Saturday, 9 May 2020

شاهنامه‌خوانی در منچستر 215

قرنطینه  2020، در قرنطینه ماه مه این جلسه را از طریق اینترنت در کنار هم خواندیم

داستان به پادشاهی نوشین‌روان و نشست‌های هفت‌گانه بوزرجمهر رسیده. در این جلسه به نشست یا بزم چهارم و پنجم  می‌پردازیم


تا اینجا نشست‌ها هفتگی انجام می‌شده ولی اینبار گویا به علت گرفتاری کاری و رسیدگی به کار سپاه جلسه با تاخیر و بعد از دو هفته آغاز می‌شود . طبق معمول نوشین‌روان از بزرگان می‌خواهد تا به او خرد بیاموزند و رو به بوزرجمهر می‌گوید تو صحبت کن

دوهفته برین نیز بگذشت شاه 
بپردخت روزی ز کاری سپاه
بفرمود تا موبدان و ردان 
 به ایوان خرامند با بخردان
بپرسید شاه ازبن و از نژاد 
 ز تیزی و آرام و فرهنگ و داد
ز شاهی وز داد کنداوران 
 ز آغاز وفرجام نیک اختران 
سخن کرد زین موبدان خواستار
به پرسش گرفت آنچ آید به کار
 به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت
که رخشنده گوهر برآر از نهفت

بوزرجمهر هم بعد از تعارفات معمول می‌گوید که پرهیزکاری برای حکمران بهترین  است تا بتواند وقت داوری به خدا بیندیشد و از روی عدالت و نه میل خود حکم صادر کند، خرد را بر هوا و هوس چیره کند و از خشم و دروغ دوری کند 

یکی آفرین کرد بوزرجمهر
که ای شاه روشن دل و خوب چهر
چنان دان که اندر جهان نیز شاه 
یکی چون تو ننهاد برسرکلاه 
به داد و به دانش به تاج و به تخت 
به فر و به چهر و برای و به بخت 
چوپرهیزکاری کند شهریار 
چه نیکوست پرهیز با تاجدار 
ز یزدان بترسد گه داوری  
 نگردد به میل و بکنداوری
خرد راکند پادشا بر هوا 
بدانگه که خشم آورد پادشا 
نباید که اندیشه ی شهریار 
بود جز پسندیده ی کردگار 
ز یزدان شناسد همه خوب و زشت 
به پاداش نیکی بجوید بهشت 
زبان راست گوی و دل آزرم جوی
همیشه جهان را بدو آبروی

مشاوران حکمران باید روشن دل و اهل داد باشند و حکمران باید هر کس را بر جایی که سزاوار آن است بنشاند و دانایان باید که نزد او قرب داشته باشند. اگر کسی در مملکتی دردمند شب را به روز برساند حاکم آن مملکت هم به دردسر می‌افتد. حکمران باید کسانی که به مردم آسیب می‌رسانند را  از میان گروه دور کند تا مردم بی‌آزار اذیت نشوند

 هران کس که باشد ورا رای زن 
سبک باشد اندر دل انجمن
سخن گوی وروشن دل و دادده 
کهان را بکه دارد و مه به مه 
کسی کو بود شاه را زیر دست
نباید که یابد به جائی شکست
 بدانگه شد تاج خسرو بلند 
که دانا بود نزد او ارجمند 
نگه داشتن کار درگاه را 
به زهر آژدن کام بدخواه را 
چو دارد ز هر دانشی آگهی
بماند جهاندار با فرهی
 نباید که خسبد کسی دردمند 
که آید مگر شاه را زو گزند
کسی کو به بادافره اندرخورست
کجا بدنژادست و بد گوهرست
کند شاه دور از میان گروه
بی آزار تا زو نگردد ستوه

ضمن اینکه می‌گوید آنها که مردم را اذیت می‌کنند باید از گروه دور شوند زندانی کردن را هم تایید نمی‌کند. می‌گوید که زندانیان را باید ازاد کرد

