Friday, 30 October 2020

A pre book launch event

I just took part in my first live session on twitter. Thanks @cultureword. It went very quick and at some stage I wondered if I could type fast enough to catch up never mind thinking about my replies. Follow @cultureword for all the responses. See some of my responses below.

برای رونمایی کتاب آماده می شویم. اولین تجربه ی برنامه توئیتر زنده بود. خیلی سریع گذشت. کتاب مجموعه ای از نه نویسنده با داستان های کوتاه است و حدود دو هفته ی دیگر رونمایی می شود. این جلسه فرصتی بود که خوانندگان و علاقمندان اگر سوالی دارند از نویسندگان بپرسند. برخی از سوالها با جوابهای من را در ادامه بخوانید



(The name of my story is the power of a lie)

What inspired your story?
When I was in secondary school a safe house was raided and all the house occupancies were killed by the intelligence officials but a baby survived. The baby was used to show how kind and caring the intelligence officers were to keep the baby alive. I guess the event left its marks.

How was the editing process for you?
The support was incredible. Thanks to Pete for all the comments and his time. It was an enjoyable learning process.


© All rights reserved

Thursday, 29 October 2020

شام تاریک ما را

داستان اولین بار در صفحه ی  وبلاگ من در سایت ایرون دات کام به اشتراک گذاشته شد.


مهر از نیمه گذشته. ابری در آسمان شب نیست با این وجود حس گرفته‌ای در فضا موج می‌زند. گویا آسمان عطش بارش دارد ولی شرایط اقلیمی همراه نیست. چه موهبتی که برف
ریزه‌های سنگین به سمت زمین فرود نمی‌ایند تا گرما آنها را ذوب و به باران شدن محکوم کند. در این هوای آلوده حتی مائده‌ی الهی باران هم اسیدی از آب در میاید. اینجا همه چیز حتی فرشتگان چرکالود و پلیدند.
 
ترک منزل برای رفتن سر کار وقتی شیفت شب را پوشش می‌دهی کار ساده‌ای نیست حتی برای من که عاشق کارم هستم. به خاطر نمی‌آورم که هیچ‌گاه با لبخند منزل را به قصد کار در زمان کاری نامتعارف ترک کرده باشم. البته این حس که شاید بتوان آنرا 'خطور بی‌میلی آنی' بنامم معمولا به محض حضور در محیط کار از بین می‌رود. وقتی سرم به کار بند می‌شود می‌توانم خودم را گول بزنم که با دیگران فرق دارم. می‌توانم تصور کنم که من یکی حداقل از قانون جنگل و سلسله مراتب آن پیروی نمی‌کنم. می‌توانم خودم را رها از الگوهای غلط که دیگران بی چون وچرا در دام آن اسیرند بدانم. درست یا غلط شاید از این رو در محیط کار آرام می‌گیرم. 
 
ماشین را در پارکینگ پارک کردم، ماسک را روی صورتم مرتب کردم و به سمت ورودی سالن بیمارستان راه افتادم. حس ناخوشایند همراهم بر خلاف معمول هنوز مرا ترک نگفته.  دلم شور می‌زند. از کنار دو خانمی که آهسته در همان جهتی که من می‌روم گام برمی‌دارند با عجله رد می‌شوم. مانده ام ایا آنها هم تاپ تاپ قلبم را می‌شنوند؟ سلام آقا رحمان دربان را هم اصلا به یاد ندارم که آیا پاسخ دادم یا نه. انگار اتفاقی قرار است بیفتد. قلبم اینگونه گواهی می‌دهد. از راهروی اصلی بیمارستان که می‌گذرم گوشیم را از کیف در می‌اورم  و به مرجانه زنگ می‌زنم. از اینکه تاکید می‌کنم که مطمئن بشود در ورودی آپارتمان را پشت سرم قفل کردم کمی نگران می‌شود ولی مطمئنش می‌کنم که طوری نیست. از او می‌خواهم ضمن رعایت کامل احتیاط و مراقبت از خود حرفهایم را به پای دلشوره احتمالا بی‌پایه‌ی مادرانه بگذارد ... آیا منظورم را می‌فهمد؟
 
به مرجانه نمی‌گویم ولی از یاداوری اینکه دفعه قبل که حسی چنین به سراغم آمده بود تصادف همسرم پشت بندش بود لرزه بر اندامم می‌افتد. کاش خواهرم، نازگل، کنارم بود و مثل همیشه با تاکید روی این امر که اگر به اتفاق بد فکر کنی و انتظار آنرا داشته باشی، مصیبت از راه می‌رسد مرا وادار به بی‌اعتنایی به این حس و آرامش بیشتر می‌کرد.
 
