Monday, 16 September 2019

شاهنامه‌خوانی در منچستر 191

ماجراهای بهرام گور را می‌خواندیم

بهرام گور یک ماه به شکار مشغول بود وقتی قصد برگشت می‌کند از دور نوری می‌بیند و به آن سمت می‌رود

دگر هفته با موبدان و ردان
به نخچیر شد شهریار جهان
چنان بد که ماهی به نخچیرگاه
همی بود میخواره و با سپاه
ز نخچیر کوه و ز نخچیر دشت
گرفتن ز اندازه اندر گذشت
سوی شهر شد شاددل با سپاه
شب آمد به ره گشت گیتی سیاه
برزگان لشکر همی راندند
سخنهای شاهنشهان خواندند
یکی آتشی دید رخشان ز دور
بران سان که بهمن کند شاه سور
شهنشاه بر روشنی بنگرید
به یک سو دهی خرم آمد پدید



به آسیابی در نزدیکی یک ده می‌رسد. مردان ده در اطراف آتش نشسته بودند و در سوی دیگر آنش دختران بودند و جشنی بپا کرده بودند

یکی آسیا دید در پیش ده
نشسته پراگنده مردان مه
وزان سوی آتش همه دختران
یکی جشنگه ساخته بر کران
ز گل هر یکی بر سرش افسری
نشسته به هرجای رامشگری
همی چامهٔ رزم خسرو زدند
وزان جایگه هر زمان نو زدند
همه ماه‌روی و همه جعدموی
همه جامه گوهر مه مشک موی
به نزدیک پیش در آسیا
به رامش کشیده نخی بر گیا
وزان هر یکی دسته گل به دست
ز شادی و از می شده نیم‌مست
ازان پس خروش آمد از جشنگاه
که جاوید ماناد بهرامشاه
که با فر و برزست و با مهر و چهر
برویست بر پای گردان سپهر
همی می چکد گویی از روی اوی
همی بوی مشک آید از موی اوی
شکارش نباشد جز از شیر و گور
ازیراش خوانند بهرام گور
جهاندار کاواز ایشان شنید
عنان را بپیچید و زان سو کشید

بهرام به نزدیک دختران می‌رود و شراب می‌خواهد

چو آمد به نزدیکی دختران
نگه کرد جای از کران تا کران
همه دشت یکسر پر از ماه دید
به شهر آمدن راه کوتاه دید
بفرمود تا میگساران ز راه
می آرند و میخواره نزدیک شاه
گسارنده آورد جام بلور
نهادند بر دست بهرام گور

ابهرام ازدختران می‌پرسید شما دختران کی هستید. می‌گویند که پدر ما آسیابانی ییر است برای شکار رفته ولی شب برخواهد گشت. همان موقع آسیابان از راه می‌رسد

ازان دختران آنک بد نامدار
برون آمدند از میانه چهار
یکی مشک نام و دگر سیسنک
یکی نام نار و دگر سوسنک
بر شاه رفتند با دست‌بند
به رخ چون بهار و به بالا بلند
یکی چامه گفتند بهرام را
شهنشاه با دانش و نام را
ز هر چار پرسید بهرام گور
کزیشان به دلش اندر افتاد شور
که ای گلرخان دختران که‌اید
وزین آتش افروختن بر چه‌اید
یکی گفت کای سرو بالا سوار
به هر چیز ماننده شهریار
پدرمان یکی آسیابان پیر
بدین کوه نخچیر گیرد به تیر
بیاید همانا چو شب تیره شد
ورا دید از تیرگی خیره شد
هم‌اندر زمان آسیابان ز کوه
بیاورد نخچیر خود با گروه
چو بهرام را دید رخ را به خاک
بمالید آن پیر آزاده پاک

بهرام می‌گوید که یک جام می به پیرمرد که از راه رسیده بدهید و می‌پرسد این چهار دختر زیبارو زمان ازدواجشان هست. چرا آنها را عروس نمی‌کنی. پیرمرد هم پاسخ می‌دهد که من چیزی ندارم که به انها بدهم. بهرام هم می‌گوید که هر چهار دختر را به من بده! پیرمرد هم می‌گوید که ما مال و منالی نداریم

