Monday, 15 April 2019

شاهنامه‌خوانی در منچستر 169

داستان به شهر کجاران در دریای پارس رسیده که دختران آن شهر به حرفه‌ی ریسندگی مشغولند

همه روزه دختران با دوک پنبه تا نزدیکی کوه می‌رفتند و شبانگاه با پنبه‌هایی که به ریسمانی بدل شده بودند بر‌می‌گشتند. یادداشتی به خود: کرم ابریشم ؟

به شهر کجاران به دریای پارس
چه گوید ز بالا و پهنای پارس 
 یکی شهر بد تنگ و مردم بسی
ز کوشش بدی خوردن هر کسی
 بدان شهر دختر فراوان بدی 
که بی کام جوینده ی نان بدی
به یک روی نزدیک او بود کوه
شدندی همه دختران همگروه
 ازان هر یکی پنبه بردی به سنگ
یکی دوکدانی ز چوب خدنگ
به دروازه دختر شدی همگروه 
خرامان ازین شهر تا پیش کوه 
برآمیختندی خورشها بهم 
نبودی به خورد اندرون بیش و کم 
نرفتی سخن گفتن از خواب و خورد 
ازان پنبه شان بود ننگ و نبرد
شدندی شبانگه سوی خانه باز 
شده پنبه شان ریسمان طراز

در ان شهر مردی زندگی می‌کرد به نام هفتواد که هفت پسر و یک دختر داشت و این دختر هم همراه بقیه دختران به نخ‌ریسی مشغول بود. روزی هنگام نهار که همه کار را کنار می‌گذاشتند و چیزی می‌خوردند این دختر هم سیبی را که براه افتاده بود و برداشته بود می‌خورد. وقتی به سیب گاز می‌زند می‌بیند که کرمی در وسط سیب هست. آنرا برمیدارد و در دوکدان  می‌گذارد. وقتی دوباره به کار ریسندگی مشغول میشود پنبه را که از دوکدان برمیدارد می‌گوید با بخت این کرم دست به ریسیدن می‌زنم و مشغول ریسندگی می‌شود

بدان شهر بی چیز و خرم نهاد 
یکی مرد بد نام او هفتواد 
برین گونه بر نام او از چه رفت 
ازیراک او را پسر بود هفت 
گرامی یکی دخترش بود و بس
      که نشمردی او دختران را به کس 
+++
چنان بد که روزی همه همگروه 
نشستند با دوک در پیش کوه 
برآمیختند آن کجا داشتند 
به گاه خورش دوک بگذاشتند
چنان بد که این دختر نیک بخت 
یکی سیب افگنده باد از درخت
به ره بر بدید و سبک برگرفت
ز من بشنو این داستان شگفت
 چو آن خوب رخ میوه اندرگزید 
یکی در میان کرم آگنده دید
به انگشت زان سیب برداشتش 
بدان دوکدان نرم بگذاشتش 
چو برداشت زان دوکدان پنبه گفت
به نام خداوند بی یار و جفت
من امروز بر اختر کرم سیب 
به رشتن نمایم شما را نهیب 

دختر چنان با سرعت شروع به ریسندگی کرد که همه‌ی پنبه‌هایی را که همراه داشت ریسید و حتی اگر از آن هم بیشتر بود باز هم می‌توانست بریسد. شبانگاه همه‌ی آنچه ریسیده بود به مادر داد و او را شاد کرد

چنین گفت با نامور دختران 
که ای ماه رویان و نیک اختران
من از اختر کرم چندان طراز 
بریسم که نیزم نیاید نیاز
به رشت آنکجا برده بد پیش
به کار آمدی گر بدی بیش
 ازین سوی خانه برد آن طرازی که رشت
   ازین دل مام او شد چو خرم بهشت 

خلاصه دختر هر بامداد کمی سیب به کرم می‌داد و هر روز هم مقدار زیادی پنبه می‌ریسید. تا اینکه پدر و مادرش روزی به او گفتند مگر پری‌ای به تو کمک می‌کند که این همه پنبه می‌ریسی . دختر هم قضیه‌ی کرم را گفت. 

همی لختکی سیب هر بامداد 
پری روی دختر بران کرم داد
ازان پنبه هرچند کردی فزون 
برشتی همی دختر پرفسون 
چنان بد که یک روز مام و پدر 
بگفتند با دختر پرهنر 
که چندین بریسی مگر با پری
گرفتستی ای پاک تن خواهری
 سبک سیم تن پیش مادر بگفت 
ازان سیب و آن کرمک اندر نهفت
همان کرم فرخ بدیشان نمود 
   زن و شوی را روشنایی فزود 

از آن به بعد همه این کرم را گرامی نگه داشتند و مرتب به او خوراک می‌دادند تا آنکه دوکدان برای کرم کوچک شد و صندوقی را برای او در نظر گرفتند 

مر این کرم را خوار نگذاشتند
بخوردنش نیکو همی داشتند 
 تن آور شد آن کرم و نیرو گرفت 
سر و پشت او رنگ نیکو گرفت
همی تنگ شد دوکدان بر تنش 
چو مشک سیه گشت پیراهنش
به مشک اندرون پیکر زعفران 
  برو پشت او از کران تا کران 
یکی پاک صندوق کردش سیاه 
بدو اندرون ساخته جایگاه 

در آن شهر امیری بود بدنهاد که می‌خواست پول‌های هفتواد را تصاحب کند. هفتواد هم از شهر رفت و همراه او خیلی ها راهی شدند و از شهر کجاران رفتند به کوه. در قله‌ی کوه دژی ساختند با برج و باره‌ی بلند. حوضی هم برای کرم ساختند و محافظی هم برایش گماشتند که مراقبت از کرم را به عهده داشت. پنج سالی گذشت و کرم چنان بزرگ شد که یال و شاخ دراورد (یادداشتی به خود: اژدها؟) 

یکی میر بد اندر آن شهراوی
سرافراز با لشکر و رنگ و بوی
 بهانه همی ساخت بر هفتواد 
که دینار بستاند از بدنژاد 
ازان آگهی مرد شد در نهیب 
 بیامد ازان شهر دل با شکیب 
+++
یکی لشکری شد بر او انجمن
همه نامداران شمشیرزن
+++
به نزدیک او مردم انبوه شد
ز شهر کجاران سوی کوه شد
 یکی دژ بکرد از بر تیغ کوه 
شد آن شهر با او همه همگروه 
نهاد اندران دژ دری آهنین 
هم آرامگه بود هم جای کین
یکی چشمه یی بود بر کوهسار 
ز تخت اندرآمد میان حصار
یکی باره یی کرد گرداندرش 
که بینا به دیده ندیدی سرش
چو آن کرم را گشت صندوق تنگ 
یکی حوض کردند بر کوه سنگ 
چو ساروج و سنگ از هوا گشت گرم 
نهادند کرم اندرو نرم نرم
چنان بد که دارنده هر بامداد 
برفتی دوان از بر هفتواد 
گزیدی به رنجش علف ساختی 
تن آگنده کرم آن پرداختی 
بر آمد برین کار بر پنج سال 
     چو پیلی شد آن کرم با شاخ و یال 