آن شب هم همان حجم معمول از بیماران تصادفی و والدینی که بچه‌های تشنجی‌شان را در آغوش دارند به اورژانس مراجعه می‌کردند. با اینکه داشتم نسخه آنتی‌بیوتیک برای بیماری که با علائم آبسه دندان به اورژانس آمده بود را می‌نوشتم حواسم به زن جوانی بود که از بخش رادیولوژی  برگشته بود. عکس ایکس‌ری او را با اکراه از دست مردش گرفتم و در حالیکه نسخه‌ی آنتی‌بیوتیک را به مرد بیمار  که رنگش از شدت درد کاملا سفید شده بود دادم، به عکس نگاه کردم. البته حدس می‌زدم که شکستگی درکار  نباشد ولی می‌خواستم که مطمئن شوم که شدت ضربه به فک یا دند‌ها آسیبی جدی نرسانده باشد.
 
"شانس آوردی شکستگی نداری."
 
صورتش را کمی به سمت من چرخاند. چشم چپش کاملا زیر پلک و گونه‌ی ورم کرده و قرمزی که به کبودی می‌زد ناپدید شده بود. چشم راستش را به سنگینی باز و بسته کرد.
 
"الحمدلله!" مردی که همراه زن بود کف دو دستش را به سمت آسمان برد. "اگه همه چی خوبه میشه ببرمش خونه خانم دکتر؟" 
 
پوزخندی زدم  "یه نگاه بهش بنداز. اگه خودت هم تو این وضع بودی می‌گفتی همه چی  خوبه؟ یه آمپول کزاز هم میگم بهش بزنن ... ضمنا دفعه‌ی دیگه اینقدر دیر نیارش."
 
"دفعه‌ی دیگه کدومه؟ خدا نکنه خانم دکتر." عرق پیشانیش را پشت دست خشک کرد و با لحنی کمی بلندتر از قبل ادامه داد، "یه اتفاق بود. از پله افتاده. اسباب بازی بچه پایین پله‌ها بود. خورده به اون." صدایش را پایین آورد و رو کرد به طرف زن و ادامه داد، "مگه نه؟" زن هم صورتش را برگرداند و بدون هیچ کلامی به دیوار چشم دوخت.
 
مرد به زن نزدیک شد و با احتیاط شروع به پوشاندن موهای زن زیر روسری کرد. به انگشتری مرد نگاه کردم عقیق سرخ بود یا خون زیرش جا گرفته بود که اینگونه سرخ فام می‌نمود؟ اگر خود عقیق حاصل جریان آب در سنگهای سیلیکات‌دار بود. رنگ عقیق جراحات صورت این زن نتیجه جریان جهل در دل خرده‌شیشه دار و نامرد مردش بود. چه خوب است خونی که بر زمین می‌ریزد صدا ندارد وگرنه طنین صدای ریزش خون همه‌ی ساکنین این کره خاکی را ناشنوا می‌کرد. طنین خون سیاوش
 
پرستار با سینی تزریقات وارد شد. از مرد خواستم تا بیرون منتظر بماند.  تا پرستار تزریق آمپول کزاز را به پایان برساند، گوشه‌ی نسخه‌ای را بریدم و شماره‌ی خانم کوه‌بخش از بخش مددکاری را روی آن نوشتم. کاغذ را تا کردم و داخل مشت زن گذاشتم. "شاید لازمت بشه. کوه‌بخش به زنهای زیادی مثل تو کمک کرده. اگه راهنمایی خواستی بهش زنگ بزن." پرستار که داشت رو‌انداز سفید را روی شانه‌های زن مرتب می‌کرد سرش را بلند کرد و بمن نگاه کرد. در نگاهش ملامت بود یا شاید انعکاس بخش مصلحت‌اندیش خود من، مطمئن نیستم. داشتم برگه‌های نسخه را مجددا توی جیبم جا می‌دادم که پرستار بیرون رفت و مرد بلافاصله به داخل اتاقک معاینه پرید. برای اینکه به زن مجال مخفی کردن شماره تلفن را بدهم به طرف مرد رفتم و گفتم. "نسخه را باید از داروخانه بیمارستان تهیه کنین." پرده‌ی جلوی اتاقک معاینه را کنار زدم، " از این سمت".
 
"اجازه بدین آماده‌اش کنم. سر راه داروها رو می‌گیریم."
 
"طول می‌کشه تا نسخه رو بپیچن. بیخودی بیمار رو نکشونین دنبال خودتون. داروخونه ته راهروه. شما برو نسخه رو بگیر و بعد بیا دنبالش."
 
"نه خانم دکتر.  با من باشه خیالم راحت تره. یواش یواش میریم." بعد به زن گفت. "کمکت می‌کنم لباسات رو بپوشی."
 
"بهیار کمکش می‌کنه. شما بیرون باش. خانم بیرجندی ... خانم بیرجندی کمک کنین گان بیمارستان رو در بیارن و لباسای خودشون رو بپوشن."
 
