Tuesday, 13 November 2018

My first setar playing in a group

I played Setar on stage for the first time on Sunday 11th November (2018). It was a group play and happened in Sahba students' concert. I felt very proud and happy to be playing alongside other students in the group.  See the next video for snapshots of some of the acts.
کنسرت آموزشی #سه‌تار با دوستان هم‌گروه. سپاس ویژه از آموزشکده موسیقی صهبا بخصوص آقای مسعود قاسمی و البته استاد جابری عزیز. اولین تجربه‌ی نوازندگی در گروه
ویدیوی زیر پشت صحنه‌ای از کنسرت
© All rights reserved

Monday, 12 November 2018

شاهنامه‌خوانی در منچستر 157

... Kayd, the king of India has a strange dream, he asks Mehran to tell him what the dream means. Mehran describes Kayd's dream as a sign that Alexandra is coming and he recommends that Kayd doesn't fight Alexandra's army. instead he suggests Kayd to offer Alexandra four things that would make him happy. These four things(!) are his daughter, his philosopher, his physician and his magical goblet... (Stories from Shahnameh)  

داستان تاجایی رسیده که اسکندر بر تخت پادشاهی نشسته. باز در اینجا فردوسی در ابتدا منبع اشعارش، گوینده‌ی پهلوی، را مشخص می‌کند. داستان درباره‌ی پادشاه هند، کید است که ده شب پی‌در‌پی خواب‌های عجیب می‌دیده و تعبیر‌کنندگان خواب از تعبیر آن خواب‌ها عاجزند. تا اینکه کسی به کید شخصی به نام مهران را معرفی می‌کند که می‌تواند خواب را تعبیر کند

چنین گفت گویندهٔ پهلوی
شگفت آیدت کاین سخن بشنوی
یکی شاه بد هند را نام کید
نکردی جز از دانش و رای صید
دل بخردان داشت و مغز ردان
نشست کیان افسر موبدان
دمادم به ده شب پس یکدگر
همی خواب دید این شگفتی نگر
به هندوستان هرک دانا بدند
به گفتار و دانش توانا بدند
بفرمود تا ساختند انجمن
هرانکس که دانا بد و رای‌زن
همه خوابها پیش ایشان بگفت
نهفته پدید آورید از نهفت
کس آن را گزارش ندانست کرد
پراندیشه شدشان دل و روی زرد
+++
یکی گفت با کید کای شهریار
خردمند وز مهتران یادگار
یکی نامدارست مهران به نام
ز گیتی به دانش رسیده به کام
به شهر اندرش خواب و آرام نیست
نشستش به جز با دد و دام نیست
ز تخم گیاهای کوهی خورد
چو ما را به مردم همی نشمرد
نشستنش با غُرم و آهو بود
ز آزار مردم به یکسو بود
ز چیزی به گیتی نیابد گزند
پرستنده مردی و بختی بلند
مرین خوابها را به جز پیش اوی
مگو و ز نادان گزارش مجوی

 کید هم به سراغ مهران می‌رود تا خوابش را برایش تعبیر کند 

جهاندار چون نزد مهران رسید
بپرسید داننده را چون سزید
بدو گفت کای مرد یزدان‌پرست
که در کوه با غرم داری نشست
به ژرفی بدین خواب من گوش دار
گزارش کن و یک به یک هوش دار

کید خواب‌هایش را اینگونه تعریف می‌کند خواب شب اول: خانه‌ی بزرگی در خواب دیدم که داخل آن فیل عظیم‌الجثه‌ای بود. در این خانه سوراخی کوچک بود که فیل با همه‌بزرگی جثه‌اش از ان رد شد ولی خرطومش در سوراخ گیر کرد

چنان دان که یک شب خردمند و پاک
بخفتم برام بی‌ترس و باک
یکی خانه دیدم چو کاخی بزرگ
بدو اندرون ژنده پیلی سترگ
در خانه پیداتر از کاخ بود
به پیش اندرون تنگ سوراخ بود
گذشتی ز سوراخ پیل ژیان
تنش را ز تنگی نکردی زیان
ز روزن گذشتی تن و بوم اوی
بماندی بدان خانه خرطوم اوی