مدتی بعد آن مکان را کرمان نامیدند و دختر خود مراقبت از کرم را به عهده گرفت و هفتواد هم سپهسالاری شد و دم و دستگاهی برای خود علم کرد و مانند شاهان شد و سپاهیانش از دریای چین تا کرمان می‌رسیدند

چو یک چند بگذشت بر هفتواد
بر آواز آن کرم کرمان نهاد
 همان دخت خرم نگهدار کرم 
پدر گشته جنگی سپهدار کرم
بیاراستندش وزیر و دبیر 
  به رنجش بدی خوردن و شهد و شیر 
سپهبد بدی بر دژ هفتواد 
همان پرسش کار بیداد و داد
سپاهی و دستور و سالار بار 
هران چیز کاید شهان را به کار 
همه هرچ بایستش آراستند 
چنانچون شهان را بپیراستند
به کشور پراگنده شد لشکرش 
همه گشت آراسته کشورش 
ز دریای چین تا به کرمان رسید 
  همه روی کشور سپه گسترید 

خلاصه چنان هفتواد توانگر شده بود که حتی به او پادشاه هم می‌گفتند. خبر به اردشیر می‌رسد و او از این بابت خوشحال نیست

چنان شد دژ نامور هفتواد 
که گردش نیارست جنبید باد 
همی گشت هر روز برترش بخت 
یکی خویشتن را بیاراست سخت
همی خواندندی ورا شهریار 
 سر مرد بخرد ازو در خمار 
+++
چو آگه شد از هفتواد اردشیر
نبود آن سخنها ورا دلپذیر

اردشیر سپاهی می‌فرستد تا به هفتواد بجنگد. جنگی خونین بین این دو سپاه درمی‌گیرد و نهایتا اردشیر مجبور به عقب نشینی است و سپاهش را باز می‌خواند 

سپهبد فرستاد نزدیک اوی 
سپاهی بلند اختر و رزمجوی
چو آگاه شد زان سخن هفتواد 
ازیشان به دل در نیامدش یاد
کمینگاه کرد اندران کنج کوه 
بیامد سوی رزم خود با گروه 
چو لشکر سراسر برآشوفتند 
به گرز و تبرزین همی کوفتند 
سپاه اندرآمد ز جای کمین 
سیه شد بران نامداران زمین 
کسی بازنشناخت از پای دست 
تو گفتی زمین دست ایشان ببست
ز کشته چنان شد در و دشت و کوه
که پیروزگر شد ز کشتن ستوه
هرانکس که بد زنده زان رزمگاه 
سبک باز رفتند نزدیک شاه
چو آگاه شد نامدار اردشیر 
ازان کشتن و غارت و دار و گیر 
غمی گشت و لشکر همی باز خواند 
 به زودی سلیح و درم برفشاند 

پسر بزرگ هفتواد به نام شاهوی که از او جدا می‌زیست وقتی خبر این رزم را می‌شنود به پدر ملحق می‌شود. اردشیر خود را در بد موقعیتی می‌بیند

جدا بود ازو دور مهتر پسر 
چو آگاه شد او ز رزم پدر
برآمد ز آرام وز خورد و خواب 
به کشتی بیامد برین روی آب 
جهانجوی را نام شاهوی بود 
یکی مرد بدساز و بدگوی 
ز کشتی بیامد بر هفتواد بود 
+++
 دل هفتواد از پسر گشت شاد  
بیاراست بر میمنه جای خویش 
سپهبد بد و لشکر آرای خویش
+++
بدیشان نگه کرد شاه اردشیر
دل مرد برنا شد از رنج پیر 

 اردشیر با تمام سپاهش که بازخوانده می‌روند تا به آبگیری می‌رسند. مردی به نام مهرک نوش‌زاد از نژاد کیان در جهرم بود که تا می‌شنود اردشیر رفته مال و اموالی که از او مانده را به تاراج میبرد. اردشیر ناراحت می‌شود که دشمنی مثل مهرک در خانه‌ی خودم داشتم و به جنگ بیگانگان رقتم  

بیابان چنان شد ز هر دو سپاه 
که بر مور و بر پشه شد تنگ راه
برین گونه تا روز برگشت زرد 
برآورد شب چادر لاژورد 
ز هر سو سپه باز خواند اردشیر 
پس پشت او بد یکی آبگیر 
چو دریای زنگارگون شد سیاه 
طلایه بیامد ز هر دو سپاه
خورش تنگ بد لشکر شاه را 
  که بدخواه او بسته بد راه را 
به جهرم یکی مرد بد کی نژاد
کجا نام او مهرک نوش زاد
+++
وزان ماندن او بران آبگیر 
چو آگه شد از رفتن اردشیر
ز تنگی که بد اندر آن رزمگاه 
ز بهر خورشها برو بسته راه
ز جهرم بیامد به ایوان شاه 
ز هر سو بیاورد بی مر سپاه
همه گنج او را به تاراج داد 
به لشکر بسی بدره و تاج داد 
چو آگاهی آمد به شاه اردشیر
   پراندیشه شد بر لب آبگیر 
همی گفت ناساخته خانه را
چرا ساختم رزم بیگانه را
بزرگان لشکرش را پیش خواند
ز مهرک فراوان سخنها براند
چه بینید گفت ای سران سپاه
که ما را چنین تنگ شد دستگاه
چشیدم بسی تلخی روزگار
نبد رنج مهرک مرا در شمار
به آواز گفتند کای شهریار
مبیناد چشمت بد روزگار
چو مهرک بود دشمن اندر نهان
چرا جست باید به سختی جهان
تو داری بزرگی و گیهان تراست
همه بندگانیم و فرمان تراست

اردشیر و سپاهش خوانی آراستند و به بزم نشستند و بره  کباب کردند. تا اردشیر خواست از کباب بره چیزی بخورد تیری به بره ای که می‌خواست بخورد اصابت کرد. همه دست از خوردن برداشتند و دیدند که بر تیر نوشته‌ای هم به زبان پهلوی بود. خواننده را میاورند و او پیام را اینچنین می‌خواند که این تیر را از دژ به سمت تو فرستادیم و شک نکن که اگر می‌خواستیم می‌توانستیم آنرا مستقیم به خود اردشیر بزنیم که ما به بخت کرم داریم و تحت حمایت او به این کار توانمندیم. اردشیر هم نباید توانمندی این کرم را به هیج بگیرد_ یادداشتی به خود: ارشاد دیگران؟

