Showing posts with label #داستان کوتاه. Show all posts
Showing posts with label #داستان کوتاه. Show all posts

Sunday, 8 November 2020

با هم بنویسیم



زودتر از آنچه که می‌بایست بیدار شدم. لحظه‌ای طول کشید تا ذهنم هشدار عقربه‌ی ساعت را تحلیل و معنی آن را درک کند.  ملافه را از رویم کنار زدم و از جا پریدم. دستم را روی شانه‌ی مجید گذاشتم و او را تکان دادم، "وای دیر شد. پاشو. پاشو!"
خواب‌آلود سرش را از روی بالش بلند کرد و در حالیکه به سختی لای چشمانش را باز نگه داشته بود پرسید، "طوری شده
به طرف حمام دویدم، "مگه نمی‌بینی ساعت دهه! نیم ساعت دیگه باید کرج باشیم."
 قطرات آب با فشار چون نوک سوزن، برِِِّان از خراش روی شانه‌ام به جانم فرو ریخت. سریع خودم را از زیر دوش کنار کشیدم. یاداوری تجربه‌ی عجیب و غریب دیشب لبخندی روی لبانم نشاند. گویا حضور چسبناک خاطره‌ی عشق‌بازیمان سوزانتر از سوزش کبودی‌ها و خونمردگی‌های پوستم بود چون حس چیره در آن زمان فقط دلی بود که غنج می‌رفت. بقیه

© All rights reserved

Sunday, 23 June 2019

وابسته و گسسته چاپ شد


Drifters & Devoters is the name of my second book, a collection of short stories. Here I have just received my books and saw the physical cover for the first time.


 دومین کتابم وابسته و گسسته توسط نشر آفتاب منتشر شد. وابسته و گسسته مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه است که از طریق لینک زیر می‌توانید آنرا تهیه فرمایید
http://www.lulu.com/shop/shahireh-sharif/devoters-drifters/paperback/product-24136789.html
 قطعه‌ای کوتاه از یکی از داستان‌های این کتاب
بلافاصله و به‌تعجیل موهایم را با گذر انگشتانم مرتب کردم. آموخته‌ام که بخصوص در اوج پریشانی نباید موهایم پریشان باشد. موی پریشان از رنگ رخسار خبرچین‌تر است. این را مادر گفته بود وقتی‌که غرق در تب کنارش نشسته بودم و موهایش را که بر کاسه ‌ی سر چسبیده بود نوازش می‌کردم. آن روز شربت تلخی که طبیب تجویز کرده بود را پس زد. فقط خواست تا موهایش را بشویم و زیر سر و کمرش آن‌قدر بالش بگذارم تا از پنجره اسبان در حال چرا بر تپه‌ی مقابل را ببیند. موهایش را شستم ولی در حسرت کشاندن نگاهش به تپه‌ی سبز روبرو که اسبان راحت بر آن جولان می‌دادند ماندم.

© All rights reserved

Thursday, 24 January 2019

دوستی سنگ و پروانه

#داستانک

تکه سنگ از نسیم ملایمی که حرکت ظریف بال پروانه ایجاد کرده بود متوجه‌ی پروانه‌ای که دور او چرخ می‌خورد شد. پروانه روی سنگ نشست و از آب جویبار نوشید. سنگ، چشم بر خال‌های قرمز و قهوه‌ای بال پروانه داشت. پروانه خندید و گفت ببخشید که اینجا نشستم ولی این تنها راهی بود که بتوانم آب بنوشم. سنگ خندید و گفت تا هر مدتی که خواستی اینجا بنشین و خستگی درکن، از دیدار و هم‌صحبتی با تو خرسندم. برایم از آسمان بگو از خورشید که می‌توانی به سمت او حرکت کنی. پروانه خندید و گفت نه مرا با خورشید کاری نیست من شیفته‌ی شمع هستم. سنگ به فکر فرو رفت، عجب من اگر به خوش‌اقبالی تو بودم حتما تا جایی که توان داشتم در جهت رسیدن به خورشید می‌کوشیدم و اینگونه صحبت‌شان پیرامون خورشید گل کرد. مدتی گذشت و جلسات وصف خورشید آن دو را به دوستان خوبی تبدیل کرد. تا اینکه پروانه حوصله‌اش از سکونی که سنگ دچار آن بود سر رفت و از سنگ خواست تا همراه او کمی حرکت کند. سنگ که نمی‌خواست دل پروانه را بشکند پذیرفت و تمام کوشش خود را کرد اما تنها کاری که توانست انجام دهد کمی قل خوردن با جریان آب بود که فقط او را چند قدمی دورتر از آنجا که بود، برد. سنگ خجل از پروانه به او گفت که تقدیر من سکون است و نمی‌توانم با تو بیایم. پروانه هم در ابتدا فکر کرد این امر صدمه‌ی چندانی به دوستیشان نمی‌زند ولی بعد از مدتی اشتیاق پرواز در اوشکوفا شد و پای‌بندیش به بودن کنار سنگ دلش را زد. با سنگ خداحافظی کرد و رفت. مدتی بعد اما دلش برای گفتگو پیرامون خورشید تنگ شد و به جانب سنگ برگشت. این‌بار می‌خواست که بماند ولی هم سنگ و هم خود او می‌دانستند که دوستی بین پروانه و سنگ امری است نامترادف و همان هم شد که باز بعد مدتی پروانه رفت. این‌بار مدت زیادی را از سنگ دور بود. تا اینکه روزی سنگ که بی‌حوصله به زمزمه‌ی جویبار گوش سپرده بود به نظرش آمد که صدای گنگ بال پروانه را هم می‌شنود. نگاهش را به بالا دوخت و ناگهان پروانه را دید که دور او چرخ می‌خورد. سنگ اگرچه از بازگشت پروانه جانی تازه گرفته بود ولی ازاینکه پروانه باز او را تنها بگذارد می‌ترسید ولی در مقابل اصرار پروانه تسلیم شد و باز هم پروانه به دور سنگ می‌گشت و از سرزمین‌های دور برای سنگ می‌گفت. بدیهی بود که پروانه حوصله‌اش سر برود و باز هم سنگ را ترک کند. این‌بار اما سنگ می‌دانست که اگر برگشتی هم باشد او نباید به این بازی بیش از این تن دهد. 

