Showing posts with label شکست ایران از توران. Show all posts
Showing posts with label شکست ایران از توران. Show all posts

Monday, 25 January 2016

شاهنامه خوانی در منچستر 75

تا جایی رسیدیم که گیو، گودرز را راضی می کند تا مجدد به جنگ باز گردد. گودرز هم از کرده ی خود پشیمان می شود و به میدان رزم باز می گردد و با پهلوانان هم لشکرش پیمان می بندد که تا پای جان بجنگد

بخنجر دل دشمنان بشکنیم
وگر کوه باشد ز بن برکنیم
+++
بخوردند سوگندهای گران
که پیمان شکستن نبود اندران
کزین رزمگه برنتابیم روی
گر از گرز خون اندر آید بجوی

 گودرز، بیژن را می فرستد تا پیش فریبرز برود و او را با پرچمش بیاورد تا سپاه دشمن او را در کنار ایرانیان ببینند و تضعیف شود

به بیژن چنین گفت گودرز پیر
کز ایدر برو زود برسان تیر
بسوی فریبرز برکش عنان
بپیش من آر اختر کاویان
مگر خود فریبرز با آن درفش
یاید کند روی دشمن بنفش

بیژن هم سراغ فریبرز می رود و از او می خواهد تا همراهش برود و اگر نمی خواهد، پرچم را به او بدهد تا او پرچم را جای فریبرز به رزمگاه ببرد، فریبرز از شیدن این سخن بیژن عصبانی می شود و می گوید تو سزاوار حمل این پرچم نیستی

چو بشنید بیژن برانگیخت اسپ
بیامد بکردار آذرگشسپ
بنزد فریبرز و با او بگفت
که ایدر چه داری سپه در نهفت
عنان را چو گردان یکی برگرای
برین کوه سر بر فزون زین مپای
اگر تو نیایی مرا ده درفش
سواران و این تیغهای بنفش
چو بیژن سخن با فریبرز گفت
یکی بانگ برزد به بیژن که رو
که در کار تندی و در جنگ نو
مرا شاه داد این درفش و سپاه
همین پهلوانی و تخت و کلاه
درفش از در بیژن گیو نیست
نه اندر جهان سربسر نیو نیست

بیژن هم که می بیبند نه می تواند فریبرز را با خود ببرد و نه پرچم را به او می دهند، تیغی می کشد و نیمی از پرچم را می برد و با خود می برد. سپاه توران هم که درفش را می بینند به بیژن حمله ور می شوند تا پرچم را بگیرند ولی بیژن بخوبی مبارزه کرد و آنها را عقب می راند. سپاه ایران با دیدن پرچم بنفش دوباره جان تازه می گیرند

 یکی تیغ بگرفت بیژن بنفش
بزد ناگهان بر میان درفش
بدو نیمه کرد اختر کاویان
یکی نیمه برداشت گرد از میان
بیامد که آرد بنزد سپاه
چو ترکان بدیدند اختر براه
یکی شیردل لشکری جنگجوی
همه سوی بیژن نهادند روی
کشیدند گوپال و تیغ بنفش
به پیکار آن کاویانی درفش
چنین گفت هومان که آن اخترست
که نیروی ایران بدو اندر است
درفش بنفش ار بچنگ آوریم
جهان جمله بر شاه تنگ آوریم
کمان را بزه کرد بیژن چو گرد
بریشان یکی تیرباران بکرد
سپه یکسر از تیر او دور شد
همی گرگ درنده را سور شد
+++
سپاه اندر آمد بگرد درفش
هوا شد ز گرد سواران بنفش
دگر باره از جای برخاستند
بران دشت رزمی نو آراستند

از طرفی گیو و گستهم هم به سمت لشکر توران رفتند تا تاج شاهی که بدست تورانیان افتاده از آنها بازستانند

بگفتند با گیو و با گستهم
سواران که بودند با او بهم
که مان رفت باید بتوران سپاه
ربودن ازیشان همی تاج و گاه

در این مبارزه ریونیز فرزند کاووس گشته می شود. گیو می گوید سه تن از بزرگان ما کشته شدند و اکنون روا نباشد تا تاج پادشاهی بدست دشمن بیفتد

به پیش سپه کشته شد ریونیز
که کاوس را بد چو جان عزیز
+++
ازان پس خروشی برآورد گیو
که ای نامداران و گردان نیو
چنویی نبود اندرین رزمگاه
جوان و سرافراز و فرزند شاه
نبیره جهاندار کاوس پیر
سه تن کشته شد زار بر خیره خیر
فرود سیاوش چون ریونیز
بگیتی فزون زین شگفتی چه چیز
+++
نباید که آن افسر شهریار
بترکان رسد در صف کارزار

