Showing posts with label داستان کوتاه. Show all posts
Showing posts with label داستان کوتاه. Show all posts

Tuesday, 13 September 2022

کهن الگو





تو آینه به خودم نگاه می‌کنم، کرم ضد چروک رو روی صورتم پخش می‌کنم و کمی کانسیلر رو لکه‌ی روی چونه‌م می‌زنم. صورتم رو به آیینه نزدیک‌تر می‌کنم و به رد محو روی چونه‌م با دقت نگاه می‌کنم. لبخند رضایتی رو لبم می‌شینه. این کانسیلر، از کانسیلر قبلی هم رنگش به پوستم بیشتر می‌خوره. از آینه دور می‌شم. کوسن تکه‌دوزی شده رو مبل تک نفره خاکستری رو مرتب می‌کنم و روی مبل آروم می‌گیرم.  ... خب حالا بریم برای یکی دیگه از داستانای بی‌سروته من.

اگه قرار بود به احمقانه‌ترین راهکارا برای حل مشکلات جایزه بدن، خانواده من حتما در راس جایزه بگیرا قرار می‌گرفت.

پدرِ پدربزرگم قبل سفر کربلا همه دار و ندارش رو در اختیار دوستش حاج صفا  قرار میده و وقتی بعد شش ماه از سفر برمی‌گرده، می‌بینه جا ترِ و بچه نیست. دوست گرامی اموال رو تصاحب کرده و از اون شهر و دیار رفته. سالها طول می‌کشه تا می‌توانه با زحمت فراون دوباره نصف اون دکون و دستگاهی رو که قبلا داشت فراهم کنه. برای اینکه اسم حاج صفا و ظلمی که در حق همه خاندان ما روا داشته، هیچ‌وقت از یاد هیچ کدوم از بچه‌ها و نوه نتیجه‌ها نره، داده بود نفرین‌نامه‌ای برای حاج صفا نوشته بودن که نسل به نسل در خاندان ما از پدر به پسر بزرگ رسیده بود. البته دیگه کسی به اون دست نوشته‌ برای ارسال لعنت‌ بر کسی دیگه نگاه نمی‌کرد، تابلویی بود یادگاری از جد بزرگوار که در اون چیزایی به عربی با خطی خوش نوشته شده بود. در حال حاضر تابلو پیش عمو بزرگمه ولی زمان حیات بابا بزرگم زیاد دیده بودمش. یادمه اسم حاج صفا اونقدر درش تکرار شده بود که ما بچه‌ها اسم تابلو رو سکسکه صفا گذاشته بودیم.

خب، از داستان دور نشیم. برگردیم به خاندان ما و اینبار بریم سراغ پدربزرگم. پدربزرگ و همسرش عاشق و معشوق بودن و برخلاف عرف جامعه اون روزا با عشق ازدواج کردن. اما وقتی لیلی خانواده حامله نمی‌شده، مجنون راه حل پیدا می‌کنه و زن دومی اختیار می‌کنه تا طرف براش بچه بیاره. لیلی، هم که اونم دست به حل مشکلش خوب بوده، همون روز بله برون هووش رگش رو میزنه و ... خلاص.

یه پله بیایم نزدیک‌تر تا برسیم به نسل بعد. بابام تو امتحان نهایی دبیرستان در حین تقلب مچش رو می‌گیرن و از جلسه بیرونش میندازن. اونم بهش بر‌می‌خوره و مشکل روبرو شدن با شرمندگیش رو با ترک تحصیل علاج می‌کنه. ولی خداییش اینبار یه نمه سیاست هم تو کشف راهکار احمقانه‌ دخیل بوده چون اصلا بابام اهل درس نبوده و حتی اگه برمی‌گشته احتمالا فقط می‌تونسته سال آخر رو درجا بزنه‌ چون حتی با زور تک ماده هم فارغ‌التحصیلیش از معجزه چیزی کم نمیاورده.

البته که این آجیلای مشکل‌گشای آبا و اجدادی ما فقط از خانواده‌ی پدری نبودن. بذارین ماجرای مادرم رو هم بگم. او که صدای خوبی داشته و عاشق خوانندگی بوده، به تشویق یکی از معلماش در کلاسای خصوصی آواز بانو مهناز نام‌نویسی می‌کنه و گویا چهار ماهی هم به قول خودش مشق خوانندگی می‌کرده. خلاصه باباش شستش خبردار میشه و پشت‌بند یه دعوای حسابی مامان برای همیشه از خونه‌ی پدری بیرون انداخته میشه. باز خدا رو شکر که تونسته به خونه‌ی خواهر بزرگش، خاله روحی، پناه ببره. بابا و مامانش حتی برای عروسی دخترشون نیومدن. تولد من و مهران هم نتوانست این تحریم رو بشکنه. دیگه هم این بزرگوارا در قید حیات نیستن تا امیدی به بهبودی روابط باشه. یه بار از مامان پرسیدم که خوب اینا که تو رو از خونه بیرون انداختن، حداقل بعدش می‌رفتی دنبال خوانندگی. جواب داد که اونقدر از اینکه باباش شرمنده شده بود ناراحت بود که دیگه علاقه‌ش به آواز و موسیقی رو از دست داده. البته شاید هم به امید بهبود روابط پاورچین پاورچین راه می‌رفته ... در این صورت میشه اینطور تصور کنیم که اصلاح‌طلبی هم تو خاندان ما جایی داشته.

با یه همچی تاریخچه‌‌ی خانوادگی، عجیب من و مهران از همون کوچیکی تحت فشار بودیم تا همه کارامون دُرس باشه. همش هم بزرگترامون اصرار داشتن که از تجارب اونا استفاده کنیم تا بهتر زندگی کنیم. خیلی دلم می‌خواست در جواب بگم، 'کل اگه طبیب بودی ... '، خب بگذریم.  البته خیلی هم این تعالیمِ ارزشمند موفق نبوده و من یه جورایی خدای اشتباه شدم. 'پدرم روضه‌ی رضوان به دو گندم بفروخت' و منم در ادامه همین رسم گام برداشتم. ولی اینجا نشستم تا از اشتباه بگم. بذارین از اولین عشقم بگم. از ممدرضا.

سال اول دبیرستان بودم که عاشق ممدرضا، شاگرد بنایی که اخیرا  برای تعمیرات به منزل ما پاش باز شده بود شدم. یادمه  بعدازظهرا دوان دوان از مدرسه به خونه میومدم و بعد خوردن یا بهتره بگم بلعیدن نهار با عجله می‌رفتم تو خرپشته که مثلا درس بخونم. خرپشته اتاقکی بود که راه‌پله‌ها رو به پشت‌بوم وصل می‌کرد. تنها فضای نشستن توش هم یه محیط یک‌ونیم در دوونیم متری بالای پله‌ها بود. قالیچه‌ای تو همین فضا پهن می‌کردم و مثلا می‌نشستم سرکارام. خرپشته، نورگیر یا یه پنجره‌ای‌ کوتاه نزدیک سقف داشت که باید رو صندلی میایستادی تا بتونی از اونجا تو حیاط رو ببینی. پرده توری جلوی این مثلا پنجره فقط مواقعی که مامان تو سینی لواشک دُرس می‌کرد کنار می‌رفت تا نور آفتاب بتوانه لواشکا رو زودتر آماده کنه.

مامان دوس نداشت سینی لواشک رو بالای پشت‌بوم بذاره. می‌گفت پشه و مگس میرن سراغش. حالا چه جور بود که حشرات موذی ویزای ورود به خرپشته رو نداشتن، نمی‌دونم. دلش خوش بود که پرده تور جلوی پنجره، بستن در پشت‌بام و پارچه نازک نخی که روی لواشکا می‌انداخت ابزار کافی برای جلوگیری از ورود حشرات بودن. هیچ کدوممون هم حضور سوسکای رنگ و وارنگی که تو پله‌ها بارها دیده بودیم رو به رومون نمیوردیم.

وقتی تو خرپشته می‌رفتم، اول قالیچه لوله شده‌ی گوشه‌ی دیوار رو پهن می‌کردم بعد کتابامو رو قالیچه پخش. پنکه‌ی قدیمی، که با یه صندلی زهوار دررفته لوازم خرپشته رو تشکیل میدادن، رو روشن  و به طرف دیوار ثابتش می‌کردم تا باد پنکه، با خشونت معمولش ضمن ورق زدن کتابا دمار از روزگارشون در نیاره. صندلی رو زیر نیم‌پنجره‌ می‌ذاشتم و با احتیاط در حالیکه دستم رو به دیوار و بعد  به لبه‌ دریچه‌ی پنجره می‌گرفتم، خودمو بالا می‌کشیدم. هوش و حواسم به دیوارغربی خونه یعنی همون دیوار در حال تعمیر معطوف می‌شد. نگاهای تب دارم رو از همون جا، از پشت پرده تور مثل تیری از کمان رها شده مستقیم به پشت سر ممدرضا نشونه می‌رفتم. البته در همین حال حواسم به پله‌ها هم بود تا مبادا کسی بیاد و غافلگیر بشم.