#شهیره_سنگریزه 
© All rights reserved

Tuesday, 9 January 2018

Impaired Memory

It was difficult to remember any of the faces around. We have all changed except for Sara, the girl walking with a white cane.
همه ما تغییر کرده بودیم و جز نشانه هایی از دوران نوجوانی در قیافه و رفتارمان نبود. هر یک از ما سعی می کرد تا حدس بزند دیگری کیست. برخی از حدس ها درست درمیامد و گاهی خیلی ها را حتی بعد از اینکه  معرفی می شدند هم به خاطر نمی آوردیم بجز سارا که همه او را به خاطر داشتیم. او هنوز با اتکا به عصای سفیدش راه می رفت
دسامبر 2016، منچستر

© All rights reserved

Friday, 7 April 2017

سیاوش

مشتری ای که ابتدا به قصد کوتاه کردن مو روی صندلی نشسته بود صورتش را به آینه نزدیک کرد، به چپ و راست چرخید و به ته ریشش دست کشید.

"قربون دستت، میشه صورتم را هم اصلاح بکنی؟"

سیاوش در ابتدا نمی خواست قبول کند، کلافه بود، هنوز مسکنی که دقایقی پیش خورده بود روی دندان دردش اثر نگذاشته بود ولی وقتی نگاهی به ساعت دیواری انداخت تصمیمش عوض شد. هنوز  نیم ساعت تا رسیدن پرویز وقت بود. بهتر بود که خودش را سرگرم نگه می داشت.  این دومین روزی بود که قرار بود با پرویز ریاضی کار کند. هفته پیش وقتی خانه ی خواهرش بود و پرویز با کارنامه ی درسی نه چندان موفق به خانه آمده بود این خود سیاوش بود که گفت نمره کم می تواند روی روحیه یک نوجوان تاثیر بدی بگذارد و پیشنهاد داد تا اوقات نهاری که آرایشگاه تعطیل است و پرویز هم وقت آزاد دارد با هم ریاضی کار کنند.

تازه از اصلاح صورت مشتری فارغ شده بود، مشغول جارو کردن کف سالن بود و به روح کاشفان و سازندگان همه ی مسکن ها درود می فرستاد که پرویز با همان لبخند همیشگیش وارد شد. سیاوش جاروی دسته بلند را به دست چپش سپرد و با پرویز "های فایوی" رد و بدل کرد

"اين فرنی رو مامان داده، گفته که بگم تا داغه بخورین."

"دستش درد نکنه. بذارش رو میز دائی، الان میام."

سیاوش جارو را جمع کرد و قبل از اینکه به پرویز بپیوندد در سالن را از داخل قفل کرد و تابلو پشت در را چرخاند.

"خب ببینم مسئله های دیروز را حل کردی؟"

"فقط آخریه رو نتوانستم. آوردم برام توضیحش بدین."

سیاوش پیاله فرنی را برداشت و صفحه کاغذی را به پرویز داد. در حالیکه روی صندلی  می نشست گفت.

"چندتا مسئله دیگه روی ضرب و تقسیم توان ها هم برات کپی کردم."

 در همان موقع چند ضربه به در نواخته شد. ابتدا سیاوش از جایش بلند نشد. گمان می کرد بالاخره طرف چشمش به تابلوی "تعطیل" یا  "ساعات کار" پشت در می افتد، می رود و ساعتی دیگر برمی گردد. ولی ضربه ها نه تنها قطع نشد بلکه شدت هم یافت. بالاخره سیاوش پیاله فرنی را روی میز گذاشت، از جایش بلند شد به سالن رفت و در را باز کرد. مرد کوتاه قدی با سبیل پرپشت مشکی و پشت سرش پسر دبستانی سربه زيري که صبح برای کوتاه کردن موهایش آمده بود وارد شدند.

"ببخشین ولی نهاری آرایشگاه تعطیله."

"آقا رو باش میگه نهاریه." پسرک را تقریبا هل داد تو بغل سیاوش. "ما هم الان بایس ناهار بخوریم ولی بجاش مجبوریم خدمت شوما باشیم."

سیاوش بدون اینکه حرفی بزند به چهره مرد خیره شده بود. مرد ادامه داد.

"ناسلامتی بچه رو فرستادیم سلمونی. می فهمی داشم سلمونی."

"از مدل موهاش ناراضین؟"

پرویز هم به سالن آمد و دست به سینه کنار سیاوش ایستاد.

