Wednesday, 27 June 2012

روزی گرم و دم کرده

بعد از کلی باران استوایی، امروز آسمان دست از سر ما برداشت. با وجود ازدیاد مشغله سری به 
garden centre
زدم و چندتا نشا گرفتم: مو و شاه توت طلائی. خاک باغچه مثل مرداب و از آب اشباع شده بود. نشا ها را در باغچه نکاشتم. چند گلدان بزرگ لازم دارم. اینطوری امکان نگهداری از آنها بیشتر. آره اینطوری بهتره، چرا باید توی یک نقطه ثابت در یک  باغچه خیس حبس بشن؟


راستی امروز دوتا از کتاب ها را تمام کردم. مانده خواندن آخریش



© All rights reserved

Monday, 25 June 2012

learning a 2nd language at an early age

I just read somewhere that: brain scans show that when a young child learns a second language at an early age,  the learning takes place in the same portion of the brain that their first language was learned in. That's how children are able to pick up a second language without an accent. Amazing, isn't it?


 توانایی یادگیری و سن و سال با هم را بطه ای مستقیم دارند، ولی اینکه بچه های مهاجرین بهتر و سریع تر از پدر و مادرهایشان زبان بومی کشور مهاجر را می آموزند نکته ای جالب است. جایی خواندم که یادگیری زبان دوم در سنین پایین همان بخش هایی از مغز را درگیر می کند که یادگیری زبان مادری



© All rights reserved

Sunday, 24 June 2012

خودخواهی؟

سه تا کتاب از کتابخانه گرفتم. خیلی دلم می خواهد بشینم کتاب ها را بخوانم، بی وقفه، تند تند و پشت سرهم. کاش مهمانی دعوت نبودم. خواندن را به مهمانی رفتن ترجیح می دهم. خواندن را به خیلی تفریحات دیگر ترجیح می دهم. چه خوب میشد که فقط همسرم و بچه ها دعوت بودند. آنوقت می توانستم قسمتی از روز را برای خودم نگه دارم بدون نیاز به تنظیم وقتم با برنامه دیگران یا عذاب وجدان بابت انجام کاری که خودم دوست دارم



© All rights reserved

امان از درد چمدان بستن

 بستن چمدان یکی از جنبه های نه چندان خوشایند سفر است که کمابیش همه با آن مواجه هستیم. امروز مطلب اینترنتی در مورد چمدان بستن خلاق نظرم را به خود جلب کرد


مقاله را خواندم شاید توفیقی حاصل شود و بار دیگر که خواستم وسائل سفر را جمع کنم عاقلانه تر عمل کنم. تاکید مطلب بر انتخاب چند لباس دلخواه بود که بشود با هم به طرق مختلف ترکیبشان کرد که البته صحبت معقولی بود ولی بدرد سفر به ایران نمی خورد. برای ایران باید یک سری لباس های جداگانه خرید که عموما هم در خارج از ایران مصرفی ندارند و کلا بیشتر از دو سه بار قادر به پوشیدن آن نخواهی بود. بعد هم بنا به قانون "به زبان رانده نشده" ای استفاده از آن اقلام در سفرهای بعدی جایز نیست

البته من خیلی هم پابند این قانون و قوانین مشابه نیستم و کلا از مصرف بیش از حد بیزارم برای همین هم گوشم به شنیدن جملاتی چون: "بازم همون مانتوی پارسالی!؟" "می خوای من بهت یک مانتو قرض بدم؟" و ... عادت داره

لباس های مهمانی و مجلسی هم که به ندرت با برنامه های ایران جور درمیاد. بسته به مد لباس در ایران و گاهی هم نوع شایع برنامه سریالی "فارسی وان" یا زیادی یقه بازه، آستین نداره و کوتاهه و یا زیادی پوشیده و بلنده. خلاصه اگه یکی خیلی هنر داره توصیه ای برای چمدان بستن به قصد رفتن به ایران بده که ما محتاج راهنمایی هستیم، وگرنه مسافرت به کشورهای غربی و سواحل دریا دغدغه خاصی نداره



