Showing posts with label شهیره بلاگ. Show all posts
Showing posts with label شهیره بلاگ. Show all posts

Monday, 21 October 2013

شاهنامه خوانی در منچستر - 28

ادامه داستان زال و رودابه

این قسمت در مورد جشن عروسی زال و رودابه بود. این دو عاشق  پس از راضی کردن دو خانواده و عبور زال از آزمون های فکری و بدنی سرانجام بهم رسیدند

چنین گفت کامد ز کابل پیام
پیمبر زنی بود سیندخت نام
ز من خواست پیمان و دادم زمان
که هرگز نباشم بدو بدگمان
ز هر چیز کز من به خوبی بخواست
سخنها بران برنهادیم راست
نخست آنکه با ماه کابلستان
شود جفت خورشید زابلستان
دگر آنکه زی او به مهمان شویم
بران دردها پاک درمان شویم
فرستاده ای آمد از نزد اوی
که پردخته شد کار بنمای روی
کنون چیست پاسخ فرستاده را
چه گوییم مهراب آزاده را
+++
بخندید و سیندخت را سام گفت
که رودابه را چند خواهی نهفت
بدو گفت سیندخت هدیه کجاست
اگر دیدن آفتابت هواست
چنین داد پاسخ به سیندخت سام
که ازمن بخواه آنچه آیدت کام
+++
سر ماه با افسر نام دار
سر شاه با تاج گوهرنگار
بیاورد پس دفتر خواسته
یکی نخست گنج آراسته
برو خواند از گنجها هر چه بود
که گوش آن نیارست گفتی شنود
برفتند از آنجا به جای نشست
ببودند یک هفته با می به دست
وز ایوان سوی باغ رفتند باز
سه هفته به شادی گرفتند ساز
+++
چو سیندخت و مهراب و پیوند خویش
سوی سیستان روی کردند پیش
برفتند شادان دل و خوش منش
پر از آفرین لب ز نیکی کنش
رسیدند پیروز تا نیمروز
چنان شاد و خندان و گیتی فروز
یکی بزم سام آنگهی ساز کرد
سه روز اندران بزم بگماز کرد
پس آنگاه سیندخت آنجا بماند
خود و لشکرش سوی کابل براند
سپرد آن زمان پادشاهی به زال
برون برد لشکر به فرخنده فال
سوی گرگساران شد و باختر
درفش خجسته برافراخت سر
شوم گفت کان پادشاهی مراست
دل و دیده با ما ندارند راست


بیتی که خیلی دوست داشتم
تو گفتی دد و دام رامشگرست
زمانه به آرایشی دیگرست

قسمت های پیشین


ص 150 رستم

© All rights reserved

Wednesday, 18 January 2012

امان از گربه های انگلیسی

In our garden

گربه همسایه ما کمی موذی هستش. فصل تابستان، که حالا در این سرمای سخت و اوج درد به سالها پیش می ماند، به محض اینکه گلیم را روی چمن پهن می کردم قبل از اینکه فرصتی شود تا کفشهایم را از پا جدا کنم، خودش را رسانده بود، آفتابی ترین قسمت گلیم را اشغال می کرد و یکوری  لم می داد. تازه توقع هم داشت که نازش کنی وکلی بهش توجه.

زمستانا کمتر می بینمش گاهی در حیاط پیدا میشه و با ناز و طمانینه چرخی میزنه و به همان بی سروصدایی که پیدا شده، غیبش میزنه. امروز جلوی حوض دیدمش. سطح روی آب یخ زده ولی این گربه نازنین خم شده و از زندگیی که زیر لایه یخ جاریه با کنجکاوی خبر می گرفت. محکم به شیشه زدم تا  به آمدن سر حوض و ترساندن ماهی ها عادت نکند، فقط زحمت بلندکردن سرش را به خود داد. یک نیم نگاه سرد تحویلم داد و باز روی آب یخ زده دولا شد.

© All rights reserved

Monday, 8 August 2011

What a wonderful world!

The motto written in Persian on my blog page reads: "it's not important who I am and what I am, I've got something to say, read it if you'd like". But now I see that a more realistic motto would say: "never-mind about saying anything at all, who you are and what you are speaks volumes!"
And this unfortunately is the way it is.


