Monday, 11 December 2017

شاهنامه خوانی در منچستر - 119

داستان بجایی رسیده بود که گشتاسب به دنبال کار خسته و گرسنه در زیر درختی نشسته. یکی از بزرگان روم از آنجا می گذشت و گشتاسب را به منزل خود دعوت می کند. حال دنباله ماجرا
دختر قیصر به سن مناسب ازدواج رسیده، مجلسی به منظور پیدا کردن همسری برای او ترتیب داده اند. رسم اینگونه است که بزرگان دعوت شده اند و کتایون دختر قیصر در میان آنها می چرخد و به کسی که خوشش بیاید و به عنوان همسر انتخابش کند دسته گلی می دهد. بزرگی که گشتاسب در منزل او میهمان است هم به این مجلس دعوت شده. او گشتاسب را هم با خود به مجلس می برد تا با دیدن دستگاه شاهی دل گشتاسب شاد شود

چنان بود قیصر بدانگه برای
که چون دختر او رسیدی بجای
چو گشتی بلند اختر و جفت جوی
بدیدی که آمدش هنگام شوی
یکی گرد کردی به کاخ انجمن
بزرگان فرزانه و رای زن
 هرانکس که بودی مر او را همال
ازان نامدارن برآورده یال
 ز کاخ پدر دختر ماه روی 
   بگشتی بران انجمن جفت جوی 

کتایون شب قبل گشتاسب را در خواب دیده و ناگهان او رادر مجلس هم می بیند. کتایون گشتاسب را به عنوان همسر خود انتخاب می کند

پس پرده ی قیصر آن روزگار
سه بد دختر اندر جهان نامدار
به بالا و دیدار و آهستگی
به بایستگی هم به شایستگی
یکی بود مهتر کتایون به نام
خردمند و روشن دل و شادکام
کتایون چنان دید یک شب به خواب
که روشن شدی کشور از آفتاب
یکی انجمن مرد پیدا شدی
از انبوه مردم ثریا شدی
 سر انجمن بود بیگانه یی
غریبی دل آزار و فرزانه یی
به بالای سرو و به دیدار ماه
نشستنش چون بر سر گاه شاه
یکی دسته دادی کتایون بدوی 
  وزو بستدی دسته ی رنگ و بوی 
+++
کتایون بشد با پرستار شست
یکی دسته گل هر یکی را به دست
 همی گشت چندان کش آمد ستوه
پسندش نیامد کسی زان گروه
از ایوان سوی پرده بنهاد روی
خرامان و پویان و دل جفت جوی
 هم آنگه زمین گشت چون پر زاغ
چنین تا سر از کوه بر زد چراغ
بفرمود قیصر که از کهتران
به روم اندرون مایه ور مهتران
 بیارند یکسر به کاخ بلند
بدان تا که باشد به خوبی پسند
چو آگاهی آمد به هر مهتری
بهر نامداری و کنداوری
خردمند مهتر به گشتاسپ گفت 
     که چندین چه باشی تو اندر نهفت 
+++
برو تا مگر تاج و گاه مهی
ببینی دلت گردد از غم تهی
چو بشنید گشتاسپ با او برفت
به ایوان قیصر خرامید تفت
 به پیغوله یی شد فرود از مهان
پر از درد بنشست خسته نهان
برفتند بیدار دل بندگان
کتایون و گل رخ پرستندگان
همی گشت بر گرد ایوان خویش
پسش بخردان و پرستار پیش
 چو از دور گشتاسپ را دید گفت
که آن خواب سر برکشید از نهفت
  بدان مایه ور نامدار افسرش
هم آنگه بیاراست خرم سرش
چو دستور آموزگار آن بدید
هم اندر زمان پیش قیصر دوید
که مردی گزین کرد از انجمن
به بالای سرو سهی در چمن
 به رخ چون گلستان و با یال و کفت
        که هرکش ببیند بماند شگفت

