ايران، بدور از سياست و دین، ارتباط بين دو فرهنگ شرق و غرب را تشويق می كند. تنوع برنامه ها و کیفیت آنها بخصوص برایم جالب بود. جا دارد تا به همه دست اندرکاران این جشنواره دست مریزاد گفت

جلساتی كه شانس شركت در آنها را داشتم گرچه در مورد ايران، نويسندگان و شخصيت هایی نه چندان غریبه بود، برایم خالی از نكات و ديدگاه هايي تازه و متفاوت با آنچه كه مي دانستم نبود. از میان برنامه هایی که روز 14 فوریه برگزار شد و در آنها شرکت داشتم، برنامه ای با محور نیما یوشیج برایم جالب ترین بود. تركيب اشعار فارسي نیما با ترجمه ی انگليسي همراه با آواز و موسیقی مجید مخبری و نقاشی و کلاژ حسن مشکین فام با هم همخونی دلچسبی داشت. فقط سالن ظرفیت کافی (با توجه به تعداد شرکت کنندگان) نداشت

مشتاقانه چشم براه پنجمین دوره ی این فستیوال هستم

++++++++

یادداشت به خودم: مجری و سخنگوی برنامه که اشعار نیما را خود به انگلیسی ترجمه کرده بود (باید اسم ایشان را پیدا کنم) علاوه بر داشتن اطلاعات جامع سخنگوی مسلطی نیز بود

© All rights reserved

Thank U commonword

This is a special post dedicated to everyone in commonword, in particular Pete, Ash and Martin for their help and support in promoting Bazgasht. It is reassuring to know there are people and organizations that authors can turn to even when the work is somehow unconventional.

In the words of Robert Frost:
"Two roads diverged in a wood, and I--
I took the one less traveled by,
And ..."
Thank you for walking along with me :)

© All rights reserved

مرور پنج شنبه

تمام دیروز سر کلاس بودم، شب هم که برگشتم ساعت 9 از خستگی بیهوش شدم. امروز با انرژی و اشتیاق می خواهم به کارهای عقب مانده ام برسم. مهم تر از همه نگاهی به پنج شنبه و برنامه معرفی کتابم داشته باشم و اینجا هم آنرا ثبت کنم. حالا تجربه انتشار کتاب در ایران و انگلیس هر دو را با هم دارم، چقدر خوشبختم که چنین شانسی نصیبم شده 

بوی یاس سفید گلدانی که دوستان برایم آورده بودند اتاق را پر کرده، از پنجره بیرون را نگاه می کنم از بارشی که با تگرگ تند شروع و به برف  سبک و درشتی تبدیل شد اثری نیست. انگار همه چیز خواب بود و رویا. برنامه پنچ شنبه چطور؟ مشتاقانه منتظر دریافت عکس و فیلم برنامه هستم تا باور کنم چنین شبی هم در اقبالم رقم خورده بود


© All rights reserved

Thursday, 19 February 2015

بهار در زمستان پر باران منچستر

از جشن معرفی کتاب بازگشت برمی گردم. ممنون از همه کسانی که با حضورشان در برنامه به جشن ما رونق دادند. تجربه ای منحصربه فرد بود، گمان نمی کنم که امروز را هرگز فراموش کنم. سپاس از حمایت های بی دریغ دوستانی که هیچگاه پشت مرا خالی نکرده اند

نسخه الکترونیکی برای فروش
http://www.lulu.com/shop/shahireh-sharif/bazgasht-homecoming/ebook/product-22050029.html

© All rights reserved

نسخه الکترونیکی بازگشت


خب، رسیدیم به 19 فوریه و روزی که کتاب بازگشت روی اینترنت گذاشته شد


Today is the day, my book is launched. See you at the event tonight
https://www.facebook.com/events/1438907446399895/?pnref=storyhttps://www.facebook.com/events/1438907446399895/?pnref=storyhttps://www.facebook.com/events/1438907446399895/?pnref=story

© All rights reserved

Wednesday, 18 February 2015

نفسی دوباره

از پنجره نگاه کردم، پستچی بود. باورش مشکل بود، یعنی بعد از این همه مدت بالاخره نامه ای دارم؟ پله ها را دوتا یکی و سه تا یکی پایین پرواز کردم. خودش بود، همان دست خط زیبایش که جوهر زندگی را به رگ های خشک شده ام می ریخت

© All rights reserved

Tuesday, 17 February 2015

2nd encounter




This is the first radio show that I did in my second encounter with radio presenting course with Ben Hughes. I decided to talk about Forogh Farokhzad, one of my favorite poets.