آجرا مرتب کنار هم چیده می‌شدن. وقتی ممدرضا نزدیک دیوار وامیستاد رگه‌های آجری رنگ تو موهاش بیشتر جلوه داشت. وقتی آجری رو بالا می‌گرفت تا اونو به اوستاش بده، انگار آجر تو دستش صیغل می‌خورد و چون آینه‌ای رنگ موهاش توش منعکس می‌شد.

یه بار مهران سمج شده بود تا کنار من تو خرپشته مشقاش رو بنویسه، مامان هم می‌گفت خوب بذار بچه‌ هم بیاد پهلوت. مگه چی میشه؟ بعدش هم مهران رو با دو لیوان شربت آلبالو پر از یخ تا خرپشته اسکورت کرد. تسلیم شدم. بعدا ممدرضا رو می‌بینم. فعلا به مهران باید کمک کنم تا زودتر کاراش تموم بشه و بره سراغ تلوزیون.  بعد از مدتی، حماقت کردم و از اونجا که خیلی دلم می‌خواست در مورد ممدرضا حرف بزنم، به مهران گفتم رنگ موهای این پسره، شاگرد بناهه یه جور خاص نیست؟ مهران که روی شکم دراز کشیده بود از نوشتن دست برداشت، نشست و گفت چرا. لبخند زدم دلم می‌خواست بازم از ممدرضا بگیم. ادامه داد: موهاش رنگ اَنِ. اینو گفت و از جا پرید. پله‌ها رو دوتا یکی کرد و زد به چاک. چند دیقه بعد پاورچین پاورچین از پله‌ها اومد بالا. با عصبانیت بهش گفتم بی‌ادب چی می‌خوای؟ با صدای آهسته‌ای گفت دفترامو می‌خوام. لیوانای خالی شربت رو ورداشتم و بردم تو آشپزخونه تا وسایلش رو جمع کنه و از قلمرو خلوت من بره بیرون. اون بارِ اول و آخری بود که درمورد ممدرضا با کسی حرف زدم.

 آفتاب داغ اواخر خرداد باعث می شد که مامان مرتب ازم بخواد تا دست از دیونه‌بازی بردارم و تا گرمازده نشدم، برم تو اتاق به درس و مشقم برسم. منم به بهانه اینکه تو شلوغی و با سر و صدای مهران نمی‌تونم تمرکز کنم، زیر بار نمی‌رفتم. شیفته‌ی ممدرضا بودم و اون لبخند جادویی. تو ذهنم حتی جزییات جشن عروسیمون رو بارها مرور کرده بودم.  بدون اینکه جز سلام کلمه‌ای بین ما رد و بدل شده باشه باهاش خیلی حرفا زده بودم. از کنارش که رد می‌شدم به خودم تلقین می‌کردم که از چشاش معلومه که منو دوس داره. قرار بود برام مهربونترین مرد دنیا بشه و برام بمیره. تو ذهنم ایرادایی که ممکن بود روز خواستگاری ازش بگیرن رو مرور می‌کردم و سعی داشتم پاسخی از قبل برای اونا پیدا کنم.

شاید از قیافه‌اش ایراد می‌گرفتند ولی چشم خمار که اینهمه در ادبیات ما اومده مگه یه جور زیبایی نیست؟ پس چشمای مست ممدرضا ایراد که نیست، حسن جمالم هست. قدوقامتش هم چندان بلند نبود ولی خوب کوتاه هم نیست. از من که بلندتره. بهم میایم. مثل فرخنده و مسعود باشیم خوبه؟ فیل و فنجون. پس میمونه ... شغلش. اونم با کمک بابا میشه تو یه دفتری جایی دستشو بند کرد. آره کارمند اداره کار خوبیه براش. هر چه هم حقوقش باشه مهم نیست. ما به پول زیادی احتیاج نداریم. منکه اصلا رخت و لباس نمی‌خوام. این همه لباس دارم همینا رو می‌پوشم. می‌مونه خونه. اونم همین اتاق من برای هردومون کافیه ... گفته بودم کشف راهکارای ابلهانه‌ تو خونمه. 

عشقم به ممدرضا به قدری سکرآور بود که فقط در پنج‌شنبه روزی وقتی از مدرسه برگشتم و سر و صدای بهم خوردن آجرا و کل‌کل اوس بنا با ممدرضا رو نشنیدم، دیواری رو که پنج روزی بهش چشم ‌دوخته بودم، دیدم. یعنی واقعا دیدم. تمام قسمتای ریخته شده رو بازسازی کرده بودن. چه زود! هم دیوار ترمیم شده بود و هم توالتی که قرار بود گوشه حیاط بزنن ساخته شده بود. حتی سقف توالت رو هم زده بودن. تموم شده بود؟ نگاهای دزدکی از پنجره خرپشته تو گرمای بعد از ظهر خرداد ... زندگی تموم شده بود.

اول به صورتم آبی زدم و اشکام رو شستم و بعد رفتم تو حیاط. بابا با شلنگ آب، گردوخاک روی موزاییکای حیاط رو می‌شست. کاش میشد شلنگ رو ازش بگیرم و بگم که حداقل به این زودی جاپاش رو پاک نکنین. می‌ترسم فردا باورم نشه که اون چند روزی اینجا بوده. همونطور که سرم پایین بود و با پام روی خاکای روی موزاییک خط می‌کشیدم، پرسیدم تموم شد؟

بابا جواب داد که آره بالاخره دُرس شد.

بالاخره؟

بابا ادامه داد، "فقط بندکشیش مونده" بعد شلنگ را به سمت دیگه حیاط کشید.

بندکشی؟ لبخند زدم. خوب خدا رو شکر.  دوباره میبینمش. نفس راحتی کشیدم. چه اسمی هم داره. بند کشی. به فال نیک می‌گیرم. همانطوری که چینی شکسته رو قدیما بند می‌زدن، دل منم  بند می‌خورد.

"کی؟ کی میان؟" بلافاصله از اینکه خودم رو اونقدر مشتاق نشون دادم و چنان بی‌محابا سوالم رو پرسیده بودم نگران شدم. شروع به ور‌رفتن به تخمه کدوهایی که مامان شسته بود و حالا تو سبدی کنار پنجره زیر افتاب بعد ازظهر خشک می‌شدن شدم.

"نخوریا! تفت ندادن. کرم می‌گیری."

کرم که گرفتم. دوباره پرسیدم، "کی؟"

"چی کی؟" مامان تخمه کدوها رو زیر و رو کرد تا سریع‌تر خشک بشن.

"کی میان برای بند زدن؟"

"بند کشی"

"حالا!"

"فردا. چطو مگه؟"

به جای پاسخ به سمت سینی تخمه کدو برگشتم و تخمه کدوای تو مشتمو مجدد به سینی برگردوندم. دلم غنج رفت و از اینکه یه شانس دیگه پیدا کرده بودم تو پوستم نمی‌گنجیدم. شب، چندین ساعت وقت گذاشتم تا نامه‌ای بنویسم. ولی هربار که فکر می‌کردم موفق شدم سر از راز دل بردارم، کافی بود دوباره متنی رو که نوشته بودم بخونم تا باور کنم هرگز نمی‌تونم سفره دلو برای ممدرضا با نامه باز کنم. آسون‌تر بود که باهاش صحبت کنم. فقط کافی بود کاغذی می‌نوشتم و قرار می‌ذاشتم.

شنبه صبح ساعت هفت و نیم در فضای سبز جلوی سوپر بنیان منتظرتان هستم.

دوستدار شما شهلا

رو امضای زیر پیام بیشتر فکر کردم. بالافاصله کاغذو پاره کردم و از نو همان پیامو نوشتم. این بار به نوشتن اسمم در پایین پیام بسنده کردم. کاغذ رو تو هوا معلق نگه داشتم و دو پاف از عطری که مامان برای تولدم بهم داده بود و فقط تو عروسیا و مهمونیای بزرگ ازش استفاده می‌کردم، بهش زدم. وای! لکه چربی عطر هر آن در بافت کاهی کاغذ پیشروی می‌کرد. ترسیدم مبادا به نوشته برسه و جوهر خودنویس رو بشوره و پخش کنه... این اتفاق نیفتاد. چند بار کاغذ رو تکان دادم تا لکه‌ی عطر خشک شد و سکون اختیار کرد. کاغذ رو با نفس عمیقی بوییدم، تا کردم و اونو لای کتاب معارف گذاشتم.

فردا صبح دیرتر از معمول ولی با انرژی بیدار شدم. سریع آماده شدم، کاغذ معطر رو از لای کتاب معارف برداشتم و بعد از بوییدنش اونو تو جیب مانتوم گذاشتم. برای بار سوم جلوی آینه رفتم. جوش قرمزی روی چونه‌م زده بود که باید می‌ترکوندمش. تا حالا این کار رو نکرده بودم ولی مرضی می‌گفت این بهترین راه خلاص شدن از شر جوشه. کلی به جوش ور رفتم ولی نه تنها جوش از بین نرفت بلکه قرمزی در قلمروی وسیع‌تری رو چونه‌م پخش شد. دوباره تصویرم رو تو اینه نگاه کردم و باز موهام رو شونه کردم. نمی‌دونم فایده این آب شونه‌ها چی بود؟ شاید جبران نفله‌گی چونه‌ام رومی‌کردم. به آشپزخونه رفتم و لقمه‌ای نون و پنیر به زور تو دهنم چپوندم.

