Wednesday, 11 November 2020

شاهنامه‌خوانی در منچستر 250

در قرنطینه  ماه نوامبر 2020  این بخش را از طریق زوم  در کنار هم خواندیم
بیست و هشتمین جلسه در قرنطینه

در دوران خسرو پرویز پسر هرمزد پسر نوشین روان هستیم ولی بهرام چوبینه بر تخت نشسته
 

در قسمت پیش دیدیم که خسرو برای کمک گرفتن از قیصر به سمت روم می رود. بهرام چوبینه در طیسفون ماندگار شده و به عنوان  پادشاه بر تخت نشسته

خسرو دبیر را می خواند و می گوید که باید عهدی نوشته شود که بهرام شاه هست و جز راستی در جهان نمی جوید

چوپیدا شد آن چادر قیرگون
درفشان شد اختر بچرخ اندرون
چو آواز دارندهٔ پاس خاست
قلم خواست بهرام و قرطاس خواست
بیامد دبیر خردمند و راد
دوات و قلم پیش دانا نهاد
بدو گفت عهدی ز ایرانیان
بباید نوشتن برین پرنیان
که بهرام شاهست و پیروزبخت
سزاوار تاج است و زیبای تخت
نجوید جز از راستی درجهان
چه در آشکار و چه اندر نهان

پیام نوشته می شود. صبح روز بعد تختی در ایوان می گذارند و تاج را هم نزدیک آن. بهرام بر تخت می نشیند و تاج را خود بر سرش می گذارد 

نوشته شد آن شمع برداشتند
شب تیره باندیشه بگذاشتند
چو پنهان شد آن چادر لاژورد
جهان شد ز دیدار خورشید زرد
بیامد یکی مرد پیروزبخت
نهاد اندر ایوان بهرام تخت
برفتند ایوان شاهی چو عاج
بیاویختند از برگاه تاج
برتخت زرین یکی زیرگاه
نهادند و پس برگشادند راه
نشست از بر تخت بهرامشاه
به سر برنهاد آن کیانی کلاه

بعد بزرگان گواهی می دهند که بهرام پادشاه است. نامه را به مهر زرین مزین میکنند و همه چیز رسمی می شود

دبیرش بیاورد عهد کیان
نوشته بران پربها پرنیان
گوایی نوشتند یکسر مهان
که بهرام شد شهریار جهان
بران نامه چون نام کردند یاد
بروبر یکی مهر زرین نهاد

بهرام می گوید که این پادشاهی متعلق به من است. تا هزاران سال بعد هم پسران من و فرزندان آنها بر این تخت خواهند نشست. بهرام به ایرانیان می گوید که دیگر پرخاش و کینه از بین رفته است. اگر شما با من نیستند تا سه روز فرصت دارید که اینجا را ترک کنید و پیش خسرو بروید _ یادداشتی به خود: اگر با ما نیستید از ایران بروید

چنین گفت کاین پادشاهی مراست
بدین بر شما پاک یزدان گواست
چنین هم بماناد سالی هزار
که از تخمهٔ من بود شهریار
پسر بر پسر هم چنین ارجمند
بماناد با تاج و تخت بلند
بذر مه اندر بد و روز هور
که از شیر پر دخته شد پشت گور
چنین گفت زان پس بایرانیان
که برخاست پرخاش و کین از میان
کسی کوبرین نیست همداستان
اگر کژ باشید اگر راستان
به ایران مباشید بیش از سه روز
چهارم چو از چرخ گیتی فروز
بر آید همه نزد خسرو شوید
برین بوم و بر بیش ازین مغنوید

دیگران اگرچه راضی نبودند و بر خلاف میلشان بر بهرام آفرین خواندند و همه آنها که طرفدار خسرو بودند از آن مرز و بوم رفتند

نه از دل برو خواندند آفرین
که پردخته از تو مبادا زمین
هرآنکس که با شاه پیوسته بود
بران پادشاهی دلش خسته بود
برفتند زان بوم تا مرز روم
پراگنده گشتند ز آباد بوم

بندوی همچنان پای بسته برای هفتاد روز در زندان بود و بهرام هم زندانبانش بود. بندوی به بهرام می گوید که از خسرو ناامید مشو. هر چقدر هم طول بکشد بالاخره بخت به او رو می کند. بهرام هم این تاج و تخت برایش پایدار نخواهد بود. دهقان نژاد توان نگهداری خود را ندارد تا چه رسد به نگهداری پادشاهی. تا دو ماه دیگر سپاهی ازروم به ایران میاید و تاج و تخت بهرام را از بین می برد

همی‌بود بندوی بسته چو یوز
به زندان بهرام هفتاد روز
نگهبان بندوی بهرام بود
کزان بند او نیک ناکام بود
ورا نیز بندوی بفریفتی
ببند اندر از چاره نشکیفتی
که از شاه ایران مشو ناامید
اگر تیره شد روز گردد سپید
اگرچه شود بخت او دیرساز
شود بخت پیروز با خوشنواز
جهان آفرین برتن کیقباد
ببخشید و گیتی بدو باز داد
نماند به بهرام هم تاج وتختخویشتن
چه اندیشد این مردم نیک بخت
ز دهقان نژاد ایچ مردم مباد
که خیره دهد  رابباد
بانگشت بشمر کنون تا دوماه
که از روم بینی به ایران سپاه
بدین تاج و تخت آتش اندرزنند
همه ز یورش بر سرش بشکنند

بهرام سیاوشان می گوید که اگر خسرو مرا زینهار دهد تو را از بند آزاد می کنم. سوگند بخور که اگر خسرو به ایران آمد برای من زینهار بگیری تا به جان من آسیبی نخورد. بعد از آن کتاب زند را میاورد تا بندوی سوگند یاد کند

بدو گفت بهرام گر شهریار
مرا داد خواهد به جان زینهار
زپند توآرایش جان کنم
همه هرچ گویی توفرمان کنم
یکی سخت سوگند خواهم بماه
به آذرگشسپ و بتخت و کلاه
که گر خسرو آید برین مرز وبوم
سپاه آرد از پیش قیصر ز روم
به خواهی مرا زو به جان زینهار
نگیری تو این کار دشوار خوار
ازو بر تن من نیاید زیان
نگردد به گفتار ایرانیان
بگفت این و پس دفتر زند خواست
به سوگند بندوی رابند خواست

بندوی هم سوگند می خورد

چو بندوی بگرفت استا و زند
چنین گفت کز کردگار بلند
مبیناد بندوی جز درد ورنج
مباد ایمن اندر سرای سپنج
که آنگه که خسرو بیاید زجای
ببینم من او را نشینم ز پای
مگر کو به نزد تو انگشتری
فرستد همان افسر مهتری
چوبشنید بهرام سوگند او
بدید آن دل پاک و پیوند او