© All rights reserved

Monday, 16 February 2015

غلط مصطلح

نوشته ی متن زیر نمی دانم کیست ولی ممنون از نویسنده. تابحال چقدر به اشتباهاتی که در طول زمان تکرار شده اند تا به صورت یک اصل درآمده اند فکر کرده ایم 

خواب زن چپه
یعنی چی؟

"خواب زن چپه" عبارتی که به توهین و تمسخر در مورد زنان بکار میرود و اسباب تحقیر بانوان است!
اما بدانیم این عبارت تحریفیه از واقعیتِ "خواب ظن چپه".
"ظن" یعنی توهم، گمان بردن و شک کردن و "خواب ظن" هم خوابیه که برمبنای توهم و شک و گمان شکل گرفته، در واقع وقتی چیزی ذهن مارو بخودش مشغول کرده باشه، وقتی در طول روز با موضوعی زیاد سر و کار داشته باشیم، وقتی موضوع حل نشده ای داشته باشیم یا مواردی شبیه به این، همه ی اینها در ناخودآگاه ما بخشی رو به خودش اختصاص میده که تو خواب و رویاهای ما خودش رو نشون می ده و به این خواب ها " خواب ظن" می گن که معمولا بی اعتباره و قابل اعتماد نیست.
هرچند شاید خیلیها این رو بدونن اما هستن افرادی که هنوز بعد از این که زنی خوابی رو تعریف میکنه از جمله ی خواب زن چپه استفاده میکنن، واقعیت اینه که مردم عامی بدون آگاهی از نگارش ظن (به اشتباه زن) و جهل از معنی و واقعیت اون، این جمله رو تکرار میکنن

© All rights reserved

شاهنامه خوانی در منچستر 58

گرسیوز با دلی پر از رشک از سیاوش جدا می شود و به سمت افراسیاب روانه 

چنین گفت گرسیوز کینه جوی
که مارا ز ایران بد آمد بروی
یکی مرد را شاه ز ایران بخواند
که از ننگ ما را به خوی در نشاند
دو شیر ژیان چون دمور و گروی
که بودند گردان پرخاشجوی
چنین زار و بیکار گشتند و خوار
به چنگال ناپاک تن یک سوار
سرانجام ازین بگذراند سخن
نه سر بینم این کار او را نه بن
چنین تا به درگاه افراسیاب
نرفت اندران جوی جز تیره آب

وقتی گرسیوز با افراسیاب می نشیند از روی نیرنگ از سیاوش بدگویی می کند و سعی در این دارد که افراسیاب را نسبت به سیاوش بدبین کند و می گوید بین ایران و توران آشتی پایدار نخواهد بود

بدو گفت گرسیوز ای شهریار
سیاوش جزان دارد آیین و کار
فرستاده آمد ز کاووس شاه
نهانی بنزدیک او چند گاه
ز روم و ز چین نیزش آمد پیام
همی یاد کاووس گیرد به جام
+++
دو کشور یکی آتش و دیگر آب
بدل یک ز دیگر گرفته شتاب
تو خواهی کشان خیره جفت آوری
همی باد را در نهفت آوری
اگر کردمی بر تو این بد نهان
مرا زشت نامی بدی در جهان

افراسیاب می گوید که بهتر است سه روز پیرامون این موضوع صحبت نکنیم و روز چهارم به آن بپردازیم. بعد از این مهلت وقتی با گرسیوز می نشیند واقعیات را بررسی می کند و می بیند که تا بحال از سیاوش به او ضرری نرسیده و معرفت نمی داند که به سیاوش صدمه ای بزند. می گوید شاید بهتر این باشد که او را نزد پدرش کی کاووس تبعید کنم

