Tuesday, 15 August 2017

راست چپه نما

:
بعد ازً سلام و احوالپرسي رو صندلي كنار شارلوت نشستم، كتابم را ازً كيفم دراوردم و مثل بقيه براي اينكه از وقت استفاده كنم، همينطور كه منتظر بودم مشغول خواندن شدم. چند دقيقه گذشت.
شارلوت گفت: جه بامزه! #كتاب رو چپه مي خوني؟
گفتم: نه كتاب فارسيه و فارسي ازً راست به چپ نوشته ميشه.
خيلي ذوق كرد و گفت: چه خوب، كاش منم #فارسي بلد بودم اونوقت چپه مي توانستم بخونم.
گفتم: نه اونوقت تازه دست از چپه خوندن ورمي داشتي و درست و حسابي يعني ازً راست به چپ مي خواندي.
گفت: نه راست به چپ يعني چپه. اصلا چطوره رأي بگيريم. الان ازً بچه ها بپرسيم؟
گفتم؛ رأي گيري رو موافقم، واي الان نه. فردا بيا خونه ما منم دوستاي ايرانيم رو دعوت مي كنم بيان، اونوقت. چطوره؟
گفت: منظورت رو گرفتم اصلا رأي بي رأي توافق مي كنيم كه راست من چپ توست و راست تو چپ من. قانون ازً چپ به راست يا ازً راست به چپ هم نسبين و هر دوشون درستن.
با هم دست داديم و رو اختلاف داشتن توافق كرديم. ازً آن به بعد هر وقت شارلوت منو در حال كتاب خواندن مي بيند، كنارم مي شيند و محو كتاب خواندن من مي شود. منم صفحه رو نصفه خوانده و نخوانده ورق مي زنم تا لبخند غليظش را شاهد باشم.
خيلي ازً درست و غلط هاي زندگي هم همينه، هر كسي را بايد با معيار خودش سنجيد و نه معيار ديگران. :sunflower:

© All rights reserved

Friday, 11 August 2017

در نیابد حال هیچ زن، مرد خام

زن كه باشي و خاموش نباشي غوغاست
زن كه باشي و اجازه ندهي زنده در كفن بپوشانندت و بپوسانندت جنجال برپا مي شود
زن كه باشي و #عاشق كسي باشي كه برايت انتخاب نكرده اند به فحشا دچاري
زن كه باشي و در حرفه ات پيش رو، براي شوهر و فرزند كم گذاشته اي
زن كه باشي، حتي اگر لبخند بزني، مي شنگي و بايد بشكانندت
زن كه باشي و به آرايشت بپردازي براي توجه مردها به خود رسيده اي
زن كه باشي ... آه
زن كه باشي گاهي تو را بانو خطاب مي كنند تا احترامت نهند
+++
زنی که سنگيني قرن ها جهالت بشر را بر دوش كشيده اي، وقت آن رسيده كه زن باشی :sunflower:

© All rights reserved

Madness

It has been pretended that there are counties civilised enough to be trusted with nuclear power. The recent remarks of Donald Trump proves that madness does not know any boundaries. No one and no country should be trusted with nuclear power especially the US which has a proven record of using it. Remember Aug. 1945. Remember Japanese cities of Hiroshima and Nagasaki.

© All rights reserved

Wednesday, 9 August 2017

چرخه

خواب ازً چشمانم رميده
همچون من
از قداست حضورت
گر مي تواني دوباره دامي بگستران
شايد باز گرفتارت آمدم
:sunflower::sunny:
#سنگريزه #شهيره

© All rights reserved

This should be interesting

Since August 1947 the events surrounding Partition have been a staple of art, music, drama and fiction. Writer and spiritual teacher John Siddique draws on his Indian and Irish roots

© All rights reserved

Tuesday, 8 August 2017

تن-ها






 تنهایی یک حادثه یا وضعیت نیست، وفادارترین همراه است: می ماند وقتی دیگران ترکت می کنند
Loneliness is not a status, its the most loyal companion: it stays put when others leave.