خانم بیرجندی وارد اتاقک شد. به پشت میزم رفتم. قطعا دوری از او بهترین جوری بود که میشد برایش زمان خرید تا شماره تلفن را مخفی کند. می‌دانستم اگر من بیرون اتاقک معاینه باشم مرد هم احساس خطر کمتری می‌کند و اصراری به حضور کنار زنش ندارد و شاید اینطوری او هم بتواند شماره را مخفی کند. خانم بیرجندی از اتاقک بیرون آمد و مرد به داخل اتاقک رفت. دقایقی بعد زن در حالیکه به زحمت توان ایستادن داشت لنگ لنگان  از اتاقک معاینه بیرون آمد. مرد زیر بازوی او را گرفته بود.
 
 "مسکن قوی نوشتم براش فقط رو شکم خالی قرص‌هاش رو نخوره."
 
"مرسی خانم دکتر." بعد نگاه کوتاهی به زن کرد و رویش را به سمت من چرخاند، "باید از این به بعد بیشتر حواسش رو جمع کنه که اینجور همه به مکافات نخورن."
 
حرصم گرفته بود. دفعه ی اول نبود که با حاصل خشونت خانگی روبرو می‌شدم ولی این مرد وقاحت عجیبی داشت. بهیچوجه پشیمان نبود. انگار  فکر می‌کرد همه‌ی ما را گول زده. شاید هم با خودش گفته خوب که چی، زن خودمه. خطا کرده کتک خورده. دو قدم جلوتر رفتم و دست به سینه جلوی در اورژانس ایستادم، "بده قاب نگین انگشترت رو هم محکم کنن گمانم یکی از پایه‌هاش برگشته که اینطوری پوست صورت این زن بیچاره رو پاره کرده." 
 
"لا اله الا الله! برو کنار خانم. برو کنار." به تندی از کنارم رد شد و زن را هم با خود کشاند و از اورژانس بیرون رفت.
ربنا  (ای پروردگار ما)

 

از اتاقک معاینه بیرون امدم.  دخترک نیمه‌جان بود. می‌بایست او را به بخش زنان بسپارم. چهار پنج سالی از مرجانه‌ی من کوچکتر بود. خدای من هنوز صبح‌ها باید به مرجانه بگویم  "پاشو مدرسه‌ات دیر شد." این دختر بیچاره خودش مثلا خانم یک خانه ست. بد جوری خون ازش می‌رفت. شلوارش غرق خون شده بود. کیسه‌ی خون را به سختی به رگ‌های نازکش اتصال دادیم و دنبال پورتر فرستادم تا دخترک را به بخش زنان منتقل کند. از پیرزنی که همراه دخترک بود پرسیدم، شوهرش کجاست. شروع به آه و نفرین کرد که چند ساعت پیش بچه، که اشاره به همان دخترک به خون آغشته بود،  را دم در خانه از ماشین پیاده کرده که تمکین نمی‌کند و خود با قهر معلوم نیست کجا رفته. مادربزرگ دخترک هم هر چه در توان داشته و می‌دانسته  بکار برده با عرق نعناع و نبات سعی در درمان مجازات عدم تمکین دخترک داشته ولی نتوانسته  درد را آرام یا خونریزی را آهسته‌تر کند. بوی خون دارد حالم را بهم می‌زند.
ربنا (ای پروردگار ما)
 
حواسم را به رسیدگی به پسر بچه‌ای هشت نه ساله که پیشانیش نیاز به بخیه داشت معطوف کردم. پسر بچه تقریبا هم سن و سال همان دختری است که اکنون  در بخش زنان به گروه درمان سپرده شده . پسر بچه روی زانوی پدرش نشسته  و مادرش پشت سر آن دو ایستاده و به خواسته‌ی من دو سمت شقیه‌های پسر بچه را نگه داشته. پسر چشمهای درشت و آبی خود را به من دوخته و آشکارا لبش می‌لرزد.
 
تصویر دخترک جلوی چشمم آمد و خونی که از بدنش جاری بود بدون اینکه پدر و مادری او را روی زانوانشان نشانده باشند یا احیانا نگران او باشند. گویا خونریزی از تمام اندام‌ها نگران کننده هست الا اندام تناسلی زن. حتی سیستم‌ دفاعی بدن هم بی‌اعتنایی پیشه می‌کند و در اینگونه مورد با لخته کردن خون به یاری نمی‌شتابد.
 
چیزی در چشمان آبی پر اشک پسرک شعله‌ور است. شاید خود دختر آبی. سوزش و تاول بر پوست. پوستی مشتعل. اپیدرم، لایه داخلی و لایه‌ای که پوست را به ماهیچه پیوند داده، چربی زیرپوست و ماهیچه‌ها همه در آتش می‌سوزند. بوی خون با بوی سوختگی پوست درهم آمیخته. تلألوی اشک در چشمان آبی پسرک که مرتب سعی دارد دستم را پس بزند و پدرش که دستانش را دور بازوان پسر حلقه می‌کند تا او را مهار کند دلم را بیش از بیش آشوب می‌کند. دو قدم عقب می‌روم و به مرد می‌گویم "راحتش بذارین." 
 
