Tuesday, 27 December 2016

دیوانگی در اوج



Out of the blue I recalled an animation that I had seen as a #child, I couldn't even remember it's name or the name of its creator, but hoped to find it on the #Internet.
The conclusion of the search
The animation called: the #Mad, Mad, Mad #World by #Noureddin #Zarrinkelk, the #father of #animation of #Iran, made in 1975.

نمي دانم چطور ولي ناگهان بياد #انيميشن كوتاهي افتادم كه سالها قبل در #ايران ديده بودم. مدتها از زماني كه انيميشن را ديده بودم مي گذشت ولي دقيقا تصاوير #متحرک اين انيميشن در ذهنم زنده بود. اسم اثر و نام خالق آنرا نمی دانستم و مدتی در #اينترنت جستجو كردم تا پيدايش كردم. دنیای دیوانه #دیوانه دیوانه اثر #نورالدین #زرین کلک پدر انیمیشن ایران. چقدر اين انيميشن به وضع #امروزه #دنيا مي خورد



© All rights reserved

Thursday, 22 December 2016

بهانه ي دوستي


Festive season is a good excuse to contac family and friends whom we have been to busy to contact.

يلدا، #كريسمس و سال جديد #مسيحي فرصت خوبي به دستم داد تا براي مدتي هم شده چشم هايم را روي همه مشكلات دنيا ببندم و فقط به #جشن و #سرور فكر كنم. ليست #اقوام و دوستانم را برداشتم و به تك تكشون پيام دادم (اميدوارم كه دوستاني كه به هر دليلي از قلم افتادند منو ببخشن). عجيب بود با بعضي ها مدتها بود كه تماسي نداشتم، چطور اينهمه #غفلت كرده بودم؟ باز جاي شكرش باقيه كه #رسوم مختلف گاهي بهانه اي مي شوند براي #سلام و احوالپرسي 
كاش حداقل حواسمون باشه از اين بهانه ها استفاده كنيم

© All rights reserved

Wednesday, 21 December 2016

دی


I emptied the content of the #Christmas #hamper and decided to fill it with what would be my #gift to #myself. It took me some time to think about it; at the end I decided the very best of my life that could go in the Christmas hamper is actually not much. A #family portrait, a few #books, including #Shahnameh, #Hafez, The #Serpent-Shouldered #Zahak by #Saidi #Sirjani, my first published book: #bazgaht, my #notepad and #pen, a few #chocolates and #Shahrzad #tea, a bunch of #flower and some #seashell. The most #interesting thing was the fact that I had all of these in my #possession already. 

کریسمس همپر* سبدی است شامل انواع #خوردنی و #نوشیدنی، به عنوان نمونه #بیسکویت، #چای، #قهوه، #شراب و #ماهی دودی، که معمولا در جشن #کریسمس از آنها استفاده می شود.  این #سبد گاهی به عنوان #هدیه کریسمس بخصوص در محیط کاری رد و بدل می شود  

به کریسمس #همپر روی میز نگاه کردم با خودم فکر کردم که اگر من می خواستم این سبد را پر کنم و به خودم #هدیه بدهم چه اقلامی را در آن می گذاشتم. این تصمیم گیری آنقدرها هم که فکر می کردم #ساده نبود. دور خونه راه افتادم و به چیزهایی که داشتم نگاه کردم. دوست داشتنی ترین هایم شامل یک #عکس دسته جمعی با #خانواده، #شاهنامه، #حافظ، #ضحاک ماردوش سعیدی #سیرجانی، نوشته های خودم شامل #بازگشت، انگشترم، چند تا #صدف، یک جعبه #شکلات، یک #قوطی #چای شهرزاد، کمی برگ #سبز و شاخه ای #گل، #دفتر و #خودکارم بود. جالب تر آنکه همه را هم کنارم داشتم. مطمئنا همه ما بهترین هایی داریم که می توانند همبر شادیمان را پر کنند. بهترین ها برای شما چیست
همپر #زندگیتان پر باد از بهترین ها