بدو گفت بر من ترا مهر خون
بجنبید و شد مر ترا رهنمون
سه روز اندرین کار رای آوریم
سخنهای بهتر بجای آوریم
چو این رای گردد خرد را درست
بگویم که دران چه بایدت جست
+++
نبستم به جنگ سیاوش میان
ازو نیز ما را نیامد زیان
چو او تخت پرمایه پدرود کرد
خرد تار کرد و مرا پود کرد
ز فرمان من یک زمان سر نتافت
چو از من چنان نیکویها بیافت
سپردم بدو کشور و گنج خویش
نکردیم یاد از غم و رنج خویش
به خون نیز پیوستگی ساختم
دل از کین ایران بپرداختم
بپیچیدم از جنگ و فرزند روی
گرامی دو دیده سپردم بدوی
پس از نیکویها و هرگونه رنج
فدی کردن کشور و تاج و گنج
گر ایدونک من بدسگالم بدوی
ز گیتی برآید یکی گفت و گوی
بدو بر بهانه ندارم ببد
گر از من بدو اندکی بد رسد
زبان برگشایند بر من مهان
درفشی شوم در میان جهان
نباشد پسند جهان آفرین
نه نیز از بزرگان روی زمین
+++
ندانم جز آنکش بخوانم به در
وز ایدر فرستمش نزد پدر

ولی گرسیوز که کینه سیاوش را به دل داشته از او می خواهد تا به سیاوش امان ندهد و او را بکشد

بدو گفت گرسیوز ای شهریار
مگیر اینچنین کار پرمایه خوار
از ایدر گر او سوی ایران شود
بر و بوم ما پاک ویران شود
هر آنگه که بیگانه شد خویش تو
بدانست راز کم و بیش تو
چو جویی دگر زو تو بیگانگی
کند رهنمونی به دیوانگی
یکی دشمنی باشد اندوخته
نمک را پراگنده بر سوخته
بدین داستان زد یکی رهنمون
که بادی که از خانه آید برون
ندانی تو بستن برو رهگذار
و گر بگذری نگذرد روزگار
سیاووش داند همه کار تو
هم از کار تو هم ز گفتار تو
نبینی تو زو جز همه درد و رنج
پراگندن دوده و نام و گنج
ندانی که پروردگار پلنگ
نبیند ز پرورده جز درد و چنگ

با اینکه افراسیاب خام گفته های گرسیوز شده به او می گوید که صبر می کنم تا ببینم که تقدیر چیست. سیاوش را بدینجا می خوانم، رفتارش را تحت نظر می گیرم و چنانکه از او اشتباهی سر بزند آنوقت وی را به سزایش می رسانم

چو افراسیاب این سخن باز جست
همه گفت گرسیوز آمد درست
پشیمان شد از رای و کردار خویش
همی کژ دانست بازار خویش
چنین داد پاسخ که من زین سخن
نه سر نیک بینم بلا را نه بن
بباشیم تا رای گردان سپهر
چگونه گشاید بدین کار چهر
به هر کار بهتر درنگ از شتاب
بمان تا برآید بلند آفتاب
ببینم که رای جهاندار چیست
رخ شمع چرخ روان سوی کیست
وگر سوی درگاه خوانمش باز
بجویم سخن تا چه دارد به راز
+++
چو زو کژیی آشکارا شود
که با چاره دل بی مدارا شود
ازان پس نکوهش نباید به کس
مکافات بد جز بدی نیست بس

گرسیوز سعی می کند تا افراسیاب را از اینکار برحذر دارد و می گوید که سیاوش و فرنگیس هر دو عوض شده اند و تو نمی توانی از سیاوش بخواهی که هنوز فرمانبردار تو باشد

سیاوش بران آلت و فر و برز
بدان ایزدی شاخ و آن تیغ و گرز
بیاید به درگاه تو با سپاه
شود بر تو بر تیره خورشید و ماه
سیاوش نه آنست کش دیده شاه
همی ز آسمان برگذارد کلاه
فرنگیس را هم ندانی تو باز
تو گویی شدست از جهان بی نیاز
سپاهت بدو بازگردد همه
تو باشی رمه گر نیاری دمه
سپاهی که شاهی ببیند چنوی
بدان بخشش و رای و آن ماه روی
تو خوانی که ایدر مرا بنده باش
به خواری به مهر من آگنده باش
+++
بر شاه رفتی زمان تا زمان
بداندیشه گرسیوز بدگمان
ز هرگونه رنگ اندرآمیختی
دل شاه ترکان برانگیختی
چنین تا برآمد برین روزگار
پر از درد و کین شد دل شهریار