یکی جام زرین بفرمود شاه
بدان پیر دادن که آمد ز راه
بدو گفت کاین چار خورشید روی
چه داری چو هستند هنگام شوی
برو پیرمرد آفرین کرد و گفت
که این دختران مرا نیست جفت
رسیده بدین سال دوشیزه‌اند
به دوشیزگی نیز پاکیزه‌اند
ولیکن ندارند چیزی فزون
نگوییم زین بیش چیزی کنون
بدو گفت بهرام کاین هر چهار
به من ده وزین بیش دختر مکار
چنین داد پاسخ ورا پیرمرد
کزین در که گفتی سوارا مگرد
نه جا هست ما را نه بوم و نه بر
نه سیم و سرای و نه گاو و نه خر

بهرام می‌گوید نیازی به مال و منال تو نیست. بعد بهرام دختران را به قصر خود می‌فرستد

بدو گفت بهرام شاید مرا
که بی‌چیز ایشان بباید مرا
بدو گفت هرچار جفت تواند
پرستارگان نهفت تواند
به عیب و هنر چشم تو دیدشان
بدین‌سان که دیدی پسندیده‌شان
بدو گفت بهرام کاین هر چهار
پذیرفتم از پاک پروردگار
بگفت این و از جای بر پای خاست
به دشت اندر آوای بالای خاست
بفرمود تا خادمان سپاه
برند آن بتان را به مشکوی شاه

هفته‌ی بعد باز بهرام به شکار می‌رفته که مردی به دنبال او به اردوگاه می‌رود و سراغ او را می‌گیرد. به او می‌گویند از شاه چه می‌خواهی به ما بگو ولی او می‌گوید که تا شاه نباشد حرفم را نخواهم گفت. او را به دیدار بهرام می‌برند 

 دگر هفته آمد به نخچیرگاه
خود و موبدان و ردان سپاه
بیامد یکی سرد مهترپرست
چو باد دمان با گرازی به دست
بپرسید مهتر که بهرامشاه
کجا باشد اندر میان سپاه
بدو گفت هرکس که تو شاه را
چه جویی نگویی به ما راه را
چنین داد پاسخ که تا روی شاه
نبینم نگویم سخن با سپاه
بدو گفت موبد چه باید بگوی
تو شاه جهان را ندانی به روی
بر شاه بردند جوینده را
چنان دانشی مرد گوینده را

وقتی او را نزد بهرام می‌برند، می‌گوید سخنی نهانی با تو دارم. بهرام هم عنان اسبش را می‌چرخاند و به سمتی دور از سپاه می‌رود. مرد هم شروع به سخن گفتن می‌کند که من کدخدایی هستم، به کشتزار خود آب بسته بودم ولی آب زیاد شد و دیوار اطراف کشتزار را خراب کرد. صدای عجیبی بلند شد و وقتی به جایی که صدا میامد نگاه کردم دیدم که گنجی از زیر خاک بیرون آمده 

بیامد چو بهرام را دید گفت
که با تو سخن دارم اندر نهفت
عنان را بپیچید بهرام گور
ز دیدار لشکر برون راند دور
بدو گفت مرد این جهاندیده شاه
به گفتار من کرد باید نگاه
بدین مرز دهقانم و کدخدای
خدای بر و بوم و ورز و سرای
همی آب بردم بدین مرز خویش
که در کار پیدا کنم ارز خویش
چو بسیار گشت آب گستاخ شد
میان یکی مرز سوراخ شد
شگفتی خروشی به گوش آمدم
کزان بیم جای خروش آمدم
همی اندران جای آواز سنج
خروشش همی ره نماید به گنج

بهرام بلافاصله به آنجا رفت و کارگر آوردند و دور و بر کشنزار خیمه زدند

چو بشنید بهرام آنجا کشید
همه دشت پر سبزه و آب دید
بفرمود تا کارگر با گراز
بیارند چندی ز راه دراز
فرود آمد از باره شاه بلند
شراعی زدند از برکشتمند

شروع به کندن زمین کردند و به چیزی مثل کوه رسیدند. خانه ای با خشت پخته پدید آمد. وارد خانه شدند. دو گاومیش از زر و آخری پر از زبرجد دوگاو که شکمشان پر از سیب و انار و به از در بود. چشمان گاو هم از یاقوت بود 