بفرمود تا خوان بیاراستند
می و جام و رامشگران خواستند
+++
به خوان بر نهادند چندی بره
به خوردن نهادند سر یکسره
چو نان را به خوردن گرفت اردشیر
همانگه بیامد یکی تیز تیر
 نشست اندران پاک فربه بره 
که تیر اندرو غرقه شد یکسره 
بزرگان فرزانه ی رزمساز 
ز نان داشتند آن زمان دست باز 
بدیدند نقشی بران تیز تیر 
  بخواند آنک بد زان بزرگان دبیر 
+++
نوشته بران تیر بر پهلوی
که ای شاه داننده گر بشنوی
 چنین تیز تیر آمد از بام دژ 
که از بخت کرمست آرام دژ
گر انداختیمی بر اردشیر 
بروبر گذر یافتی پر تیر
نباید که چون او یکی شهریار 
کند پست کرم اندرین روزگار 

آن شب اردشیر تمام مدت به کرم فکر کرد و روز بعد سپاهش را از لب آبگیر به سمت پارس کشاند. به دنبال آنها سپاه هفتواد و  پسرش هم میامد تا اردشیر را دست‌گیر کنند

پراندیشه بود آن شب از کرم شاه 
چو بنشست خورشید بر جایگاه 
سپه برگرفت از لب آبگیر
سوی پارس آمد دمان اردشیر
 پس لشکر او بیامد سپاه 
 ز هر سو گرفتند بر شاه راه 

اردشیر به آبادی می‌رسد و به خانه‌ای که در آن دو جوان منزل داشتند. آنها از اردشیر می‌پرسند که از کجا میایی که چنین آغشته به گرد راهید. اردشیر هم پاسخ می‌دهد که ما همراهان اردشیر هستیم که عقب ماندیم از او وقتی که از سپاه هفتواد می‌گریخت

بیامد گریزان و دل پر نهیب 
همی تاخت اندر فراز و نشیب
یکی شارستان دید جایی بزرگ 
ازان سو براندند گردان چو گرگ
چو تنگ اندر آمد یکی خانه دید 
به در بر دو برنای بیگانه دید
ببودند بر در زمانی به پای 
بپرسید زو این دو پاکیزه رای 
که بیگه چنین از کجا رفته اید 
که با گرد راهید و آشفته اید 
بدو گفت زین سو گذشت اردشیر 
ازو باز ماندیم بر خیره خیر 
که بگریخت از کرم وز هفتواد
وزان بی هنر لشکر بدنژاد 

دو جوان هم می‌گویند که نگران نباش غم و شادمانی هر دو زود گذرند. ببین ضحاک و افراسیاب چه بر سر این سرزمین آوردند و اکنون از بین رفته‌اند. اسکندر هم که همه‌ی بزرگان را کشت خودش اکنون از بین رفته و جز به زشتی نامی از او نمی‌برند. هفتواد هم چنین سرنوشتی خواهد داشت

به آواز گفتند کای سرفراز 
غم و شادمانی نماند دراز 
نگه کن که ضحاک بیدادگر 
چه آورد زان تخت شاهی به سر
هم افراسیاب آن بداندیش مرد سکندر
کزو بد دل شهریاران به درد 
 که آمد برین روزگار 
بکشت آنک بد در جهان شهریار
برفتند و زیشان بجز نام زشت 
  نماند و نیابند خرم بهشت  
 همین نیز بر هفتواد 
بپیچد به فرجام این بدنژاد

از صحبت های آنان اردشیر جانی تازه میابد و امیدوار می‌شود. به آنان می‌گوید که او خود اردشیر است و از آنان می‌خواهد که راهی پیش پای او بگذارند تا بتواند بر لشکز هفتواد پیروز گردد

ز گفتار ایشان دل شهریار 
چنان تازه شد چون گل اندر بهار 
خوش آمدش گفتار آن دلنواز 
بکرد آشکارا و بنمود راز
که فرزند ساسان منم اردشیر 
یکی پند باید مرا دلپذیر 
چه سازیم با کرم و با هفتواد 
 که نام و نژادش به گیتی مباد 

جوانان وقتی فهمیدند که او خود اردشیر هست به او احترام گذاشتند و گفتند که تو حریف هفتواد  و کرم نمی‌شوی مگر به مکر و حیله. جای او بر نوک کوه است و کرم در واقع دیوی خون‌ریز است

سپهبدار ایران چو بگشاد راز 
جوانانش بردند هر دو نماز
بگفتند هر دو که نوشه بدی 
همیشه ز تو دور دست بدی 
تن و جان ما پیش تو بنده باد 
همیشه روان تو پاینده باد
سخنها که پرسیدی از ما درست
بگوییم تا چاره سازی نخست
تو در جنگ با کرم و با هفتواد 
بسنده نه ای گر نپیچی ز داد
یکی جای دارند بر تیغ کوه 
بدو اندرون کرم و گنج و گروه 
به پیش اندرون شهر و دریا بپشت 
دژی بر سر کوه و راهی درشت 
همان کرم کز مغز آهرمنست
جهان آفریننده را دشمنست
 همی کرم خوانی به چرم اندرون
یکی دیو جنگیست ریزنده خون

اردشیر با جوانان راه میفتد و به خوره‌ی اردشیر خود را می‌رساند و سپاهی جمع می‌کند. وقتی نزدیک جهرم می‌رسد مهرک خود را پنهان می‌کند ولی او را به دام میندازند و می‌کشتند و همه‌ی اطرافیان او را نیز جز دختری که در جایی مخفی می‌شود می‌کشند. سپاه اردشیر بعد به سراغ کرم می رود

چو برداشت زانجا جهاندار شاه 
جوانان برفتند با او به راه 
همی رفت روشن دل و یادگیر 
سرافراز تا خوره ی اردشیر 
چو بر شاه بر شد سپاه انجمن
بزرگان فرزانه و رای زن
 برآسود یک چند و روزی به داد 
بیامد سوی مهرک نوش زاد
چو مهرک بیارست رفتن به جنگ 
جهان کرد بر خویشتن تار و تنگ
به جهرم چو نزدیک شد پادشا 
نهان گشت زو مهرک بی وفا 
دل پادشا پر ز پیکار شد 
همی بود تا او گرفتار شد 
به شمشیر هندی بزد گردنش 
   به آتش در انداخت بی سر تنش 