لشگر تازه بپاخاسته ایران مجدد نیرویی گرفته و در نبردی بهرام تاج را پس گرفت

برامد بنوی یکی کارزار
ز لشکر بران افسر نامدار
+++
برآویخت چون شیر بهرام گرد
بنیزه بریشان یکی حمله برد
بنوک سنان تاج را برگرفت
دو لشکر بدو مانده اندر شگفت

با این حال روز پیروزی ایرانیان در نبرد نبود و با رسیدن شامگاه، ایرانیان خسته و خونآلود کشته ها را گذاشته و برمی گردند

نبد روز پیکار ایرانیان
ازان جنگ جستن سرآمد زمان
از آوردگه روی برگاشتند
همی خستگان خوار بگذاشتند

در اردوگاه ایرانیان بهرام پیش پدرش می رود و می گوید هنگامی که می خواسته تاج را پس بگیرد تازیانه خود را گم کرده. پس می رود تا آنرا پیدا کند. ولی گودرز به رفتن او راضی نیست

دوان رفت بهرام پیش پدر
که ای پهلوان یلان سربسر
بدانگه که آن تاج برداشتم
بنیزه بابراندر افراشتم
یکی تازیانه ز من گم شدست
چو گیرند بی مایه ترکان بدست
ببهرام بر چند باشد فسوس
جهان پیش چشمم شود آبنوس
نبشته بران چرم نام منست
سپهدار پیران بگیرد بدست
شوم تیز و تازانه بازآورم
اگر چند رنج دراز آورم
+++
بدو گفت گودرز پیر ای پسر
همی بخت خویش اندر آری بسر
ز بهر یکی چوب بسته دوال
شوی در دم اختر شوم فال

گیو برادر بهرام نیز او را از رفتن باز می دارد و می گوید من تازیانه ای که متعلق به سیاوش بوده و فرنگیس بمن داده به تو می دهم جز آن تاریانه ی دیگری دارم که از زر می باشد، آنرا کاووس شاه بمن داده. هرهفت تازیانه را بتو می دهم، بیا و از خیر تازیانه خود بگذر، ولی بهرام قانع نمی شود و می گوید من از برای زر و رنگ نمی روم، و راه میافتد

بدو گفت گیو ای برادر مشو
فراوان مرا تازیان هست نو
+++
ترا بخشم این هفت ز ایدر مرو
یکی جنگ خیره میارای نو
+++
چنین گفت با گیو بهرام گرد
که این ننگ را خرد نتوان شمرد
شما را ز رنگ و نگارست گفت
مرا آنک شد نام با ننگ جفت
گر ایدونک تازانه بازآورم
وگر سر ز گوشش بگاز آورم

بهرام تازیانه خود را در دشت نبرد میان کشتگان پیدا می کند و زانجا سوی قلب لشکر می شتابد

همی جست تا تازیانه بیافت
میان تل کشتگان اندرون
برآمیخته خاک بسیار و خون
فرود آمد از باره آن برگرفت
وزانجا خروشیدن اندر گرفت

سپاه دشمن به حضور بهرام مطلع می شود و در پی در بند کشیدن اوست، اما بهرام همه را تار و مار می کند

ازو سرکشان آگهی یافتند
سواری صد از قلب بشتافتند
که او را بگیرند زان رزمگاه
برندش بر پهلوان سپاه
کمان را بزه کرد بهرام شیر
ببارید تیر از کمان دلیر
چو تیری یکی در کمان راندی
بپیرامنش کس کجا ماندی
ازیشان فراوان بخست و بکشت
پیاده نپیچید و ننمود پشت
سواران همه بازگشتند ازوی
بنزدیک پیران نهادند روی

تژاو به همراه سپاه خود به جنگ بهرام می رود و دست او را با ضربه ای قطع می کند

کمان را بزه کرد بهرام گرد
بتیر از هوا روشنایی ببرد
چو تیر اسپری شد سوی نیزه گشت
چو دریای خون شد همه کوه و دشت
چو نیزه قلم شد بگرز و بتیغ
همی خون چکانید بر تیره میغ
+++
چو بهرام یل گشت ب یتوش و تاو
پس پشت او اندر آمد تژاو
یکی تیغ زد بر سر کتف اوی
که شیر اندر آمد ز بالا بروی
جدا شد ز تن دست خنجرگزار
فروماند از رزم و برگشت کار

از طرفی با آمدن صبح و بازنگشتن بهرام، گیو نگران می شود و با بیژن در پی پیداکردن بهرام روانه می شوند