کنار پسرک روی صندلی می‌نشینم. "پسرم اسمت چیه؟" اسمش آرش است. می‌گویم "به‌به چه اسم قشنگی. میدونی که ارش از پهلوانان ایرانه، آرش کمانگیر؟" میان گریه آرام سرش را نیم تکانی می‌دهد. 
 
"فکر کن که آرش کمانگیری، کمی تحمل کن. تازه اگه بذاری بخیه بزنم، زود کارم تموم میشه آنوقت میتونی بری خونه. یه چسب رنگی با عکس کارتونی هم برات میزنم که به دوستات نشون بدی چه آرش قوی هستی."
 
 قبول می‌کند و من به او اطمینان می‌دهم که کرمی که روی پوستش زدم صورتش را بی حس کرده و درد نخواهد داشت. بعد آمپول بی‌حسی را از گوشه‌ی سرش بدون اینکه پسرک نگاهش به سوزن بیفتد به پیشانیش نزدیک می‌کنم و از مادر می‌خواهم تا سر پسر را محکم نگه دارد و اگر دوست دارد برای پسرش قصه‌ای بگوید. زن هم آرام زمزمه می‌کند. "یکی بود، يكی نبود. یک عمو نوروز بود كه هـر سال روز اول بهار از كوه به سمت دروازه شهر راه می‌افتاد."
 
سوزن بخیه را در پوست فرو می‌برم و نخ را از پوست رد می‌کنم. مرد به پسر می‌گوید، "آفرین پسرم. الان تموم میشه. فردا هم با مامان میریم جایزه برات می‌گیریم." زن داستان را ادامه می دهد، "پیرزنی هم بود که عاشق عمو نوروز بود و روز اول بهار, صبح زود پا می‌شد و بعد از خانه تكانی خودش را حسابی تر و تميز می‌کرد وآماده‌ی پذیرایی عمو نوروز می‌شد ولی بعد از خستگی خوابش می‌برد."  سوزن را از پوست آویزان شده‌ی طرف دیگر شکاف هم رد می‌کنم و نخ را آرام می‌کشم.
 
سوزش پوست مشتعل، کبودی زیر چشم، لگدهای سنگین بر دنده‌ها، پارگی داخلی اندام‌هایی که هنوز تا بالغ شدن راه دارند و زجه‌های چاشنی درد در خلال این راه تکراری را چگونه می‌شود درمان کرد؟ "عمو نوروز میاد ولی دلش نمیاد پیرزن را بیدار کند." سمت آزاد نخ را دو دور دور پنس می‌تابانم و با گرفتن سر نخ که از قسمت دیگر پوست آویزان است آنرا از حلقه حاصل رد می‌کنم، دو سر نخ را بهم گره می‌زنم و اضافه‌ی نخ را قیچی می‌کنم.
 
در میان زیر لایه‌های سوخته  و زیر ساختهای پوسیده اجتماع زندگی چگونه می‌تواند چیزی جز درد محض باشد؟  زن داستانش را نیمه‌کاره رها کرده، سر پسر را نوازش می‌کند و قربان صدقه‌ی شجاعت او می‌رود. به چهره‌ی رنگ پریده‌ی زن نگاه می‌کنم. "خانم شما هم بشینین. نگران نباشین. چیزی نیست. آین آقا آرش ما قهرمانه دیگه." زن می‌نشیند. مرد دستش را از شانه ی پسرک برمی‌دارد و آرام بازوی زن را نوازش می‌کند. زن از کیفش دستمالی درمیاورد و گوشه‌ی چشمهایش را پاک می‌کند.
 
بخیه‌ی دوم و سوم هم کنار بخیه اول جا می‌گیرند. کار تمام می‌شود. با دو چسب زخم کارتونی پانسمان استریل روی پیشانیش را محکم می‌کنم. پسرک در آغوش پدر همراه مادر می‌رود تا امشب با خیال جایزه‌اش بخواب برود و روز بعد با نمایش جای سه بخیه‌اش به اطرافیان و هم کلاسانش در میان ستایش آنان به ابهت آرش کمانگیر برسد. بخیه‌های داخلی دخترک بی‌شک هیچ افتخاری نمی‌توانند بیافرینند حتی چسب زخم با عکس کارتونی هم در کار نخواهد بود. 
ربنا (ای پروردگار ما)
 
