Monday, 22 September 2014

برخورد دوم رستم با افراسیاب

جلسه پیش1 در مورد افراسیاب که از هرج و مرجی که ایران را فراگرفته بود (بعد از اینکه کی کاووس به دست سالار هاماوران به بند کشیده شده) استفاده کرده و به این سرزمین تاخته، خواندیم. به گذشته برگشتیم، اولین برخورد رستم و افراسیاب2 که مربوط به زمانی بود که رستم نوجوانی بیش نبود. که در آن برخورد افراسیاب موفق می شود از دست رستم فرار کند. افراسیاب از پدر می خواهد که با کی قباد صلح کند و اینگونه غائله موقتا ختم می شود

1. http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/02/35.html
2. http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2014/09/42.html

© All rights reserved

Sunday, 21 September 2014

"دردی است عین مردن"

Manchester, UK

از زیباترین اجراهایی که تاکنون دیده ام. می دانم تا مدتها مستی دیدن این برنامه از سرم نخواهد پرید


Artists in the picture above:  Farima Berenji and Arian Sadr
http://www.farimadance.com/home.html
http://www.ariansadr.com/

You can see a sample of Farima's dance below.



© All rights reserved

Saturday, 20 September 2014

محاوره: آدمایی که می چسبند

Salford Quays, Salford, UK

بعضی از آدما می چسبند، حسابی هم می چسبند. البته نه چسبیدن از نوع کنه وار، منظورم مثل یک فنجون چای داغ کنار دریا در هوای انگلیسه. وقتایی که شانس میاری و با یکی از اونا هم نشین میشی، باید حسابی غنیمت دونست. ولی این انسان ها کی هستند و چه خصوصیتی دارند؟ ادعا نمی کنم که جواب صحیح این سوال رو می دونم ولی به نظرم اولا نباید خیلی بهت نزدیک باشن. چون این طبیعت بشره که قدر کسی را که کنارشه نمی دونه. بعدش باید قدرت فهم تو و حرفات رو داشته باشه و تو هم متقابلا درک کنی که طرف چی میگه. آنقدر بینتون صحبت کردنی باشه که مجبور نباشین به آدمای دیگه و کارهای اونا بپردازید. ضمن اینکه با سکوت کنار هم و در محضر هم بتونین کنار بیاین.  باید با هم راحت باشین و بهم اعتماد کنین، تا بتونین حرفاتون رو بزنین و از اینکه بعدا از صحبتا سواستفاده یا سو تعبیر بشه نترسین. بهم اجازه بدین تا وقتی که می خواهین حرف بزنین بدون اینکه "یکه تاز" میدون اختلاط  بشین. حتما چیزهای دیگه ای هم هست ولی گمونم اصل کاریا رو گفتم. به عبارتی مهم نیست که زبان، نژاد، دین و جنسیتش چیه، پدر و مادرش کین، اهل کجاست یا به قول جمله ی که رو سردر وبلاگم نوشتم می هست و چی هست

 این پست را برای یاداوری به خود بعد از ملاقات صنعت در روزی آفتابی در سپتامبری آرام نوشتم

