Monday, 12 June 2017

شاهنامه خوانی در منچستر 109

کی خسرو که پیروز از جنگ با تورانیان درآمده بود نامه ای به کی کاووس می فرستد و خبر پیروزی را به او می رساند و می گوید که افراسیاب گریخته

دبیر نویسنده را پیش خواند
سخن هرچ بایست با او براند
سرنامه کرد آفرین از نخست
بدان کو زمین از بدیها بشست
چنان اختر خفته بیدار کرد
سر جاودان را نگونسار کرد
توانایی و دانش و داد ازوست
بگیتی ستم یافته شاد ازوست
دگر گفت کز بخت کاموس کی
بزرگ و جهاندیده و نیک پی
گشاده شد آن گنگ افراسیاب
سر بخت او اندر آمد بخواب
+++
همه روی کشور سپه گسترید
شدست او کنون از جهان ناپدید
ازین پس فرستم بشاه آگهی
ز روزی که باشد مرا فرهی

مدتی می گذرد و بهار از راه می رسد و کارآگاهانی که به اطراف گسیل کرده باز می گردند و خبر می دهند که افراسیاب با لشکر چین همدست شده و به سمت مکانی که سپاه ایران در آن منزل گزیده در راه است

ازان پس بیامد به شادی نشست
پری روی پیش اندرون می بدست
ببد تا بهار اندرآورد روی
جهان شد بهشتی پر از رنگ و بوی
همه دشت چون پرنیان شد برنگ
هوا گشت برسان پشت پلنگ
گرازیدن گور و آهو بدشت
بدین گونه بر چند خوشی گذشت
+++
ز هر سو فرستاد کارآگهان
همی چست پیدا ز کار جهان
پس آگاهی آمد ز چین و ختن
از افراسیاب و ازان انجمن
که فغفور چین باوی انباز گشت
همه روی کشور پرآواز گشت
ز چین تا بگلزریون لشکرست
بریشان چو خاقان چین سرورست

وقتی خبر رسیدن این سپاه به گوش تورانیانیانی که پیش از این با کی خسرو پیمان دوستی بسته بودند می رسد، آنها هم از پیمان خود روی می تابانند و به لشکر افراسیاب می پیوندند

چو زین گونه آگاهی آمد بشاه
بنزدیک زنهار داده سپاه
همه بازگشتند ز ایرانیان
ببستند خون ریختن را میان
چو برداشت افراسیاب از ختن
یکی لشکری شد برو انجمن
که گفتی زمین برنتابد همی
ستاره شمارش نیابد همی

کی خسرو هم به گودرز، گرگین و فرهاد می گوید که شما اینجا بمانید و هر یک از تورانیان که حتی کمی به دشمن تمایل داشت او را از بین ببرید ولی اگر کسی راه خودش را رفت و به شما آزاری نرساند به او کاری نداشته باشید و سپس خود با باقی سپاه برای جنگ آماده می شود

چو کیخسرو آگاه شد زان سپاه
طلایه فرستاد چندی براه
بفرمود گودرز کشواد را
سپهدار گرگین و فرهاد را
+++
ز ترکان هرآنگه که بینی یکی
که یاد آرد از دشمنان اندکی
هم اندر زمان زنده بر دارکن
دو پایش ز بر سر نگونسار کن
چو بی رنج باشد تو بی رنج باش
نگهبان این لشکر و گنج باش

افراسیاب هم پیامی برای کی خسرو می فرستد و او را به مبارزه دعوت می کند تا نتیجه مبارزه دو نفره سرنوشت جنگ را رفم زند

یکی رزمگاهی گزین دوردست
نه بر دامن مرد خسروپرست
بگردیم هر دو بوردگاه
بجایی کزو دور ماند سپاه
اگر من شوم کشته بر دست تو
ز دریا نهنگ آورد شست تو
تو با خویش و پیوند مادر مکوش
بپرهیز وز کینه چندین مجوش
وگر تو شوی کشته بر دست من
بزنهار یزدان کزان انجمن
نمانم که یک تن بپیچد ز درد
دگر بیند از باد خاک نبرد

کی خسرو می گوید افراسیاب چنان رفتار می کند که انگار تابحال پیروز میدان او بوده و انگار نه انگار که از چنگال ما گریخته و حالا برگشته. من از مبارزه با او ابایی ندارم و نمی هراسم

