Sunday, 27 May 2018

Confused


How strange! I was looking through a magazine, where a real bee came and sat on the picture of the flowers :)

تو حیاط نشسته بودم و مجله ای را ورق می زدم که زنبوری آمد روی عکس گلها نشست. طفلکی گول خورد ... بد جور


© All rights reserved

Monday, 21 May 2018

شاهنامه خوانی در منچستر 138

داستان تا جایی رسید که اسفندیار برای اینکه رستم را دست بسته نزد گشتاسپ ببرد به سیستان آمده و نزدیک رود هیرمند با سپاهش خیمه زده. از پسرش بهمن می خواهد تا از رستم بخواهد تا با پای خود دست بسته به درگاه گشتاسپ برود

اسفندیار از بهمن می خواهد تا به رستم توضیح دهد که چون به گشتاسپ سر نزده و بندگی خود را شخصا بیان نکرده گشتاسپ از دست او عصبانی است

بفرمود تا بهمن آمدش پیش
ورا پندها داد ز اندازه بیش
 بدو گفت اسپ سیه بر نشین 
بیارای تن را به دیبای چین
بنه بر سرت افسر خسروی
نگارش همه گوهر پهلوی
 بران سان که هرکس که بیند ترا
ز گردنکشان برگزیند ترا 
 بداند که هستی تو خسرونژاد 
   کند آفریننده را بر تو یاد 
+++
هم از راه تا خان رستم بران
مکن کار بر خویشتن برگران
 درودش ده از ما و خوبی نمای 
بیارای گفتار و چربی فزای
بگویش که هرکس که گردد بلند
جهاندار وز هر بدی بی گزند
 ز دادار باید که دارد سپاس
که اویست جاوید نیکی شناس
 چو باشد فزاینده ی نیکویی 
به پرهیز دارد سر از بدخویی
بیفزایدش کامگاری و گنج 
بود شادمان در سرای سپنج
چو دوری گزیند ز کردار زشت 
بیابد بدان گیتی اندر بهشت
بد و نیک بر ما همی بگذرد 
چنین داند آن کس که دارد خرد
سرانجام بستر بود تیره خاک
        بپرد روان سوی یزدان پاک
+++
چه مایه جهان داشت لهراسپ شاه 
نکردی گذر سوی آن بارگاه 
چو او شهر ایران به گشتاسپ داد 
نیامد ترا هیچ زان تخت یاد 
سوی او یکی نامه ننوشته ای
+++
از آرایش بندگی گشته ای 
 نرفتی به درگاه او بنده وار 
+++
ازان گفتم این با توای پهلوان
که او از تو آزرده دارد روان
 نرفتی بدان نامور بارگاه 
 نکردی بدان نامداران نگاه

اسفندیار از بهمن می خواهد تا به رستم بگوید که گشتاسپ در مستی سوگند خورده تا تو را دست بسته در مقابلش در بارگاه ببیند و خیلی از دست تو عصبانی است. حال تو با من دست بسته بیا به بارگاه و مطمئن باش که شاه تا تو را ببیند ارام می شود و من او را پشیمان ی کنم و به تو گزندی نمی رسد

مرا گفت رستم ز بس خواسته 
 هم از کشور و گنج آراسته
به زاول نشستست و گشتست مست
 نگیرد کس از مست چیزی به دست
 برآشفت یک روز و سوگند خورد 
به روز سپید و شب لاژورد 
که او را بجز بسته در بارگاه 
نبیند ازین پس جهاندار شاه 
کنون من ز ایران بدین آمدم 
نبد شاه دستور تا دم زدم 
بپرهیز و پیچان شو از خشم اوی  
ندیدی که خشم آورد چشم اوی 
+++
به خورشید رخشان و جان زریر
به جان پدرم آن جهاندار شیر
 که من زین پشیمان کنم شاه را 
 برافرزوم این اختر و ماه را 