"طوری شده؟"

سیاوش با حرکت دستش پرویز را مرخص کرد و اجازه دخالت به او نداد.

"این همه پول گرفتی اونقدر موهاش رو کوتاه نکردی که کوره بگه شفا! اینجور که داشم باز فردا ما بایس کلی پول سلمانی بسلفیم."

"آقازاده خودشون همین مدل را از رو عکس انتخاب کردن، ولی مشکلی نیست الان تا خودتون هستین بگین چقدر کوتاه ترش کنم." بعد به پرویزاشاره کرد. "دائی شما هم بیکار نشین. مسئله ی بعدی رو شروع کن به حل کردن."

پسر بچه با اکراه و آهسته روی صندلی نشست و سیاوش با اسپری موهای سشوار کشیده شده اش را خیس کرد. 

"خب چقدر کوتاه بشه؟"

مرد بی اعتنا در سالن قدم می زد و هر یک از پوسترهای رنگی به دیوار زده شده را به دقت نگاه می کرد. " اینام عکسه شوما زدی به در و دیفال؟ معلوم نیست اینا دخترن پسرن خب بچه چه می فهمه که از اینا مدل انتخاب کنه."

 سیاوش فقط نیم لبخندی زد.

"اصلا از ته بزن خیال همه رو راحت کن."

"چشم."

"چشمت بی بلا."

سیاوش نگاهی به لب ورچیده شده پسرک در آینه انداخت و گفت "عموجون پدر درست می گن اینطوری برای مدرسه هم راحتی دیگه ناظمتون هم نمی فرستت خونه که برو موهات رو کوتاه کن." بعد هم ظرف آب نبات رو جلو پسرک گرفت تا یکی از آب نبات های سبز را که در زرورق پیچیده شده بودند بردارد.

"فقط یادت باشه که خونه رسیدی دندونات رو مسواک کنی چون اینا برای دندونات خوب نیست."

"نخیر حسابی اینجا مکتب خونه است."

"ببخشین!"

" دِ، همینه دیگه داشم. کار شما چیه؟ ... کوتاه کردنه مو. همونو درست انجام بده. فرهنگ و ادب یاددادن به مشتریا پیشکش."

"قصد همچی جسارتی را نداشتم. گفتم که آب نبات ..."

مرد فرصت نداد تا سیاوش جمله اش را کامل کند. 

"دِ، نه دیگه. چون خیلی یکی به دو نکردی و اشتباهت رو قبول کردی نمی خواستم این یکی رو به روت بیارم. ولی خودت شروع کردی."

سیاوش با گفتن، منکه اصلا منظورتون رو نمی فهمم، شروع به ماشین کردن موهای پسرک کرد. پسرک مرتب سرش رو بالا میاورد و می خواست خودش را با موهایی که از ته تراشیده می شد تو آینه ببیند یا شاید می خواست آخرین نگاه ها را به موهای خرماییش که دسته دسته کف سالن می ریخت بیندازد. سیاوش مجبور شد با یک دست سر پسرک رو پایین نگه داره و با دست دیگه موهایش رو ماشین کرد. بعد هم موهای دور گردن پسرک را تکاند. مرد که با صدای ماشین اصلاح مجبور به سکوت شده بود حالا با پایان یافتن کار دوباره شروع به صحبت کرد.

"یه جفت کفش اونم به اصرار مادرش براش خریدم ولی مگه کفشای درب و داغونش رو ول می کنه."

سیاوش به خاطر آورد که چیزی در مورد کفش های نوی پسر که مغرورانه سرشون رو بالا نگه داشته بودند گفته بود.

"آخه مگه پسر من چشه، یعنی بهش نمیاد کفش نو بپوشه؟"

"اختیار دارین قربان، همچی جسارتی نکردم."

در همان لحظه دندان سیاوش تیر کشید. فقط آخی گفت و دستش را روی گونه اش فشار داد.

"کمی هم به این شمعدونی پشت پنجره ات برس. از بی آبی داره دق می کنه."

سیاوش که هنوز دستش روی گونه اش مانده بود چیزی نگفت. مرد دست پسرک را گرفت و از در خارج شد.

پرویز در حالیکه پیاله ی فرنی را در دست داشت وارد سالن شد.

"یخ کرد دائی جون." نگاهی به سیاوش انداخت و ادامه داد، "میگم دائی اگه دندونت خیلی درد می کنه می خوای ریاضی رو بذاریم برای بعد؟"

سیاوش روی نزدیک ترین صندلی نشست. 

"عجیبه. یک دقیقه ای فهمید که گلدون تشنه است ولی نمی دونم حال پسرش رو هم فهمید؟"

پرویز روی صندلی کنار سیاوش نشست.

"شما حال پسر اونو فهمیدین دائی، اونم زبون شمعدانی شما رو."