خلاصه گفته های گرسیوز در شاه اثر می کند و نهایتا از گرسیوز می خواهد که به نزد سیاوش رفته و از او بخواهد که برای دیدار افراسیاب با فرنگیس به دیدار افراسیاب بیاید. سیاوش هم تا پیغام افراسیاب را می شنود، آمادگی خود را برای حرکت به سمت افراسیاب اعلام می کند

به مهرت همی دل بجنبد ز جای
یکی با فرنگیس خیز ایدر آی
نیازست ما را به دیدار تو
بدان پرهنر جان بیدار تو
+++
چنین داد پاسخ که با یاد اوی
نگردانم از تیغ پولاد روی
من اینک به رفتن کمر بست هام
عنان با عنان تو پیوست هام

گرسیوز هم که می بیند اگر سیاوش با او بیاید تمام نقشه های او از بین می روز به فکر چاره می افتد و شروع به گریه می کند. سیاوش علت ناراحتی او را می جوید و می گوید که من هوادار تو خواهم بود، آیا افراسیاب به تو بدی کرده؟ گرسیوز می گوید که ناراحتی من از برای خودم نیست، بلکه از جانب اینکه افراسیاب می خواهد به تو لطمه بزند ناراحتم

به دل گفت ار ایدونک با من به راه
سیاوش بیاید به نزدیک شاه
بدین شیرمردی و چندین خرد
کمان مرا زیر پی بسپرد
سخن گفتن من شود بی فروغ
شود پیش او چاره ی من دروغ
یکی چاره باید کنون ساختن
دلش را به راه بد انداختن
+++
فرو ریخت از دیدگان آب زرد
به آب دو دیده همی چاره کرد
+++
بدو گفت نرم ای برادر چه بود
غمی هست کان را بشاید شنود
+++
من اینک به هر کار یار توام
چو جنگ آوری مایه دار توام
+++
بدو گفت گرسیوز نامدار
مرا این سخن نیست با شهریار
نه از دشمنی آمدستم به رنج
نه از چاره دورم به مردی و گنج
+++
دلی دارد از تو پر از درد و کین
ندانم چه خواهد جهان آفرین
تو دانی که من دوستدار توام
به هر نیک و بد ویژه یار توام

ولی سیاوش می گوید که از بهر من نگرالن مباش. افراسیاب بمن آزار نمی رساند ولی گرسیوز همچنان به بدگویی ادامه می دهد

سیاووش بدو گفت مندیش زین
که یارست با من جهان آفرین
سپهبد جزین کرد ما را امید
که بر من شب آرد به روز سپید
گر آزار بودیش در دل ز من
سرم برنیفراختی ز انجمن
ندادی به من کشور و تاج و گاه
بر و بوم و فرزند و گنج و سپاه
کنون با تو آیم به درگاه او
درخشان کنم تیره گون ماه او
+++
بدو گفت گرسیوز ای مهربان
تو او را بدان سان که دیدی مدان
و دیگر بجایی که گردان سپهر
شود تند و چین اندرآرد به چهر
خردمند دانا نداند فسون
که از چنبر او سر آرد برون
+++
درختی بد این برنشانده به دست
کجا بار او زهر و بیخش کبست
همی گفت و مژگان پر از آب زرد
پر افسون دل و لب پر از باد سرد
سیاوش نگه کرد خیره بدوی
ز دیده نهاده به رخ بر دو جوی

سیاوش هنوز بر این باور است که هر چند افراسیاب ممکن است که به او صدمه برساند ولی بهتر است تا به دیدار افراسیاب برود تا  ببیند که رای او چیست

اگرچه بد آید همی بر سرم
هم از رای و فرمان او نگذرم
بیابم برش هم کنون ب یسپاه
ببینم که از چیست آزار شاه

گرسیوز باز هم او را منصرف می کند و می گوید تو در پاسخ پیام شاه نامه ای بنویس ولی خود به دیدار او نرو. من بجای تو پیش او دلجویی می کنم.  سیاوش هم قبول می کند و از گرسیوز می خواهد که از افراسیاب دلجویی کند 