چو خورشید تابنده بنمود پشت
دل گیو گشت از برادر درشت
ببیژن چنین گفت کای رهنمای
برادر نیامد همی باز جای
بباید شدن تا وراکار چیست
نباید که بر رفته باید گریست
+++
دلیران چو بهرام را یافتند
پر از آب و خون دیده بشتافتند
بخاک و بخون اندر افگنده خوار
فتاده ازو دست و برگشته کار
همی ریخت آب از بر چهراوی
پر از خون دو تن دیده از مهر اوی
چو بازآمدش هوش بگشاد چشم
تنش پر ز خون بود و دل پر ز خشم

گیو و بیژن، بهرام را نیمه جان پیدا می کنند، بهرام می گوید که تژاو او را زخمی کرده. گیو هم سوگند می خورد تا انتقام برادر را از تژاو بگیرد

چنین گفت با گیو کای نامجوی
مرا چون بپوشی بتابوت روی
تو کین برادر بخواه از تژاو
ندارد مگر گاو با شیر تاو
+++
چو بهرام گرد این سخن یاد کرد
ببارید گیو از مژه آب زرد
بدادار دارنده سوگند خورد
بروز سپید و شب لاژورد
که جز ترگ رومی نبیند سرم
مگر کین بهرام بازآورم
پر از درد و پر کین بزین برنشست
یکی تیغ هندی گرفته بدست

گیو به تژاو می رسد و او را به کمند می بندد و دنبال اسب خود می کشد. تژاو می گوید آخر مگر من چه کرده ام، گیو می گوید که تو بهرام را کشته ای. گیو گناه را گردن سواران چین می اندازد و کشتن بهرام را کتمان می کند

چو از دور گیو دلیرش بدید
عنان را بپیچید و دم درکشید
چو دانست کز لشکر اندر گذشت
ز گردان و گردنکشان دور گشت
سوی او بیفکند پیچان کمند
میان تژاو اندر آمد به بند
بران اندر آورد و برگشت زود
پس آسانش از پشت زین در ربود
بخاک اندر افگند خوار و نژند
فرود آمد و دست کردش به بند
نشست از بر اسپ و او را کشان
پس اندر همی برد چون بیهشان
چنین گفت با او بخواهش تژاو
که با من نماند ای دلیر ایچ تاو
چه کردم کزین بی شمار انجمن
شب تیره دوزخ نمودی بمن
+++
شکار تو بهرام باید بجنگ
ببینی کنون زخم کام نهنگ
چنین گفت با گیو جنگی تژاو
که تو چون عقابی و من چون چکاو
ز بهرام بر بد نبردم گمان
نه او را بدست من آمد زمان
که من چون رسیدم سواران چین
ورا کشته بودند بر دشت کین

ولی گیو تژاو را کشان کشان به بالای سر بهرام می برد که هنوز نیمه جان بوده، تژاو می فهمد که دیگر نمی تواند کتمان کند. گیو تژاو را می کشد و بهرام که جان سپرده را به دخمه ای می سپارد

کشانش بیارد گیو دلیر
بپیش جگر خسته بهرام شیر
بدو گفت کاینک سر بی وفا
مکافات سازم جفا را جفا
+++
برادر چو بهرام را خسته دید
تژاو جفا پیشه را بسته دید
خروشید و بگرفت ریش تژاو
بریدش سر از تن بسان چکاو
+++
چو شد دور زان جایگاه نبرد
بکردار ایوان یکی دخمه کرد
بیاگند مغزش بمشک و عبیر
تنش را بپوشید چینی حریر
برآیین شاهانش بر تخت عاج
بخوابید و آویخت بر سرش تاج
سر دخمه کردند سرخ و کبود
تو گفتی که بهرام هرگز نبود
شد آن لشکر نامور سوگوار
ز بهرام وز گردش روزگار

از طرفی سپاه ایران که درهم شکسته بود به سمت ایران برمی گیردد تا اگر هنوز شاه ایران سر جنگ داشت آنها را با لشکری روانه سازد. سپاه توران مطلع می شود که ایرانیان عقب نشینی کرده اند. خبر را به پیران می رسانند. او هم به افراسیاب خبر می دهد

برفتند یکسر سوی کاسه رود
روانشان ازان کشتگان پر درود
طلایه بیامد بپیش سپاه
کسی را ندید اندران جایگاه
بپیران فرستاد زود آگهی
کز ایرانیان گشت گیتی تهی

ابیاتی که دوست داشتم

که گر دو برادر نهد پشت پشت
تن کوه را سنگ ماند بمشت

بجایی توان مرد کاید زمان
بکژی چرا برد باید گمان

چو تو کشته اکنون چه یک مشت خاک
بزرگان بایوان تو اندر مغاک

ندانی همی ای بد شور بخت
که در باغ کین تازه کشتی درخت
که بالاش با چرخ همبر بود
تنش خون خورد بار او سر بود