© All rights reserved

Tuesday, 14 March 2017

زمانی دیر می شود

دقیقا بعد از مراسم خاکسپاری پدربزرگ ژیلا بود، درست همان لحظه ای که براش از ته قلب آرزوی تحمل می کردم و سرش روی شانه من بود، با هق هق گفت باید برای نهار بیای رستوران. پیشانیش را بوسیدم و معذرت خواستم. هیچ وقت دوست نداشتم تو این جور مواقع کسی را تحت فشار بگذارم. همین تازگی پدر ژیلا مجبور شده بود ماشینش را بفروشد و یک مدل پایین تر بگیرد تا قسط بانکیش را به موقع بپردازد. البته حضور فامیل و وابستگان نزدیک در این مواقع خیلی کمکه ولی من اگرچه با ژیلا مثل یک روح در دو قالب بودیم بهرحال فقط یک همکلاسی بودم.
-سعی کن آرام باشی، برای خاطر مادرت هم که شده.
اینهم از آن دلداری های کلیشه ای بود که اگرچه با آنها مخالفم ولی وقتی نمی دانم چی بگویم بدرد می خورند. آخه اینهم شد حرف. تو اوج درد می گوییم آرام باش که یکی دیگه را ناراحت نکنی. یک جایی باید قبل از وظایف مان نسبت به دیگران به خود پرداخت. شاید هم این خود مثل خود در کلمه خودپرداز خود دیگری است. نمی دانم شاید هم این عین خودخواهی است که در حضور جمع ناآرامی کنیم. باید ظاهر را حفظ کنیم که اصل آن است که به چشم می آید و بس.
نیمه های راه از اتوبوس پیاده شدم، از خیابان رد شدم و در جهت مخالف در حاشیه خیابان منتظر تاکسی شدم. حاشیه که چه عرض کنم به برکت ماشین ها دوبله  پارک شده تقریبا مماس با خط وسط خیابان ایستاده بودم. تو تاکسی به خانه زنگ زدم و گفتم برای نهار میرم خانه ی آقابزرگ. آقابزرگ، پدر مادرم میشد. این روزها چندان هم حال خوبی نداشت. یکی دو ماهی میشد که روزها طبق برنامه بچه ها چند ساعتی به خانه ی او سر می زدند، کارهای خانه را انجام می دادند و به او می رسیدند. آن روز قرار بود مادرم خانه آقابزرگ باشد. وقتی رسیدم نهار را خورده بودند ولی مادر مجدد سفرا را پهن کرد و بشقابی لوبیاپلو مقابلم گذاشت. هر دو از اینکه سرزده آمده بودم تعجب کردند. بعد نهار بالشی را روی زمین پایین تخت آقابزرگ گذاشتم و همانجا دراز کشیدم. اینطوری می توانستم درست و حسابی با آقابزرگ صحبت کنم. مدتی بود که قدرت شنوایی آقابزرگ مثل خیلی از توانایی های دیگرش تحلیل رفته بود. برای همین وقتی با صدای بلند ازش پرسیدم که مهمترین درسی که زندگی بهتون یاد داده چیه خیلی هم امیدوار نبودم تا پاسخ قانع کننده ای بشنوم. ولی با شنیدن صدای آقابزرگ سرم را از روی بالش بلند کردم و به آرنجم تکیه دادم تا بهتر صورت آقابزرگ را ببینم.
-مهمترین چیزی که یاد گرفتم اینه باباحون که اگه درست به اطرافت نگاه کنی می بینی که تنها نیستی حتی تو اوج تنهایی. همیشه آدم هایی در مواقع حساس سر راهت قرار می گیرند که نقششون همراهی با توست.
آقابزرگ لحظه ای درنگ کرد، نفسی عمیق کشید و اینطور ادامه داد
-متقابلا تو هم در جایی نقش همراه دیگران را خواهی داشت، بگذار به تو تکیه کنند همانطوری که زمانی تو به دیگران تکیه کردی یا خواهی کرد.
بلند شدم و گوشه تخت آقابزرگ نشستم. دستش را به طرفم دراز کرد. دولا شدم و اونو تو آغوشم گرفتم. آن لحظه همه ی آرزوها و خواستنی ها را کنارم داشتم.

© All rights reserved

Wednesday, 14 December 2016

لونی قدیمی


در زندگی هر شخصی آدمهایی پیدا می شوند که قراره از آنها درسی آموخته شود. کاهی حتی بی اعتباری دنیا را هم می شود در انعکاس رفتار برخی از دوستان دید. کافی است به اطراف خود نگاهی بیندازیم تا ردپای گرگان در لباس میش را پیدا کنیم. ماجرای دوستی من با شیوه هم از همین قسم است.

تا مدتها بعد از اینکه با شیوه تو یک مهمانی آشنا شدم مرتب تماس می گرفت و اصرار داشت که حتما در مهمانی و جشن هایی که به مناسبات مختلف ترتیب می داد شرکت کنم. بالاخره منم روزی دعوتش را پذیرفتم و دوستی من با شیوه شروع شد.

چیزی که از همان ابتدا آزاردهنده بود این بود که لطف شیوه متغییر بود و با شروع فصل امتحانات فوران می کرد چراکه من می توانستم برای دخترش نقش معلم را بازی کنم و با تمام شدن امتحانات خیلی ناگهانی  فروکش می کرد. البته تارا به قدری دوست داشتنی بود که اصلا کمک کردن به او برایم مسئله ای نبود ولی دوستی "یویو" گونه ی شیوه پکرم می کرد. چندبار خواستم به دعوتش پاسخ منفی بدهم ولی هر بار با فکر اینکه، حالا گناه تارا چیه، خودم را مقید می کردم که با جزر و مدهای دوستی شیوه بسازم. اگرچه حضور در مهمانی های او چندان هم برایم دلنشین نبود و حذف شدن از لیست مهمان های او آنچنان هم ناراحت کننده نبود.

