Monday, 23 April 2018

بزرگداشت فردوسی در منچستر



© All rights reserved

شاهنامه خوانی در منچستر 136

داستان تا جایی رسیده بود که اسفندیار برای آزاد کردن خواهرانش از بند تورانیان، هفت خوان را پشت سر گذاشته و اکنون با لباس مبدل به عنوان بازرگان وارد رویین دژ شده

خواهران اسفندیار که می شنوند بازرگانی از طرف ایران برای خرید و فروش به دژ آمده به امید دیدن یک هم وطن و خبر گرفتن از خانواده و اوضاع و احوال ایران به دیدن مرد بازرگان می روند. اسفندیار تا خواهرانش را می بیند روی خودش را با گلیم می پوشاند و در جواب سوالات خواهران با اخم و فریاد می زند که من مردی بازرگان هستم و به سیاست کاری ندارم. البته خواهر اسفندیار، او را از صدایش می شناسد ولی او هم به رویش نمیاورد. اسفندیار از خواهرانش می خواهد تا کمی صبر کنند تا برای نجاتشان دست به کار شود

بدو گفت خواهر که ای ساروان 
نخست از کجا راندی کاروان
که روز و شبان بر تو فرخنده باد 
همه مهتران پیش تو بنده باد 
ز ایران و گشتاسپ و اسفندیار 
 چه آگاهی است ای گو نامدار
+++
گر آگاهیت هست از شهر ما 
برین بوم تریاک شد زهر ما 
یکی بانگ برزد به زیر گلیم 
که لرزان شدند آن دو دختر ز بیم 
که اسفندیار از بنه خود مباد 
نه آن کس به گیتی کزو کرد یاد 
نه گشتاسپ آن شاه بیدادگر 
مبیناد چون او کلاه و کمر
نبینید کایدر فروشنده ام 
ز بهر خور خویش کوشنده ام 
چو آواز بشنید فرخ همای 
بدانست و آمد دلش باز جای
چو خواهر بدانست آواز اوی 
   بپوشید بر خویشتن راز اوی 
+++
بدیشان چنین گفت کاین روز چند
بدارید هر دو لبان را به بند 

اسفندیار بعد از دیدن خواهرانش دست به کار می شود و به دیدار ارجاسپ شاه می رود. به او می گوید که در راه نزدیک بود که کشتی ما غرق شود و من دست به نیایش برداشتم و نذر کردم که اگر جان سالم بدر بردم وقتی به خشکی رسیدم به بزرگان و شهری که بهش برسم غذا بدهم. اکنون تو بزرگانت را از جانب من به این مهمانی فراخوان. ارجاسپ هم قبول می کند ولی اسفندیار باز می گوید که خانه ی من کوچک هست و تنها در این قصر باشکوه هست که من می توانم پذیرای مهمان هایم باشم. اجازه بده که من مهمانی ام را بر بوم همین قصر برپا کنم. ارجاسپ هم قبول می کند

پس از کلبه برخاست مرد جوان 
به نزدیک ارجاسپ آمد دوان 
بدو گفت کای شاه فرخنده باش
جهاندار تا جاودان زنده باش 
 یکی ژرف دریا درین راه بود
که بازارگان زان نه آگاه بود
 ز دریا برآمد یکی کژ باد 
که ملاح گفت آن ندارم به یاد
به کشتی همه زار و گریان شدیم 
  ز جان و تن خویش بریان شدیم
پذیرفتم از دادگر یک خدای
که گر یابم از بیم دریا رهای 
 یکی بزم سازم به هر کشوری
که باشد بران کشور اندر سری
 بخواهنده بخشم کم و بیش را
گرامی کنم مرد درویش را
کنون شاه ما را گرامی کند
بدین خواهش امروز نامی کند
+++
چو ارجاسپ بشنید زان شاد شد
سر مرد نادان پر از باد شد
 بفرمود کانکو گرامی ترست 
وزین لشکر امروز نامی ترست
به ایوان خراد مهمان شوند 
وگر می بود پاک مستان شوند
بدو گفت شاها ردا بخردا 
جهاندار و بر موبدان موبدا
مرا خانه تنگست و کاخ بلند 
برین باره ی دژ شویم ارجمند
در مهر ماه آمد آتش کنم
دل نامداران به می خوش کنم 
 بدو گفت زان راه روکت هواست 
     به کاخ اندرون میزبان پادشاست 

اسفندیار هم از اینکه نقشه اش گرفته خوشحال دست به کار می شود و کلی هیزم به بالای بام قصر می برد، بساط مهمانی را راه می اندازد و آتشی برپا می کند که دودش از فرسنگ ها راه دیده می شد. بعد از جشن بزرگان رویین دژ را که همه از می مستند روانه ی خانه هایشان می کند. از طرفی دیدبان سپاه ایران آتش و دود بر بام را می بیند و به پشوتن خبر می دهد که اسفندیار اکنون ما را فرا خوانده و سپاه ایران راهی دژ می شود