ز هر سو برفتند کاریگران
شدند انجمن چون سپاهی گران
زمین را به کندن گرفتند پاک
شد آن جای هامون سراسر مغاک
ز کندن چو گشتند مردم ستوه
پدید آمد از خاک چیزی چو کوه
یکی خانه‌ای کرده از پخته خشت
به ساروج کرده بسان بهشت
کننده تبر زد همی از برش
پدید آمد از دور جای درش
چو موبد بدید اندر آمد به در
ابا او یکی ایرمانی دگر
یکی خانه دیدند پهن و دراز
برآورده بالای او چند باز
ز زر کرده بر پای دو گاومیش
یکی آخری کرده زرینش پیش
زبرجد به آخر درون ریخته
به یاقوت سرخ اندر آمیخته
چو دو گاو گردون میانش تهی
شکمشان پر از نار و سیب و بهی
میان بهی در خوشاب بود
که هر دانه‌ای قطرهٔ آب بود
همان گاو را چشم یاقوت بود

دور و بر گاو شیر و گور با چشمانی از یاقوت و بلور و طاوس زر هم دیده می‌شد. وزیر که این را دید به پیش بهرام رفت و گفت که بیا که گنچها نهان شده. بهرام می‌پرسد که این گنج از ان کیست

ز پیری سر گاو فرتوت بود
همه گرد بر گرد او شیر و گور
یکی دیده یاقوت و دیگر بلور
تذروان زرین و طاوس زر
همه سینه و چشمهاشان گهر
چو دستور دید آن بر شاه شد
به رای بلند افسر ماه شد
به نرمی به شاه جهان گفت خیز
که آمد همی گنجها را جهیز
یکی خانهٔ گوهر آمد پدید
که چرخ فلک داشت آن را کلید
بدو گفت بنگر که بر گنج نام
نویسد کسی کش بود گنج کام
نگه کن بدان گنج تا نام کیست
گر آگندن او به ایام کیست

موبد جستجو می‌کند و مهر جمشید را بر پیشانی گاو می‌بیند. به بهرام می‌گوید که این گنچ جمشید شاه است. بهرام از خیر تصرف آن گنج می‌گذرد چون آن گنج از راه داد و با شمشیر بدست نیامده. دستور می‌دهد تا همه‌ی گنج را به آنان که مختاج هستند بدهند

بیامد سر موبدان چون شنید
بران گاو بر مهر جمشید دید
به شاه جهان گفت کردم نگاه
نوشتست بر گاو جمشید شاه
بدو گفت شاه ای سر موبدان
به هر کار داناتر از بخردان
ز گنجی که جمشید بنهاد پیش
چرا کرد باید مرا گنج خویش
هر آن گنج کان جز به شمشیر و داد
فراز آید آن پادشاهی مباد
به ارزانیان ده همه هرچ هست
مبادا که آید به ما برشکست
اگر نام باید که پیدا کنیم
به داد و به شمشیر گنج آگنیم

بهرام تاکید می‌کند تا مبادا به سپاه من از این گنج بهره‌ای برسد. می‌گوید که گنج را به کودکان یتیم و زنان بیوه بدهید و مردم پاک نامی که تهی دست هستند و با این گنج خرابی‌ها را آباد کنید