بهرام هم قول می دهد که دامی برای بهرام آماده کند و در بزمگاهی با شمشیر زهرآگین او را از پای درآورد

بدو گفت کاکنون همه راز خویش
بگویم بر افرازم آواز خویش
بسازم یکی دام چوبینه را
بچاره فراز آورم کینه را
به زهراب شمشیر در بزمگاه
بکوشش توانمش کردن تباه
بدریای آب اندرون نم نماند
که بهرام را شاه بایست خواند

بندوی هم نوید می دهد که تو میدانی که خسرو روی حرف من حرف نمی زند. تو حالا پای مرا باز کن تا برایت پیش خسرو شفاعت کنم. بهرام هم پای بندوی را از بند ازاد می کند
 
بدو گفت بندوی کای کاردان
خردمند و بیدار و بسیاردان
بدین زودی اندر جهاندار شاه
بیاید نشیند برین پیشگاه
تودانی که من هرچ گویم بدوی
نپیچد ز گفتار این بنده روی
بخواهم گناهی که رفت از تو پیش
ببخشد به گفتار من تاج خویش
اگر خود برآنی که گویی همی
به دل رای کژی نجویی همی
ز بند این دو پای من آزاد کن
نخستین ز خسرو برین یادکن
گشاده شود زین سخن راز تو
بگوش آیدش روشن آواز تو
چو بشنید بهرام شد تازه روی
هم اندر زمان بند برداشت زوی

روز بعد بهرام سیاوشان به بندوی می گوید که دیشب با پنج تا از دوستانم صحبت کردم و امروز چوبینه را هنگام بازی چوگان به قتل خواهم رساند

چو روشن شد آن چادر مشک رنگ
سپیده بدو اندر آویخت چنگ
ببندوی گفت ارث دلم نشکند
چو چوبینه امروز چوگان زند
سگالیده‌ام دوش با پنج یار
که از تارک او برآرمم دمار

 آن روز بهرام چوبینه برای بازی چوگان میرود و قرار است که بهرام سیاوشان هم حاضر باشد. بهرام سیاوشان زرهی زیر لباسش می پوشد و و به دیدار بهرام چوبینه می رود

چوشد روز بهرام چوبینه روی
به میدان نهاد و بچوگان و گوی
فرستاده آمد ز بهرام زود
به نزدیک پور سیاوش چودود
زره خواست و پوشید زیرقبای
ز درگاه باسپ اندر آورد پای

بهرام سیاوشان زنی داشت که بدخواه او بود. وقتی زن میبیند که بهرام زیر لباسش زره پوشیده مشکوک می شود و به بهرام چوبینه خبر می رساند که آگاه باش همچین اتفاقی افتاده

زنی بود بهرام یل را نه پاک
که بهرام را خواستی زیر خاک
به دل دوست بهرام چوبینه بود
که از شوی جانش پر از کینه بود
فرستاد نزدیک بهرام کس
که تن را نگه دار و فریاد رس
که بهرام پوشید پنهان زره
برافگند بند زره را گره
ندانم که در دل چه دارد ز بد
تو زو خویشتن دور داری سزد

چوبینه هم که این را می شنود قبل از بازی آرام به پشت هر کدام از هم تیمیان  میزند تا اینکه به بهرام سیاوشان میرسد. همین که به پشت او دست می زند متوجه می شود که زیر لباسش همان طوری که زنش گفته بود زره دارد و قصد او را متوجه می شود. همانجا شمشیرش را میکشد و بهرام سیاوشون را می کشد

چو بشنید چو بینه گفتار زن
که با او همی‌گفت چوگان مزن
هرآنکس که رفتی به میدان اوی
چو نزدیک گشتی بچوگان و گوی
زدی دست بر پشت اونرم نرم
سخن گفتن خوب و آواز گرم
چنین تا به پور سیاوش رسید
زره در برش آشکارا بدید
بدو گفت ای بتر از خار گز
به میدان که پوشد زره زیر خز
بگفت این و شمشیر کین برکشید
سراپای او پاک بر هم درید

وقتی خبر کشته شدن بهرام به بندوی می رسد، او  جوشن می پوشد و به سمت اردبیل می گریزد

چوبندوی زان کشتن آگاه شد
برو تابش روز کوتاه شد
بپوشید پس جوشن و برنشست
میان یلی لرزلرزان ببست
ابا چند تن رفت لرزان به راه
گریزان شد از بیم بهرامشاه
گرفت او ازان شهر راه گریز
بدان تا نبینند ازو رستخیز
به منزل رسیدند و بفزود خیل
گرفتند تازان ره اردبیل

از طرفی بهرام، مهروی را به عنوان نگهبان بندوی انتخاب می کند. مهروی هم می گوید که بندوی گریخته 

زمیدان چو بهرام بیرون کشید
همی دامن ازخشم در خون کشید
ازان پس بفرمود مهر وی را
که باشد نگهدار بندوی را
ببهرام گفتند کای شهریار
دلت را ببندوی رنجه مدار
که اوچون ازین کشتن آگاه شد
همانا که با باد همراه شد
پشیمان شد از کشتن یار خویش
کزان تیره دانست بازار خویش

بهرام چوبینه می گوید آن کسی که دوست و دشمن را هم تشخیص ندهد نابود باد. هر کسی نتیجه کار خود را می بیند منهم باید بندوی را می کشتم. اشتباه کردم و حالا باید ببینم نتیجه کار اشتباهم چیست و خدا چه می خواهد

چنین گفت کنکس که دشمن ز دوست
نداند مبادا ورا مغز و پوست
یکی خفته بر تیغ دندان پیل
یکی ایمن از موج دریای نیل
دگر آنک بر پادشا شد دلیر
چهارم که بگرفت بازوی شیر
ببخشای برجان این هر چهار
کزیشان بپیچد سر روزگار
دگر هرک جنباند او کوه را
بران یارگر خواهد انبوه را
تن خویشتن را بدان رنجه داشت
وزان رنج تن باد در پنجه داشت
بکشتی ویران گذشتن برآب
به آید که بر کارکردن شتاب
اگر چشمه خواهی که بینی بچشم
شوی خیره زو بازگردی بخشم
کسی راکجا کور بد رهنمون
بماند به راه دراز اندرون
هرآنکس که گیرد بدست اژدها
شد او کشته و اژدها زو رها
وگر آزمون را کسی خورد زهر
ازان خوردنش درد و مرگست بهر
نکشتیم بندوی را از نخست
ز دستم رها شد در چاره جست
برین کرده خویش باید گریست
ببینیم تا رای یزدان بچیست