 هران کس که باشد به زندان شاه 
گنهکار گر مردم بیگناه
به فرمان یزدان بباید گشاد
بزند و باست آنچ کردست یاد
 سپهبد به فرهنگ دارد سپاه 
براساید از درد فریادخواه
چو آژیر باشی ز دشمن برای 
بداندیش را دل برآید ز جای 
همه رخنه ی پادشاهی بمرد 
بداری به هنگام پیش از نبرد
به چیزی که گردد نکوهیده شاه 
نکوهش بود نیز با فر و گاه 
ازو دور گشتن به رغم هوا 
خرد را بران رای کردن گوا 

پادشاه باید مهر بر فرزند خود داشته باشد و به او دانش بیاموزد و اگر اشتباهی مرتکب شد دلش را نشکند و در گنج را بر او نبندد

فزودن به فرزند برمهر خویش
چو در آب دیدن بود چهر خویش 
 ز فرهنگ وز دانش آموختن 
سزد گر دلت یابد افروختن 
گشادن برو بر در گنج خویش 
نباید که یادآورد رنج خویش
هرانگه که یازد ببد کار دست
دل شاه بچه نباید شکست

اگر گنهکاری به دست حکمروا گرفتار شد نباید جز به فرمان خدا خونش ریخته شود. یادداشتی به خود: به فرمان خدا چگونه از فرمان بنده خدا تمیز داده می‌شود. توضیح می‌دهد که اگر  گنهکار، دشمنی و کینه در دل داشته باشد و فرصت یابد نیرو و قوایش را جمع می‌کند و زهرش را می‌ریزد
به سخنان بدگوی نباید گوش داد که بدگویی و فرمان بد از عوامل تباهی تاج و تخت هستند. به نادان هم نباید گوش سپرد. اینگونه نام نیک پادشاه در جهان می‌ماند. نوشین‌روان تخت تاثیر سخنان بوزرجمهر قرار می‌گیرد و کلی هم اضافه مزد به بوزرجمهر می‌دهد. در پایان همه با دلی خوش به منازل خود برمی‌گردند

چو بر بد کنش دست گردد دراز 
به خون جز به فرمان یزدان میاز
و گر دشمنی یابی اندر دلش
چو خوباشد از بوستان بگسلش
 که گر دیر ماند بنیرو شود
وزو باغ شاهی پرآهو شود
 چوباشد جهانجوی با فر و هوش
نباید که دارد به بدگوی گوش
ز دستور بد گوهر و گفت بد 
تباهی به دیهیم شاهی رسد
نباید شنیدن ز نادان سخن 
چو بد گوید از داد فرمان مکن 
همه راستی باید آراستن 
نباید که دیو آورد کاستن
چواین گفتها بشنود پارسا 
خرد راکند بر دلش پادشا 
کند آفرین تاج برشهریار 
شود تخت شاهی برو پایدار
بنازد بدو تاج شاهی و تخت
بداندیش نومید گردد زبخت 
 چو برگردد این چرخ ناپایدار 
ازو نام نیکو بود یادگار 
بماناد تا روز باشد جوان 
هنر یافته جان نوشین روان 
ز گفتار او انجمن خیره شد
همه رای دانندگان تیره شد 
 چو نوشین روان آن سخنها شنود 
به روزیش چندانک بد برفزود 
وزان پندها دیده پر آب کرد 
دهانش پر از در خوشاب کرد 
یکی انجمن لب پر از آفرین 
برفتند ز ایوان شاه زمین

 اینگونه هفته‌ای دیگر هم می‌گذرد. روز هشتم باز مجلس خردآموزی نوشین‌روان به راه میفتد و بزرگان در آن مجلس میایند. نوشین ‌روان می‌پرسد که چه کسی می‌داند که چگونه دین و دولت را می‌توان در امان نگاه داشت

برین نیز بگذشت یک هفته روز
       بهشتم چو بفروخت گیتی فروز
بیانداخت آن چادر لاژورد 
بیاراست گیتی به دیبای زرد 
شهنشاه بنشست با موبدان 
جهاندیده و کار کرده ردان 
سرموبد موبدان اردشیر 
چو شاپور وچون یزدگرد دبیر
ستاره شناسان و جویندگان 
خردمند و بیدار گویندگان
سراینده بوزرجمهر جوان
بیامد برشاه نوشین روان
 بدانندگان گفت شاه جهان 
که باکیست این دانش اندر نهان 
کزو دین یزدان به نیرو شود
   همان تخت شاهی بی آهو شود