بیامد دمان پهلوان شادکام 
 بکشتند فراوان برآورد هیزم به بام 
اسپان و چندی به ره 
کشیدند بر بام دژ یکسره
ز هیزم که بر باره ی دژ کشید
شد از دود روی هوا ناپدید
 می آورد چون هرچ بد خورده شد 
گسارنده ی می ورا برده شد 
همه نامدارن رفتند مست 
ز مستی یکی شاخ نرگس به دست
شب آمد یکی آتشی برفروخت 
که تفش همی آسمان را بسوخت
چو از دیده گه دیده بان بنگرید 
     به شب آنش و روز پردود دید 
+++
ز هامون سوی دژ بیامد سپاه 
شد از گرد خورشید تابان سیاه 
همه زیر خفتان و خود اندرون
همی از جگرشان بجوشید خون
به دژ چون خبر شد که آمد سپاه 
جهان نیست پیدا ز گرد سیاه 
همه دژ پر از نام اسفندیار
 درخت بلا حنظل آورد بار

سپاه ایران بیرون دژ رسیده، سپاه توران از رویین دژ بیرون میاید تا با سپاه ایران بجنگند. تورانیان گمان می بردند که با خود اسفندیار در فرماندهی سپاه ایران می جنگند

بران سان دو لشکر بهم برشکست
که از تیر بر سرکشان ابر بست
سرافراز کهرم سوی دژ برفت
گریزان و لشکر همی راند تفت
چنین گفت کهرم به پیش پدر
که ای نامور شاه خورشیدفر
از ایران سپاهی بیامد بزرگ
به پیش اندرون نامداری سترگ
سرافراز اسفندیارست و بس
بدین دژ نیاید جزو هیچ کس
همان نیزه ی جنگ دارد به چنگ
که در گنبدان دژ تو دیدی به جنگ
غمی شد دل ارجاسپ را زان سخن
که نو شد دگر باره کین کهن
 به ترکان همه گفت بیرون شوید
ز دژ یکسره سوی هامون شوید
همه لشکر اندر میان آورید
خروش هژبر ژیان آورید
یکی زنده زیشان ممانید نیز
کسی نام ایشان مخوانید نیز
همه لشکر از دژ به راه آمدند 
     جگر خسته و کینه خواه آمدند

از طرفی اسفندیار در داخل رویین دژ به سراغ سربازان خودش که در صندوق ها پنهان کرده بوده می رود. اول به آنها آب و غذا می دهد بعد به سه قسمت تقسیمشان می کند. یک گروه را به میان دژ می فرستد که هر کسی سر راهشان حاضر می شود بکشند و یک گروه را به دروازه ی دژ می گمارد و یک گروه را هم راهی می کند تا هر یک از بزرگانی که شب مهمان اسفندیار بودند و اکنون مستند پیدا کنند و از بین ببرند

سر بند صندوقها برگشاد
یکی تا بدان بستگان جست باد
کباب و می آورد و نوشیدنی
همان جامه ی رزم و پوشیدنی
چو بدادند و گشتند زان شادکام
چنین گفت کامشب شبی پربلاست
اگر نام گیریم ز ایدر سزاست
 بکوشید و پیکار مردان کنید
پناه از بلاها به یزدان کنید
ازان پس یلان را به سه بهر کرد
هرانکس که جستند ننگ و نبرد
 یکی بهره زیشان میان حصار
که سازند با هرکسی کارزار
 دگر بهره تا بر در دژ شوند
ز پیکار و خون ریختن نغنوند
سیم بهره را گفت از سرکشان
که باید که یابید زیشان نشان
که بودند با ما ز می دوش مست
      سرانشان به خنجر ببرید پست 

خود اسفندیار با 20 مرد دلیرش راه می افتد به سمت ارجاسپ که در آن موقع در قصرش خواب بوده. اسفندیار اول سراغ خواهرهایش می رود و می گوید چه پیروز بشوم و چه نه شما اینجا نمانید به سمت خانه ی من بروید. خودش سپس برای مبارزه با ارجاسپ می رود

خود و بیست مرد از دلیران گرد
بشد تیز و دیگر بدیشان سپرد
به درگاه ارجاسپ آمد دلیر
زره دار و غران به کردار شیر
چو زخم خروش آمد از در سرای
دوان پیش آزادگان شد همای
ابا خواهر خویش به آفرید
به خون مژه کرده رخ ناپدید
چو آمد به تنگ اندر اسفندیار
دو پوشیده را دید چون نوبهار
چنین گفت با خواهران شیرمرد
کز ایدر بپویید برسان گرد
 بدانجا که بازارگاه منست
بسی زر و سیم است و گاه منست
مباشید با من بدین رزمگاه 
   اگر سر دهم گر ستانم کلاه 

مبارزه ی تن به تن بین اسفندیار و ارجاسپ اتفاق می افتد و نهایتا اسفندیار ارجاسپ را از پا درمیاورد. بعد شبستان را به یکی از غلامان می سپارد. در گنج را قفل می کند و برای مبارزه از قصر بیرون می رود