خواب شب دوم: خواب دیدم که تخت پادشاهی بدون من است، پادشاهی روی تخت عاج می‌نشیند و تاج پادشاهی را برسر می‌گذارد

دگر شب بدان گونه دیدم که تخت
تهی ماندی از من ای نیک‌بخت
کیی برنشستی بران تخت عاج
به سر بر نهادی دل‌افروز تاج

خواب شب سوم: در خواب پارچه‌ی کرباس اعلایی دیدم که چهار مرد بر ان آویزان شده‌اند و این پارچه را از چهار طرف می‌کشند نه پارچه پاره می‌شود و نه این چهار مرد خسته می‌شوند

سه دیگر شب از خوابم آمد شتاب
یکی نغز کرپاس دیدم به خواب
بدو اندر آویخته چار مرد
رخان از کشیدن شده لاژورد
نه کرپاس جایی درید آن گروه
نه مردم شدی از کشیدن ستوه

خواب شب چهارم: مرد تشنه‌ای دیدم که سر جویبار رفته، ولی از آب نیوشیده  فرار می‌کند. مرتب مرد تشنه فرار می‌کند و آب در پی او روان می‌شود

چهارم چنان دیدم ای نامدار
که مردی شدی تشنه بر جویبار
همی آب ماهی برو ریختی
سر تشنه از آب بگریختی
جهان مرد و آب از پس او دوان
چه گوید بدین خواب نیکی گمان

خواب شب پنجم: در خواب دیدم که شهری نزدیک دریا بود که همه‌ی ساکنان آن شهر نابینا بودند ولی همگی بر این تقدیر خود راضی بودند و مشغول داد و ستد

به پنجم چنان دید جانم به خواب
که شهری بدی هم به نزدیک آب
همه مردمش کور بودی به چشم
یکی را ز کوری ندیدم به خشم
ز داد و دهش وز خرید و فروخت
تو گفتی همی شارستان برفروخت

خواب شب ششم: درشهری که همه‌ی ساکنان آن دردمند بودند. از تن‌درستی استعلام می‌کردند

ششم دیدم ای مهتر ارجمند
که شهری بدندی همه دردمند
شدندی بپرسیدن تن درست
همی دردمند آب ایشان بجست
همی گفت چونی به درد اندرون
تنی دردمند و دلی پر ز خون
رسیده به لب جان ناتن‌درست
همه چارهٔ تن‌درستان بجست

خواب شب هفتم: اسبی جهنده دیدم که دوسر، دوپا و دودست داشت. علف را می‌جوید ولی علف نمی‌توانست به بدن او برسد

چو نیمی ز هفتم شب اندر گذشت
جهنده یکی باره دیدم به دشت
دو پا و دو دست و دو سر داشتی
به دندان گیا نیز بگذاشتی
چران داشتی از دو رویه دهن
نبد بر تنش جای بیرون شدن

خواب شب هشتم: سه کوزه دیدم روی زمین.  دوتا از آنها پر آب بود و یکی خالی. دو مرد از آب دو کوزه‌ی پر به کوزه‌ی خالی می‌ریختند. نه آب کوزه‌های پر کم می‌شد و نه آب به کوزه‌ی خالی اضافه می‌شد

بهشتم سه خم دیدم ای پاکدین
برابر نهاده بروی زمین
دو پرآب و خمی تهی در میان
گذشته به خشکی برو سالیان
ز دو خم پر آب دو نیک مرد
همی ریختند اندرو آب سرد
نه از ریختن زین کران کم شدی
نه آن خشک را دل پر از نم شدی

خواب شب نهم: در خواب گاوی دیدم که در زیر آفتاب خوابیده بود و گوساله‌ای مقابل او بود که بسیار لاغر بود و گاو ماده از آن گوساله شیر می‌خورد

نهم شب یکی گاو دیدم به خواب
بر آب و گیا خفته بر آفتاب
یکی خوب گوساله در پیش اوی
تنش لاغر و خشک و بی‌آب روی
همی شیر خوردی ازو ماده گاو
کلان گاو گوساله بی زور و تاو