بهمن هم فرمان اسفندیار را اطاعت می کند از رود هیرمند رد می شود. نگهبان او را می بیند و به زال خبر می دهد که سواری آمده. زال از بهمن می خواهد تا برگشتن رستم از شکارگاه مهمان او باشد ولی بهمن نمی پذیرد و می گوید که راه بلدی همراهم بفرست تا مرا به نخجیر راهنما باشد. زال رهنمایی با بهمن می فرستد که او را همراهی می کند و با رسیدن به نخجیرگاه برمی گردد. بهمن از بالای کوه رستم را می بیند که گورخری کباب کرده و مشغول خوردن است. هیبت رستم او را نگران می کند و با خود ی اندیشد اگر اسفندیار با رستم روبرو شود معلوم نیست که بتواند او را شکست دهد بهتر است من از همین بالای کوه سنگی به سویش پرتاب کنم و کار را تمام کنم. با این فکر تکه سنگی را به سمت پایین می اندازد. زواره صدای تخته سنگ را می شنود و به رستم هشدار می دهد ولی رستم از جایش تکان نمی خورد و همینکه تکه سنگ به پایین می رسد رستم با پایش آنرا به سمتی دیگر پرت می کند و به خوردن ادامه می دهد. بهمن مات و متحیر می شود و به ناچار ناراحت به سمت رستم به راه میفتد

جهانجوی بگذشت بر هیرمند 
جوانی سرافراز و اسپی بلند 
هم اندر زمان دیده بانش بدید 
سوی زاولستان فغان برکشید
که آمد نبرده سواری دلیر 
 به هر ای زرین سیاهی به زیر 
+++
نگه کرد بهمن به نخچیرگاه 
بدید آن بر پهلوان سپاه 
درختی گرفته به چنگ اندرون 
بر او نشسته بسی رهنمون
یکی نره گوری زده بر درخت 
نهاده بر خویش گوپال و رخت 
یکی جام پر می به دست دگر 
پرستنده بر پای پیشش پسر 
همی گشت رخش اندران مرغزار
درخت و گیا بود و هم جویبار 
 به دل گفت بهمن که این رستمست 
و یا آفتاب سپیده دمست 
بنه از نامداران پیشی شنید 
 بترسم که با او یل اسفندیار 
نتابد بپیچد سر از کارزار
من این را به یک سنگ بیجان کنم 
دل زال و رودابه پیچان کنم
یکی سنگ زان کوه خارا بکند 
فروهشت زان کوهسار بلند 
ز نخچیرگاهش زواره بدید 
خروشیدن سنگ خارا شنید
خروشید کای مهتر نامدار 
یکی سنگ غلتان شد از کوهسار
نجنبید رستم نه بنهاد گور 
زواره همی کرد زین گونه شور 
همی بود تا سنگ نزدیک شد 
ز گردش بر کوه تاریک شد 
بزد پاشنه سنگ بنداخت دور 
     زواره برو آفرین کرد و پور 

بهمن نزد رستم می رسد. رستم می گوید اول بگو که اسمت چیست. بهمن هم خود را معرفی می کند و می گوید که فرزند اسفندیار است

چو آمد به نزدیک نخچیرگاه 
هم انگه تهمتن بدیدش به راه
به موبد چنین گفت کین مرد کیست
من ایدون گمانم که گشتاسپیست
 پذیره شدش با زواره بهم 
به نخچیرگه هرک بد بیش و کم 
پیاده شد از باره بهمن چو دود 
بپرسیدش و نیکویها فزود
بدو گفت رستم که تا نام خویش 
نگویی نیابی ز من کام خویش
بدو گفت من پور اسفندیار
    سر راستان بهمن نامدار

بهمن بعد از سلام و درود به رستم می گوید که اسفندیار بر لب هیرمند خیمه زده و می خواهد تو را به نزد گشتاسپ ببرد  چون گشتاسپ از دست تو عصبانی است

چو بنشست بهمن بدادش درود 
ز شاه و ز ایرانیان برفزود
ازان پس چنین گفت کاسفندیار
چو آتش برفت از در شهریار
 سراپرده زد بر لب هیرمند
به فرمان فرخنده شاه بلند
 پیامی رسانم ز اسفندیار
   اگر بشنود پهلوان سوار 
+++
چو بشنید رستم ز بهمن سخن
پراندیشه شد نامدار کهن 
 چنین گفت کری شنیدم پیام
دلم شد به دیدار تو شادکام 
 ز من پاس این بر به اسفندیار
که ای شیردل مهتر نامدار
 هرانکس که دارد روانش خرد 
سر مایه ی کارها بنگرد 
چو مردی و پیروزی و خواسته
ورا باشد و گنج آراسته 
 بزرگی و گردی و نام بلند 
 به نزد گرانمایگان ارجمند 