عنان بزرگی هرآنکو بجست
نخستین بباید بخون دست شست
اگر خود کشد گر کشندش بدرد
بگرد جهان تا توانی مگرد

که روزی فرازست و روزی نشیب
گهی شاد دارد گهی با نهیب
همان به که با جام مانیم روز
همی بگذرانیم روزی بروز

شجره نامه
ریونیز = پسر یا نوه کی کاووس
بهرام = پسر گودرز و برادر گیو

قسمت های پیشین
ص 551 داستان کاموس کشانی
© All rights reserved

Monday, 18 January 2016

شاهنامه خوانی در منچستر 74

تا جایی رسیدیم که سپاه ایران از توران شکست خورده
کی خسرو وقتی اخبار جنگ و شکست سپاهش را می شنود از رفتار توس عصبانی می شود نامه ای برای عموی خود، فریبرز (پسر کاووس) می نویسد، رفتار توس را متذکر می شود و او را بجای توس به فرماندهی سپاه می گمارد. فریبرز ماموریت دارد تا توس را نزد کیخسرو بخواند و خود سپاه را فرماندهی کند. کی خسرو همچنین از فریبرز می خواهد که در جنگ شتاب نورزد ولی حواسش نیزجمع باشد و به بزم و خواب نپردازد

بشد طوس با کاویانی درفش
ز لشکر چهل مرد زرینه کفش
بتوران فرستادمش با سپاه
برادر شد از کین نخستین تباه
بایران چنو هیچ مهتر مباد
وزین گونه سالار لشکر مباد
دریغا برادر فرود جوان
سر نامداران و پشت گوان
ز کین پدر زار و گریان بدم
بران درد یک چند بریان بدم
کنون بر برادر بباید گریست
ندانم مرا دشمن و دوست کیست
+++
چو این نامه خوانی هم اندر شتاب
ز دل دور کن خورد آرام و خواب
سبک طوس را بازگردان بجای
ز فرمان مگرد و مزن هیچ رای
سپهدار و سالار زرینه کفش
تو می باش با کاویانی درفش
+++
مکن هیچ در جنگ جستن شتاب
ز می دور باش و مپیمای خواب
بتندی مجو ایچ رزم از نخست
همی باش تا خسته گردد درست

توس هم طبق فرمان شاه به سمت او می تازد. شاه از دست توس به خاطر کشتن برادرش فرود و جشن و سرور راه انداختن هنگام نبرد و در نتیجه باختن نبرد برده بسیار عصبانی است

بنزدیک شاه آمد از دشت جنگ
بر هبر نکرد ای چگونه درنگ
زمین را ببوسید در پیش شاه
نکرد ایچ خسرو بدو در نگاه
بدشنام بگشاد لب شهریار
بران انجمن طوس را کرد خوار
ازان پس بدو گفت کای بدنشان
که کمباد نامت ز گردنکشان
نترسی همی از جهاندار پاک
ز گردان نیامد ترا شرم و باک
نگفتم مرو سوی راه چرم
برفتی و دادی دل من به غم
نخستین بکین من آراستی
نژاد سیاوش را کاستی
برادر سرافراز جنگی فرود
کجا هم چنو در زمانه نبود
بکشتی کسی را که در کارزار
چو تو لشکری خواستی روزکار
وزان پس که رفتی بران رزمگاه
نبودت بجز رامش و بزمگاه
ترا جایگه نیست در شارستان
بزیبد ترا بند و بیمارستان
ترا پیش آزادگان کار نیست
کجا مر ترا رای هشیار نیست
سزاوار مسماری و بند و غل
نه اندر خور تاج و دیهیم و مل

به واسطه ی ریش سپیدی توس و اینکه از نژاد منوچهر بوده بجای مرگ  وی به حصر خانگی محکوم می شود. شاید این نخستین حصر خانگی ثبت شده است

نژاد منوچهر و ریش سپید
ترا داد بر زندگانی امید
وگرنه بفرمودمی تا سرت
بداندیش کردی جدا از برت
برو جاودان خانه زندان توست
همان گوهر بد نگهبان توست

فریبرز بجای توس به فرماندهی سپاه می نشیند و رهام را به پیش پیران می فرستد تا پیام کی خسرو را به پیران برساند. در این پیام نخست سپاه توران را از شبیخون زدن به سپاه ایران نکوهش می کند، و سپس می گوید که گر شما می خواهید بین ما یک ماه آتش بس خواهد بود