که این ترک بدساز مردم فریب
نبیند همی از بلندی نشیب
بچاره چنین از کف ما بجست
نماید که بر تخت ایران نشست
ز آورد چندین بگوید همی
مگر دخمه ی شیده جوید همی
نبیره فریدن و پور پشنگ
بورد با او مرا نیست ننگ

رستم ولی کی خسرو را از این کار برحذر می دارد و می گوید که صلاح کار در این است با همه سپاه به رزم افراسیاب بروی

بدو گفت رستم که ای شهریار
بدین در مدار آتش اندر کنار
+++
چو پیمان یزدان کنی با نیا
نشاید که در دل بود کیمیا
بانبوه لشکر بجنگ اندر آر
سخن چند آلوده ی نابکار

کی خسرو هم تصمیمش عوض میشود و به افراسیاب پیام میدهد که اگر قرار بود شاه با شاه بجنگد این همه سپاه پس برای چیست اگرهم جنگ تن به تن منظور توست پهلوانانی جون رستم و گیو در اینجا هستند ولی من خودم با تو نخواهم جنگید

گر ایدونک رایش نبردست و بس
جز از من نبرد ورا هست کس
تهمتن بجایست و گیو دلیر
که پیکار جویند با پیل و شیر
اگر شاه با شاه جوید نبرد
چرا باید این دشت پرمرد کرد
نباشد مرا با تو زین بیش جنگ
ببینی کنون روز تاریک و تنگ

سپس کی خسرو سپاهش را برای جنگ می فرستد و افراسیاب به ناچار دفاع می کند. چنگ در می گیرد ولی در پایان آنروز کی خسرو می گوید که تورانیان چندان هم با انگیزه نمی جنگیدند گمانم نقشه ای دیگر دارند و امشب برای شبیخون زدن بما میایند.

پر از درد شد جان افراسیاب
نکرد ایچ بر جنگ جستن شتاب
سپه را بجنگ اندر آورد شاه
بجنبید ناچار دیگر سپاه
یکی با درنگ و یکی با شتاب
زمین شد بکردار دریای آب
+++
ز باریدن تیر گفتی ز ابر
همی ژاله بارید بر خود و ببر
ز شبگیر تا گشت خورشید لعل
زمین پر ز خون بود در زیر نعل
سپه بازگشتند چون تیره گشت
که چشم سواران همی خیره گشت
+++
سپهدار با فر و نیرنگ و ساز
چو آمد به لشکرگه خویش باز
چنین گفت با طوس کامروز جنگ
نه بر آرزو کرد پور پشنگ
گمانم که امشب شبیخون کند
ز دل درد دیرینه بیرون کند

 برای مبارزه با شبیخون احتمالی تورانیان کی خسرو دستور می دهد که خندق مانندی بین آنها و سپاه توران کنده شود. بعد عده ای از سپاه را به رستم می سپارد و بخش دیگر را به توس. سپاه به فرماندهی رستم به طرف دشت و سپاه نحت قرماندهی توس را به دشت می فرستد تا اگر شبیخون زده شود آنان از پشت بر تورانیان بتازند و خودش با بخشی دیگر از سپاه پشت خندق کنده شده منتظر می ماند

یکی کنده فرمود کردن براه
برآن سو که بد شاه توران سپاه
چنین گفت کتش نسوزید کس
نباید که آید خروش جرس
ز لشکر سواران که بودند گرد
گزین کرد شاه و برستم سپرد
دگر بهره بگزید ز ایرانیان
که بندند بر تاختن بر میان
بطوس سپهدار داد آن گروه
بفرمود تا رفت بر سوی کوه
تهمتن سپه را بهامون کشید
سپهبد سوی کوه بیرون کشید
بفرمود تا دور بیرون شوند
چپ و راست هر دو بهامون شوند
طلایه مدارند و شمع و چراغ
یکی سوی دشت و یکی سوی راغ
بدان تا اگر سازد افرسیاب
برو بر شبیخون بهنگام خواب
گر آید سپاه اندر آید ز پس
بماند نباشدش فریادرس
بره کنده پیش و پس اندر سپاه
پس کنده با لشکر و پیل شاه

حال آیا افراسیاب در پی شبیخون زدن است یا نه و اگر چنین اتفاقی بیفتد پیروزی با کیست می ماند برای جلسه ی بعدی شاهنامه خوانی در منچستر

لغاتی که آموختم
کیمیا= نیرنگ

ابیاتی که خیلی دوست داشتم
بر آنم که با او شوم همنبرد
اگر کام یابم اگر مرگ و درد

دگر گردش اختران بلند
که هم باپناهند و هم باگزند

شجره نامه
افراسیاب نوه فریدون
پشنگ پسر شیده پسر افراسیاب

قسمت های پیشین
ص 875  شبیخون افراسیاب به سپاه ایران

© All rights reserved

گنگ

"What I want to say" cannot be bridged to "what I must say" , not even with silence.

