Showing posts with label داستان رودابه و زال. Show all posts
Showing posts with label داستان رودابه و زال. Show all posts

Monday, 14 October 2013

شاهنامه خوانی در منچستر - 27

ادامه داستان رال و رودابه

نوبت به امتحان زال می رسد. در ابتدا موبدان سوالاتی از او می پرسند که وی از پاسخ دادن به معماهای آنان برمیاید. سپس پهلوانان  زور و بازوی ویرا می آزمایند و وقتی از هر جهت ویرا قابل می بینند، شاه به سام پاسخ مثبت می دهد، سواری نزد مهراب خبر می برد و او نیز به نوبه خود به سیندخت خبر می دهد. سیندخت هم به رودابه مژده می دهد که وصل یار نزدیک است

که از ده و دو تای سرو سهی
که رستست شاداب با فرهی
ازان بر زده هر یکی شاخ سی
نگردد کم و بیش در پارسی
دگر موبدی گفت کای سرفراز
دو اسپ گرانمایه و تیزتاز
یکی زان به کردار دریای قار
یکی چون بلور سپید آبدار
بجنبید و هر دو شتابنده اند
همان یکدیگر را نیابنده اند
سدیگر چنین گفت کان سی سوار
کجا بگذرانند بر شهریار
یکی کم شود باز چون بشمری
همان سی بود باز چون بنگری
چهارم چنین گفت کان مرغزار
که بینی پر از سبزه و جویبار
یکی مرد با تیز داسی بزرگ
سوی مرغزار اندر آید سترگ
ازین چون بپرد شود برگ خشک
بران بر نشیند دهد بوی مشک
سوی مرغزار اندر آید ستر
همی بدرود آن گیا خشک و تر
بپرسید دیگر که بر کوهسار
یکی شارستان یافتم استوار
خرامند مردم ازان شارستان
گرفته به هامون یکی خارستان
بناها کشیدند سر تا به ماه
پرستنده گشتند و هم پیشگاه
وزان شارستان شان به دل نگذرد
کس از یادکردن سخن نشمرد
یکی بومهین خیزد از ناگهان
بر و بومشان پاک گردد نهان
بدان شارستان شان نیاز آورد
هم اندیشگان دراز آورد
به پیش ردان آشکارا بگوی
به پرده درست این سخنها بجوی
ز خاک سیه مشک سارا کنی
+++
به سالی ده و دو بود ماه نو
چو شاه نو آیین ابر گاه نو
به سی روز مه را سرآید شمار
برین سان بود گردش روزگار
کنون آنکه گفتی ز کار دو اسپ
فروزان به کردار آذرگشسپ
سپید و سیاهست هر دو زمان
پس یکدگر تیز هر دو دوان
شب و روز باشد که می بگذرد
دم چرخ بر ما همی بشمرد
+++
ز برج بره تا ترازو جهان
همی تیرگی دارد اندر نهان
چنین تا ز گردش به ماهی شود
پر از تیرگی و سیاهی شود
دو سرو ای دو بازوی چرخ بلند
کزو نیمه شادب و نیمی نژند
دگر شارستان بر سر کوهسار
سرای درنگست و جای قرار
همین خارستان چون سرای سپنج
کزو ناز و گنجست و هم درد و رنج

لغاتی که آموختم
قار = قیر
غرو = نای، نی
شارستان = شهرستان
حله = بانگ و فریاد
ژوپین = ژوبین = نیزه
شرزه = نیرومند
خوشاب = آبدار، درخشان

قسمت های پیشین

ص 177 رسیدن زال به سام

© All rights reserved

Wednesday, 25 September 2013

شاهنامه خوانی در منچستر - 25

دنباله داستان زال و رودابه

تا اینجای داستان قرار است که سپاهی از طرف شاه منوچهر تحت فرمان سام به قصد جنگ با مهراب راه بیفتد. وقتی زال از ماجرا با  خبر می شود به دیدار پدر می رود. بزرگان او را از مخالفت با پدر برحذر می دارند ولی زال را باکی نیست و این بار نیز با سیاست با پدر خود صحبت می کند و سعی می کند که او را از جنگ باز دارد 