به قیصر خبر می دهند که کتایون از میان جمع جوانی را انتخاب کرده ولی کسی او را نمی شناسد. قیصر عصبانی می شود که چرا دخترم مردی که از نژاد بزرگان نیست را انتخاب کرده. قیصر ابتدا می خواهد کتایون و گشتاسب را بکشد. ولی اسقف به او هشدار می دهد که این کار درست نیست و کتایون بر طبق گفته خود تو عمل کرده چون به او نگفته بودی که همسرش باید رومی باشد. قیصر هم قبول می کند و به کتایون می گوید که تو می توانی با مردی که انتخابش کردی ازدواج کنی ولی از من به تو مالی نمی رسد

بد آنست کو را ندانیم کیست
تو گویی همه فره ایزدیست
چنین داد پاسخ که دختر مباد
که از پرده عیب آورد بر نژاد
اگر من سپارم بدو دخترم
به ننگ اندرون پست گردد سرم
هم او را و آنرا که او برگزید
به کاخ اندرون سر بباید برید
 سقف گفت کاین نیست کاری گران
که پیش از تو بودند چندی سران
 تو با دخترت گفتی انباز جوی
نگفتی که رومی سرافراز جوی
 کنون جست آنرا که آمدش خوش
تو از راه یزدان سرت را مکش
 چنین بود رسم نیاکان تو
سرافراز و دین دار و پاکان تو
به آیین این شد پی افگنده روم
تو راهی مگیر اندر آباد بوم
 همایون نباشد چنین خود مگوی
به راهی که هرگز نرفتی مپوی 
چو بشنید قیصر بر آن برنهاد
که دخت گرامی به گشتاسپ داد
بدو گفت با او برو همچنین
نیابی ز من گنج و تاج و نگین

گشتاسب که این را می شنود مات و متحیر می ماند و به کتایون می گوید چرا مرا انتخاب کردی. بهتره از بزرگانی که پدرت قبول دارد کسی را انتخاب کنی که در سختی هم نیفتی. کتایون هم می گوید من با تو راضیم تو چرا نگران مال و منال از دست رفته من هستی

چو گشتاسپ آن دید خیره بماند
جهان آفرین را فراوان بخواند
چنین گفت با دختر سرفراز
کهای پروریده بنام و بناز
ز چندین سر و افسر نامدار
چرا کرد رایت مرا خواستار
غریبی همی برگزینی که گنج
نیابی و با او بمانیبه رنج
 ازین سرفرازان همالی بجوی
که باشد به نزد پدرت آبروی
کتایون بدو گفت کای بدگمان
مشو تیز با گردش آسمان
چو من با تو خرسند باشم به بخت
تو افسر چرا جویی و تاج و تخت

کتایون از جواهراتی که داشت یاقوتی را می فروشد. با پولش وسایلی فراهم می کنند و بدین گونه کتایون و گشتاسب مشغول زندگی می شوند

 برفتند ز ایوان قیصر به درد
کتایون و گشتاسپ با باد سرد
چنین گفت با شوی و زن کدخدای
که خرسند باشید و فرخنده رای
سرایی به پردخت مهتر به
   خورشها و گستردنی هرچ به
چو آن دید گشتاسپ کرد آفرین
بران نامور مهتر پاک دین
کتایون بی اندازه پیرایه داشت
ز یاقوت و هر گوهری مایه داشت
یکی گوهری از میان برگزید
که چشم خردمند زان سان ندید 
ببردند نزدیک گوهرشناس 
پذیرفت ز اندازه بیرون سپاس 
بها داد یاقوت را شش هزار 
زدینار و گنج از در شهریار 
خریدند چیزی که بایسته بود 
بدان روز بد نیز شایسته بود 
ازان سان که آمد همی زیستند 
گهی شادمان گاه بگریستند
حال بعد از ازدواج با کتایون تقدیر گشتاسب چیست می ماند برای جلسه بعدی شاهنامه خوانی در منچستر. ممنون از همراهی شما