صبح شیفت را که تحویل می‌دادم قیافه‌ی دکتر صداقت‌پیشه خبر از حادثه‌ای ناگوار می‌داد که تمام شب در هول رسیدن آن بودم. در پاسخ سوال من گفت، "استاد شجریان هم از بین ما پر کشید." وقتی داخل ماشین نشستم و ماسکم را برداشتم، بغضم ترکید. کاش باران می‌آمد تا بتوانم راحت‌تر نفس بکشم. حال حتی باران اسیدی هم غنیمتی است.
ربنا (ای پروردگار ما)
 All rights reserved©

هفت خوان رستم


  درس گفتاری از شاهنامه، هفت خوان رستم
این بخش که برای جلسه ی تلنگر حدود دو سال و نیم پیش آماده شده بود را مجددا اجرا کردم تا از طریق صفحات مجاری به اشتراک گذاشته شود. امیدوارم مورد قبول واقع گردد
 
دوستان_شاهنامه 

Wednesday, 21 October 2020

شاهنامه‌خوانی در منچستر 245

در قرنطینه  ماه اکتبر 2020  این بخش را از طریق زوم  در کنار هم خواندیم
بیست و پنجمین جلسه در قرنطینه

در دوران پادشاهی هرمزد پسر نوشین روان هستیم
 

در قسمت های پیشین دیدیم که بهرام که خیلی از دست هرمزد آزرده شده با بزرگان سپاهش به نصیحت نشسته بود که چه کنند و بی احترامی هرمزد را چگونه پاسخ گویند. برخی موافق و برخی مخالف جنگ. گردیه خواهر بهرام مخالف این بودند که بهرام خود تاج شاهی را بر سر بگذارد

بهرام نامه ای به خاقان چین می نویسد و می گوید که من از رفتارم پشیمانم. بیاد داریم که خاقان به دست بهرام اسیر شده بود و با وجود اینکه هرمزد به او امان داده بود بهرام با او بدرفتاری کرد و حتی او را با شلاق زد. حال بهرام به خاقان می گوید که اگر من به مقام بزرگتری برسم برای تو مثل برادر خواهم بود و به این ترتیب می خواهد تا اعتماد خاقان  را جلب کند و به او می گوید که من به سرزمین تو کاری ندارم، تو ایران و چین را یکی حساب کن

چو برزد سنان آفتاب بلند
شب تیره گشت از درفشش نژند 
سپهدار بهرام گرد سترگ 
بفرمود تا شد دبیر بزرگ 
بخاقان یکی نامه ار تنگ وار
 نبشتند پربوی ورنگ ونگار
بپوزش کنان گفت هستم بدرد
دلی پرپشیمانی و باد سرد
ازین پس من آن بوم و مرز تو را
نگه دارم از بهر ارز تو را
اگر بر جهان پاک مهتر شوم
تو را همچو کهتر برادر شوم
توباید که دل را بشویی زکین
نداری جدا بوم ایران ز چین

بعد از آن بهرام به سپاه می رسد و به سپاهیان از غنائمی که گرفته بودند درم می دهد ولی در دل سودای پادشاهی دارد. وی پهلوانی برای سالاری خراسان می گمارد و از بلخ به طرف ری می رود و دستور می دهد تا به نام خسرو یعنی پسر هرمزد سکه بزنند

چوپردخته شد زین دگر ساز کرد
درگنج گرد آمده باز کرد
سپه را درم داد واسب ورهی
نهانی همی‌جست جای مهی
زلشکر یکی پهلوان برگزید
که سالار بوم خراسان سزید
پراندیشه از بلخ شد سوی ری
بخرداد فرخنده درماه دی
همی‌کرد اندیشه دربیش وکم
بفرمود پس تا سرای درم
بسازند وآرایشی نو کنند
درم مهر برنام خسرو کنند

سکه ها با نقش خسرورا  در بدره می ریزند و به بازرگانان می دهند تا به طیسفون ببرد و  شاه آن درم ها را ببیند و ببیند که ضرب سکه ها به نام پسر اوست نه خود او

ز بازارگان آنک بد پاک مغز
سخنگوی و اندرخور کار نغز
به مهر آن درمها ببدره درون
بفرمود بردن سوی طیسفون
بیارید پرمایه دیبای روم
که پیکر بریشم بد و زرش بوم
بخرید تا آن درم نزدشاه
برند وکند مهر او را نگاه

فرستاده ای را هم می خواند و نامه به او می دهد. در این نامه از آنچه بر او گذشته بود سخن می راند و می گوید مرا در خواب هم نخواهی دید هر وقت پسرت خسرو بر تخت بنشیند من پیرو او خواهم بود و اینگونه می خواهد شاه را بر خسرو پرویز بیمناک بکند