بیامد یکی تیغ هندی به مشت
کسی را که دید از دلیران بکشت
همه بارگاهش چنان شد که راه
نبود اندران نامور بارگاه
ز بس خسته و کشته و کوفته
زمین همچو دریای آشوفته
چو ارجاسپ از خواب بیدار شد
ز غلغل دلش پر ز تیمار شد
بجوشید ارجاسپ از جایگاه
بپوشید خفتان و رومی کلاه
به دست اندرش خنجر آب گون
  دهن پر ز آواز و دل پر ز خون
+++
بدو گفت کز مرد بازارگان
بیابی کنون تیغ و دینارگان
یکی هدیه آرمت لهراسپی
نهاده برو مهر گشتاسپی
برآویخت ارجاسپ و اسفندیار
 از اندازه بگذشتشان کارزار
پیاپی بسی تیغ و خنجر زدند
گهی بر میان گاه بر سر زدند
به زخم اندر ارجاسپ را کردسست 
ندیدند بر تنش جایی درست
ز پای اندر آمد تن پیلوار 
  جدا کردش از تن سر اسفندیار 
+++
شبستان او را به خادم سپرد
ازان جایگه رشته تایی نبرد
 در گنج دینار او مهر کرد 
 به ایوان نبودش کسی هم نبرد 
+++
همان خواهران را بر اسپان نشاند
ز درگاه ارجاسپ لشکر براند 
 وز ایرانیان نامور مرد چند
به دژ ماند با ساوه ی ارجمند
 چو من گفت از ایدر به بیرون شوم 
خود و نامدارن به هامون شوم
به ترکان در دژ ببندید سخت 
  مگر یار باشد مرا نیک بخت

 مرتب پاسبانان داخل دژ فریاد می زدند که گشتاسپ فرمانده و پیروز دژ هست. کهرم (که اکنون مقابل سپاه ایران می جنگد) صدای پاسبانان را می شود عصبانی می شود و می گوید باید ببینیم که کی جرات کرده بر بالین پادشاه چنین نعره هایی بزند. باید پیداش کنیم و او را که باعث تضعیف سپاه می شود خاموش کنیم. به همین علت سپاه توران به سمت دژ برمی گردد. از طرفی اسفندیار هم از دژ بیرون آمده و سپاه توران در محاصره قرار می گیرد

همی پاسبان برخروشید سخت
که گشتاسپ شاهست و پیروز بخت
 چو ترکان شنیدند زان سان خروش
نهادند یکسر به آواز گوش
 دل کهرم از پاسبان خیره شد
 روانش ز آواز او تیره شد
چو بشنید با اندریمان بگفت
که تیره شب آواز نتوان نهفت
چه گویی که امشب چه شاید بدن
بباید همی داستانها زدن 
 که یارد گشادن بدین سان دو لب
به بالین شاهی درین تیره شب
بباید فرستاد تا هرک هست
سرانشان به خنجر ببرند پست
چه بازی کند پاسبان روز جنگ
برین نامداران شود کار تنگ
وگر دشمن ما بود خانگی
بجوی همی روز بیگانگی
به آواز بد گفتن و فال بد
بکوبیم مغزش به گوپال بد
بدین گونه آواز پیوسته شد 
 دل کهرم از پاسبان خسته شد 
+++
کنون بی گمان باز باید شدن
ندانم کزین پس چه شاید بدن
بزرگان چنین روی برگاشتند
به شب دشت پیکار بگذاشتند
پس اندر همی آمد اسفندیار
زره دار با گرزه ی گاوسار
چو کهرم بر باره ی دژ رسید
پس لشکر ایرانیان را بدید
چنین گفت کاکنون بجز رزم کار
چه ماندست با گرد اسفندیار
همه تیغها برکشیم از نیام 
  به خنجر فرستاد باید پیام 

 جنگ در می گیرد. همراهان اسفندیار سر بریده ارجاسپ را جلوی تورانیان می اندازند. تورانیان همه متحول و نالانند. نهایتا سپاه توران شکست می خورد. جمعی از تورانیان هم سلاح هایشان را می ریزند و از اسفندیار زینهار می خواهند ولی او امان نمی دهد و همه را می کشد

چنین تا برآمد سپیده دمان
بزرگان چین را سرآمد زمان
برفتند مردان اسفندیار
بران نامور باره ی شهریار
بریده سر شاه ارجاسپ را
جهاندار و خونیز لهراسپ
به پیش سپاه اندر انداختند
را ز پیکار ترکان بپرداختند
خروشی برآمد ز توران سپاه
 ز سر برگرفتند گردان کلاه
+++
کسی کش سزاوار بد بارگی
گریزان همی راند یکبارگی
هرانکس که شد در دم اژدها
بکوشید و هم زو نیامد رها
ز ترکان چینی فراوان نماند
وگر ماند کس نام ایشان نخواند
همه ترگ و جوشن فرو ریختند
هم از دیده ها خون برآمیختند
دوان پیش اسفندیار آمدند
همه دیده چون جویبار آمدند
سپهدار خونریز و بیداد بود
سپاهش به بیدادگر شاد بود
کسی را نداد از یلان زینهار 
     بکشتند زان خستگان بی شمار 

اسفندیار بعد از پیروزی نامه ای به گشتاسپ می نویسد و ماجرای جنگ و نتیجه ی آن را می نویسد و منتظر دستور گشتاسپ می ماند