 بندوی و همراهانش در بیابان به موسیل و خیمه های آنان می رسند. موسیل به بندوی می گوید همین جا بمان و از اینجا مرو چون می توانی از خسرو خبر داشته باشی و زود متوجه میشوی که آیا خسرو قصد نبرد دارد یا صلح و تو میتونی به او پیوندی

وزان روی بندوی و اندک سپاه
چوباد دمان بر گرفتند راه
همی‌برد هرکس که بد بردنی
براهی که موسیل بود ارمنی
بیابان بی‌راه و جای دده
سرا پرده یی دید جایی زده
نگه کرد موسیل بود ارمنی
هم آب روان یافت هم خوردنی
جهان جوی بندوی تنها برفت
سوی خیمه‌ها روی بنهاد تفت
چو مو سیل را دید بردش نماز
بگفتند با او زمانی دراز
بدو گفت موسیل زایدر مرو
که آگاهی آید تو را نوبنو
که در روم آباد خسرو چه کرد
همی آشتی نو کند گر نبرد
چو بشنید بندوی آنجا بماند
وزان دشت یاران خود رابخواند
 
حال از خسرو بشنویم که از بیابان بی آب و علف عبور می کند و به اهله می رسد. در انجا همه به استقبال خسرو میایند و خسرو و سپاهش فرود میایند. در همان موقع سواری از ایران با پیامی از بهرام چوبینه از راه می رسد. بهرام به بزرگ اهله نوشته که خسرو به سمت شما میاید، اگر به آنجا رسید آنها را راه مده. سپاه من از دنبال آنها میاید

همی‌تاخت خسرو به پیش اندرون
نه آب وگیا بود و نه رهنمون
عنان را بدان باره کرده یله
همی‌راند ناکام تا به اهله
پذیره شدندش بزرگان شهر
کسی را که از مردمی بود بهر
چو خسرو به نزدیک ایشان رسید
بران شهر لشکر فرود آورید
همان چون فرود آمد اندر زمان
نوندی بیامد ز ایران دمان
ز بهرام چوبین یکی نامه داشت
همان نامه پوشیده در جامه داشت
نوشته سوی مهتری باهله
که گرلشکر آید مکنشان یله
سپاه من اینک پس اندر دمان
بشهر تو آید زمان تا زمان

بزرگ اهله هم وقتی نامه را می خواند آنرا سریع نزد خسرو می برد. خسرو که نامه را می بیند می ترسد و از آن دیار هم می گریزد 

چو مهتر برانگونه برنامه دید
هم اندر زمان پیش خسرو دوید
چوخسرو نگه کرد و نامه بخواند
ز کار جهان در شگفتی بماند
بترسید که آید پس او سپاه
بران نامه بر تنگدل گشت شاه
ازان شهر هم در زمان برنشست
میان کیی تاختن را ببست

خسرو و همراهانش به نزدیکی روز فرات می رسند. از قسمتی بی آب و علف رد می شوند و به بیشه ای می رسند. خسرو سپاه را به درون بیشه می برد ولی شکاری برای خوردن پیدا نمی کند

همی‌تاخت تا پیش آب فرات
ندید اندرو هیچ جای نبات
شده گرسنه مرد پیر وجوان
یکی بیشه دیدند و آب روان
چوخسرو به پیش اندرون بیشه دید
سپه را بران سبزه اندر کشید
شده گرسنه مرد ناهاروسست
کمان را بزه کرد نخچیر جست
ندیدند چیزی بجایی دوان

در همان موقع کاروانی پدید میاید. ساربان خود را قیس بن حارثم معرفی می کند و می گوید مردی عرب هستم و از مصر میایم. خسرو می گوید که خوردنی چه داری که ما همه گرسنه ایم

درخت و گیا بود و آب روان
پدید آمد اندر زمان کاروان
شتر بود و پیش اندرون ساروان
چو آن ساربان روی خسرو بدید
بدان نامدار آفرین گسترید
بدو گفت خسرو که نام توچیست
کجا رفت خواهی و کام تو چیست
بدو گفت من قیس بن حارثم
ز آزادگان عرب وارثم
ز مصر آمدم با یکی کاروان
برین کاروان بر منم ساروان
به آب فراتست بنگاه من
از انجا بدین بیشه بد راه من
بدو گفت خسروکه از خوردنی
چه داری هم از چیز گستردنی
که ما ماندگانیم و هم گرسنه
نه توشست ما را نه بار و بنه

مرد عرب می گوید همینجا بمانید تا برایتان خوراک بیاورم. آنشی روشن می کنند و گاوی را بر آن کباب می کنند. کباب را می خورند و جای خواب آماده می کنند و خدا را شکر میکنند

بدو گفت تازی که ایدر بایست
مرا با تو چیز و تن جان یکیست
چو بر شاه تازی بگسترد مهر
بیاورد فربه یکی ماده سهر
بکشتند و آتش بر افروختند
ترو خشک هیزم همی‌سوختند
بر آتش پراگند چندی کباب
بخوردن گرفتند یاران شتاب
گرفتند واژ آنک بد دین پژوه
بخوردن شتابید دیگر گروه
بخوردند بی‌نان فراوان کباب
بیاراست هر مهتری جای خواب
زمانی بخفتند و برخاستند
یکی آفرین نو آراستند
بدان دادگر کو جهان آفرید
توانایی و ناتوان آفرید
زان پس به یاران چنین گفت شاه
که هرکس که او بیش دارد گناه
به پیش من آنکس گرامی ترست
وزان کهتران نیز نامی ترست
هرآنکس کجا بیش دارد بدی
بگشت از من و از ره بخردی
بما بیش باید که دارد امید
سراسر به نیکی دهیدش نوید
گرفتند یاران برو آفرین
که ای پاک دل خسرو پاک دین

خسرو از مرد تازی سراغ راه را یگیرد. ساربان می گوید که راه پیش رو هفتاد فرسنگ بیابان هست اگر بخواهی من توشه ی راه و آب را برایتان فراهم می کنم و راهنمایی با شما خواهم فرستاد. خسرو هم می گوید چاره ای جز این نیست که با آذوقه و راهنما برویم

بپرسید زان مرد تازی که راه
کدامست و من چون شوم با سپاه
بدو گفت هفتاد فرسنگ بیش
شما را بیابان و کوهست پیش
چودستور باشی من ازگوشت و آب
به راه آورم گر نسازی شتاب
بدو گفت خسرو جزین نیست رای
که با توشه باشیم و با رهنمای