*Christmas Hamper
© All rights reserved

Tuesday, 20 December 2016

خورشيد در يلدا


صبح به محض اينكه چشمهايم را باز كردم پريدم از تخت پايين و پرده ها را كنار زدم، #هوا ابري بود و باز هم #اسمان خاكستري. گفتم حيف امروز #خورشيد را نمي بينم. تقريبا يك ساعت بعد هوا آفتابي شد و خورشيد تمام طول روز كنارمون بود. مي دانستم كه أشعه آفتاب آن روز هم #راه طولاني را براي رسيدن به خاك #منچستر طي كرده بود 
بي صدا وقتي #گردگيري مي كردم رو شانه ي راستم نشسته بود و به #گرد و غباري كه تو هوا چرخ مي خورد نگاه مي كرد. بهش گفتم مي دوني تو بزرگترين كسي هستي كه امروز ديدمت، خيلي خوبه كه امروز اينجايي، كي فكرش رو مي كرد أون همه مدت افتاب تو #خانه ي ما باشه حتي تو آخرین #روز پاییز، كاش #قصه هم بلد بودي بگي ديگه همه چيز عالي بود. مدتي بعد كه قاچ #قرمز #هندوانه اي را به #چنگال زدم تا رسم #يلدا را هم بجا أورده باشم يكي از دونه هاي هندوانه افتاد رو زمين. دوزانو رو زمين نشستم تا دونه را بردارم نگاهم افتاد به #تصوير روي جلد دفتري كه در طبقه پايين قفسه ي #كتابخانه، درست مقابل ديد من قرار گرفته بود. تصوير #زني كه #اژدهايي روي بازويش نشسته بود
به نور خورشيد روي دستم  #نگاه كردم و داستاني را كه خورشيد برايم با ان تصوير بيان كرد با #گوش جان شنيدم، شايد روزي داستان را براي شما هم تعريف كردم
يلدايتان پر از #قصه هاي #شاد باد

© All rights reserved

Saturday, 17 December 2016

Yesterday's sky




دیروز کنار پنجره با خاتون قلب ها و چای تازه دم قندپهلو
© All rights reserved

Friday, 16 December 2016

Yalda is almost here



Yalda, the longest night of the year marking the beginning of the winter months, is a festive night celebrated by Iranians. Yalda traditionally been a time to celebrate victory of light over darkness as the nights begins to become shorter after Yalda. Yalda is a time for families to get together and celebrate mostly by storytelling and reading from Shahnameh, Hafez and Saadi.
Read more about Yalda celebration here


چیزی به پایان پاییز و شروع فصل زمستان نمانده و این یعنی بهار هم بزودی از راه خواهد رسید. خوبه که این مطلب را به
 فارسی می نویسم وگرنه حتما دیوید می پرسید 
Why do you wish your life away?
و من باز هم جواب قانع کننده ای نداشتم که بهش بدم
امروز آسمان منچستر آبی است و خورشید را در کنارم دارم. توان از خانه بیرون آمدن و چند قدم راه رفتن را هم پیدا کردم و با  کشیده شدن بخیه ها احساس آزادی می کنم. انگار که دوران در حصر درد بودن به پایان رسیده و این یعنی شروعی دوباره

شب یلدا در راهه و سیاهی حاکم بر روز کم کم به نور تسلیم می شود. خوب بود که همگام با طبیعت، به سیاهی-زدایی درون هم بیاندیشیم و قدری روی افزایش قدرت تحمل دیگرانی که الزاما مانند ما نیستند و مانند ما فکر نمی کنند، کار کنیم. یادم باشد که هر چقدر هم که با هم فرق کنیم بیشتر از روز و شب در تضاد با هم نیستیم

© All rights reserved

Wednesday, 14 December 2016

لونی قدیمی


در زندگی هر شخصی آدمهایی پیدا می شوند که قراره از آنها درسی آموخته شود. کاهی حتی بی اعتباری دنیا را هم می شود در انعکاس رفتار برخی از دوستان دید. کافی است به اطراف خود نگاهی بیندازیم تا ردپای گرگان در لباس میش را پیدا کنیم. ماجرای دوستی من با شیوه هم از همین قسم است.

تا مدتها بعد از اینکه با شیوه تو یک مهمانی آشنا شدم مرتب تماس می گرفت و اصرار داشت که حتما در مهمانی و جشن هایی که به مناسبات مختلف ترتیب می داد شرکت کنم. بالاخره منم روزی دعوتش را پذیرفتم و دوستی من با شیوه شروع شد.

چیزی که از همان ابتدا آزاردهنده بود این بود که لطف شیوه متغییر بود و با شروع فصل امتحانات فوران می کرد چراکه من می توانستم برای دخترش نقش معلم را بازی کنم و با تمام شدن امتحانات خیلی ناگهانی  فروکش می کرد. البته تارا به قدری دوست داشتنی بود که اصلا کمک کردن به او برایم مسئله ای نبود ولی دوستی "یویو" گونه ی شیوه پکرم می کرد. چندبار خواستم به دعوتش پاسخ منفی بدهم ولی هر بار با فکر اینکه، حالا گناه تارا چیه، خودم را مقید می کردم که با جزر و مدهای دوستی شیوه بسازم. اگرچه حضور در مهمانی های او چندان هم برایم دلنشین نبود و حذف شدن از لیست مهمان های او آنچنان هم ناراحت کننده نبود.