© All rights reserved

Monday, 7 August 2017

شاهنامه خوانی در منچستر 111

  کی خسرو بعد از چند بار جنگیدن با تورانیان و چندین پیروزی بدون دست یابی به افراسیاب سپاه را به گستهم می سپارد و خود به سمت ایران روانه می شود

ببلخ اندرون بود یک ماه شاه
سر ماه بر بلخ بگزید راه
بهر شهر در نامور مهتری
بماندی سرافراز بالشکری
ببستند آذین به بیراه و راه
بجایی که بگذشت شاه و سپاه
+++
بشهر اندرون هرک درویش بود
وگر سازش از کوشش خویش بود
درم داد مر هر یکی را ز گنج
پراگنده شد بدره پنجاه و پنج
سر هفته را کرد آهنگ ری
سوی پارس نزدیک کاوس کی
دو هفته بری نیز بخشید و خورد
سیم هفته آهنگ بغداد کرد
+++
ببستند آذین بشهر وبه راه
همه برزن و کوی و بازارگاه
پذیره شدندش همه مهتران
بزرگان هر شهر وکنداوران
همه راه و بی راه گنبد زده
جهان شد چو دیبا بزر آزده
همه مشک با گوهر آمیختند
ز گنبد بسرها فرو ریختند

کی خسرو بالاخره به قرارگاه کی کاوس می رسد.  کی کاوس به بدرقه او میاد و نردیکی های نیشابور بهم می رسند

چو بیرون شد از شهر کاوس کی
ابا نامداران فرخنده پی
سوی طالقان آمد و مرو رود
جهان بود پربانگ و آوای رود
و زآن پس براه نشاپور شاه
بدیدند مر یکدگر را براه
نیا را چو دید از کران شاه نو
برانگیخت آن باره تندرو
بروبرنیا برگرفت آفرین
ستایش سزای جهان آفرین

کی خسرو از بزرگی کی کاووس می گوید و او هم همه خوبی ها را به خود کی خسرو نسبت می دهد

همی گفت بی تو مبادا جهان
نه تخت بزرگی نه تاج مهان
که خورشید چون تو ندیدست شاه
نه جوشن نه اسب و نه تخت و کلاه
+++
سیاوش گرش روز باز آمدی
بفر تو او رانیاز آمدی
بدو گفت شاه این زبخت تو بود
برومند شاخ درخت تو بود
زبرجد بیاورد و یاقوت و زر
همی ریخت بر تارک شاه بر
بدین گونه تا تخت گوهرنگار
بشد پایه ها ناپدید از نثار

یک هفته به مناسبت ورود کی خسرو در دربار کی کاووس جشن بود. کی خسرو ماجراهایی که در دریا برایش اتفاق افتاده تعریف می کند.  بعد از آن کی کاوس با کی خسرو تنها با مشاور می نشینند و صحبت از افراسیاب و خطر احتمالی برگشت او با سپاه تازه نفس به گنگ دژ می کنند

بیک هفته ز ایوان کاوس کی
همی موج برخاست از جام می
بهشتم در گنج بگشاد شاه
همی ساخت آن رنج راپایگاه
بزرگان که بودند بااوبهم
برزم و ببزم وبشادی و غم
باندازه شان خلعت آراستند
زگنج آنچ پرمای هتر خواستند
+++
وزآن پس نشستند بی انجمن
نیا و جهانجوی با رای زن
چنین گفت خسرو بکاوس شاه
جز از کردگار ازکه جوییم راه
بیابان و یک ساله دریا و کوه
برفتیم با داغ دل یک گروه
بهامون و کوه و بدریای آب
نشانی ندیدیم ز افراسیاب
گرو یک زمان اندر آید بگنگ
سپاه آرد از هر سویی بیدرنگ
همه رنج و سختی بپیش اندرست
اگر چندمان دادگر یاورست

کی کاوس پیشنهاد می دهد تا دست به درگاه پرودرگار بلند کنند و از اوکمک بخواهند تا بر افراسیاب پیروز بشوند 

نیا چون شنید از نبیره سخن
یکی پند پیرانه افگند بن
بدو گفت ما همچنین بردو اسب
بتازیم تا خان آذرگشسب
سر و تن بشوییم با پا و دست
چنانچون بودمرد یزدان پرست
ابا باژ با کردگار جهان
بدو برکنیم آفرین نهان
بباشیم بر پیش آتش بپای
مگر پاک یزدان بود رهنمای
بجایی که او دارد آرامگاه
نماید نماینده داد راه
برین باژ گشتند هر دو یکی
نگردیدیک تن ز راه اندکی
نشستند با باژ هر دو براسب
دوان تا سوی خان آذرگشسب
پراز بیم دل یک بیک پرامید
برفتند با جامه های سپید
چو آتش بدیدند گریان شدند
چو بر آتش تیز بریان شدند
بدان جایگه زار و گریان دو شاه
ببودند بادرد و فریاد خواه
جها نآفرین را همی خواندند
بدان موبدان گوهر افشاندند
چو خسرو بب مژه رخ بشست
برافشاند دینار بر زند و است
بیک هفته بر پیش یزدان بدند
مپندار کتش پرستان بدند
که آتش بدان گاه محراب بود
پرستنده را دیده پرآب بود
اگر چند اندیشه گردد دراز
هم از پاک یزدان نه ای بی نیاز
بیک ماه در آذرابادگان
ببودند شاهان و آزادگان