رستم هم پاسخ می دهد که با جایگاهی که داری نباید چنین رفتاری داشته باشی. ما هم یزدان پرست هستیم و بر بدی رهنمون نیستیم. همراه تو خواهم آمد تا پیام اسفندیار را بشنوم و ببینم که من با همه ی خوبی که کرده ام چرا اکنون پاداش من به بند کشیده شدن است؟ هیچ کس بند بر پای من ندیده و نخواهد دید

به گیتی بران سان که اکنون تویی 
نباید که داری سر بدخویی 
بباشیم بر داد و یزدان پرست 
نگیریم دست بدی را به دست
سخن هرچ بر گفتنش روی نیست
درختی بود کش بر و بوی نیست
 وگر جان تو بسپرد راه آز 
شود کار بی سود بر تو دراز 
چو مهتر سراید سخن سخته به 
  ز گفتار بد کام پردخته به 
+++
به پیش تو آیم کنون بی سپاه
ز تو بشنوم هرچ فرمود شاه
+++
چو پاداش آن رنج بند آیدم 
که از شاه ایران گزند آیدم
همان به که گیتی نبیند کسی
چو بیند بدو در نماند بسی 
 بیابم بگویم همه راز خویش
ز گیتی برافرازم آواز خویش
به بازو ببندم یکی پالهنگ 
بیاویز پایم به چرم پلنگ
ازان سان که من گردن ژنده پیل
ببستم فگنده به دریای نیل
 چو از من گناهی بیابد پدید 
ازان پس سر من بباید برید
سخنهای ناخوش ز من دور دار
به بدها دل دیو رنجور دار
 مگوی آنچ هرگز نگفتست کس 
      به مردی مکن باد را در قفس
+++
همان تابش مهر نتوان نهفت 
نه روبه توان کرد با شیر جفت
تو بر راه من بر ستیزه مریز 
که من خود یکی مایه ام در ستیز
ندیدست کس بند بر پای من 
نه بگرفت پیل ژیان جای من 
تو آن کن که از پادشاهان سزاست 
  مگرد از پی آنک آن نارواست 

رستم می گوید مهمان ما باشید و بعد از اینکه مدتی استراحت کردید من خود همراه شما خواهد آمد و به نزد گشتاسپ که رسیدم از او معدرت می خواهم و آرامش می کنم

به دل خرمی دار و بگذر ز رود 
ترا باد از پاک یزدان درود
گرامی کن ایوان ما را به سور
مباش از پرستنده ی خویش دور 
 چنان چون بدم کهتر کیقباد 
کنون از تو دارم دل و مغز شاد
چو آیی به ایوان من با سپاه 
  هم ایدر به شادی بباشی دو ماه
+++
چو هنگام رفتن فراز آیدت
به دیدار خسرو نیاز آیدت 
 عنان با عنان تو بندم به راه
خرامان بیایم به نزدیک شاه
 به پوزش کنم نرم خشم ورا
 ببوسم سر و پای و چشم ورا

رستم در کنار آب صبر می کند و به زواره می گوید که برو به زال بگو که اسفندیار اینجاست. تخت و ایوان را آماده کنید و آماده پذیرایی از او باشید

تهمتن زمانی به ره در بماند 
زواره فرامرز را پیش خواند
کز ایدر به نزدیک دستان شوید
به نزد مه کابلستان شوید 
 بگویید کاسفندیار آمدست 
جهان را یکی خواستار آمدست 
به ایوانها تخت زرین نهید 
برو جامه ی خسرو آیین نهید
چنان هم که هنگام کاوس شاه
ازان نیز پرمایه تر پایگاه 
 بسازید چیزی که باید خورش 
خورشهای خوب از پی پرورش
که نزدیک ما پور شاه آمدست 
   پر از کینه و رزمخواه آمدست 

از طرفی بهمن به پیش پدر می رود و می گوید که رستم لب رود منتظر است. اسفندیار هم عصبانی می شود و می کوید که نباید بچه را به ماموریتی به این مهمی می فرستادم