"بابا کو؟"

"رفته سیمان بخره. بناهه میگه سیمان کمه. ده دفعه بهش گفتم از قبل بپرس چی لازمه و چقدر که هی هول  نشی و با عجله بخوای بپری اینو بگیری و اونو بخری." مامان استکانی چای برام ریخت و سرش رو بلند کرد و تو صورتم دقیق شد. ..."چونه‌ات چرا قرمزه؟"

"جوش بود ترکوندمش."

"بد کاری کردی مادر، جاش می‌مونه."

"یه کم  پن‌کیک بزنم روش؟" منتظر جواب نشدم و به سمت اتاق خواب مامان و بابا رفتم.

از همون آشپزخونه با صدای بلند گفت، "چیزی نزن روش، بدتر میشه. با صابون صورتت رو بشور و ولش کن."

البته که گوش نکردم. هر چی بود راهکار معقول و من مثل جن و بسم‌الله بودیم. باری، پن‌کیک کاری که کرد این بود که قسمت برافروخته چونه‌م رو در قابی، که به خاک ترک‌ترک خورده صحرا می‌موند، نمایان‌تر کرد. گریه‌م گرفت. به خودم لعنت فرستادم و به مرضی و هر چی جوشه. اما خیلی زود به خودم آومدم. بهترین موقعیت بود. بابا نبود و مامان هم سرش با مهران بند بود. مقنعه‌م رو سرکردم، خداحافظی کردم و وارد حیاط شدم.

فقط باید یه جوری حالیش کنم که کاغذو ازم بگیره. تو این فکر بودم که چطور متوجه‌ش کنم که براش پیامی دارم که دیدم به جای ممدرضای من یه غریبه مشغول کاره. خشکم زد! بندکش با بنا فرق می‌کنه؟ مردی حدودای سی ساله که برخلاف سن و سالش رو پیشونی سیه‌چرده‌ش  چینای عمیقی داشت با لبخندی به پهنای صورتش به من، که به اون ماتم برده بود، سلامی کرد. جوابشو دادم و با گام‌ای بلند تقریبا به حالت دو به اتاق برگشتم.

مامان که داشت مهران رو، برای اینکه باز گوشه‌های نون ر‌و می‌کند، دعوا می‌کرد درنگی کرد و ازم پرسید، "چی جا گذاشتی؟"

باید می‌گفتم، دلم. دلم رو جا گذاشتم، "حالم خوب نیست. گمونم تب دارم."

این ماجرا مال سالها پیشه. مدتهاس که دیگه نه از قیلی‌ویلی رفتن دل خبریه و نه از لبخند بی‌هوایی که بی‌ماجرا و خودمونی میاد رو لبت میشینه و پاش‌و دراز می‌کنه. اونقدر مانوسه و همه باهاش آشنان، که بهت میگن بابا بسه، جمعش کن. بجاش ولی توقعات رفته بالا.  دیگه یه کمد لباس کافی نیست. دیگه کسی چینی بند نمی‌زنه، شکسته‌ها دور ریخته میشن و وقتی پای فضای خارجی بنا میشه آجر کلاس نداره.

دیگه هیچ‌وقت ممدرضا رو ندیدم. اونم مثل حاج صفا غیب شد. عشق‌نامه ممدرضا تو قلب من موند و نفرین‌نامه‌ حاج صفا نسل به نسل منتقل شد.  یعنی اینکه میگن خوبه از ادم نام نیک بمونه، مثل هزار حرف دیگه که تو گوشمون خوندن، کشکه! من همچنان به اشتباهام ادامه میدم و از اونا میاموزم خیلی بیشتر از اونچه تجارب نسل قبل از من می‌توانستن یادم بدن. برای برخی از اشتباها تاوانی هم‌ترازشون پرداختم و برای چند اشتباه به طرز ناعادلانه‌ای مجازات شدم. هنوز به اون دوران که فکر می‌کنم بهم میریزم. بهایی که برای خطاهام پرداختم به مراتب بیشتر از عمق ژرف‌ترین لغزشم بود. اونم خطایی در چارچوبی بس محدود و از پیش تعیین شده‌ که در زمان و مکان دیگه به گونه‌ای دیگه تعریف میشه. میهنم بمن آموخت که فقط من و خانواده‌ام نیستیم که خدای راهکارهای ابلهانه‌ایم.   

"ده! اینجایی؟ دیرشد. منتظرمونن."

"از کی اینقدر وقت‌شناس شدی؟" از رو مبل بلند می‌شم و دامن لباسم رو صاف می‌کنم. "نترس. من آماده‌ام. گل و شیرینی گرفتی آق دوماد؟" می‌خندم.

"همه چی آماده اس. مامان و بابا هم زنگ زدن و گفتن میان سر کوچه." مهران دو قدم به عقب برمی‌گرده و زیر بازوی منو می‌گیره. "میشه راه بیفتی خواهر دوماد."

"آره بابا. نکشم. بذار روسریم رو از سر جالباسی وردارم."

"بذار ببینیش. نمی‌دونی چقد خوشگله." دست راستش رو از رو فرمون ور میداره و از جیب بغلش گوشیش رو درمیاره. یه نگا به خیابون و یه نگا به موبایل، دنبال چیزی می‌گرده.

"بابا اون ماسماسک رو بذار کنار. کار دستمون میدیا."

گوشی رو به سمت من می‌گیره. "ایناش این صفحه اینستاشه. ببینش. چطوره؟"

"خب عکسای اینستای همه زیبان. اصلا تو یه عکس پروفایل نشونم بده که شبیه خود طرفه. بهت جایزه می‌دم."

اخم می‌کنه.

"خب بابا، اخم نکن. خداییش قشنگه. چه چشای درشتی هم داره پدرسوخته. به پای هم پیر بشین." می‌زنم زیر خنده. داشتم گوشی رو بهش برمی‌گردوندم که منصرف شدم و دوباره اونو به طرف خودم کشیدم و به عکسش خیره شدم. "موهاش چه خوشرنگه. کوچیک که بودی به این رنگ مو یه چیزی می‌گفتی. یادته؟"

"نه. چی؟"

بعد یه تردید کوتاه آهی کشیدم و گفتم، "آجری."



© All rights reserved

Monday, 25 October 2021

هزاران هزار

بعدازظهری بارانی در اواسط دومین ماه سال تحصیلی بود که صحبت تلفنیم با نگار جون از احوال‌پرسی معمول و سوال و جواب درمورد درس و خورد و خوراک فراتر رفت. دوباره بیماری پدر عود کرده بود. از پس‌فردا دوره‌ی بعدی شیمی درمانی را آغاز می‌کرد. پدر در حالیکه که غر می‌زد و از اینکه نگار جون مرا باخبر کرده بود ناراحت بود گوشی را گرفت و مرا از سلامتیش مطمئن ساخت. همه‌ی تلاشم را بکار بردم تا همانطور که خودش  سعی می‌کرد بیماریش را مهم جلوه ندهد، منهم خود را نبازم. ‌

"به دَرسِت برس پسرم. فوق لیسانس با کسی شوخی نداره که! پا نشی بیای. من خوبم." اصرار داشت که فقط با تلفن جویای احوالش باشم.

"پدر جان خیالم از بابت شما راحته برای اینکه کنار نگار جون باشم میام. خودم رو می‌رسونم." دیگر برای ماندنم اصرار نکرد.

ایمیلی به استاد مشاورم زدم، موقعیت را توضیح داده و گفتم که ده، دوازده روزی قادر به شرکت در کلاس‌ها نخواهم بود. شب با لیسا به رستوران رفتیم. مثل همیشه صحبت با او آرامم کرد. از اینکه باید مدتی از لیسا دور می‌شدم ناراحت بودم. اما لیسا دلگرمم کرد که بودنم کنار پدر و نگار جون بهترین کار خواهد بود.

صبح روز بعد حرکت کردم. حدود هشت ساعتی رانندگی پیش‌رو داشتم. جز نیم ساعتی که در نیمه‌ی راه برای ساندویچ و قهوه توقف کردم، بقیه راه را یکسره رانندگی کردم. عصر به خانه رسیدم. پدر موهایش را از ته زده بود. اینطور بهتر از ریختن دسته دسته‌ی موها بود. یک‌بار برای همیشه از مو، دل کندن بهتر است تا اینکه ریزش دسته جمعی موهایت را تجربه کنی. دفعه‌ی قبل کافی بود تا سرش را آرام نوازش کنی تا دسته‌ای مو بی‌رمق در میان انگشتانت بمانند و تو از دیدن انها از حال بروی. تجربه‌ی دردناکی است حتی برای مریضی که می‌داند برای زندگی می‌جنگد.

"تیپ پدرت رو می‌بینی؟" نگار جون زیر بازوی پدر را گرفته بود. هرگز اصرار نکرد مادر صدایش کنم و وادارم نکرد تا با مادر گفتن به او احساس خیانت به مادرم بکنم.

"شبیه جوانیات شدی پدر جون." شبیه عکس‌های دوره‌ی سربازیش شده بود ولی پیرتر، خسته‌تر و غمگین‌تر.