سالها گذشت و با قبولی تارا در کنکور نقش من به عنوان معلم ریاضی پایان گرفت. در جشن قبولی تارا به دانشگاه، شیوه مهمانی بزرگی ترتیب داده و منهم به آن برنامه دوت شده بودم. ولی در طول مهمانی غیر از سلام و خداحافظی هیچ صحبت دیگری بین ما ردوبدل نشد. از آن به بعد هم در هیچ یک از برنامه های شیوه دعوت نشدم و فقط از طریق دوستان مشترک دورادور از احوال یکدیگر آگاه بودیم.

یکی دوسال بدین منوال گذشت تا اینکه روزی سرو کله ی شیوه با یک تماس تلفنی در زندگی من دوباره پیدا شد: گله می کرد که اونو فراموش کردم و بیاد او نیستم. از اینکه بی لطفی های خود را به پای من نوشته بود حسابی عصبانی شدم ولی از طرفی می گویند که (به استثنای  مواردی که یکی از طرفین یا هر دو نفر بیمارند) در رابطه ای که به شکست انجامیده دو طرف رابطه مقصرند، خودم را هم در این میان بی گناه نمی دیدم. هرچندکه وفتی دفعه آخری که برای دیدن تارا (که برای تعطیلات پایان ترمی به منزل برگشته بود) رفته بودم را بیاد میارم و یاد سردی و حتی شیوه ی بی ادبانه ی برخورد شیوه می افتادم، عصبانی می شدم. ولی دیدم که پا شده با یک دسته گل  آمده به دیدنم و قدم اول را برداشته به حرمت نان و نمکی که طی سالها با هم خورده بودیم درست نبود که برای خالی کردن عقده ی دلم او را می آزاردم. بخشیدمش.

کلی از گذشته صحبت کردیم. طوری شیوه با من گرم گرفته بود که حتی با خودم فکر کردم که شاید همه این کم لطفی ها برداشت غلط من بوده تا اینکه بعد از مدتی صحبت به کار کشید و اینکه با حسابدار شرکتشان دعوایی هستند و به کسی نیاز دارند تا حسابهای آن ماه را که کلی هم قره قاطی هستند سر و سامان بدهد. سرم خیلی شلوع بود و می دانستم قبول حسابهای بهم ریخته شرکت تمام وقت آزادم را می گیرد ولی دلم نیامد به شیوه جواب منفی بدهم. اینگونه شد که دور دوم حضور من در برنامه های او آغاز شد.. این دور هم چیزی حدود 6 ماه طول کشید تا اینکه کل دفاتر روبراه شد و با سردی و بی لطفی حاد حالت مزمن دوست-زدایی شیوه هم عود کرد. نزدیک یک سال هم باز از هم دور افتادیم.

تا اینکه مجددا شیوه با گل و شیرینی دم در خانه ام ظاهر شد. با خودم گفتم حتما باز هم مشکلی پیش آمده . البته خیلی لازم نبود در این مورد بیندیشم. چراکه بزودی مسئله روشن شد. تصادفی داشته و به علت ضربه ای که به کمرش وارد شده تا مدتی قادر به راننگی نخواهد بود و به همین علت به یاد من افتاده چرا که صبح ها منهم به سمت شرکت آنها می رفتم. شیوه ازم خواست تا صبح ها "سرراه" دنبال او هم بروم و او  را هم به شرکت برسانم. البته واژه ی "سرراه" از نظر تکنیکی چندان هم درست نبود چون باید مدت 10 دقیقه مسیری که در شلوغی رفت و آمد صبح و عصر عملا 20 دقیقه ای طول می کشید را رانندگی می کردم که روزانه 40 دقیقه به زمان رفت و آمد من می افزود و چندان هم بی دردسر نبود. با این حال به خودم گفتم که گناه داره و حالا که از دست تو کمکی برمیاد کمکش کن.

روز دومی که رفتم دنبالش آماده نبود و کلی معطلم کرد تا بالاخره تو ماشین نشست و راه افتادیم. روز سوم در برگشت ازم خواست تا در سوپر مارکت توقفی بکنم تا شیوه خردیدش را هم انجام بدهد. البته خود منهم باید در رکابش می بودم و کیسه های نایلون پر از اقلام خرید شده را جابجا می کردم. روز چهارم بازهم صبح آماده نبود و باعث دیر رسیدنم به اداره شد،  برای برگشت چون زودتر از شرکت میامد بیرون و به آرایشگاه می رفت ازم خواست تا بجای شرکت دم آرایشگاه برم دنبالش و باز هم کلی معطلم کرد. کاسه صبرم لبریز شد و وقتی دم در خانه اش رسیدیم گفتم: متاسفم ولی برایم امکان نداره که به این روش ادامه بدهم. پیشنهاد کردم که اگر بتواند خود را سر ساعت مقرر به خانه ما برساند می تواند تا شرکت همراهم بیاید ولی نمی توانستم به شیوه چند روز قبل دنبالش بیایم. او هم با عصبانیت و دلخوری از ماشین پیاده شد و محکم در ماشین را بهم زد و بی خداحافظی وارد خانه اش شد.