سالها گذشت و با قبولی تارا در کنکور نقش من به عنوان معلم ریاضی پایان گرفت. در جشن قبولی تارا به دانشگاه، شیوه مهمانی بزرگی ترتیب داده و منهم به آن برنامه دوت شده بودم. ولی در طول مهمانی غیر از سلام و خداحافظی هیچ صحبت دیگری بین ما ردوبدل نشد. از آن به بعد هم در هیچ یک از برنامه های شیوه دعوت نشدم و فقط از طریق دوستان مشترک دورادور از احوال یکدیگر آگاه بودیم.

یکی دوسال بدین منوال گذشت تا اینکه روزی سرو کله ی شیوه با یک تماس تلفنی در زندگی من دوباره پیدا شد: گله می کرد که اونو فراموش کردم و بیاد او نیستم. از اینکه بی لطفی های خود را به پای من نوشته بود حسابی عصبانی شدم ولی از طرفی می گویند که (به استثنای  مواردی که یکی از طرفین یا هر دو نفر بیمارند) در رابطه ای که به شکست انجامیده دو طرف رابطه مقصرند، خودم را هم در این میان بی گناه نمی دیدم. هرچندکه وفتی دفعه آخری که برای دیدن تارا (که برای تعطیلات پایان ترمی به منزل برگشته بود) رفته بودم را بیاد میارم و یاد سردی و حتی شیوه ی بی ادبانه ی برخورد شیوه می افتادم، عصبانی می شدم. ولی دیدم که پا شده با یک دسته گل  آمده به دیدنم و قدم اول را برداشته به حرمت نان و نمکی که طی سالها با هم خورده بودیم درست نبود که برای خالی کردن عقده ی دلم او را می آزاردم. بخشیدمش.

کلی از گذشته صحبت کردیم. طوری شیوه با من گرم گرفته بود که حتی با خودم فکر کردم که شاید همه این کم لطفی ها برداشت غلط من بوده تا اینکه بعد از مدتی صحبت به کار کشید و اینکه با حسابدار شرکتشان دعوایی هستند و به کسی نیاز دارند تا حسابهای آن ماه را که کلی هم قره قاطی هستند سر و سامان بدهد. سرم خیلی شلوع بود و می دانستم قبول حسابهای بهم ریخته شرکت تمام وقت آزادم را می گیرد ولی دلم نیامد به شیوه جواب منفی بدهم. اینگونه شد که دور دوم حضور من در برنامه های او آغاز شد.. این دور هم چیزی حدود 6 ماه طول کشید تا اینکه کل دفاتر روبراه شد و با سردی و بی لطفی حاد حالت مزمن دوست-زدایی شیوه هم عود کرد. نزدیک یک سال هم باز از هم دور افتادیم.

تا اینکه مجددا شیوه با گل و شیرینی دم در خانه ام ظاهر شد. با خودم گفتم حتما باز هم مشکلی پیش آمده . البته خیلی لازم نبود در این مورد بیندیشم. چراکه بزودی مسئله روشن شد. تصادفی داشته و به علت ضربه ای که به کمرش وارد شده تا مدتی قادر به راننگی نخواهد بود و به همین علت به یاد من افتاده چرا که صبح ها منهم به سمت شرکت آنها می رفتم. شیوه ازم خواست تا صبح ها "سرراه" دنبال او هم بروم و او  را هم به شرکت برسانم. البته واژه ی "سرراه" از نظر تکنیکی چندان هم درست نبود چون باید مدت 10 دقیقه مسیری که در شلوغی رفت و آمد صبح و عصر عملا 20 دقیقه ای طول می کشید را رانندگی می کردم که روزانه 40 دقیقه به زمان رفت و آمد من می افزود و چندان هم بی دردسر نبود. با این حال به خودم گفتم که گناه داره و حالا که از دست تو کمکی برمیاد کمکش کن.

روز دومی که رفتم دنبالش آماده نبود و کلی معطلم کرد تا بالاخره تو ماشین نشست و راه افتادیم. روز سوم در برگشت ازم خواست تا در سوپر مارکت توقفی بکنم تا شیوه خردیدش را هم انجام بدهد. البته خود منهم باید در رکابش می بودم و کیسه های نایلون پر از اقلام خرید شده را جابجا می کردم. روز چهارم بازهم صبح آماده نبود و باعث دیر رسیدنم به اداره شد،  برای برگشت چون زودتر از شرکت میامد بیرون و به آرایشگاه می رفت ازم خواست تا بجای شرکت دم آرایشگاه برم دنبالش و باز هم کلی معطلم کرد. کاسه صبرم لبریز شد و وقتی دم در خانه اش رسیدیم گفتم: متاسفم ولی برایم امکان نداره که به این روش ادامه بدهم. پیشنهاد کردم که اگر بتواند خود را سر ساعت مقرر به خانه ما برساند می تواند تا شرکت همراهم بیاید ولی نمی توانستم به شیوه چند روز قبل دنبالش بیایم. او هم با عصبانیت و دلخوری از ماشین پیاده شد و محکم در ماشین را بهم زد و بی خداحافظی وارد خانه اش شد.

