Monday, 19 February 2018

شاهنامه خوانی در منچستر - 128

Goshtasp who has heard his son (Esfandiyar) is thinking of  taking over the kingdom from him arrests him and send him to prison. Esfandyar's son (Bahman) goes to the prison and stays with his dad Esfandyar.

داستان به جایی رسیده بود که گشتاسپ به سخنان دشمنی دوست نما که به بدگویی از اسفندیار می پردازد گوش فرا می دهد و به اسفندیار بدبین می شود و اسفندیار را می خواند. اسفندیار با اینکه به دلش بد افتاده همراه ارجاسپ به پیش پدر می رود

وقتی اسفندیار دست به سینه خدمت پدر می رسد. گشتاسپ شروع می کند به صحبت با موبدان و بزرگان می گوید که با این همه سختی پسر بزرگ می کنی و به او همه فنون را می آموزی ولی وقتی که پیر شدی پسر می خواهد تو را از میان ببرد و خود بر تخت پدر بنشیند. با همچی پسری چگونه باید رفتار کرد؟ جالبی داستان این است که خود گشتاسپ بارها از لهراسپ (پدرش) تاج  و تخت پادشاهی را درخواست کرد و دوبار از ایران به قهر به خاطرعدم قبول این درخواست از جانب پدر گریخت
   
بیامد گو و دست کرده بکش 
به پیش پدر شد پرستار فش 
شه خسروان گفت با موبدان 
بدان رادمردان و اسپهبدان 
چه گویید گفتا که آزاده اید
به سختی همه پرورش داده اید 
 به گیتی کسی را که باشد پسر 
بدو شاد باشد دل تاجور 
+++
بسی رنج بیند گرانمایه مرد 
سورای کندش آزموده نبرد 
چو آزاده را ره به مردی رسد
چنان زر که از کان به زردی رسد 
 مراورا بجوید چو جویندگان 
ورا بیش گویند گویندگان 
سواری شود نیک و پیروز رزم 
سرانجمنها به رزم و به بزم 
چو نیرو کند با سرو یال و شاخ 
پدر پیر گشته نشسته به کاخ
جهان را کند یکسره زو تهی 
 نباشد سزاوار تخت مهی 
+++
نباشد بران پور همداستان 
پسندند گردان چنین داستان
ز بهر یکی تاج و افسر پسر 
تن باب را دور خواهد ز سر 
کند با سپاهش پس آهنگ اوی 
نهاده دلش نیز بر جنگ اوی
چه گویید پیران که با این پسر 
چه نیکو بود کار کردن پدر

بزرگان هم گواهی می دهند که نه  پسری که وقتی پدر هنوز زنده است  بخواهد دنبال تخت باشد اصلا سزاوار تاج و تخت نیست و گشتاسپ می گوید اینها این همان پسر است ولی  من از او درس عبرتی خواهم ساخت. اسفندیار هم می گوید پدر من کی مرگ تو را خواستم. من بی گناهم ولی تو پادشاهی و اگر می خواهی مرا به بند افکنی مقاومت نمی کنم

گزینانش گفتند کای شهریار
نیاید خود این هرگز اندر شمار
 پدر زنده و پور جویای گاه 
ازین خام تر نیز کاری مخواه
جهاندار گفتا که اینک پسر 
     که آهنگ دارد به جای پدر 
+++
ببندم چنانش سزاوار پس 
ببندی که کس را نبستست کس
پسر گفت کای شاه آزاده خوی
مرا مرگ تو کی کند آرزوی
 ندانم گناهی من ای شهریار 
  که کردستم اندر همه روزگار
به جان تو ای شاه گر بد به دل
  گمان برده ام پس سرم بر گسل
 ولیکن تو شاهی و فرمان تراست
تراام من و بند و زندان تراست 
 کنون بند فرما و گر خواه کش 
 مرا دل درستست و آهسته هش 

گشتاسپ هم دستور می دهد که اسفندیار را در غل و زنجیر به سوی دژ گنبدان ببرند و آنجا زندانیش کنند

سر خسروان گفت بند آورید 
مر او را ببندید و زین مگذرید
به پیش آوریدند آهنگران دران
غل و بند و زنجیرهای گران
 انجمن کس به خواهش زبان
نجنبید بر شهریار جهان
 ببستند او را سر و دست و پای
به پیش جهاندار گیهان خدای 
چنانش ببستند پای استوار
   که هرکش همی دید بگریست زار 
+++
فرستاده سوی دژ گنبدان
گرفته پس و پیش اسپهبدان 
 پر از درد بردند بر کوهسار
ستون آوریدند ز آهن چهار
 به کرده ستونها بزرگ آهنین 
سر اندر هوا و بن اندر زمین 
مر او را برانجا ببستند سخت 
 ز تختش بیفگند و برگشت بخت

به این ترتیب مدتی می گذرد و گشتاسپ به خاطر ترویج دین زرتشت با سپاهش به سمت زابلستان و پایگاه رستم و زال می رود و دو سال هم همانجا مهمان آنها می ماند. خبر اینکه گشتاسپ پسر خودش اسفندیار را به بند کرده و برای پیغمبری به سیستان و زابلستان رفته به همه جا می رسد

برآمد بسی روزگاری بدوی 
که خسرو سوی سیستان کرد روی 
که آنجا کند زنده و استا روا 
کند موبدان را بدانجا گوا
جو آنجا رسید آن گرانمایه شاه
پذیره شدش پهلوان سپاه 
 شه نیمروز آنک رستمش نام 
سوار جهاندیده همتای سام 
ابا پیر دستان که بودش پدر 
ابا مهتران و گزینان در
به شادی پذیره شدندش به راه
  ازو شادمان گشت فرخنده شاه 
+++
برآمد برین میهمانی دو سال
همی خورد گشتاسپ با پور زال
به هرجا کجا شهریاران بدند 
ازان کار گشتاسپ آگه شدند 
که او مر سو پهلوان را ببست 
تن پیل وارش به آهن بخست
به زاولستان شد به پیغمبری 
  که نفرین کند بر بت آزری 

از یک سو وقتی بهمن (پسر اسفندیار) متوجه می شود که چه بلایی به سر پدرش آمده به نزد او می رود و در زندان تنهایش نمی گذارد. یادداشتی به خود: اگر اشتباه نکنم این دومین باری بود که شخصی داوطلبانه به زندان رفته تا با عزیزی که در بند است همراه باشد. مورد اول سودابه بود که وفتی پدرش، کی کاووس را به بند کشید به همراه کی کاووس داوطلبانه به زندان می رود و دومین بار بهمن که پدرش اسفندیار را تنها نمی گذارد