اردشیر سپاه را به شهرگیر می‌سپارد و می‌گوید تو اینجا بمان با سپاه هر وقت دیدی از بالای کوه دودی نمایان است بدان که من کرم را کشته‌ام و آنزمان شما با سپاه به دژ حمله کن 

یکی مرد بد نام او شهرگیر
خردمند سالار شاه اردشیر 
چنین گفت پس شاه با پهلوان 
که ایدر همی باش روشن روان 
شب و روز کرده طلایه به پای 
سواران با دانش و رهنمای
همان دیده بان دار و هم پاسبان 
نگهبان لشکر به روز و شبان 
من اکنون بسازم یکی کیمیا 
چو اسفندیار آنک بودم نیا 
اگر دیده بان دود بیند به روز 
شب آتش چو خورشید گیتی فروز
بدانید کامد به سر کار کرم
  گذشت اختر و روز بازار کرم 

بعد اردشیر از بزرگان سپاهش هفت نفر را انتخاب می‌کند تا همراهش بیایند.  اردشیر، گوهر و پارچه و چیزهای مختلف جمع می کند و دو صندوق را هم از سرب و ارزیز پر می کند و در درون دیگی از روی مخفی می‌کند و بعد هم ده الاغ میاورند و جامه‌ها و صندوق‌ها را بار آنها می‌کند. خود را هم به شکل مرد بازرگانی درمیاورد و آن دو جوان را هم همراه می‌کند و به سمت دژ هفتواد راه میفتند

گزین کرد زان مهتران هفت مرد 
دلیران و شیران روز نبرد
+++
بسی گوهر از گنج بگزید نیز 
ز دیبا و دینار و هرگونه چیز
به چشم خرد چیز ناچیز 
دو صندوق پر سرب و ارزیز 
کرد یکی دیگ رویین به بار اندرون
 کرد که استاد بود او به کار اندرون
 +++
چو از بردنی جامه ها کرد راست 
ز سالار آخر خری ده بخواست
چو خربندگان جامه های گلیم 
بپوشید و بارش همه زر و سیم 
همی شد خلیده دل و راه جوی 
ز لشگر سوی دژ نهادند روی
همان روستایی دو مرد جوان
که بودند روزی ورا میزبان 
از آن انجمن برد با خویشتن 
که هم دوست بودند و هم رای زن
همی رفت همراه آن کاروان 
   به رسم یکی مرد بازارگان 

به دژ که می‌رسند از او می‌پرسند که تو کیسی و بارت چیست. او هم می‌گوید که بازرگانی از خراسان هستم و وسایل زیادی از لباس و زیورالات و سیم و زر همراه دارم. من از بخت و به یاری نام این کرم مال و خواسته‌ی زیادی جمع کرده‌ام و اکنون آمدم تا خادم این کرم باشم 

نگه کرد یک تن به آواز گفت 
که صندوق را چیست اندر نهفت 
چنین داد پاسخ بدو شهریار 
که هرگونه یی چیز دارم به بار 
ز پیرایه و جامه و سیم و زر
ز دینار و دیبا و در و گهر 
 به بازارگانی خراسانیم 
به رنج اندرون بی تن آسانیم 
بسی خواسته کردم از بخت کرم 
کنون آمدم شاد تا تخت کرم 
اگر بر پرستش فزایم رواست
که از بخت او کار من گشت راست

در دژ را باز می‌کنند و او را راه می‌دهند. اردشیر هم کلی از زر و سیم و چیزهایی که همراه داشته می‌بخشد و برای مراقبان کرم سفره‌ای میندازد و خود در خدمت آنان میایستد. ولی مراقبان از نبید (شرابی که از خرما درست می‌شود) روی برمی‌گردانند که ما نوبت مراقبتمان است و نباید که مست شویم

 پرستنده کرم بگشاد راز 
 هم انگه در دژ گشادند باز 
+++
چو آن بار او راند اندر حصار 
بیاراست کار از در نامدار
سر بار بگشاد زود اردشیر 
ببخشید چیزی که بد زو گزیر
یکی سفره پیش پرستندگان 
  بگسترد و برخاست چون بندگان 
+++
هرانکس که زی کرم بردی خورش 
ز شیر و برنج آنچ بد پرورش 
بپیچید گردن ز جام نبید 
که نوبت بدش جای مستی ندید

اردشیر که این را می‌شنود، می‌گوید همراه من کلی شیر و برنج هست. بگذارید که سه روز من در خدمت کرم باشم و غذای کرم را من به او بدهم و مراقب او باشم تا مگر لطف او شامل حال من شود. شما با خیال راحت خوش باشید سه روز و هر چقدر می می‌خواهید بخورید. روز چهارم هم (یادداشتی به خود: برای شما؟) من خانه ای می‌سازم از کاخ هم بهتر. محافطین هم می‌گویند خوب تو برو و نگهبان کرم باش 

چو بشنید بر پای جست اردشیر 
که با من فراوان برنجست و شیر
به دستوری سرپرستان سه روز 
مر او را بخوردن منم دلفروز 
مگر من شوم در جهان شهره‌یی 
مرا باشد از اخترش بهره‌یی 
 شما می گسارید با من سه روز 
 چهارم چو خورشید گیتی فروز
برآید یکی کلبه سازم فراخ 
سر طاق برتر ز ایوان و کاخ
فروشنده ام هم خریدارجوی 
فزاید مرا نزد کرم آبروی 
برآمد همه کام او زین سخن 
بگفتند کو را پرستش تو کن 
برآورد خربنده هرگونه رنگ
   پرستنده بنشست با می به چنگ

محافظان کرم حواسشان از کرم پرت شد و به مستی خود پرداختند. اردشیر آتشی افروخت و ارزیز را در آن گداخت. وقتی زمان خوراک کرم شد ارزیز جوشان را به دهان کرم ریخت و او را از بین برد  

بخوردند می چند و مستان شدند 
رستندگان می پرستان شدند 
چو از جام می سست شدشان زبان
بیامد جهاندار با میزبان 
 بیاورد ارزیز و رویین لوید 
برافروخت آتش به روز سپید 
چو آن کرم را بود گاه خورش 
ز ارزیز جوشان بدش پرورش
زبانش بدیدند همرنگ سنج 
بران سان که از پیش خوردی برنج 
فرو ریخت ارزیز مرد جوان 
به کنده درون کرم شد ناتوان
تراکی برآمد ز حلقوم اوی 
  که لرزان شد آن کنده و بوم اوی 