سکوت هم نمی تواند بین "آنچه می خواهم بگویم" و "آنچه باید بگویم" پل زند
پروردگارا وقتی #سکوت نمی تواند بین "آنچه می خواهم بگویم" و "آنچه باید بگویم" پل زند قلم را به فریادی توانا کن

© All rights reserved

Friday, 9 June 2017

مسکن ضد آشوب

بعضی روزها آنقدر آشوبی که نمی دانی چگونه #نفس بکشی. برای آرام شدن و تمرکز روی پیدا کردن راه حل هر کسی راهکاری دارد. این بیت شعر #فردوسی آنچیزی است که امروز به آن توسل می جویم

همه کارهاي جهان را در است
 مگر مرگ کانرا دري ديگر است 
فردوسی#

© All rights reserved

Monday, 5 June 2017

شاهنامه خوانی در منچستر 108

جهن فرزند افراسیاب پیش کی خسرو می رود و پیامی از جانب افراسیاب را به او می دهد

بشد پیش دهلیز پرده سرای 
همی بود با نامداران بپای 
ازان پس بیامد منوشان گرد
خرد یافته جهن را پیش برد
 خردمند چو پیش خسرو رسید 
شد از آب دیده رخش ناپدید 
بماند اندرو جهن جنگی شگفت 
کلاه بزرگی ز سر بر گرفت
چو آمد بنزدیک تختش فراز 
  برو آفرین کرد و بردش نماز 

در این پیام افرایساب ابتدا اظهار خوشحالی می کند که نوه-اش به چنین مقامی رسیده و فرمانده لشکر شده. بعد می گوید که من خودم هم در شگفتم که چگونه شیطان مرا گول زد و وادارم کرد تا پدرت (سیاوش) را بکشم. ولی حالا ببین که به بهانه انتفام چقدر از بزرگان از بین رفتند و ویرانی ببار آمده. تو حتی اگر به کینه مرا بکشی نه تو آرام خواهی گرفت و نه پروردگار راضی خواهد بود

نخستین درودی رسانم بشاه 
ازان داغ دل شاه توران سپاه 
که یزدان سپاس و بدویم پناه 
که فرزند دیدم بدین پایگاه
که لشکر کشد شهریاری کند
 بپیش سواران سواری کند 
+++
بدان مهربانی و آن راستی 
چرا شد دل من سوی کاستی
که بردست من پور کاوس شاه
سیاوش رد کشته شد بی گناه
 جگر خسته ام زین سخن پر ز درد 
نشسته بیکسو ز خواب و ز خورد 
نه من کشتم او را که ناپاک دیو 
ببرد از دلم ترس گیهان خدیو 
زمانه ورا بد بهانه مرا 
  بچنگ اندرون بد فسانه مرا 
+++
نگه کن تا چند شهر فراخ
پر از باغ و ایوان و میدان و کاخ 
 شدست اندرین کینه جستن خراب 
هانه سیاوش و افراسیاب
همان کارزاری سواران جنگ 
 بتن همچو پیل و بزور نهنگ 
که جز کام شیران کفنشان نبود
سری تیز نزدیک تنشان نبود
 یکی منزل اندر بیابان نماند
بکشور جز از دشت ویران نماند
+++
جز از کینه و زخم شمشیر تیز 
نماند ز ما نام تا رستخیز
نیاید جهان آفرین را پسند 
 بفرجام پیچان شویم از گزند 
+++
جز از کینه و زخم شمشیر تیز 
نماند ز ما نام تا رستخیز 
نیاید جهان آفرین را پسند
بفرجام پیچان شویم از گزن 
 وگر جنگ جویی همی بیگمان 
نیاساید از کین دلت یک زمان
نگه کن بدین گردش روزگار 
 جز او را مکن بر دل آموزگار 

ضمنا فصل سرما هم در راهه. ما اینجا در امان هستیم ولی تو بیرون دژ هستی. من می توانم سپاهی عظیم را خبر کنم تا شما را از بین ببرد