چو کابلستان را بخواهد بسود
نخستین سر من بباید درود
به پیش پدر شد پر از خون جگر 
پر اندیشه دل پر ز گفتار سر
+++
بزرگان همه پیش او آمدند
به تیمار و با گفت و گو آمدند
که آزرده گشتست بر تو پدر
یکی پوزش آور مکش هیچ سر
چنین داد پاسخ کزین باک نیست
سرانجام آخر به جز خاک نیست
پدر گر به مغز اندر آرد خرد
همانا سخن بر سخن نگذرد
و گر برگشاید زبان را به خشم
پس از شرمش آب اندر آرم به چشم
+++
همه مردم از داد تو شادمان
ز تو داد یابد زمین و زمان
مگر من که از داد بی بهره ام
و گرچه به پیوند تو شهر ه ام
یکی مرغ پرورده ام خاک خورد
به گیتی مرا نیست با کس نبرد
ندانم همی خویشتن را گناه
که بر من کسی را بران هست راه
مگر آنکه سام یلستم پدر
و گر هست با این نژادم هنر
ز مادر بزادم بینداختی
به کوه اندرم جایگه ساختی
فگندی به تیمار زاینده را
به آتش سپردی فزاینده را
ترا با جهان آفرین نیست جنگ
که از چه سیاه و سپیدست رنگ
کنون کم جهان آفرین پرورید
به چشم خدایی به من بنگرید
ابا گنج و با تخت و گرز گران
ابا رای و با تاج و تخت و سران
نشستم به کابل به فرمان تو
نگه داشتم رای و پیمان تو
که گر کینه جویی نیازارمت
درختی که کشتی به بار آرمت
ز مازندران هدیه این ساختی
هم از گرگساران بدین تاختی
که ویران کنی خان آباد من
چنین داد خواهی همی داد من
من اینک به پیش تو استاد ه ام
تن بنده خشم ترا داد ه ام
به اره میانم بدو نیم کن
ز کابل مپیمای با من سخن

زال در این مهم موفق می شود و سام به نزد پادشاه می رود و با بیان کارهایی که تابحال برای پادشاه کرده و شرح جنگجویی های خود آغاز می کند و سپس می گوید که زال گناهی ندارد که عاشق دختر مهراب شده و نامه ای احتمالا (تا قسمت های بعدی را بخوانیم و مطمئن شوم) جهت تغییر رای پادشاه برای جنگ با مهراب از پادشاه می گیرد

سپهبد چو بشنید گفتار زال
برافراخت گوش و فرو برد یال
بدو گفت آری همینست راست
زبان تو بر راستی بر گواست
همه کار من با تو بیداد بود
دل دشمنان بر تو بر شاد بود
ز من آرزو خود همین خواستی
به تنگی دل از جای برخاستی
مشو تیز تا چاره ی کار تو
بسازم کنون نیز بازار تو
یکی نامه فرمایم اکنون به شاه
فرستم به دست تو ای نیک خواه
+++
عنان پیچ و اسپ افگن و گرزدار
چو من کس ندیدی به گیتی سوار
بشد آب گردان مازندران
چو من دست بردم به گرز گران
+++
چو پرورده ی مرغ باشد به کوه
نشانی شده در میان گروه
چنان ماه بیند به کابلستان
چو سرو سهی بر سرش گلستان
چو دیوانه گردد نباشد شگفت
ازو شاه را کین نباید گرفت
کنون رنج مهرش به جایی رسید
که بخشایش آرد هر آن کش بدید
ز بس درد کو دید بر بی گناه
چنان رفت پیمان که بشنید شاه
گسی کردمش با دلی مستمند
چو آید به نزدیک تخت بلند
همان کن که با مهتری در خورد
ترا خود نیاموخت باید خرد
چو نامه نوشتند و شد رای راست
ستد زود دستان و بر پای خاست

کلماتی که آموختم
لفج = لب و لوچه
دیز = رنگ بخصوص رنگ سیاه و کبود
بُوِش = هستی، تقدیر