"نگفتم نیا بمون به درسات برس!" بازویش را گشود. بغلش کردم. گریه کرد. صورتش را بوسیدم. "مرسی که اومدی بابا جون." باز هم گریه کرد ولی زود خودش را جمع و جور کرد. روی مبل تکی نشست و از من خواست تا کیف مدارکش را برایش بیاورم.

قبل از من نگار جون پاسخ داد. "دِ! بذار عرقش خشک بشه. همین الان اومده."

"چیزی نیست نگار جون. خسته نیستم." بلند شدم تا کیف را بیاروم.

"کیا بابا، مدارک تو اون چمدون خاکستریس." 

انباری زیرپله‌ها مثل همیشه چنان پر بود که مجبور شدم چند تا از جعبه‌ها را بکشم بیرون تا به چمدان دست پیدا کنم. چمدان را باز کردم و کیف مدارک را به نگار جون دادم. او هم با حوصله روی کیف دستمال کشید و بعد آن را به پدر داد. قبل از اینکه چمدان را ببندم پاکت نامه‌‌‌ای قدیمی که به خط پدر روی آن نوشته شده بود "به پسر عزیزم کیا" را هم درآوردم. نامه‌ای بود که سال‌ها پیش پدرم برایم نوشته بود. نامه را روی زمین گذاشتم و مجددا چمدان و دو جعبه‌ای را که از کمد درآورده بودم درون کمد جا دادم. پدر صدایم کرد. پاکت را در جیب کتم که به جالباسی آویزان بود گذاشتم و به اتاق نشیمن برگشتم.

پدر چک بوکش را از کیف بیرون کشیده بود و چکی را که امضا می‌کرد به من داد. "کیا جون، همه پس اندازمون تو همین حسابه. فردا اول وقت این چک رو بذار تو حسابت."

"بری چی چکو بمن می‌دین؟"

"حسابمون مشترکه. یه وقت اتفاقی بیفته مدتی حساب مسدود میشه. میگم نکنه نگار بمونه معطل."

"باز از این حرفا زدین؟ چه اتفاقی می‌خواد بیفته. یه شیمی درمانیه دیگه. این همه آدم هر روز میرن بیمارستان برای همین کار. این حرفا چیه؟"

"شلوغش نکن کیا جون. این امانت رو برام نگه دار. کُلِش مال نگارِ. اگه طوری شد تو حسابمون نباشه بهتره."

با اخم نگاهش کردم. ادامه داد: "... اینطور خیالم راحته."

 

 بعدِ یک استراحت کوتاه، پدر به من و نگار جون در اتاق نشیمن پیوست. می‌گفت "این آخرین چای بعدازظهرِ که می‌چسبه." بعد از شیمی درمانی تا مدتی دلش چای نخواهد خواست حتی فکر کردن به چای حالش را بد خواهد ‌کرد.

روی تخت دراز کشیده بود. پیشانیش را بوسیدم . "به زودی می‌بینمت."

پدر را با همان تخت بردند. نگین جان دنبالش راه افتاد. من ماندم. بیش از دو دهه از کوچمان از وطن گذشته بود. هوا ولی هنوز همان بوی دوری  روزهای کوچ را می‌داد. بوی برگ‌هایی که می‌افتند. بوی نم ماندگی آنچه که باید جاری باشد و حبس است. دلم هوای آزاد می‌خواست. سرمایی را می‌خواستم تا به صورتم بکوبد تا بگریاند-م تا بباراند-م تا بتوانم نفس بکشم تا بتوانم بمانم. سرم را بالا گرفتم تا دانه‌های باران بر صورتم ببارد و با اشکم درهم بیامیزد. کاری که وقتی بچه بودم در کمپ می‌کردم. کمپی که بین زمین و آسمان بود. زمینی گلی و آسمانی تیره به رنگ همان گل. کمپی که انگار مرز آسمان و زمینش با همان سیم خاردار دورش بهم منگنه شده بود. روز اول رسیدنمان بود. کیا پسر احمد از سرزمینی دوردست در میان همهمه‌ی صحبت پناهجویانی که هر یک به زبانی صحبت می‌کردند، به دیگر بچه‌ها لبخند می‌زد و درد مشترکش را با نگاه برای آنها واگویه می‌کرد.

به دنبال دستمال دستم را به جیب کتم فروبردم ولی قبل از دستمال پاکت نامه‌ای را که دیروز در جیب گذاشته بودم پیدا کردم. نامه به دست به کافه تریای بیمارستان رفتم. همه چیز مثل بیست و چند سال پیش شده بود. من منتظر و سرگردان و بابا مشغول جنگ برای آینده. قهوه‌ام را گرفتم، نامه را از پاکت زرد شده‌اش خارج کردم. کاغذ نامه از جایی که تا خورده بود از وسط دو قسمت شده بود. دو قسمت را روی میز کنار هم گذاشتم و برای دهمین بار آنرا خواندم. نامه‌ی پدر به من. درست روز قبل از کوچ اجباریمان. از اینکه مرا از خانواده دور می‌کرد. از اینکه به زودی معنی پدر بزرگ، مادربزرگ، عمو و عمه داشتن را هم چون معنی مادر داشتن فراموش خواهم کرد معذرت خواسته بود. باید می‌رفتیم. من و پدر. مثل دو مرد. نامه را نوشته بود و به مادربزرگ سپرده بود تا اگردر حین کوچ اجباری بلایی سرش بیاید و من به خانواده‌ی او در ایران برگردانده شوم، بدانم این رفتن و برگردانده شدن بهر چه بود. نامه تا وقتی شانزده ساله شده بودم پیش مادربزرگ مانده بود و بعدا آنرا با هدیه تولدم برایم پست کرده بودند. بعد از مدتی نامه را پدر خودش نگه داشته بود چرا که یادآور حالش در ابتدای سفر بود.

برای اینکه حواسم از وقایع  پرت شود و گذر زمان را کمتر حس کنم به گوشیم پناه بردم. چند پست خبر از رفتار نژادپرستانه و غیرانسانی با افغان‌ها در یکی از شهرهای ایران می‌داد: چند نانوایی از فروش نان به افغان‌ها امتناع کردند. دلم لرزید. طعم گرسنگی توام با مهاجرت ناخواسته را چشیده بودم. چرا گروهی از مردم اینگونه خشمشان را بر سر مهاجران خالی می‌کنند؟ چه شد که این همه مهاجر به دنیا سرازیر شد؟ این همه پناهجو و مهاجر اجباری تقصیر جمعیتی است که می‌روند یا جمعیتی که می‌مانند یا مخرج مشترک بین این کسرها؟ سیاستمداران و دولت مردانی که پشت پرده و آشکارا زندگی را میدان تاخت و تاز می‌کنند و می‌کشند و می‌سوزانند تا نروند؟

 دو بار از نزدیک با خشونت نژادی بر علیه مهاجران روبرو شدم. بار اول سال‌ها پیش در هنگامه‌ی ورودمان به انگلستان و بار دوم در بلبشوی قیامتی برپا شده بعد از برگزیت (خروج انگلستان از اتحادیه‌ی اروپا) و حمله به انجمن فرهنگی و اجتماعی لهستانی‌ها در لندن. تلفنم ویبره‌ی خاموشش را با سکوت فریاد کشید. نگار جون بود.  درمان پدر به پایان رسیده بود.

پیشانی پدر را بوسیدم. کمکش کردم تا روی صندلی چرخدار بشیند. تا نزدیک ماشین با صندلی میبردمش. صندلیش را به جلو هول می‌دادم . بی‌آنکه پدر باشم، پدر شده بودم و هراس هزاران هزار پدر که کودکانشان را به دندان می‌کشند و از دیاری به دیاری دیگر می‌برند را در راهروی بیمارستان تجربه کردم. هراسی که ته نشین نمی‌شود، قُل می‌زند، جوش می‌خورد، در دل می‌چرخد، می‌رود، می‌اید و نفست را به شماره می‌اندازد. صندلی چرخدار پدر را هول می‌دادم و آن پدر لهستانی را می‌دیدم که کودکش را در آغوش پنهان کرده وآن پدر افغان که برای کودکش دنبال نان می‌گردد. هزاران هزار پدر هراسان را می‌دیدم که کودکانشان را به دندان کشیده‌اند و از دیاری به دیار دیگر می‌روند. به ماشین رسیدیم. پدر را بغل کردم. چقدر سبک شده بود! روی صندلی ماشین نشاندمش. نگار جون کنارش نشست و سر پدر را بر شانه‌اش تکیه داد.

کاش زودتر حال پدر خوبِ خوب شود تا باز هم خود نقش پدر را بازی کند. به دندانم کشیده بود، از هفت اقلیم عبورم داده بود. حال هراس او را دریافته بودم. هراس او که پدر بود و من بی‌آنکه پدر شده باشم، هراس پدر بودن را دریافتم.

هراس هزاران هزار پدر که کودکانشان را به دندان می‌کشند و از دیاری به دیار دیگر می‌گریزند. هراس هزاران هزار شمع خویشتن سوز در باد. 