چو آگاهی آمد به بهمن که شاه 
ببستست آن شیر را بی گناه
نبرده گزینان اسفندیار 
ازانجا برفتند تیماردار
همی داشتند از سپه دست باز
پس اندر گرفتند راه دراز
 به پیش گو اسفندیار آمدند
کیان زادگان شیروار آمدند 
 پدر را به رامش همی داشتند
    به زندانش تنها بنگذاشتند 

از طرف دیگر خبر عزیمت گشتاسپ از بلخ و در بند کردن اسفندیار به توران و چین هم می رسد

پس آگاهی آمد به سالار چین
که شاه از گمان اندرآمد به کین
+++
به بلخ اندرونست لهراسپ شاه 
نماندست از ایرانیان و سپاه 
مگر هفتصد مرد آتش پرست 
هه پیش آذر برآورده دست
جز ایشان به بلخ اندرون نیست کس 
از آهنگ داران همینند بس
مگر پاسبانان کاخ همای 
  هلا زود برخیز و چندین مپای 
+++
کنونست هنگام کین خواستن 
بباید بسیچید و آراستن

ارجاسپ (هم که یک بار از ایرانیان شکست خورده و از مقابل سپاه ایران گریخته) جاسوسی می فرسد تا از چون و چند ماجرا باخبر شود. وقتی فرستاده ی ارجاسپ برمی گردد می گوید که خبر درست است و لهراسپ در بلخ تنهاست با جمعی کوچک دور و برش ازجاسپ خوشحال می شود و به انتفام از ایرانیان می اندیشد

چو ارجاسپ آگاه شد شاد گشت 
از اندوه دیرینه آزاد گشت 
سران را همه خواند و گفتا روید
سپاه پراگنده گرد آورید
 برفتند گردان لشکر همه 
به کوه و بیابان و جای رمه 
بدو باز خواندند لشکرش را
 گزیده سواران کشورش را 

از آغاز پادشاهی گشتاسپ تا بدینجا ابیانی است که دقیقی سروده و از اینجا به بعد دوباره به سروده ی فردوسی باز می گردیم. ولی قبل از آن بخشی که فردوسی در مورد منبع ابیاتی که استفاده کرده صحبت می کند که در بخش بعدی شاهنامه خوانی در منچستر به آن خواهیم پرداخت. سپس به دنباله ی داستان و سرنوشت ایران و پادشاهی گشتاسپ بعد از آگاهی تورانیان از اینکه بلخ از پادشاه و سپاه ایران خالی شده خواهیم پرداخت 

در کانال تلگرام دوستان شاهنامه خلاصه داستان به صورت صوتی هم گذاشته می شود. در صورت تمایل به کانال بپیوندید

لغاتی که آموختم
آهسته= خوش رفتار و خوش سلوک هم می شود

ابیانی که خیلی دوست داشتم
بیارید گفتا یکی پیل نر 
دونده پرنده چو مرغی به پر 

شجره نامه
بهمن پسر اسفندیار پسر گشتاسپ پسر لهراسپ

قسمت های پیشین
ص  1003 انجام شدن گفتار دقیقی


Saturday, 17 February 2018

دهم


وداع در لحظه اتفاق نمی افتد، پروسه ای است 

Goodbye is a process 

© All rights reserved

Friday, 16 February 2018

شاهنامه خوانی در منچستر - 127

 جنگ بین ایران و توران که  به بهانه ی خراج ندادن ایران شروع شده بود به نفع  ایران به پایان می رسد و ارجاسپ به بیابان می گریزد. اسفندیار فرزند گشتاسپ اکنون تاج را از پدر گرفته ولی هنوز خود گشتاسپ آماده ی تحویل دادن تاج و تخت به فرزندش نیست به او می گوید که هنوز برای پادشاهی تو زود است. بهتر است فعلا به گسترش آیین زرتشت بپردازی. اسفندیار هم به همه جا سفر می کند و همه ی ملل را با آیین زرتشت آشنا می سازد. مدتی همه چیز به آرامی می گذرد تا اینکه گرزم که کینه ی اسفندیار را بدل داشته پیش گشتاسپ شروع به بدگویی از اسفندیار می کند 

و یک چند گاهی برآمد برین
جهان ویژه گشت از بد و پاک دین
فرسته فرستاد سوی پدر
که ای نامور شاه پیروزگر
 جهان ویژه کردنم به دین خدای
به کشور برافگنده سایه ی همای
 کسی را بنیز از کسی بیم نه
به گیتی کسی بی زر و سیم نه
فروزنده ی گیتی بسان بهشت
 جهان گشته آباد و هر جای کشت
+++
یکی روز بنشست کی شهریار
به رامش بخورد او می خوش گوار
یکی سرکشی بود نامش گرزم
گوی نامجو آزموده به رزم
به دل کین همی داشت ز اسفندیار
ندانم چه شان بود از آغاز کار
به هر جای کاواز او آمدی 
  ازو زشت گفتی و طعنه زدی 

گرزم می گوید فرزند بد هم درد بزرگی است و وقتی که کسی از اربابش روبرگرداند باید او را کشت.  اسفندیار سپاهی فراهم کرده و می خواهد تو را بکشد

فراز آمد از شاهزاده سخن
نگر تا چه بد آهو افگند بن
هوازی یکی دست بر دست زد
چو دشمن بود گفت فرزند بد
 فرازش نباید کشیدن به پیش
چنین گفت آن موبد راست کیش
که چون پور با سهم و مهتر شود
ازو باب را روز بتر شود
 رهی کز خداوند سر برکشید
  از اندازه اش سر بباید برید 
+++
گرزم بد آهوش گفت از خرد
نباید جز آن چیز کاندر خورد
مرا شاه کرد از جهان بی نیاز
سزد گر ندارم بد از شاه باز
ندارم من از شاه خود باز پند
سزد گر ندارم بد از شاه باز
که گر راز گویمش و او نشنود
ط به از راز کردنش پنهان شود
 بدان ای شهنشاه کاسفندیار
بسیچد همی رزم را روی کار
بسی لشکر آمد به نزدیک اوی
جهانی سوی او نهادست روی
بر آنست اکنون که بندد ترا
به شاهی همی بد پسندد ترا
تراگر به دست آورید و ببست 
   کند مر جهان را همه زیردست 