بدو گفت رو پیش پیران خرام
ز من نزد آن پهلوان بر پیام
بگویش که کردار گردان سپهر
همیشه چنین بود پر درد و مهر
یکی را برآرد بچرخ بلند
یکی را کند زار و خوار و نژند
کسی کو بلاجست گرد آن بود
شبیخون نه کردار مردان بود
شبیخون نسازند کنداوران
کسی کو گراید بگرز گران
تو گر با درنگی درنگ آوریم
گرت رای جنگست جنگ آوریم

اگر در این مدت پی جنگ نباشید ما هم جنگ نخواهیم کرد. پس از پایان این مدت چنانچه به مرزهای خود بازگشتید که هیچ وگرنه با پایان یک ماه مهلت آتش بس تمدید نخواهد شد و با سرآمدن این یک ماهه جنگ بین ما آغاز می شود

گر ایدونک یک ماه خواهی درنگ
ز لشکر نیاید سواری بجنگ
وگر جنگ جویی منم برکنار
بیارای و برکش صف کارزار
چو یک مه بدین آرزو بشمرید
که از مرز تورا نزمین بگذرید
برانید لشکر سوی مرز خویش
ببینید یکسر همه ارز خویش
وگرنه بجنگ اندر آرید چنگ
مخواهید زین پس زمان و درنگ

یک ماه می گذرد و جنگ بین ایران و تورن مجدد ادامه میابد

چو آمد سر ماه هنگام جنگ
ز پیمان بگشتند و از نام و ننگ
خروشی برآمد ز هر دو سپاه
برفتند یکسر سوی رزمگاه

آرایش سپاه ایران در این جنگ بدین گونه بود که فریبرز در قلب سپاه جا داشته و گودرز و اشکش  در راست و چپ لشگر، بنابراین قلب سپاه ضعیف ترین نقطه بوده

سوی میمنه گیو گودرز بود
رد و موبد و مهتر مرز بود
سوی میسره اشکش تیزچنگ
که دریای خون راند هنگام جنگ
یلان با فریبرز کاوس شاه
درفش از پس پشت در قلبگاه

مدتی جنگ ادامه داشت و از کشته های دو طرف پشته درست شد ولی هر دو سپاه سر جایی که بودند ماندند و کسی بر دیگری برتری نداشت. تا اینکه دو تن از سپهبدهای سپاه توران نقشه ای کشیدند تا به قلب سپاه حمله کنند

چنان شد که کس روی کشور ندید
ز بس کشتگان شد زمین ناپدید
یکی پشت بر دیگری برنگاشت
نه بگذاشت آن جایگه را که داشت
چنین گفت هومان به فرشیدورد
که با قلبگه جست باید نبرد

با حمله به قلب لشگر، سپاه توران پیروز میدان است

برفتند پس تا بقلب سپاه
بجنگ فریبرز کاوس شاه
ز هومان گریزان بشد پهلوان
شکست اندر آمد برزم گوان
بدادند گردنکشان جای خویش
نبودند گستاخ با رای خویش
یکایک بدشمن سپردند جای
ز گردان ایران نبد کس بپای
بماندند بر جای کوس و درفش
ز پیکارشان دیده ها شد بنفش
دلیران بدشمن نمودند پشت
ازان کارزار انده آمد بمشت
+++
چو دشمن ز هر سو بانبوه شد
فریبرز بر دامن کوه شد
برفتند ز ایرانیان هرک زیست
بران زندگانی بباید گریست

گودرز کشواد که پرچم فریبرز را نمی بیند، می خواهد فرار کند ولی گیو او را تشویق به ماندن می کند

چو گودرز کشواد بر قلبگاه
درفش فریبرز کاوس شاه
ندید و یلان سپه را ندید
بکردار آتش دلش بردمید
عنان کرد پیچان براه گریز
برآمد ز گودرزیان رستخیز
بدو گفت گیو ای سپهدار پیر
بسی دیده ای گرز و گوپال و تیر
اگر تو ز پیران بخواهی گریخت
بباید بسر بر مرا خاک ریخت
نماند کسی زنده اندر جهان
دلیران و کارآزموده مهان
+++
بپیچیم زین جایگه سوی جنگ
نیاریم بر خاک کشواد ننگ


لغاتی که آموختم
مل = شراب انگوری
مسمار = میغ آهنی
پامس = پای بسته و درمانده

ابیاتی که دوست داشتم
ز مردن مرا و ترا چاره نیست
درنگی تر از مرگ پتیاره نیست
چو پیش آمد این روزگار درشت
ترا روی بینند بهتر که پشت