بدو گفت گرسیوز ای نامجوی
ترا آمدن پیش او نیست روی
به پا اندر آتش نشاید شدن
نه بر موج دریا بر ایمن بدن
+++
ترا من همانا بسم پایمرد
بر آتش یکی برزنم آب سرد
یکی پاسخ نامه باید نوشت
پدیدار کردن همه خوب و زشت
ز کین گر ببینم سر او تهی
درخشان شود روزگار بهی
سواری فرستم به نزدیک تو
درفشان کنم رای تاریک تو
+++
تو زان سان که باید به زودی بساز
مکن کار بر خویشتن بر دراز
برون ران از ایدر به هر کشوری
بهر نامداری و هر مهتری
صد و بیست فرسنگ ز ایدر به چین
همان سیصد و سی به ایران زمین
ازین سو همه دوستدار تواند
پرستنده و غمگسار تواند
وزان سو پدر آرزومند تست
جهان بنده ی خویش و پیوند تست
بهر کس یکی نامه ای کن دراز
بسیچیده باش و درنگی مساز
سیاوش به گفتار او بگروید
چنان جان بیدار او بغنوید
بدو گفت ازان در که رانی سخن
ز پیمان و رایت نگردم ز بن
تو خواهشگری کن مرا زو بخواه
همی راستی جوی و بنمای راه

لغاتی که آموختم
تنبل = افسون، نیرنگ
پیسه = دورنگ
کبست = حنظل

ابیاتی که دوست داشتم

به هر کار بهتر درنگ از شتاب
بمان تا برآید بلند آفتاب


اگر بچه ی شیر ناخورده شیر
بپوشد کسی در میان حریر
به گوهر شود باز چون شد سترگ
نترسد ز آهنگ پیل بزرگ

تو دل را بجز شادمانه مدار
روان را به بد در گمانه مدار

شجره نامه
پشنگ پدر گرسیوز

قسمت های پیشین

ص 393 نامه سیاوش به افراسیاب
© All rights reserved

Tuesday, 10 February 2015

Manchester in prepration


Walking in Manchester it hit me:

The Chinese New Year (the Year of the Goat) + the launch of Bazgasht coincides, as if the whole city is getting ready for my book launch smile emoticon

© All rights reserved

Monday, 9 February 2015

شاهنامه خوانی در منچستر 57

تا اینجا خواندیم که سیاوش می دانسته که بدست افراسیاب کشته می شود ولی چون غصه خوردن سودی نداشته به زندگی خویش و آباد کردن محلی که در آن سکنی گزیده (سیاوشگرد) ادامه می دهد، با لشکری از ایرانیان و تورانیان و خزانه ای عظیم 

از ایران و توران گزیده سوار
برفتند شمشیرزن ده هزار
به پیش سپاه اندرون خواسته
عماری و خوبان آراسته
+++
چه مشک و چه کافور و عود و عبیر
چه دیبا و چه تختهای حریر
ز مصری و چینی و از پارسی
همی رفت با او شتر بار سی
چو آمد بران شارستان دست آخت
دو فرسنگ بالا و پهناش ساخت
از ایوان و میدان و کاخ بلند
ز پالیز وز گلشن ارجمند
بیاراست شهری بسان بهشت
به هامون گل و سنبل و لاله کشت
+++
بر ایوان نگارید چندی نگار
ز شاهان وز بزم وز کارزار
نگار سر و تاج و کاووس شاه
نگارید با یاره و گرز و گاه
بر تخت او رستم پیلتن
همان زال و گودرز و آن انجمن
ز دیگر سو افراسیاب و سپاه
چو پیران و گرسیوز کینه خواه
+++
سیاووش گردش نهادند نام
همه شهر زان شارستان شادکام
+++
خنیده به توران سیاووش گرد
کز اختر بنش کرده شد روز ارد

پیران که از جمع آوری خراج برگشته به دیدن سیاوش به سیاوش گرد می رود و انچه را می بیند می پسندد. به دیدار فرنگیس هم می رود و سوغاتی (ره آورد) که بهمراه آورده تقدیم می کند. گویا از قدیم سوغات جز رسم و رسوم ما بوده د

سپهدار پیران ز هر سو براند
بسی آفرین بر سیاوش بخواند
بدو گفت گر فر و برز کیان
نبودیت با دانش اندر جهان
کی آغاز کردی بدین گونه جای
کجا آمدی جای زین سان به پای
+++
ازان پس بخوردن گرفتند کار
می و خوان و رامشگر و میگسار
ببودند یک هفته با می به دست
گهی خرم و شاددل گاه مست
به هشتم ره آورد پیش آورید
همان هدیه ی شارستان چون سزید
ز یاقوت و زگوهر شاهوار
ز دینار وز تاج گوهرنگار
ز دیبا و اسپان به زین پلنگ
به زرین ستام و جناغ خدنگ
فرنگیس را افسر و گوشوار
همان یاره و طوق گوهرنگار