سپاه با راهنما راه میفتد. کاروانی دیگر در راه به انها می رسد. خسرو از ساربان می پرسد که از کجا میایید. ساربان می گوید که من مهران ستاد هستم و از خره ی اردشیر میایم. خسرو از او هم غذا می خواهد و می گوید اگرما را به عنوان مهمان بپذیری توشه ات زیاد می شود. مرد هم می گوید که من خوراکی زیادی همراه دارم

هیونی بر افگند تازی به راه
بدان تا برد راه پیش سپاه
همی‌تاخت اندر بیابان و کوه
پر از رنج و تیمار با آن گروه
یکی کاروان نیز دیگر به راه
پدید آمد از دور پیش سپاه
یکی مرد بازارگان مایه دار
بیامد هم آنگه بر شهریار
بدو گفت شاه از کجایی بگوی
کجا رفت خواهی چنین پوی پوی
بدو گفت کز خرهٔ اردشیر
یکی مرد بازارگانم دبیر
بدو گفت نامت چه کرد آنک زاد
چنین داد پاسخ که مهران ستاد
ازو توشه جست آن زمان شهریار
بدو گفت سالار کای نامدار
خورش هست چندانک اندازه نیست
اگر چهره بازارگان تازه نیست
بدو گفت خسرو که مهمان به راه
بیابی فزونی شود دستگاه

بازرگان نان و خوراکی که همراه داشته با همراهان خسرو شریک می شود و بعد هم مرد ساربان آبدستان را میاورد تا مهمانان او دست هایشان را بشویند
 
سر بار بگشاد بازارگان
درمگان به آمد ز دینارگان
خورش بر دو بنشست خود بر زمین
همی‌خواند بر شهریار آفرین
چونان خورده شد مرد مهمان پرست
بیامد گرفت آبدستان بدست

خراد برزین که این را می بیند آبدستان را از دست مرد بازرگان می گیرد و این وظیفه را خود به عهده می گیرد

چو از دور خراد بر زین بدید
ز جایی که بد پیش خسرو دوید
ز بازارگان بستد آن آب گرم
بدن تا ندارد جهاندار شرم

بعد از آن بازرگان می میاورد و این بار هم خراد باز جام را از او می گیرد و به شاه میدهد

پس آن مرد بازارگان پر شتاب
می‌آورد برسان روشن گلاب
دگر باره خراد بر زین ز راه
ازو بستد آن جام و شد نزد شاه

خسرو می پرسد که سپاه را از کجا ببرم و جایگاه تو در خره اردشیر کجاست. بازرگان هم راه را نشان می دهد. خسرو تشکر می کند 

پرستش پرستنده را داشت سود
بران برتری برتریها فزود
زان پس ببازارگان گفت شاه
که اکنون سپه را کدامست راه
نشست تو در خره اردشیر
کجا باشد ای مرد مهمان‌پذیر
بدو گفت کای شاه با داد ورای
ز بازارگانان منم پاک رای
نشانش یکایک به خسرو بگفت
همه رازها برگشاد از نهفت
بفرمود تا نام برنا و ده
نویسد نویسندهٔ روزبه
ببازارگان گفت پدرود باش
خرد را به دل تار و هم پود باش 
 
حال چه اتفاقی میفتد و آیا سپاه راحش را پیدا می کند یا نه،  می‌ماند برای جلسه‌ی بعدی شاهنامه‌خوانی در منچستر. سپاس از همراهی شما. خلاصه برخی از داستان‌ها به صورت صوتی هم در کانال تلگرامی دوستان شاهنامه گذاشته می‌شود. در صورت تمایل به کانال در لینک زیر بپیوندید

کلماتی که آموختم
خوشنواز = سازنده
خیل = ارتش، قشون
نوند = اسب تیزرو
سهر = [ س ِ ] (اِ) گاو که عربان بقر خوانند - برهان
واژ = (اِ) به معنی باج است و آن زری باشد که پادشاه زبردست از پادشاه زیردست میگیرد. (برهان 

ابیاتی که خیلی دوست داشتم
بدریای آب اندرون نم نماند
که بهرام را شاه بایست خواند

چنین گفت کنکس که دشمن ز دوست
نداند مبادا ورا مغز و پوست
یکی خفته بر تیغ دندان پیل
یکی ایمن از موج دریای نیل

بکشتی ویران گذشتن برآب
به آید که بر کارکردن شتاب

اگر چشمه خواهی که بینی بچشم
شوی خیره زو بازگردی بخشم
کسی راکجا کور بد رهنمون
بماند به راه دراز اندرون
هرآنکس که گیرد بدست اژدها
شد او کشته و اژدها زو رها
وگر آزمون را کسی خورد زهر
ازان خوردنش درد و مرگست بهر

شجره نامه
 اردشیر --- شاپور--- اورمزد --- بهرام --- بهرام بهرام --- بهرام بهرامیان--- نرسی --- اومزد ---شاپور (دوم) ---اردشیر نکوکار (برادر شاپور دوم)-- شاپور سوم --- بهرام شاپور --- یزدگرد بزه‌کار (برادر بهرام شاپور) --- بهرام‌گور --- یزدگرد --- هرمز --- پیروز (برادر هرمز) ---بلاش (پسر کوجم پیروز) --- قباد (پسر بزرگ پیروز) که به دست مردم از شاهی غزل شد --- جاماسپ (برادر کوچک قباد) --- قباد (مجدد پادشاه می‌شود) --- کسری با لقب نوشین روان ---هرمزد  پسر نوشین روان، --- خسرو پسر هرمزد --- بهرام چوبین (فرمانده خسرو که ادعای شاهی کرد و به عنوان فرمانده فعلا بر تخت نشسته

قسمت های پیشین

 چو بگذشت لشکر بران تازه بوم  ص 1787

© All rights reserved

Monday, 9 November 2020

شاهنامه‌خوانی در منچستر 249

قرنطینه  ماه نوامبر 2020  این بخش را از طریق زوم  در کنار هم خواندیم
بیست و هشتمین جلسه در قرنطینه

در دوران پادشاهی خسرو پرویز پسر هرمزد پسر نوشین روان هستیم
 

در دوران پادشاهی خسرو هستیم و در رابطه با جنگ خسرو و بهرام چوبینه می خوانیم. در قسمت پیش دیدیم که خسرو برای کمک به سمت روم می رود. بهرام چوبینه خود در طیسفون ماندگار شده  و سپاهی به فرماندهی بهرام پسر سیاوش با سی هزار سرباز به دنبال خسرو می فرستد

خسرو همچنان که به سمت روم می تازد به کاروانسرایی به نام یزدان سرای می رسد که جایگاهی بود که سوگواران به آنجا می رفتند و بزرگان مسیحی هم آنجا بودند. خسرو که راهی دراز را طی کرده بود می پرسد که خوردنی چه دارید و پاسخ می شنود که نان با تره داریم 