هم ایدر مرا گنج و ایدر سپاه
هم ایدر نگین و هم ایدر کلاه
 هم اینجام کشت و هم اینجام خورد
هم اینجام مردان روز نبرد
 تراگاه گرمی و خوشی گذشت
گل و لاله و رنگ و شی گذشت
 زمستان و سرما بپیش اندرست
که بر نیزه ها گردد افسرده دست 
 بدامن چو ابر اندرافگند چین
بر و بوم ما سنگ گردد زمین
 ز هر سو که خوانم بیاید سپاه 
    نتابی تو با گردش هور و ماه 

گمان نکن که تو می توانی بمن دست بیابی که من در پناه خداوند هستم و به راز و رمزی دسترسی دارم که حتی می توانم به آسمان ها پرواز کنم. میروم و به وقتش ازت انتقام می گیرم. اگر دست از این کینه خواهی برداری تو را از مال دنیا بی نیاز می کنم. اگر هم جنگ را پیشه کنی بدان که چون پلنگی با تو می جنگمl 

نبیره ی سر خسروان زادشم 
ز پشت فریدون وز تخم جم 
مرا دانش ایزدی هست و فر 
همان یاورم ایزد دادگر 
چو تنگ اندر آید بد روزگار
نخواهد دلم پند آموزگار 
 بفرمان یزدان بهنگام خواب 
شوم چون ستاره برآفتاب 
بدریای کیماک بر بگذرم
سپارم ترا لشکر و کشورم 
+++
مرا گنگ و دژ باشد آرامگاه 
نبیند مرا نیز شاه و سپاه 
چو آید مرا روز کین خواستن 
ببین آنزمان لشکر آراستن 
+++
و گر کینه از مغز بیرون کنی
بمهر اندرین کشور افسون کنی 
 گشایم در گنج تاج و کمر 
همان تخت و دینار و جام گهر
که تور فریدون به ایرج نداد
تو بردار وز کین مکن هیچ یاد
 و گر چین و ماچین بگیری رواست 
بدان رای ران دل همی کت هواست
خراسان و مکران زمین پیش تست
   مرا شادکامی کم وبیش تست 
+++
همه لشکرت را توانگر کنم 
ترا تخت زرین و افسر کنم 
همت یار باشم بهر کارزار
بهر انجمن خوانمت شهریار
 گر از پند من سر بپیچی همی
و گر با نیاکین بسیچی همی
 چو زین باز گردی بیارای جنگ
  منم ساخته جنگ را چون پلنگ

کی خسرو در پاسخ پیام افراسیاب، می گوید که خردمند کسی است که کردارش از گفتارش بهتر است. حتی فریدون با همه بزرگیش ادعا نکرد که به آسمان رفته آنوقت تو از این گفتار خودت خجالت نمی کشی. تو پدر مرا کشتی و مادرم را به میدان کشیدی و تازیانه زدی تا مرا که در شکم داشت از بین ببری. تقدیر بر این بود تا من بمانم و با میانجیگری پیران نجات پیدا کنم. شبانی مرا بزرگ کرد و وقتی بزرگ شدم و نزد تو آورده شدم خداوند زبانم را دوخت تا تو گمان کنی من لایق پادشاهی و در پی تاج و تخت تو نیستم و مرا نکشتی
مرا داد یزدان همه هرچ گفت
که با این هنرها خرد باد جفت
 ترا چند خواهی سخن چرب هست
بدل نیستی پاک و یزدان پرست
 کسی کو بدانش توانگر بود
زگفتار کردار بهتر بود
 فریدون فرخ ستاره نگشت
نه از خاک تیره همی برگذشت
 تو گویی که من بر شوم بر سپهر 
    بشستی برین گونه از شرم چهر 
+++
پدر کشته را شاه گیتی مخوان
کنون کز سیاوش نماند استخوان 
 همان مادرم را ز پرده براه
کشیدی و گشتی چنین کینه خواه
 مرا نوز نازاده از مادرم 
 همی آتش افروختی برسرم 
+++
که هرگز بگیتی کس آن بد نکرد
ز شاهان و گردان و مردان مرد 
 که بر انجمن مر زنی را کشان
سپارد بزرگی بمردم کشان 
 زننده همی تازیانه زند
که تا دخترش بچه را بفگند 
+++
خردمند پیران بدانجا رسید
بدید آنک هرگز ندید و شنید
 چنین بود فرمان یزدان
سرافراز گردم بهر انجمن
 که من گزند و بلای تو از من بگاشت 
  که با من زمانه یکی راز داشت
+++
بپیش شبانان فرستادیم
بپرواز شیران نر دادیم 
+++
چنین بود تا روز من برگذشت
مرا اندر آورد پیران ز دشت
 بپیش تو آورد و کردی نگاه
که هستم سزاوار تخت و کلاه
 بسان سیاوش سرم را ز تن
ببری و تن هم نیابد کفن
 زبان مرا پاک یزدان ببست
  همان خیره ماندم بجای نشست 
+++
کسی گر بدیهات گیرد شمار
فزون آید از گردش روزگار