© All rights reserved

Friday, 22 October 2021

دوسیه‌های نیمه‌باز

(برای مسابقه انشای ایرون)

اطرافش را رصد کرد و تخته سنگی که سطح بالایی آن سکوی صافی را می‌ماند برگزید. کوله به دست به آن سمت رفت. روی تخته سنگ نشست و به اطراف نگاه کرد. تا پایین‌ترها پژواک منظره اطراف به گونه‌ای انبوه‌تر تکرار میشد. کوه گله به گله به بوته‌هایی با گلهای ریز سفید یا صورتی مزین بود. نزدیک که میشدی و لمسشان که می‌کردی تازه می‌فهمیدی پر از خارند. خارهای خاک‌نشین پرخاشجوی خرد.

گوش داد. ندای سکوت را به وضوح می‌شنید. سکوتی که گاه هشدار کمرکولی‌ای همراهش میشد (یعنی به لانه‌ام نزدیک‌ نشو) و گاه هوهوی وزش باد در آن جذب. آفتاب می‌درخشید و بر هوای اوائل پاییز که رو به سردی داشت، آرام و بی‌آوا برچسب دلچسبی می‌زد. فلاکس قهواش را بیرون کشید و لیوانی که بر در فلاکس وارانه نشسته و صبور و خاموش منتظر فرمان ایفای نقش مانده بود را تا نیمه به قهوه اراست. بخار تُنکی از لیوان سیاه بلند شد. بخاری که جز در فاصله میان فرود از لبه فلاکس تا مرز لبان حریص به نوشیدن فرصت پرواز نداشت.

در ایستگاه باستیل از مترو ییاده شد و تونل زیر ‌زمین غرق در چراغ‌های نئون را با قدم‌های نه چندان استوار، به بهانه‌ی یادبود دهمین سالگرد رهاییش طی کرد. نقاشی‌های دو طرف کریدور که انقلاب فرانسه را به تصویر کشیده بودند نگاهش می‌کردند. نقاشی‌ها بوی خون می‌دادند یا یاد امیدهای پرپر شده و تلاش‌های بی‌ثمر؟ دستش را به دیوار گرفت و کمی روی شکم خم شد. عق زد. چند جوان از کنارش رد شدند. چیزی به زمزمه گفتند و زدند زیر خنده. یکی از جوان‌ها به عقب نگاه کرد، به صورت او چشم دوخت و شستش را بالا آورد. یعنی خوبی؟ نفسی سطحی کشید و سعی کرد تنه‌ی خمیده‌اش را راست کند. سری به علامت تایید برای جوانک تکان داد. یعنی خوبم. از پله‌ها در حالیکه با پشت سر گذاشتن هر دو سه پله نیاز به توقفی کوتاه و نفس تازه کردن پیدا می‌کرد بالا آمد. بالای پله‌ها و قبل از ورود به میدان دکمه‌های کت خاکستری بلندش را تا بالا محکم کرد و بعد پذیرای هوای آزاد بالای پله‌ها شد. هوایی که به زودی در دالان مترو حبس می‌شد و تا زمانی که عبور مترو از داخل تونلی به سمتی دیگر پرتش کند محکوم به بند.

کوله را گشود و ساندویج تن ماهی را از ان بیرون کشید. نان ساندویچ کمی خمیر بود. مایونز جابجا جذب خمیر داخل نان باگت شده بود و پیراهن سفید دریده شده‌ای را می‌ماند که برای رشته‌های عریان صورتی مایل به قهوه‌ای تَن تُن‌ ماهی پوششی ناهمگن بود. ساندیچ در مدت کوتاهی به پایان رسید و استراحت او نیز. به کف دستش نگریست جایی که در ابتدای صعودش چند خار ریز خلیده بود و او به زحمت آنها را بیرون کشیده بود. انگشت اشاره‌اش را بر کف دستش کشید. هیچ سوزشی حس نکرد. یعنی همه خارها را بیرون کشیده بود. چگونه خلیدن چند خار ریز تمام وجودش را به آگاهی درد رسانده بود. آگاهی! همان چیزی که همیشه از آن آزار دیده بود. تلفنش را از جیب جلوی کوله بیرون کشید و به تماشای عکسی نشست. زنی با گیسوان کهربایی در تضاد با ابروان پرپشت مشکی لبخند می‌زد. زنی که دیگر جز از طریق تصویر به او دسترسی نداشت. این آخرین عکس زن بود که هنوز ازحافظه‌ی او یا گوشی پاک نشده بود. به اشکی که در چشمانش چمبره می‌زد فرمان عقب‌نشینی داد. انگشتش را لحظه‌ای بر موهای زن کشید. نفسش را که در نیمه راه مانده بود با کمک ریسمان آهی بالا کشیده و بر لبه‌ی لبانش به بازدمی که با دم بعدی می‌آمیخت آویخت.  بعد با همان انگشت علامت سطل زباله را فشرد. دوباره لیوان سیاه را تا نیمه از قهوه پر کرد. قهوه غلیظ از دیوار سپید دندان‌ها عبور کرد. فریاد خفه‌ی قهوه هنگام پایین خزیدن از گلویش تنها نشئه‌ی حضور نیمچه نوشدارویی بود برای دردی که خلیده بود زیر پوستش. همان بود. دردی زیر پوست. نه چیزی بیشتر. درد عمیقی در سینه‌اش نداشت اگرچه درمانده بود. یعنی خداحافظ عشقم.

هوای سرد نوامبر پاریس گزش زمستان را در جیب‌هایش جا داده بود. شال گردن پشمی یشمی را روی کتش انداخت. هنوز برای گره رستمی زدنش زود بود. البته هیچ اعتباری به زمان بندی احتمالی برای از راه رسیدن زمستان اروپا نبود. در طی ده سال گذشته آموخته بود فقط کمی تا قسمتی به پیش فرضهای درجه‌‌ی هوا در اروپا اعتماد کند. امشب البته سرد بود و این سرما مفید. شاید از شدت حالت تهوع  می‌کاست شاید تشویقش می‌کرد تا یکجا نماند و قدم پیش بگذارد یا شاید فکرش را درگیر مسئله‌ای جز یاد به اجبار راه رفتن با کف پاهای ورم کرده‌اش می‌انداخت.

چند بار لیوان سیاه را در هوا تکاند. چند قطره‌ قهوه بر خاک غلتید. تمام باقی‌مانده‌ی آنچه زمانی به اتحاد لیوان را اشباع کرده بود و حال در تنهایی قطره‌ای بود که به جایی که نباید، چسبیده بود و چیزی را که نباید طلب کرده. فنجان خالی با قشری خیس، نمادی از حرارت حضوری که دیگر نبود، روی فلاکس محکم شد و در جیب بغل کوله تنگ به آغوش کشیده شد. حال فنجان سیاه جز شیب خاکی که با سبز، سفید و صورتی حاشور خورده بود در نمای دید نداشت. خاک پر بود از بوته‌های پرخار سر به هوا که چشم در چشم لیوان وارانه داشتند ولی شاید حتی او را نمی‌دیدند.

دور میدان ایستاد. به چهره‌ی مردم داخل اتوبوسی در حال گذر از میدان نگاه کرد. آیا هیچ کدام از آنها به بهایی که برای آزادی پرداخته شده بود و میشد واقف بودند؟ سرش را بالا گرفت تا مجسمه‌ی بالای ستون ژوئیه، بنا شده در وسط میدان را ببیند. جز برق ورق‌های نازک زر پوشیده بر شبحی برنز ندید. نماد آزادی که بسیار دور و مبهم می‌نمود و غیر قابل دسترس. باران ریزی صورتش را خیس کرد. چشمانش را بست. صداهایی نه چندان  دور از ورای چشم بند دوباره به جانش هجوم آوردند و دوباره در جایی در روانش شروع به ولگردی کردند. آشکارا می‌لرزید.  شال گردنش را باز کرد و به دستش پیچاند. لایه‌های شال گردن از مچ دستش شروع و به آرنج خم شد. دور میدان باستیل چرخید. یک دور. دو دور. سه دور. پای چپش حال به وضوح روی زمین کشیده می‌شد. چهار دور. پنج دور. ذات سوزش پس از بهبود فزیولوژیکی دوباره به نیروی تناسخ در وجودش حلول کرده بود. شش دور. مچ دستش می‌سوخت و خاکستر داغ خاطرات، خاشاک دردهای مزمن و خفته را به یکباره شعله‌ور کرد. آتش در گلویش می‌خزید و می‌خلید ولی فروکش نمی‌کرد. وحشت باز هم به گوشه‌ی عزلت پر دردش خزیده بود.

وقتی در دور هفتم به ورودی مترو رسید زار می‌زد. زنی که قبل از او از پله‌ها پایین می‌رفت از سرعتش کاست. در وسط پله‌ها ایستاد تا دو سه نفر دیگر هم مردد از پله ها سرازیر شدند. همه به دنبال هم راه افتاد در حالیکه سعی می کردند فاصله‌شان را با مرد گریان شال گردن بر دست پیچیده حفظ کنند. در چشمان زن تاسف موج می‌زد. یعنی دیوانه‌ی بیچاره. آیا بلایی سرش آمده که چنین می‌گرید؟

دو قطار یکی بعد از دیگری جلوی پایش توقف کردند ولی او سوار نشد. می خواست اول کمی اعصابش را کنترل کند و بعد به داخل قطار بچپد. وقتی سومین قطار ایستاد، دکمه‌های کتش را باز کرده و شال گردن را دوباره روی کت، دور گردنش انداخته بود. به خود مسلط بود ولی تصویرش در شیشه‌ی قطار زیرزمینی لیوان سیاه وارانه‌ای را می‌ماند که ویرانه شده بود.