بعد اردشیر روی بام رفت و دودی روی بام برانگیخت. شهرگیر هم متوجه شد که کرم از میان رفته و با سپاهش به دژ حمله کرد. اردشیر گفت مبادا که هفتواد بگریزد. من کرم را کشته‌ام و اکنون می‌توانیم بر هفتواد دست یابیم. نهایتا ایرانیان هفتواد و شاهوی (پسرش) را هم دستگیر می‌کنند

برانگیخت از بام دژ تیره دود 
دلیری به سالار لشکر نمود 
وان دیده بان شد بر شهرگیر
که پیروزگر گشت شاه اردشیر
 بیامد سبک پهلوان با سپاه 
بیاورد لشکر به نزدیک شاه 
چو آگاه شد زان سخن هفتواد 
دلش گشت پردرد و سر پر ز باد
بیامد که دژ را کند خواستار 
بران باره بر شد دمان شهریار 
بکوشید چندی نیامدش سود 
که بر باره ی دژ پی شیر بود 
وزان روی لشکر بیامد چو کوه 
بماندند با داغ و درد آن گروه 
چنین گفت زان باره شاه اردشیر 
که نزدیک جنگ آی ای شهرگیر
اگر گم شود از میان هفتواد 
نماند به چنگ تو جز رنج و باد 
که من کرم را دادم ارزیز گرم 
شد آن دولت و رفتن تیز نرم 
شنید آن همه لشکر آواز شاه 
به سر بر نهادند ز آهن کلاه 
ازان دل گرفتند ایرانیان 
ببستند با درد کین را میان 
سوی لشکر کرم برگشت باد 
گرفتار شد در میان هفتواد 
همان نیز شاهوی عیار اوی
   که مهتر پسر بود و سالار اوی 

بعد اردشیر دستور می دهد دو چوبه‌ی دار برپا کنند و هفتواد و پسرش را بر دار کنند

بفرمود پس شهریار بلند 
زدن پیش دریا دو دار بلند 
دو بدخواه را زنده بر دار کرد 
دل دشمن از خواب بیدار کرد 
بیامد ز قلب سپه شهرگیر 
بکشت آن دو تن را به باران تیر 

بعد به رسم خود در آن شهر آتشکده برپا می‌کند و رسومی چون سده و مهرگان را هم برپا کرد. پادشاهی آن سرزمین را به دو جوانی که همراهیش کرده بودند می‌سپارد و سپس به سمت طیسفون به راه افتاد

بکرد اندران کشور آتشکده
بدو تازه شد مهرگان و سده
 سپرد آن زمان کشور و تاج و تخت 
بدان میزبانان بیدار بخت 
وزان جایگه رفت پیروز و شاد 
بگسترد بر کشور پارس داد 
چو آسوده تر گشت مرد و ستور 
بیاورد لشکر سوی شهر گور
به کرمان فرستاد چندی سپاه 
یکی مرد شایسته ی تاج و گاه 
وزان جایگه شد سوی طیسفون
  سر بخت بدخواه کرده نگون 

فردوسی اعلام می‌کند که داستان کرم به پایان رسیده و حال می‌خواد داستانی دیگر در مورد اردشیر را بیان کند

چو از گفته ی کرم پرداختم
دری دیگر از اردشیر آختم

حال این داستان چیست می‌ماند برای جلسه‌ی بعدی شاهنامه‌خوانی در منچستر. سپاس از همراهی شما

در کانال تلگرام دوستان شاهنامه خلاصه داستان به صورت صوتی هم گذاشته می‌شود. در صورت تمایل به کانال بپیوندید

لغاتی که آموختم
لوید = دیگ
تراک = شکاف
ارزیز = قلع

ابیانی که خیلی دوست داشتم
بیابان چنان شد ز هر دو سپاه 
که بر مور و بر پشه شد تنگ راه

همی گفت ناساخته خانه را
چرا ساختم رزم بیگانه را 

چنین است رسم جهان جهان

همی راز خویش از تو دارد نهان
  نسازد تو ناچار با او بساز 
 که روزی نشیب است و روزی فراز 

قسمتهای پیشین
ص 1288 پادشاهی اردشیر بابکان 
© All rights reserved

Sunday, 14 April 2019

شاهنامه‌خوانی در منچستر 168

داستان تا جایی رسید که اردشیر که مورد بی‌مهری اردوان واقع شده  و در آخور و کنار اسبان زندگی می‌کرده تا شاید زمانی اردوان او را ببخشد و دوباره او را مورد لطف خود قرار دهد

از قضا اردوان دلبری داشته به نام گلنار. گلنار تا چشمش به اردشیر میفتد دل بدو می‌سپارد و شب هنگام از بام با طناب خود را به اردشیر می‌رساند و می‌گوید که من از تو خوشم آمده و اگر مرا خواستار باشی با تو می‌مانم

یکی کاخ بود اردوان را بلند
به کاخ اندرون بنده یی ارجمند
که گلنار بد نام آن ماه روی
نگاری پر از گوهر و رنگ و بوی
بر اردوان همچو دستور بود
بران خواسته نیز گنجور بود
بروبر گرامی تر از جان بدی
به دیدار او شاد و خندان بدی
چنان بد که روزی برآمد به بام
دلش گشت زان خرمی شادکام
نگه کرد خندان لب اردشیر
جوان در دل ماه شد جایگیر
همی بود تا روز تاریک شد
همانا به شب روز نزدیک شد
کمندی بران کنگره بر ببست
گره زد برو چند و ببسود دست
به گستاخی از باره آمد فرود
همی داد نیکی دهش را درود
 بیامد خرامان بر اردشیر
پر از گوهر و بوی مشک و عبیر
ز بالین دیبا سرش برگرفت
چو بیدار شد تنگ در بر گرفت
نگه کرد برنا بران خوب روی
بدان موی و آن روی و آن رنگ و بوی
بدان ماه گفت از کجا خاستی
که پرغم دلم را بیاراستی
 چنین داد پاسخ که من بنده ام
ز گیتی به دیدار تو زنده ام
دلارام گنجور شاه اردوان
که از من بود شاد و روشن روان
 کنون گر پذیری ترا بنده ام
دل و جان به مهر تو آگنده ام
بیایم چو خواهی به نزدیک تو
درفشان کنم روز تاریک تو

بدین سان روزگاری سپری می‌شود تا اینکه بعد از مدتی بابک (پدربزرگ اردشیر) می‌میرد و اردوان پسر خودش را برای حکمرانی بر پارس می‌گمارد. اردشیر هم از اردوان دلگیر می‌شود

