Monday, 8 June 2015

شاهنامه خوانی در منچستر 71

گیو برای رزم با فرود جوشن می پوشد و براه می افتد. فرود از تخوار اسم و رسم سوار را می پرسد. تخوار گیو را معرفی می کند. فرود که نمی خواهد به گیو آزار برساند،  اسب او را نشانه می گیرد تا گیو با کشته شدن اسبش بناچار بازگردد

همی گفت و جوشن همی بست گرم
همی بر تنش بر بدرید چرم
نشست از بر اژدهای دژم
خرامان بیامد براه چرم
+++
همه یک ز دیگر دلاورترند
چو خورشید تابان بدو پیکرند
ولیکن خرد نیست با پهلوان
سر بی خرد چون تن بی روان
نباشند پیروز ترسم بکین
مگر خسرو آید بتوران زمین
بکین پدر جمله پشت آوریم
مگر دشمنان را به مشت آوریم
+++
بگوکین سوار سرافراز کیست
که بر دست و تیغش بباید گریست
+++
وراگیو خوانند پیلست و بس
که در رزم دریای نیلست و بس
چو بر زه بشست اندر آری گره
خدنگت نیابد گذر بر زره
+++
بکش چرخ و پیکان سوی اسپ ران
مگر خسته گردد هیون گران
پیاده شود بازگردد مگر
کشان چون سپهبد بگردن سپر

بعد از اینکه فرود اسب گیو را از پا درمی آورد، گیو برمیگردد، گردان ضمن تمسخر او سپاس می گویند که او (گیو) سالم است

بزد تیر بر سینه ی اسپ گیو
فرود آمد از باره برگشت نیو
ز بام سپد کوه خنده بخاست
همی مغز گیو از گواژه بکاست
برفتند گردان همه پیش گیو
که یزدان سپاس ای سپهدار نیو

بیژن، فرزند گیو پدرش را نکوهش می کند که چرا به یک سوار پشت کردی و برگشتی. گیو هم تازیانه ای به بیژن می زند (به رسم پدران ایرانی :) که از خرد جنگی چیزی بار تو نیست. بیژن هم دل آزرده می شود و سوگند می خورد که به رزم فرود برود تا انتقام زراسب را نگرفته برنگردد

برگیو شد بیژن شیر مرد
فراوان سخنها بگفت از نبرد
که ای باب شیراوژن تیزچنگ
کجا پیل با تو نرفتی بجنگ
چرا دید پشت ترا یک سوار
که دست تو بودی بهر کارزار
ز ترکی چنین اسپ خسته بدست
برفتی سراسیمه برسان مست
+++
بدو گفت چون کشته شد بارگی
بدو دادمی سر به یکبارگی
همی گفت گفتارهای درشت
چو بیژن چنان دید بنمود پشت
برآشفت گیو از گشاد برش
یکی تازیانه بزد بر سرش
بدو گفت نشنیدی از رهنمای
که با رزمت اندیشه باید بجای
نه تو مغز داری نه رای و خرد
چنین گفت را کس بکیفر برد
دل بیژن آمد ز تندی بدرد
بدادار دارنده سوگند خورد
که زین را نگردانم از پشت اسپ
مگر کشته آیم بکین زرسپ

بیژن پیش گستهم می رود و از او اسب جنگی می خواهد تا به رزم فرود رود، گستهم هم او را پند می دهد که کسی دسترسی بر فرود نخواهد داشت که او بر بالای کوه است و مکانی مناسب را در اختیار دارد، مگر انکه تو پر کرکس داشته باشی

وزآنجا بیامد دلی پر ز غم
سری پر ز کینه بر گستهم
کز اسپان تو باره ای دستکش
کجا بر خرامد بافراز خوش
+++
چنین داد پاسخ که این نیست روی
ابر خیره گرد بلاها مپوی
زرسپ سپهدار چون ریونیز
سپهبد که گیتی ندارد بچیز
پدرت آنکه پیل ژیان بشکرد
بگردنده گردون همی ننگرد
ازو بازگشتند دل پر ز درد
کس آورد با کوه خارا نکرد
مگر پر کرگس بود رهنمای
وگرنه بران دژ که پوید بپای

بیژن هنوز هم بر مبارزه با فرود پافشاری می کند و می گوید که برای انجام این رزم سوگند خورده ام. گستهم می گوید فقط دو اسب برای من مانده که یکی از آنها وسایلم را جابجا می کند، اگر این را هم فرود بکشد دیگر اسبی به این خوبی نمی توانم پیدا کنم. بیژن هم می گوید اصلا اسب نخواستیم،  من بی اسب به رزم فرود می روم