© All rights reserved

Tuesday, 16 September 2014

خاطرات ایران - تابستان 1393

جمعه 11 جولای، چهارمین روز اقامت در ایران

ب دنبالمون  آمد و به اتفاق آمدیم پارک ملت. اولین باری است که قسمت بانوان پارک را تجربه می کنم. راستی چرا نمی گویم قسمت زنان؟ عجیبه که نسبت کلمه زن به بانو مثل نسبت کلمه مرد به آقا نیست، البته متاسفانه! نمی خواهم از موضوع پرت بشوم. به قول معروف  "این هم بمونه"، برگردیم سر موضوع قبلی. وسایل ورزشی این قسمت گرچه خیلی زمخت وشاید هم کمی غیر استاندارد هستند، ولی خوبند و قابل استفاده. چند نفر مشغول راه پیمایی و استفاده از دستگاه ها و حتی استراحت روی نیمکت ها هستند. در سایه درختان نشستن و گوش دادن به صدای فش فش فواره های چرخان که چمن ها را آبیاری می کنند آرامش بخش است. به راستی چقدر پرورش گل و گیاه در گرمای ایران و خشکی تابستان کار شاقی باید باشد. آفرین به باغبان های شهرداری. از انصاف نگذریم این یکی کار را بخوبی انجام می دهند. به صداهای نامفهوم و خنده های گهگاه  گروهی که روی نیکمتی نه چندان دور نشسته اند و وزوز  مگسی در اطراف گوش می دهم. چقدر کلاغ های اینجا با قسمت خاکستری تیره روی بدنشان برایم غریبه اند 
+++
 با مادرم از شدت گرما به پشت بام پناه آوردیم. چیزی به اذان مغرب نمانده. با اینکه ماه رمضان است و نزدیک افطار، هر چه گوشهایم را تیز می کنم از صدای اذان خبری نیست. البته صدایی نه چندان قابل تشخیص که معلوم نیست اذان است یا دعای قبل افطار از سمتی نامشخص بگوش میرسد که در همهمه عبور ماشین ها  و صداهای گنگ دیگر گم میشود.  یاد سفر قبلم افتادم صدای بلندگوی دبستان پسرانه ای که چهار کوچه با ما فاصله دارد هر روز بیدارم می کرد. یک دو سه، یک؛ یک دو سه، دو؛ یک دو سه ، سه .... یادمه چند بار می خواستم نامه ای خطاب به مدیر دبستان بنویسم که آقا حالا حتما باید صدای بلند گو ... ولش کنیم. الان که دارم این جریان را می نویسم یاد پدربزرگم افتادم. روحش شاد. زمان انقلاب بود و مادربزرگم مریض احوال. به عده ای که برای تکبیر گفتن در محله دورهم جمع شده بودند گفته بود که ما مریض داریم، لطفا آهسته تر. در پاسخ همسایه گفته بود: نه نمیشه! باید چنان فریاد بزنی که زمین زیر پاهات بلرزه. انگار بازم از ماجرا پرت افتادم.  دلم برای خاطرات اون روزها و ماه رمضان که دسته جمعی روزه می گرفتیم، روزهایی که پایان روز  با صدای اذان و ربنا قبل از آن رسما اعلام می شد، لک زده. ولی خب، اینهم خود مدلی است، مدل سال 93. ولی خودمونیم انگار ما جز افراط و تفریط هیچ طریق دیگری را نمی خواهیم یا نباید تجربه کنیم یا صدای بلندگوها وقت و بی وقت کر کننده است یا صدای اذان مغرب در ماه رمضان هم غیر قابل شنیدن 
+++
 چکیده پیام درگوشی: یعنی تا این حد؟ بعضی اوقات دل بدجوری هوای گریه می کند

© All rights reserved

A relaxing September

The sun is shinning
The thin slices of Apple are drying out
in a wooden basket, with a bee flying over them
All six chickens are busy hunting warm in the garden
I sit down in the swing with a cup of tea, remembering you


© All rights reserved

Monday, 15 September 2014

From S to F



This is me, the whole me and nothing but me.

نقطه مبدا نبود ولی شروع مرحله ای تازه از زندگیش بود. لحظه پیوندش با فرزاد که مدتها بود به خواستگاری سمج تبدیل شده بود. حالا دیگر روزش بر اساس برنامه ای برای دور بودن از خانه و عدم پذیرش خواستگارها برنامه ریزی نمی شد
سرخی چشمانش شاهد بی خوابی شب پیش بود
8/8
© All rights reserved

ماجراهای خانم مرغه - 17


 این سری بچه ها یکی در میان زرد و مشکی شدند. گویا زردی مامان و مشکی باباشون با هم به توافق رسیدند. با این حال هر کدام از جوجه ها یک رنگ و طرح خاص خودشان را دارند

گمونم اینجا خانم مرغه داره "سان" می بینه
خبردار! اِه هنوز نگفتند که به چپ، چپ

Hooked at looking into the depth of your eyes - 4/8/14

© All rights reserved