Saturday, 14 August 2010

مثلا به نام عشق

Khorasan, Iran
Trust is the building block of every relationship, without it no union is stable. Lying to your partner to protect your relationship is perhaps one of the most bazaar ways of fighting for your love. It rarely works!

اینو تو یه ایمیل خواندم که عنوانش شرط عشق بود: اول داستان رو بخونین تا بگم

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد"
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند
مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید
موعد عروسی فرا رسید
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود
همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باش
 بیست سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود
"همه تعجب کردند و مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم

خب خواندیتش؟ فکرشو بکنین، 20 سال بهت یه دروغ به این بزرگی بگویند، تازه سرت منتم بگذارند که شرط عشق رو بجا اوردن!!! داشتم فکر میکردم که چه خوب که اون عروس "نازیبا" من نبودم، وگرنه به هر بدبختی هم شده بود، از اون دنیا برمیگشتم با همون عصا محکم می کوبیدم تو سرش. ببخشین این پست کمی به خشونت آلوده شد!  یکی نیست بگه اگر معنی عشق کور است را درک کرده بود، نیازی به تظاهر نبود. با عشق همه چیز زیباست، حتی نازیباها. کاش بجای دروغ ازدواج با عشق مد بود

خدایا آدما رو از شر چنین عاشقای کوته فکری حفظ کن

+++
برای خواندن پست بعدی در این مقوله اینجا کلیک کنید


© All rights reserved

6 comments:

حامد said...

نمیدونم چی بگم . شاید حق با شما باشه . شایدم نه
ولی اینو مطمئنم اگه هر خانم دیگه ای جای اون زن بود تو این بیست سالی که زندگی کرد یا خودشو دق می داد یا شوهرشو یا اطرافیانشو . با این کار شوهرش خیالشو راحت کرده که صورتشو نمیبینه که هر روز مجبور باشه توضیح بده که چرا باهاش مونده. اینجا برای دوام زندگی , بعضی وقتا یه دروغایی لازمه . مثل مردان و زنانی که نشناخته و از سر اجبار با هم زندگی می کنن و تا آخر عمر مجبورن بگن همون چیزیه که می خواستن . چون نمی تونن رهاش کنن

zari said...

خب اینطور عشقها مال قصه هاست نمیتونه واقعیت داشته باشه. در ایران باستان و قدیم عشق رو با فداکردن خود و زجرکشیدن می سنجیدن در حالی که امروزه این چیزا ارزشی نداره و عشقی قابل قبوله که از روی منطق و البته صادقانه باشه. در ضمن رسیدن بخیر شهیره جان

مامان شازده کوچولو said...

خب چی باعث شد از این کار بدت بیاد؟ یه ریزه خودت رو بذار جای اون طرف ... وقتی بهونه های بیشتر و دیگری برای زندگی با اون زن داشته به جز چهره زیبا .. خوب عاقلانه ترین کار همین بوده که خودش رو بزنه به ندیدن تا نخواد شرمندگی رو تو چهره محبوبش ببینه دیگه!!!ا اگه این زاویه به قصه نگاه کنی شاید بتونی از گناه دروغ مصلحتی آقا
داماد بگذری ! :)

Shahireh said...

گمونم کمی زیادی رومانتیک فکر کردم. پاراگراف بعدی رو حتما با موسیقی متن بخونین

+++++
شاید نیازی به فریب اونم از این نوعش نبود. شاید میشد صورت آبله زده یار رو نوازش کرد و گفت، من این صورت رو دوست دارم چون صورتِ توه. خدا رو شکر میکنم که با منی و از دستت ندادم. شاید اوائلش ظاهرت منو به طرفت کشوند ولی حالا شدیم یک روح در 2 بدن.توی چهره ات، نه وجود تو خلاصه میشه و نه علاقه من به تو. به من اعتماد کن و بذار کمکت کنم تا یاد بگیری که خودت رو فراتر از اونچه که تو آینه میبینی دوست داشته باشی
++++
خب موسیقی بسه. نوشتن رومانتیک هم بس. آخه یکی نیست به من بگه:مجنون چند منه؟ عاشق سیری چنده؟

__________________

حامد
ممنون که سر زدین
خب دیگه، اگه خانم باشه طرف کاراش میشه دق دادن و اقرار گرفتن برای دلیل با هم بودن، اگه آقا باشه میشه فداکاری
:)
ولی از شوخی گذشته راست میگین خود یا دیگری رو گول زدن تو رابطه ها متاسفانه خیلی معمول شده

zari
سلام زری جان
حق با شماست
نمیدونم هشق منطقی چطوریه ولی با صادقانه بودنش حتما موافقم. مطلب آخر رو وبلاگتون رو هم که در همین رابطه ست خواندم. جالب بود، مرسی
ممنون از اینکه نطرتون رو با من در میون میذارین

عکاس خانم
سلام و خوش اومدین به این صفحه
شاید اقرار به دیدن ولی موندن و زندگی کردن راه حل بهتری بود. متاسفانه دروغ اونقدر شایع شده که کم کم زشتیش داره از یاد میره. ولی دروغ هر چقدر هم که مصلحتی، بازم دروغه و وقتی که پایه زندگی رو اون ساخته بشه، بنای مستحکمی رو نمیسازه. چه برسه که با ترحم هم قاتی بشه. البته همونطوری که در اول هم گفتم گمونم وقتی اینو می نوشتم درجه رومانسم کمی بالا بوده
:)

Unknown said...

برای من هم این کار مرد قشنگ نبود. نه تنها به نامزدش دروغ گفت بلکه اجازه تصمیم گیری را هم از او تقریبا گرفت. چرا که بنظر من زندگی کردن با یک کور "فداکاری" بیشتری لازم داره. تمام بیست سال این آقای "کور" خودش را زده بود به اون راه که نه جایی میتونه کار
کنه و نه کمکی به زنش باشه :-)!!
در یک زندگی مشترک، زیبایی بعد از یک مدت عادی میشه و آنچه دو نفر را با هم نگه میداره، تفاهم و "صداقت" ومسلما عشق هست.

Shahireh said...

دقیقا، گمونم این بحث یک پست دیگه هم لازم داره، چون اختلاف بین دیدگاه مردان و زنان کمی مختلف به نطرم آمد. حتما چند خطی در موردش می نویسم. ممنون از همه ی نظ
رات