بر تخت بنشست فرخ دبیر
قلم خواست و قرطاس و مشک و عبیر
 نخستین که نوک قلم شد سیاه 
 گرفت آفرین بر خداوند ماه 
+++
وزان چاره هایی که من ساختم 
که تا دل ز کینه بپرداختم 
به رویین دژ ارجاسپ و کهرم نماند
جز از مویه و درد و ماتم نماند
 کسی را ندادم به جان زینهار
 گیا در بیابان سرآورد بار 

در پاسخ گشتاسپ از اینکه اسفندیار انتقام خون لهراسپ را گرفته او را تشویق می کند. بعد می گوید اینکه تو به هیچ کسی امان ندادی مبادا که خون ریختن را پیشه خود قرار بدهی. در پایان از اسفندیار می خواهد که به دیدنش برود

درختی بکشتم به باغ بهشت
کزان بارورتر فریدون نکشت
برش سرخ یاقوت و زر آمدست
همه برگ او زیب و فر آمدست
بماناد تا جاودان این درخت
ترا باد شادان دل و نیک بخت
یکی آنک گفتی که کین نیا
بجستم پر از چاره و کیمیا
دگر آنک گفتی ز خون ریختن
به تنها به رزم اندر آویختن
 تن شهریاران گرامی بود
که از کوشش سخت نامی بود
نگهدار تن باش و آن خرد
که جان را به دانش خرد
سه دیگر که گفتی به جان زینهار
پرورد ندادم کسی را ز چندان سوار
 همیشه دلت مهربان باد و گرم
پر از شرم جان لب پر آوای نرم
 مبادا ترا پیشه خون ریختن
نه بی کینه با مهتر آویختن
به کین برادرت بی سی و هشت 
    از اندازه خون ریختن درگذشت 
+++
نیازست ما را به دیدار تو
بدان پر خرد جان بیدار تو 

اسفندیار هم به سمت ایران می رود ولی کاخ ارجاسپ را خراب می کند، خواهران، مادر و دختران ارجاسپ را هم به گروگان با خود می برد. در برگشت به هفت خوان و جایی که سپاه ایران ابزار اضافی خودشان را گذاشته بودند می رسد. می بیند که هر چه موقع آمدن گذاشته بوده همه آنجا دست نخورده باقی مانده. همه چیز را برمی دارد و با گنج و دارایی هایی که به غنیمت گرفته به سمت ایران می رود

ابا خواهران یل اسفندیار
برفتند بت روی صد نامدار 
 ز پوشیده رویان ارجاسپ پنج 
ببردند بامویه و درد و رنج 
دو خواهر دو دختر یکی مادرش 
پر از درد و با سوک و خسته برش
+++
سوی هفتخوان آمد اسفندیار 
به نخجیر با لشکری نامدار 
چو نزدیک آن جای سرما رسید
همه خواسته گرد بر جای دید
 هوا خوش گوار و زمین پرنگار
تو گفتی به تیر اندر آمد بهار
 وزان جایگه خواسته برگرفت
  همی ماند از کار اختر شگفت
+++
وزان جایگه سوی ایران کشید 
همه گنج سوی دلیران کشید

گشتاسپ هم در ایران پذیرای اوست و جشنی به مناسبت ورود او و خواهرانش برپا کرده

بیاراست گشتاسپ ایوان و تخت
دلش گشت خرم بدان نیک بخت
 به ایوانها در نهادند خوان 
به سالار گفتا مهان را بخوان
بیامد ز هر گنبدی میگسار 
به نزدیک آن نامور شهریار
می خسروانی به جام بلور 
گسارنده می داد رخشان چو هور
همه چهره ی دوستان برفروخت 
    دل دشمنان را به آتش بسوخت 

حال چه اتفاقی برای اسفندیار میفتد می ماند برای جلسه ی بعدی شاهنامه خوانی در منچستر. ممنون از همراهی شما

در کانال تلگرام دوستان شاهنامه خلاصه داستان به صورت صوتی هم گذاشته می شود. در صورت تمایل به کانال بپیوندید

لغاتی که آموختم
جلیل (ج و ل ی ل)  = پرده، کجاوه


ابیانی که خیلی دوست داشتم
ز زخم سنانهای الماس گون
تو گفتی همی بارد از ابر خون

چنین است کردار گردنده دهر
گهی نوش یابیم ازو گاه زهر
چه بندی دل اندر سرای سپنج
 چو دانی که ایدر نمانی مرنچ


چو ماه از بر تخت سیمین نشست
سه پاس از شب تیره اندر گذشت

کنون دشمن از خانه بیرون کنیم
ازان پس برین چاره افسون کنیم 

سر از تیغ پران چو برگ از درخت
یکی ریخت خون و یکی یافت تخت 

به دیدار او شاد و خرم شوم
ازین رنج دیرینه بی غم شوم 

نیازست ما را به دیدار تو
بدان پر خرد جان بیدار تو 

قسمت های پیشین

ص  1058 داستان رستم و اسفندیار
© All rights reserved

Friday, 20 April 2018

کلامی با استاد سخن


امروز روزی است که قلم هایمان با الهام از شاهنامه ی تو بر کاغذ خواهد لغزید

بارها بر کلام آغشته به مهرت چنگ زده و با اتکا به خرد نهفته در آن از سختی ها عبور کرده ایم. اینبار اما به قصد خلق اثری نو به تو و شاهنامه ات تکیه می کنیم. سپاس از همراهی بی دریغت و راهنمایی های بی هیچ چشمداشتت که چون جرقه ای بر براده های آتش زای خلاقیت و خرمن ابتکار آتشی می افشاند