بدو گفت بیژن که مشکن دلم
کنون یال و بازو ز هم بگسلم
یکی سخت سوگند خوردم بماه
بدادار گیهان و دیهیم شاه
کزین ترک من برنگردانم اسپ
زمانم سراید مگر چون زرسپ
+++
مرا بارگیر اینک جوشن کشد
دو ماندست اگر زین یکی را کشد
نیابم دگر نیز همتای او
برنگ و تگ و زور و بالای اوی
+++
بدو گفت بیژن بکین زرسپپ
پیاده بپویم نخواهم خود اسپ

گستهم با شنیدن این حرف و وقتی می بیند که بیژن مصمم است دگرگون می شود و می گوید که نمی خواهد مویی از سر او (بیژن) کم شود. از بیژن می خواهد که خود اسبی که مناسب می بیند انتخاب کند. چنانچه اسب هم کشته شد موردی نیست

چنین داد پاسخ بدو گستهم
که مویی نخواهم ز تو بیش و کم
مرا گر بود بارگی ده هزار
همه موی پر از گوهر شاهوار
ندارم بدین از تو آن را دریغ
نه گنج و نه جان و نه اسپ و نه تیغ
برو یک بیک بارگیها ببین
کدامت به آید یکی برگزین
بفرمای تا زین بر آن کت هواست
بسازند اگر کشته آید رواست
یکی رخش بودش بکردار گرگ
کشیده زهار و بلند و سترگ
ز بهر جهانجوی مرد جوان
برو برفگندند بر گستوان

گیو که این ماجرا را می شنود، از گستهم تشکر می کند و زره سیاوش و کلاه خود خودش را برای سپاس و احتمالا بهای اسبش به او می دهد. گستهم هم زره و کلاه خود  را به بیژن که عازم رزم بوده، می دهد

دل گیو شد زان سخن پر ز دود
چو اندیشه کرد از گشاد فرود
فرستاد و مر گستهم را بخواند
بسی داستانهای نیکو براند
فرستاد درع سیاوش برش
همان خسروانی یکی مغفرش
بیاورد گستهم درع نبرد
بپوشید بیژن بکردار گرد

بیژن به نبرد با فرود می رود، تخواد که مسئول معرفی رزمندگان ایران بوده، بیژن را به عنوان تنها فرزند گیو معرفی می کند و می گوید چنانچه تو او را از پای درآوری، سخت دل گیو و برادرت کی خسرو را خواهی شکست. بعلاوه او زره سیاوش را بتن دارد و تیر و نیزه بر او سازگار نخواهد بود

بخسرو تخوار سراینده گفت
که این را ز ایران کسی نیست جفت
که فرزند گیوست مردی دلیر
بهر رزم پیروز باشد چو شیر
ندارد جز او گیو فرزند نیز
گرامیترستش ز گنج و ز چیز
تو اکنون سوی بارگی دار دست
دل شاه ایران نشاید شکست
و دیگر که دارد همی آن زره
کجا گیو زد بر میان برگره
برو تیر و ژوپین نیابد گذار
سزد گر پیاده کند کارزار
تو با او بسنده نباشی بجنگ
نگه کن که الماس دارد بچنگ

فرود هم اسب بیژن را نشانه می رود. بیژن به نبرد با پای پیاده برمی خیزد

بزد تیر بر اسپ بیژن فرود
تو گفتی باسپ اندرون جان نبود
بیفتاد و بیژن جدا گشت ازوی
سوی تیغ با تیغ بنهاد روی
یکی نعره زد کای سوار دلیر
بمان تا ببینی کنون رزم شیر
ندانی که بی اسپ مردان جنگ
بیایند با تیغ هندی بچنگ
ببینی مرا گر بمانی بجای
به پیکار ازین پس نیایدت رای 


فرود مجبور به فرار می شود و بيژن هم او را دنبال می کند. اینبار بیژن، فرود را از اسب میندازد. فرود به دژ می گریزد