لغاتی که آموختم
انباز = شریک، معشوق، همتا

ابیانی که خیلی دوست داشتم
 ازان سان که آمد همی زیستند
گهی شادمان گاه بگریستند

قسمت های پیشین
ص  942  همه کار گشتاسپ نخچیر بود4

Sunday, 10 December 2017

ُSnow


 Today's snow, Manchester

© All rights reserved

شاهنامه خوانی در منچستر - 118

داستان پادشاهی لهراسب را آغاز می کنیم
خطبه پادشاهی لهراسب هم مانند خیلی از پادشاهان قبل از او، وعده عدل و داد و دعوت به خیر است

چو لهراسپ بنشست بر تخت داد
به شاهنشهی تاج بر سر نهاد 
 جهان آفرین را ستایش گرفت 
نیایش ورا در فزایش گرفت 
چنین گفت کز داور داد و پاک
پر امید باشید و با ترس و باک
 نگارنده ی چرخ گردنده اوست 
فراینده ی فره بنده اوست 
چو دریا و کوه و زمین آفرید 
بلند آسمان از برش برکشید
یکی تیز گردان و دیگر بجای
به جنبش ندادش نگارنده پای
 چو موی از بر گوی و ما در میان
به رنج تن و آز و سود و زیان
 تو شادان دل و مرگ چنگال تیز
نشسته چو شیر ژیان پرستیز
 ز آز و فزونی به یکسو شویم 
به نادانی خویش خستو شویم
ازین تاج شاهی و تخت بلند 
نجوییم جز داد و آرام و پند 


روزگار به خوشی می گذرد و مردم به تحصیل دانش و برگزاری جشن های سده مشغولند، آتنشکده برزین در این دوره ساخته می شود. لهراسب دو پسر به نام های گشتاسب و زریر دارد که حالا بزرگ شده اند و توانمند. گشتاسب جوانی بود که به دنبال خواسته های خود می رفته و همین امر لهراسب را از او ناراضی کرده 

ز دانش چشیدند هر شور و تلخ 
ببودند با کام چندی به بلخ 
یکی شارسانی برآورد شاه 
پر از برزن و کوی و بازارگاه
به هر برزنی جشنگاهی سده 
همه گرد بر گردش آتشکده 
یکی آذری ساخت برزین به نام 
 که با فرخی بود و با برز و کام 
+++
دو فرزند بودش به کردار ماه
سزاوار شاهی و تخت و کلاه  
 یکی نام گشتاسپ و دیگر زریر
که زیر آوریدی سر نره شیر
+++
گذشته به هر دانشی از پدر
ز لشکر به مردی برآورده سر
 دو شاه سرافراز و دو نیک پی
نبیره ی جهاندار کاوس کی 
 بدیشان بدی جان لهراسپ شاد 
وزیشان نکردی ز گشتاسپ یاد
که گشتاسپ را سر پر از باد بود 
  وزان کار لهراسپ ناشاد بود

تا اینکه در طی جشنی گشتاسب می می خورد، بلند می شود، پیش پدر می رود و خواسته باطنی خود که همان ولیعهدی پدر بوده را بیان می کند. لهراسب از این حرف خوشش نمیاید و می گوید تو هنوز جوانی، عجله نکن. گشتاسب از پاسخ پدر عصبانی می شود و می گوید اصلا این پادشاهی ارزانی خودت باد. تو بمان با همین غریبه ها که دورت را گرفته اند و تو آنها را می نوازی