ضحاک و جمشید هم مثل تو بدی های خود را به پای دیو پلید گذاشتند

دگر آنک گفتی که دیو پلید 
دل و رای من سوی زشتی کشید
همین گفت ضحاک و هم جمشید
چو شدشان دل از نیکویی ناامید 
 که ما را دل ابلیس بی راه کرد
 ز هر نیکویی دست کوتاه کرد 

تو با همه لشکر کشی ها و کشتارهایی که کردی اکنون می گویی که از بخت من خوشحالی. من گول حرف های تو را نمی خوردم

مرا گویی اکنون که از تخت تو
دل افروز و شادانم از بخت تو 
 نگه کن که تا چون بود باورم
چو کردارهای تو یاد آورم 
 ازین پس مرا جز بشمشیر تیز
نباشد سخن با تو تا رستخیز

جهن پیام کی خسرو را به افراسیاب می رساند. او هم عصبانی شده و سپاه را آماده جنگ کرد

همانگه بشد جهن پیش پدر 
بگفت آن سخنها همه دربدر 
ز پاسخ برآشفت افراسیاب
سواری ز ترکان کجا یافت خواب
 ببخشید گنج درم بر سپاه
 همان ترگ و شمشیر و تخت و کلاه

حال سپاه تورانیان در دژ گنگ مستقر است و سپاه ایران بیرون از دژ. سپاه ایران با منجنیق دژ را آتش باران می کنند و از جانب دیگر زیر حصار قلعه نقب می زند و زیر دژ را خالی می کند ولی با ستون هایی دیوار را برپا نگه می دارد.  بعد درون کانالی که زیر حصار زده را از نفت پر میکند و آنرا به آتش می کشد. ستون ها می سوزند و حصار قلعه پایین می ریزد

همی لشکر آراست افراسیاب 
دلش بود پردرد و سر پر شتاب 
چو از گنگ برخاست آوای کوس  
زمین آهنین شد هوا آبنوس 
+++
دو صد ساخت عراده بر هر دری
دو صد منجنیق از پس لشکری
 دو صد چرخ بر هر دری با کمان
ز دیوار دژ چون سر بدگمان
 پدید آمدی منجینق از برش 
چو ژاله همی کوفتی بر سرش
پس منجنیق اندرون رومیان
ابا چرخها تنگ بسته میان 
 دو صد پیل فرمود پس شهریار
   کشیدن ز هر سو بگرد حصار 
+++
یکی کنده ای زیر باره درون
بکند و نهادند زیرش ستون
بد آن منکری باره مانده بپای
بدان نیزه ها برگرفته ز جای 
 پس آلود بر چوب نفط سیاه
بدین گونه فرمود بیدار شاه
 بیک سو بر از منجنیق و ز تیر
رخ سرکشان گشته همچون زریر
 به زیر اندرون آتش و نفط و چوب
ز بر گرزهای گران کوب کوب 
 بهر چارسو ساخت آن کارزار 
  چنانچون بود ساز جنگ حصار 

کی خسرو برای پیروزی دعا می کند ولی حتی در دعا انصاف دارد و می گوید اگر داد بینی رای من مرا به خواسته ام برسان