بلند شد و کوله را به پشت کشید. به آسمان نیم نگاهی کرد و راه پایین تپه را ادامه داد. با هر قدم ازسکوت بیشتر و بیشتر فاصله می‌گرفت و جایی در پایین دامنه با حضور تک و توک گروههایی که در رفت و آمد و مشغول صعود و افول بودند می‌شکست. همهمه‌ اگرچه گنگ و ماهیتش نامشخص بود، با صدای مبهم فرود شلاق از پشت دیوار خیلی فرق داشت. این فرّار بود و آن چسبان. آنقدر چسبان که هنوز هم با گذشت ده سال نتوانسته بود ذهنش را از آن تهی کند. میامد. سیال، تازان و دمان. کشدار و پیچان. بر مناظر میآوخت. در بطن لحظات می‌نشست و تار می‌تنید تا عاقبت در روزی که او به رهایی می‌اندیشید به دامش می‌کشید. دوران سختی را پشت سر گذاشته و رد شده بود ولی می‌دانست دیگرانی هستند که جای او را برای پذیرش درد پر کرده‌اند. ده سال بود که در این روز با باستیلیان وعده ملاقات داشت. یعنی چرا همه‌ی انقلاب‌ها به تخریب زندان‌های مخوف نمی‌انجامند؟

کمی پایین‌تر از جلوی قهوه‌خانه‌ای رد شد. لیوان سیاه چپه نشین لبه‌ی فلاکس از جلوی ستونی فرم گرفته از سه ردیف لیوان سفید و سمج یکبار مصرف روی هم سوار شده، عبور داده شد و به تاریکی صندوق عقب تویوتای سفید پرتاب. کمی بعد با تکانی که به وارانه شدن کوله انجامید لیوان واژگون عاقبت ایستاد. این بار او فلاکس را در آغوش داشت، وارانه ولی نه ویرانه.


© All rights reserved

Sunday, 4 August 2019

اشکی از جنس عقیق - قسمت دوم

...دنباله قسمت اول 

روز اول مدرسه همیشه برایم زیبا بوده. عاشق این بودم که ببینم بعد از مدتها گمانه‌زنی دقیقا کدام هم‌کلاسی‌های قدیمی باز هم هم‌کلاسی هستند. دیدن چهره‌های تازه و ارتباط برقرار کردن با آنها هم هیجان خاص خودش را دارد. گاه هم در گروهی که اساسا باید غریبه باشند می‌شد با کمی سوال و جواب به نسبت‌های نه چندان آشکار فامیلی هم رسید.
 آن روز هم هیجان تنها حس غالب بر روز اول مدرسه بود. در برگشت به خانه اولین باری بود که فرصت پیدا کردم و به گنجینه‌ای که آن روز صبح در باغچه پیدا کرده بودم فکر کنم. کوله‌پشتیم را از پشت برداشتم و داخل جیب زیپ‌دار آن به جستجو پرداختم. سوزش خفیفی در نوک انگشتم مرا به بررسی دقیق اشک زرد واداشت. گوشه‌ی پایین اشک بریدگی کوچکی داشت. اشک را دوباره داخل کوله‌پشتی گذاشتم و کلیدم را درآوردم. دم آپارتمان به یک جفت کفش ناآشنا برخوردم، کنارش هم دمپایی صورتی بچگانه‌ای با برچسبی به شکل کله‌ی خرگوش جفت شده بود. همین‌طور که پیش خودم حدس می‌زدم که مهمان کیست، در را باز کردم و داخل سالن شدم
مهمان خانم رفعتی، همسایه تازه‌مان بود. ‌خانم رفعتی برخلاف اصرار من و مادرم برای دست دادن با من از صندلی بلند شد. دختر کوچکش خود را به پای مادر چسباند و در جواب سلام من بیشتر پشت مادرش پنهان شد. گویا دختر بزرگ خانم رفعتی هم‌سن‌وسال من بود و به همان مدرسه‌ی من می‌رفت. آن شب با حنا رفعتی، هم مدرسه‌ای جدیدم هم آشنا شدم. متوجه شدم که او در کلاسی متفاوت "هفت-الف" است ولی قرار گذاشتیم از فردا با هم به مدرسه برویم.
آن شب، قبل از خواب، اشک زرد را با کف صابون‌ شستم و بعد با حوله آنرا خشک کردم. در نور سفید مهتابی درخشش غریبی داشت. شیشه درعین مات بودن در مقابل نور رگه‌هایی نامنظمی را نمایان می‌کرد. گویا با من به راز داستان می‌گفت. داستانی که تنها شنونده‌ی آن من بودم. اشک پر از راز را روی میز به دیوار تکیه دادم و تا زمانی که چراغ اتاق روشن بود به ان جسم مرموز چشم دوختم 
فردا صبح با حنا راهی مدرسه شدیم. شب قبل وقتی اسمش را شنیدم به نظرم خیلی عجیب و شاید تاحدی مسخره آمد. تا آن روز حنا پودر بدبویی بود که مادربزرگم روی موها و ناخنهایش می‌گذاشت. برای چی، نمی‌دانم. مسلما خواصی داشت و ماندگاریش از لاک ناخنی که من گاهی در عروسی و مهمانی‌ها اجازه داشتم تا به ناخن‌هایم بزنم بیشتر بود. همسایه و دوست من اولین نمونه‌ی غیرپودری حنا بود که شناختم.
خیلی زود با حنا گرم گرفتم و در راه مدرسه از همه‌چیز صحبت کردیم. جدابودن کلاس‌هایمان عملا این فرصت را می‌داد که کلی هم حرف برای تعریف در مسیر بازگشت به خانه داشته باشیم. آن روز بعد از اینکه کلی از ماجراهای کلاس گفتیم به باغچه‌ی با گوجه‌ فرنگی‌های سبز و زرد رسیدیم. دستم را دراز کردم تا یکی از گوجه‌ها را بکنم. حنا دستم را گرفت و گفت اینها را کسی کاشته، شاید راضی نباشد. خجالت کشیدم و دستهایم را در جیبم فرو بردم شاید برای تغییر جو و در سکوتی که احاطه‌مان کرد از منزل جدیدشان گفت. سپس آهی کشید و گفت گردنبندش را در اسباب‌کشی گم کرده. دست کرد زیر مفنعه‌اش و زنجیری بلند را از بیرون کشید. به زنجیر قطعه‌ای فلز تخت به شکل اشک با گوشه‌هایی برگشته آویزان بود. گفت این گردنبند را مرحوم پدربزرگم بهم هدیه داده و در واقع مال مادربزرگم بوده. یک عقیق بزرگ کهربایی که حالا نمی‌دانست کجاست.
دیگر به خانه رسیده بویم با اظهار تاسفی سرسری خداحافظی کردم و داخل آپارتمانمان خزیدم. با عجله به اتاق خودم رفتم و اشک زردرنگ را از روی میز برداشتم. آنرا بوسیدم و با تاسف در جیبم گذاشتم. حال می‌دانستم که گنجینه‌ی من عقیقی کهربایی است نه اشکی زرد و مالکی دارد که پبش از اندازه به آن وابسته است. چندبار در سالن بالا و پایین رفتم. به ماجرای چیدن گوجه‌فرنگی فکر کردم و به خودم گفتم حتما که راضی نیست که عقیقش پییش من باشد.
بدون اینکه پاسخ درست و حسابی به سوالات مادر بدهم و فقط با گفتن "میرم تا خونه‌ی حنا" از در بیرون زدم. دستم را در جیب روپوشم کردم وعقیق کهربایی را در مشتم فشردم. گوشه‌ی پریده‌ی عقیق در دستم فرورفت

© All rights reserved

Saturday, 3 August 2019

اشکی از جنس عقیق - قسمت اول

در خنکای زودتر از معمول مهر ماه، حضور بی‌رمق صبحگاهی خورشید عجیب دلچسب بود. در آیینه‌ی تمام قد دم در خودم را برای آخرین بار ورانداز کردم و پله‌ها را آرام و باوقار پایین آمدم. برخلاف معمول جرات دوتایکی کردن پله‌ها را نداشتم. نه اینکه شهامتم را از دست داده بودم یا میل به پرش در من فروکش کرده بود، نه!  نگران بودم که مبادا جست و خیزهای معمول به کفشهای ورنی مشکی و روپوش آهار خورده‌ی خاکستریم آسیبی بزند. همیشه بهایی را برای خوشی‌هایم می‌پرداختم و نامرتبی در روز اول آغاز کلاس هفتم هزینه‌ای نبود که با رغبت آنرا بپردازم. شاید هم به همین دلیل وقتی روی خاک باغچه‌ی دم در گوشه‌ی زرد رنگ جسمی شفاف به من چشمک زد بی‌اعتنا کوله‌پشتیم را روی شانه‌هایم جابجا کردم و به راه ادامه دادم.