بر سر در صفحه وبلاگم نوشتم که: "مهم نیست که کی هستم و چی هستم، حرفی برای گفتن دارم، آنرا بشتو اگر مایلی" ولی الان که کمی باتجربه تر شدم تازه فهمیدم که: مهم نیست که چی میگی، کی هستی و چی هستی همه حرفها رو میزنه


© All rights reserved

Monday, 24 May 2010

Flavours of life

London, UK


انتظار قبل از تلخ بودن بینمکه، برای همین هم شوری اشک رو به این شدت میطلبه

Waiting is more bland than bitter. The proof is in its craving for the tear’s saline.

© All rights reserved

Thursday, 20 May 2010

برداشت محصول

معمولا خیلی طمعکار نیستم ولی امروز بعد از اینکه اولین برداشت باغچه سبزی (برگهای پونه و نعناع) رو زیر آب شستم، دیگه منتظربقیه نشدم و با چند لقمه نون و پنیر همونجا همشون رو نوش جان کردم
:)
ولی خودمونیم حاصل دسترنج خودت چیز دیگه ایه، حیف که مرزه ها نگرفت

Wednesday, 19 May 2010

باغبانی

Manchester, UK

دیروز خیلی با بوته های تمشک کلنجار رفتم. یعنی هر دومون کلی همویگه رو اذیت کردیم. من ساقه های بلندش رو هرس کردم، اونم تا تونست خارهای ریز و سمجش رو حواله انگشتهام کرد. ازدستکش به راحتی رد می شدند و تو دست خودشونو جا می کردند، اونوقت دیگه درامدنشون با خدا بود

البته شاید یک جورایی هم بوته ها حق داشتند و می خواستند از خودشون دفاع کنند. ولی خب اونام دیگه زیادی به پر و پای نسترنهای باغچه پیچیده بودند و از ساقه های یاس آویزون شده بودند. دیگه راهی نمونده بود


امیدوارم که منو ببخشن

Monday, 17 May 2010

سعی میکنم بیام

Manchester, UK

Hope is nothing more than an empty, colourful vessel. It's just a piece of glass that we hold in front of our eyes when looking into the future; waiting. staring, wishing for good fortune!


امید چیزی جز یک بطری خالی پر زرق و برق نیست. یک تکه شیشه رنگی بی ا رزش که در زمان انتظار، دنیای سرد اطرافت را با نگاه از میان رنگهای آن روشن کنی


© All rights reserved

Friday, 14 May 2010

Shahnameh and I are born together!

Manchester, UK

15 May, the day of Ferdowsi is also my birthday. So I can say it is the day of Ferdowsi + the day of me ;)
Ferdowsi's Shahnameh (translated as The Book of Kings) is a Persian epic and one of the world-famous literary masterpieces, completed in 1010.
One of my birthday treats is to see the fantastic collection of old Shahnameh manuscripts exhibited by the University of Manchester till 27th June in Manchester. The exhibition marks the millennium year of Shahnameh, and I guess my birthday, too.;))))))))))

روز جهانی فردوسی _ 25 اردیبهشت
میگن که فردوسی هزار سال پیش در یکچنین روزی شاهکار ادبیات فارسی، شاهنامه رو به پایان رسونده
سپاس فردوسی جان برای زنده نگه داشتن زبان فارسیو بازم سپاس برای کادوی تولدم که از هزار سال پیش برام گذاشتی:)تازه دانشگاه منچستر هم سنگ تموم گذاشته و امسال برای جشن اولین هزاره تکمیل شاهنامه نمایشگاهی به همین مناسبت از مجموعه شاهنامه های قدیمی کتابخانه برپا کرده. جشن تولد از این بهتر نمیشه

Thursday, 6 May 2010

A Street Kiss

London, UK
بوسه ای خیابانی
++++++++++++
وقتی فرهادت نیست
نمیتونی شیرین باشی
و اگه شیرین نیستی، تلخی
تو اوج تلخی
تندی و روی ترش کردن عادیه
پس اگه نمیخوای از شیرینی
بیفتی به تلخی، تندی و ترشی
فرهادت رو نگه دار
وگرنه زندگی
سوزناکه، وحشتناکه
دردناک و سهمناکه

از چرندیات من

پس نوشت
جالبه الان (2015) که بعد چند سال نوشته ی بالا را می خوانم خنده ام میگیره
اگه می خواستم دوباره بنویسمش می گفتم

فرهادی که خودش نمونه ارزش نگه داشتن نداره
بی فرهاد هم شیرین شیرینه
© All rights reserved

Saturday, 1 May 2010

تختی در موزه بریتانیا

Khosrow Hassanzadeh, Manchester, UK

One of Khosrow Hassanzadeh's works [a portrait of Takhti (one of Iran's national heroes)] has recently been acquired by the British Museum.