وزان روی خسرو بیابان گرفت
همی از بد دشمنان جان گرفت
چنین تا بنزد رباطی رسید
سر تیغ دیوار او ناپدید
کجا خواندندیش یزدان سرای
پرستشگهی بود و فرخنده جای
نشستنگه سوکواران بدی
بدو در سکوبا و مطران بدی
چنین گفت خسرو به یزدان پرست
که از خوردنی چیست کاید بدست
سکوبا بدو گفت کای نامدار
فطیرست با ترهٔ جویبار
گرای دون که شاید بدین سان خورش
مبادت جز از نوشه این پرورش

خسرو از آنچه برایش میاورند می خورند و بعد دنبال می می گردد. از مهماندارشان سراغ می می گیرند. پاسخ می دهد که ما از خرما در تابستان می درست می کنیم و هنوز هم مقداری داریم. بعد تعریف می را می کند که رنگش از قرمزی به گوهر بیجاده ای در آفتاب می ماند. می را میاورد و خسرو با خوردن مقداری از آن سرش گرم می شود و سر بر پای بندوی گذاشته و بر ریگ های داغ به خواب می رود

ز اسب اندر آمد سبک شهریار
همان آنک بودند با اوسوار
جهانجوی با آن دو خسرو پرست
گرفت از پی و از برسم بدست
بخوردند با شتاب چیزی که بود
پس آنگه به زمزم بگفتند زود
چنین گفت پس با سکوبا که می
نداری تو ای پیرفرخنده پی
بدو گفت ما می‌زخرما کنیم
به تموز وهنگام گرما کنیم
کنون هست لختی چو روشن گلاب
به سرخی چو بیجاده در آفتاب
هم آنگه بیاورد جامی نبید
که شد زنگ خورشید زو ناپدید
بخورد آن زمان خسرو از می سه جام
می و نان کشکین که دارد بنام
چو مغزش شد از بادهٔ سرخ گرم
هم آنگه بخفت از بر ریگ نرم
نهاد از بر ران بندوی سر
روانش پر از درد و خسته جگر

به محض اینکه چشم خسرو گرم میشود سکوبای بر بالای سرش میاید و می گوید از دور گردی مشخص است. می فهمند که این همان سپاهی است که به دنبال خسرو آمده است. به فکر چاره می افتند. خسرو به بندوی می گوید راهی پیش پای من بگذار. بندوی هم می گوید که لباس های زرین و تاج و گوشواره ات را بمن بده و خود برو. خسرو هم همان کار را می کند و مثل باد می گریزد

همان چون بخواب اندر آمد سرش
سکوبای مهتر بیامد برش
که از راه گردی برآمد سیاه
دران گرد تیره فراوان سپاه
چنین گفت خسرو که بد روزگار
که دشمن بدین گونه شد خواستار
نه مردم به کارست و نه بارگی
فراز آمد آن روز بیچارگی
بدو گفت بندوی بس چاره ساز
که آمدت دشمن بتنگی فراز
بدو گفت خسرو که ای نیک خواه
مرا اندرین کار بنمای راه
بدو گفت بندوی کای شهریار
تو را چاره سازم بدین روزگار
ولیکن فدا کرده باشم روان
به پیش جهانجوی شاه جهان
بدو گفت خسرو که دانای چین
یکی خوب زد داستانی برین
که هرکو کند بر درشاه کشت
بیابد بدان گیتی اندر بهشت
چو دیوار شهر اندر آمد زپای
کلاته نباید که ماند بجای
چو ناچیز خواهد شدن شارستان
مماناد دیوار بیمارستان
توگر چاره‌جویی دانی اکنون بساز
هم از پاک یزدان نه‌ای بی‌نیاز
بدو گفت بندوی کاین تاج زر
مرا ده همین گوشوار و کمر
همان لعل زرین چینی قبای
چو من پوشم این را تو ایدر مپای
برو با سپاهت هم اندر شتاب
چو کشتی که موجش درآرد ز آب
بکرد آن زمان هرچ بندوی گفت
وزانجایگه گشت با باد جفت

بندوی جامه زرنگار را می پوشد و تاج خسرو را بر سر می گذارد و بر بام میرود. از دور هر که او را میبیند گمان میبرد که او خود خسرو است
 
چو خسرو برفت از بر چاره جوی
جهاندیده سوی سقف کرد روی
که اکنون شما را بدین بر ز کوه
بباید شدن ناپدید از گروه
خود اندر پرستشگه آمد چو گرد
بزودی در آهنین سخت کرد
بپوشید پس جامهٔ زرنگار
به سر برنهاد افسر شهریار
بران بام برشد نه بر آرزوی
سپه دید گرد اندورن چارسوی
همی‌بود تا لشکر رزمساز
رسیدند نزدیک آن دژ فراز
ابرپای خاست آنگه از بام زود
تن خویشتن را به لشکر نمود
بدیدندش از دور با تاج زر
همان طوق و آن گوشوار و کمر
همی‌گفت هر کس که این خسروست
که با تاج و با جامه‌های نوست

بندوی همین که می بیند که تصور کرده اند که او خسروست از بام پایین میاید و جامه ی خود را تن می کند و بر بالای بام می رود و می پرسد که فرمانده شما کیست من از خسرو برایش پیامی دارم

چو بند وی شد بی‌گمان کان سپاه
همی‌ بازنشناسد او را ز شاه
فرود آمد و جامهٔ خویش تفت
بپوشید ناکام و بربام رفت
چنین گفت کای رزمسازان نو
کرا خوانم اندر شما پیش رو
که پیغام دارم ز شاه جهان
بگویم شنیده به پیش مهان

بهرام پسر سیاوش می گوید که من فرمانده این سپاه هستم. بندوی می گوید که خسرو گفته که من خسته راه هستم و در این خانه سوگوار نشسته ام. امروز را استراحت می کنم و فردا به پیش شما خواهم آمد

چو پور سیاووش دیدش ببام
منم پیش رو گفت بهرام نام
بدو گفت گوید جهاندار شاه
که من سخت پیچانم از رنج راه
ستوران همه خسته و کوفته
زراه دراز اندر آشوفته
بدین خانهٔ سوکواران به رنج
فرود آمدستیم با یار پنج
چوپیدا شود چاک روز سپید
کنم دل زکار جهان ناامید
بیاییم با تو به راه دراز
به نزدیک بهرام گردن فراز
برین برکه گفتم نجویم زمان
مگر یارمندی کند آسمان
نیاکان ما آنک بودند پیش
نگه داشتندی هم آیین وکیش
اگرچه بدی بختشان دیر ساز
ز کهتر نبرداشتندی نیاز
کنون آنچ ما را به دل راز بود
بگفتیم چون بخت ناساز بود
زرخشنده خورشید تا تیره خاک
نباشد مگر رای یزدان پاک