فرستاده‌ای خواند با شرم و هوش
دلاور بسان خجسته سروش
یکی نامه بنوشت با باد و دم
سخن گتف هرگونه ازبیش و کم
ز پرموده و لشکر ساوه شاه
ز رزمی کجا کرده بد با سپاه
وزان خلعتی کآمد او را ز شاه
ز مقناع وز دوکدان سیاه
چنین گفت زان پس که هرگز بخواب
نبینم رخ شاه با جاه و آب
هرآنگه که خسرو نشیند بتخت
پسرت آن گرانمایهٔ نیکبخت
بفرمان او کوه هامون کنم
بیابان زدشمن چو جیحون کنم
همی‌خواست تا بردرشهریار
سرآرد مگر بی‌گنه روزگار
همی‌یادکرد این به نامه درون
فرستاده آمد سوی طیسفون

بهرام اینطور نقشه کشیده که هرمزد وقتی مهر سکه را ببیند از غم به خود می پیچد و وقتی که حمایت خسرو را هم نداشته باشد کار من راحت تر خواهد بود و می توانم ریشه ساسانیان را از جا درمیاورم

ببازارگان گفت مهر درم
چو هرمزد بیند بپیچد زغم
چو خسرو نباشد ورا یاروپشت
ببیند ز من روزگار درشت
چو آزرمها بر زمین برزنم
همی بیخ ساسان زبن برکنم
نه آن تخمهٔ را کرد یزدان زمین
گه آمد برخیزد آن آفرین
بیامد فرستادهٔ نیک پی
ببغداد با نامداران ری

نامه که به دست هرمزد می رسد غمگین می شود. از طرفی سکه را با مهر خسرو را می بیند و قوز بالا قوز می شود و او که از جریانات پشت پرده خبر نداشته اینها را از چشم خسرو می بیند از همین رو به آیین گشسپ می گوید که خسرو به جایی رسید که می خواهد به جای من به شاهی برسد. جسارت را به جایی رسانده که به مهر خود سکه هم ضرب کرده 

چونامه به نزدیک هرمز رسید
رخش گشت زان نامه چون شنبلید
پس آگاهی آمد ز مهر درم
یکایک بران غم بیفزود غم
بپیچید و شد بر پسر بدگمان
بگفت این به آیین گشسب آن زمان
که خسرو بمردی بجایی رسید
که از ما همی سر بخواهد کشید
درم را همی مهر سازد بنیز
سبک داشتن بیشتر زین چه چیز

هرمزد بعد دستور کشتن خسرو را می دهد و قرار می شود در جام شراب او زهر بریزند. پرده دار اینرا می شنود و خبر به خسرو می دهد. خسرو هم به موقع فرار می کند و جان بدر می برد

به پاسخ چنین گفت آیین گشسب
که بی‌تو مبیناد میدان و اسب
بدو گفت هرمز که درناگهان
مر این شوخ را گم کنم ازجهان
نهانی یکی مرد راخواندند
شب تیره با شاه بنشاندند
بدو گفت هرمزد فرمان گزین
ز خسرو بپرداز روی زمین
چنین داد پاسخ که ایدون کنم
به افسون ز دل مهر بیرون کنم
کنون زهر فرماید از گنج شاه
چو او مست گردد شبان سیاه
کنم زهر با می‌بجام اندرون
ازان به کجا دست یازم به خون
ازین ساختن حاجب آگاه شد
برو خواب وآرام کوتاه شد
بیامد دوان پیش خسرو بگفت
همه رازها برگشاد ازنهفت
چوبشنید خسروکه شاه جهان
همی‌کشتن او سگالد نهان
شب تیره از طیسفون درکشید
توگفتی که گشت از جهان ناپدید

خسرو به آذرآبادگان می رود. مهتران هم که این خبر را می شنوند پیش او می روند و جریان را از او می پرسند و می گویند که ما در رکاب تو هستیم. تو شایسته شاهی هستی نه پدرت

نداد آن سر پر بها رایگان
همی‌تاخت تا آذر ابادگان
چو آگاهی آمد بهرمهتری
که بد مرزبان و سرکشوری
که خسرو بیازرد از شهریار
برفتست با خوار مایه سوار
بپرسش گرفتند گردنکشان
بجایی که بود از گرامی نشان
چو بادان پیروز و چون شیر زیل
که با داد بودند و با زور پیل
چو شیران و وستوی یزدان پرست
ز عمان چو خنجست و چون پیل مست
ز کرمان چو بیورد گرد و سوار
ز شیران چون سام اسفندیار
یکایک بخسرو نهادند روی
سپاه و سپهبد همه شاهجوی
همی‌گفت هرکس که ای پور شاه
تو را زیبد این تاج و تخت وکلاه
از ایران و از دشت نیزه وران
ز خنجر گزاران و جنگی سران
نگر تا نداری هراس از گزند
بزی شاد و آرام و دل ارجمند
زمانی بنخچیر تازیم اسب
زمانی نوان پیش آذر کشسب
برسم نیاکان نیایش کنیم
روان را به یزدان نمایش کنیم
گراز شهر ایران چو سیصد هزار
گزند تو را بر نشیند سوار
همه پیش تو تن بکشتن دهیم
سپاسی بران کشتگان برنهیم