دو کوچه پایین‌تر وقتی چشمم به گوجه‌فرنگی‌های سبز و زرد بوته‌ای که دم در خانه‌ای نوساز کاشته شده بود افتاد، دوباره به آن جسم زرد رنگ که تا نیمه زیر خاک باغچه فرو رفته بود فکر کردم. یک مرتبه روی پاشنه‌، بدون اینکه به احتمال ساییده شدن پاشنه‌های پلاستیکی کفشم فکر کنم ،چرخیدم و به سمت خانه روان شدم

خوشبختانه جسم زرد رنگ هنوز همانجا بود. دوزانو کنار باغچه نشستم و آنرا از زیر خاک دراوردم. تکه‌ای شیشه‌ی مات زرد رنگ که به صورت اشک برش خورده بود. توی جیب روپوشم دنبال دستمال کاغذی گشتم که البته چیزی پیدا نکردم. به ناچار گنجینه‌ی تازه کشف شده‌ام را با قسمت داخلی پایین مقنعه‌ام پاک کردم، سپس آنرا با احتیاط در جیب زیپ‌دار داخل کوله‌پشتیم جا دادم. دستانم را چند بار به هم ساییدم و سعی کردم تا تکه‌ی گلی که زیر ناخنم نشسته بود پاک کنم. بلند شدم، شلوارم را تکاندم و کفش‌هایم را با مالیدن آنها به پشت ساق شلوارم دوباره برق انداختم. در همان هنگام درب ماشین‌رو خانه باز شد و پژو سفیدرنگ همسایه‌ای که پریروز به آپارتمان طبقه‌ی سوم اسباب‌کشی کرده بود، بیرون آمد. دستی تکان دادم و سلامی کردم، آقایی که پشت رل بود با تکان سر پاسخم را داد. به ساعتم نگاه کردم و دوان دوان به سمت مدرسه راه افتادم


© All rights reserved

Wednesday, 31 July 2019

رونمایی کتاب وابسته و گسسته




Friday, 26 July 2019
محفل رونمایی مجموعه‌ی داستان‌های کوتاه وابسته و گسسته، نوشته دکتر شهیره شریف، نشر آفتاب
با سپاس ویژه از جناب دکتر عباس شکری از نشر آفتاب
سپاس از خانواده‌ و دوستان عزیزم علی، آتوسا و نیما؛ آقای رحیم‌زاده و خانم بیتا؛ آقای حمید رضایی، خانم مینا و آقای کیوان از خانه‌ی هنرمندان؛ خانم حمیرا دوستدار و خانم افسانه و کلیه بزرگان و عزیزانی که با حضور خود محفل رونمایی کتاب وابسته و گسسته را گرم کردند.

مجموعه داستان وابسته و گسسته مجموعه‌ای از شانزده داستان کوتاه است که به‌صورت نمادین به مواردی چون سنت و رسوم و جبر و تصادف اشاره دارد و به نقش آن‌ها در شکل‌گیری بینش و رفتار افراد و تأثیرشان بر ارتباطات و ماندگاری پیوندها می‌پردازد.
شماره شابک: 8-70367-359-0-978
آنچه در داستان‌های این کتاب می‌خوانید، ضمن این‌که واقعیت و تخیل را درهم‌آمیخته تا واقعیت بیرونی دیگری از آنچه هست آفریده شود.

شناسنامه کتاب:
نام کتاب: وابسته و گسسته
نویسنده: شهیره شریف
سال انتشار: 1398 شمسی
ژانر: داستان کوتاه
http://www.lulu.com/…/devot…/paperbac...

طرح روی جلد: نادیا ویشنوسکا
صفحه‌پرداز: مهتاب محمدی
ناشر: نشر آفتاب، نروژ
آدرس سایت نشر آفتاب
www.aftab.pub
آدرس‌های پست الکترونیکی نشر آفتاب
ifno@aftab.pub
سایت فروشگاه شرکت لولو برای خرید کتاب به صورت آنلاین.
aftab.publication@gmail.com
http://www.lulu.com/…/devot…/paperbac...


© All rights reserved

Sunday, 28 July 2019


https://www.instagram.com/p/B0b0mDHhngf/?igshid=21v07o9hu7ka


With my editor Dr. Shokri from #Aftab publication for the #Drifters_and_Devoters book launch. 
Photo by: Afsaneh

با دکتر #عباس_شکری از #نشر_آفتاب در مراسم رونمایی کتاب #وابسته_و_گسسته..
سپاس ویژه از همه‌ی دوستانی که در محفل رونمایی کتاب حضور ر داشتند یا با پیام‌های تبریک مرا مورد لطف قرار دادند.


© All rights reserved

Friday, 26 July 2019

پیش به سوی محغل رونمایی کتاب





چنانچه علاقمند به ادبیات فارسی و داستان‌های کوتاه هستید  فرصت حضور در برنامه را از دست ندهید
یک روز بیشتر به جمعه و جشن رونمایی کتاب "وابسته و گسسته" نمانده. به امید دیدار شما
Friday, 26 July 2019 from 19:00-21:00

Gatley Hill House, Church Rd, Gatley, SK8 4EY
محفل رونمایی مجموعه‌ی داستان‌های کوتاه وابسته و گسسته، نوشته دکتر شهیره شریف، نشر آفتاب

جناب دکتر عباس شکری از نشر آفتاب مهمان ویژه‌ی برنامه هستند. عنوان صحبت ایشان: داستان خوب، انسان بهتر،جهان برتر

Thursday, 25 July 2019

رونمایی کتاب فارسی در منچستر


Only one day left before my book launch (Friday 26th July 2019)
رونمایی کتاب فارسی در منچستر اتفاقی نیست که هر روز تکرار شود. چنانچه علاقمند به ادبیات فارسی و داستان‌های کوتاه هستید  فرصت حضور در برنامه را از دست ندهید
یک روز بیشتر به جمعه و جشن رونمایی کتاب "وابسته و گسسته" نمانده. به امید دیدار شما
Friday, 26 July 2019 from 19:00-21:00

Gatley Hill House, Church Rd, Gatley, SK8 4EY
محفل رونمایی مجموعه‌ی داستان‌های کوتاه وابسته و گسسته، نوشته دکتر شهیره شریف، نشر آفتاب

جناب دکتر عباس شکری از نشر آفتاب مهمان ویژه‌ی برنامه هستند. عنوان صحبت ایشان: داستان خوب، انسان بهتر،جهان برتر

© All rights reserved

Wednesday, 24 July 2019

A book launch just around the corner


Getting ready for my book launch on Friday.

برای  روز جمعه و جشن رونمایی کتاب "وابسته و گسسته" آماده می‌شویم. به امید دیدار شما
Friday, 26 July 2019 from 19:00-21:00
Gatley Hill House, Church Rd, Gatley, SK8 4EY
محفل رونمایی مجموعه‌ی داستان‌های کوتاه وابسته و گسسته، نوشته دکتر شهیره شریف، نشر آفتاب

جناب دکتر عباس شکری از نشر آفتاب مهمان ویژه‌ی برنامه هستند. عنوان صحبت ایشان: داستان خوب، انسان بهتر،جهان برتر

© All rights reserved

Tuesday, 23 July 2019

مکافات از داستان‌های وابسته و گسسته


Friday, 26 July 2019 from 19:00-21:00
Gatley Hill House, Church Rd, Gatley, SK8 4EY

محفل رونمایی مجموعه‌ی داستان‌های کوتاه وابسته و گسسته، نوشته شهیره شریف، نشر آفتاب

جناب دکتر عباس شکری از نشر آفتاب مهمان ویژه‌ی برنامه هستند. عنوان صحبت ایشان: داستان خوب، انسان بهتر،جهان برتر

شرکت در برنامه رایگان می‌باشد ولی چنانچه علاقمند به حضور در محفل رونمایی کتاب وابسته و گسسته هستید لطفا جای خود را از قبل رزرو بفرمایید تا به علت کمبود جا شرمنده‌ شما عزیزان نشویم. از طریق کامنت زیر همین پست یا تماس با تلفن یا ایمیل هم می‌توانید جای خود را رزرو فرمایید. از حمایت و همکاری شما سپاسگزارم.

تلفن تماس: 07887775556
ایمیل: sangrezeh@yahoo.co.uk

مجموعه داستان «وابسته و گسسته» مجموعه‌ای از شانزده داستان کوتاه است که به‌صورت نمادین به مواردی چون سنت و رسوم و جبر و تصادف اشاره دارد و به نقش آن‌ها در شکل‌گیری بینش و رفتار افراد و تأثیرشان بر ارتباطات و ماندگاری پیوندها می‌پردازد.
آنچه در داستان‌های این کتاب می‌خوانید، ضمن این‌که واقعیت و تخیل را درهم‌آمیخته تا واقعیت بیرونی دیگری از آنچه هست آفریده شود، خواننده را به اندیشه وامی‌دارد تا با خرد و تخیل خویش واقعیتی جدای آنچه نویسنده آفریده است را رقم بزند که هر کس می‌تواند خود یا یکی از نزدیکان پیرامونش را با یکی از شخصیت‌های داستان نزدیک ببیند و واقعیت دیگری را بسازد.
© All rights reserved

Friday, 5 July 2019

محفل رونمایی کتاب وابسته و گسسته


Friday, 26 July 2019 from 19:00-21:00
Gatley Hill House, Church Rd, Gatley, SK8 4EY


محفل رونمایی مجموعه‌ی داستان‌های کوتاه وابسته و گسسته، نوشته شهیره شریف، نشر آفتاب

جناب دکتر عباس شکری از نشر آفتاب مهمان ویژه‌ی برنامه هستند.