بهرام سیاوش هم که اینرا می شنود قبول می کند و بیرون آن رباط با سپاهش شب را به صبح می رساند

چو سالار بشنید زو داستان
به گفتار او گشت همداستان
دگر هرکه بشنید گفتار اوی
پر از درد شد دل ز کردار اوی
فرود آمد آن شب بدانجا سپاه
همی‌داشتی رای خسرو نگاه

روز بعد باز بندوی بر بام می رود و می گوید که شاه تمام شب بیدار بود و به پرستش مشغول. الان استراحت لازم دارد و ظهر هم که خیلی هوا گرم خواهد بود و صلاح را در این دیده که امروز را استراحت کند و فردا صبح زود با شما بیاید

دگر روز بندوی بربام شد
ز دیوار تا سوی بهرام شد
بدو گفت کامروز شاه از نماز
همانا نیاید به کاری فراز
چنین هم شب تیره بیدار بود
پرستندهٔ پاک دادار بود
همان نیز خورشید گردد بلند
ز گرما نباید که یابد گزند
بیاساید امروز و فردا پگاه
همی ‌راند اندر میان سپاه

بهرام می گوید که اگر به خسرو امان ندهیم ممکن است به جنگ بیاید و اگر کشته شود بهرام هم ما را مجازات خواهد کرد. بهتر آن است که امروز را نیز استراحت کنیم تا اینکه خود خسرو بیاید

چنین گفت بهرام با مهتران
که کاریست این هم سبک هم گران
چو بر خسرو این کار گیریم تنگ
مگر تیز گردد بیاید به جنگ
بتنها تن او یکی لشکرست
جهانگیر و بیدار و کنداورست
وگر کشته آید به دشت نبرد
برآرد ز ما نیز بهرام گرد
هم آن به که امروز باشیم نیز
وگر خوردنی نیست بسیار چیز
مگر کو بدین هم نشان خوش منش
بیاید به از جنگ وز سرزنش

شب که شد بندوی بر بام می رود و به بهرام می گوید که خسرو همان اول که گرد و خاک لشکر بلند شد از اینجا رفت و تا الان هم به روم رسیده و شما به او دسترسی نخواهید داشت. حال اگر به من امان دهید من با شما خواهم آمد و به بهرام همه چیز را درباره ی خسرو خواهم گفت وگرنه لباس رزم می پوشم وبه جنگ شما میایم

چنان هم همی‌بود تا شب ز کوه
برآمد بگرد اندر آمد گروه
سپاه اندرآمد ز هر پهلوی
همی‌سوختند آتش از هر سوی
چوروی زمین گشت خورشید فام
سخن گوی بندوی برشد ببام
ببهرام گفت ای جهاندیده مرد
برانگه که برخاست از دشت گرد
چو خسرو شما را بدید او برفت
سوی روم با لشکر خویش تفت
کنون گر تو پران شوی چون عقاب
وگر برتر آری سر از آفتاب
نبیند کسی شاه را جز بروم
که اکنون کهن شد بران مرز وبوم
کنون گر دهیدم به جان زینهار
بیایم بر پهلوان سوار
بگویم سخن هرچ پرسد زمن
ز کمی و بیشی آن انجمن
وگرنه بپوشم سلیح نبرد
به جنگ اندر آیم بکردار گرد

بهرام می گوید که حالا جنگیدن با بندوی چه اهمیتی دارد. بهتر است او را پیش بهرام ببریم تا خود تصمیم بگیرد با او چکار بکند. به بندوی می گوید که ما تو را به عنوان زندانی با خود می بریم و همین کار را نیز می کنند

چو بهرام بشنید زو این سخن
دل مرد برنا شد از غم کهن
به یاران چنین گفت کاکنون چه سود
اگر من برآرم ز بندوی دود
همان به که او را برپهلوان
برم هم برین گونه روشن روان
بگوید بدو هرچ داند ز شاه
اگر سر دهد گر ستاند کلاه
به بندوی گفت ای بد چاره‌جوی
تو این داوریها ببهرام گوی
فرود آمد از بام بندوی شیر
همی‌راند با نامدار دلیر

بهرام که می شنود که سپاه بدون خسرو برگشته خیلی عصبانی می شود و به بندوی می گوید که تو با خسرو یکی شدی و الان آمدی که روزگار را نو کنی؟

چوبشنید بهرام کامد سپاه
سوی روم شد خسرو کینه خواه
ز پور سیاوش بر آشفت سخت
بدو گفت کای بدرگ شوربخت
نه کار تو بود اینک فرمودمت
همی بی‌هنر خیره بستودمت
جهانجوی بندوی را پیش خواند
همی خشم بهرام با او براند
بدو گفت کای بدتن بدکنش
فریبنده مرد از در سرزنش
سپاه مرا خیره بفریفتی
زبد گوهر خویش نشکیفتی
تو با خسرو شوم گشتی یکی
جهاندیده یی کردی از کودکی
کنون آمدی با دلی پر سخن
که من نو کنم روزگار کهن

بندوی می گوید که خسرو خویشاوند من است و من جانم را فدای او می کنم اگر نیاز باشد تو هم اگر مهتر هستی از راه راست منحرف مشو. بهرام می گوید که من تو را برای این گناه نمی کشم ولی بدان که خود خسرو تو را خواهد کشت و بعد دستور می دهد بندوی را به زندان به بند کنند و بهرام سیاوش را هم زندان بان او

بدو گفت بندوی کای سرفراز
زمن راستی جوی و تندی مساز
بدان کان شهنشاه خویش منست
بزرگیش ورادیش پیش منست
فدا کردمش جان وبایست کرد
تو گر مهتری گرد کژی مگرد
بدو گفت بهرام من زین گناه
که کردی نخواهمت کردن تباه
ولیکن تو هم کشته بر دست اوی
شوی زود و خوانی مرا راست گوی
نهادند بر پای بندوی بند
ببهرام دادش ز بهر گزند
همی‌بود تا خور شد اندر نهفت
بیامد پر اندیشه دل بخفت

روز بعد خسرو همه بزرگان را دعوت می کند و خود مثل شاهان بر تخت می نشیند و می گوید ضحاک پدر خود را بهر پادشاهی کشت و اکنون نیز خسرو هرمزد را کشته و به سمت روم رفته (بیاد داریم از قسمت قبلی که این بندوی و گستهم بودند که هرمزد، پدر خسرو، را کشتند). بهرام ادامه میدهد حال اگر کسی از بزرگان هست که لایق پادشاهی باشد بمن بگویید 