خواب شب دهم: چشمه‌ای دیدم دردشتی که همه‌ی دشت و ایوان و کاخ زیر آب چشمه بود ولی خود چشمه خشک بود. حال که خواب‌هایم را برایت تعریف کرده‌ام بگو که تعبیر آنها چیست

اگر گوش داری به خواب دهم
نرنجی همی تا بدین سر دهم
یکی چشمه دیدم به دشتی فراخ
وزو بر زبر برده ایوان و کاخ
همه دشت یکسر پر از آب و نم
ز خشکی لب چشمه گشت دژم
سزد گر تو پاسخ بگویی نهان
کزین پس چه خواهد بدن در جهان

  مهران که خواب‌های کید را می‌شنود می‌گوید که بد به دلت راه نده. این خوابهایی که تعریف کردی نشانه‌ای برای کم شدن از پادشاهی تو نیست. بدان که اسکندر با سپاهش به سراغ تو میاید ولی تو نباید با او بجنگی. چهار چیز داری که در جهان نایاب هستند یکی دختر زیبارویت، یکی فیلسوف و دانایی که داری، یکی طبیبت و یکی جام جادویی که هر چه از آن بیاشامند از مظروف آن کم نمی‌شود. در رویارویی با اسکندر از این چهار چیز استفاده کن چون تاب مقابله شدن با سپاه او را نداری 

چو بشنید مهران ز کید این سخن
بدو گفت ازین خواب دل بد مکن
نه کمتر شود بر تو نام بلند
نه آید بدین پادشاهی گزند
سکندر بیارد سپاهی گران
ز روم و ز ایران گزیده سران
چو خواهی که باشد ترا آب‌روی
خرد یار کن رزم او را مجوی
ترا چار چیزست کاندر جهان
کسی آن ندید از کهان و مهان
یکی چون بهشت برین دخترت
کزو تابد اندر زمین افسرت
دگر فیلسوفی که داری نهان
بگوید همه با تو راز جهان
سه دیگر پزشکی که هست ارجمند
به دانندگی نام کرده بلند
چهارم قدح کاندرو ریزی آب
نه ز آتش شود کم نه از آفتاب
ز خوردن نگیرد کمی آب اوی
بدین چیزها راست کن آب روی
چو آید بدین باش و مسگال جنگ
چو خواهی که ایدر نسازد درنگ
بسنده نباشی تو با لشکرش
نه با چاره و گنج و با افسرش

در تعبیر خواب‌هایت هم باید بگویم که خوابی که دیدی که فیلی از سوراخی تنگ رد شد و خرظومش گیر کرد آن خانه همان دنیا است و فیل شاهی ناسپاس و بیدادگر است.  پادشاهی میاید ناپارسا ونادان و تیره‌روان. اینکه کرباسی نغز دیدی که مردان آن را به چهار سو می‌کشند، جریان دین است که مرد پارسایی آنرا به چهار قسمت می‌کند یکی آتش‌پرست، یکی جهود یکی دین رومیان و یکی هم دینی که خود همین پارسا آورده و مردم به خاطر دین همه با هم دشمن می‌شوند

چو بر کار تو رای فرخ کنیم
همان خواب را نیز پاسخ کنیم
یکی خانه دیدی و سوراخ تنگ
کزو پیل بیرون شدی بی‌درنگ
تو آن خانه را همچو گیتی شناس
همان پیل شاهی بود ناسپاس
که بیدادگر باشد و کژ گوی
جز از نام شاهی نباشد بدوی
ازین پس بیاید یکی پادشا
چنان سست و بی‌سود و ناپارسا
به دل سفله باشد به تن ناتوان
به آز اندرون نیز تیره‌روان
کجا زیردستانش باشند شاد
پر از غم دل شاه و لب پر ز باد
دگر آنک دیدی ز کرپاس نغز
گرفته ورا چار پاکیزه مغز
نه کرپاس نغز از کشیدن درید
نه آمد ستوه آنک او را کشید
ازین پس بیاید یکی نامدار
ز دشت سواران نیزه گزار
یکی مرد پاکیزه و نیکخوی
بدو دین یزدان شود چارسوی
یکی پیر دهقان آتش‌پرست
که بر واژ برسم بگیرد بدست
دگر دین موسی که خوانی جهود
که گوید جز آن را نشاید ستود
دگر دین یونانی آن پارسا
که داد آورد در دل پادشا
چهارم بیاید همین پاک‌رای
سر هوشمندان برآرد ز جای
چنان چارسو از پی پاس را
کشیدند زانگونه کرپاس را
تو کرپاس را دین یزدان شناس
کشنده چهار آمد از بهر پاس
همی درکشد این ازان آن ازین
شوند آن زمان دشمن از بهر دین