خیلی کار رو سرم ریخته بود، اونقدر که خودم هم شکل کارام شده بودم. البته این برداشت من از عکس العمل دوروبریها بود که تا منو میدیندن نیم قدم به عقب میرفتند و میپرسیدند، چیه؟ چته؟ به چشم خریداری خودم رو تو آینه نگاه کردم، با اطرافیانم همدردی کردم و خدا رو شکر گفتم که دیوار اتاقمون آینه کاری نیست. موهام به خشکی و شکنندگی شاخه هایی بود که هرس میکردم. بیضی نا متقارن چشمهام به کلیدهای چهارگوش کیبرد کامپیوتر تبدیل شده بود، کلیدهایی که نقطه فرود تفکراتی بودند که پروازشان از جایی درذهنم شروع میشد. اگه میدونستم که قراراینه که من بشم ابزار کارم، حتما به جای قلم کلفتی که به سختی در دستم جا میگرفت و به زور میشد باهاش نوشته هام رو تصحیح کنم، قلم استانداردتری رو استفاده میکردم. حیف! حیف که دیر فهمیدم

درمان خاصی برای بازگشت به "منِ" یک آب شسته ترسراغ نداشتم ولی قدرت جادویی نبات که بود. یک تکه نبات رو شکستم و جای شیر تو چای اون روزم ریختم. تصمیم گرفتم که سرم و بالشت رو که با هم قهر بودند و کمتر حاضر بودند سرراه همدیگه ظاهر بشن، با هم آشتی بدم. با این حال وقتی شنیدم که قراره یکی از هنرمندان ایران، آقای خسرو حسن زاده، سخنرانی در منچستر در رابطه با تابلویی (یا جعبه ای) به اسم تختی که به تازگی توسط موزه بریتانیا خریداری شده بود داشته باشن، مثل برق گرفته ها از جا پریدم. شاید هم با ولتاژ بالای پسوند هنرمند ایرانی شوک درمانی شدم. کمی وقت صرف شد تا موهای سیخ شدم رو با سلاح ژل و سنجاق سرمهار کنم و خودم رو به سالن گالری برسونم

فرصتی بود تا یکبار دیگه هم به تابلوی تختی نگاهی بیندازم. چندی پیش در روز افتتاحیه نمایشگاه تابلو رو دیده بودم، ولی مرور عکسهای تختی هیچ وقت برام ملال آور نیست. کار، عموما تلفیقی از کاغذ، پارچه، چرم و فلز بود و تختی را در محاصره با عناصری که در زندگیش نقش داشتند یا او را میساختند (چون کپی بازوبند و مدالهایش) نشان میداد. در ضمن آثار مربوط دیگری هم در کنار این تابلو به نمایش گذاشته شده بود

در سالن عریض و طویل گالری که شاید خالی بودنش رو فریاد میکشید و میتونست پذیرای آثار بیشتری در رابطه با ایران، تختی و یا هنر معاصر ایران باشه چند بار قدم زدیم و با همراهم در رابطه با کمی تعداد آثارتکمیلی به نمایش گذاشته شده صحبت کردیم. کمی هم به بازی "فکر میکنی که کدوما ایرانیند" پرداختیم. البته این بازی بیشتر تو لندن میچسبه، و یا تو مجالسی که شام میدند. چون اونجوری تعداد ایرانیها بیشتره

دیدن تابلوی تختی منو یاد یک خاطره انداخت. معمولا هر وقت کسی ازم میپرسه که اهل کجایی و پاسخ میدم که ایرانیم، به این واقعیت که دچار نوعی ایرادهای گفتاری وعقده تدریس هستم پی میبرم. البته کلمات رو به نظر خودم درست ادا میکنم، ولی گویا در راه رسیدن به گوش شنونده، تغییراتی دراونا رخ میده وکلمه "ایرانی" میشه اسم شخصیتهای سیاسی و یک سوال و جواب ساده تبدیل به درس تاریخ و ادبیات میشه. آخه اگر بنا به نسبت دادن کشوری به شخصی به خصوصه، حداقل میشه در انتخاب اون شخص کمی سلیقه و یا انصاف به خرج داد. هر چی نباشه ایران بزرگانی هم داشته و داره ومعرفی اونها هم که گویا ماده تدریس بندست