شرکت در برنامه رایگان می‌باشد ولی چنانچه علاقمند به حضور در محفل رونمایی کتاب وابسته و گسسته هستید لطفا جای خود را از قبل رزرو بفرمایید تا به علت کمبود جا شرمنده‌ شما عزیزان نشویم. از طریق کامنت زیر همین پست یا تماس با تلفن یا ایمیل هم می‌توانید جای خود را رزرو فرمایید. از حمایت و همکاری شما سپاسگزارم.

تلفن تماس: 07887775556
ایمیل: sangrezeh@yahoo.co.uk



مجموعه داستان «وابسته و گسسته» مجموعه‌ای از شانزده داستان کوتاه است که به‌صورت نمادین به مواردی چون سنت و رسوم و جبر و تصادف اشاره دارد و به نقش آن‌ها در شکل‌گیری بینش و رفتار افراد و تأثیرشان بر ارتباطات و ماندگاری پیوندها می‌پردازد.
آنچه در داستان‌های این کتاب می‌خوانید، ضمن این‌که واقعیت و تخیل را درهم‌آمیخته تا واقعیت بیرونی دیگری از آنچه هست آفریده شود، خواننده را به اندیشه وامی‌دارد تا با خرد و تخیل خویش واقعیتی جدای آنچه نویسنده آفریده است را رقم بزند که هر کس می‌تواند خود یا یکی از نزدیکان پیرامونش را با یکی از شخصیت‌های داستان نزدیک ببیند و واقعیت دیگری را بسازد.


آدرس سایت نشر آفتاب
www.aftab.pub
آدرس‌های پست الکترونیکی نشر آفتاب
ifno@aftab.pub
aftab.publication@gmail.com
سایت فروشگاه شرکت لولو برای خرید کتاب به صورت آنلاین.
http://www.lulu.com/…/devot…/paperback/product-24136789.html

شناسنامه کتاب:
نام کتاب: وابسته و گسسته
نویسنده: شهیره شریف
ژانر: داستان کوتاه
سال انتشار: 1398 شمسی
طرح روی جلد: نادیا ویشنوسکا
صفحه‌پرداز: مهتاب محمدی
ناشر: نشر آفتاب، نروژ
شماره شابک: 8-70367-359-0-978
http://www.lulu.com/…/devot…/paperback/product-24136789.htm

© All rights reserved

Monday, 18 April 2016

زیبایی عین گناه

 به چهارچوب در تکیه دادم و بدون اینکه ازش چشم بردارم قهوه ام رو یک نفس تا ته سرکشیدم. موهای پرپشت خرماییش رو پشت گوشش زد و با لبخند گفت به چی زل زدی. 
"به این همه زیبایی"
"ولم کن بابا تو هم دلت خوشه". کمی خودش رو روی تخت بالا کشید، فنجان قهوه را از روی میز کنار تخت برداشت و آهسته لبه ی فنجان سبز رنگ رو به لباش نزدیک کرد
در اون لحظه دلم می خواست جای لبه طلایی فنجان بودم و قرمزی رژش به همون شدت بمن هم سرایت می کرد. به طرفش رفتم و فنجان را ازش گرفتم و دوباره روی میز کنار تخت گذاشتم. شاید حتی به فنجون حسودیم هم شد.
بالش رو پشتش جابجا کرد. "می گی چی میشه؟ آیا به نفع من رای میدن؟"
"نگران نباش. اگه رای به نفع تو بود که چه بهتر اگرهم نه، مهم نیست. فوقش جریمه ی نقدی میشی." تو دلم البته مطمئن بودم که رای دادگاه به نفع اون نخواهد بود. خیلی زیبا بود. زیبایی که جایی برای همدردی باقی نمی گذاشت. زن زیبا همیشه گناهکاره حتی وقتی پای قوانین رانندگی درمیونه. یادم افتاد چهار سال یش وقتی نامزد شده بودیم همه می گفتن "طرف دنبال پولته، وگرنه تو کجا و اون کجا" اگه کسی منو برای دید و برخوردم با مسائل زندگی می خواست یا برای تحصیلات یا خانواده ام موردی نبود، حتی اگه زن مورد علاقه ی من این زیبایی خیره کننده را نداشت بازم مسئله قابل قبول بود ولی اون زیبا بود. زیبای زیبا
© All rights reserved

از نوشته های قدیمی من

- "نگه دار! نگه دار! اون ور یه داروخونه بود. یه قرص لازم دارم."
- "باز هنوز نیومده مریض شدی؟"
- "مریض چیه؟ کمی گلوم درد می کنه.... ای بابا وایستا دیگه."
- "اینجا نمیشه که، سرپیچه. یه کم طاقت بیار بریم پایین تر... ببین من پول همرام ندارما، هنوز وقت نکردم
ریال بگیرم."
- "از دفعه پیش کمی پول ته کیفم مونده بود، همونا همراهمه."
- "کم نیاد یه وقت؟"
- "نه بابا، یک قرصگلودرد مگه چنده؟"
 در قسمت تحویل نسخه و پشت سر آقایی که با مرد  پشت پیشخوان خوش و بش می کرد ایستادم. گویا هر دو مدتها از قحطی هم صحبت رنج برده بودند و حالا کلی با هم حرف نگفته داشتند. کمی این پا و اون پا کردم و هر بار که نیمه تربیت شده ایرانیم بی صبری می کرد، نیمه تربیت شده انگلیسیم نهیب می زد که: "ای بابا مگه سر آوردی؟ خب بالاخره متوجه توهم میشن و یا جایی برای استراحت دادن به آروارۀ خودشون هم که شده، کوتاه میان." ولی هیچ نشانی از اختتام و یا دست کم اختلال در اختلاط به ظاهر ازلی این دو نبود. کم کم از تن یکنواخت صدای مرد روپوش سفید که فقط هر چندگاه یکبار برای خندۀ آرامی قطع میشد حوصله ام سر رفت. با خودم گفتم: "صبر و تحمل انگلیسی را من نتوانم". کمی به آن دو نزدیک تر شدم و بی اعتنا به قوانین ادب و احترام با صدای بلند وسط حرف آقای روپوش سفید پریدم.
- "قرص مکیدنی برایگلودرد می خواستم."
مرد روپوش سفید برای لحظه ای صحبتش را قطع کرد و با چشمهای کمی تنگ شده اش نیم نگاهی بمن انداخت و گفت: "برو قسمت صندوق". بعد کمی چرخید تا پشتش بمن باشد و باز به صحبت ادامه داد.
رفتم قسمت صندوق. اینبار هم کسی جلوتر از من در صف بود. ولی خوشبختانه حال و حوصله صحبت نداشت. چند اسکناس را به صندوق دار داد، رسید گرفت و احتمالا رفت تا نسخه اش را تحویل بگیرد.
- "قرص مکیدنی برای گلودرد می خواستم."
- "ایرانی یا خارجی؟"
- بدون درنگ گفتم: "ایرانی".
آقای صندوق دار نگاهی به قفسههای پشت سرش کرد و گفت: "ایرانیش رو نداریم. خارجیش رو بدم؟"
- "میشه ببینم چی هست؟"
دست انداخت و یک بسته قرص Strepsils  را از قفسهها برداشت و روی پیشخوان جلوی من سراند. زیر و بر جعبه را نگاه کردم، قیمت نداشت.
- "چقدر باید تقدیم کنم؟"
- "قابل نداره."
دلم می خواست بگویم کاش میشدبجای این تعارف بی معنی با احترام مشتری ها را راه بیندازید. ولی فقط در پاسخ با لطفی مصنوعی گفتم: "خواهش می کنم".
-"هفت هزار تومن."
- "چقدر؟"
- "عرض کردم، هفت هزار."
کیفم را باز کردم و شروع کردم به شمارش اسکناس های هزاری همراهم. خدا خدا می کردم که به اندازه کافی پول همراهم باشد. چون بسته قرص از جلوی من جمع شده بود و توی یک کیسه نایلون در دست صندوق دار
به این طرف و آن طرف تاب می خورد.
- "ببخشید پول کافیهمراهم نیست."
- یعنی هفت تومن خدمتتون نیست؟"
زیپ کیفم را بستم. سنگینی نگاه صندوق دار (که تا قبل از آن شدیدا بی اعتنا می نمود) را روی شانه هایم حس کردم.
به طرف در رفتم، در را که بازکردم بلند گفت: "پس گلودرده چی میشه؟"
من که تا لحظۀ قبل نامرئی بودم گویا به ناگهان به وردی مرئی شده بودم. ورد پول شاید! حالا دیگه همه کارمندان داروخانه مرا می دیدند. حتی مرد روپوش سفید هم در سکوت کامل مرا نگاه می کرد.
یک لحظه دم در ایستادم و بهچهرۀ آدمهای اطرافم نگاه کردم و پس از گفتن "شما نگران نباش، آب نمک قرقره می
کنم" در شیشه ای داروخانه را پشت سرم بستم.


http://iranian.com/main/blog/shahireh-sharif-34.html
 © All rights reserved