چو بهمن بیامد به پرده سرای 
همی بود پیش پدر بر به پای 
بپرسید ازو فرخ اسفندیار
که پاسخ چه کرد آن یل نامدار 
+++
بیامد کنون تا لب هیرمند
ابی جوشن و خود و گرز و کمند 
 به دیدار شاه آمدستش نیاز
ندانم چه دارد همی با تو راز
 ز بهمن برآشفت اسفندیار 
ورا بر سر انجمن کرد خوار
بدو گفت کز مردم سرفراز 
نزیبد که با زن نشیند به راز
وگر کودکان را بکاری بزرگ
فرستی نباشد دلیر و سترگ 
 تو گردنکشان را کجا دیده ای 
   که آواز روباه بشنیده ای 

حال چه اتفاقی می افتد می ماند برای جلسه ی بعدی شاهنامه خوانی در منچستر. ممنون از همراهی شما

در کانال تلگرام دوستان شاهنامه خلاصه داستان به صورت صوتی هم گذاشته می شود. در صورت تمایل به کانال بپیوندید

ابیانی که خیلی دوست داشتم

همان بر که کاری همان بدروی 
سخن هرچ گویی همان بشنوی

گرامی کن ایوان ما را به سور
مباش از پرستنده ی خویش دور 

زواره بدو گفت مندیش ازین 
نجوید کسی رزم کش نیست کین

قسمت های پیشین

ص  1073 رسیدن رستم و اسفندیار بیکدیگر
© All rights reserved

Saturday, 19 May 2018

شاهنامه خوانی در منچستر 137

داستان هفت خان اسفندیار به پایان می رسد و داستان رستم و اسفندیار آغاز می شود

همخوانی فصل کنونی با فصلی که حوادث داستان رستم و اسفندیار در آن اتفاق میفتد جالب است ابتدا نگاهی به لطافت دید فردوسی حکیم داشته باشیم



کنون خورد بايد مي خوشگوار
که مي بوي مشک آيد از جويبار
هوا پر خروش و زمين پر ز جوش
خنک آنک دل شاد دارد به نوش
درم دارد و نقل و جام نبيد
سر گوسفندي تواند بريد
مرا نيست فرخ مر آن را که هست
ببخشاي بر مردم تنگدست
همه بوستان زير برگ گلست
همه کوه پرلاله و سنبلست
به پاليز بلبل بنالد همي
گل از ناله او ببالد همي
چو از ابر بينم همي باد و نم
ندانم که نرگس چرا شد دژم
شب تيره بلبل نخسپد همي
گل از باد و باران بجنبد همي
بخندد همي بلبل از هر دوان
چو بر گل نشيند گشايد زبان
ندانم که عاشق گل آمد گر ابر
چو از ابر بينم خروش هژبر
بدرد همي باد پيراهنش
درفشان شود آتش اندر تنش
به عشق هوا بر زمين شد گوا
به نزديک خورشيد فرمانروا
که داند که بلبل چه گويد همي
به زير گل اندر چه مويد همي

با ابیات بعدی، فردوسی زیبایی و درد حزن الود را واضح تر بیان می کند، با خواندن ابیات اولیه می توان حدس زد که چه اتفاقی قرار است بیفتد

نگه کن سحرگاه تا بشنوي
ز بلبل سخن گفتني پهلوي
همي نالد از مرگ اسفنديار
ندارد بجز ناله زو يادگار
چو آواز رستم شب تيره ابر
بدرد دل و گوش غران هژبر


اسفندیار غمگین و مست از پیش پدر برمی گردد و عقده دل را پیش مادرش کتایون می گشاید که گشتاسپ با من بد تا کرده چندین بار بمن وعده داده که تاچ شاهی را بهم می دهد و مرا به ماموریت های خطرناک فرستاده ولی هر بار بعد از اینکه کاری را که خواسته انجام شده قولش را فراموش کرده. تصمیم گرفتم که فردا بی رودربایستی با او صحبت کنم و اگر نخواد که تاج شاهی را بمن دهد خودم تاج بر سر میگذارم همه ی کشور را به ایرانی ها می دهم و تو را بانوی ایران می کنم