آنقدر گرزم در گوش شاه می خواند تا گشتاسپ هم به اسفندیار شک می کند. به جاماسپ می گوید نامه ای از طرف من به اسفندیار ببر و به او بگو کار واجبی پیش آمده که باید به دست او انجام شود. آب دستت هست بگذار زمین و پیش گشتاسپ بیا

چو با شاه ایران گرزم این براند
گو نامبردار خیره بماند
+++
از اندیشگان نامد آن شبش خواب
ز اسفندیارش گرفته شتاب
 چو از کوهساران سپیده دمید
 فروغ ستاره ببد ناپدید
 بخواند آن جهاندیده جاماسپ را
کجا بیش دیدست لهراسپ را
بدو گفت شو پیش اسفندیار
بخوان و مر او را به ره باش یار 
+++
بگویش که برخیز و نزد من آی
چو نامه بخوانی به ره بر میپای
که کاری بزرگست پیش اندرا
تو پایی همی این همه کشورا
 یکی کار اکنون همی بایدا 
 که بی تو چنین کار برنایدا

اسفندیار مشغول شکار بود که متوجه می شود که قاصدی از جانب گشتاسپ آمده. به بهمن پسرش می گوید من از گفته ی دشمنانم می ترسم. بهمن می پرسد مگر تو چکار کرده ای. اسفندیار می گوید هیچ کاری که سزای مجازات داشته باشد نکرده ام ولی گویا به دلش بد افتاده

بدان روزگار اندر اسفندیار 
به دشت اندرون بد ز بهر شکار 
+++
به شاه جهان گفت بهمن پسر
که تا جاودان سبز بادات سر
 یکی ژرف خنده بخندید شاه
نیابم همی اندرین هیچ راه
بدو گفت پورا بدین روزگار
کس آید مرا از در شهریار
 که آواز بشنیدم از ناگهان
بترسم که از گفته ی بی رهان
 ز من خسرو آزار دارد همی
دلش از رهی بار دارد همی
گرانمایه فرزند گفتا چرا
چه کردی تو با خسرو کشورا
سر شهریارانش گفت ای پسر 
    ندانم گناهی به جای پدر 

جاماسپ نامه ی گشتاسپ را به اسفندیار می دهد و او را از آنچه اتفاق افتاده بود با خبر می کند و می گوید که گشتاسپ از تو دلخور شده. اسفندیار می پرسد خوب فکر می کنی من چکار باید بکنم.با تو بیایم یا نه؟  جاماسپ هم می گوید نباید از خواست پدر روبرگردانی، به هر حال او پدرت هست و پادشاه. چاره ای نیست باید به فرمانش گوش دهی و همراه من بیایی. اسفندیار هم لشکر را به بهمن می پیارد و همراه جاماسپ به حضور گشتاسپ می رود

پذیره شدش گرد فرزند شاه
همی بود تا او بیامد ز راه
ز باره ی چمنده فرود آمدند
گو پیر هر دو پیاده شدند
 بپرسید ازو فرخ اسفندیار
که چونست شاه آن گو نامدار
خردمند گفتا درستست و شاد
برش را ببوسید و نامه بداد
 درست از همه کارش آگاه کرد
که مر شاه را دیو بی راه کرد
خردمند را گفتش اسفندیار
چه بینی مرا اندرین روی کار
گر ایدونک با تو بیایم به در
نه نیکو کند کار با من پدر
 ور ایدونک نایم به فرمانبری 
   برون کرده باشم سر از کهتری 
یکی چاره‌ساز ای خردمند پیر
نیابد چنین ماند بر خیره خیر
خردمند گفت ای شه پهلوان
به دانندگی پیر و بختت جوان
تو دانی که خشم پدر بر پسر
به از جور مهتر پسر بر پدر
ببایدت رفت چنینست روی
 که هرچ او کند پادشاهست اوی 
+++
همه لشکرش را به بهمن سپرد
وزانجا خرامید با چند گرد
بیامد به درگاه آزاد شاه
کمر بسته بر نهاده کلاه

حال با رسیدن اسفندیار پیش پدر چه آینده ای منتطر او است. می ماند تا جلسه ی بعدی شاهنامه خوانی در منچستر. ممنون از همراهی شما

در کانال تلگرام دوستان شاهنامه خلاصه داستان به صورت صوتی هم گذاشته می شود. در صورت تمایل به کانال بپیوندید

لغاتی که آموختم
چمنده = خرامنده

ابیانی که خیلی دوست داشتم
اگر خفته ای زود برجه به پای
وگر خود بپایی زمانی مپای 

 کسی را بنیز از کسی بیم نه
به گیتی کسی بی زر و سیم نه

شجره نامه
بهمن پسر اسفندیار پسر گشتاسپ پسر لهراسپ

قسمت های پیشین
ص  998  بند کردن گشتاسپ اسفندیار را

© All rights reserved

Tuesday, 13 February 2018

شاهنامه خوانی در منچستر 126

داستان تا جایی رسید که در بحبوحه ی جنگ ایران و توران، اسفندیار (پسر گشتاسپ) به خونخواهی عمویش (زریر) به میدان می رود و گشتاسپ هم قول می دهد تا چنانچه سالم برگشت پادشاهی را به او (اسفندیار) بدهد

چو اسفندیار آن گو تهمتن
خداوند اورنگ با سهم و تن  
ازان کوه بشنید بانگ پدر 
به زاری به پیش اندر افگند سر
خرامیده نیزه به چنگ اندرون
ز پیش پدر سر فگنده نگون
 یکی دیزه یی بر نشسته بلند
بسان یکی دیو جسته ز بند 
 بدان لشکر دشمن اندر فتاد
  چنان چون در افتد به گلبرگ باد
+++
همی کشت ازیشان و سر می برید 
ز بیمش همی مرد هرکش بدید 

از طرف دیگر بستور پسر زریر هم به دنبال پیدا کردن جسد پدر در میان کشته شدگان جنگ است. بستوراز هر کسی که می  بیند سراغ پدرش را از او می گیرد. تا اینکه سواری بنام اردشیر نشان جایی که کشته زریر در آنجا افتاده را به او میدهد. بستور هم آنجا می رود و زریر را میان کشته شدگان می بیند