به خوان بر یکی جام می خواستند 
دل شاه گیتی بیاراستند
چو گشتاسپ می خورد برپای خاست 
 چنین گفت کای شاه با داد و راست
+++
گر ایدونک هستم ز ارزانیان 
مرا نام بر تاج و تخت و کیان
چنین هم که ام پیش تو بنده وار
همی باشم و خوانمت شهریار
 به گشتاسپ گفت ای پسر گوش دار 
  که تندی نه خوب آید از شهریار 
+++
که چون آب باید به نیرو شود
همه باغ ازو پر ز آهو شود
 جوانی هنوز این بلندی مجوی 
سخن را بسنج و به اندازه گوی
چو گشتاسب بشنید شد پر ز درد
  بیامد ز پیش پدر گونه زرد 
 همی گفت بیگانگان را نواز 
چنین باش و با زاده هرگز مساز 

گشتاسب عصبانی از جشن بیرون می زند و نیمه شب با سپاهیانی که داشته به قصد هندوستان راه میفتد. فردای آن روز لهراسب آگاه می شود که گشتاسب به حالت قهرایران را ترک کرده. جمعی از جمله زریر را می فرستد تا لهراسب را پیدا کنند

چو شب تیره شد با سپه برنشست 
همی رفت جوشان و گرزی به دست 
به شبگیر لهراسپ آگاه شد 
غمی گشت و شادیش کوتاه شد 
ز لشکر جهاندیدگان را بخواند 
همه بودنی پیش ایشان براند
ببینید گفت این که گشتاسپ کرد
 دلم کرد پر درد و سر پر ز گرد 
+++
بپروردمش تا برآورد یال
شد اندر جهان نامور بی همال
 بدانگه که گفتم که آمد به بار
ز باغ من آواره شد نامدار 
برفت و بر اندیشه بر بود دیر
بفرمود تا پیش او شد زریر 
 بدو گفت بگزین ز لشکر هزار
سواران گرد از در کارزار
 برو تیز بر سوی هندوستان
  مبادا بر و بوم جادوستان 

گشتاب به هندوستان می رسد. مدتی بعد زریر و سپاه همراهش به او می رسند. دو برادر از دیدار یکدیگر خوشحال می شوند. بزرگان گشتاسب را نصیحت کردند که تو اختر بلندی داری ولی چرا به هندوستان پناهنده شدی که دینشان با ما فرق می کند و همراه پدرت هم نیستند. نهایتا گشتاسب (گرچه هنوز می خواهد ولیعهد باشد) به پیش پدر می رود و می گوید من فرمانبردار تو هستم

همی رفت گشتاسپ پرتاب و خشم
دل پر ز کین و پر از آب چشم 
 همی تاخت تا پیش کابل رسید 
درخت و گل و سبزه و آب دید  
+++
همی تاخت اسپ از پی او زریر 
زمانی بجای نیاسود دیر
چو آواز اسپان برآمد ز راه 
برفتند گردان ز نخچیرگاه 
چو بنهاد گشتاسپ گوش اندر آن
چنین گفت با نامور مهتران 
 که این جز به آواز اسپ زریر
نماند که او راست آواز شیر
 نه تنها بیامد گر او آمدست 
  که با لشکری جنگجو آمدست  
+++
چو گشتاسپ را دید گریان برفت 
پیاده بدو روی بنهاد تفت 
جهان آفرین را ستایش گرفت 
به پیش برادر نیایش گرفت
گرفتند مر یکدگر را کنار
 نشستند شادان در آن مرغزار
+++
چنین گفت زیشان یکی نامور 
به گشتاسپ کای گرد زرین کمر 
ستاره شناسان ایران گروه 
هرانکس که دانیم دانش پژوه 
به اخترت گویند کیخسروی
به شاهی به تخت مهی 
 کنون افسر شاه هندوستان
بر شوی بپوشی نباشیم همداستان
 ازیشان کسی نیست یزدان پرست 
یکی هم ندارند با شاه دست 
نگر تا پسند آید اندر خرد  
 کجا رای را شاه فرمان برد  
+++
بدو گفت گشتاسپ کای نامجوی 
ندارم به پیش پدر آبروی
به کاوسیان خواهد او نیکوی
بزرگی و هم افسر خسروی
 اگر تاج ایران سپارد به من
پرستش کنم چون بتان را شمن
 وگرنه نباشم به درگاه اوی 
ندارم دل روشن از ماه اوی
به جایی شوم که نیابند نیز 
    به لهراسپ مانم همه مرز و چیز 
+++
بگفت این و برگشت زان مرغزار
بیامد بر نامور شهریار
 چو بشنید لهراسپ با مهتران 
پذیره شدش با سپاهی گران 
جهانجوی روی پدر دید باز 
فرود آمد از باره بردش نماز
ورا تنگ لهراسپ در برگرفت
  بدان پوزش آرایش اندر گرفت 
+++
ورا گفت گشتاسپ کای شهریار 
منم بر درت بر یکی پیشکار
اگر کم کنی جاه فرمان کنم 
 به پیمان روان را گروگان کنم 