که چون مست باز آمد اسفنديار
دژم گشته از خانه شهريار
کتايون قيصر که بد مادرش
گرفته شب و روز اندر برش
چو از خواب بيدار شد تيره شب
يکي جام مي خواست و بگشاد لب
چنين گفت با مادر اسفنديار
که با من همي بد کند شهريار
مرا گفت چون کين لهراسپ شاه
بخواهي به مردي ز ارجاسپ شاه
همان خواهران را بياري ز بند
کني نام ما را به گيتي بلند
جهان از بدان پاک بي خو کني
بکوشي و آرايشي نو کني
همه پادشاهي و لشکر تراست
همان گنج با تخت و افسر تراست
کنون چون برآرد سپهر آفتاب
سر شاه بيدار گردد ز خواب
بگويم پدر را سخنها که گفت
ندارد ز من راستيها نهفت
وگر هيچ تاب اندر آرد به چهر
به يزدان که بر پاي دارد سپهر
که بي کام او تاج بر سر نهم
همه کشور ايرانيان را دهم
ترا بانوي شهر ايران کنم
به زور و به دل جنگ شيران کنم

کتایون از شنیدن این حرف نگران می شودو سعی در آرام کردن و پشیمان کردن اسفندیار می کند که تو بهرحال همه خزانه و سپاه را زیر فرمان داری، عجله نکن. اسفندیار هم در حالت عصبانیت به مادرش می توپد که بیخود نیست که گفته اند با زنان به مشورت منشین

غمي شد ز گفتار او مادرش
همه پرنيان خار شد بر برش
بدانست کان تاج و تخت و کلاه
نبخشد ورا نامبردار شاه
بدو گفت کاي رنج ديده پسر
ز گيتي چه جويد دل تاجور
مگر گنج و فرمان و راي و سپاه
تو داري برين بر فزوني مخواه
يکي تاج دارد پدر بر پسر
تو داري دگر لشکر و بوم و بر
چو او بگذرد تاج و تختش تراست
بزرگي و شاهي و بختش تراست
چه نيکوتر از نره شير ژيان
به پيش پدر بر کمر بر ميان
چنين گفت با مادر اسفنديار
که نيکو زد اين داستان هوشيار
که پيش زنان راز هرگز مگوي
چو گويي سخن بازيابي بکوي
مکن هيچ کاري به فرمان زن
که هرگز نبيني زني راي زن
پر از شرم و تشوير شد مادرش
ز گفته پشيماني آمد برش

از طرف دیگر گشتاسپ، جاماسپ پیشگو را می خواند و از او می پرسد که بمن بگو که سرانجام اسفندیار چیست . جاماسپ هم می گوید که زندگانی اسفندیار توسط رستم و در زابلستان به پایان می رسد. گشتاسپ هم می گوید پس باید کاری کنم که هرگز به زابلستان نرود. جاماسپ هم می گوید که نمی توانی در تقدیر تغییری بدهی. گشتاسپ هم به فکر فرو می رود و نقشه ی شومی را برای اسفندیار می کشد

بخواند آن زمان شاه جاماسپ را
همان فال گويان لهراسپ را
برفتند با زيجها برکنار
بپرسيد شاه از گو اسفنديار
که او را بود زندگاني دراز
نشيند به شادي و آرام و ناز
به سر بر نهد تاج شاهنشهي
برو پاي دارد بهي و مهي
چو بشنيد داناي ايران سخن
نگه کرد آن زيجهاي کهن
+++
دو گفت شاه اي پسنديده مرد
سخن گوي وز راه دانش مگرد
هلا زود بشتاب و با من بگوي
کزين پرسشم تلخي آمد به روي
گر او چون زرير سپهبد بود
مرا زيستن زين سپس بد بود
ورا در جهان هوش بر دست کيست
کزان درد ما را ببايد گريست
بدو گفت جاماسپ کاي شهريار
تواين روز را خوار مايه مدار
ورا هوش در زاولستان بود
به دست تهم پور دستان بود
به جاماسپ گفت آنگهي شهريار
به من بر بگردد بد روزگار؟
که گر من سر تاج شاهنشهي
سپارم بدو تاج و تخت مهي
نبيند بر و بوم زاولستان
نداند کس او را به کاولستان
شود ايمن از گردش روزگار؟
بود اختر نيکش آموزگار؟
+++
چنين داد پاسخ ستاره شمر
که بر چرخ گردان نيابد گذر
ازين بر شده تيز چنگ اژدها
به مردي و دانش که آمد رها
بباشد همه بودني بي گمان
نجستست ازو مرد دانا زمان
دل شاه زان در پرانديشه شد
سرش را غم و درد هم پيشه شد
بد انديشه و گردش روزگار
همي بر بدي بودش آموزگار