قسمت های پیشین
ص 540 بپیچیم زین جایگه سوی جنگ
© All rights reserved


Monday, 20 July 2015

شاهنامه خوانی در منچستر 73

صبح هوا کمی آفتابی بود و تصمیم داشتیم جلسه را به حیاط ببریم، البته اینکار انجام هم شد ولی بعدا (اهدایی هوای همیشه بارانی منچستر) مجبور شدیم باز بساط را جمع کنیم و داخل اتاق بیایم


باری، تا اینجا داستان را دنبال کرده بودیم که سپاهی از ایران با  تژاو رودررو می شود. گیو از تژاو می پرسد که تو کیستی. تژاو که مرزبان آن قسمت بوده می گوید که نژاد من از ایرانیان است ولی من داماد شاه و جز بزرگان توران هستم

ز گردنکشان پیش او رفت گیو
تنی چند با او ز گردان نیو
برآشفت و نامش بپرسید زوی
چنین گفت کای مرد پرخاشجوی
بدین مایه مردم بجنگ آمدی
ز هامون بکام نهنگ آمدی
بپاسخ چنین گفت کای نامدار
ببینی کنون رزم شیر سوار
بگیتی تژاوست نام مرا
بهر دم برآرند کام مرا
نژادم بگوهر از ایران بدست
ز گردان وز پشت شیران بدست
کنون مرزبانم بدین تخت و گاه
نگین بزرگان و داماد شاه

گیو می گوید که این سخن را به کس دیگری نگو چرا که این سخن باعث آبروریزی است. گیو سعی می کند که تژاو را با خود همراه سازد. ولی تژاو قبول نمی کند

بدو گفت گیو اینکه گفتی مگوی
که تیره شود زین سخن آبروی
از ایران بتوران که دارد نشست
مگر خوردنش خون بود گر کبست
اگر مرزبانی و داماد شاه
چرا بیشتر زین نداری سپاه
بدین مایه لشکر تو تندی مجوی
بتندی بپیش دلیران مپوی
که این پرهنر نامدار دلیر
سر مرزبان اندر آرد بزیر
گر اایدونک فرمان کنی با سپاه
بایران خرامی بنزدیک شاه
کنون پیش طوس سپهبد شوی
بگویی و گفتار او بشنوی
ستانمت زو خلعت و خواسته
پرستنده و اسپ آراسته
تژاو فریبنده گفت ای دلیر
درفش مرا کس نیارد بزیر
مرا ایدر اکنون نگینست و گاه
پرستنده و گنج و تاج و سپاه
همان مرز و شاهی چو افراسیاب
کس این را ز ایران نبیند بخواب
پرستار وز مادیانان گله
بدشت گروگرد کرده یله
تو این اندکی لشکر من مبین
مراجوی با گرز بر پشت زین
من امروز با این سپاه آن کنم
کزین آمدن تان پشیمان کنم

بیژن فرزند گیو به گفتگوی بین گیو و تژاو اعتراض می کند

چنین گفت بیژن بفرخ پدر
که ای نامور گرد پرخاشخر
سرافراز و بیداردل پهلوان
به پیری نه آنی که بودی جوان
ترا با تژاو این همه پند چیست
بترکی چنین مهر و پیوند چیست
همی گرز و خنجر بباید کشید
دل و مغز ایشان بباید درید

باری جنگ در می گیرد و تژاو که معدود سپاهیان همراهش کشته شده اند می گریزد. بیژن بدنبال وی می تازد 

بسی برنیامد برین روزگار
که آن ترک سیر آمد از کارزار
سه بهره ز توران سپه کشته شد
سربخت آن ترک برگشته شد
همی شد گریزان تژاو دلیر
پسش بیژن گیو برسان شیر
خروشان و جوشان و نیزه بدست
تو گفتی که غرنده شیرست مست

تژاو در حالی که بیژن تاج او را از سرش برداشته به داخل دژ پناه می برد. اسپنوی هراسان به تژاو می تازد که حال که دشمن را بدین جا کشاندی باید مرا هم به همراه خود ببری 

چنین تا در دژ همی تاخت اسپ
پس اندرش بیژن چو آذرگشسپ
چو نزدیکی دژ رسید اسپنوی
بیامد خروشان پر از آب روی
که از کین چنین پشت برگاشتی
بدین دژ مرا خوار بگذاشتی
سزد گر ز پس برنشانی مرا
بدین ره بدشمن نمانی مرا

تژاو هم اسپنوی را بر اسبش سوار می کند و به سمت توران می تازند، در حالیکه هنوز بیژن در تعقیب او بوده. مدتی می گذرد و اسب تژاو نزدیک است از پای دراید. بناچار تژاو، از اسپنوی را جا می گذارد و خود به تنهایی به سمت افراسیاب می تازد.  از طرفی بیژن که به اسپنوی می رسد او را بر ترک خود سوار می کند و به سمت سپاه ایران برمی گردد