نباید سپاه مرا بهره زین
نه تنگست بر ما زمان و زمین
فروشید گوهر به زر و به سیم
زن بیوه و کودکان یتیم
تهی‌دست مردم که دارند نام
گسسته دل از نام و آرام و کام
ز ویران و آباد گرد آورید
ازان پس یکایک همه بشمرید
ببخشید دینار گنج و درم
به مزد روان جهاندار جم
ازان ده یک آنرا که بنمود راه
همی شاه جست از میان سپاه
مرا تا جوان باشم و تن درست
چرا بایدم گنج جمشید جست
گهر هرک بستاند از جمشید
به گیتی مبادش به نیکی امید
چو با لشکر تن به رنج آوریم
ز روم و ز چین نام و گنج آوریم
مرا اسپ شبدیز و شمشیر تیز
نگیرم فریب و ندانم گریز
وزان جایگه شد سوی گنج خویش
که گرد آورید از خوی و رنج خویش
بیاورد گردان کشورش را
درم داد یکساله لشکرش را
یکی بزمگه ساخت چون نوبهار
بیاراست ایوان گوهرنگار
می لعل رخشان به جام بلور
چو شد خرم و شاد بهرام گور
به یاران چنین گفت کای سرکشان
شنیده ز تخت بزرگی نشان
ز هوشنگ تا نوذر نامدار
کجا ز آفریدون بد او یادگار
برین هم نشان تا سر کیقباد
که تاج فریدون به سر بر نهاد
ببینید تا زان بزرگان که ماند
بریشان به جز آفرین را که خواند
چو کوتاه شد گردش روزگار
سخن ماند زان مهتران یادگار
که این را منش بود و آن را نبود
یکی را نکوهش دگر را ستود
یکایک به نوبت همه بگذریم
سزد گر جهان را به بد نسپریم
چرا گنج آن رفتگان آوریم
وگر دل به دینارشان گستریم
نبندم دل اندر سرای سپنج
ننازم به تاج و نیازم به گنج
چو روزی به شادی همی بگذرد
خردمند مردم چرا غم خورد
هرانکس کزین زیردستان ما
ز دهقان و از در پرستان ما
بنالد یکی کهتر از رنج من
مبادا سر وافسر وگنج من
یکی پیر بد نام او ماهیار
شده سال او بر صد و شست و چار
چو آواز بشنید بر پای خاست
چنین گفت کای مهتر داد و راست
چنین یافتم از فریدون و جم
وزان نامداران هر بیش و کم
چو تو شاه ننشست کس در جهان
نه کس این شنید از کهان و مهان
به هنگام جم چون سخن راندند
ورا گنج گاوان همی خواندند
چو گنجی پراگنده‌ای در جهان
میان کهان و میان مهان
دلت گر به درهای دریاستی
ز دریا گهر موج برخاستی
ندانست کس در جهان کان کجاست
به خاکست گر در دم اژدهاست
تو چون یافتی ننگریدی به گنج
که ننگ آمدت این سرای سپنج
به دریا همانا که چندین گهر
به دیده ندیدست کس بیشتر
به دوریش بخشیدی این گوهران
همان گاو گوهر کران تا کران
پس از رفتنت نام تو زنده باد
تو آباد و پیروز و بخت از تو شاد
بسی دفتر خسروان زین سخن
سیه گردد و هم نیاید به بن

دنباله‌ی ماجرا می‌ماند برای جلسه‌ی بعدی شاهنامه‌خوانی در منچستر. سپاس از همراهی شما

در کانال تلگرام دوستان شاهنامه خلاصه داستان به صورت صوتی هم گذاشته می‌شود. در صورت تمایل به کانال بپیوندید

لغاتی که آموختم
ارز = زمینی که مربع سازند و کنارهای آن را بلند کنند و در میانش چیزها بکارند. (برهان قاطع). کشت زار. مزرعه . کرت . کرد. قطعه ٔ کوچکی از زمین زراعتی
شراع = خیمه
مصقول = صیقل خورده
آ
ابیانی که خیلی دوست داشتم
برین گونه تا شید بر پشت راغ
برآمد جهان شد چو روشن چراغ

ز دریا چو خورشید برزد درفش
چو مصقول کرد این سرای بنفش
  
شجره نامه
 اردشیر --- شاپور--- اورمزد --- بهرام --- بهرام بهرام --- بهرام بهرامیان--- نرسی --- اومزد ---شاپور (دوم) ---اردشیر نکوکار (برادر شاپور دوم)-- شاپور سوم --- بهرام شاپور --- یزدگرد بزه‌کار (برادر بهرام شاپور)

قسمتهای پیشین

ص 1410 به روز سدیگر برون رفت شاه 

© All rights reserved

Saturday, 14 September 2019

EMERGENCY 2019

A day out for the curious.
Sat 21 Sep | Pay What You Decide
12noon-4.30pm: NIAMOS, Manchester, M15 5EU  |  5-10pm: STUN + Z-arts, Manchester, M15 5ZA 
  
Kelvin Atmadibrata by Luana Logina

Manchester's 20th micro-marathon of the bizarre + the beautiful
Thirty plus live works in a non-stop performance takeover.