ز لشکر بشد تا بجای نماز
ابا کردگار جهان گفت زار
 ابر خاک چون مار پیچان
همی خواند بر کردگار آفرین
 ز کین همی گفت کام و بلندی ز تست
بهر سختیی یارمندی ز تست
 اگر داد بینی همی رای من 
مرگدان ازین جایگه پای من 
 نگون کن سر جاودانرا ز تخت 
   مرادار شادان دل و نیک بخت 
+++
بدان چوب و نفط آتش اندر زدند 
ز برشان همی سنگ بر سر زدند
زبانگ کمانهای چرخ و ز دود 
شده روی خورشید تابان کبود
ز عراده و منجنیق و ز گرد
زمین نیلگون شد هوا لاژورد
 خروشیدن پیل و بانگ سران 
   درخشیدن تیغ و گرز گران 
+++
ز نفط سیه چوبها برفروخت 
به فرمان یزدان چو هیزم بسوخت
نگون باره گفتی که برداشت پای 
 بکردار کوه اندر آمد ز جای 
+++
بپیروزی از لشکر شهریار 
برآمد خروشیدن کارزار
سوی رخنه ی دژ نهادند روی
بیامد دمان رستم کینه جوی
 خبر شد بنزدیک افراسیاب 
  کجا باره ی شارستان شد خراب 

سپاه ایران از خرابی دیوار دژ استفاده می کند و به داخل دژ می رود و با سپاهیان توران می جنگد. سرانجام رستم که بهمراه سپاهش از همان رخنه به دژ نفوذ کرده پرچم سیاه نشان افراسیاب را برمی دارد و پرچم بنفس را می افرازاند و بدین گونه پیروزی سپاه ایران را اعلام می کند

سپاهی ز ترکان گروها گروه 
بدان رخنه رفتند بر سان کوه 
بکردار شیران برآویختند 
خروش از دو رویه برانگیختند 
+++
برخنه در آورد یکسر سپاه 
چو شیر ژیان رستم کینه خواه 
پیاده بیامد بکردار گرد 
درفش سیه را نگون سار کرد
نشان سپهدار ایران بنفش 
 بران باره زد شیر پیکر درفش 
+++
بدان شارستان اندر آمد سپاه 
چنان داغ دل لشکری کینه خواه 
بتاراج و کشتن نهادند روی
برآمد خروشیدن های هوی 
 زن و کودکان بانگ برداشتند
بایرانیان جای بگذاشتند
 چه مایه زن و کودک نارسید
که زیر پی پیل شد ناپدید
 همه شهر توران گریزان چو باد
نیامد کسی را بر و بوم یاد 
 بشد بخت گردان ترکان نگون
  بزاری همه دیدگان پر ز خون

افراسیاب که موقعیت را چنان می بیند با عده ای از سربازان می گریزد

بایوان برآمد پس افراسیاب
پر از خون دل از درد و دیده پرآب
+++
همه شارستان دود و فریاد دید
همان کشتن و غارت و باد دید 
 یکی شاد و دیگر پر از درد و رنج
چنانچون بود رسم و رای سپنج
 چو افراسیاب آنچنان دید کار
چنان هول و برگشتن کارزار
 نه پور و برادر نه بوم و نه بر
نه تاج و نه گنج و نه تخت و کمر
 همی گفت با دل پر از داغ و درد 
   که چرخ فلک خیره با من چه کرد 
+++
پر از درد ازان باره آمد فرود
همی داد تخت مهی را درود 
+++
در ایوان که در دژ برآورده بود 
یکی راه زیر زمین کرده بود
ازان نامداران دو صد برگزید
بران راه بی راه شد ناپدید 
 وزآنجای راه بیابان گرفت 
همه کشورش ماند اندر شگفت
نشانی ندادش کس اندر جهان 
  بدان گونه آواره شد در نهان 

لشکریان ایران که دیدند که کی خسرو در پی انتقام جویی نیست تعجب می کنند. این سخن به کی خسرو می رسد و او می گوید که نباید دنبال انتقام بود

ز خویشان او کس نیازرد شاه
چنانچون بود در خور پیشگاه
 چو زان گونه دیدند کردار اوی
سپه شد سراسر پر از گفت و گوی
 که کیخسرو ایدر بدان سان شدست
که گویی سوی باب مهمان شدست 
 همی یاد نایدش خون پدر 
  بخیره بریده ببیداد سر
+++
چرا چون پلنگان بچنگال تیز 
نه انگیزد از خان او رستخیز 
فرود آورد کاخ و ایوان اوی
برانگیزد آتش ز کیوان اوی 
+++
که هر جای تندی نباید نمود 
سر بی خرد را نشاید ستود
همان به که با کینه داد آوریم
بکام اندرون نام یاد آوریم
 که نیکیست اندر جهان یادگار
نماند بکس جاودان روزگار
 همین چرخ گردنده با هر کسی 
   تواند جفا گستریدن بسی 