خسرو در پاسخ اظهار لطف آنان می گوید که من از شاه می ترسم. اگر این بزرگان بیایند و سوگند بخورند تا مرا ایمن نگه دارند در همین مرز در امان. بزرگان هم سوگند می خورند. خیال خسرو که راحت می شود جاسوسانی می فرستد تا ببینند نقشه بعدی هرمزد چیست
 
بدیشان چنین گفت خسرو که من
پرازبیمم از شاه و آن انجمن
اگرپیش آذر گشسب این سران
بیایند و سوگندهای گران
خورند و مرا یکسر ایمن کنند
که پیمان من زان سپس نشکنند
بباشم بدین مرز با ایمنی
نترسم ز پیکار آهرمنی
یلان چون شنیدند گفتار اوی
همه سوی آذر نهادند روی
بخوردند سوگند زان سان که خواست
که مهرتو با دیده داریم راست
چوایمن شد از نامداران نهان
ز هر سو برافگند کارآگهان
بفرمان خسرو سواران دلیر
بدرگاه رفتند برسان شیر
که تا از گریزش چه گوید پدر
مگر چارهٔ نو بسازد دگر

از طرفی هم هرمزد که می فهمد خسرو گریخته کسی را می فرستد تا خویشان مادر خسرو را در بند کنند. دو دائی او گستهم و بندوی را به زندان میاندازد و بعد به آیین گشسپ می گوید حال باید چاره ای برای بهرام بسازیم

چوبشنید هرمز که خسرو برفت
هم اندر زمان کس فرستاد تفت
چوگستهم و بندوی را کرد بند
به زندان فرستاد ناسودمند
کجا هردو خالان خسرو بدند
بمردانگی در جهان نو بدند
جزین هرک بودند خویشان اوی
به زندان کشیدند بی گفت وگوی
به آیین گشسب آن زمان شاه گفت
که از رای دوریم و با باد جفت
چو او شد چه سازیم بهرام را
چنان بندهٔ خرد و بدکام را

آیین گشسپ هم اینگونه پیشنهاد می کند که بهرام مدتی است که به خون من تشنه است مرا ببند و نزد بهرام بفرست حتما خوشحال می شود و برای تو خوب خواهد بود. هرمزد ولی می گوید که این جوانمردی نیست. سپاهی اماده میکنم و تو سردار ان سپاه باش ولی کسی را بفرست تا ببیند که قصد او چیست آیا شاهی می جوید یا همچنان زیر فرمان ماست. اگر با ما راه بیاید او را فرماندهی می بخشم  

شد آیین گشسب اندران چاره جوی
که آن کار را چون دهد رنگ وبوی
بدو گفت کای شاه گردن فراز
سخنهای بهرام چون شد دراز
همه خون من جوید اندر نهان
نخستین زمن گشت خسته روان
مرا نزد او پای کرده ببند
فرستی مگر باشدت سودمند
بدو گفت شاه این نه کارمنست
که این رای بدگوهر آهرمنست
سپاهی فرستم تو سالار باش
برزم اندرون دست بردار باش
نخستین فرستیش یک رهنمون
بدان تا چه بینی به سرش اندرون
اگر مهتری جوید و تاج و تخت
بپیچد بفرجام ازو روی بخت
وگر همچنین نیز کهتر بود
بفرجامش آرام بهتر بود
ز گیتی یکی بهره او را دهم
کلاه یلانش به سر برنهم
مرا یکسر از کارش آگاه کن
درنگی مکن کارکوتاه کن
همی‌ساخت آیین گشسب این سخن
کجا شاه فرزانه افگند بن

از طرفی مردی از هم-شهری های آیین گشسپ که در زندان شاه گرفتار بوده پیامی می فرستد و به آیین گشسپ می گوید که اگر مرا از زندان شاه آزاد کنی همراهت میایم و در راه کمکت خواهم بود. آیین گشسپ هم آزادی او را از هرمز می خواهد. هرمزد می گوید ولی او مردی رند و خونخوار است ولی چون تو اینگونه می خواهی او را می بخشم و همراهت می کنم 

یکی مرد بد بسته از شهر اوی
به زندان شاه اندرون چاره جوی
چوبشنید کیین گشسب سوار
همی‌رفت خواهد سوی کارزار
کسی را ززندان به نزدیک اوی
فرستاد کای مهتر نامجوی
زشهرت یکی مرد زندانیم
نگویم همانا که خود دانیم
مرا گر بخواهی توازشهریار
دوان با توآیم برین کارزار
به پیش تو جان رابکوشم به جنگ
چو یابم رهایی ز زندان تنگ
فرستاد آیین گشسب آن زمان
کسی را بر شاه گیتی دمان
که همشهری من ببند اندرست
به زندان ببیم و گزند اندرست
بمن بخشد او را جهاندار شاه
بدان تاکنون با من آید به راه
بدو گفت شاه آن بد نابکار
به پیش تو درکی کند کارزار
یکی مرد خونریز و بیکار و دزد
بخواهی ز من چشم داری بمزد
ولیکن کنون زین سخن چاره نیست
اگر زو بتر نیز پتیاره نیست
بدو داد مرد بد آمیز را
چنان بدکنش دیو خونریز را