جهاندیده بیدار بابک بمرد
سرای کهن دیگری را سپرد
چو آگاهی آمد سوی اردوان
پر از غم شد و تیره گشتش روان
گرفتند هر مهتری یاد پارس
سپهبد به مهتر پسر داد پارس
بفرمود تا کوس بیرون برند
ز درگاه لشکر به هامون برند
جهان تیره شد بر دل اردشیر
ازان پیر روشن دل و دستگیر
دل از لشکر اردوان برگرفت
وزان آگهی رای دیگر گرفت
که از درد او بد دلش پرستیز
به هر سو همی جست راه گریز

 اردوان اخترشناسان را می‌خواند و از انان می‌خواهد که آینده را پیش‌گویی کنند انان هم سه روز به این کار مشغولند. گلنار هم آنان را زیر نظر می‌گیرد و متوجه می‌شود که آنها به پادشاه می‌گویند که زیردستی از دست تو فرار می‌کند که به شاهی میرسد

ازان پس چنان بد که شاه اردوان
ز اخترشناسان روشن روان
بیاورد چندی به درگاه خویش
ز اخترشناسان روشن روان
همان نیز تا گردش روزگار
ازان پس کرا باشد آموزگار
فرستادشان نزد گلنار شاه
بدان تا کنند اختران را نگاه
سه روز اندر آن کار شد روزگار
نگه کرده شد طالع شهریار
چو گنجور بشنید آوازشان
سخن گفتن از طالع و رازشان
سیم روز تا شب گذشته سه پاس
کنیزک بپردخت ز اخترشناس
 پر از آرزو دل لبان پر ز باد
همی داشت گفتار ایشان به یاد
چهارم بشد مرد روشن روان
که بگشاید آن راز با اردوان
برفتند با زیجها برکنار
ز کاخ کنیزک بر شهریار
بگفتند راز سپهر بلند
همان حکم او بر چه و چون و چند
کزین پس کنون تانه بس روزگار
ز چیزی بپیچد دل نامدار
که بگریزد از مهتری کهتری
سپهبد نژادی و کنداوری
وزان پس شود شهریاری بلند
جهاندار و نیک اختر و سودمند
دل نامور مهتر نیک بخت
ز گفتار ایشان غمی گشت سخت

شب که می‌شود کنیزک نزدیک اردشیر می‌رود و آنچه اتفاق افتاده به اردشیر می‌گوید اردشیر هم به فکر فرو می‌رود و متوجه می‌شود این آینده‌ی خود اوست. می فهمد که بهتر است از نزد اردوان بگریزد. به گلنار می‌گوید آیا با من به ایران خواهی ‌آمد. چنانچه با من بیایی تو را تاج‌دار می‌کنم. گلنار هم اعلام می‌کند که با او میاید. قرار می‌گذارند تا روز بعد راهی شوند  

چو شد روی کشور به کردار قیر
کنیزک بیامد بر اردشیر
چو دریا برآشفت مرد جوان
که یک روز نشکیبی از اردوان
کنیزک بگفت آنچ روشن روان
همی گفت با نامدار اردوان
سخن چون ز گلنار زان سان شنید
شکیبایی و خامشی برگزید
دل مرد برنا شد از ماه تیر
ازان پس همی جست راه گریز
 بدو گفت گر من به ایران شوم
ز ری سوی شهر دلیران شوم
تو با من سگالی که آیی به رام
+++
اگر با من آیی توانگر شوی
همان بر سر کشور افسر شوی
 چنین داد پاسخ که من بنده ام
نباشم جدا از تو تا زنده ام
همی گفت با لب پر از باد سرد
فرو ریخت از دیدگان آب زرد
چنین گفت با ماه روی اردشیر
که فردا بباید شدن ناگزیر

صبح روز بعد گلنار که در واقع خزانه دار شاه اردوان هم بوده به خزانه‌ی شاهی می‌رود و گوهر و دینار برمی‌دارد و به خانه‌ی خود می‌برد. می‌ماند تا شب از راه می‌رسد. گوهر و دیناری که از خزانه برداشته را برمی‌دارد و به سمت اردشیر می‌رود. از طرفی اردشیر که همه‌ی نگهبانان آخور و اسب ها را مست کرده به همراه گلنار سوار اسب می‌شوند و راه میفتند

 کنیزک بیامد به ایوان خویش
به کف برنهاده تن و جان خویش
چو شد روی گیتی ز خورشید زرد
به خم اندر آمد شب لاژورد
کنیزک در گنجها باز کرد
ز هر گوهری جستن آغاز کرد
ز یاقوت وز گوهر شاهوار
ز دینار چندانک بودش به کار
بیامد به جایی که بودش نشست
بدان خانه بنهاد گوهر ز دست
همی بود تا شب برآمد ز کوه
بخفت اردوان جای شد بی گروه
 از ایوان بیامد به کردار تیر
بیاورد گوهر بر اردشیر
جهانجوی را دید جامی به دست
نگهبان اسپان همه خفته مست
کجا مستشان کرده بود اردشیر
که وی خواست رفتن همی ناگزیر
دو اسپ گرانمایه کرده گزین
بر آخر چنان بود در زیر زین
جهانجوی چون روی گلنار دید
همان گوهر و سرخ دینار دید
هم اندر زمان پیش بنهاد جام
بزد بر سر تازی اسپان لگام
بپوشید خفتان و خود بر نشست
یکی تیغ زهر آب داده به دست
همان ماه رخ بر دگر بارگی
نشستند و رفتند یکبارگی
از ایوان سوی پارس بنهاد روی 
  همی رفت شادان دل و راه جوی

از طرفی اردوان که می‌بیند گلنار به بالین او نیامده دنبال او می‌فرستد. به او اطلاع می‌دهند که گلنار همراه اردشیر فرار کرده

چنان بد که بی ماه روی اردوان
نبودی شب و روز روشن روان
ز دیبا نبرداشتی دوش و یال 
 مگر چهر گلنار دیدی به فال 
+++
کنیزک نیامد به بالین اوی 
برآشفت و پیچان شد از کین اوی
+++
پرستندگان را چنین گفت شاه
که گلنار چون راه و آیین نگاه
ندارد نیاید به بالین من
که داند بدین داستان دین من
بیامد هم انگاه مهتر دبیر
که رفتست بیگاه دوش اردشیر