DAYTIME: 12-4.30pm at NIAMOS, M15 5EU 
From noon dip in + out of ongoing performances, installations + limited capacity experiences featuring:
Alex Bradley, Bill Duffy, Charlotte McShane, Emergency Chorus, Gillian Knox, Holly Spillar, Jade Williams, Janet Charlesworth, Kellie Colbert, Kelvin Atmadibrata, Kris Canavan, Maya Chowdhry, Peter Jacobs, Pierce Starre, rahtattoo, Ross Graham, Shkiesha, Tamar + Jo, Thomas Mayer, TomYumSim, Will Dickie

EVENING: 5-10pm at STUN + Z-arts, M15 5ZA
From 5pm join us for a series of short sit-down shows with: 
Adam John Roberts, Anna West + Louise Cross, Callum Berridge, Helen Sulis Bowie, Jazmine Webb, Katy Dye + Craig Manson, 
Lara Buffard + Gur Arie Piepskovitz, Rebekka Platt, 
Ross McCaffrey, Shahireh Sharif, Tania Camara, The Strange Names Collective, Vendetta Vain

Emergency is mainly aimed at adults. A hÅb production.

facebook | @warnmcr | #emergencymcr

hÅb, c/o Z-arts, 335 Stretford Road, Manchester, M15 5ZA


I am an orange dot is the name of my monologue that I will be preforming on 21st September at Z-ART starts at 5pm.

I am an orange dot. Part human part nothing. I don’t even appear on statistics related to human casualties.

I am an orange dot A video acts as visual aid + the performer delivers a monologue. The piece provides an opportunity to ponder issues such as identity, race, freedom + ownership. Inspired by real stories of migrants + asylum seekers, dedicated to all of those who travel a long + scary road in order to reach freedom + peace.

Age Advisory: parental/guardian discretion.

Content Warnings: a work about refugees, includes mentions of death + drowning that some people might find upsetting; references to hanging, dead bodies floating + the taste of blood.


I am an orange dot is the name of my monologue that I will be preforming on 21st September at Z-ART starts at 5pm.. Pay what you decide!
I am an orange dot. Part human part nothing. I don’t even appear on statistics related to human casualties.
I am an orange dot A video acts as visual aid + the performer delivers a monologue. The piece provides an opportunity to ponder issues such as identity, race, freedom + ownership. Inspired by real stories of migrants + asylum seekers, dedicated to all of those who travel a long + scary road in order to reach freedom + peace.
Content Warnings: a work about refugees, includes mentions of death + drowning that some people might find upsetting; references to hanging, dead bodies floating + the taste of blood.
تک‌گویی "من یک نقطه‌ی نارنجی هستم" در ضد_آرت 21 سپتامبر. اجراهای بعداز‌ظهر ار 5 شروع می‌شود و تا ده شب ادامه دارد. برای دیدن تک‌گویی من یه نقطه‌ی نارنجی هستم، قبل از ساعت 5 حتما در سالن حاضر باشید. اطلاعات بیشتر در سایت زیر:
http://www.wordofwarning.org/current/2019-emergency/

Monday, 2 September 2019

شاهنامه‌خوانی در منچستر 190

دوران، دوران پادشاهی بهرام است

روزی بهرام برای شکار می‌رود ولی به هیچ شکاری برنمی‌خورد. عصبانی وارد دهی می‌شود. در آن ده برای تماشای او آمدند ولی کسی دعا و چاپلوسی نکرد
 بهرام که از قبل هم عصبانی بود به موبدش گفت عجب مردمان تنگدلی هساتند، نمی‌خواهم این مکان آباد بماند و از آنجا رفت

چو خورشید تابان به گنبد رسید
به جایی پی گور و آهو ندید
چو خورشید تابان درم ساز گشت
ز نخچیرگه تنگدل بازگشت
به پیش اندر آمد یکی سبز جای
بسی اندرو مردم و چارپای 
ازان ده فراوان به راه آمدند
نظاره به پیش سپاه آمدند
جهاندار پرخشم و پرتاب بود
همی خواست کاید بدان ده فرود
نکردند زیشان کسی آفرین
تو گفتی ببست آن خران را زمین
ازان مردمان تنگدل گشت شاه
به خوبی نکرد اندر ایشان نگاه
به موبد چنین گفت کاین سبز جای
پر از خانه و مردم و چارپای
کنام دد و دام و نخچیر باد
به جوی اندرون آب چون قیر باد

موبد که فرمان شاه را گرفت درصدد ویرانی ده برآمد. نقش موبد و شیوه‌ی براندازی نظم این ده جالب است و اتفاقی در زمان ما را به یاد میاورد. موبد به نزد مردم رفت و گفت شاه بهرام چنان از این ده خوشش آمده و تصمیم گرفته همه‌ی شما را به مقام برساند. از این پس همه‌ی شما به عنوان مهتر هستید و کسی بر کسی برتری ندارد (همه از مزایای زندگی به یک اندازه برخوردارند). خیلی زود در ده آشوب به راه افتاد  