© All rights reserved

Saturday, 23 June 2012

مرور دورها

مماس با ساحل راه می رفت، رد پایش نقشی موقت بر سینه ی ماسه های خیس می گذاشت. گاهی موجی جلوتر از مرز معمول پیش میرفت و آب تا مچ پایش میرسید. به امواج دور چشم دوخته بود. آفتاب داغ نزدیک پهنه آب کمی از خشونت خود می کاست و تماس با دریا نمیچه سرمایی از عمق آب برخاسته را در کف پاهایش می غلتاند. به زمانهای گذشته فکر کرد و به شورهای فراموش شده. کسی که زمانی می گفت ده دقیقه هم نمی تواند به او فکر نکند، سالها پیش رفته بود. با خود فکر کرد در این چند سال چند  ده دقیقه را در تنهای طی کرده. کمی بعد از فکر حساب و کتاب شمارش ده دقیقه ها گذشت. فقط نمی دانست آن همه دروغ بوده و یا واقعیتی شکست خورده در آزمون زمان

© All rights reserved

Friday, 22 June 2012

از حد گذراندن

بعضی اوقات در برخی از کارها زیاده روی می کنیم و به قول معروف شورش را در میاوریم. دیروز بعد از ظهر پس از یک رانندگی یک ساعته در بزرگراه آنهم زیر بارش شدید باران سیل آسا به منزل برگشتم. تجربه ای  که احتمالا بی شباهت به کنترل زیر دریایی نبود به اندازه کافی اضطراب داشت ولی مشاورۀ پزشکی که به قصد آن می رفتم بیشتر از هر چیز دیگری نگران می کرد

به هر حال هر چه که بود به پایان رسید. می خواستم با دوش آب گرم روحیه باخته و نموری جسم را با هم از خودم دور کنم که شنیدن پیغام تلفنی سربسته  و اصرار خانم منشی برای اجتناب از بازکردن موضوع برای یکی از اعضای خانواده ام که به تتلفن پاسخ داده بود،  وحشت را به جانم ریخت. هنوز دو ساعت از ملاقاتم با دکتر نگذشته بود، چه چیزی می توانست دلیل اصرار خانم منشی به تماس با من باشد؟ هنگامی که پیغام را گرفتم، دیگر مطب بسته بود وچون  امکان تماس خارج از وقت اداری  نبود، چاره ای جز صبر کردن تا روز بعد نداشتم

تمام شب از نگرانی خوابم نبرد، مرتب به بدترین ها فکر کردم و از شانه ای به شانه دیگر غلت زدم. ساعت هشت و نیم صبح تلفن زنگ زد، با دلهره گوشی را برداشتم و با خانم منشی صحبت کردم. گویا وقت ملاقات بعدیم باید تغییر می کرد. با عصبانیت گفتم اگر دلیل تماس فقط همین مورد  تغییر وقت بود چرا دیروز پای تلفن اشاره ای به این مهم نگردید تا نیازی به نگرانی شب تا صبح بنده نباشد

خیلی حق به جانب گفت
Patient confidentiality; I couldn't discussed the matter with anyone but you.


© All rights reserved

بر اشک خونینم بخند

لعنت به زندگی، لعنت به باران
به درک تنهایی در بزم یاران

© All rights reserved

Tuesday, 19 June 2012

سنجاب بیچاره

امروز سنجاب کوچولوی خانه مون تو حیاط پیداش شده بود. نگاهش کردم، دور حوض می پلکید. کمی با تمساح پلاستیکی کنار حوض وررفت و بعدش به طرف خانه پرنده ها رفت تا طبق معمول ناخنکی به غذایی که برای پرنده ها گذاشته بودم بزنه. راه رفتنش با همیشه فرق داشت. جهش های کوتاه می کرد. خوب که نگاهش کردم، دیدم پای سمت چپش را بالا نگه داشته و اصلا روی زمین نمی گذاره، روی سه پا جرکت می کنه

نمی دانم چه بلایی سرش آمده؟ نکنه روباه صدمه ای بهش زده. به هر حال امیدوارم که آسیب دائمی نباشه و با کمی استراحت خوب بشه. باید کمی فندوق براش گوشه حیاط بگذارم، شاید با خوردن آنها قوت بگیره و زودتر خوب بشه