به مناسب بزرگداشت فردوسی کارگاه خلاقیت و نوآوری با الهام از داستان های شاهنامه توسط دکتر شهیره شریف با همراهی گروه  کامن_ورد برگزار می شود

Friday 20th April 2018 18:30-20:30
Commonword Offices
Planetree House, Oldham Street, M1 1JG (Please ring buzzer 6)

© All rights reserved

The Lord of Words, Ferdowsi



As part of the celebration of the Commemoration Day of Ferdowsi, Friends of Shahnameh delivers a  creative workshop (in English) using stories in Shahnameh for creative sparks. 

Friday 20th April 2018 18:30-20:30
Commonword Offices
Planetree House, Oldham Street, M1 1JG (Please ring buzzer 6)
The event is free 

© All rights reserved

Monday, 16 April 2018

شاهنامه خوانی در منچستر 135

اسفندیار برای نجات خواهرانش که در چنگ تورانیان اسیرند به سمت رویین دژ راه افتاده و خطرات فراوانی را از سر گذرانده. از پنج مرحله ی هفت خوان با تکیه به نیروی زور و بازوی خود رد شده
اکنون باز گرگسار را آورده و از او کسب اطلاعات می کند تا بداند در منزل بعدی چه خطری در انتظارش نشسته. گرگسار هم می گوید از خطری که در مرحله ی بعد سر راهت است به زور و بازو نمی توانی عبور کنی. باید از جایی بگذری که برف تا سر نیزه ات بر زمین می نشیند و تازه از آنجا که بگذری به بیابانی بی آب و علف می رسی که گذر از آن ممکن نیست و تنها با گذر از این بیابان به رویین دژ می رسی و باز گرگسار سعی می کند که اسفندیار را از پیشروی منصرف و او را ترغیب به بازگشت کند. سپاه ایران به پیشروی ادامه می دهد به ناگاه ابر تیره همه ی آسمان را می گیرد و چند روز بارش مداوم برف، سپاه را از پیشروی باز می دارد. اسفندیار هم از همه می خواهد تا به درگاه خدا دعا کنند تا بارش برف متوقف شود. وقتی تمام سپاه با هم همدل می شوند و دست به درگاه خداوند برمی دارد هوا هم متغییر می شود و بارش برف متوقف

 چو خورشید تابان نهان کرد روی   
   همی رفت خون در پس پشت اوی
به منزل رسید آن سپاه گران 
    همه گرزداران و نیزه‌وران
بهاری یکی خوش‌منش روز بود
         دل‌افروز یا گیتی‌افروز بود
سراپرده و خیمه فرمود کی 
    بیاراست خوان و بیاورد می
هم‌اندر زمان تندباری ز کوه 
    برآمد که شد نامور زان ستوه
جهان سربسر گشت چون پر زاغ
                ندانست کس باز هامون ز زاغ
بیارید از ابر تاریک برف 
         زمینی پر از برف و بادی شگرف
سه روز و سه شب هم بدان سان به دشت
    دم باد ز اندازه اندر گذشت
هوا پود گشت ابر چون تار شد 
       سپهبد ازان کار بیچار شد
به آواز پیش پشوتن بگفت  
        که این کار ما گشت با درد جفت
به مردی شدم در دم اژدها 
        کنون زور کردن نیارد بها
همه پیش یزدان نیایش کنید 
        بخوانید و او را ستایش کنید
مگر کاین بلاها ز ما بگذرد  
     کزین پس کسی مان به کس نشمرد
پشوتن بیامد به پیش خدای 
      که او بود بر نیکویی رهنمای
نیایش ز اندازه بگذاشتند 
       همه در زمان دست برداشتند
همانگه بیامد یکی باد خوش 
      ببرد ابر و روی هوا گشت کش

اسفندیار از سپاهش می خواهد که وسایلشان را آنجا بگذارند و جز ابزار جنگی و آب چیزی همراه نبرند چراکه گرگسار گفته بود در صورت عبور از برف بیابانی بی آب و  علف در پیش رو خواهید داشت

سپهبد گرانمايگان را بخواند
بسی داستانهای نيکو براند
چنين گفت کايدر بمانيد بار
مداريد جز آلت کارزار

جز آب و خوردنی و وسایل چنگی همه چیز را همانجا می گذارند 

هرانکس که هستند سرهنگ فش
که باشد ورا باره صد آب کش
به پنجاه آب و خورش برنهيد
دگر آلت گسترش بر نهيد
فزونی هم ايدر بمانيد بار
مگر آنچ بايد بدان کارزار
به نيروی يزدان بيابيم دست

راه می افتند ولی همینکه کمی می روند غرش رعد بلند می شود و مژده بارش باران می دهد.  اسفندیار عصبانی می شود و به گرگسار می گوید که تو که گفتی که اینجا از آب و علف خبری نیست.