در بازگشت به سرزمین خود به دیدار افراسیاب می رود و همه ی اخبار از جمله  روزگار سیاوش را به افراسیاب گزارش می دهد

وزان جایگه نزد افراسیاب
همی رفت برسان کشتی بر آب
بیامد بگفت آن کجا کرده بود
همان باژ کشور که آورده بود
بیاورد پیشش همه سربسر
بدادش ز کشور سراسر خبر
که از داد شه گشت آباد بوم
ز دریای چین تا به دریای روم
وزانجا به کار سیاوش رسید
سراسر همه یاد کرد آنچ دید
+++
بدو گفت پیران که خرم بهشت
کسی کاو نبیند به اردیبهشت
سروش آوریدش همانا خبر
که چونان نگاریدش آن بوم و بر
همانا ندانند ازان شهر باز
نه خورشید ازان مهتر سرافراز
یکی شهر دیدم که اندر زمین
نبیند دگر کس به توران و چین
ز بس باغ و ایوان و آب روان
برآمیخت گفتی خرد با روان
چو کاخ فرنگیس دیدم ز دور
چو گنج گهر بد به میدان سور

افراسیاب گفته های پیران را به گرسیوز (برادرش) می گوید و او را می فرستد تا از کار سیاوش خبردار شود وبه او ماموریت دوهفته ای می دهد تا همراه سیاوش باشد و ببیند که آیا حال و هوای ایران از سرش پریده یا نه

زگفتار او شاد شد شهریار
که دخت برومندش آمد به بار
به گرسیوز این داستان برگشاد
سخنهای پیران همه کرد یاد
پس آنگه به گرسیوز آهسته گفت
نهفته همه برگشاد از نهفت
بدو گفت رو تا سیاووش گرد
ببین تا چه جایست بر گرد گرد
سیاوش به توران زمین دل نهاد
از ایران نگیرد دگر هیچ یاد
مگر کرد پدرود تخت و کلاه
چو گودرز و بهرام و کاووس شاه
بران خرمی بر یکی خارستان
همی بوم و بر سازد و شارستان
فرنگیس را کاخهای بلند
برآورد و دارد همی ارجمند
چو بینی به خوبی فراوان بگوی
به چشم بزرگی نگه کن به روی
چو نخچیر و می باشد و دشت و کوه
نشینند پیشت ز ایران گروه
بدانگه که یاد من آید به دست
چو خوردی به شادی بباید نشست
یکی هدیه آرای بسیار مر
ز دینار وز اسب و زرین کمر
همان گوهر و تخت و دیبای چین
همان یاره و گرز و تیغ و نگین
ز گستردنیها و از بوی و رنگ
ببین تا ز گنجت چه آید به چنگ
فرنگیس را هدیه بر همچنین
برو با زبانی پر از آفرین
اگر آب دارد ترا میزبان
بران شهر خرم دو هفته بمان

گرسیوز راه می افتد و به سیاوشگرد می رسد. سیاوش هم گرسیوز را با آغوش باز می پذیرد

سیاوش چو بشنید بسپرد راه
پذیره شدش تازیان با سپاه
گرفتند مر یکدگر را کنار
سیاوش بپرسید از شهریار

سیاوش درگیر مراسم پذیرایی از گرسیوز بود که خبر آوردند که همسرت (البته نه فرنگیس، بلکه دختر پیران که قبل از فرنگیس، سیاوش با او ازدواج کرده بود)  کودکی بنام فرخ را بدنیا آورده

دگر روز گرسیوز آمد پگاه
بیاورد خلعت ز نزدیک شاه
سیاوش بدان خلعت شهریار
نگه کرد و شد چون گل اندر بهار
نشست از بر باره ی گام زن
سواران ایران شدند انجمن
همه شهر و برزن یکایک بدوی
نمود و سوی کاخ بنهاد روی
هم آنگه به نزد سیاوش چو باد
سواری بیامد ورا مژده داد
که از دختر پهلوان سپاه 
یکی کودک آمد به مانند شاه