اسفندیار یپش گشتاسپ می رود و از سختی هایی که در راه انجام ماموریت هایی که شاه از او خواسته سخن می گوید و در پایان می گوید که من حتی دارایی هایی را که به غنیمت آورده ام در خزانه ی توست و خودم چیزی ندارم

سخنها جزين نيز بسيار گفت
که گفتار با درد و غم بود جفت
غل و بند بر هم شکستم همه
دوان آمدم نزد شاه رمه
ازيشان بکشتم فزون از شمار
ز کردار من شاد شد شهريار
گر از هفتخوان برشمارم سخن
همانا که هرگز نيايد به بن
ز تن باز کردم سر ارجاسپ را
برافراختم نام گشتاسپ را
زن و کودکانش بدين بارگاه
بياوردم آن گنج و تخت و کلاه
همه نيکويها بکردي به گنج
مرا مايه خون آمد و درد و رنج
ز بس بند و سوگند و پيمان تو
همي نگذرم من ز فرمان تو
همي گفتي ار باز بينم ترا
ز روشن روان برگزينم ترا
سپارم ترا افسر و تخت عاج
که هستي به مردي سزاوار تاج
مرا از بزرگان برين شرم خاست
که گويند گنج و سپاهت کجاست
بهانه کنون چيست من بر چيم
پس از رنج پويان ز بهر کيم

گشتاسپ می گوید که بله همه این کارها و حتی بیشتر از آن را انجام دادی و قهرمانی هستی که هیچ همتایی جز رستم نداری و این رستم کسی است که همیشه دست به سینه در خمت شاهان پیشین بوده ولی اصلا به دیدار من هم نیامده. تو باید بروی و رستم را دست بسته برایم بیاوری

به فرزند پاسخ چنين داد شاه
که از راستي بگذري نيست راه
ازين بيش کردي که گفتي تو کار
که يار تو بادا جهان کردگار
نبينم همي دشمني در جهان
نه در آشکارا نه اندر نهان
که نام تو يابد نه پيچان شود
چه پيچان همانا که بيجان شود
به گيتي نداري کسي را همال
مگر بي خرد نامور پور زال
که او راست تا هست زاولستان
همان بست و غزنين و کاولستان
به مردي همي ز آسمان بگذرد
همي خويشتن کهتري نشمرد
که بر پيش کاوس کي بنده بود
ز کيخسرو اندر جهان زنده بود
به شاهي ز گشتاسپ نارد سخن
که او تاج نو دارد و ما کهن
به گيتي مرا نيست کس هم نبرد
ز رومي و توري و آزاد مرد
سوي سيستان رفت بايد کنون
به کار آوري زور و بند و فسون
برهنه کني تيغ و گوپال را
به بند آوري رستم زال را
زواره فرامرز را همچنين
نماني که کس برنشيند به زين
به دادار گيتي که او داد زور
فروزنده اختر و ماه و هور
که چون اين سخنها به جاي آوري
ز من نشنوي زين سپس داوري
سپارم به تو تاج و تخت و کلاه
نشانم بر تخت بر پيشگاه

اسفندیار تعجب می کند و می گوید که رستم از بزرگان ایران است و خطایی از او سر نزده. به جنگ با چنین جنگاوری که همیشه پشت و پناه شاهان بوده و الان دیگر به پیری رسیده برنخیز. منتها گشتاسپ می گوید که رستم از راه خدا برگشته به سخنش هم اعتباری نیست (یادداشتی به خود: اولین نمونه از استفاده ابزاری از باور به خدا و مخالفان را انگ از خدا برگشته زدن و اینگونه آنان را از سر راه برداشتن)  تو اگر تاج و تخت شاهی می خواهی برو و رستم را به بند بکن و بیاور اینجا.

چنين پاسخ آوردش اسفنديار
که اي پرهنر نامور شهريار
همي دور ماني ز رستم کهن
براندازه بايد که راني سخن
تو با شاه چين جنگ جوي و نبرد
ازان نامداران برانگيز گرد
چه جويي نبرد يکي مرد پير
که کاوس خواندي ورا شيرگير
ز گاه منوچهر تا کيقباد
دل شهرياران بدو بود شاد
نکوکارتر زو به ايران کسي
نبودست کاورد نيکي بسي
همي خواندندش خداوند رخش
جهانگير و شيراوژن و تاج بخش
نه اندر جهان نامداري نوست
بزرگست و با عهد کيخسروست
اگر عهد شاهان نباشد درست
نبايد ز گشتاسپ منشور جست