لهراسب هنوز دلش به ماندن رضا نیست و وقتی می بیند که پدر همچنان به کاوسیان بیشتر از او ارادت دارد تصمیم می گیرد که دل بکند و بار دیگر ایران را ترک کند. اینبار با خود می اندیشد که اگر با سپاه و اطرافیانم بروم باز پدر کسانی را به دنبال من می فرستد و مرا باز می گرداند. بنابراین تنها می رود. لهراسب وقتی آگاه می شود دنبال گشتاسب می گردد ولی موفق نمی شود او را پیدا کند
  
اگر با سواران شوم مهتری
فرستد پسم نیز با لشکری بسی
 به چاره ز ره بازگرداندم 
خواهش و پندها راندم
چو تنها شوم ننگ دارم همی
ز لهراسپ دل تنگ دارم همی 
 دل او به کاوسیانست شاد
  نیاید گذر مهر او بر نژاد 
+++
فرستاد لهراسپ چندی مهان 
به جستن گرفتند گرد جهان
برفتند و نومید بازآمدند 
که با اختر دیرساز آمدند 
نکوهش از آن بهر لهراسپ بود 
 غم و رنج تن بهر گشتاسپ بود 

گشتاسب به نزدیک دریا می رسد. خودش را نویسنده معرفی می کند، از مال و اموالی که همراهش بوده به کشتی بان می دهد تا او را به آنطرف مرز برساند و اینگونه گشتاسب به روم می رود و آنجا به دنبال کار می گردد

چو گشتاسپ نزدیک دریا رسید
پیاده شد و باژ خواهش بدید 
 یکی پیرسر بود هیشوی نام 
 جوانمرد و بیدار و با رای و کام
+++
ازایران یکی نامدارم دبیر 
خردمند و روشن دل و یادگیر
به کشتی برین آب اگر بگذرم
 سپاسی نهی جاودان بر سرم
+++
ز دینار لختی به هیشوی داد 
ازان هدیه شد مرد گیرنده شاد
ز کشتی سبک بادبان برکشید
 جهانجوی را سوی قیصر کشید 
+++
چو گشتاسپ آمد بدان شارستان 
همی جست جای یکی کارستان 

گشتاسب همچنان به دنبال کار می گردد و کم کم تمام مال و اندوخته ای که همراه داشته به پایان می رسد. (انگار مشکل بی کاری در آن دوران هم بوده) به دیوان قیصر میرسد و خودش را نویسنده و دبیر معرفی می کند و می گوید حاضرم برایتان کار کنم. دبیران بارگاه حضور این دبیر جدید را به نفع خود نمی بینند و عذر او را می خواهند. گشتاسب نزد چوپانی می رود و از او کار می خواهد. چوپان هم می گویند به نظر جوان توانمندی هستی ولی من نمی توانم به کسی که به این مکان آشنا نیست گوسفندانم را بسپارم. گشتاسب باز هم ناامید راه میفتد و به نزد ساربان می رود. او هم می گوید تو اصلا بدرد چنین کاری نمی خوری و مزد و روزی ما درخور تو نیست (به عبارت کنونی اورکوالیفاید* هستی) برو پیش قیصر و از او کاری بخواه