بدیشان چنین گفت کاین سبزجای
پر از خانه و مردم و چارپای
خوش آمد شهنشاه بهرام را
یکی تازه کرد اندرین کام را
دگر گفت موبد بدان مردمان
که جاوید دارید دل شادمان
شما را همه یکسره کرد مه
بدان تا کند شهره این خوب ده
بدین ده زن و کودکان مهترند
کسی را نباید که فرمان برند
بدین ده چه مزدور و چه کدخدای
به یک راه باید که دارند جای
زن و کودک و مرد جمله مهید
یکایک همه کدخدای دهید
خروشی برآمد ز پرمایه ده
ز شادی که گشتند همواره مه
زن و مرد ازان پس یکی شد به رای
پرستار و مزدور با کدخدای

مردم که با سخنان موبد برانگیخته شده بودند ریختند و سر بزرگ ده را بریدند. همه جا گرفتار آشوب شد. نهایتا هر که توانست   آنجا گریخت (یادداشتی به خود _ فرار مغزها). ده گرفتار خشکسالی و کمبود شد

چو ناباک شد مرد برنا به ده
بریدند ناگه سر مرد مه
همه یک به دیگر برآمیختند
به هرجای بی‌راه خون ریختند
چو برخاست زان روستا رستخیز
گرفتند ناگاه ازان ده گریز
بماندند پیران ابی پای و پر
بشد آلت ورزش و ساز و بر
همه ده به ویرانی آورد روی
درختان شده خشک و بی‌آب جوی
شده دست ویران و ویران سرای
رمیده ازو مردم و چارپای

بهار بعد باز بهرام برای شکار آمد و از آن ده عبور کرد. زمانی که به آنجا رسید باورش نشد که این همان سرزمین سرسبز است یه موبد اینبار گفت از گنج ما بردار و اینجا را آباد کن

چو یک سال بگذشت و آمد بهار
بران ره به نخچیر شد شهریار
بران جای آباد خرم رسید
نگه کرد و بر جای بر ده ندید
درختان همه خشک و ویران‌سرای
همه مرز بی‌مردم و چارپای
دل شاه بهرام ناشاد گشت
ز یزدان بترسید و پر داد گشت
به موبد چنین گفت کای روزبه
دریغست ویران چنین خوب ده
برو تیز و آباد گردان بگه نج
چنان کن کزین پس نبینند رنج

موبد به ده رفت و گشت و گشت تا به پیری رسید و گفت چرا این ده اینقدر خراب شده؟ پیرمرد هم چنین پاسخ داد که روزی شاه بهرام با موبدی نادان از اینجا عبور می‌کرد و این موبد که خدا لعنتش کند آمد و گفت که شما نیازی به بزرگ ده ندارید (یادداشتی به خود - وعده‌های توخالی) خودتان هر یک جای بزرگ ده هستید و اینگونه آشوب به پا کرد. روزبه که دید خودش دارد نفرین می‌شود ناراحت شد و به پیر گفت تو بشو بزرگ این ده و از دارایی شاه برای خرج آبادسازی اینجا هزینه‌ای بخواه. ده را آباد کن، فقط آن موبد را بیش از این نفرین مکن

ز برزن همی سوی برزن شتافت
بفرجام بیکار پیری بیافت
فرود آمد از باره بنواختش
بر خویش نزدیک بنشاختش
بدو گفت کای خواجهٔ سالخورد
چنین جای آباد ویران که کرد
چنین داد پاسخ که یک روزگار
گذر کرد بر بوم ما شهریار
بیامد یکی بی‌خرد موبدی
ازان نامداران بی‌بر بدی
بما گفت یکسر همه مهترید
نگر تا کسی را به کس نشمرید
بگفت این و این ده پرآشوب گشت
پر از غارت و کشتن و چوب گشت
که یزدان ورا یار به اندازه باد
غم و مرگ و سختی بر و تازه باد
همه کار این جا پر از تیرگیست
چنان شد که بر ما بباید گریست
ازین گفته پردرد شد روزبه
بپرسید و گفت از شما کیست مه
چنین داد پاسخ که مهتر بود
به جایی که تخم گیا بر بود
بدو روزبه گفت مهتر تو باش
بدین جای ویران به سر بر تو باش
ز گنج جهاندار دینار خواه
هم از تخم و گاو و خر و بار خواه
بکش هرک بیکار بینی به ده
همه کهترانند یکسر تو مه
بدان موبد پیش نفرین مکن
نه بر آرزو راند او این سخن
اگر یار خواهی ز درگاه شاه
فرستمت چندانک خواهی بخواه