فرود گرانمایه زو بازگشت
همه باره ی دژ پرآواز گشت
دوان بیژن آمد پس پشت اوی
یکی تیغ بد تیز در مشت اوی
به برگستوان بر زد و کرد چاک
گرانمایه اسپ اندر آمد بخاک
به دربند حصن اندر آمد فرود
دلیران در دژ ببستند زود
+++
خروشید بیژن که ای نامدار
ز مردی پیاده دلیر و سوار
چنین بازگشتی و شرمت نبود
دریغ آن دل و نام جنگی فرود

بیژن به سراغ طوس می رود و از او یاری می خواهد، طوس هم سوگند می خورد که به دژ بتازد و فرود را بچنگ آورد

بیامد بر طوس زان رزمگاه
چنین گفت کای پهلوان سپاه
سزد گر برزم چنین یک دلیر
شود نامبردار یک دشت شیر
+++
سپهبد بدارنده سوگند خورد
کزین دژ برآرم بخورشید گرد
بکین زرسپ گرامی سپاه
برآرم بسازم یکی رزمگاه

از طرفی مادر فرود شب در خواب می بیند که دژ به آتش کشیده شده، سراسیمه برمی خیزد، سپاه ایران را در دشت می بیند. به سراغ فرود می رود. فرود هم می گوید که آرام باش که عمر من سر رسیده ولی از ایرانیان امان نخواهم خواست و ایستاده (غرم وار) می میرم

بخواب آتشی دید کز دژ بلند
برافروختی پیش آن ارجمند
سراسر سپد کوه بفروختی
پرستنده و دژ همی سوختی
دلش گشت پر درد و بیدار گشت
روانش پر از درد و تیمار گشت
بباره برآمد جهان بنگرید
همه کوه پرجوشن و نیزه دید
رخش گشت پرخون و دل پر ز دود
بیامد به بالین فرخ فرود
بدو گفت بیدار گرد ای پسر
که ما را بد آمد ز اختر بسر
سراسر همه کوه پر دشمنست
در دژ پر از نیزه و جوشنست
بمادر چنین گفت جنگی فرود
که از غم چه داری دلت پر ز دود
مرا گر زمانه شدست اسپری
زمانه ز بخشش فزون نشمری
بروز جوانی پدر کشته شد
مرا روز چون روز او گشته شد
+++
بکوشم نمیرم مگر غرم وار
نخواهم ز ایرانیان زینهار

جنگ بین سپاه ایرانیان و سپاه فرود در بیرون از دژ درمی گیرد. ایرانیان شمار زیادی از سپاه توران را از پا درمیاودند. بیژن و رهام به دنبال فرود می روند و بازوی او را قطع می کنند، ولی فرود خونین خود را به دژ می رساند. در دژ مادرش با پرستارها او را به تخت می برند ولی فرود (فرزند سیاوش و برادر کی خسرو) جان می دهد

برون آمد از باره ی دژ فرود
دلیران ترکان هرآنکس که بود
ز گرد سواران و ز گرز و تیر
سر کوه شد همچو دریای قیر
+++
ازین گونه تا گشت خورشید راست
سپاه فرود دلاور بکاست
+++
چو بیژن پدید آمد اندر نشیب
سبک شد عنان و گران شد رکیب
فرود جوان ترگ بیژن بدید
بزد دست و تیغ از میان برکشید
چو رهام گرد اندر آمد به پشت
خروشان یکی تیغ هندی به مشت
بزد بر سر کتف مرد دلیر
فرود آمد از دوش دستش به زیر
+++
بدژ در شد و در ببستند زود
شد آن نامور شیر جنگی فرود
بشد با پرستندگان مادرش
گرفتند پوشیدگان در برش
بزاری فگندند بر تخت عاج
نبد شاه را روز هنگام تاج
+++
همی کند جان آن گرامی فرود
همه تخت مویه همه حصن رود

چون پیروزی ایرانیان نزدیک بود، تورانیان وسایل و مال و منالی که در دژ بود را سوزانده و سپس پرستارها خود را از بالای دژ به پایین می اندازند و دست به خودکشی جمعی می زنند. در پایان هم مادر فرود در کنار تخت پسرش با خنجر خودکشی می کند

پرستندگان بر سر دژ شدند
همه خویشتن بر زمین برزدند
یکی آتشی خود جریره فروخت
همه گنجها را بتش بسوخت
یکی تیغ بگرفت زان پس بدست
در خانه ی تازی اسپان ببست
شکمشان بدرید و ببرید پی
همی ریخت از دیده خوناب و خوی
بیامد ببالین فرخ فرود
یکی دشنه با او چو آب کبود
دو رخ را بروی پسر بر نهاد
شکم بردرید و برش جان بداد