همراه نامه نقش دست کودک که ابتدا به زعفران آغشته شده و به پشت نامه زده شده هم برای سیاوش فرستاده شده (مقایسه کنید با  امروز که رد دست یا پای نوزاد را قالب می گیرند و به صورت تابلو استفاده می کنند). گویا قدیمی ها هم توان اینکارها را داشته اند

همان مادر کودک ارجمند
جریره سر بانوان بلند
بفرمود یکسر به فرمانبران
زدن دست آن خرد بر زعفران
نهادند بر پشت این نامه بر
که پیش سیاووش خودکامه بر
بگویش که هر چند من سالخورد
بدم پاک یزدان مرا شاد کرد

گرسیوز وقتی همه این احوال را می بیند، موقعیت سیاوش او را دگرگون می سازد. در کتاب مردم و شاهنامه* گرسیوز پدر فرنگیس خوانده شده ولی طبق شاهنامه گرسیوز عموی او می شود - بهرحال شاید پدر فرنگیس بودن بهتر دلیل آشفتگی وی را در ان لحظه توضیح دهد

دل و مغز گرسیوز آمد به جوش
دگرگونه تر شد به آیین و هوش
به دل گفت سالی چنین بگذرد
سیاوش کسی را به کس نشمرد
همش پادشاهیست و هم تاج و گاه
همش گنج و هم دانش و هم سپاه
نهان دل خویش پیدا نکرد
همی بود پیچان و رخساره زرد

روز بعد در میدان چوگان سیاوش و گرسیوز با هم هم نبرد می شوند

چو خورشید تابنده بگشاد راز
به هرجای بنمود چهر از فراز
سیاوش ز ایوان به میدان گذشت
به بازی همی گرد میدان بگشت
چو گرسیوز آمد بینداخت گوی
سپهبد پس گوی بنهاد روی

گرسیوز از سیاوش خواست تا هنر خود را به نمایش بگذارد، سیاوش هم با نمایش تواناییش همه را متحیر ساخت

بدو گفت گرسیوز ای شهریار
هنرمند وز خسروان یادگار
هنر بر گهر نیز کرده گذر
سزد گر نمایی به ترکان هنر
+++
به بر زد سیاوش بدان کار دست
به زین اندر آمد ز تخت نشست
زره را به هم بر ببستند پنج
که از یک زره تن رسیدی به رنج
+++
بوردگه رفت نیزه بدست
عنان را بپیچید چون پیل مست
بزد نیزه و برگرفت آن زره
زره را نماند ایچ بند و گره
از آورد نیزه برآورد راست
زره را بینداخت زان سو که خواست
سواران گرسیوز دام ساز
برفتند با نیزهای دراز
فراوان بگشتند گرد زره
ز میدان نه بر شد زره یک گره
سیاوش سپر خواست گیلی چهار
دو چوبین و دو ز آهن آبدار
کمان خواست با تیرهای خدنگ
شش اندر میان زد سه چوبه به تنگ
یکی در کمان راند و بفشارد ران
نظاره به گردش سپاهی گران
بران چار چوبین و ز آهن سپر
گذر کرد پیکان آن نامور
بزد هم بر آن گونه دو چوبه تیر
برو آفرین کرد برنا و پیر

ولی گرسیوز که گویی بدجور به قول امروزی ها بدنبال فتنه می گشته آرام نمی شیند و پیشنهاد زورآزمایی تن به تن به وی می دهد

بدو گفت گرسیوز ای شهریار
به ایران و توران ترا نیست یار
بیا تا من و تو بوردگاه
بتازیم هر دو به پیش سپاه
بگیریم هردو دوال کمر
به کردار جنگی دو پرخاشخر
ز ترکان مرا نیست همتاکسی
چو اسپم نبینی ز اسپان بسی
بمیدان کسی نیست همتای تو
هم آورد تو گر ببالای تو
گر ایدونک بردارم از پشت زین
ترا ناگهان برزنم بر زمین
چنان دان که از تو دلاورترم
باسپ و بمردی ز تو برترم
و گر تو مرا برنهی بر زمین
نگردم بجایی که جویند کین