چو بستور پور زریر سوار 
ز خیمه خرامید زی اسپ دار
یکی اسپ آسوده ی تیزرو 
جهنده یکی بود آگنده خو
طلب کرد از اسپ دار پدر 
  نهاد از بر او یکی زین زر 
+++
ازین سان خرامید تا رزمگاه 
سوی باب کشته بپیمود راه
همی تاخت آن باره ی تیزگرد
همی آخت کینه همی کشت مرد
 از آزادگان هرک دیدی به راه 
بپرسیدی از نامدار سپاه 
کجا اوفتادست گفتی زریر 
  پدر آن نبرده سوار دلیر 
+++
یکی مرد بد نام او اردشیر
سواری گرانمایه گردی دلیر 
+++
فگندست گفتا میان سپاه 
به نزدیکی آن درفش سیاه 
برو زود کانجا فتادست اوی 
مگر باز بینیش یک بار روی 
پس آن شاهزاده برانگیخت بور 
همی کشت گرد و همی کرد شور
بدان تاختن تا بر او رسید 
چو او را بدان خاک کشته بدید 
بدیدش مر او را چو نزدیک شد 
 جهان فروزانش تاریک شد 

بستور گریان به جایی که گشتاسپ خیمه دارد می رود و در جواب گشتاسپ که می پرسد چرا آشفته و نالانی می گوید پدرم  به خون آلوده است. گشتاسپ هم سلاح جنگی و اسبش را طلب می کند تا به خونخواهی زریر به میدان رود. بزرگان سپاه ولی او را از این کار باز می دارند و می گویند که بگذار بجای تو بستور خود  به خونخواهی رود که هم تو شاهی و نباید به تو صدمه برسد و هم بستور از تو کینه جوتر خواهد بود. گشتاسپ هم می پذیرد و اسبی به بستور می دهد و او هم به طرف تورانیان می تازد

همی رفت با بانگ تا نزد شاه 
که بنشسته بود از بر رزمگاه
شه خسروان گفت کای جان باب 
چرا کردی این دیدگان پر ز آب
کیان زاده گفت ای جهانگیر شاه
  نبینی که بابم شد اکنون تباه
+++
بیارید گفتا سیاه مرا 
نبردی قبا و کلاه مرا 
که امروز من از پی کین اوی 
برانم ازین دشمنان خون به جوی
یکی آتش انگیزم اندر جهان 
 کزانجا به کیوان رسد دود آن 
+++
گرانمایه دستور گفتش به شاه 
نبایدت رفتن بدان رزمگاه
به بستور ده باره ی برنشست 
مر او را سوی رزم دشمن فرست 
که او آورد باز کین پدر 
ازان کش تو باز آوری خوب تر 
بدو داد پس شاه بهزاد را
 سپه جوشن و خود پولاد را 

بانگ می زند که من بستورم و آمدم تا بیدرفش که پدرم را کشته بکشم

منم گفت بستور پور زریر
پذیره نیاید مرا نره شیر
 کجا باشد آن جادوی بیدرفش 
 که بردست آن جمشیدی درفش

از طرف دیگر اسفندیار هم به میدان میاید و شروع به کشتن تورانیان می کند

وزان سوی دیگر گو اسفندیار 
همی کشتشان بی مر و بی شمار

بی درفش که زریر را با تیری زهرآلود از پا درآورده بود و اکنون سلاح زریر را پوشیده و اسب او را می تازاند از راه می رسد و با بستور گلاویز می شوند. افراسیاب هم که مطلع می شود بستور با بی درفش درگیر شده برای کمک می رود. بی درفش همان تیر زهرآگین که زریر را با آن از پای درآورده را پرتاب می کند ولی تیر بر زمین میافتد. افراسیاب آن تیر را از زمین برمی دارد و به بیدرفش می زند و او را بدین ترتیب هلاک می کند. بعد از آن همه ایرانیان با هم همراه می شوند و به سپاه دشمن حمله می کنند

نشسته بران باره ی خسروی
بپوشیده آن جوشن پهلوی
 خرامید تا پیش لشکر ز شاه 
نگهبان مرز و نگهبان گاه 
گرفته همان تیغ زهر آبدار
که افگنده بد آن زریر سوار سر 
 بگشتند هر دو به ژوپین و تیر 
 جاودان ترک و پور زریر 
+++
پس آگاه کردند زان کارزار 
پس شاه را فرخ اسفندیار
همی تاختش تا بدیشان رسید
 سر جاودان چون مر او را بدید
+++
بینداخت آن زهر خورده به روی 
مگر کس کند زشت رخشنده روی
نیامد برو تیغ زهر آبدار 
گرفتش همان تیغ شاه استوار
زدش پهلوانی یکی بر جگر 
چنان کز دگر سو برون کرد سر 
چو آهو ز باره در افتاد و مرد
بدید از کیان زادگان دستبرد 
 فرود آمد از باره اسفندیار  
سلیح زریر آن گزیده سوار 
ازان جادوی پیر بیرون کشید 
سرش را ز نیمه تن اندر برید 
نکو رنگ باره ی زریر و درفش 
  ببرد و سر بی هنر بیدرفش 
+++
چو بستور فرخنده و پاک تن 
دگر فرش آورد شمشیر زن 
بهم ایستادند از پیش اوی 
که لشکر شکستن بدی کیش اوی
همیدون ببستند پیمان برین 
که گر تیغ دشمن بدرد زمین
نگردیم یک تن ازین جنگ باز
نداریم زین بدکنان چنگ باز 
 بر اسپان بکردند تنگ استوار
برفتند یکدل سوی کارزار
 چو ایشان فگندند اسپ از میان
   گوان و جوانان ایرانیان
+++
همه یکسر از جای برخاستند 
جهان را به جوشن بیاراستند
ازیشان بکشتند چندان سپاه 
کزان تنگ شد جای آوردگاه
چنان خون همی رفت بر کوه و دشت
  کزان آسیاها به خون بربگشت 

ازجاسپ که می بیند ایرانیان هم قسم شده اند و مرتب پیش می آیند می ترسد و پشت به میدان به بیابان می تازد. سپاه توران که می بینند فرمانده آنها فرار کرده نیزه ها را می اندازند و تسلیم می شوند

چو ارجاسپ آن دید کامدش پیش 
ابا نامداران و مردان خویش
+++
همانگاه اندر گریغ اوفتاد
بشد رویش اندر بیابان نهاد 
 پس اندر نهادند ایرانیان 
بدان بی مره لشکر چینیان 
 +++
چو ترکان بدیدند کارجاسپ رفت
همی آید از هر سوی تیغ تفت
همه سرکشانشان پیاده شدند
به پیش گو اسفندیار آمدند
کمانچای چاچی بینداختند
قبای نبردی برون آختند
به زاریش گفتند گر شهریار
دهد بندگان را به جان زینهار
بدین اندر آییم و خواهش کنیم
همه آذران را نیایش کنیم
ازیشان چو بشنید اسفندیار
به جان و به تن دادشان زینهار
بران لشگر گشن آواز داد
گو نامبردار فرخ‌نژاد
که این نامداران ایرانیان
بگردید زین لشکر چینیان
کنون کاین سپاه عدو گشت پست
ازین سهم و کشتن بدارید دست
که بس زاروارند و بیچاره‌وار
دهدی این سگان را به جان زینهار
بدارید دست از گرفتن کنون
مبندید کس را مریزید خون