رفتارش حسابی بمن برخورد ولی حتی این امر ذره ای از احساس گناهی که برای سختگیری به شیوه به سراغم آمد کم نکرد. روز بعد روز تعطیل بود ولی منکه نتوانستم با احساس گناه مبارزه کنم تصمیم گرفتم از شیوه معذرت بخواهم. به سمت خانه اش راه افتادم. جلوی خانه آنها برخلاف معمول جای پارک ماشین نبود و مجبور شدم کمی دورتر ماشینم را پارک کنم. دم در به یکی از دوستان مشترکمان برخوردم که به مهمانی خانه شیوه دعوت شده بود. از اینکه از قبل تلفن نکرده بودم پشیمان شدم. از دوست مشترکمان خواستم تا دیدنم در جلوی خانه شیوه را نادیده بگیرد. چون برای کاری آمده بودم و خبر نداشتم که شیوه جان مهمان دارد و بهتر بود تا در وقت دیگری مزاحمش می شدم.

فردای آن روز دوست مشترک در تماس تلفنی احوالم را می پرسید. اصرار می کرد که اگر کمکی از دستش برمیاید بی خبر نگذارمش. تعجب کردم. پرسیدم کمک برای چه کاری؟ گویا دیشب در مورد مشکل من که شیوه برای حل آن بمن کمک می کرد اشاره شده بود. از این دوست برای آنکه نگران من بود تشکر کردم ولی تاکید کردم که نیازی به نگرانی نیست و در واقع جریان برعکس هست و من، شیوه را به شرکت می برم و میاورم.

 از شنیدن این حرف تعجب کرد. گویا تصادف مربوط به چند ماه پیش بود و آنهم تصادف شدیدی نبوده. تا آنجا که او می دانست عدم توانایی راننگی شیوه نبوده که او را به فروش ماشینش وادار کرده بود. ماشین نویی از کمپانی سفارش داده که به علت گزینه های اضافی دو هفته ای دیرتر از انچه قرار بوده ماشین را تحویل می گیرد و به علت بی ماشینی شیوه بمن نیازمند بوده و نه به علت کمردرد و عدم توانایی در رانندگی. لبخندی زدم و گفتم خوب خدا را شکر که حال شیوه خوب است و ماشینش هم به زودی میاید و خرید مهمانیش را هم خودش می تواند از این پس انجام بدهد.

دوسال بعد به  شیوه  در خیابان برخوردم بازهم به زور دعوتم می کرد تا به خانه آنها بروم بهانه ای آوردم و دعوتش را رد کردم. با خودم فکر کردم شاید چیزی که باید از دوستی با شیوه می آموختم "نه گفتن" به کسی است که در لباس دوستی از اعتماد و گذشت دوست سو استفاده می کند.

متاسفانه کم نیستند آنهایی که نمی فهمند نباید سکوت از روی بزرگمنشی را به پای نفهمی طرف یا زرنگی خودشان بگذارند.

© All rights reserved

Friday, 23 September 2016

ماورای بنفش

به م.ر

دیشب در منزل مادر خانمم تمام صحبت ها در مورد خواستگار جدید غزل بود. گویا ایشون آنچه خوبان همه داشتند یکجا داشت بطوریکه میشد در وصف کمالات ایشان یک کتاب نوشت! وقتی بالاخره مجلس مهمانی را ترک کردیم و تو ماشین خودمون نشستیم نفس راحتی کشیدم
 خدا رو شکر که پاشدیم. منکه دیگه داشت حالم از شنیدن "آقای دکتر فلان و آقای دکتر بهمان" بهم می خورد
 چیه، حسودیت میشه؟ باجناق به این متشخصی 
حسودی؟ به چی؟ به دکتر بودنش؟ نه جانم. آخه حیف غزل نیست. آدم قحطیه؟ مردتیکه سنش دو برابر غزله پاشده اومده خواستگاری
 مردتیکه؟! از این جوانای کاکل به سر و چسب به دماغه امروزی که خیلی بهتره. وضعش هم خیلی خوبه
انگار تو نشنیدی که غزل گفت ازش خوشش نمیاد
خب اون بچه است نمی فهمه. نمی دونه که تو این دوره زمونه چرخوندن زندگی هنر می خواد و پول. باید عشقو گذاشت دم کوزه آبش رو خورد
تو دیگه چرا اینو میگی؟ من و تو که یه پا لیلی و مجنون بودیم مگه چرخ زندگی رو نتوانستیم با عشق و کمک همدیگه بچرخوندیم
خب این دوره همه چیز فرق کرده. تازشم من حالا داره عقلم می رسه که چقدر ضرر کردم رفتم پی عشق! زد زیر خنده