بنه برنهادند گردان همه
برفتند با شهريار رمه
چو بگذشت از تيره شب يک زمان
خروش کلنگ آمد از آسمان
برآشفت ز آوازش اسفنديار
پيامی فرستاد زی گرگسار
که گفتی بدين منزلت آب نيست
همان جای آرامش و خواب نيست
کنون ز آسمان خاست بانگ کلنگ
دل ما چرا کردی از آب تنگ

گرگسار هم می گوید همه چشمه های آب اینجا شور یا آلوده به زهر است. اسفندیار به صحت حرف های گرگسار شک می کند خودش جلوتر راه میافتد تا به دریایی می رسد

چنين داد پاسخ کز ايدر ستور
نيابد مگر چشمه ی آب شور
دگر چشمه ی آب يابی چو زهر
کزان آب مرغ و ددان راست بهر
چنين گفت سالار کز گرگسار
يکی راهبر ساختم کينه دار
ز گفتار او تيز لشکر براند
جهاندار نيکی دهش را بخواند
چو يک پاس بگذشت از تيره شب
به پيش اندر آمد خروش جلب
بخنديد بر بارگی شاه نو
ز دم سپه رفت تا پيش رو
سپهدار چون پيش لشکر کشيد
يکی ژرف دريای بی بن بديد

به دریا  که می رسند شتری که جلودار کاروان بوده به دریا می زند ولی آب زیاد بوده و شتر نزدیک است که غرق شود. اسفندیار شتر را از آب بیرون می کشد. بعد عصبانی به گرگسار  می گوید تو که گفتی که اینجا بی آب و علف است و ما از بی آبی تلف می شویم. چرا همه سپاه را ترساندی. گرگسار هم می گوید من چشم به مرگ همه سپاه تو دارم. اسفندیار هم می گوید ولی اگر راست میگفتی من بعد از پیروزی تو را به فرمانروایی رویین دژ می رساندم. گرگسار هم پشیمان می شود و از اینکه صادق نبوده عذر می خواهد

هيونی که بود اندران کاروان
کجا پيش رو داشتی ساروان
همی پيش رو غرقه گشت اندر آب
سپهبد بزد چنگ هم در شتاب
گرفتش دو ران بر گشيدش ز گل
بترسيد بدخواه ترک چگل
بفرمود تا گرگسار نژند
شود داغ دل پيش بر پای بند
بدو گفت کای ريمن گرگسار
گرفتار بر دست اسفنديار
نگفتی که ايدر نيابی تو آب
بسوزد ترا تابش آفتاب
چرا کردی ای بدتن از آب خاک
سپه را همه کرده بودی هلاک
چنين داد پاسخ که مرگ سپاه
مرا روشناييست چون هور و ماه
چه بينم همی از تو جز پا یبند
چه خواهم ترا جز بلا و گزند
سپهبد بخنديد و بگشاد چشم
فرو ماند زان ترک و بفزود خشم
بدو گفت کای کم خرد گرگسار
چو پيروز گردم من از کارزار
به رويين دژت بر سپهبد کنم
مبادا که هرگز بتو بد کنم
همه پادشاهی سراسر تراست
چو با ما کنی در سخن راه راست
نيازارم آن را که فرزند تست
هم آن را که از دوده پيوند تست
چو بشنيد گفتار او گرگسار
پراميد شد جانش از شهريار
ز گفتار او ماند اندر شگفت
زمين را ببوسيد و پوزش گرفت

اسفندیار هم می گوید  دروغ هایی که تابحال گفتی فراموش می کنم بگو چطور از این دریا بگذریم. گرگسار می گوید که محال است با این همه آهن و ابزار جنگی از آب بگذری. اسفندیار دستور می دهد که مشک های آبی که همراه داشتند خالی کنند و مشک های پر از هوا را به دو طرف اسب ها ببندهد و بدین طریق از آب عبور کنند

بدو گفت شاه آنچ گفتی گذشت
ز گفتار خامت نگشت آب دشت
گذرگاه اين آب دريا کجاست
ببايد نمودن به ما راه راست
بدو گفت با آهن از آبگير
نيابد گذر پر و پيکان تير
+++
سپهبد بفرمود تا مشگ آب
بريزند در آب و در ماهتاب
به دريا سبک بار شد بارگی
سپاه اندر آمد به يکبارگی

وفتی از آب می گذرند و از دور رویین دژ را می بینند اسفندیار دستور می دهد که بند دست و پای گرگسار را باز کنند و او را پیش آوردند. بعد می گویید خوب به رویین دژ رسیدیم به زودی ارجاسپ را از بین می برم و تو را پادشاه این دژ می کنم. گرگسار هم عصبانی می شود و می گوید از کشتن ارجاسپ نگو.  امیدوارم که خودت کشته شوی. اسفندیار عصبانی می شود و گرگسار را می کشد و جسو او را به دریا می اندازد