روز بعد گشتاسپ به میدان نبرد می رود و کشته شدگان را می بیند و منقلب می شود مخصوصا از دیدن زریر. بعد دستور می دهد تا آمار کشته ها و زخمیان را بگیرند

چو اندر شکست آن شب تیره گون 
به دشت و بیابان فرو خورد خون 
کی نامور با سران سپاه
بیامد به دیدار آن رزمگاه
+++
برادرش را دید کشته به زار 
به آوردگاهی برافگنده خوار 
چو او را چنان زار و کشته بدید
همه جامه ی خسروی بردرید
 فرود آمد از شولک خوب رنگ 
به ریش خود اندر زده هر دو چنگ
همی گفت کی شاه گردان بلخ 
همه زندگانی ما کرده تلخ
دریغا سوارا شها خسروا
   نبرده دلیرا گزیده گوا 
+++
بفرمود تا کشتگان بشمرند 
کسی را که خستست بیرون برند
بگردید بر گرد آن رزمگاه
به کوه و بیابان و بر دشت و راه
 از ایرانیان کشته بد سی هزار 
ازان هفتصد سرکش و نامدار 
هزار چل از نامور خسته بود  
 که از پای پیلان به در جسته بود
+++
وزان دیگران کشته بد صد هزار
هزار و صد و شست و سه نامدار
 ز خسته بدی سه هزار و دویست 
 برین جای بر تا توانی مه ایست 

سپس همه ی سپاه ایران برمی گردند و زخمیان را به پزشکان می سپارند. گشتاسپ فرمانده ای کشور را به  افراسیاب و سپاه را به بستور می دهد 

به ایران زمین باز کردند روی 
همه خیره دل گشته و جنگجوی
همه خستگان را ببردند نیز
نماندند از خواسته نیز چیز 
 به ایران زمین باز بردندشان 
به دانا پزشکان سپردندشان
چو شاه جهان باز شد بازجای 
به پور مهین داد فرخ همای
سپه را به بستور فرخنده داد
   عجم را چنین بود آیین و داد

آتش مقدس را روشن می کنند و پیروزی را جشن می گیرند. گشتاسپ تاج را به افراسیاب می دهد ولی می گوید که هنوز هنگام پادشاهی تو نرسیده. فعلا برو به سرزمین های اطراف و دین زرتشت را گسترش بوه. او هم این کار را می کند و همه جا به آرامش می رسد 

خرامید بر گاه و باره ببست 
به کاخ شهنشاهی اندر نشست
بفرمود تا آذر افروختند 
 همه هیزمش عود و عنبرش خاک 
زمینش بکردند از زر پاک
 برو عود و عنبر همی سوختند
+++
سوی مرزدارانش نامه نوشت 
که ما را خداوند یافه نهشت 
شبان شده تیره مان روز کرد
کیان را به هر جای پیروز کرد 
 به نفرین شد ارجاسپ ناآفرین 
چنین است کار جهان آفرین 
چو پیروزی شاهتان بشنوید 
گزیتی به آذر پرستان دهید
+++
ز پیش اندر آمد گو اسفندیار
به دست اندرون گرزه ی گاوسار 
 نهاده به سر بر کیانی کلاه 
به زیر کلاهش همی تافت ماه
به استاد در پیش او شیرفش 
سرافگنده و دست کرده به کش 
چو شاه جهان روی او را بدید
ز جان و جهانش به دل برگزید 
 بدو گفت شاه ای یل اسفندیار
 همی آرزو بایدت کارزار
+++
کی نامور تاج زرینش داد 
در گنجها را برو برگشاد 
همه کار ایران مر او را سپرد
که او را بدی پهلوی دستبرد
 درفشان بدو داد و گنج و سپاه 
هنوزت نبد گفت هنگام گاه
برو گفت و پا را به زین اندر آر 
  همه کشورت را به دین اندر آر 
+++
به روم و به هندوستان برگذشت 
ز دریا و تاریکی اندر گذشت 
شه روم و هندوستان و یمن 
همه نام کردند بر تهمتن 
+++
چو آگاه شدند از نکو دین اوی 
گرفتند آن راه و آیین اوی
بتان از سر کوه میسوختند 
بجای بت آذر برافروختند 
همه نامه کردند زی شهریار
 که ما دین گرفتیم ز اسفندیار 
+++
چو یک چند گاهی برآمد برین 
جهان ویژه گشت از بد و پاک دین 
فرسته فرستاد سوی پدر
که ای نامور شاه پیروزگر 
 جهان ویژه کردنم به دین خدای
به کشور برافگنده سایه ی همای
 کسی را بنیز از کسی بیم نه 
به گیتی کسی بی زر و سیم نه 
فروزنده ی گیتی بسان بهشت
 جهان گشته آباد و هر جای کشت

در کانال تلگرام دون شاهنامه خلاصه داستان به صورت صوتی هم گذاشته می شود. در صورت تمایل به ما بپیوندید. ممنون از همراهی


لغاتی که آموختم
گریغ = گریز است که از گریختن باشد
دستبرد = بازی بردن، سبقت گرفتن
گزیت = خراج
یافه = بیهوده

ابیانی که خیلی دوست داشتم
اگر خفته ای زود برجه به پای
وگر خود بپایی زمانی مپای 


قسمت های پیشین

Friday, 9 February 2018

شاهنامه خوانی در منچستر 125

داستان تا جایی رسید که سپاه ارجاسپ به سمت ایران می تازد و ایران هم به مقابله با او راه می افتد. گشتایپ شاه از جاماسپ می خواهد تا آینده جنگ را مشخص کند

که چون باشد آغاز و فرجام جنگ
کرا بیشتر باشد اینجا درنگ 
 نیامد خوش آن پیر جاماسپ را
به روی دژم گفت گشتاسپ را 