تو دفتر نشسته بودم وسط اون همه پرونده و کار که سرم ریخته بود بی بهانه باز یاد آقای دکتر افتادم، در همون لحظه امیر وارد اتاق شد و پرونده ی بنفشی را که زیر بغل نگه داشته بود به مرادی داد تا پایینش را یه امضا بزنه
 به امیر به دقت نگاه کردم، به چشم خریداری بد نبود و به غزل میامد.  هر چی بود که از باجناقی با آقای دکتر دیشبی نجاتم می داد. پول زیادی نداشت ولی خب جوون بود و با غیرت. اصلا خودم زیر پر و بالش را می گرفتم و کمکش می کردم. بچه خوبی بود و تازه مثل آقای دکتر سیگار هم نمی کشید. غزل چندبار از اینکه آقای دکتر اهل دود و دمه شکایت کرده بود. بله مطمئنا امیر بهتر از آقای دکتر بود.حتما باید امیر را وامی داشتم تا به خواستگاری غرل بره. باید عاقلانه و سنجیده عمل می کردم. نه می خواستم خانمم و خانواده اش بهم بگن که به آقای دکتر حسودیت شده و مانع این وصلت شدی و نه می خواستم امیر فکر کنه که دارم خواهر زنم را بهش غالب می کنم. امیر از مرادی تشکر کرد و زد بیرون. پشت سر امیر دفتر رو ترک کردم، سعی کردم قدم های بلندتری بردارم تا خودم را به او برسانم. اما امیر که به حال دو خودش را به غفوری، که در حال خروج از اداره بود، می رساند هر لحظه از من بیشتر فاصله می گرفت
آقای غفوری، یک لحظه لطفا. میشه پایین این نامه را یه امضا بزنین کار این بابا راه بیفته و شروع کرد به توضیح در مورد جریمه شدن نابحق صاحب پرونده
 دیدم اصلا نه جای پیشنهاد خواستگاری دادنه و نه وقتش. به اتاقم برگشتم. هنوز تو صندلی پشت میز جابجا نشده بودم که امیر سرش را از لای در کرد تو و درحالیه لبخند فاتحانه ای می زد گفت به موقع گرفتمش وگرنه حالاحالاها باید منتظر می شدم تا کی برگرده
حالا این پرونده کی هست که اینقدر مهمه. حتما طرف خیلی عزیزه
خندید و تا بناگوشش سرخ شده. گفت سفارشی دیگه
مرادی سری جنباند و در حالیکه از اتاق بیرون می رفت گفت امان از دست این سفارشی ها
فرصت از این بهتر نمیشد. تا مرادی پاشو گذاشت بیرون گفتم، امیر جان بیا تو ببینمت. به زور کشیدمش تو اتاق و استکان چایی خودم را که هنوز داغ بود هل دادم جلوش. تا داغه برو بالا، زندگی که فقط پرونده های سفارشی نیست. به بهانه احوالپرسی صحبت را به پدرش کشاندم و نتیجه  فیزیوتراپی را پرسیدم. امیر هم با حوصله تمام توضیح می داد. ظاهرا به توضیحات او گوش می کردم ولی منتظر بودم تا با پایان گرفتن صحبت هاش به چشم انتظاری هر پدری برای سر و سامان گرفتن بچه هاش و نهایتا پیشنهاد خواستگاری غزل گریز بزنم. ولی دقیقا همان لحظه که صحبتش تمام شد و استکان خالی را تو نعلبکی گذاشت مرادی وارد شد. خروس بی محل! هر وقت می زد بیرون دست کم نیم ساعت غیبش میزد ولی حالا مثل اجل معلق سر رسید و بجای اینکه پشت میزش بشینه روی صندلی کنار میز من نشست  و رو به امیر کرد و پرسید. چه خبرا جوون
خبر خاصی نیست. و درحالیکه پوشه بنفش را زیر بغلش می زد  ادامه داد. همون سفارشات معمول. از جا بلند شد. بهتره برم دنبال چند امضا و مهر باقی مانده
امیر رفت و تا مدتی من دچار مرادی و حرف های صد من یک غازش بودم. مرادی که تازه چانه اش گرم شده بود مرتب حرف می زد. برای اینکه از شرش خلاص بشوم به صفحه مونیتور چشم دوختم و شروع به وارد کردن ارقام از کاغذ مقابلم به فایل روی کامپیوتر کردم. البته برای آنکه خیلی هم بی ادبانه رفتار نکرده باشم، چند باری به علامت تایید حرف هاش که حتی نمی شنیدم درسته و همینطوره را زیر لب تکرار کردم تا اینکه بالاخره متوجه بی توجهی من شد یا شاید خودش حوصله اش سر رفت، بلند شد و پشت میز خودش نشست
نهاری دوباره امیر را دیدم گفتم بچه بیا بشین کمی گپ بزنیم. چقدر دنبال کارای این پرونده می دوی. لبخندی زد و گفت منکه همین یکی دوساعت پیش خدمتتون بودم و مزاحمتون شدم. دیدم راست می گه. نباید خیلی خودم را مشتاق صحبت با اون نشان بدم. غذاش را گرفت و به سمت دفترش راه افتاد. اینطوری فایده نداشت. باید مثلا تصادفی بهش برمی خوردم و سریع صحبت را به غزل می کشاندم. ولی برای آن روز کافی بود
توی خانه با خانمم در مورد امیر صحبت کردم و تا می توانستم از خوبی و آقایی امیر سخن گفتم. خانمم برخلاف آنچه انتظار داشتم اعتراضی نکرد و حتی تشویقم هم کرد تا دنبال ماجرا را بگیرم و امیر را به خواستگاری ترغیب کنم
 یعنی تو هم می خوای امیر پا پیش بذاره و با غزل ازدواج کنه
پا پیش گذاشتنش رو هستم. ازدواجش را نه، اصلا
ولی الان گفتی ... وسط حرفم پرید
 فقط گفتم خوبه که پا پیش بذاره. چون بد نیست آقای دکتر ببینه که غزل خواستگارای دیگه هم داره و کمی سریع تر و جدی تر ادامه بده
چاره ای نبود باید خودم بدون پشتیبانی کارها رو جور می کردم. اگه خانواده غزل با امیر آشنا می شدند حتما نظرشون عوض می شد