خاطره من مربوط به روزی بود که سوال همیشگی توسط دو جوان پرسیده شد ولی نیازی به توضیح اضافی در مورد جوابم نبود. "پس شما از سرزمین تکتی هستید". با تعجب فقط نگاهشون کردم. یکی از آنها گفت "تکتی؟ قهرمان کشتی ایران؟ نمیشناسیش؟" گفتم چرا میشناسم ولی سوال اینجاست که شما از کجا میشناسیدش؟ گویا کشتیگیربودند و بنا به گفته خودشان تختی قهرمان آنها بود. یکی دوتا از داستانهایی که از جوانمردیهای تختی شنیده بودم، براشون در کمال افتخار گفتم. چنان دچار غرور شده بودم که انگار تختی پسرخاله من بود

در این افکار بودم که به سالن کوچکتری برای شروع سخنرانی دعوت شدیم و روی صندلیها جای گرفتیم. برنامه با توضیحات آقای حسن زاده به زبان فارسی که توسط مترجمی به انگلیسی برگردانده میشد آغاز شد (اگرچه گاهی ایشون گریزی هم به انگلیسی میزدند). از این بابت خوشحال بودم، مثل وقتی که فیلمهای ایرانی رو با زیرنویس انگلیسی میبینم. زبان اصلی یکجورایی سندیت بیشتری به کار میده. تازه یک بار هم که شده اوضاع طوری بود که فارسی صحبت کردن یک برتری بود. هر چی نبود یک قدم زودتر ازبیشترافرادی که تو سالن بودند میشد حرفها رو فهمید و به جملات طنز آلود وقتیکه تازه از تنور بیرون اومدند و هنوز داغند خندید

قد بلند، صورت استخوانی و لبخند واگیردارجز بارزترین خصوصیات چهره آقای حسن زاده بود. با خودم گفتم اگه روزی خالکوبی (تتو) خط لب قدیمی بشه و یک شیر پاک خورده ای بخواد تتو لبخند رو امتحان کنه و بقیه هم بشن مریدش، من هم یک لبخند فاتحانه این مدلی رو میکارم، فکر کنم بهم میاد. خب بگذریم. صحبتهای ایشون در رابطه با چگونگی خلق اثر تختی و سیری در کارهای قدیمی بود. از نقاشیهای اولیه، پروژه های مربوط به دوران جنگ و کارهای تاثیر گرفته از اتفاقات داخل و خارج کشورشروع شد. بعد رسید به علاقۀ به تصویر کشیدن قهرمانان وچهره های ناشناخته تلفیق شده با رسم حجله بستنها و جعبه های مربوط به یادبودهای شهدا و روند بی توجهی به زورخانه ها و برخی از سنتهای قدیمی و به خلق اثر تختی انجامید

پس از ایشون سخنرانیی هم از طرف موزه در رابطه با آثار معاصر ایران که به تازگی توسط موزه بریتانیا خریده شده بود وجایگاه اثر تختی در این کلکسیون داشتیم. خوشحالم که علاوه بر اثر تختی از نقاشیهای آقای حسن زاده هم خریداری شده بود. چون به نظر بنده تابلوی تختی به تنهایی سفیر خوبی برای معرفی هنر ایشون نیست. گرچه که از نظر جلب تماشاچی و پرداختن به قهرمانی منحصر به فرد و آرمانهای زورخانه ای دارای جایگاه خاصیه. خلاصه، جلسه پر باری بود که با بخش سوال و جواب پایان گرفت

تابلوی تختی به موزه بریتانیا خواهد رفت ولی من روزی که اسم تختی رو در و دیوارهای سالنهای تو در توی گالریی در منچستر مکرر بازتاب شد رو فراموش نمیکنم. از آشنایی با هنر آقای حسن زاده مخصوصا: طرحهای مربوط به زمان جنگ (که ساده در عین حال بسیار گویاست) و تصاویر نقاشی شده از زورخونه (که با خطاطی و گرافیک ترکیب شده) خوشوقتم. امیدوارم که کار در دست اجرای ایشون که گود زورخونه چپه است رو هم بتونم روزی ببینم