زمانی می‌رسد که انسان پرهیزکار خوار می‌شود. کسی  تشنگان را به آب راهنمایی می‌کند ولی کسی پاسخش را نمی‌دهد و همه‌ی لبها به بدگویی بر ضد یکدیگر باز می‌شود. در این زمان مردم نادان ارجمند می‌شوند و داناها پرستار نادانان می‌شوند و مردم نادانی را می‌ستایند

دگر تشنه‌ای کو شد از آب خوش
گریزان و ماهی ورا آب‌کش
زمانی بیاید که پاکیزه مرد
شود خوار چون آب دانش بخورد
به کردار ماهی به دریا شود
گر از بدکنش بر ثریا شود
همی تشنگان را بخواند برآب
کس او را ز دانش نسازد جواب
گریزند زان مرد دانش‌پژوه
گشایند لبها به بد هم‌گروه
به پنجم که دیدی یکی شارستان
بدو اندرون ساخته کارستان
پر از خورد و داد و خرید و فروخت
تو گفتی زمان چشم ایشان بدوخت
ز کوری یکی دیگری را ندید
همی این بدان آن بدین ننگرید
زمانی بیاید کزان سان شود
که دانا پرستار نادان شود
بدیشان بود دانشومند خوار
درخت خردشان نیاید به بار
ستایندهٔ مرد نادان شوند
نیایش کنان پیش یزدان شوند
همی داند آنکس که گوید دروغ
همی زان پرستش نگیرد فروغ

تعبیر اسب دوسر هم این است که زمانی می‌رسد که مردم از مال و اموال سیری ندارند نه در راه دانش آنرا خرج می‌کنند و نه به نیازمندان می‌دهند. به درد هیچ‌کس هم نمی‌رسند. هفتم هم که سه کوزه دیدی دوتا پر و یکی خالی. تعبیرش این است که روزگاری می‌رسد که درویش خوار می‌شود و چیزی به او نمی‌دهند. توانمندها بین خودشان به چرب زبانی مشغولند ولی به درویشان توجه‌ای نمی‌کنند

ششم آنک دیدی بر اسپی دو سر
خورش را نبودی بروبر گذر
زمانی بیاید که مردم به چیز
شود شاد و سیری نیابند نیز
نه درویش یابد ازو بهره‌ای
نه دانش پژوهی و نه شهره‌ای
جز از خویشتن را نخواهند بس
کسی را نباشند فریادرس
به هفتم که پرآب دیدی سه خم
یکی زو تهی مانده بد تا بدم
دو از آب دایم سراسر بدی
میانه یکی خشک و بی‌بر بدی
ازین پس بیاید یکی روزگار
که درویش گردد چنان سست و خوار
که گر ابر گردد بهاران پرآب
ز درویش پنهان کند آفتاب
نبارد بدو نیز باران خویش
دل مرد درویش زو گشته ریش
توانگر ببخشد همی این بران
یکی با دگر چرب و شیرین‌زبان
شود مرد درویش را خشک لب
همی روز را بگذراند به شب

آن خوابی که دیدی که گاو از گوساله شیر می‌خورد، تعبیرش این است که زمانی میاید که تن‌درست و توانمند از درویش طلب روزی می‌کند. تعبیر خواب بعدی این است که پادشاهی میاید نادان که مرتب لشکر راه می‌اندازد تا دارایی‌هایش را اضافه‌تر کند تا اینکه سرانجام نه شاهی می‌ماند و نه لشکری. بعد آیینی نو درست می‌شود