روز بعد وقتی یک ارباب رجوع توی راهرو داد و بی داد راه انداخته و چند نفری از اتاق ها بیرون ریخته بودند تا میانجیگری کنند و یا بفهمند قضیه چیه چشمم به امیر افتاد. دیگه جای استخاره نبود. خودم را به امیر رساندم و زیر گوشش گفتم بازم از این سر و صداهای همیشگی. دستم را روی شانه اش گذاشتم و عملا از جمعیت کشیدمش بیرون. دستم هنوز روی شانه اش بود و به سمت اتاق کارش می رفتیم. گفتم اصلا بمن و شما چه یکی با یکی دعوا داره.  وارد اتاق کارش شدیم. همزمان سر و صداها اوج گرفت در را بستم تا صدام تو اون هیاهو به امیر برسه. می خواستم مستقیم برم سر اصل مطلب و پیشنهاد خواستگاری غزل را بهش بدم
در همان لحظه در باز شد. آقایی با مو جوگندمی وارد شد. امیر مثل فشفشه از جا پرید و به استقبال او رفت. با احترام صندلی را جلو کشید تا بنشیند. منکه از حضور مزاحمی دیگر کلافه شده بودم آنهم درست در موقعی که می خواستم پیبشنهاد خواستگاری را مطرح کنم از کنارشان تکان نخوردم. حتما صحبتشون به زودی تمام میشد و من بالاخره می توانستم حرفم را به زبان آوردم 
امیر پوشه بنفش را به آقای تازه وارد تقدیم کرد و گفت خدمت شما، تمام کارهاش انجام شده فیش بانکی را هم پرداختم. رسیدش هم داخل پوشه است

امیر که در حال صحبت با اقای تازه وارد گاهی هم زیرچشمی نگاهی بمن می انداخت فهمید که به این آسانی ها نمی تواند از شر من خلاص شود و مجبور است که آقای تازه وارد را بمن معرفی کند
آقای شکوهی هستند
مسلما می خواست به همین سادگی قضیه را فیصله بدهد ولی من ول کن ماجرا نبودم. دستم را دراز کردم و در حالیکه با آقای شکوهی دست می دادم از آشنایی ایشان اظهار خوشوقتی کردم
 امیر بالاخره مجبور شد که مرا نیز معرفی کند. آقای معلمی از همکاران و دوستانی که خیلی به بنده لطف دارند
در حالیکه همچنان با آقای شکوهی دست می دادم پرسیدم از اقوام آقا امیر هستید 
  دستش را از دستم بیرون کشید و گفت انشالله قراره با آقا امیر نسبتی پیدا کنیم. حتما تشریف بیارین و قدم رو چشم ما بذارین 
به امیر نگاه کردم که تا بناگوش قرمز شده بود
یک لحظه سرم گیج رفت از اتاق بیرون آمدم، سرو صداهای ارباب رجوع ناراضی خوابیده بود و رفت و آمدها درون راهرو به وضع معمول برگشته بود. مستقیم به آبدارخانه رفتم تا ببینم آقا ممتاز قرص سردرد در بساطش پیدا میشه. در حالیکه فکر می کردم شاید داشتن یک باجناق دکتر آنقدرها هم بد نباشد

21 ا/خ 7ص سپتامبر 
© All rights reserved

Tuesday, 26 April 2016

وقتی مرا نقاشی می کنی


قالی نگاهت را بر ایوان صورتم پهن می کنی، ترنج قالی از جنس عشق است و زمینه تند لاکی آن بیرقی را می ماند که سرخی فتحی خونین را یادآور می شود. با نطاره ای گلهای قالی را در جهت خوابشان نوازش می کنم

نگا ه بهم پیچیده شده مان متروک ترین حس رسوب کرده در کنج سینه ام را منقلب می سازد. بر سطح چوبی صیقل خورده ای رنگ ها مشوش در هم می آمیزند و حاصل ترکیب آنها آویخته به قلم مو و مماس با بوم با کمترین تماسی سرازیر شده و سطوح ناصاف بوم را می پوشاند. لایه های زیرین رنگ تسلیم قشرهای بالایی ولی نه بی تاثیر بر آنها به آرامی خشک می شوند و تاریک و روشن های حجمی از رنگ های مختلف را پدید می آورند که نقش مرا خلق می کند. پراکندگی ریتم نفس هایم با بوی رنگ روغن در هم می پیچد و عطر آزادی در حصار بوم را در ریه هایم می ریزد. در کارگاه نقاشی تو که نه غم راغب به ورود به آن است و نه شوق مایل به خروج از آن، از دنیای مهمل و غرق پریشانی واقعیت دور می شوم و به تسکین نزدیک.
خسته از سکون، گردن کرخ شده ام را تکانی می دهم. گله اسب های وحشی تارموهایم از این حرکت ناگهانی می رمد و فرار را تا قوس کمر ادامه می دهد. برمی خیزی و با کمند انگشتانت گله را به پشت کوه شانه ها سوق می دهی. وقتی طره مویی که پیچه چشم شده را پس می زنی، دستپاچه و شتابزده بر صندلیم میخکوب می مانم و با همه تحرک درون، سکون اختیار می کنم تا انگشتانت با پیوند مجموعه ای از خطوط منحنی و صاف وجودم را ثبت کنند.
در این دگردیسی تبدیل بقای موقت به نقشی جاودانه شقاوت تقدیر فراموش می شود و من در پناه دنیای بوم با لبخند پیمانی ناگسستنی می بندم


© All rights reserved