جاماسپ از تقاضای شاه ناراخت می شود و می گوید که اگر به این دانش و آگاهی دسترسی نداشتم حالا شاه چنین کار سختی را از من نمی خواست. اگر می خواهی آینده جنگ را بدانی باید قول بدهی که از چیزی که می شنوی برآشفته نشوی و نه خودت بمن آزاری برسانی و نه دستور بدی دیگری بلایی سر من بیاورد. گشتاسپ هم به جان فزرندش افراسیاب قسم می خورد که صدمه ای به جاماسپ بابت پیش گوییش نخواهد زد

مرا گر نبودی خرد شهریار
نکردی زمن بودنی خواستار
مگر با من از داد پیمان کند
که نه بد کند خود نه فرمان کند
جهانجوی گفتا به نام خدای
بدین و به دین آور پاک رای
 به جان زریر آن نبرده سوار
به جان گرانمایه اسفندیار
که نه هرگزت روی دشمن کنم
نفرمایمت بد نه خود من کنم
تو هرچ اندرین کار دانی بگوی 
   که تو چاره دانی و من چاره جوی 

جاماسپ هم اینچنین پیش بینی می کند که جنگ خونینی در پیش است و خیلی ها کشته می شوند. اولین نفر اردشیر خواهد بود و بعد شیدسپ و بستور پسر زریر، بعد هم خود زریر به دست بیدرفش کشته خواهد شد

بسی بی پدر گشته بینی پسر
بسی بی پسر گشته بینی پدر
 نخستین کس نام دار اردشیر
پس شهریار آن نبرده دلیر
 به پیش افگند اسپ تازان خویش 
  به خاک افگند هر ک آیدش پیش 
+++
ولیکن سرانجام کشته شود 
نکونامش اندر نوشته شود 
+++
پس آزاده شیدسپ فرزند شاه
چو رستم درآید به روی سپاه
پس آنگاه مر تیغ را برکشد 
 بتازد بسی اسپ و دشمن کشد 
+++
سرانجام بختش کند خاکسار
برهنه کند آن سر تاجدار
+++
ابر کین شیدسپ فرزند شاه
به میدان کند تیز اسپ سیاه شه
بسی رنج بیند به رزم اندرون 
 خسروان را بگویم که چون 
+++
سرانجام در جنگ کشته شود
نکو نامش اندر نوشته شود
پس ازاده بستور پور زریر
به پیش افگند اسپ چون نره شیر
 بسی دشمنان را کند ناپدید 
  شگفتی تر از کار او کس ندید 
+++
سرانجام ترکان به تیرش زنند
تن پیلوارش به خاک افگنند
بیاید پس آن نره شیر دلیر
سوار دلاور که نامش زریر
 به پیش اندر آید گرفته کمند
نشسته بر اسفندیاری سمند
 ابا جوشن زر درخشان چو ماه 
  بدو اندرون خیره گشته سپاه 
+++
سرانجام گردد برو تیره بخت
بریده کندش آن نکو تاج و تخت
 بیاید یکی نام او بیدرفش 
 به سرنیزه دارد درفش بنفش 
+++
پس از دست آن بیدرفش پلید
شود شاه آزادگان ناپدید
 به ترکان برد باره و زین اوی
بخواهد پسرت آن زمان کین اوی
 پس آن لشکر نامدار بزرگ
به دشمن درافتد چو شیر سترگ
همی تازند این بر آن آن برین 
   ز خون یلان سرخ گردد زمین

با کشته شدن زریر فرزند تو اسفندیار به خونخواهی زریر به میدان می رود و بیدرفش را از پا درمیاورد

بیاید پس آن فرخ اسفندیار
سپاه از پس پشت و یزدانش یار
ابر بیدرفش افگند اسپ تیز
برو جامه پر خون و دل پر ستیز
مر او را یکی تیغ هندی زند 
 ز بر نیمه ی تنش زیر افگند 

در اینجا پیشگویی جاماسپ پایان می پذیرد . جاماسپ می گوید من جز حقیقت چیزی به تو نگفتم. شاه که متوجه می شود عزیزانش را در این جنگ از دست خواهد داد ناراحت می شود و نمی داند چه کند. به جاماسپ می گوید پس من برادرم زریر را با خودم نمی برم چون می دانم که او کشته خواهد شد و این خبر را چگونه مادرم می تواند تحمل کند. اصلا از جوانان خاندانمان کسی را نمی فرستم به جنگ چون می دانم همگی کشته خواهند شد

که من آنچ گفتم نگفتم مگر
به فرمانت ای شاه پیروزگر
+++
چو شاه جهاندار بشنید راز
بران گوشه ی تخت خسپید باز
 ز دستش بیفتاد زرینه گرز 
 تو گفتی برفتش همی فر و برز 
+++
چه باید مرا گفت شاهی و گاه
که روزم همی گشت خواهد سیاه
+++
که آنان که بر من گرامی ترند
گزین سپاهند و نامی ترند
همی رفت و خواهند از پیش من
ز تن برکنند این دل ریش من
 به جاماسپ گفت ار چنینست کار
به هنگام رفتن سوی کارزار
نخوانم نبرده برادرم را 
   نسوزم دل پیر مادرم را 
+++
کیان زادگان و جوانان من
که هر یک چنانند چون جان من
بخوانم همه سربسر پیش خویش 
 زره شان نپوشم نشانم به پیش 

جاماسپ پاسخ می دهد که اگر تو این پهلوانان را از جلوی سپاه برداری، کسی باقی نمی ماند که در مقابل تورانیان بایستد و ضمنا با تقدیر خداند نمی شود مبارزه کرد. آنچه تقدیر است انجام خواهد شد. بدان که خداوند ستمکار نیست تقدیرت را بپذیر و خودت را به آفریدگار بسپار

خردمند گفتا به شاه زمین
که ای نیک خو مهتر بافرین
گر ایشان نباشند پیش سپاه
نهاده بسر بر کیانی کلاه
که یارد شدن پیش ترکان چین 
 که بازآورد فره پاک دین 
+++
که داد خدایست وزین چاره نیست
خداوند گیتی ستمگاره نیست
 ز اندوه خوردن نباشدت سود
کجا بودنی بود و شد کار بود
مکن دلت را بیشتر زین نژند 
  بداد خدای جهان کن بسند 

گشتاسپ هم که می بیند چاره ای ندارد، زریر را می خواند و به او می گوید به آرایش جنگی سپاه مشغول شود تا بجنگند

نشست از برگاه و بنهاد دل
به رزم جهانجوی شاه چگل
+++
پس آزاده گشتاسپ شاه دلیر
سپهبدش را خواند فرخ زریر
 درفشی بدو داد و گفتا بتاز
بیارای پیلان و لشکر بساز
سپهبد بشد لشکرش راست کرد 
 همی رزم سالار چین خواست کرد 