_________________________
برای دیدن نمونه هایی از کارهای آقای خسرو حسن زاده به سایتهای زیر مراجعه فرمایید. یا بهتر از اون خودتون یک گشتی در اینترنت بزنید


© All rights reserved

در حصار دارهای رنگین زندگی چه نفسگیر میگذرد

Originally uploaded by afaryneh

این عکس رو چند دقیقه پیش دیدم. چقدر نگاه مانکن گوشه تصویر برام آشنا بود. نگاهی بی رمق به نقطه ای دور... حالا یادم اومد که این نگاه رو کجا دیدم. پرنده خوش رنگی رو تو باغ سبری به خاطر اوردم که از لای میله های فلزی زنگ زده قفس نگاه پر غمش برای افق آواز میخوند. عجیبه که هنوز هم خاطره نخ نمای اون ترانه خیس جایی در بیراهه های ذهنم پا میخوره
_____________
با تشکر از آقای حمید رمضان پور برای اجازه استفاده از عکس

© All rights reserved

Thursday, 29 April 2010

Memories over a cup of tea = خاطراتی با استکان چای


نور خیره کننده بر کجاوه رود به شوق دریا شتابان میرفت

River carried the light over the threshold before entering the bridal chamber of sea.

© All rights reserved

Thursday, 22 April 2010

Crash


In our house

سر قرار، پای همون دیوار آبی همیشگی ایستادم. دستهام رو تو جیبم فرو میکنم تا سرما رو کمتر حس کنم. خورشید بی رمق تو آغوش آسمون جابجا میشه و با تعجب نگاهم میکنه. ولی من میدونم که میاد

I’m still waiting by the blue wall, forcing my hands into my pockets to keep warm. The pale Sun gets further away from the horizon and gives me a surprised look; but I know HE WILL COME.

© All rights reserved

Tuesday, 20 April 2010

Can U help!

Kish, Iran

I’ve just realized what my life is short of
The fairy godmother
Now all that remains is finding her
which shouldn't be difficult!
!این متن یک جورایی میگه که همه چیز حله، البته از در آخر

Tuesday, 13 April 2010

Old Persepolis

I saw this old photograph of Persepolis (takhte jamshid), and wondered what'd happened to all these artefacts. Today the land stands half empty compared to this.

این همه ستون، سرستون و بقیه سنگها الان کجا هستند

http://entertainment.webshots.com/photo/2032574900104213880eUloPr

Monday, 12 April 2010

Sharing the space

Sharing the space
Originally uploaded by Shahireh

Endangered activities!

-“Flying in a built-in area?” Officer said to the bird as he was shaking his head in dismay.

-“Sorry, officer. Didn’t realize that I was in a no flying zone!”

-“Are you telling me that you are flying without paying attention to the shadows?”

-“Shadows sir!”

-“Yes, shadows. Can’t you see that you are the only creature with no shadow? Let me have your flying licence. This will cost you three points.” The officer recorded the birds’ details in his notepad and walked away leaving the confused bird behind.

A silly story, maybe; but we need to learn how to share the space before it is too late!

Friday, 9 April 2010

Spring, robin and barbwire

Stockport, UK

Spring will visit everywhere
Even the land beyond the barbwire

بهار به همه جا سرک خواهد کشید
حتی به سرزمینهای آن سوی سیمهای خاردار

بادام خوشبخت

Shandiz, Khorasan, Iran

امروز گریزی داشتم به استراحتگاه بادام خوشبخت
بادامی که چند بار تا مرز له شدن پوستش و خورده شدن مغزش رفت
ولی سالم، اونم با یک لبخند فاتحانه رو لبش برگشت
یادم اومد که گفته بودم
کاش منهم یک بادام بودم
یک بادام خوشبخت

Wednesday, 7 April 2010

On our way

Wales, UK

بعضی اوقات حتی از دست آسمون هم جز بارش کاری برنمیاد

Sometimes even the sky can’t stop crying


© All rights reserved

Rising on the wall

Wales, UK

You grow and grow, still nothing
The more you progress, the lower you get!
I’m tired of this unjust fate

می جنگی، می جنگی و بازهم، ولی هیچ
هر چه بیشتر پیش میری، بیشتر به زمین نزدیک می شوی
از این رسم سقوط، از این ناعادلانه ها #دل_گیرم

© All rights reserved