چو چیزی که بودش بخورد و بداد 
همی رفت ناشاد و دل پر ز باد 
چو در شهر آباد چندی بگشت
ز ایوان به دیوان قیصر گذشت
 به اسقف چنین گفت کای دستگیر
ز ایران یکی نامجویم دبیر 
 بدین کار باشم ترا یارمند 
 ز دیوان کنم هرچ آید پسند 
+++
دبیران که بودند در بارگاه 
همی کرد هریک به دیگر نگاه 
کزین کلک پولاد گریان شود 
همان روی قرطاس بریان شود 
+++
به آواز گفتند ما را دبیر 
زیانست پیش آمدن ناگزیر
چو بشنید گشتاسپ دل پر ز درد
 ز دیوان بیامد دو رخساره زرد 
یکی باد سرد از جگر برکشید 
به نزدیک چوپان قیصر رسید

نگه کرد چوپان و بنواختش 
به نزدیکی خویش بنشاختش 
چه مردی بدو گفت با من بگوی
که هم شاه شاخی و هم نامجوی
 چنین داد پاسخ که ای نامدار 
یکی کره تازم دلیر و سوار 
مرا گر نوازی به کار آیمت 
به رنج و به بد نیز یار آیمت 
بدو گفت نستاو زین در بگرد 
تو ایدر غریبی وبی پای مرد 
بیابان و دریا و اسپان یله
 به ناآشنا چون سپارم گله
+++
چو بشنید گشتاسپ غمگین برفت 
ره ساربانان قیصر گرفت 
یکی آفرین کرد بر ساربان 
که پیروز بادی و روشن روان
+++
چنین گفت گشتاسپ با ساروان 
که این مرد بیدار و روشن روان 
مرا ده یکی کاروانی شتر 
چو رای آیدت مزد ما هم ببر 
بدو ساربان گفت کای شیرمرد
نزیبد ترا هرگز این کارکرد 
 به چیزی که ما راست چون سر کنی 
به آید گر آهنگ قیصر کنی
ترا بی نیازی دهد زین سخن 
جز آهنگ درگاه قیصر مکن

باز گشتاسب راهی می شود تا به دکان آهنگری می رسد. آهنگر از او می پرسد اینجا چه می خواهی و گشتاسب می گوید که به دنبال کار آمدم. آهنگر برای امتحان توانایی او پنکی به او می دهد و همین که گشتاسب پتک را بر سندان می کوبد، از شدت ضربه سندان هم دو نیم می شود. آهنگر می گوید که تو بدرد این کار نمی خوری و عذر او را می خواهد. باز گشتاسب روانه می شود

به گشتاسپ دادند پتکی گران 
برو انجمن گشته آهنگران
بزد پتک و بشکست سندان و گوی
ازو گشت بازار پر گفت وگوی
 بترسید بوراب و گفت ای جوان 
به زخم تو آهن ندارد توان 
نه پتک و نه آتش نه سندان نه دم 
  چو بشنید گشتاسپ زان شد دژم 
+++
همی بود گشتاسپ دل مستمند
خروشان و جوشان ز چرخ بلند

گشتاسب خسته، گرسنه و ناامید به زیر سایه درختی می نشیند. نامداری (که نژادش به فریدون می رسیده) از آنجا رد میشود، چشمش به گشتاسب میفتد و او را به خانه خود دعوت می کند. گشتاسب هم با دانش به اینکه نژاد نامدار به فریدون می رسد می پذیرد