از طرف مقابل هم ارجاسپ به آرایش جنگی سپاهش می پردازد

پس ارجاسپ شاه دلیران چین
بیاراست لشکرش را همچنین
 جدا کرد از خلخی سی هزار
جهان آزموده نبرده سوار
فرستادشان سوی آن بیدرفش 
که کوس مهین داشت و رنگین درفش 

دو سپاه مقابل هم قرار می گیرند و رزم شروع می شود. همانگونه که جاماسپ پیش بینی کرده بزرگان ایران یکی یکی در میدان کشته می شوند

بشد آفتاب از جهان ناپدید
چه داند کسی کان شگفتی ندید
بپوشیده شد چشمه ی آفتاب
ز پیکانهاشان درفشان چو آب
تو گفتی جهان ابر دارد همی
وزان ابر الماس بارد همی
وزان گرزداران و نیزه وران
همی تاختند آن برین این بران
هوازی جهان بود شبگون شده
زمین سربسر پاک گلگون شده
بیامد نخست آن سوار هژیر
پس شهریار جهان اردشیر
به آوردگه رفت نیزه به دست 
      تو گفتی مگر طوس اسپهبدست 
+++
بیامد یکی ناوکش بر میان
گذارنده شد بر سلیح کیان
 ز بور اندر افتاد خسرو نگون 
 تن پاکش آلوده شد پر ز خون 
+++
بیامد پسش باز شیدسپ شاه
که ماننده ی شاه بد همچو ماه
 یکی دیزه یی بر نشسته چو نیل
به تگ همچو آهو به تن همچو پیل
 به آوردگه گشت و نیزه بگاشت 
  چو لختی بگردید نیزه بداشت 
+++
یکی ترک تیری برو برگماشت
ز پشتش سر تیر بیرون گذاشت
 دریغ آن شه پروریده به ناز
بشد روی او باب نادیده باز
بیامد سر سروران سپاه
پسر تهم جاماسپ دستور شاه
نبرده سواری گرامیش نام 
 به ماننده ی پور دستان سام 
+++
بگشتند هر دو سوار هژیر 
به گرز و به نیزه به شمشیر و تیر 

در میان رزم درفش کاویان بر خاک می افتد . گرامی (پسر جاماسپ) به میدان میرود، پرچم را برمیدارد و خاکش را پاک می کند. تورانیان که این را می بینند به سمت او یورش می برند و دستش را قطع می کنند. او هم پرچم را به دندان می گیرد و باز می جنگد ولی نهایتا کشته می شود

سپاه از دو رو بر هم آویختند
و گرد از دو لشکر برانگیختند
+++
بدان شورش اندر میان سپاه
ازان زخم گردان و گرد سیاه
 بیفتاد از دست ایرانیان
درفش فروزنده ی کاویان
 گرامی بدید آن درفش چو نیل
که افگنده بودند از پشت پیل
فرود آمد و بر گرفت آن ز خاک
بیفشاند از خاک و بسترد پاک
 چو او را بدیدند گردان چین
که آن نیزه ی نامدار گزین
 ازان خاک برداشت و بسترد و برد
به گردش گرفتند مردان گرد
 ز هر سو به گردش همی تاختند
به شمشیر دستش بینداختند
 درفش فریدون به دندان گرفت
همی زد به یک دست گرز ای شگفت
 سرانجام کارش بکشتند زار
     بران گرم خاکش فگندند خوار 
+++
زمینها پر از کشته و خسته شد
سراپرده ها نیز بربسته شد
در و دشتها شد همه لاله گون
به دشت و بیابان همی رفت خون
چنان بد ز بس کشته آن رزمگاه 
  که بد می توانست رفتن به راه 

زریر وارد نبرد می شود و خیلی از تورانیان را از پا درمیاورد. ارجاسپ که چنین می بیند به سپاهش می گوید که زریر خیلی از تورانیان را کشته چه کسی از شما به جنگ او می رود. هر کسی او را بکشد من دختر و لشکرم را به او می دهم ولی کسی از توزانیان پا پیش نمی گذارد. ارجاسپ سه بار این پرسش را می پرسد تا اینکه سرانجام بی درفش داوطلب می شود

به پیش اندر آمد نبرده زریر
سمندی بزرگ اندر آورده زیر
 به لشکرگه دشمن اندر فتاد 
 چو اندر گیا آتش و تیز باد 
 +++
کنون اندر آمد میانه زریر
چو گرگ دژآگاه و شیر دلیر
بکشت او همه پاک مردان من 
سرافراز گردان و ترکان من 
+++
کدامست مرد از شما نام خواه
که آید پدید از میان سپاه
یکی ترگ داری خرامد به پیش 
خنیده کند در جهان نام خویش 
+++
من او را دهم دختر خویش زا
سپارم بدو لشکر خویش را
سپاهش ندادند پاسوخ باز 
 بترسیده بد لشکر سرفراز 
+++
چو ارجاسپ دید آن چنان خیره شد
که روز سپیدش شب تیره شد
دگر باره گفت ای بزرگان من
تگینان لشکر گزینان من
 ببینید خویشان و پیوستگان 
  ببینید نالیدن خستگان 
+++
کدامست مرد از شما چیره دست 
که بیرون شود پیش این پیل مست 
+++
همیدون نداد ایچ کس پاسخش
بشد خیره و زرد گشت آن رخش
 سه بار این سخن را بریشان براند
چو پاسخ نیامدش خامش بماند
 بیامد پس آن بیدرفش سترگ
پلید و بد و جادوی و پیر گرگ
به ارچاسپ گفت ای بلند آفتاب
به زور و به تن همچو افراسیاب
به پیش تو آوردم این جان خویش 
   سپر کردم این جان شیرینت پیش

ارجاسپ خوشحال می شود و اسب و زین خودش را به او می دهد. همچنین نیزه ای که نوکش به زهر کشنده ای آلوده شده را به او می دهد. بی درفش که جرات روبرو شدن با زریر را ندارد گوشه ای مخفی می شود و نیزه ی زهرالود را به سمت او پرتاب می کند. اینچنین بی درفش زریر را می کشد و پرچم درنشان و زره او را برمی دارد 