موبد موبدان آغاز سخن می‌کند و می‌گوید که اگر پادشاه از روی عدل و داد در گنج را باز کند و دروغ نگوید مایه پایداری اوست و اینکه اگر کوچکتری گناهی کرد ولی پوزش خواست شاه توبه را از او بپذیرد. شاه زیردستانش را باید دوست داشته باشد و دنبال خرد و دانش آموختن باشد. کسی که می‌گوید دیگر همه چیز را آموختم این از پست منشی اوست

چوبشنید زو موبد موبدان 
زبان برگشاد از میان ردان
چنین داد پاسخ که از داد شاه 
درفشان شود فر دیهیم و گاه
چو با داد بگشاید از گنج بند 
بماند پس از مرگ نامش بلند
دگر کو بشوید زبان از دروغ 
نجوید به کژی ز گیتی فروغ 
سپهبد چو با داد و بخشایشست 
ز تاجش زمانه پرآسایشست 
و دیگر که از کهتر پرگناه 
چو پوزش کند باز بخشدش شاه 
به پنجم جهاندار نیکوسخن 
که نامش نگردد به گیتی کهن
همه راست گوید سخن کم وبیش 
نگردد بهر کار ز آیین خویش
ششم بر پرستنده ی تخت خویش
چنان مهر دارد که بر بخت خویش 
 به هفتم سخن هرک دانا بود 
زبانش بگفتن توانا بود
نگردد دلش سیر ز آموختن 
از اندیشگان مغز را سوختن 
به آزادیست ازخرد هرکسی
چنانچون ببالد ز اختر بسی
 دلت مگسل ای شاه راد از خرد 
خرد نام و فرجام را پرورد
منش پست وکم دانش آنکس که گفت
کنم کم ز گیتی کسی نیست جفت 

نوبت به یزدگرد دبیر می‌رسد و او اینگونه می‌گوید که خون ریختن و با کمترین حرفی از جا در رفتن درست نیست. اگر پادشاه سبک سر باشد از این نقطه ضعف بداندیش می‌تواند سوءاستفاده کند. اگر حکمران طمع داشته باشد یا نابردبار باشد قادر به انجام کار نیکو نیست. دیگر اینکه حکمرانی که هنگام جنگ  بترسد یا تنگ نظر و سیاه دل باشد آغوش خاک برایش بهتر است. کسی که دلاوری بر درویشان کند سزاوار بزرگی نیست

 چنین گفت پس یزدگرد دبیر
که ای شاه دانا و دانش پذیر
 ابرشاه زشتست خون ریختن 
به اندک سخن دل برآهیختن 
همان چون سبک سر بود شهریار 
بداندیش دست اندآرد به کار 
همان با خردمند گیرد ستیز 
کند دل ز نادانی خویش تیز 
دل شاه گیتی چو پر آز گشت 
روان ورا دیو انباز گشت
و رایدون که حاکم بود تیزمغز
نیاید ز گفتار او کار نغز
 دگر کارزاری که هنگام جنگ 
بترسد ز جان و نترسد ز ننگ 
توانگر که باشد دلش تنگ و زفت 
شکم زمین بهتر او را نهفت
چو بر مرد درویش کنداوری
نه کهتر نه زیبنده ی مهتری
 چوکژی کند پیر ناخوش بود 
پس ازمرگ جانش پرآتش بود
چو کاهل بود مرد برنا به کار
ازو سیر گردد دل روزگار
 نماند ز نا تندرستی جوان 
مبادش توان و مبادش روان 