وقتی پیرمرد این سخن را شنید خوشحال شد و شروع به کمک گرفتن از مردم برای آبادانی زمین کرد. حیواناتی چون گاو و خر را هم آوردند و همه‌ی دشت را دوباره سبز و خرم کردند

چو بشنید پیر این سخن شاد شد
از اندوه دیرینه آزاد شد
هم‌انگه سوی خانه شد مرد پیر
بیاورد مردم سوی آبگیر
زمین را به آباد کردن گرفت
همه مرزها را سپردن گرفت
ز همسایگان گاو و خر خواستند
همه دشت یکسر بیاراستند
خود و مرزداران بکوشید سخت
بکشتند هرجای چندی درخت
چو یک برزن نیک آباد شد
دل هرک دید اندران شاد شد

درخت کاشتند و برای آبادی هرچه بیشتر آنجا کوشیدند. کسانی که از آنجا مهاجرت کرده بود دوران سختی دور از وطن می‌گذراند. با آبادی مجدد آن سرزمین دوباره مهاجران بازگشتند. کاشت درخت را ادامه دادند و بهشتی ساختند

ازان جای هرکس که بگریختی
به مژگان همی خون فرو ریختی
چو آگاهی آمد ز آباد جای
هم از رنج این پیر سر کدخدای
یکایک سوی ده نهادند روی
به هر برزن آباد کردند جوی
همان مرغ و گاو و خر و گوسفند
یکایک برافزود بر کشتمند
درختی به هر جای هرکس بکشت
شد آن جای ویران چو خرم بهشت
به سالی سه دیگر بیاراست ده
برآمد ز ورزش همه کام مه

وقتی دوباره بهرام از آن مکان عبور می‌کرد تعجب کرد و از موبدش پرسید که چکار کردی که این ده چنان آباد شد. او هم پاسخ داد با یک کلام اینجا را ویران و با کلامی آباد کردم (یادداشتی به خود - نقش روحانیون دینی). بهرام هم نهایتا خوشحال و راضی می‌شود

به موبد چنین گفت کای روزبه
چه کردی که ویران بد این خوب ده
پراگنده زو مردم و چارپای
چه دادی که آباد کردند جای
بدو گفت موبد که از یک سخن
به پای آمد این شارستان کهن
همان از یک اندیشه آباد شد
دل شاه ایران ازین شاد شد

در کانال تلگرام دوستان شاهنامه خلاصه داستان به صورت صوتی هم گذاشته می‌شود. در صورت تمایل به کانال بپیوندید

ابیانی که خیلی دوست داشتم
چو مهتر شدند آنک بودند که
به خاک اندر آمد سر مرد مه
به گفتار ویران شد این پاک جای
نکوهش ز من دور و ترس از خدای

سخن بهتر از گوهر نامدار
چو بر جایگه بر برندش به کار
خرد شاه باید زبان پهلوان
چو خواهی که بی‌رنج ماند روان

همه یک به دیگر برآمیختند
به هرجای بی‌راه خون ریختند
چو برخاست زان روستا رستخیز
گرفتند ناگاه ازان ده گریز
بماندند پیران ابی پای و پر
بشد آلت ورزش و ساز و بر
همه ده به ویرانی آورد روی
درختان شده خشک و بی‌آب جوی
شده دست ویران و ویران سرای
رمیده ازو مردم و چارپای

شجره نامه
 اردشیر --- شاپور--- اورمزد --- بهرام --- بهرام بهرام --- بهرام بهرامیان--- نرسی --- اومزد ---شاپور (دوم) ---اردشیر نکوکار (برادر شاپور دوم)-- شاپور سوم --- بهرام شاپور --- یزدگرد بزه‌کار (برادر بهرام شاپور)

قسمتهای پیشین

ص 1400 داستان بهرام با دختر آسیابان 
© All rights reserved