بعد کی خسرو دستور می هد تا زنان را از پیش او بیاورند. بزرگان گمان می کردند که کی خسرو همه انها را خواهد کشت

ازان پس بفرمود شاه جهان
که آرند پوشیدگان را نهان
چو ایرانیان آگهی یافتند 
پر از کین سوی کاخ بشتافتند 
بران گونه بردند گردان گمان 
 که خسرو سرآرد بریشان زمان 

بانوی قلعه به کی خسرو می گوید که ما بی گناهیم. من افراسیاب را نصیحت ها کردم ولی او گوش نکرد

بر شاه شد مهتر بانوان 
ابا دختران اندر آمد نوان 
پرستنده صد پیش هر دختری
ز یاقوت بر هر سری افسری
 چو خورشید تابان ازیشان گهر
بپیش اندر افگنده از شرم سر
 بیک دست مجمر بیک دست جام
برافروخته عنبر و عود خام 
تو گفتی که کیوان ز چرخ برین
ستاره فشاند همی بر زمین
 مه بانوان شد بنزدیک تخت 
   ابر شهریار آفرین کرد سخت 
+++
بسی دادمش پند و سودی نداشت
بخیره همی سر ز پندم بگاشت
 گوای منست آفریننده ام
 که بارید خون از دو بیننده ام 
+++
کنون از پی بیگناهان بما
نگه کن بر آیین شاهان بما
همه پاک پیوسته ی خسرویم
جز از نام او در جهان نشنویم 
 ببد کردن جادو افراسیاب 
نگیرد برین بیگناهان شتاب
بخواری و زخم و بخون ریختن
چه بر بی گنه خیره آویختن 
 که از شهریاران سزاوار نیست 
 بریدن سری کان گنهکار نیست 
+++
 چو بشنید خسرو ببخشود سخت
نماند کسی در سپنجی سرای 

کی خسرو زنان را بخشید و گفت آن بدی که بر من کردند من برای دیگری نمی خواهم (آنچه به خود نمی پسندی به دیگران مپسند) و حاضر نیستم این بی گناهان مجازات شوند

چنین گفت کیخسرو هوشمند
که هر چیز کان نیست ما را پسند
 نیاریم کس را همان بد بروی 
وگر چند باشد جگر کینه جوی
چو از کار آن نامدار بلند
براندیشم اینم نیاید پسند 
 که بد کرد با پرهنر مادرم 
  کسی را همان بد بسر ناورم
+++
بدیشان چنین گفت کایمن شوید
ز گوینده گفتار بد مشنوید 
 کزین پس شما را ز من بیم نیست 
مرا بی وفایی و دژخیم نیست 
+++
بایرانیان گفت پیروزبخت
بماناد تا جاودان تاج و تخت 
+++
ز دلها همه کینه بیرون کنید
بمهر اندرین کشور افسون کنید 
+++
بکوشید و خوبی بکار آورید
چو دیدید سرما بهار آورید
+++
ز خون ریختن دل بباید کشید
سر بیگناهان نباید برید 
 نه مردی بود خیره آشوفتن
بزیر اندر آورده را کوفتن

و نگذاشت که به زنان یا اموال تورانیان دست درازی شود

ز پوشیده رویان بپیچید روی
هرآن کس که پوشیده دارد بکوی
 ز چیز کسان سر بتابید نیز 
که دشمن شود دوست از بهر چیز
نیاید جهان آفرین را پسند 
  که جوینده بر بیگناهان گزند 
+++
سران را ز توران زمین بهر داد 
بهر نامداری یکی شهر داد 
بهر کشوری هر که فرمان نبرد 
ز دست دلیران او جان نبرد
شدند آن زمان شاه را چاکران
چو پیوسته شد نامه ی مهتران
 ز هر سو فرستادگان نزد شاه 
یکایک سر اندر نهاده براه 
ابا هدیه و نامه ی مهتران
  شده یک بیک شاه را چاکران

لغاتی که آموختم
باره= دژ، حصار، اسب
عراده = آلت جنگی شبیه منجنیق ولی کوچک تر

ابیاتی که خیلی دوست داشتم
زبان پر زگفتار و دل پر دروغ
بر مرد دانا نگیرد فروغ 

همان پیش یزدان بباشم بپای
نخواهم بگیتی جزو رهنمای 

کسی کو ندیدست جز کام و ناز 
برو بر ببخشای روز نیاز 

هم آن کن که پرسد ز تو کردگار 
نپیچی ازان شرم روز شمار 

تن خویش را بد نخواهد کسی 
چو خواهد زمانش نباشد بسی 
یادداشتی به خود: بنی آدم اعضای یک پیکرند

