You have stumbled across a floating bottle. Are you interested enough to read the content of the message inside? مهم نیست که کی هستم و چی هستم. سخنی دارم با سنگ صبور قلم؛ آنرا بشنو، اگر مایلی
Showing posts with label نوروز. Show all posts
Showing posts with label نوروز. Show all posts
Friday, 15 March 2019
Wednesday, 21 March 2018
جشن فرارسیدن بهار در نقاط مختلف دنیا
An interesting article about celebrating Spring in different part of the world.
https://www.thesun.co.uk/news/5861479/vernal-equinox-first-spring-world-clocks-forward-celebration/
مقاله ای در مورد جشن های مربوط به رسیدن بهار در نقاط مختلف دنیا ابتدا توضیحی در مورد نورز دارد. وقت کردید حتما بخوانید
© All rights reserved
Labels:
NewYear,
Nuroz,
spring,
بهار,
جشن بهار در دنیا,
نوروز,
نوشته های شهیره
Wednesday, 23 March 2016
زیباترین پیام نوروزی
Shropshire, UK
Our distance from the Hurst to the Sunset = 10 minutes walking
پر از دوستی و عشق
پر از دلتنگی
سلامی گرم
به تو
© All rights reserved
Monday, 21 March 2016
Happy New Year
Spring arrived and we've started a New Year in Persian calender.
سال جدید هم از راه رسید
تلخی 1394 و غم از دست دادن مادربه قلبم چنگ می زند
چند تا از خاطرات زمان با هم بودنمان را مثل مسکنی بالا می اندازم و
به انتظار تسکین موقتی می شینم
...
یاد همه کسانی که در میان ما نیستند گرامی
با آرزوی سلامتی و شادی
سال 1395 مبارک
© All rights reserved
سال جدید هم از راه رسید
تلخی 1394 و غم از دست دادن مادربه قلبم چنگ می زند
چند تا از خاطرات زمان با هم بودنمان را مثل مسکنی بالا می اندازم و
به انتظار تسکین موقتی می شینم
...
یاد همه کسانی که در میان ما نیستند گرامی
با آرزوی سلامتی و شادی
سال 1395 مبارک
© All rights reserved
Labels:
happy new year,
spring,
بهار,
در سوک مادر,
عید,
نوروز
Wednesday, 19 March 2008
آرزوی تحقق یافته
سبزه امسالدیشب شب چهارشنیه سوری رو به طریقه معمول جشن گرفتیم، یک شب خوب و پرخاطره بود. مثل خیلی از ایرانیها ازایام عید خاطرات زیادی دارم، یکیش درچهارشنیه سوری چند سال پیش اتفاق افتاد.
اون روزها هنوز دانشجو بودم و سخت درگیرنوشتن نتیجه آزمایشی که باید روز بعد تحویل استاد میدادم. تا نزدیکای سحر سرم به کار بند بود. تا سرانجام حدود ساعت سه صبح "ن" پایان نوشته شد. خسته و گرسنه، ناراحت از اینکه مراسم چهارشنیه سوری رو ازدست دادم رفتم سر یخچال که چیزی بخورم. چشمم افتاد به شیشه سس گوجه فرنگی. یه فکر بکر زد به سرم ، ازاین بهتر نمیشد! شیشه سس رو کف زمین گذاشتم، چند بارازروش پریدم وگفتم، "سرخی تو ازمن، زردی من ازتو". صد التبه که لطف پرش از روی آتش چیز دیگه ای هستش ولی یه جورایی احساس می کردم که حداقل پیش اجدادم روسیاه نسیتم و رسوم ایرانی را به جا آوردم!
روز بعد از خواب بیدار شدم، حس کردم یه چیزی رو صورتم سنگینی می کند. توی آینه نگاه کردم. یک جوش قرمز روی گونه ی چپم زده بود، به قرمزی سس گوجه فرنگی
© All rights reserved
Subscribe to:
Posts (Atom)