سیاوش با سیاست می خواهد از جدال با گرسیوز شانه خالی کند برتری او را تایید می کند و پیشنهاد می دهد که کس دیگری از میان سپاه گرسیوز انتخاب شود تا با او بجنگد. بالاخره گرسیوز قبول می کند و گروی زره برای مبارزه پیش میاید. اما سیاوش می خواهد که دو نفر با او بجنگند. نفر دوم دمور نامی است که پیش میاید

سیاوش بدو گفت کین خود مگوی
که تو مهتری شیر و پرخاشجوی
همان اسپ تو شاه اسپ منست
کلاه تو آذر گشسپ منست
جز از خود ز ترکان یکی برگزین
که با من بگردد نه بر راه کین
بدو گفت گرسیوز ای نامجوی
ز بازی نشانی نیاید بروی
سیاوش بدو گفت کین رای نیست
نبرد برادر کنی جای نیست
+++
ز گیتی برادر توی شاه را
همی زیر نعل آوری ماه را
کنم هرچ گویی به فرمان تو
برین نشکنم رای و پیمان تو
ز یاران یکی شیر جنگی بخوان
برین تیزتگ بارگی برنشان
+++
بخندید گرسیوز نامجوی
همانا خوش آمدش گفتار اوی
به یاران چنین گفت کای سرکشان
که خواهد که گردد به گیتی نشان
یکی با سیاوش نبرد آورد
سر سرکشان زیر گرد آورد
نیوشنده بودند لب با گره
به پاسخ بیامد گروی زره
منم گفت شایسته ی کارکرد
اگر نیست او را کسی هم نبرد
+++

سیاوش بدو گفت کز تو گذشت
نبرد دلیران مرا خوار گشت
ازیشان دو یل باید آراسته
به میدان نبرد مرا خواسته
یکی نامور بود نامش دمور
که همتا نبودش به ترکان به زور
بیامد بران کار بسته میان
به نزد جهانجوی شاه کیان

سیاوش هر دو جنگنده را به آنی شکست می دهد و خندان برتخت می نشیند ولی گرسیوز عصبانی می شود

سیاوش بورد بنهاد روی
برفتند پیچان دمور و گروی
ببند میان گروی زره
فرو برد چنگال و برزد گره
ز زین برگرفتش به میدان فگند
نیازش نیامد به گرز و کمند
وزان پس بپیچید سوی دمور
گرفت آن بر و گردن او به زور
چنان خوارش از پشت زین برگرفت
که لشکر بدو ماند اندر شگفت
چنان پیش گرسیوز آورد خوش
که گفتی ندارد کسی زیرکش
فرود آمد از باره بگشاد دست
پر از خنده بر تخت زرین نشست
برآشفت گرسیوز از کار اوی
پر از غم شدش دل پر از رنگ روی
++++
مردم و شاهنامه، گنجینه فرهنگ مردم 7، گردآوری و تالیف: سید ابوالقاسم انجوی شیرازی، انتشارات امیرکبیر، 1354*

لغاتی که آموختم
ارد = 25 روز از هر ماه خورشیدی 
فر = بزرگی، شکوه
برز = بلند
خودکامه = در شاهنامه هرجا که شهردارانی که در سرزمین خود اداره کارها ی کشوری به دست آنها بوده و به استقلال و صلاحدید خود کارهای مرز خود را اداره می کردند خودکامه می گفتند. چنانکه زال و رستم در سیستان خودکام بوده اند ولی در  لشکرکشیها و رزم با دشمن به پادشاه یاری می رساندند و به فرمان او بودند - از واژه نامک تالیف عبدالحسین نوشین

ابیاتی که دوست داشتم
که تا تو برفتی نیم شادمان
از اندیشه بی غم نیم یک زمان
ولیکن من اندر خور رای تو
به توران بجستم همی جای تو
گر آنجا که هستی خوش و خرم است
چنان چون بباید دلت بی غم است
به شادی بباش و به نیکی بمان
تو شادان بداندیش تو با غمان


بدو گفت رو تا سیاووش گرد
ببین تا چه جایست بر گرد گرد
سیاوش به توران زمین دل نهاد
از ایران نگیرد دگر هیچ یاد
مگر کرد پدرود تخت و کلاه
چو گودرز و بهرام و کاووس شاه

چو نخچیر و می باشد و دشت و کوه
نشینند پیشت ز ایران گروه

قسمت های پیشین

ص 386 نشستند یک هفته با نای و رود
© All rights reserved