گشاده بفرمود تا گرگسار
بيامد به پيش يل اسفنديار
بدو گفت کاکنون گذشتی ز بد
ز تو خوبی و راست گفتن سزد
چو از تن ببرم سر ارجاسپ را
درخشان کنم جان لهراسپ را
چو کهرم که از خون فرشيدورد
دل لشکری کرد پر خون و درد
دگر اندريمان که پيروز گشت
بکشت از دليران ما سی و هشت
سرانشان ببرم به کين نيا
پديد آرم از هر دری کيميا
همه گورشان کام شيران کنم
به کام دليران ايران کنم
سراسر بدوزم جگرشان به تير
بيارم زن و کودکانشان اسير
ترا شاد خوانيم ازين گر دژم
بگوی آنچ داری به دل بيش و کم
دل گرگسار اندران تنگ شد
روان و زبانش پر آژنگ شد
بدو گفت تا چند گويی چنين
که بر تو مبادا به داد آفرين
بريده به خنجر ميان تو باد
به خاک اندر افگنده پر خون تنت
زمين بستر و گرد پيراهنت
ز گفتار او تير شد نامدار
برآشفت با تنگدل گرگسار
يکی تيغ هندی بزد بر سرش
ز تارک به دو نيم شد تا برش
به دريا فگندش هم اندر زمان
خور ماهيان شد تن بدگمان

دژ بسیار عظیم و غیر قابل نفود بوده

وزان جايگه باره را بر نشست
به تندی ميان يلی را ببست
به بالا برآمد به دژ بنگريد
يکی ساده دژ آهنين باره ديد
سه فرسنگ بالا و پهنا چهل
بجای نديد اندر او آب و گل
به پهنای ديوار او بر سوار
برفتی برابر بروبر چهار
چو اسفنديار آن شگفتی بديد
يکی باد سرد از جگر برکشيد
چنين گفت کاين را نشايد ستد
بد آمد به روی من از راه بد

اسفندیاربه پشوتن می گوید به عنوان بازرگان راهی دژ می شوم. تو همواره کسی را برای دیدبانی اینجا بگذار اگر از دژ دود اتش بلند شد بدان کار من است سپاه را بردار و برای جنگ بیار. پرچم مرا هم برافشان و چنین وانمود کن که تو اسفندیار هستی

چو بازارگانی بدين دژ شوم
نگويم که شير جهان پهلوم
+++
تو بی ديده بان و طلايه مباش
ز هر دانشی سست مايه مباش
اگر ديده بان دود بيند به روز
شب آتش چو خورشيد گيتی فروز
چنين دان که آن کار کرد منست
نه از چار هی هم نبرد منست
سپه را بيارای و ز ايدر بران
زره دار با خود و گرز گران
درفش من از دور بر پای کن
سپه را به قلب اندرون جای کن
بران تيز با گرزه ی گاوسار
چنان کن که خوانندت اسفنديار

بعد به ساربان می گوید صد شتر بردار و آنها را بار دینار، پارچه  دیبای چینی و جواهر بکن. همچنین هشتاد جفت  صندوق بیاور و 160 تا مرد جنگی را در صندوق ها پنهان کن. بعد بیست نفر از بزرگان و چنگاورانش را می خواهد تا گلیم بر تن کنند و همراه او  به عنوان بازرگان راه بیفتند

بدو گفت صد بارکش سرخ موی
بياور سرافراز با رنگ و بوی
ازو ده شتر بار دينار کن
دگر پنج ديبای چين بارکن
دگر پنج هرگونه يی گوهران
يکی تخت زرين و تاج سران
بياورد صندوق هشتاد جفت
همه بند صندوقها در نهفت
صد و شست مرد از يلان برگزيد
کزيشان نهانش نيايد پديد
تنی بيست از نامداران خويش
سرافراز و خنجرگزاران خويش
بفرمود تا بر سر کاروان
بوند آن گرانمايگان ساروان
به پای اندرون کفش و در تن گليم
به بار اندرون گوهر و زر و سيم

آنها به عنوان بازرگان به دژ نزدیک می شوند. خریداران همه میایند تا ازبازرگان خرید کنند. اسفندیار هم به بهانه اینکه چیزی مناسب برای شاه کنار بگذارد به دیدار ارجاسپ می رود تا آنچه مناسب اوست به او تقدیم کند

بپرسيد هريک ز سالار بار
کزين بارها چيست کايد به کار
چنين داد پاسخ که باری نخست
به تن شاه بايد که بينم درست
توانايی خويش پيدا کنم
چو فرمان دهد ديده دريا کنم

همراه خود کاسه ای پر از جواهر و مقداری پول طلا با اسب و دو جامه ی ابریشمی برمی دارد و به نزد ارجاسپ می رود. در مقابل ارجاسپ دینارها را به زمین می ریزد و می گوید من بازرگانی هستم که پدرم از توران هست، کالا از ایران به توران می برم و میاورم. کاروان و بارهایم را بیرون دژ تو گذاشتم اگر اجازه بدی آنها را بیاورم داخل دژ تا در پناه تو امن و ایمن باشم