اردوان هم خشمگین با سپاه در پی اردشیر و گلنار می‌رود. در راه می‌پرسند آیا دو سوار را دیده‌اید و مردم می‌گویند آنها را دیده ایم که سوار بر اسبان می‌رفتند و میشی هم در پی آنان می‌رفته. در مورد میش اردوان از مشاورش می‌پرسد. او می‌گوید که آن میش نشانی از فر ارادشیر ست و این بدان معناست که کاری سخت در پیش رو داریم و تعقیب اردشیر فایده‌ای ندارد. اردوان هم سپاه را برمی‌گرداند و نامه ای برای پسرش می‌نویسد و از او می خواهد تا حواسش باشد چرا که اردشیر بدان سمت آمده 

دل مرد جنگی برآمد ز جای
برآشفت و زود اندر آمد به پای
سواران جنگی فراوان ببرد
تو گفتی همی باره آتش سپرد
 بره بر یکی نامور دید جای
بسی اندرو مردم و چارپای
بپرسید زیشان که شبگیر هور
شنیدی شما بانگ نعل ستور
 یکی گفت زیشان که اندر گذشت
دو تن بر دو باره درآمد به دشت
همی برگذشتند پویان به راه
یکی باره ی خنگ و دیگر سیاه
به دم سواران یکی غرم پاک
چو اسپی همی بر پراگند خاک
به دستور گفت آن زمان اردوان
که این غرم باری چرا شد دوان
 چنین داد پاسخ که آن فر اوست
به شاهی و نیک اختری پر اوست
گر این غرم دریابد او را متاز 
 که این کار گردد بمابر دراز 
+++
چو شب روز شد بامداد پگاه
بفرمود تا بازگردد سپاه

وقتی خبر آمدن اردشیر به  اصطخر رسید مردم که از نژاد دارا و بابک بودند به او روی اوردند. اردشیر هم خطاب به آنها گفت  که می‌دانید که اسکندر همه‌ی بزرگان ما را کشته ولی وقتی منکه از نژاد اسفندیار هستم باشم چرا باید اردوان شاه باشد. مردم هم از او حمایت کردند

ز آگاهی نامدار اردشیر
سپاه انجمن شد بران آبگیر
هرانکس که بد بابکی در صطخر
به آگاهی شاه کردند فخر
 دگر هرک از تخم دارا بدند
به هر کشوری نامدارا بدند
چو آگاهی آمد ز شاه اردشیر
ز شادی جوان شد دل مرد پیر
همی رفت مردم ز دریا و کوه
ه نزدیک برنا گروها گروه
ز هر شهر فرزانه یی رای زن
ببه نزد جهانجوی گشت انجمن
زبان برگشاد اردشیر جوان
که ای نامداران روشن روان
کسی نیست زین نامدار انجمن
ز فرزانه و مردم رای زن
که نشنید کاسکندر بدگمان
چه کرد از فرومایگی در جهان
نیاکان ما را یکایک بکشت
به بیدادی آورد گیتی به مشت
 چو من باشم از تخم اسفندیار
به مرز اندرون اردوان شهریار
سزد گرد مر این را نخوانیم داد
وزین داستان کس نگیریم یاد
چو باشید با من بدین یارمند
نمانم به کس نام و تخت بلند
چه گویید و این را چه پاسخ دهید
که پاسخ به آواز فرخ نهید
 هرانکس که بود اندر آن انجمن
ز شمشیر زن مرد و از رای زن
چو آواز بشنید بر پای خاست
همه راز دل بازگفتند راست
که هرکس که هستیم بابک نژاد
به دیدار و چهر تو گشتیم شاد
 و دیگر که هستیم ساسانیان
ببندیم کین را کمر بر میان
تن و جان ما سربسر پیش تست 
غم و شادمانی به کم بیش تست

خبر به پسر اردوان (بهمن) هم می‌رسد. او هم سپاهی جمع می‌کند و به جنگ اردشیر می‌رود. جنگی سخت در‌می‌گیرد و تعداد زیادی کشته می‌شوند و بهمن فراری می‌شود

خبر شد بر بهمن اردوان
دلش گشت پردرد و تیره روان
نکرد ایچ بر تخت شاهی درنگ 
 سپاهی بیاورد با ساز جنگ 
+++
چو گشتند نزدیک با یکدگر سپاه
برفتند گردان پرخاشخر همه
از دو رویه کشیدند صف
 نیزه و تیغ هندی به کف
+++
چو شیران جنگی برآویختند 
چو جوی روان خون همی ریختند
+++
بیفگند زیشان فراوان به گرز
که با زور و دل بود و با فر و برز
گریزان بشد بهمن اردوان
 تنش خسته ی تیر و تیره روان 

چهل روز همچنان جنگ ادامه دارد و خوراک رو به اتمام است که طوفان (و زمین‌‌لرزه؟) هم درمی‌گیرد. لشکر اردوان هم از این طوفان می‌ترسند و می‌گویند که این نشانی است که لشکر اردشیر از طرف خداوند حمایت می‌شود‎‌

چهل روز زین سان همی جنگ بود
بران زیردستان جهان تنگ بود
ز هرگونه یی تنگ شد خوردنی
همان تنگ شد راه آوردنی
ز بس کشته شد روی هامون چو کوه
شد خسته از زندگانی ستوه
 سرانجام ابری برآمد سیاه
ببشد کوشش و رزم را دستگاه
یکی باد برخاست از انجمن
دل جنگیان گشت زان پرشکن
بتوفید کوه و بلرزید دشت
خروشش همی از هوا برگذشت
بترسید زان لشکر اردوان
شدند اندرین یک سخن هم زبان
که این کار بر اردوان ایزدیست
بدین لشکر اکنون بباید گریست

اردشیر به قلب لشکر می‌تازد و اردوان توسط خراد گرفتار می‌شود. اردشیر به دژخیم دستور می‌دهد که اردوان را به دو نیم کند و اینگونه اردوان از بین می‌رود. دو فرزند اردوان هم به زندان فرستاده می‌شوند

بیامد ز قلب سپاه اردشیر
چکاچاک برخاست و باران تیر
گرفتار شد در میان اردوان
بداد از پی تاج شیرین روان
به دست یکی مرد خراد نام
چو بگرفت بردش گرفته لگام
به پیش جهانجوی بردش اسیر
ز دور اردوان را بدید اردشیر
 فرود آمد از باره شاه اردوان
تنش خسته ی تیر و تیره روان
به دژخیم فرمود شاه اردشیر
که رو دشمن پادشا را بگیر
به خنجر میانش به دو نیم کن
دل بدسگالان پر از بیم کن شد
بیامد دژآگاه و فرمان گزید 
    آن نامدار از جهان ناپدید
+++
چنین است کردار این چرخ پیر
چه با اردوان و چه با اردشیر
اگر تا ستاره برآرد بلند
سپارد هم آخر به خاک نژند
دو فرزند او هم گرفتار شد
برو تخمه ی آرشی خوار شد
مر آن هر دو را پای کرده به بند
به زندان فرستاد شاه بلند 