دگر آنک گاوی چنان تن درست
ز گوسالهٔ لاغر او شیر جست
چو کیوان به برج ترازو شود
جهان زیر نیروی بازو شود
شود کار بیمار و درویش سست
وزو چیز خواهد همی تن‌درست
نه هرگز گشاید سر گنج خویش
نه زو باز دارد به تن رنج خویش
دگر چشمه‌ای دیدی از آب خشک
به گرد اندرش آبهای چو مشک
نه زو بردمیدی یکی روشن آب
نه آن آبها را گرفتی شتاب
ازین پس یکی روزگاری وبد
که اندر جهان شهریاری بود
که دانش نباشد به نزدیک اوی
پر از غم بود جان تاریک اوی
همی هر زمان نو کند لشکری
که سازند زو نامدار افسری
سرانجام لشکر نماند نه شاه
بیاید نو آیین یکی پیش‌گاه

این دوره، دوره‌ی اسکندر است. وفتی که اسکندر به سراغ تو آمد تو این چهار چیز(دختر زیبارو، فیلسوف و طبیب دانا و جام جادویی) را که داری به او بده. او هم چون آدم خردمندی هست به همان راضی می‌شود و پادشاهیت را از تو نخواهد گرفت. شاه کید هم خوشحال و راضی از پیش مهران برمی‌گردد

کنون این زمان روز اسکندرست
که بر تارک مهتران افسرست
چو آید بدو ده تو این چار چیز
برآنم که چیزی نخواهد به نیز
چو خشنود داری ورا بگذرد
که دانش پژوهست و دارد خرد
ز مهران چو بشنید کید این سخن
برو تازه شد روزگار کهن
بیامد سر و چشم او بوس داد
دلارام و پیروز برگشت شاد
ز نزدیک دانا چو برگشت شاه
حکیمان برفتند با او براه

حال آیا در واقعیت اسکندر به سراغ هند و پادشاهی کید می‌رود یا نه و نتیجه این لشکرکشی احتمالی چیست، می‌ماند برای جلسه‌ی بعدی شاهنامه‌خوانی در منچستر. ممنون از همراهی شما

در کانال تلگرام دوستان شاهنامه خلاصه داستان به صورت صوتی هم گذاشته می‌شود. در صورت تمایل به کانال بپیوندید

لغاتی که آموختم

مسگال = از سگالیدن به معنی دشمنی کردن

ابیانی که خیلی دوست داشتم

تو کرپاس را دین یزدان شناس
کشنده چهار آمد از بهر پاس
همی درکشد این ازان آن ازین
شوند آن زمان دشمن از بهر دین

زمانی بیاید که پاکیزه مرد
شود خوار چون آب دانش بخورد
به کردار ماهی به دریا شود
گر از بدکنش بر ثریا شود
همی تشنگان را بخواند برآب
کس او را ز دانش نسازد جواب
گریزند زان مرد دانش‌پژوه
گشایند لبها به بد هم‌گروه



پر از خورد و داد و خرید و فروخت
تو گفتی زمان چشم ایشان بدوخت
ز کوری یکی دیگری را ندید
همی این بدان آن بدین ننگرید
زمانی بیاید کزان سان شود
که دانا پرستار نادان شود
بدیشان بود دانشومند خوار
درخت خردشان نیاید به بار
ستایندهٔ مرد نادان شوند
نیایش کنان پیش یزدان شوند
همی داند آنکس که گوید دروغ
همی زان پرستش نگیرد فروغ

زمانی بیاید که مردم به چیز
شود شاد و سیری نیابند نیز
نه درویش یابد ازو بهره‌ای
نه دانش پژوهی و نه شهره‌ای
جز از خویشتن را نخواهند بس
کسی را نباشند فریادرس

ازین پس بیاید یکی روزگار
که درویش گردد چنان سست و خوار
که گر ابر گردد بهاران پرآب
ز درویش پنهان کند آفتاب
نبارد بدو نیز باران خویش
دل مرد درویش زو گشته ریش
توانگر ببخشد همی این بران
یکی با دگر چرب و شیرین‌زبان
شود مرد درویش را خشک لب
همی روز را بگذراند به شب

قسمت های پیشین

ص 1196 لشکر کشیدن اسکندر سوی کید و نامه نوشتن بدو