You have stumbled across a floating bottle. Are you interested enough to read the content of the message inside? مهم نیست که کی هستم و چی هستم. سخنی دارم با سنگ صبور قلم؛ آنرا بشنو، اگر مایلی
Tuesday, 19 May 2026
Thank You!
Tuesday, 12 May 2026
Tuesday, 28 April 2026
قابل توجه دوستان اهلقلم منچسترنشین و حومه
در راستای حمایت از دوستان نویسنده و برای دسترسی خوانندگان به کتابهای فارسی امسال نیز در بزرگداشت فردوسی غرفه کتاب خواهیم داشت. اگر مایلید از این موقعیت استفاده نمایید، لطفا
- بلیت رایگان خود را از طریق لینک زیر رزرو نمایید
https://www.friendsofshahnameh.com/events/16th-commemoration-day-of-ferdowsi-1
- حضور خود را ابرای فروش کتاب از قبل به ما اطلاع دهید sangrezeh@yahoo.co.uk
- برای فروش کتاب درصدی از شما دریافت نمیشود ولی گزارشی از تعداد کتابهای به فروش رفته برای بررسی بازده کار ما ضروری است
- متاسفانه زمان برای معرفی نویسندگان یا آثار آنها در بزرگداشت فردوسی نیست اما در برنامهی آینده "پرسه و قهوه به شرط کتاب" که به منظور آشنایی با نویسندگان محلی برنامه ریزی شده، به این مهم خواهیم پرداخت
- برای معرفی و اطلاع رسانی عکس از کتاب یا کتابهایی که برای فروش عرضه خواهید کرد را برایمان بفرستید. یا چنانچه خواستید ویدٸویی از خود بگیرید، خود و کتابهایتان را معرفی نمایید یا نمونهای از کتاب را بخوانید و برایمان پست کنید تا به اشتراک بگذاریم
به امید دیدار شما در بزرگداشت فردوسی
قابل توجه کتاب دوستان: خرید کتاب
در نمایشگاه کتاب قادر به خرید کتابهای دکتر کویر و تنی چند از نویسندگان ساکن منچستر خواهید بود. در صورت امکان لطفا پول نقد برای تهیه کتاب همراه داشته باشید
تبادل کتاب
چنانچه علاقمند به تبادل کتاب هستید، از کتابهایی که خواندهاید همراه بیاورید و آنرا با کتابی دیگر از کتابهای میز مبادله عوض کنید
Thursday, 16 April 2026
16th Commemoration Day of Ferdowsi
Sunday, 22 March 2026
Conflict
حس این روزها سردرگمی، بیاعتمادی و گیرافتادن میان نیروهایی است که هرکدام ادعای «حق» دارند. لحظات قطبنمایی اسیر چنگال آهنربایند: بیفایده، نامطمئن و پریشان. وقتی نیت تحریف میشود و قصد مبهم، حتی ابزار هدایت هم دیگر نمیتواند قابل اعتماد باشند. جنگ فقط زمین یا منابع را نمیگیرد، بلکه درک ما از حقیقت را هم میرباید. وقتی هر جبهه خود را ناجی میداند، مرز میان حق و باطل نهتنها مبهم، بلکه گاه بیمعنا میشود. و در چنین فضایی، انسان عادی—«ما»—ماندهایم با تردید، با گیجی، و با دیوارهایی که خودمان یا دیگران در ذهنمان ساختهاند. در بهت بعد فاجعه و تخریب صداها خاموشند، آنچه باقی میماند، یقینِ خودساختهی ماست. و شاید همین خطرناکترین بخش باشد؛ چون دیگر منطق به چالش کشیده نمیشود. شاید رهایی نه در پیدا کردن «جبههی درست»، بلکه در شک کردن به همین یقینهای مطلق باشد. شک، در چنین جهانی، میتواند شبیه همان قطبنمایی باشد که هنوز کاملاً از کار نیفتاده—هرچند لرزان.
Moments more than ever have become like a compass caught in the grip of a magnet: worthless, uncertain, and restless. War itself is the magnet, one that steals not iron, but conscience—plundering it away.
The fields that surround us are seeded with mines, and the decisions made for us are tainted with ulterior motives. Every front proclaims itself the savior of the people, and in the midst of it all, we are left to deal with destruction while reeling in confusion.
No voice can pass through the thick walls of our conquered beliefs—only our own. Perhaps freedom lies not in finding the “right side,” but in questioning these very absolute certainties. In such a world, doubt may be like a compass that hasn’t completely failed—though it trembles.
Sunday, 15 March 2026
توفان تناقض
سودای ستایش شکوه جنگ حاصل نشخوار خودباوری و خودبرحقی است که همهی گروهها با سهمی برابر وارث آنند. صفوف روبروی هم ایستاده، هر یک خود را آزاده و برحق میداند. گویا تنها زاویه دید، شیطان و فرشته را که هر دو هم به یک کار مشغولند و به یک میزان در عطش ویرانگری سهیم، متمایز کرده.