بعدالتحریر: امروز سه تا سنجاب کوچولو را کنار حوض دیدم. تا فواره را باز کردم در رفتند. گمانم که این سه بچه های سنجاب حیاط خانه ما هستند

© All rights reserved

Saturday, 16 June 2012

تب نوشته

میشه بی هوش نباشم
تحت بی حسی هم میشه عمل را شروع کنیم، ولی پیشنهاد می کنم که آرام بخش هم تزریق بشه، اگه در طی عمل راحت نبودی کافیه بمن بگی تا بی هوشت کنم
کنارم خواهی بود؟ می ترسم که تحمل درد برایم مشکل باشد و نتوانم بیان کنم
در تمام مدت عمل کنارت هستم و فاصله ام با تو بیشتر از چند وجب نخواهد بود

+++

 اعتماد به وجدان کاری و اخلاق حرفه ایش کار مشکلی نبود. ماسک اکسیژن را روی دهان و بینیم قرار داد و سوزن پروانه ای را وارد رگ پشت دستم کرد، احتمالا برای اینکه حواسم را از سوزنی که به دستم فرومی کرد پرت کند پرسید، آیا مسافرتی در پیش دارم. حوصله صحبت نداشتم، هرچند که صحبت کردن با ماسک روی صورتم خیلی هم عملی نبود، با تکان سر پاسخ منفی دادم. از خودش گفت و تصمیمش برای مسافرت به یونان
 نه به صورتش نگاه می کردم و نه به سقف اتاق، چشمهایم را به طرح روی کلاه آبی رنگ اتاق عملش دوخته بودم. دقیقه ای بعد در کشویی که به اتاق عمل باز میشد را باز کرد و از پرستاری که در اتاق بود پرسید که آیا برای پذیرش بیمار آماده هستند؟با خودم فکر کردم که اتاق عمل چه شکلی است؟
کسی صدایم زد. به زور چشمانم را باز کردم. پرستاری که کنارم ایستاده بود خودش را با اسم کوچکش (که آنرا به خاطر نمیاورم) معرفی کرد و گفت عمل با موفقیت انجام شده و اینجا بخش "ریکاوری" هست. می خواهم فشار خونت را چک کنم. کارش که تمام شد دستم را کنار بدنم دراز کرد  و پتوی سفید بیمارستان را تا گردنم بالا کشید. دوباره چشمانم را بستم و مجددا به خواب رفتم
 نمی دانم چقدر طول کشید ولی بار دوم که چشمانم را گشودم هوشیارتر از قبل  بودم. به اطراف نگاه کردم به پرستارهایی که در حال رفت و آمد بودند و اتاقک هایی که هر یک توسط پرده ای از دیگری جدا می شدند. به زمانی که از دست داده بودم و حتی بر گذشت آن واقف نبودم فکر کردم. کمی بعد دوباره چشمانم را بستم
 مرد میان سالی با لبخندی به پهنای صورتش ظاهر شد. از من پرسید که آیا می دانستم که خوش اقبالترین بیمار آن بیمارستان هستم. گمان کردم شاید در طی عمل اتفاقی افتاده و بخیر گذشته و من بی خبرم. با تعجب پرسیدم چطور؟ گفت مشخصه چون خوش تیپ ترین مسئول انتقال بیماران این بیمارستان مامور برگرداندن تو به بخشه. خندیدم. پرستار بازوبند دستگاه اندازه گیری فشار خون را از دور دستم باز کرد پرونده ام را در سبد فلزی قسمت جلوی تخت جا داد و مرا به مسئول انتقال سپرد، او هم همانطور که تخت را در راهروهای تو در تو حرکت می داد، ملودی آرامی را هم آهسته با سوت می نواخت. با اینکه هنوز باقی ماندۀ داروهای آرام بخش و خواب آور در رگهام می چرخید و منگی عجیبی را تکرار می کرد، دلم می خواست تختم را با سرعت بیشتری بجلو حل بدهد
 کمی بعد به اتاقی رسیدم و به کمک پرستاری به تختم انتقال داده شدم. پرستار با فشار دکمه ای قسمت فوقانی تخت را کمی بالاتر داد، بالشهایم را زیر سرم مرتب کرد و مجددا فشار خون و درجه حرارت بدنم را اندازه گرفت. تا ملاقات خانواده فرصت کوتاهی داشتم. اولین کاری که کردم خوابیدن بود و باز هم خواب

 © All rights reserved

بشر جایزالخطاست


وبلاگ دوستی را می خواندم که به فرصت های از دست رفته اشاره داشت. ضمن اینکه موافقم که باید قدر لحظات را دانست، حسرت خوردن برای فرصت های بی برگشت را هم دوست ندارم

سعی می کنم به سهم خود از زندگی قانع باشم و به زندگی دیگران دست درازی نکنم:  بجای آنها فکر نکنم؛  انتخاب خودم را به دیگران تحمیل نکنم و دخل و تصرفی در طرز زندگی آنها نداشته باشم. هر یک از ما اسیر ملکه ذهنی خودیم و هیچ ضمانتی برای درست بودن شیوه های فکری و رفتاری هیچ یک از ما نیست

پذیرفتن وقایع غیر قابل پیش بینی و بخشش خود برای کوتاهی هایی که خواه ناخواه در طول مدت عمر پیش خواهد آمد برای آرامش فکری و روحی ما ضروری است

زندگی را باید کمی راحتتر گرفت


© All rights reserved

Friday, 15 June 2012

A wet day


London, UK

Come rain or shine, I'll be smiling tomorrow :)

© All rights reserved

قدمت روی خاک باغچه ما

دیروز خورشید کمی با ما راه آمد و فرصتی داد تا نشا انجیر را بکارم
 امیدوارم که با وجود این همه سرما و باران سیل آسا که امان نمیده، این نهال نوپا (یا شاید بهتره بگم نو ریشه)  شانشی برای رشد داشته باشه
البته ازدیاد باران نه تنها برای انجیر ریسکی در بر نداره، بلکه برای شکوفا شدن افسردگی آدما هم مفیده 
پس خدا را چه دیدی، شاید من و انجیر هر دو همزمان به گُل نشستیم
راستی گل انجیر چه شکلیه؟


© All rights reserved

Wednesday, 13 June 2012

Time for a new car?


After a long, prosperous and happy relationship, my car dumped me the other day (something to do with the carburettor). And right in the middle of the M6 motorway. I must mention the green flag recovery scheme was very helpful and reassuring.

Anyhow, the question is that after being stranded on motorway, how do you trust your car to take you to your destination ever again, hey? 


© All rights reserved

Tuesday, 12 June 2012

Toofan


قرار بود که زندگی نامه مختصری از طوفان برای برنامه رادیو صدای آشنا تهیه کنم. دوباره غمهام تازه شد
ولی خب به قول انگلیسی ها
The Show MUST Go On

روحش شاد

Friday, 8 June 2012

برگ خزان دیده

These days I'm too tired to write, but today I decided to focus all my energy on writing something. Now that I'm in front of the keyboard, I'm not sure what to write.
But I guess, it doesn't matter much, I managed to make it till this point and that could be a start.

 روزای زیادیه که ناخوشیای کوچک و بیماریای بزرگ برای دست بوسی خدمتم رسیدند! حالا چی شده که ما اینطور براشون عزیز شدیم، نمیدونم. به هر حال بعضی روزا سخته که بدونم دوران نقاهت بعد از بازدید کدوم یکی از عوامل بیماری رو می گذرونم. همه دردها مثل کلافی در هم تابیده شده. کاش ننه تقدیر قالی بافی بلد بود. شاید می تونست بجای یک کلاف سردرگم الان حداقل یک گلیم چرک تاب تحویل بده، میشد کف سردابی رو باهاش فرش کرد و نشست. حالا چرا تو سرداب؟ نمی دونم. همینطوری این تصویر 
اومد تو ذهنم. البته بدم نیست با اون همه داغی تب خنکای سرداب لذت داره. جایی تو عمق زمین که هیچکسی هم پیدات نکنه
جایی
 نزدیییییک 
ریشه
 ها

© All rights reserved