+++
چنين داد پاسخ به اسفنديار
که اي شير دل پرهنر نامدار
هرانکس که از راه يزدان بگشت
همان عهد او گشت چون باد دشت
+++
کسي کو ز عهد جهاندار گشت
به گرد در او نشايد گذشت
اگر تخت خواهي ز من با کلاه
ره سيستان گير و برکش سپاه
چو آن جا رسي دست رستم ببند
بيارش به بازو فگنده کمند
زواره فرامرز و دستان سام
نبايد که سازند پيش تو دام
پياده دوانش بدين بارگاه
بياور کشان تا ببيند سپاه
ازان پس نپيچد سر از ما کسي
اگر کام اگر گنج يابد بسي

اسفندیار بار دیگر از گشتاسپ می خواهد تا از این خواسته برگردد و می گوید پس تو نبود مرا در جهان می خواهی ولی من به هر حال بنده ی تو هستم. گشتاسپ می گوید تندی مکن، لشکر در اختیار توست بزرگان لشکر را با خودت ببر. اسفندیار می گوید اگر قراره زمان من سر برسد به لشکر هم نیازی نیست 

سپهبد بروها پر از تاب کرد
به شاه جهان گفت زين بازگرد
ترا نيست دستان و رستم به کار
همي راه جويي به اسفنديار
دريغ آيدت جاي شاهي همي
مرا از جهان دور خواهي همي
ترا باد اين تخت و تاج کيان
مرا گوشه يي بس بود زين جهان
وليکن ترا من يکي بنده ام
به فرمان و رايت سرافگنده ام
بدو گفت گشتاسپ تندي مکن
بلندي بيابي نژندي مکن
ز لشکر گزين کن فراوان سوار
جهانديدگان از در کارزار
سليح و سپاه و درم پيش تست
نژندي به جان بدانديش تست
چه بايد مرا بي تو گنج و سپاه
همان گنج و تخت و سپاه و کلاه
چنين داد پاسخ يل اسفنديار
که لشکر نيايد مرا خود به کار
گر ايدونک آيد زمانم فراز
به لشکر ندارد جهاندار باز
ز پيش پدر بازگشت او به تاب
چه از پادشاهي چه از خشم باب
به ايوان خويش اندر آمد دژم
لبي پر ز باد و دلي پر ز غم

کتایون وقتی خبر ماموریت بعدی پسرش را می شنود عصبانی می شود و سعی در بازگردادن اسفندیار از تصمیمی که گرقته می کند. تاج را نفرین می کند و می گوید رستم پهلوانی بزرگ است و پدرت عمری  ازش گذشته و اگر صبر کنی به زودی تاج و تخت به تو خواهد رسید. اسفندیار می گوید می دانم و منهم بر بزرگی رستم کواهم، دست روی دلم نگذار که خودم هم ناراحتم ولی چاره ای ندارم و باید فرمان شاه را اجرا کنم

کتايون چو بشنيد شد پر ز خشم
به پيش پسر شد پر از آب چشم
چنين گفت با فرخ اسنفديار
که اي از کيان جهان يادگار
ز بهمن شنيدم که از گلستان
همي رفت خواهي به زابلستان
ببندي همي رستم زال را
خداوند شمشير و گوپال را
ز گيتي همي پند مادر نيوش
به بد تيز مشتاب و چندين مکوش
+++
که نفرين برين تخت و اين تاج باد
برين کشتن و شور و تاراج باد
مده از پي تاج سر را به باد
که با تاج شاهي ز مادر نزاد
پدر پير سر گشت و برنا توي
به زور و به مردي توانا توي
سپه يکسره بر تو دارند چشم
ميفگن تن اندر بلايي به خشم
جز از سيستان در جهان جاي هست
دليري مکن تيز منماي دست
مرا خاکسار دو گيتي مکن
ازين مهربان مام بشنو سخن
چنين پاسخ آوردش اسفنديار
که اي مهربان اين سخن ياددار
همانست رستم که داني همي
هنرهاش چون زند خواني همي
نکوکارتر زو به ايران کسي
نيابي و گر چند پويي بسي
چو او را به بستن نباشد روا
چنين بد نه خوب آيد از پادشا
وليکن نبايد شکستن دلم
که چون بشکني دل ز جان بگسلم
چگونه کشم سر ز فرمان شاه
چگونه گذارم چنين دستگاه
مرا گر به زاول سرآيد زمان
بدان سو کشد اخترم بي گمان