چه باید کرد؟ چه میشود کرد؟ مدتهاست که اندیشهها از شدت بیتحرکی خوابرفته، حتی وقتی که فرصت جلوهی خواب شبانه دور زمانی است که گریخته. چگونه لحظهای بیندیشیم؟ دریدن پردهی وهم که با کشتار بیوققه، حقایق واژگون شده و سرگیجهآور تنیده شده، شجاعت میطلبد. افکار منزوی بیتحرک، اما، جز به ترسِ به جلوه درآمده و آوای کرنای مرگ راه نمیدهد. نمیشود از مرگ دژخیمان راضی نبود ولی شاهد مرگ دیگر اسیران چون خود بودن، چگونه؟ نگران زندانیان سیاسی نبودن، چگونه؟ نگران میهن نبودن چگونه؟
جنگ شروع شده و دیگر ارزیابی اخلاقی تصمیم به جنگ، درست یا اشتباه بودن آن به کار نمیآمد. جنگ استدلال برنمیتابد، عقل به قهرخاموش میشود و تن گیج و آلوده به تب گاه در پی شکاری مانده در راه و گاه در گریز برای فرار از صید شدن خود میگریزد.
"زمین چو دریا شد از خون کین"
حال بیشتر از قبل لحظات، قطبنمایی اسیر چنگال آهنربایند: بیفایده، نامطمئن و پریشان. جنگ خود آهنربا است که آهن که نه، وجدان را میرباید، به تاراج میبرد. دشتهایی که دورهمان کردهاند با مین بارورند و تصمیماتی که برایمان گرفتهاند به غرض آغشته. هر جبههای خود را ناجی مردم میخواند و ما در این میان گیج میخوریم. از پس دیوارهای ضخیم باور تسخیرشدهمان آوایی نفوذ نمیکند، جز ندای برحقی ما. برحقی ما؟! ما؟! مایی که تعریف نشده ولی باید همان تعریف نشده را پذیرفت. پس شتابان، دلخوش ولی نیمه مردد تن میدهیم. درکی درست از هزینهی این دگردیسی "من" به "ما" نداریم ولی بیتردید بهایی گراف خواهد بود. رنجی مستمر برگرده و عذابی پایدار بر وجدان. درست مانند آنچه نسل قبل زیسته.
هیس! خاموش! نیندیش! نهراس! تفرقه نینداز! استدلال در این بازه ناکام و نازاست. از این بدتر که نمیشود. بعدا. فعلا فقط باورداشته باش. فعلا فقط ما باش.
ما؟ باز هم ما! بیهیچ نقطه اشتراک و تشابهی؟
ولی شاید.
البته.
تفکری ایستا، ذهنیتی تقلیدی و آلوده به برداشتهای قالبی، دیدگاههای کلیشهای و گروهی بهم پیوند خورده که ذهن را از درک گزش درد کشتن دیگری ناتوان میکند. غرق در تملک برحقی خود، به راحتی از اینکه بیگانه از زندگی دیگری سلب مالکیت کند میگذریم. سرخوردگی جان از نفرت خونریزی به تلقین مایه مباهات میشود، خشونت به نام رهایی زنجیرپاره میکند و هلاکت افسارگریختهتر از عوامل عفونی در دوران پندمیک به دیگران سرایت میکند تا عدم در بطن زندگی تپش را اغاز کند.
"در و دشت گفتی همه خون شدست / خور از چرخ گردون بیرون شدست"
در انزوای فضیلت و انبوهِ گرایشهای پرغرض همگانی، اندوه تخمیر و درد لخته شده، وحشیگری به قوام آمده و دم کشیده، حقیقت در کابوس پیچیده و دیگ انتقام سررفته. شعله انسانیت در هجوم سیلاب خون فروکش کرده. میخواهم باور کنم که زیرخاکسترها، اما، هنوز نوعدوستی و انسانیت پتانسیل شعلهور شدن را دارد و با برهمزدنی زبانه میکشد تا عاقبت جنون جنگ را مهار کند. ولی آیا اینگونه خواهد شد؟ آیا اندیشهای خاکسترها را برهم خواهد زد تا انسانیت دوباره اوج گیرد؟ آیا آزادی و صلح را خواهیم زیست؟
آزادی و صلح؟ برای ما؟ ما که وقف توحش شدیم؟ فقط میتوانیم در پناه آتشبسی موقت بر تسمهی نقاله پریده تا ذرهای به جلو برویم. به خیالمان از درجازدنهایی که به دروغ پیشروی خوانده شده عبور خواهد کرد. به انتهای راه، اما هیچ نیندیشیدیم: این نقاله هم متوقف خواهد شد و کمکم از حرکت بازخواهیم ایستاد تا همان درجازدنها هم برایمان حسرتی شود، ناب. درست همان سناریویی که برای نسل قبل نوشته شده بود و خود آنرا زیستهایم. چرا که کمان تصورمان، به نیروی تبلیغ، چنان بر زه جنگ بسته شده که حتی جان آرش هم تیر اندیشهای را به پرواز در نخواهد آورد. آیا دنیا به زندگی ما اهمیت میدهد؟ آیا عاقبت جنگ، به جای ابزاری برای نجات به همان نفرتانگیزی ذاتی خود جلوه خواهد کرد؟
ای همسنگر، ای "میان سوده از بند زره"، امیدوارم با لختی تفکر بدور از بوق و کرنای برحقی گروهی که خود آغازگر این استبداد بودند، در شبگیر خاکستر قربانگاه خاکریزها را برهم بزنی تا شاید شعله انسانیت خیز بردارد و آزادی، که میهن برایش هزاران هزار کشته داده و در حال حاضر هم هزاران هزار از این شجاعان از برای همان آزادی در زندانها اسیرند، جلوه کند.
نه به استبداد، نه به اعدام، نه به جنگ