رفتارش حسابی بمن برخورد ولی حتی این امر ذره ای از احساس گناهی که برای سختگیری به شیوه به سراغم آمد کم نکرد. روز بعد روز تعطیل بود ولی منکه نتوانستم با احساس گناه مبارزه کنم تصمیم گرفتم از شیوه معذرت بخواهم. به سمت خانه اش راه افتادم. جلوی خانه آنها برخلاف معمول جای پارک ماشین نبود و مجبور شدم کمی دورتر ماشینم را پارک کنم. دم در به یکی از دوستان مشترکمان برخوردم که به مهمانی خانه شیوه دعوت شده بود. از اینکه از قبل تلفن نکرده بودم پشیمان شدم. از دوست مشترکمان خواستم تا دیدنم در جلوی خانه شیوه را نادیده بگیرد. چون برای کاری آمده بودم و خبر نداشتم که شیوه جان مهمان دارد و بهتر بود تا در وقت دیگری مزاحمش می شدم.

فردای آن روز دوست مشترک در تماس تلفنی احوالم را می پرسید. اصرار می کرد که اگر کمکی از دستش برمیاید بی خبر نگذارمش. تعجب کردم. پرسیدم کمک برای چه کاری؟ گویا دیشب در مورد مشکل من که شیوه برای حل آن بمن کمک می کرد اشاره شده بود. از این دوست برای آنکه نگران من بود تشکر کردم ولی تاکید کردم که نیازی به نگرانی نیست و در واقع جریان برعکس هست و من، شیوه را به شرکت می برم و میاورم.

 از شنیدن این حرف تعجب کرد. گویا تصادف مربوط به چند ماه پیش بود و آنهم تصادف شدیدی نبوده. تا آنجا که او می دانست عدم توانایی راننگی شیوه نبوده که او را به فروش ماشینش وادار کرده بود. ماشین نویی از کمپانی سفارش داده که به علت گزینه های اضافی دو هفته ای دیرتر از انچه قرار بوده ماشین را تحویل می گیرد و به علت بی ماشینی شیوه بمن نیازمند بوده و نه به علت کمردرد و عدم توانایی در رانندگی. لبخندی زدم و گفتم خوب خدا را شکر که حال شیوه خوب است و ماشینش هم به زودی میاید و خرید مهمانیش را هم خودش می تواند از این پس انجام بدهد.

دوسال بعد به  شیوه  در خیابان برخوردم بازهم به زور دعوتم می کرد تا به خانه آنها بروم بهانه ای آوردم و دعوتش را رد کردم. با خودم فکر کردم شاید چیزی که باید از دوستی با شیوه می آموختم "نه گفتن" به کسی است که در لباس دوستی از اعتماد و گذشت دوست سو استفاده می کند.

متاسفانه کم نیستند آنهایی که نمی فهمند نباید سکوت از روی بزرگمنشی را به پای نفهمی طرف یا زرنگی خودشان بگذارند.

© All rights reserved

Monday, 12 December 2016

Alone

 
 
Manchester Art Gallery, UK
 
 I stand alone, even though I need support.
 ایستاده ام گاه به تنهایی و گاه با حمایت
 
© All rights reserved

Friday, 9 December 2016

حامیان فرومایه



Some people just moan and do everything in their power to prevent you from doing what you know is right, but strangely enough the moment that you achieve some recognition, the same people are quick enough to change and claim a part in your success for their support!

اگر روزی خواستی درستی راهت را محک بزنی به اطرافت نگاهی بینداز. هر حرکتی مخالف و موافقی دارد ولی اگر در مقابلت حسودان را دیدی که از روی غرض با هر حرکت تو مخالفت می کنند و سنگ جلوی پایت می اندازند، ولی از دور مراقبند تا در صورت کوچک ترین موفقیت خود را جلو انداخته و مهمترین حامیت بخوانند همانا به هدف زده ای و درست انتخاب کرده ای
   دکتر مطهری اشاره ای داشت به قطاری که تا موقعی که ثابت است کسی به کارش کار ندارد ولی به محض اینکه راه افتاد بچه ها دنبالش می دوند و با سنگ و کلوخ به آن حمله ور می شوند. دوست من بگذار ایراد اصلی کار تو در حرکتت باشد که سکون تو را نیز به آبی گندیده تقلیل می دهد


© All rights reserved

Thursday, 1 December 2016

چه سال سختي بود


The first day of winter 2016, only three more months left before the spring.
I want to forget about 2016 and the emptiness within.

© All rights reserved