پس اندر نشاندش چو ماه دمان
برآمد ز جا باره زیرش دنان
همی تاخت چون گرد با اسپنوی
سوی راه توران نهادند روی
زمانی دوید اسپ جنگی تژاو
نماند ایچ با اسپ و با مرد تاو
تژاو آن زمان با پرستنده گفت
که دشوار کار آمد ای خوب جفت
فروماند این اسپ جنگی ز کار
ز پس بدسگال آمد و پیش غار
اگر دور از ایدر به بیژن رسم
بکام بداندیش دشمن رسم
ترا نیست دشمن بیکبارگی
بمان تا برانم من این بارگی
فرود آمد از اسپ او اسپنوی
تژاو از غم او پر از آب روی
سبکبار شد اسپ و تندی گرفت
پسش بیژن گیو کندی گرفت
چو دید آن رخ ماه روی اسپنوی
ز گلبرگ روی و پر از مشک موی
پس پشت خویش اندرش جای کرد
سوی لشکر پهلوان رای کرد
بشادی بیامد بدرگاه طوس
ز درگاه برخاست آوای کوس

سپاه ایران وارد دژ تژاو می شوند و گله و اموال دژ را تصاحب می کند

سپهدار و گردان پرخاشجوی
بویرانی دژ نهادند روی
ازان پس برفتند سوی گله
که بودند بر دشت ترکان یله
گرفتند هر یک کمندی بچنگ
چنانچون بود ساز مردان جنگ
بخم اندر آمد سر بارگی
بیاراست لشکر بیکبارگی
نشستند بر جایگاه تژاو
سواران ایران پر از خشم و تاو

از طرفی تژاو به نزد افراسیاب می رسد و گزارش پیروزی ایرانیان را به وی می دهد

تژاو غمی با دو دیده پرآب
بیامد بنزدیک افراسیاب
چنین گفت کامد سپهدار طوس
ابا لشکری گشن و پیلان کوس
پلاشان و آن نامداران مرد
بخاک اندر آمد سرانشان ز گرد
همه مرز و بوم آتش اندر زدند
فسیله سراسر بهم برزدند
چو بشنید افراسیاب این سخن
غمی گشت و بر چاره افگند بن

افراسیاب هم که عصبانی است بر پیران خرده می گیرد که همه اینها تقصیر توست، پیران هم برای چاره حویی لشکر میاراید، سپاهی عظیم  با صد هزار سپاهی

بپیران ویسه چنین گفت شاه
که گفتم بیاور ز هر سو سپاه
درنگ آمدت رای از کاهلی
ز پیری گران گشته و بددلی
نه دژ ماند اکنون نه اسپ و نه مرد
نشستن نشاید بدین مرز کرد
بسی خویش و پیوند ما برده گشت
بسی مرد نیک اختر آزرده گشت
کنون نیست امروز روز درنگ
جهان گشت بر مرد بیدار تنگ
جهاندار پیران هم اندر شتاب
برون آمد از پیش افراسیاب
ز هر مرز مردان جنگی بخواند
سلیح و درم داد و لشکر براند
+++
سپاهی ز جنگ آوران صدهزار
نهاده همه سر سوی کارزار
ز دریا بدریا نبود ایچ راه
ز اسپ و ز پیل و هیون و سپاه

پیران سپاه خود را برای شبیخون زدن به ایرانیان از بیراهه می برد

بفرمود پیران که بیره روید
از ایدر سوی راه کوته روید
نباید که یابند خود آگهی
ازین نامداران با فرهی
مگر ناگهان بر سر آن گروه
فرود آرم این گشن لشکر چو کوه

از طرفی هم جاسوسانی می فرستد تا از سپاه دشمن برایش خبر آوردند و آنان که سپاه ایران در حال بیخبری و مستی می بینند این خبر را برای او میاورند

برون کرد کارآگهان ناگهان
همی جست بیدار کار جهان
بتندی براه اندر آورد روی
بسوی گروگرد شد جنگجوی
میان سرخس است نزدیک طوس
ز باورد برخاست آوای کوس
بپیوست گفتار کارآگهان
بپیران بگفتند یک یک نهان
که ایشان همه میگسارند و مست
شب و روز با جام پر می بدست
سواری طلایه ندیدم براه
نه اندیشه ی رزم توران سپاه

سی هزار مرد جنگی برای شبیخون زدن انتخاب می شوند و اهسته به سمت سپاه ایران می روند. ابتدا تمام حیوانات گله را می گیرند