بیتی که خیلی دوست داشتم
کشنده درفش فریدون به جنگ
کشنده سرافراز جنگی پلنگ

فسمت های پیشین


خشم گرفتن مهراب بر سیندخت ص 165

© All rights reserved

Monday, 16 September 2013

شاهنامه خوانی در منچستر - 24

ادامه داستان دلدادگی زال و رودابه

سیندخت (مادر رودابه) به مهراب (همسرش) جریان دلبستگی رودابه و زال را می گوید ولی آنرا دامی از جانب پسر سام می نامد. مهراب از شنیدن این خبر آشفته می شود
چنان دان که رودابه را پور سام
نهانی نهادست هر گونه دام
ببردست روشن دلش را ز راه
یکی چاره مان کرد باید نگاه
بسی دادمش پند و سودش نکرد
دلش خیره بینم همی روی زرد
چو بشنید مهراب بر پای جست
نهاد از بر دست شمشیر دست
تنش گشت لرزان و رخ لاجورد
پر از خون جگر دل پر از باد سرد
همی گفت رودابه را رود خون
بروی زمین بر کنم هم کنون
چو این دید سیندخت برپای جست
کمر کرد بر گردگاهش دو دست
چنین گفت کز کهتر اکنون یکی
سخن بشنو و گوش دار اندکی
ازان پس همان کن که رای آیدت
روان و خرد رهنمای آیدت
+++
اگر سام یل با منوچهر شاه
بیابند بر ما یکی دستگاه
ز کابل برآید به خورشید دود
نه آباد ماند نه کشت و درود
+++
به سیندخت فرمود پس نامدار
که رودابه را خیز پیش من آر
بترسید سیندخت ازان تیز مرد
که او را ز درد اندر آرد به گرد
به چاره دلش را ز کینه بشست
بدو گفت پیمانت خواهم نخست
زبان داد سیندخت را نامجوی
که رودابه را بد نیارد بروی
بدو گفت بنگر که شاه زمین
دل از ما کند زین سخن پر ز کین
نه ماند بر و بوم و نه مام و باب
شود پست رودابه با رودآب
+++
بر دختر آمد پر از خنده لب
گشاده رخ روزگون زیر شب
همی مژده دادش که جنگی پلنگ
ز گور ژیان کرد کوتاه چنگ
کنون زود پیرایه بگشای و رو
به پیش پدر شو به زاری بنو
بدو گفت رودابه پیرایه چیست
به جای سر مایه ب یمایه چیست
روان مرا پور سامست جفت
چرا آشکارا بباید نهفت
+++
بهشتی بد آراسته پرنگار
چو خورشید تابان به خرم بهار
پدر چون ورا دید خیره بماند
جهان آفرین را نهانی بخواند
بدو گفت ای شسته مغز از خرد
ز پرگوهران این کی اندر خورد
که با اهرمن جفت گردد پری
که مه تاج بادت مه انگشتری
چو بشنید رودابه آن گفت وگوی
دژم گشت و چون زعفران کرد روی
سیه مژه بر نرگسان دژم
فرو خوابنید و نزد هیچ دم
پدر دل پر از خشم و سر پر ز جنگ
همی رفت غران بسان پلنگ
سوی خانه شد دختر د لشده
رخان معصفر بزر آژده
به یزدان گرفتند هر دو پناه
هم این دل شده ماه و هم پیشگاه

این خبر به منوچهر رسید و چنان اندیشید که چنانچه این پیوند صورت گیرد از این می ترسم که فرزند این دو به طرف مادر کشیده شود و تمام گنجی را که با آباد کردن ایران و اسیر کردن ضحاک بدست اوردیم از دست بدهیم. نوذر را به پیش سام فرستاد تا سام را فراخواند. سام به پیش منوچهر رفت و بعد از شرح گزارشی از احوال جنگ اخیرش به خواست منوچهر که جنگ با مهراب و نابودی او بود پاسخ مثبت داد

پس آگاهی آمد به شاه بزرگ
ز مهراب و دستان سام سترگ
ز پیوند مهراب وز مهر زال
وزان ناهمالان گشته همال
+++

چنی گفت با سام شاه جهان
کز ایدر برو با گزیده مهان
به هندوستان آتش اندر فروز
همه کاخ مهراب و کابل بسوز
نباید که او یابد از بد رها
که او ماند از بچه ی اژدها
زمان تا زمان زو برآید خروش
شود رام گیتی پر از جنگ و جوش
هر آنکس که پیوسته ی او بود
بزرگان که در دسته ی او بود
سر از تن جدا کن زمین را بشوی
ز پیوند ضحاک و خویشان اوی
چنین داد پاسخ که ایدون کنم
که کین از دل شاه بیرون کنم

کلماتی که آموختم
بگماز = می

قسمت های پیشین

ص 160- رفتن سام به جنگ مهراب

© All rights reserved