Showing posts with label فروغ فرخزاد. Show all posts
Showing posts with label فروغ فرخزاد. Show all posts

Saturday, 29 January 2022

Song of a Captive Bird



خلوت این روزهای من با کتابی درباره #فروغ_فرخزاد

این کتاب با الهام از زندگی و شعر فروغ فرخزاد نوشته شده. علاوه بر سوژه‌ی فوق‌العاده، نثر کتاب هم از نظر زیبایی کلام دلچسب و مسحورکننده است.

Song of a Captive Bird is the book that I currently read.

It's a work of fiction inspired by #Forough_Farrokhzad life and poetry. Both the subject and #Jasmin_Darznik writing style is warm and unique. I highly recommended #Song_of_a_Captive_Bird

Related posts:

Forough Farokhzad


© All rights reserved

Friday, 6 January 2012

فروغ جان تولدت مبارک


Forough Farokhzad (one of Iran's most influential female poets of the twentieth century) was born on 5th January 1935. Out of all my photos, this one had a "Forough" feeling. Happy Birthday Forough

 امروز تولد فروغ فرخزاد است

بیمار بودم و نای از تخت پایین آمدن را نداشتم. پرنده ای ظاهر شد که مرتب خودش را به شیشه اتاق میزد. با خودم گفتم اومده عیادت من... آخ، بازم به شیشه خورد! با هزاران مشکل خودم را به دوربینم رساندم و چند عکس گرفتنم. نمیدانم چرا از همان  لحظه که دیدمش یاد فروغ افتادم. سعی کردم پروازش را به خاطر بسپارم. می دانستم که خودش ماندنی نیست. نه بعد از آن همه ضربه های به ظاهر دردناک 

روحت شاد و یادت گرامی



© All rights reserved

Monday, 29 November 2010

از شعرهای دیگران _ فروغ فرخزاد

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو می دمی و آفتاب می شود

فروغ فرخزاد

___
اینم همین شعر با صدای 

Thursday, 12 February 2009

دمی با فروغ فرخزاد

Manchester, UK

Forugh Farrokhzād (1935 — 1967) is arguably Iran's most significant female poet of the twentieth century.

Samples of her poetry in English:
Another Birth
(Translations by Ismā'il Salāmi)

My entire soul is a murky verse
Reiterating you within itself
Carrying you to the dawn of eternal burstings and blossomings
In this verse, I sighed you, AH!
In this verse,I grafted you to trees, water and fire
...
I
Know a sad little mermaid
Dwelling in the ocean
Softly, gently blowing
Her heart into a wooden flute
A sad little mermaid
Who dies with a kiss at night
And is born again with another kiss at dawn




در سالگرد درگذشت فروغ فرخزاد، دیوانش را باز کردم، صفحه بر این شعر باز شد

روحش شاد باد


صبر سنگ

روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک با انوده و با تردید

روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندانبان خود بودم

آن من دیوانه عاصی
در درونم هایهو میکرد
مشت بر دیوارها میکوبید
روزنی را جستجو میکرد

در درونم راه میپیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی

میشنیدم نیمه شب در خواب
هایهای گریه هایش را
در صدایم گوش می کردم
درد سیال صدایش را

شرمگین میخواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه مینالید
دوستش دارم، نمیدانی

بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور برمیخاست
لیک در من تا که میپیچید
مرده ای از گور برمیخاست

مرده ای کز پیکرش می ریخت
عطر شورانگیز شب بوها
قلب من در سینه میلرزید
مثل قلب بچه آهو ها

در سیاهی پیش می آمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر می شد
ورطه تاریک لذت بود

مینشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویا ها
زورق اندیشه ام ، آرام
میگذشت از مرز دنیاها

باز تصویری غبار آلود
زان شب کوچک، شب میعاد
زان اطاق ساکت سرشار
از سعادتهای بی بنیاد

در سیاهی دستهای من
میشکقت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش

ریشه هامان در سیاهی ها
قلب هامان، میوه های نور
یکدیگر را سیر میکردیم
با بهار باغهای دور

مینشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویا ها
زورق اندیشه ام ، آرام
میگذشت از مرز دنیاها

روزها رفتند و من دیگر
خود نمی دانم کدامینم
آن من سرسخت مغرورم
با من مغلوب دیرینم

بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگربارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم

فروغ فرخزاد