گزین کرد زان لشکر نامدار
سواران شمشیرزن سی هزار
برفتند نیمی گذشته ز شب
نه بانگ تبیره نه بوق و جلب
چو پیران سالار لشکر براند
میان یلان هفت فرسنگ ماند
نخستین رسیدند پیش گله
کجا بود بر دشت توران یله
گرفتند بسیار و کشتند نیز
نبود از بد بخت مانند چیز

سپس به سمت سپاه ایران روی آوردند. گیو بیدار بود و صدایی می شنود، بیرون می رود و وقتی متوجه می شود، در میان سپاه می چرخد و هر که را هوشیار بوده بیدار می کند. پیش پدر (گودرز؟) می رود و او را خبر دار می کند و بعد پیش پسرش بیژن می رود. او را دعوا می کند که اینجا دشت نبرد است یا باغ می

وزان جایگه سوی ایران سپاه
برفتند برسان گرد سیاه
همه مست بودند ایرانیان
گروهی نشسته گشاده میان
بخیمه درون گیو بیدار بود
سپهدار گودرز هشیار بود
خروش آمد و بانگ زخم تبر
سراسیمه شد گیو پرخاشخر
+++
بیامد باسپ اندر آورد پای
بکردار باد اندر آمد ز جای
بپرده سرای سپهبد رسید
ز گرد سپه آسمان تیره دید
بدو گفت برخیز کامد سپاه
یکی گرد برخاست ز اوردگاه
وزان جایگه رفت نزد پدر
بچنگ اندرون گرزه ی گاو سر
همی گشت بر گرد لشکر چو دود
برانگیخت آن را که هشیار بود
یکی جنگ با بیژن افگند پی
که این دشت رزم است گر باغ می

سرانجام جر اندکی از ایرانیان بقیه کشته می شوند

سپیده چو برزد سر از برج شیر
بلشکر نگه کرد گیو دلیر
همه دشت از ایرانیان کشته دید
سر بخت بیدار برگشته دید
دریده درفش و نگونسار کوس
رخ زندگان تیره چون آبنوس
+++
پسر بی پدر شد پدر بی پسر
همه لشگر گشن زیر و زبر
به بیچارگی روی برگاشتند
سراپرده و خیمه بگذاشتند
نه کوس و نه لشکر نه بار و بنه
همه میسره خسته و میمنه
ازین گونه لشکر سوی کاسه رود
برفتند بی مایه و تار و پود
+++
ز هامون سپهبد سوی کوه شد
ز پیکار ترکان بی اندوه شد
فراوان کم آمد ز ایرانیان
برآمد خروشی بدرد از میان
همه خسته و بسته بد هرک زیست
شد آن کشته بر خسته باید گریست
نه تاج و نه تخت و نه پرد هسرای
نه اسپ و نه مردان جنگی بپای
نه آباد بوم نه مردان کار
نه آن خستگانرا کسی خواستار

گودرز پسر و نوه خود را از دست داده (گیو و بیژن؟) پیکی می فرستد تا اوضاع را به شاه (کی خسرو) گزارش دهد

جهاندیده گودرز با پیر سر
نه پور و نبیره نه بوم و نه بر
نه آن خستگان را خورش نه پزشک
همه جای غم بود و خونین سرشک
+++
یکی نامداری ز ایرانیان
بفرمود تا تنگ بندند میان
دهد شاه را آگهی زین سخن
که سالار لشکر چهه افگند بن

کی خسرو که هنوز ناراحت از دست دادن برادرش (فرود) است خبر شکست لشکر هم به او می رسد

ز کار برادر پر از درد بود
بران درد بر درد لشکر فزود
زبان کرد گویا بنفرین طوس
شب تیره تا گاه بانگ خروس

لغاتی که آموختم
کبست = خنظل، گیاهی نلخ
چکاو = پرنده ای است اندکی از گنجشک بزرگتر و خوش آواز
گشن = به معنی انبوه و بسیار 

ابیاتی که دوست داشتم
چنین آمد این گنبد تیزگرد
گهی شادمانی دهد گاه درد

چنین است رسم جهان 
که کردار خویش از تو دارد نهان
همی با تو در پرده بازی کند
ز بیرون ترا بی نیازی کند
ز باد آمدی رفت خواهی به گرد
چه دانی که با تو چه خواهند کرد
ببند درازیم و در چنگ آز
ندانیم باز آشکارا ز راز

شجره نامه
زرسب = پسر طوس
ریونیز = داماد طوس
بیژن = فرزند گیو
فرود = فرزند سیاوش
گیو = پسر گودرز؟

قسمت های پیشین
ص 534 نامه کیخسرو به فریبرز کاووس
© All rights reserved