چو خورشید خنجر کشید از نیام
پدید آمد آن مطرف زردفام
فرستاد و گردنکشان را بخواند
برتخت شاهی به زانو نشاند
بهرجای کرسی زرین نهاد
چوشاهان پیروز بنشست شاد
چنین گفت زان پس به بانگ بلند
که هرکس که هست ازشما ارجمند
ز شاهان ز ضحاک بتر کسی
نیامد پدیدار بجویی بسی
که از بهر شاهی پدر را بکشت
وزان کشتن ایرانش آمد بمشت
دگر خسرو آن مرد بیداد و شوم
پدر را بکشت آنگهی شد بروم
کنون ناپدیدست اندر جهان
یکی نامداری ز تخت مهان
که زیبا بود بخشش و بخت را
کلاه و کمر بستن وتخت را
که دارید که اکنون ببندد میان
بجا آورد رسم و راه کیان
بدارندهٔ آفتاب بلند
که باشم شما را بدین یارمند

پیری به اسم شهران گراز از انجمن بلند می شود و کارهای خود بهرام را می شمارد که اگر تو با ساوه شاه نجنگیده بودی اکنون او همه ایران را تصرف کرده بود و بهتر از تو کسی برای این پادشاهی نیست

شنیدند گردنکشان این سخن
که آن نامور مهتر افکند بن
نپیچید کس دل ز گفتار راست
یکی پیرتر بود بر پای خاست
کجا نام او بود شهران گراز
گوی پیرسر مهتری دیریاز
چنین گفت کای نامدار بلند
توی در جهان تابوی سودمند
بدی گر نبودی جز از ساوه شاه
که آمد بدین مرز ما با سپاه
ز آزادگان بندگان خواست کرد
کجا در جهانش نبد هم نبرد
ز گیتی بمردی تو بستی میان
که آن رنج بگذشت ز ایرانیان
سپه چاربار از یلان صدهزار
همه گرد و شایستهٔ کارزار
بیک چوبه تیر تو گشتند باز
برآسود ایران ز گرم و گداز
کنون تخت ایران سزاوار تست
برین برگوا بخت بیدارتست
کسی کو بپیچد ز فرمان ما
وگر دور ماند ز پیمان ما
بفرمانش آریم اگر چه گوست
و گر داستان را همه خسروست
بگفت این و بنشست بر جای خویش
خراسان سپهبد بیامد به پیش

بعد از آن سپهبد خراسان بلند می شود که او از همه خوبیهای تو یاد کرد که درست بود ولی زرتشت گفته که اگر کسی از خداوند برگشت او را نصیحت کنید و یک سال زمان دهید، اگر بر علیه شاه شد کشتننش واجب می شود. این را گفت و بر جای خود نشست  

چنین گفت کاین پیر دانش پژوه
که چندین سخن گفت پیش گروه
بگویم که او از چه گفت این سخن
جهانجوی و داننده مرد کهن
که این نیکویها ز تو یاد کرد
دل انجمن زین سخن شاد کرد
ولیکن یکی داستانست نغز
اگر بشنود مردم پاک مغز
که زر دشت گوید باستا و زند
که هرکس که از کردگاربلند
بپیچد بیک سال پندش دهید
همان مایهٔ سودمندش دهید
سرسال اگر بازناید به راه
ببایدش کشتن بفرمان شاه
چو بر دادگر شاه دشمن شود
سرش زود باید که بی‌تن شود
خراسان بگفت این و لب راببست
بیامد بجایی که بودش نشست

بعد از او فرخ زاد بلند می شود و اینگونه می گوید که بهتر است از راه داد عمل کنیم

ازان پس فرخ زاد برپای خاست
ازان انجمن سر برآورد راست
چنین گفت کای مهتر سودمند
سخن گفتن داد به گر پسند
اگر داد بهتر بود کس مباد
که باشد به گفتار بی‌داد شاد
ببهرام گوید که نوشه بدی
جهان را بدیدار توشه بدی
اگر ناپسندست گفتار ما
بدین نیست پیروزگر یارما
انوشه بدی شاد تا جاودان
زتو دور دست و زبان بدان

پس از او خزروان بلند می شود و می گوید که اگر دنبال راه داد باشی برو دنبال خسرو و معذرت بخواه و فکر پادشاهی مکن چون خسرو زنده هست. اگر ترسانی برای جان خود از طیسفون به خراسان برو و بمان تا از پادشاه امان بگیری

بگفت این و بنشست مرد دلیر
خزروان خسرو بیامد چو شیر
بدو گفت اکنون که چندین سخن
سراینده برنا و مرد کهن
سرانجام اگر راه جویی بداد
هیونی برافگن بکردار باد
ممان دیر تا خسرو سرفراز
بکوبد بنزد تو راه دراز
ز کار گذشته به پوزش گرای
سوی تخت گستاخ مگذار پای
که تا زنده باشد جهاندار شاه
نباشد سپهبد سزاوار گاه
وگر بیم داری ز خسرو به دل
پی از پارس وز طیسفون برگسل
بشهر خراسان تن آسان بزی
که آسانی و مهتری را سزی
به پوزش یک اندر دگر نامه ساز
مگر خسرو آید برای تو باز

زاد فرخ می گوید که سخن همه را شنیدم هم موافقت با اینکه پهلوان شاه شود و هم مخالفت که این خردمدانه نیست. ولی هیچ کسی چنین چیزی که شاه از دست سپاه به روم بگریزد را تابحال نشنیده . این را که خسرو می شنود رخش زرد می شود

نه برداشت خسرو پی از جای خویش
کجا زاد فرخ نهد پای پیش
سخن گفت پس زاد فرخ بداد
که‌ای نامداران فرخ نژاد
شنیدم سخن گفتن مهتران
که هستند ز ایران گزیده سران
نخستین سخن گفتن بنده وار
که تا پهلوانی شود شهریار
خردمند نپسندد این گفت و گوی
کزان کم شود مرد را آب روی
خراسان سخن برمنش وار گفت
نگویم که آن با خرد بود جفت
فرخ زاد بفزود گفتار تند
دل مردم پرخرد کرد کند
چهارم خزروان سالاربود
که گفتار او با خرد یاربود
که تا آفرید این جهان کردگار
پدید آمد این گردش روزگار
ز ضحاک تازی نخست اندرآی
که بیدادگر بود و ناپاک رای
که جمشید برتر منش را بکشت
به بیداد بگرفت گیتی بمشت
پر از درد دیدم دل پارسا
که اندر جهان دیو بد پادشا
دگر آنک بد گوهر افراسیاب
ز توران بدانگونه بگذاشت آب
بزاری سر نوذر نامدار
بشمشیر ببرید و برگشت کار
سدیگر سکندر که آمد ز روم
به ایران و ویران شد این مرز وبوم
چو دارای شمشیر زن را بکشت
خور و خواب ایرانیان شد درشت
چهارم چو ناپاک دل خوشنواز
که گم کرد زین بوم و بر نام و ناز
چو پیروز شاهی بلند اختری
جهاندار وز نامداران سری
بکشتند هیتالیان ناگهان
نگون شد سرتخت شاه جهان
کس اندر جهان این شگفتی ندید
که اکنون بنوی به ایران رسید
که بگریخت شاهی چوخسرو زگاه
سوی دشمنان شد ز دست سپاه
بگفت این و بنشست گریان بدرد
ز گفتار او گشت بهرام زرد