شجره نامه
افراسیاب نوه فریدون
پشنگ پسر شیده پسر افراسیاب

قسمت های پیشین
ص  870   نامه کیخسرو بکاووس به نوید پیروزی 

© All rights reserved

Sunday, 28 May 2017

با دوستان شاهنامه

Friends of Shahnameh read Zal and Rudabeh's first meeting, one of the love-stories of Shahnameh on Commemoration Day of Ferdowsi (May 2017). 
دوستان شاهنامه با داستان اولین ملاقات زال و رودابه در بزرگداشت فردوسی، منچستر، 1395
     تشکر ویژه از خانم سحر برای عکس ها 














دیگر پست های مربوط به برنامه


© All rights reserved

Zal and Rudabeh, their 1st meeting

Friends of Shahnameh read the story of the first meeting of Zal and Rudabeh, one of the love-stories of Shahnameh. Below is a short summary of what was read in the Commemoration Day of Ferdowsi in Manchester, 2017.

+++++
Sum a great hero of Iran wanted a child. Finally, his companionship got pregnant and gave birth to a baby boy. The baby was perfect in every way, but was born with white hair. Sum was disappointed and saw the baby’s white hair as a sign of demon. He gave the baby to one of his footmen and told him to take the baby to a field and leave him there.

Simurgh, the legendary bird, saw the baby and took him as a bite for her chicks who fall in love with the baby. Simurgh adopts the baby and look after him. Many years passed by and the baby who is a teenager now is spotted by travellers. Sum hears about this teenager with white hair and realises he is his own son. That night he had a dream. In his dream a holy man tells him if white hair is a sign of demon, how come your own hair and beard has gone white now?

Sum is sorry and starts looking for his son and won’t stop until he finds his son and brings him home. Sum names him Zal. Zal is a strong young man and under his father’s supervision he is trained to be an unrivalled worrier.

One day Zal goes to collect tax from Mehrab the ruler of one colonies of Iran. Mehrab meets Zal and then goes home and tell his wife and daughter, Rudabeh, about him. On hearing Zal’s description, Rudabeh falls in love with Zal.

She asks her Nadeemeh (companionship) to find a way so she could see Zal. Nadeemehs go near Zal’s camp. Zal becomes curious and goes out to investigate who they are. They say they are Rudabeh’s Nadeemeh and start talking about Rudabeh’s beauty. Zal asks Nadeemeh to find a way so he could see Rudabeh for himself. 

Nadeemeh tell Zal to come to Rudabeh’s palace that night and climb up the wall. That is what he does. Zal and Rudabeh fall in love before seeing each other and after meeting that night their love grows stronger. But they still have a long way to persuade both families that, despite their differences, let them marry and be with each other. Our story today is about  Zal and Rudabeh’s first meeting.



دیگر پست های مربوط به برنامه
© All rights reserved

جریده


دو چرخش 360 درجه پشت هم با پس زمینه ی سرگیجه ای تند. زمین زیر بازویت را می گیرد و کمکت می کند تا در خطی مستقیم به سویش بشتابی. نسیمی جاذبه را می شکافاند و باز به نقطه ی توقف  چرخش بالا می کشاندت تا سقوط گیج آلودت را باز از سرگیری. می چرخی و می چرخی  یا هواست که اطرافت می چرخد؟ درختان سربرافراشته بازوان را برای گرفتنت می گشایند ولی فقط به زخمی  می خراشاندندت. باز می چرخی
قطرات باران می خواندندت: "نترس! هراس به دل راه مده! سماعی بیش نیست. مستت می کند و رهایت. داستان همیشگی است. نمی دانستی؟ سماعی بیش نیست. نهراس!"
"ّا"اما بی آفتاب، چگونه؟
" ا"ما نیز جز در درنگ رنگین کمان دیدن آفتاب را نتوانیم. مهراس! با ما سماعی ببار

© All rights reserved

Wednesday, 24 May 2017

تا نفس باقی است


 همیشه خوش خیر ترین پیک بودی  و خواهی بود، حضورت مستی هشیاری و شوق هستی را با هم دارد. پس با هر حال و با هر آوایی که می خواهی بگو. این پیام ت نیست که تشنه ی درک آنم   

© All rights reserved