حال بعد از دعا به درگاه پروردگار چه ماجرایی رخ می دهد می ماند برای جلسه بعدی

لغاتی که آموختیم
آزده = از واژه آژدن به معنای گل دوزی برجسته پارچه
باژ = نیایشی را که آهسته و بزمزمه خوانند

ابیاتی که خیلی دوست داشتم

بیک هفته ز ایوان کاوس کی
همی موج برخاست از جام می
 موج بر خواستن از جام می را میشود چندجور تفسیر کرد: اشاره به انبوهی میزان می مصرف شده می تواند باشد، جام ها پی که پی در پی پرمی شدند و موج در جام تفسیر حالت شرابی است که در جام ریخته می شده و هم اینکه جام های شراب را بهم زدن (مثلا به نشان به سلامتی یا نوش) حالت موج را در آنها پدید آوردن  

اگر چند اندیشه گردد دراز
هم از پاک یزدان نه ای بی نیاز

بیک هفته بر پیش یزدان بدند
مپندار کتش پرستان بدند
که آتش بدان گاه محراب بود
پرستنده را دیده پرآب بود

آیین ها
بدیوار دیبا برآویختند
ز بر زعفران و درم ریختند
گنج بخشیدن به درویشی که دنبال تلاش و کوشش است
زیر پای شاه یاقوت و زر ریختن

شجره نامه
افراسیاب نوه فریدون
پشنگ پسر شیده پسر افراسیاب

قسمت های پیشین
ص 897 ازان پس چنان بد که افراسیاب
© All rights reserved

Sunday, 6 August 2017

در نبود خورشید



اين مطلب تخيلي است ولي اگر دوست داشتيد ازً آن واقعيتي بسازيد خوشحال مي شوم در جمله اي زندگي را ازً ديد خود برايم تعريف كنيد تا با نام خودتان كنار مطلب اضافه كنم. ممنون


+++
اولين سالي بود كه در بخش تماس با خوانندگان نشريه كار مي كردم. مسئول جمع اوري داستان هايي بودم كه خوانندگان براي بخش هاي مختلف مي فرستادند. آن روز از اطلاعات تماس گرفتند و مرا خواستند. دو برادر دوقلو بودند كه متني براي "تعريف زندگي" داشتند. ديدم حيف است كه طبق معمول فقط جملات انها را يادداشت، نامشان را به ليست قرعه كشي نشريه اضافه كنم و تمام. دعوتشان كردم تا براي گرفتن عكس به دفترم بيايند. تشخيص دوقلوها حتي براي لنز دوربين هم آسان نبود. رسيديم به ثبت جملات آنها. هر دو يك-صدا گفتند. #زندگي خود توفاني است. گفتم جالبه، مي خواهيد كمي آنرا توضيح بدهيد. برادري كه روبروي من نشسته بود گفت: وجود يا عدم وجود باد و #توفان مهم نيست، مهم انتخاب و تصميم تو با وجود توفان است. مطلب برايم جالب بود، براي همين گامي بيشتر ازً معمول برداشتم و پرسيدم: انتخاب شما با وجود توفان چه بود. برادري كه مقابل من بود ابتدا به سخن آمد. توفان همه زندگي مرا گرفت. حتي شوق ساختن دوباره را. اينگونه قسمت من توقف شد و بس. برادر دومي با سكوت برادرش صحبت را ادامه داد. باد شديدي كه مي وزيد همه را مي هراساند ولي من چشم به رقص آشفته گيسوي #يار در باد داشتم و ديگر هيچ. با هر توفاني شيفته تر شدم و هر بار دوباره ساختن را تجربه كردم. اينگونه قسمت من پويايي شد.
چنان محو داستان انها شده بودم كه تازه بعد از رفتنشان يادم امد كه اسمشان را نپرسيدم. سرم را ازً پنجره بيرون كردم و با صداي بلند گفتم. ببخشيد اسمتان چيست. انها هم از همان پايين داد زدند: شكست و پيروزي.
ديگر تشخيص اينكه كدام داستان مربوط به كدام برادر بود، با شما




© All rights reserved