نیامد ز گیتیش جز زهر 
یکی روستا دید نزدیک شهر 
بهر درخت و گل و آبهای روان 
نشستنگه شاد مرد جوان نهان 
درختی گشن سایه بر پیش آب 
گشته زو چشمه ی آفتاب
بران سایه بنشست مرد جوان 
 پر از درد پیچان و تیره روان 
+++
یکی نامور زان پسندیده ده 
گذر کرد بر وی که او بود مه 
ورا دید با دیدگان پر ز خون 
به زیر زنخ دست کرده ستون 
بدو گفت کای پاک مرد جوان
چرایی پر از درد و تیره روان 
 اگر آیدت رای ایوان من 
بوی شاد یکچند مهمان من
مگر کین غمان بر دلت کم شود
سر تیر مژگانت بی نم شود 
 بدو گفت گشتاسپ کای نامجوی
نژاد تو از کیست با من بگوی
 چنین داد پاسخ ورا کدخدای
کزین پرسش اکنون ترا چیست رای 
 من از تخم شاه آفریدون گرد 
کزان تخمه کس در جهان نیست خرد 
چو بشنید گشتاسپ برداشت پای 
همی رفت با نامور کدخدای 
چو آن مهتر آمد سوی خان خویش
   به مهمان بیاراست ایوان خویش 

حال بعد از رفتن به منزل این نامدار سر گشتاسب چه میاید می ماند برای جلسه بعدی شاهنامه خوانی در منچستر. ممنون از همراهی شما

*Overqualified

لغاتی که آموختم
 ارزانیان کسانی‌اند که تهیدستی آنها نه از کاهلی، بلکه از ناسازگاری بخت یا ناتندرستی است و دیگر اینکه تهیدستی خود را آشکار نمی‌کنند. در شاهنامه از این تهیدستان آبرومند که به اصطلاح صورت خود را به سیلی سرخ نگاه می‌دارند با عنوان «درویش کوشنده و پوشیده» نام رفته است
شمن = بت پرست

ابیانی که خیلی دوست داشتم
بسازید و از داد باشید شاد 
تن آسان و از کین مگیرید یاد 

 جوانی هنوز این بلندی مجوی 
سخن را بسنج و به اندازه گوی

نماند به کس روز سختی نه رنج
نه آسانی و شادمانی نه گنج 
 بد و نیک بر ما همی بگذرد 
نباشد دژم هرکه دارد خرد 

قسمت های پیشین
ص  932  پادشاهی لهراسپ

Monday, 4 December 2017

شاهنامه خوانی در منچستر -117

در این قسمت کمی به حواشی می پردازیم

این جلسه همزمان شده با شروع جلد جدید از کتاب مرجع اصلی ما:  دفتر پنجم شاهنامه به کوشش جلال خالقی مطلق، زیر نظر احسان یارشاطر. در مقدمه این جلد مطلبی آمده که برای خودم جالب بود، شاید بد نباشد که اشاره ای به آن داشته باشیم

دستنویس فلورانس مورخ 614 هجری که در نیمه نخستین شاهنامه دستنویس اساس ما بود، در واقع با پادشاهی کیخسرو به پایان میرسد و از نیمه دوم شاهنامه تنها خطبه پادشاهی لهراسب را دارد و این نیز از آنروست که کاتب این دستنویس (مانند برخی دیگر از کاتبان و مصححان شاهنامه) اندرز پایان داستان را از خطبه آغاز داستان سپسین بازنشناخته و در نتیجه خطبه داستان لهراسب را به پایان داستان پیشین یعنی داستان جنگ بزرگ  کیخسرو برده است ... پژوهش در بیت های الحاقی این دستنویس (دستنویس استانبول مورخ 903 هجری) که نگارنده در جای دیگری از آن سخن گفته است (یادداشت به خود: منبع؟) نشان می دهد که دستبرد عمدی در شاهنامه به قصد اصلاح و تکمیل سخن شاعر، بسیار زود و نهایت از پایان سده پنجم هجری (یادداشت به خود: وضعیت ایران در آن زمان: اختلافات مذهبی بالا گرفته و همچنین دلایل اقتصادی*) آغاز گشته
در ابتدای داستان پادشاهی لهراسب چند بیتی در دفتر پنچم (به کوشش جلال خالقی مطلق) آمده که چون در دیگر شاهنامه های مرجع گروه نبود اینجا اضافه می کنم