ازو شاد شد شاه و کرد آفرین
بدادش بدو باره ی خویش و زین
بدو داد ژوپین زهرابدار 
 که از آهنین کوه کردی گذار 
+++
نیارست رفتنش بر پیش روی
ز پنهان همی تاخت بر گرد اوی
بینداخت ژوپین زهرابدار
ز پنهان بران شاهزاده سوار
گذاره شد از خسروی جوشنش
به خون غرقه شد شهریاری تنش
ز باره در افتاد پس شهریار 
   دریغ آن نکو شاهزاده سوار
+++
فرود آمد آن بیدرفش پلید 
سلیحش همه پاک بیرون کشید
سوی شاه چین برد اسپ و کمرش 
 درفش سیه افسر پرگهرش 

گشتاسپ که از بالای کوه نبرد را مشاهده می کرده، زریر را نمی بیند. دلش شور میفتد و کسی را می فرستد تا از زریر خبر بیاورد. نهایتا خبر میاوردند کهزریر کشته شده

چو گشتاسپ از کوه سر بنگرید
مر او را بدان رزمگه بر ندید
+++
هیونی بتازید تا رزمگاه
به نزدیکی آن درفش سیاه
ببینید کان شاه من چون شدست
کم از درد او دل پر از خون شدست
به دین اندرون بود شاه جهان
که آمد یکی خون ز دیده چکان
به شاه جهان گفت ماه ترا
   نگهدار تاج و سپاه ترا
+++
جهان پهلوان آن زریر سوار
سواران ترکان بکشتند زار
 سر جادوان جهان بیدرفش 
 مر او را بیفگند و برد آن درفش 

گشتاسپ خیلی ناراحت می شود و می گوید به پدرم لهراسپ چه بگویم. بعد به سپاهیانش می گوید که چه کسی به کینه خواهی از زریر برمی خیزد. هر که برای این مهم برخیزد دخترم را به او می دهم. از میان سپاه ایران هم کسی پا پیش نمی گذارد. خبر به افراسیاب می رسد که زریر کشته شده

چو آگاهی کشتن او رسید
به شاه جهانجوی و مرگش بدید
همه جامه تا پای بدرید پاک
بران خسروی تاج پاشید خاک
همی گفت گشتاسپ کای شهریار
چراغ دلت را بکشتند زار
 ز پس گفت داننده جاماسپ را
چه گویم کنون شاه لهراسپ را
 چگونه فرستم فرسته بدر
  چه گویم بدان پیر گشته پدر 
+++
بیارید گلگون لهراسپی
نهید از برش زین گشتاسپی
 بیاراست مر جستن کینش را
به ورزیدن دین و آیینش را
جهاندیده دستور گفتا به پای
به کینه شدن مر ترا نیست رای
به فرمان دستور دانای راز
فرود آمد از باره بنشست باز
به لشکر بگفتا کدامست شیر
که باز آورد کین فرخ زریر
 که پیش افگند باره بر کین اوی 
   که باز آورد باره و زین اوی 
+++
که هر کز میانه نهد پیش پای
مر او را دهم دخترم را همای
 نجنبید زیشان کس از جای
ز لشکر نیاورد کس پای پیش
 خویش پس آگاهی آمد به اسفندیار
  که کشته شد آن شاه نیزه گزار
+++
کی نامور دست بر دست زد 
بنالید ازان روزگاران بد 

اسفندیار به خونخواهی زریر درفش همایون را به دست می گیرد و راه میافتد. گشتاسپ هم فریاد می زند اگر بخت با من یار باشد و پیروز برگردیم پادشاهی را همانگونه که پدرم به من داد به اسفندیار می سپارم

که کشت آن سیه پیل نستوه را
که کند از زمین آهنین کوه را
 درفش و سرلشکر و جای خویش 
 برادرش را داد و خود رفت پیش 
+++
به پیش اندر آمد میان را ببست
گرفت آن درفش همایون به دست 
+++
بدین اندرون بود اسفندیار
که بانگ پدرش آمد از کوهسار
که این نامداران و گردان من
همه مر مرا چون تن و جان من
مترسید از نیزه و گرز و تیغ
که از بخش مان نیست روی گریغ
به دین خدا ای گو اسفندیار
به جان زریر آن نبرده سوار
که آید فرود او کنون در بهشت
که من سوی لهراسپ نامه نوشت
 پذیرفتم اندرز آن شاه پیر
که گر بخت نیکم بود دستگیر
که چون بازگردم ازین رزمگاه
به اسفندیارم دهم تاج و گاه
سپه را همه پیش رفتن دهم
ورا خسروی تاج بر سر نهم
چنانچون پدر داد شاهی مرا
دهم همچنان پادشاهی ورا
چو اسفندیار آن گو تهمتن
خداوند اورنگ با سهم و تن
 ازان کوه بشنید بانگ پدر
به زاری به پیش اندر افگند سر
خرامیده نیزه به چنگ اندرون
ز پیش پدر سر فگنده نگون
یکی دیزه یی بر نشسته بلند
بسان یکی دیو جسته ز بند
 بدان لشکر دشمن اندر فتاد
         چنان چون در افتد به گلبرگ باد

حال اسفندیار چه می کند و آیا گشتاسپ به قولش وفا می کند می ماند برای جلسه ی بعدی شاهنامه خوانی در منچستر. ممنون از همراهی شما

در کانال تلگرام دوستان شاهنامه خلاصه داستان به صورت صوتی هم گذاشته می شود. در صورت تمایل به ما بپیوندید

لغاتی که آموختم
چگل = چگل [ چ ِ گ ِ ] (اِخ ) ناحیتی است و اصل او از خلخ است و لکن ناحیتی است بسیارمردم و مشرق او و جنوب او حدود خلخ است مغرب وی حدود تخس است و شمال وی ناحیت خرخیز است
شولک = اسب
نبرده = [ ن َ ب َ دَ / دِ ] (ص نسبی ) (از: نبرد + ه ، پسوند نسبت و اتصاف ). (حاشیه ٔ برهان قاطع معین ). شجاع .دلیر. دلاور
گذار = عبور

ابیانی که خیلی دوست داشتم

نگر تا نترسید از مرگ و چیز
که کس بی زمانه نمردست نیز
 کرا کشت خواهد همی روزگار
چه نیکوتر از مرگ در کارزار 
 بدانید یکسر که روزیست این 
 که کافر پدید آید از پاک دین 

که داد خدایست وزین چاره نیست
خداوند گیتی ستمگاره نیست
 ز اندوه خوردن نباشدت سود
کجا بودنی بود و شد کار بود
مکن دلت را بیشتر زین نژند
بداد خدای جهان کن بسند 

قسمت های پیشین
ص  989  چنانچون پدر داد شاهی مرا