بعد از ان سنباد بلند می شود و می گوید تا وقتی که کسی از نژاد کیان بیاید بهتر است که بهرام بر تخت نشیند

جهاندیده سنباد برپای جست
میان بسته وتیغ هندی بدست
چنین گفت کاین نامور پهلوان
بزرگست و با داد و روشن روان
کنون تاکسی از نژادکیان
بیاید ببندد کمر بر میان
هم آن به که این برنشیند بتخت
که گردست و جنگاور و نیک بخت

سر جنگیان که این را می شنود تیغ را می کشد و می گوید که اگر زنی پیدا کنم که از نژاد شاهان باردار باشد او را می کشم

سرجنگیان کاین سخنها شنید
بزد دست و تیغ از میان برکشید
چنین گفت کز تخم شاهان زنی
اگر باز یابیم در بر زنی
ببرم سرش را بشمشیر تیز
زجانش برآرم دم رستخیز
نمانم که کس تاجداری کند
میان سواران سورای کند

پهلوانی که می شنود که بهرام چنین چیزی می گوید شمشیر می کشد و می گوید که بهرام شاه است و ما کهتر او هستیم. بهرام هم   می گوید که کسی که به شمشیر دست بیازد را خواهم کشت

چوبشنید با بوی گرد ارمنی
که سالار ناپاک کرد آن منی
کشیدند شمشیر و برخاستند
یکی نو سخن دیگر آراستند
که بهرام شاهست و ما کهتریم
سر دشمنان را بپی بسپریم
کشیده چو بهرام شمشیر دید
خردمندی و راستی برگزید
چنین گفت کانکو ز جای نشست
برآید بیازد به شمشیر دست
ببرم هم اندر زمان دست اوی
هشیوار گردد سرت مست اوی
بگفت این و از پیش آزادگان
بیامد سوی گلشن شادگان
پراگنده گشت آن بزرگ انجمن
همه رخ پر آژنگ و دل پرشکن
 
حال چه اتفاقی میفتد،  می‌ماند برای جلسه‌ی بعدی شاهنامه‌خوانی در منچستر. سپاس از همراهی شما. خلاصه برخی از داستان‌ها به صورت صوتی هم در کانال تلگرامی دوستان شاهنامه گذاشته می‌شود. در صورت تمایل به کانال در لینک زیر بپیوندید

کلماتی که آموختم
رباط = کاروانسرا
مطران = [ م َ / م ِ ] (معرب ، اِ)بزرگ و مهتر ترسایان
سکوبا = نام مرد ترسا
فطیر = نانی را گویند که خمیر آن را مایه نزده باشند و برنیامده و نرسیده باشد. (برهان ). نان بی خمیرمایه . (منتهی الارب
نشکیفتن = ناشکیبایی، آرام نگرفتن
بیجاده = نوعی یاقوتت
سقف = [ س ُ ق ُ ] (معرب ، اِ) مخفف اسقف است که قاضی ترسایان و حاکم و مهتر ایشان باش
کلاته = [ ک َ ت َ / ت ِ ] (اِ) قلعه یا دهی کوچک که بربلندی ساخته باشند. (برهان 
مطرف =[ م ُ رَ / م ِ رَ ] (ع اِ) چادر خز چهارگوشه

ابیاتی که خیلی دوست داشتم
اگر داد بهتر بود کس مباد
که باشد به گفتار بی‌داد شاد

شجره نامه
 اردشیر --- شاپور--- اورمزد --- بهرام --- بهرام بهرام --- بهرام بهرامیان--- نرسی --- اومزد ---شاپور (دوم) ---اردشیر نکوکار (برادر شاپور دوم)-- شاپور سوم --- بهرام شاپور --- یزدگرد بزه‌کار (برادر بهرام شاپور) --- بهرام‌گور --- یزدگرد --- هرمز --- پیروز (برادر هرمز) ---بلاش (پسر کوجم پیروز) --- قباد (پسر بزرگ پیروز) که به دست مردم از شاهی غزل شد --- جاماسپ (برادر کوچک قباد) --- قباد (مجدد پادشاه می‌شود) --- کسری با لقب نوشین روان ---هرمزد  پسر نوشین روان، --- خسرو پسر هرمزد ---بهرام چوبین (فرمانده خسرو که ادعای شاهی کردو به عنوان فرمانده فعلا بر تخت نشسته

قسمت های پیشین

 پادشاهی بهرام پورگشسپ یکسال و شش ماه بود ص 1781

© All rights reserved

Sunday, 8 November 2020

با هم بنویسیم



زودتر از آنچه که می‌بایست بیدار شدم. لحظه‌ای طول کشید تا ذهنم هشدار عقربه‌ی ساعت را تحلیل و معنی آن را درک کند.  ملافه را از رویم کنار زدم و از جا پریدم. دستم را روی شانه‌ی مجید گذاشتم و او را تکان دادم، "وای دیر شد. پاشو. پاشو!"
خواب‌آلود سرش را از روی بالش بلند کرد و در حالیکه به سختی لای چشمانش را باز نگه داشته بود پرسید، "طوری شده
به طرف حمام دویدم، "مگه نمی‌بینی ساعت دهه! نیم ساعت دیگه باید کرج باشیم."
 قطرات آب با فشار چون نوک سوزن، برِِِّان از خراش روی شانه‌ام به جانم فرو ریخت. سریع خودم را از زیر دوش کنار کشیدم. یاداوری تجربه‌ی عجیب و غریب دیشب لبخندی روی لبانم نشاند. گویا حضور چسبناک خاطره‌ی عشق‌بازیمان سوزانتر از سوزش کبودی‌ها و خونمردگی‌های پوستم بود چون حس چیره در آن زمان فقط دلی بود که غنج می‌رفت. بقیه. 

© All rights reserved