صبح زود اسفندیار با سپاه راه می افتد تا به دوراهی می رسند. یکی به دژ گنبدان و دیگری به زابلستان ختم می شده. وقتی می خواهند به سمت زابلستان بروند شتر جلودار کاروان بر خاک می نشیند و بلند نمی شود و هر چه که ساربان با چوب شتر را می زند او بلند نمی شود. سرانجام اسفندیار دستور می دهد تا آن شتر را سر ببرند و به راه ادامه دهند

به شبگير هنگام بانگ خروس
ز درگاه برخاست آواي کوس
چو پيلي به اسپ اندر آورد پاي
بياورد چون باد لشکر ز جاي
همي رفت تا پيشش آمد دو راه
فرو ماند بر جاي پيل و سپاه
دژ گنبدان بود راهش يکي
دگر سوي ز اول کشيد اندکي
شترانک در پيش بودش بخفت
تو گفتي که گشتست با خاک جفت
همي چوب زد بر سرش ساروان
ز رفتن بماند آن زمان کاروان
جهان جوي را آن بد آمد به فال
بفرمود کش سر ببرند و يال
بدان تا بدو بازگردد بدي
نباشد بجز فره ايزدي
بريدند پرخاشجويان سرش
بدو بازگشت آن زمان اخترش
غمي گشت زان اشتر اسفنديار
گرفت آن زمان اختر شوم خوار

اسفندیار، پسرش بهمن را انتخاب می کند تا جلوتر برود و از رستم بخواهد تا خودش با پای خود به اردوگاه اسفندیار بیاید تا او را در بند کنند و به نزد گشتاسپ ببرند

مرا گفت بر کار رستم بسيچ
ز بند و ز خواري مياساي هيچ
به کردن برفتم براي پدر
کنون اين گزين پير پرخاشخر
بسي رنج دارد به جاي سران
جهان راست کرده به گرز گران
همه شهر ايران بدو زنده اند
اگر شهريارند و گر بنده اند
فرستاده بايد يکي تيز وير
سخن گوي و داننده و يادگير
سواري که باشد ورا فر و زيب
نگيرد ورا رستم اندر فريب
گر ايدونک آيد به نزديک ما
درفشان کند راي تاريک ما
به خوبي دهد دست بند مرا
به دانش ببندد گزند مرا
نخواهم من او را بجز نيکويي
اگر دور دارد سر از بدخويي

حال چه اتفاقی میفتد می ماند برای جلسه ی بعدی شاهنامه خوانی در منچستر. ممنون از همراهی شما

در کانال تلگرام دوستان شاهنامه خلاصه داستان به صورت صوتی هم گذاشته می شود. در صورت تمایل به کانال بپیوندید

ابیانی که خیلی دوست داشتم


کنون خورد بايد مي خوشگوار
که مي بوي مشک آيد از جويبار
هوا پر خروش و زمين پر ز جوش
خنک آنک دل شاد دارد به نوش
درم دارد و نقل و جام نبيد
سر گوسفندي تواند بريد
مرا نيست فرخ مر آن را که هست
ببخشاي بر مردم تنگدست
همه بوستان زير برگ گلست
همه کوه پرلاله و سنبلست
به پاليز بلبل بنالد همي
گل از ناله او ببالد همي
چو از ابر بينم همي باد و نم
ندانم که نرگس چرا شد دژم
شب تيره بلبل نخسپد همي
گل از باد و باران بجنبد همي
بخندد همي بلبل از هر دوان
چو بر گل نشيند گشايد زبان
ندانم که عاشق گل آمد گر ابر
چو از ابر بينم خروش هژبر
بدرد همي باد پيراهنش
درفشان شود آتش اندر تنش
به عشق هوا بر زمين شد گوا
به نزديک خورشيد فرمانروا
که داند که بلبل چه گويد همي
به زير گل اندر چه مويد همي


بد و نيک هر دو ز يزدان بود
لب مرد بايد که خندان بود


 اگر عهد شاهان نباشد درست
نبايد ز گشتاسپ منشور جست

قسمت های پیشین

ص  1066 بفرمود تا بهمن آمدش پيش
© All rights reserved