Sunday, 28 July 2013

I'll know tomorrow




Tomorrow will be the first day of a new life for me. 


© All rights reserved

Saturday, 27 July 2013

Originally uploaded by Shahireh


در کم یابی فرودسرا

عجب حال این مرغک را درک می کنم

اوج نامردی

باورم نمی شد. چطور هادی توانسته بود کلبه چوبی کوچکی که محل بازی و آرامش سالهای بچگیمان بود خراب کند. کلبه را هادی سالهای پیش با کمک پدرش ساخته بود و غیر از آن دو و من کسی از وجود آن در عمق علف های بلند مجاور برکه خبر نداشت. از سالها پیش که هادی به خارج از کشور سفر کرد، تنها کسی بودم که گاهی با سر زدن به کلبه و یادی از قدیم کمی از دل تنگیم کاسته می شد. آن روز بعد از مدتها سری به کلبه زدم. ولی از کلبه اثری نبود! به سرعت سراغ پدر هادی رفتم. قبل از اینکه حرفی بزنم. پدر هادی دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: "بهرام جان، چند روز پیش هادی از سفر برگشت و اولین کاری که کرد خرد کردن کلبه بود. چون چوب ها پوسیده بودند و اگر بچه یا حیوانی به کلبه وارد میشد ممکن بود که  کلبه روی سرش خراب شود." من مات و متحیر ماندم که چرا هادی بدون اینکه بمن اطلاع بدهد کلبه را ویران کرده.  کلبه را او درست کرده بود، نه من، قبول دارم. ولی از سالها پیش که رفت آنجا متعلق به من و تنهایی من بود و او حق نداشت کلبه را بدون صحبت با من خراب کند. می توانست برگشتش را بمن اطلاع ندهد ولی کلبه را نباید ویران می کرد، آنهم ناگهانی و بی اطلاع. نه نباید

© All rights reserved

Thursday, 25 July 2013

Iranian Movies - Iran: A Cinematic Revolution - Trailer




نیستی پیش از مرگ

سلامی دوباره به خلوت این صفحه سیاه

 از زمان پست نوشته قبلی روزگاری بس طولانی و غریب گذشته 
بهرحال همه ما محکوم به تحمل خوب و بد آنچه تقدیر می نامندش، هستیم

© All rights reserved

Thursday, 13 June 2013

موسم خداحافظی


همه چیز حتی ارتباط در جایی به پایان می رسد. چه خوب است که در گاه رفتن با دلی خوش و خاطراتی زیبا از دوستان جدا شویم

 افتخار داشتم که در طی سه سال گذشته با دوستان ایران دوست و فرهنگ پرور در جهت شناسایی تمدن و فرهنگ ایران و ایرانی همراه شوم. این پست تشکری است از تمامی اعضای قدیم و حال کانون فرهنگی و هنری ایرانیان منچستر. ممنون از اینکه مرا در جمع خود پذیرفتید. همکاری با تک تک شما عزیزان که با وجود همه مشکلات و نبود امکانات برخلاف موج تبلیغات منفی از جانب دوست و دشمن گام برمی دارید، از مباهات من است

به امید روزگاری بهتر

© All rights reserved

Monday, 10 June 2013

شاهنامه خوانی در منچستر - 22

داستان تا جایی رسیده بود که زال نامه ای برای پدر می نویسد و در آن نامه از عشق خود به رودابه خبر می دهد و از پدر  چاره می جوید. سام با ستاره شناسان گفتگو می کند و از آنان می پرسد که نتیجه وصلت این دو چه خواهد شد و آنها هم نوید بدنیا آمدن فرزندی شایسته را دادند


ز مادر بزادم بران سان که دید
ز گردون به من بر ستمها رسید
پدر بود در ناز و خز و پرند
مرا برده سیمرغ بر کوه هند
+++
یکی کار پیش آمدم دل شکن
که نتوان ستودنش بر انجمن
پدر گر دلیرست و نراژدهاست
اگر بشنود راز بنده رواست
من از دخت مهراب گریان شدم
چو بر آتش تیز بریان شدم
ستاره شب تیره یار منست
من آنم که دریا کنار منست
به رنجی رسیدستم از خویشتن
که بر من بگرید همه انجمن
اگر چه دلم دید چندین ستم
نیارم زدن جز به فرمانت دم
چه فرماید اکنون جهان پهلوان
گشایم ازین رنج و سختی روان
+++
ازین مرغ پرورده وان دیوزاد
چه گویی چگونه برآید نژاد
+++
ستاره شناسان به روز دراز
همی ز آسمان بازجستند راز
بدیدند و با خنده پیش آمدند
که دو دشمن از بخت خویش آمدند
به سام نریمان ستاره شمر
چنین گفت کای گرد زرین کمر
ترا مژده از دخت مهراب و زال
که باشند هر دو به شادی همال
ازین دو هنرمند پیلی ژیان
بیاید ببندد به مردی میان

کلماتی که آموختم
گوپال = گرز آهنی
دیزه = رنگ بخصوص رنگ سیاه 
کنام = آشیانه
سنان = سرنیزه
اورنگ = گام
خنک = خوش، خرم


قسمت های قبلی
151
© All rights reserved

Thursday, 6 June 2013

روز هشتم با آفتاب

Hoopers, Wilmslow


حدود ساعت پنج بعد إز ظهر بود كه بالآخرة توانستم براي لحظه أي بشينم
Coffee latte
را روي ميزي كنار پنجره گذاشتم و روی صندليی آرام گرفتم. حالا حدود يك ربعي مي توانستم هم به پاهاي خسته أم استراحتي بدهم هم با نوشيدني گرمي جان تأزه أي بگيرم و نگاهی به کتاب جدیدی که خریده بودم بیندازم. کمي روي صندليم جابجا شدم. خستگي يك روز پر مشغله با تمام پياده روي ها و رانندگي هايش در تنم موج مي زد. ساق پاهايم مور مور مي شد و كمرم درد گرفتم بود. خون در انگشتان پاهايم گویا به دماي جوش نزديك مي شد. دلم مي خواست براي لحظه أي هم شده سرم را روي دستانم تكيه بدهم و چشمانم را روي هم بگذارم

***

غير إز من و اقايي كه پشت ميز روبرویی نشسته و مشغول خواندن روزنامة است و كار كنان كافي شاپ كه كم كم براي بسته شدن كافي شاپ آماده مي شدند كسي در اطراف  نیست و در اين "كسي نبودن" ارامشي  است نادر. حيف كه زمان خيلي زود گذشت و بأيد دوباره راه بیفتم.  امروز آفتابي است و همراهي خورشيد چه لذت بخش است. می دانم حتي وقتي تنهايي بيداد مي كند، دستان گرم خورشيد روي شانه هايم خواهد بود

 برای فرار از همه دردها به آغوش آفتاب پناه خواهم برد
5/6/13

© All rights reserved