نوبت به بوزرجمهر می‌رسد. او می‌گوید که هر کسی که خرد دارد روانش را با دانش می‌پروراند. اینبار او از ده کار که بر ده گروه نکوهیده است می‌گوید: حاکم که بر او دروغ نکوهیده است، سپهبد که نگهبان گنج باشد، سربازی که از سختی بربتابد،  دانشمندی که از ناشایست نترسد، پزشکی که خود بیمار باشد، مردم ناداری که به دارایی خود بنازند، سفله و نادانی که آرام و خواب را از مردم می‌بندد، خردمندی که عصبانی ‌می‌شود و چشم بر داشته‌های دیگران دارد، نادان راهنما و گفتار بی‌خرد 

چو بوزرجمهر این سخنهای نغز 
شنید و بدانش بیاراست مغز 
چنین گفت باشاه خورشید چهر 
که بادا به کام تو روشن سپهر
چنان دان که هرکس که دارد خرد
بدانش روان را همی پرورد
نکوهیده ده کار بر ده گروه 
نکوهیده تر نزد دانش پژوه 
یکی آنک حاکم بود با دروغ
نگیرد بر مرد دانا فروغ 
 سپهبد که باشد نگهبان گنج 
سپاهی که او سر بپیچد ز رنج
دگر دانشومند کو از بزه 
نترسد چو چیزی بود بامزه 
پزشکی که باشد به تن دردمند 
ز بیمار چون باز دارد گزند 
چو درویش مردم که نازد به چیز 
که آن چیز گفتن نیرزد به نیز 
همان سفله کز هر کس آرام و خواب
ز دریا دریغ آیدش روشن آب
 وگرباد نوشین بتو برجهد 
سپاسی ازان برسرت برنهد
بهفتم خردمند کاید به خشم 
به چیز کسان برگمارد دو چشم 
بهشتم به نادان نماینده راه 
سپردن به کاهل کسی کارگاه
همان بیخرد کو نیابد خرد 
پشیمان شود هم ز گفتار بد
دل مردم بیخرد به آرزوی 
برین گونه آویزد ای نیک خوی
چوآتش که گوگرد یابد خورش
گرش درنیستان بود پرورش 
 دل شاه نوشین روان زنده باد
سران جهان پیش او بنده باد

حال نشست‌های  بوزرجمهر چگونه ادامه میابد، می‌ماند برای جلسه‌ی بعدی شاهنامه‌خوانی در منچستر. سپاس از همراهی شما
خلاصه داستان به صورت صوتی هم در کانال تلگرامی دوستان شاهنامه گذاشته می‌شود. در صورت تمایل به کانال در لینک بپیوندید
https://t.me/FriendsOfShahnameh
کلماتی که آموختم
آژدن = آزردن
برآساییدن = [ ب َ دَ ](مص مرکب ) برآسودن . آرام و قرار گرفتن 
سبک‌سر = بی‌مغز و کم مایه
تیز‌مغز = نابردبار
انباز = شریک
زفت = [ زِ ] صمغی سیاه چسبنده از درخت صنوبر 
سفله = فرومایه

ابیاتی که خیلی دوست داشتم 
منش پست وکم دانش آنکس که گفت
کنم کم ز گیتی کسی نیست جفت 

همان سفله کز هر کس آرام و خواب
ز دریا دریغ آیدش روشن آب
 وگرباد نوشین بتو برجهد 
سپاسی ازان برسرت برنهد

شجره نامه
 اردشیر --- شاپور--- اورمزد --- بهرام --- بهرام بهرام --- بهرام بهرامیان--- نرسی --- اومزد ---شاپور (دوم) ---اردشیر نکوکار (برادر شاپور دوم)-- شاپور سوم --- بهرام شاپور --- یزدگرد بزه‌کار (برادر بهرام شاپور) --- بهرام‌گور --- یزدگرد --- هرمز --- پیروز (برادر هرمز) ---بلاش (پسر کوجم پیروز) --- قباد (پسر بزرگ پیروز) که به دست مردم از شاهی غزل شد --- جاماسپ (برادر کوچک قباد) --- قباد (مجدد پادشاه می‌شود) --- کسری با لقب نوشین روان

قسمتهای پیشین

ص 1567 بزم ششم نوشیروان با بوزرجمهر و موبدان
© All rights reserved

No comments: