Showing posts with label داستانک. Show all posts
Showing posts with label داستانک. Show all posts

Wednesday, 10 April 2019

تردید

#داستانک

در روی پاشنه چرخید و کیهان وارد شد. اما مثل همیشه همراهش یک بغل نشاط نداشت. سرش پایین بود شاید حجم سنگین نبود برق معمولی که در چشمانش می‌درخشید سرش را چنین خم کرده بود. شاید هم نمی‌خواست خنده‌ی مصنوعی را که بر لبانش حمل می‌کرد زیادی تو ذوق بزند. چرا لبان او به کلاه‌خند آلوده بود؟

-"چی شده؟" انوشه سرش را کمی کج کرد، دنبال چشمان کیهان می‌گشت

-"هیچی." کیهان بعد از مکثی کوتاه ادامه داد. "چطو مگه؟" نگاهش را به دستانش که ناشیانه مشغول باز کردن دکمه‌ی کتش بودند دوخت. آیا از چشمان انوشه فرار می‌کرد؟

حال برای انوشه همه چیز مثل روز روشن بود پرسید. "می‌خوای بری؟"

-"کجا؟" در حالیکه کتش را درمیاورد گفت "کجا آخه؟ کجا رو دارم که برم؟" با بوسه‌ای بر گونه‌ی انوشه سعی کرد بحث را خاتمه دهد.

اینبار اما بوسه‌اش گونه‌ی انوشه را نسوزاند در عوض دلش را در ژرفا لرزاند. آرزو کرد که کیهان گفته بود:  نمی‌رم چون دوستت دارم، چون می‌خوام کنارت باشم.

تاریکی زیر روشنایی چراغ به انوشه می‌گفت که از نور فرسنگ‌ها فاصله گرفته. بُعد فاصله را می‌دید یا می‌شنید؟ درست نمی‌دانست کدام حس درگیر درک این واقعیت تلخ شده. حس می‌کرد که باید خود را به آغوش کیهان بیندارد تا ارام گیرد ولی زخم باز دودلی که پیکر کیهان را دربر داشت مرهم می‌طلبید نه فشار آغوش او را. باره‌ی محکم سکوت کیهان چنان ملتهب می‌نمود که انوشه دریافت نمی‌تواند بی‌پروا به خانه‌ی اسرار کیهان رخنه کند. حرمتی که برای کیهان قائل بود نمی‌گذاشت بی‌رخصت و بی‌دعوت به حریم افکار او پا بگذارد. سرگردانی و کلافگی کیهان جز نقطه‌‌ی پایانی بر خط ممتد شوق حضور انوشه در زندگیش چه چیز را می‌توانست علامت باشد.

انوشه با خود اندیشید، نکند به بیماری کاهیدگی عشق دچار شده؟ بیماری که درمانش جز رهایی نبود و او چگونه می‌توانست درمان را از معبودش دریغ کند؟ کیهان وجودی نبود که در قفس دوام بیاورد. آزاد بود و رها. همان خصلتی که چند سال پیش او را وادار کرد تا همراهش به انتهای دنیا بگریزد تا بتوانند کنار هم ماوا گزینند. کیهان به غباری که لمس گامها بر خاک جاده معلقشان کرده برای تنفس نیاز داشت. اکنون آیا نمی‌خواست تا هوای مملو از گرد راه را به درون ریه‌ها بریزد؟

دوستت دارمی که کیهان آرام بر لب آورد توان فکر کردن بیشتر را از انوشه گرفت. دیگر نمی‌توانست تاب بیاورد. آیا زیادی بهانه گیر و سلطه‌جو نشده بود؟ جارو را کنار اتاق رها کرد، قوطی کرم را از گوشه‌ی اوپن برداشت و دستانش را غرق کرم کرد. با لبخندی بر لب رفت تا چای بریزد.

 برای ترکش کیهان به کلامی رساتر از صدای ضربان قلب پرتردیدش نیاز داشت. حتما هر وقت شهامت کافی را برای خداحافظی می‌یافت خود، انوشه را جویا می‌شد.

© All rights reserved

Thursday, 24 January 2019

دوستی سنگ و پروانه

#داستانک

تکه سنگ از نسیم ملایمی که حرکت ظریف بال پروانه ایجاد کرده بود متوجه‌ی پروانه‌ای که دور او چرخ می‌خورد شد. پروانه روی سنگ نشست و از آب جویبار نوشید. سنگ، چشم بر خال‌های قرمز و قهوه‌ای بال پروانه داشت. پروانه خندید و گفت ببخشید که اینجا نشستم ولی این تنها راهی بود که بتوانم آب بنوشم. سنگ خندید و گفت تا هر مدتی که خواستی اینجا بنشین و خستگی درکن، از دیدار و هم‌صحبتی با تو خرسندم. برایم از آسمان بگو از خورشید که می‌توانی به سمت او حرکت کنی. پروانه خندید و گفت نه مرا با خورشید کاری نیست من شیفته‌ی شمع هستم. سنگ به فکر فرو رفت، عجب من اگر به خوش‌اقبالی تو بودم حتما تا جایی که توان داشتم در جهت رسیدن به خورشید می‌کوشیدم و اینگونه صحبت‌شان پیرامون خورشید گل کرد. مدتی گذشت و جلسات وصف خورشید آن دو را به دوستان خوبی تبدیل کرد. تا اینکه پروانه حوصله‌اش از سکونی که سنگ دچار آن بود سر رفت و از سنگ خواست تا همراه او کمی حرکت کند. سنگ که نمی‌خواست دل پروانه را بشکند پذیرفت و تمام کوشش خود را کرد اما تنها کاری که توانست انجام دهد کمی قل خوردن با جریان آب بود که فقط او را چند قدمی دورتر از آنجا که بود، برد. سنگ خجل از پروانه به او گفت که تقدیر من سکون است و نمی‌توانم با تو بیایم. پروانه هم در ابتدا فکر کرد این امر صدمه‌ی چندانی به دوستیشان نمی‌زند ولی بعد از مدتی اشتیاق پرواز در اوشکوفا شد و پای‌بندیش به بودن کنار سنگ دلش را زد. با سنگ خداحافظی کرد و رفت. مدتی بعد اما دلش برای گفتگو پیرامون خورشید تنگ شد و به جانب سنگ برگشت. این‌بار می‌خواست که بماند ولی هم سنگ و هم خود او می‌دانستند که دوستی بین پروانه و سنگ امری است نامترادف و همان هم شد که باز بعد مدتی پروانه رفت. این‌بار مدت زیادی را از سنگ دور بود. تا اینکه روزی سنگ که بی‌حوصله به زمزمه‌ی جویبار گوش سپرده بود به نظرش آمد که صدای گنگ بال پروانه را هم می‌شنود. نگاهش را به بالا دوخت و ناگهان پروانه را دید که دور او چرخ می‌خورد. سنگ اگرچه از بازگشت پروانه جانی تازه گرفته بود ولی ازاینکه پروانه باز او را تنها بگذارد می‌ترسید ولی در مقابل اصرار پروانه تسلیم شد و باز هم پروانه به دور سنگ می‌گشت و از سرزمین‌های دور برای سنگ می‌گفت. بدیهی بود که پروانه حوصله‌اش سر برود و باز هم سنگ را ترک کند. این‌بار اما سنگ می‌دانست که اگر برگشتی هم باشد او نباید به این بازی بیش از این تن دهد. 

#شهیره_سنگریزه 
© All rights reserved

Thursday, 27 July 2017

فلش فیکشن

یکی از سبک های نوشتاری مورد علاقه من داستانک، داستان خیلی کوتاه یا فلش فیکشن است. به عقیده ی من (اینرا گفتم که اعتراضی نباشد که تعریف اکادمیک این ژانر متفاوت است!) داستان یا روایت کلی در این ژانر زاییده ی تخیل نویسنده است ولی زیربنای اثر بسته به دید و تجارب خواننده می تواند جزئیات متفاوتی داشته باشد. این سبک اگرچه به تازگی مورد توجه قرار گرفته ولی کاری جدید نیست و تاریخچه ای طولانی دارد. از مشهورترین داستانک ها می توان به داستانی منسوب به ارنست همینگوی اشاره کرد. داستانی که در شش کلمه بیان شده. اصل این داستان در انگلیسی در زیر آمده 
"For sale: baby shoes, never worn." 
می توان آنرا اینگونه ترجمه کرد
".برای فروش: کفش نوزاد، هرگز پوشیده نشده"
نمونه ای را هم مایلم از گلستان سعدی به اشتراک بگذارم که به عقیده خیلی ها فلش فیکشن شناخته شده
"ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوب روی باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر می‌کرد پسر به فراست استبصار به جای آورد و گفت ای پدر کوتاه خردمند به که نادان بلند نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر"
فلش فیکشن باید داستان را در قالب چند (یک تا 750) کلمه تعریف کند بدیهی است که محدودیت تعداد کلمات امکان بیان تمام داستان را نمی دهد. اینجاست که باید انتخاب کنی چه جملاتی را بنویسی تا به اندازه کافی خواننده را راهنمایی کنی و اطلاعات بدهی تا خود او جزئیات نگفته شده را تصور کند. هر جمله و هر کلمه نقشی مهم را در این ژانر نوشتاری بازی می کند که نه تنها وظیفه ی بیان سرنخ ها را دارد بلکه باید بتواند خواننده را نیز به دنبال خود بکشد. خواننده هم در ازای همکاری فکری مضاعف که لازمه ی درک این ژانر است، داستان یا روایتی با تاثیرگذاری بیشتر و ماندگارتر خواهد خواند.
 خیلی خوشحالم که یکی از فلش فیکشن های من در مجموعه ی فلش فیکشنی توسط کامن ورد* چاپ خواهد شد. بی صبرانه منتظر سال دیگر و چاپ کتاب هستم.

*Commonword
© All rights reserved