اردشیر به سمت پارس راه میفتد و در شهرستانی پر از باغ  و چشمه  (خوره‌ی اردشیر) جای می‌گیرد و آنجا را آباد می‌کند

سوی پارس آمد ز ری نامجوی
برآسوده از رزم وز گفت وگوی
یکی شارستان کرد پر کاخ و باغ
بدو اندرون چشمه و دشت و راغ
که اکنون گرانمایه دهقان پیر
 همی خواندش خوره اردشیر
+++
یکی چشمه بد بی کران اندروی
فراوان ازو رود بگشاد و جوی
 برآورد زان چشمه آتشکده
بدو تازه شد مهر و جشن سده
به گرد اندرش باغ و میدان و کاخ
برآورده شد جایگاه فراخ
چو شد شاه با دانش و فر و زور
همی خواندش مرزبان شهر گور
به گرد اندرش روستاها بساخت
چو آباد کردش کس اندر نشاخت
به جایی یکی ژرف دریا بدید
همی کوه بایست پیشش برید
ببردند میتین و مردان کار
وزان کوه ببرید صد جویبار
همی راند از کوه تا شهر گور
    شد آن شارستان پر سرای و ستور

حال بعد از پیروزی اردشیر چه می‌کند، می‌ماند برای جلسه‌ی بعدی شاهنامه‌خوانی در منچستر. سپاس از همراهی شما

در کانال تلگرام دوستان شاهنامه خلاصه داستان به صورت صوتی هم گذاشته می‌شود. در صورت تمایل به کانال بپیوندید

لغاتی که آموختم
نشکیبی = از شکیب به معنای صبر کردن

ابیانی که خیلی دوست داشتم
چنین گفت کین راز چرخ بلند
همی گفت با من خداوند پند
هران بد کز اندیشه بیرون بود
ز بخشش به کوشش گذر چون بود

چنین است کردار این چرخ پیر
چه با اردوان و چه با اردشیر
اگر تا ستاره برآرد بلند
سپارد هم آخر به خاک نژند

قسمتهای پیشین
ص 1277 داستان کرم هفتواد 
© All rights reserved

توان_گر

چه رازی در تو به امانت نهاده شده که واژه به واژه‌ی هر کلام‌ت چنین طعم شکفتن دارد. فضا که از رایحه‌ی پرشور نجوای‌ت آگنده می‌شود، حریر نازک آرامش توان پوشش زمختی روزمرگی را می‌یابد.
تو می‌گویی و من باخته‌هایم را از نو دارا می‌شوم تا باز به آنی همه را ببازم.


© All rights reserved

Wednesday, 10 April 2019

تردید

#داستانک

در روی پاشنه چرخید و کیهان وارد شد. اما مثل همیشه همراهش یک بغل نشاط نداشت. سرش پایین بود شاید حجم سنگین نبود برق معمولی که در چشمانش می‌درخشید سرش را چنین خم کرده بود. شاید هم نمی‌خواست خنده‌ی مصنوعی را که بر لبانش حمل می‌کرد زیادی تو ذوق بزند. چرا لبان او به کلاه‌خند آلوده بود؟

-"چی شده؟" انوشه سرش را کمی کج کرد، دنبال چشمان کیهان می‌گشت

-"هیچی." کیهان بعد از مکثی کوتاه ادامه داد. "چطو مگه؟" نگاهش را به دستانش که ناشیانه مشغول باز کردن دکمه‌ی کتش بودند دوخت. آیا از چشمان انوشه فرار می‌کرد؟

حال برای انوشه همه چیز مثل روز روشن بود پرسید. "می‌خوای بری؟"

-"کجا؟" در حالیکه کتش را درمیاورد گفت "کجا آخه؟ کجا رو دارم که برم؟" با بوسه‌ای بر گونه‌ی انوشه سعی کرد بحث را خاتمه دهد.

اینبار اما بوسه‌اش گونه‌ی انوشه را نسوزاند در عوض دلش را در ژرفا لرزاند. آرزو کرد که کیهان گفته بود:  نمی‌رم چون دوستت دارم، چون می‌خوام کنارت باشم.

تاریکی زیر روشنایی چراغ به انوشه می‌گفت که از نور فرسنگ‌ها فاصله گرفته. بُعد فاصله را می‌دید یا می‌شنید؟ درست نمی‌دانست کدام حس درگیر درک این واقعیت تلخ شده. حس می‌کرد که باید خود را به آغوش کیهان بیندارد تا ارام گیرد ولی زخم باز دودلی که پیکر کیهان را دربر داشت مرهم می‌طلبید نه فشار آغوش او را. باره‌ی محکم سکوت کیهان چنان ملتهب می‌نمود که انوشه دریافت نمی‌تواند بی‌پروا به خانه‌ی اسرار کیهان رخنه کند. حرمتی که برای کیهان قائل بود نمی‌گذاشت بی‌رخصت و بی‌دعوت به حریم افکار او پا بگذارد. سرگردانی و کلافگی کیهان جز نقطه‌‌ی پایانی بر خط ممتد شوق حضور انوشه در زندگیش چه چیز را می‌توانست علامت باشد.

انوشه با خود اندیشید، نکند به بیماری کاهیدگی عشق دچار شده؟ بیماری که درمانش جز رهایی نبود و او چگونه می‌توانست درمان را از معبودش دریغ کند؟ کیهان وجودی نبود که در قفس دوام بیاورد. آزاد بود و رها. همان خصلتی که چند سال پیش او را وادار کرد تا همراهش به انتهای دنیا بگریزد تا بتوانند کنار هم ماوا گزینند. کیهان به غباری که لمس گامها بر خاک جاده معلقشان کرده برای تنفس نیاز داشت. اکنون آیا نمی‌خواست تا هوای مملو از گرد راه را به درون ریه‌ها بریزد؟

دوستت دارمی که کیهان آرام بر لب آورد توان فکر کردن بیشتر را از انوشه گرفت. دیگر نمی‌توانست تاب بیاورد. آیا زیادی بهانه گیر و سلطه‌جو نشده بود؟ جارو را کنار اتاق رها کرد، قوطی کرم را از گوشه‌ی اوپن برداشت و دستانش را غرق کرم کرد. با لبخندی بر لب رفت تا چای بریزد.

 برای ترکش کیهان به کلامی رساتر از صدای ضربان قلب پرتردیدش نیاز داشت. حتما هر وقت شهامت کافی را برای خداحافظی می‌یافت خود، انوشه را جویا می‌شد.

© All rights reserved