زدل رنگ و از روی آژنگ و ژنگ
نبرد زبن جز نبید چو زنگ
دل زنگ خورده زتلخی سخن
زداید ازو زنگ باده کهن
چو پیری درآرد زمانه به مرد
جوانش کند باده سالخورد
به مرد اندرون باده آرد پدید 
که فرزانه گوهر بود گر پلید؟
که را گوهرش پست و بالا بلند
کند باده او را چو خم کمند
که را گوهرش برز و بالاش پست
به کیوان برد چون شود نیم مست
چو بی دل خورد مرد گردد دلیر
چو روبه خورد گردد او نره شید
چو پژمان خورد شادمانه شود
به رخسار چو ناردانه شود
ابا آنک گوهر تو آری پدید
در بسته زانده تو باشی کلید
چرا چونک گیرم ترا من به چنگ
نخواهی زمن رامش و نای و چنگ
زمن داستان خواهی از باستان
زگفتار و کردار آن راستان

///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
*
 شهرهای نواحی مرکزی ایران در قرون مورد نظر از لحاظ سیاسی و اجتماعی فراز و نشیب های بسیاری داشته اند. لذا هربار که حکومت مقتدری روی کار می آمد وضعیت شهرها بهتر می شد اما ضعف وزوال حاکم برشهرها سبب می شد که اوضاع شهرها نیز با نا به سامانی روبرو شود و اختلافات داخلی افزایش یابد که ازجمله این اختلافات جنگهای مذهبی بود که بن مایه این اختلافات ظاهرا مذهبی بوده اما گاه دلایل اقتصادی پشت این اختلافات مذهبی وجود داشته است که وضعیت عمومی شهرها را با چالش روبرو می ساخته و شهر اصفهان و ری نمونه بارز این امر بوده اند که مردم این شهرها گاه بدلیل اختلافات مذهبی به  کارشکنی با یکدیگر می پرداختند 
 پژوهشگاه علوم و فناوری اطلاعات ایران 1396
////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
قسمت های پیشین
ص  932  پادشاهی لهراسپ

Saturday, 2 December 2017

میگه از آدما گریزونه

قلمش رو خیلی دوست دارم، دریاست، یه دریای پر موج. میشه ساعت ها به نوشته هاش چشم دوخت و روخوانی که نه، بلکه حسشون کرد. آره دریاست، شاید برای همین هم هست که وقتی میاد به ماهیای من غذا میده

تو آخرین پستش نوشته بود که
"گناه کیست که پرده‌ها و پنجره‌ها و خورشید با هم چرک‌مرده‌اند؟"

چرک مرده، عجب کلمه نابی
شاید سنگینی این واژه ست که آسمون رو اینقدر نامهربون کرده، قحطی رنگ آبی انگار بدترین حادثه است. جز وقتی باران میباره و رنگ آسمون دودی میشد، بقیه وقتا آسمون سفیده و ادامه حریریه که جلو پنجره آویزونه

© All rights reserved

عکس یادگاری

Photo by Hamidreza Shams
© All rights reserved

"حکیمانه های" شهیره :)

نمی دانم چرا تا یک ساعت می خواهی پشت کامپیوتر بشینی و بنویسی، همه اعضای خانواده نگران سلامتت می شوند و یکی یکی توصیه می کنند که بهتره از جلوی مانیتور بلند بشی و استراحتی بخود بدهی. ولی اگر ساعت ها در آشپزخانه یا با کارهای خانه مشغول باشی اصلا کسی نمی گوید که وقتشه یه استراحتی بخودت بدهی

If you are sitting in front of computer and writing your family worries for your health. People keep on reminding you of the importance of regular breaks, but if you happen to be doing housework for hours no one tells you to take a break.

© All rights reserved