يکی طاس پر گوهر شاهوار
ز دينار چندی ز بهر نثار
که بر تافتش ساعد و آستين
يکی اسپ و دو جامه ديبای چين
بران طاس پوشيده تايی حرير
حرير از بر و زير مشک و عبير
به نزديک ارجاسپ شد چار ه جوی
به ديبا بياراسته رنگ و بوی
چو ديدش فرو ريخت دينار و گفت
که با شهرياران خرد باد جفت
يکی مردم ای شاه بازارگان
پدر ترک و مادر ز آزادگان
ز توران به خرم به ايران برم
وگر سوی دشت دليران برم
يکی کاروانی شتر با منست
ز پوشيدنی جامه های نشست
هم از گوهر و افسر و رنگ و بوی
فروشنده ام هم خريدار جوی
به بيرون دژ کاله بگذاشتم
جهان در پناه تو پنداشتم
اگر شاه بيند که اين کاروان
به دروازه ی دژ کشد ساروان
به بخت تو از هر بد ايمن شوم
بدين سايه ی مهر تو بغنوم

ارجاسپ هم قبول می کند و جایی برای کاروان اسفندیار که در لباس مبدل به عنوان بازرگان وارد دژ شده در نظر می گیرد و می گوید در امان ما هستی

بفرمود پس تا سرای فراخ
به دژ بر يکی کلبه در پيش کاخ
به رويين دژاندر مر او را دهند
همه بارش از دشت بر سر نهند
بسازد بران کلبه بازارگاه
همی داردش ايمن اندر پناه
برفتند و صندوقها را به پشت
کشيدند و ماهار اشتر به مشت
يکی مرد بخرد بپرسيد و گفت
که صندوق را چيست اندر نهفت
کشنده بدو گفت ما هوش خويش
نهاديم ناچار بر دوش خويش

روز بعد اسفندیار تختی برمی دارد و راهی کاخ ارجاسپ می شود و می گوید که گوهرهای گرانبها دارم که سزاوار توست. دستور بده تا خزانه دارت بیاید و هر چه می خواهد بردارد. ارجاسپ هم خوشش میاید و پایگاه بالاتری به اسفندیار می دهد. اسمش را می پرسد و اسفندیار می گوید خرداد هستم. ارجاسپ می گوید که هر وقت خواستی مرا ببینی آزادی و اجازه هم نمی خواهد.

ببود آن شب و بامداد پگاه
ز ايوان دوان شد به نزديک شاه
ز دينار وز مشک و ديبا سه تخت
همی برد پيش اندرون نيکبخت
+++
بدو اندرون ياره و افسرست
که شاه سرافراز را در خورست
بگويد به گنجور تا خواسته
ببيند همه کلبه آراسته
اگر هيچ شايسته بيند به گنج
بيارد همانا ندارد به رنج
+++
بخنديد ارجاسپ و بنواختش
گرانمايه تر پايگه ساختش
چه نامی بدو گفت خراد نام
جهانجوی با رادی و شادکام
به خراد گفت ای رد زاد مرد
به رنجی همی گرد پوزش مگرد
ز دربان نبايد ترا بار خواست
به نزد من آی آنگهی کت هواست

بعد از او در مورد ایران و اسفندیار می پرسد که چه خبر داری. اسفندیار می گوید که عده ای می گویند که اسفندیار از پدرش رو برگردانده و عده ای دیگر می گوید راهی هفت خوان شده. ارجاسپ می گوید حتی کرکس هم نمی تواند از راه هفت خوان به اینجا برسد

ازان پس بپرسيدش از رنج راه
ز ايران و توران و کار سپاه
چنين داد پاسخ که من ماه پنج
کشيدم به راه اندرون درد و رنج
بدو گفت از کار اسفنديار
به ايران خبر بود وز گرگسار
چنين داد پاسخ که ای نيک خوی
سخن راند زين هر کسی بارزوی
يکی گفت کاسفنديار از پدر
پرآزار گشت و بپيچيد سر
دگر گفت کو از دژ گنبدان
سپه برد و شد بر ره هفتخوان
که رزم آزمايد به توران زمين
بخواهد به مردی ز ارجاسپ کين
بخنديد ارجاسپ گفت اين سخن
نگويد جهانديده مرد کهن
اگر کرکس آيد سوی هفتخوان
مرا اهرمن خوان و مردم مخوان


حال چه اتفاقی برای اسفندیار می افتد می ماند برای جلسه ی بعدی شاهنامه خوانی در منچستر. ممنون از همراهی شما

در کانال تلگرام دوستان شاهنامه خلاصه داستان به صورت صوتی هم گذاشته می شود. در صورت تمایل به کانال بپیوندید

لغاتی که آموختم
ماهار = مهار شتر

ابیانی که خیلی دوست داشتم
چو نومید گردد ز یزدان کسی
ازو نیک بختی نیاید بسی

چو خور چادر زرد بر سرکشید 
ببد باختر چون گل شنبلید 

به جايی فريب و به جايی نهيب
گهی فر و زيب و گهی در نشيب

قسمت های پیشین

ص 1044 آمدن خواهران نزد اسفندیار
© All rights reserved