سپاه ایران به دژ وارد می شود و شروع به جمع کردن غنیمت های جنگی که مانده بوده می کنند. بهرام وارد دژ می شود و از دیدن آن صحنه دگرگون می شود و به سپاه ایران می گوید که ناسلامتی به خونخواهی سیاوش آمده اید

در دژ بکندند ایرانیان
بغارت ببستند یکسر میان
چو بهرام نزدیک آن باره شد
از اندوه یکسر دلش پاره شد
بایرانیان گفت کین از پدر
بسی خوارتر مرد و هم زارتر
کشنده سیاوش چاکر نبود
ببالینش بر کشته مادر نبود
همه دژ سراسر برافروخته
همه خان و مان کنده و سوخته
بایرانیان گفت کز کردگار
بترسید وز گردش روزگار
+++
زکیخسرو اکنون ندارید شرم
که چندان سخن گفت با طوس نرم
بکین سیاوش فرستادتان
بسی پند و اندرزها دادتان
ز خون برادر چو آگه شود
همه شرم و آذرم کوته شود
ز رهام وز بیژن تیز مغز
نیاید بگیتی یکی کار نغز

طوس وارد دژ می شود، و صحنه ی دلخراش را شاهد می شود. گودرز اندرز می دهد که همه ی این بلاها از تندخویی به سر ما آمد

هماننگه بیامد سپهدار طوس
براه کلات اندر آورد کوس
چو گودرز و چون گیو کنداوران
ز گردان ایران سپاهی گران
سپهبد بسوی سپدکوه شد
وزانجا بنزدیکی انبوه شد
چو آمد ببالین آن کشته زار
بران تخت با مادر افگنده خوار
بیک دست بهرام پر آب چشم
نشسته ببالین او پر ز خشم
بدست دگر زنگه ی شاوران
برو انجمن گشته کنداوران
گوی چون درختی بران تخت عاج
بدیدار ماه و ببالای ساج
سیاوش بد خفته بر تخت زر
ابا جوشن و تیغ و گرز و کمر
برو زار بگریست گودرز و گیو
بزرگان چو گرگین و بهرام نیو
رخ طوس شد پر ز خون جگر
ز درد فرود و ز درد پسر
که تندی پشیمانی آردت بار
تو در بوستان تخم تندی مکار
+++
چنین گفت گودرز با طوس و گیو
همان نامداران و گردان نیو
که تندی نه کار سپهبد بود
سپهبد که تندی کند بد بود
+++
هنر بی خرد در دل مرد تند
چو تیغی که گردد ز زنگار کند

سپس اجساد فرود، زراسپ و ریونیز که در دو سپاه مقابل هم جنگیدند را کنار هم به دخمه ای که برپاکردند، سپردند

بفرمود تا دخمه ی شاهوار
بکردند بر تیغ آن کوهسار
نهادند زیراندرش تخت زر
بدیبای زربفت و زرین کمر
تن شاهوارش بیاراستند
گل و مشک و کافور و می خواستند
سرش را بکافور کردند خشک
رخش را بعطر و گلاب و بمشک
نهادند بر تخت و گشتند باز
شد آن شیردل شاه گرد نفراز
زراسپ سرافراز با ریونیز
نهادند در پهلوی شاه نیز
سپهبد بران ریش کافورگون
ببارید از دیدگان جوی خون
لغاتی که آموختم
غو = داد و فریاد
بارگی = اسب
غرم = میش کوهی

ابیاتی که دوست داشتم
ببازیگری ماند این چرخ مست
که بازی برآرد به هفتاد دست
زمانی بخنجر زمانی بتیغ
زمانی بباد و زمانی بمیغ
زمانی بدست یکی ناسزا
زمانی خود از درد و سختی رها
زمانی دهد تخت و گنج و کلاه

زمانی غم و رنج و خواری و چاه

سرانجام خاکست بالین اوی
دریغ آن دل و رای و آیین اوی

شجره نامه
زرسب = پسر طوس
ریونیز = داماد طوس
بیژن = فرزند گیو
فرود = فرزند سیاوش

قسمت های پیشین

ص 524 رزم بیژن با پلاشان
© All rights reserved

1 comment:

mohamad reza ranjbargolestani said...

سلام.از وبلاگ زیباتون دیدن کردم و از متن های زیباش لذت بردم..ممنون.