آیین گشسپ هم سپاه را به همدان می کشاند. در محلی که توقف می کنند می پرسد که اختر شناس و فالگیر اینجا کیست و آنها پیرزنی را معرفی می کنند و می گویند که حرفش درست است. بهرام هم می فرستد تا او را به حضورش بیاورند

بیاورد آیین گشسب آن سپاه
همی‌راند چون باد لشکر به راه
بدین گونه تا شهر همدان رسید
بجایی که لشکر فرود آورید
بپرسید تا زان گرانمایه شهر
کسی دارد از اختر و فال بهر
بدو گفت هر کس که اخترشناس
بنزد تو آید پذیرد سپاس
یکی پیرزن مایه دار ایدرست
که گویی مگر دیدهٔ اخترست
سخن هرچ گوید نیاید جز آن
بگوید بتموز رنگ خزان
چوبشنید گفتارش آیین گشسب
هم اندر زمان کس فرستاد و اسب

بهرام آهسته با پیرزن صحبت می کند. در همان هنگام مردی را که آیین گشسپ از زندان شاه آزاد کرده بود می گذرد و پیرزن می گوید که این کیست که با خود همراه کردی. او قاتل تو اوست

چوآمد بپرسیدش ازکارشاه
وزان کو بیاورد لشکر به راه
بدو گفت ازین پس تو درگوش من
یکی لب بجنبان که تا هوش من
ببستر برآید زتیره تنم
وگر خسته ازخنجر دشمنم
همی‌گفت با پیرزن راز خویش
نهان کرده ازهرکس آواز خویش
میان اندران مرد کو را زشاه
رهانید و با او بیامد به راه
به پیش زن فالگو برگذشت
بمهتر نگه کرد واندر گذشت
بدو پیرزن گفت کین مرد کیست
که از زخم او برتو باید گریست
پسندیده هوش تو بردست اوست
که مه مغز بادش بتن در مه پوست

آیین گشسپ که این سخن را می شنود کفتگوهای قبل را به یاد میاورد که به او گفته شده بود که مردی بیکار و بی مایه تو را خواهد کشت. چاره ای می جوید و نامه ای برای شاه می نویسد و به شاه میگوید این مرد را وقتی به درگاه رسید اعدامش کنید. نامه را به مرد از زندان آزاد شده می دهد تا نامه را ببرد. آن مرد ولی شک میکند و نمی خواهد که دوباره به طیسفون برگردد. نامه را باز می کند و متوجه قصد آیین گشسپ می شود و به سرعت برمیگردد و به خیمه ی آیین گشسپ می رود. آیین گشسپ هم هرچه ناله و زاری می کند فایده ای ندارد و او سر آیین گشسپ را میبرد

چوبشنید آیین گشسب این سخن
بیاد آمدش گفت و گوی کهن
که از گفت اخترشناسان شنید
همی‌کرد برخویشتن ناپدید
که هوش تو بر دست همسایه‌ای
یکی دزد و بیکار و بیمایه ای
برآید به راه دراز اندرون
تو زاری کنی او بریزدت خون
یکی نامه بنوشت نزدیک شاه
که این را کجا خواستستم به راه
نبایست کردن ز زندان رها
که این بتر از تخمهٔ اژدها
همی‌گفت شاه این سخن با رهی
رهی را نبد فر شاهنشهی
چوآید بفرمای تا درزمان
ببرد بخنجر سرش بدگمان
نبشت و نهاد از برش مهر خویش
چو شد خشک همسایه را خواند پیش
فراوانش بستود و بخشید چیز
بسی برمنش آفرین کرد نیز
بدو گفت کین نامه اندر نهان
ببرزود نزدیک شاه جهان
چوپاسخ کند زود نزد من آر
نگر تا نباشی بر شهریار
ازو بستد آن نامه مرد جوان
زرفتن پر اندیشه بودش روان
همی‌گفت زندان و بندگران
کشیدم بدم ناچمان و چران
رهانید یزدان ازان سختیم
ازان گرم و تیمار و بدبختیم
کنون باز گردم سوی طیسفون
بجوش آمد اندر تنم مغز وخون
زمانی همی بد بره بر نژند
پس از نامه شاه بگشاد بند
چوآن نامهٔ پهلوان را بخواند
زکار جهان در شگفتی بماند
که این مرد همسایه جانم بخواست
همی‌گفت کین مهتری را سزاست
به خون‌م کنون گر شتاب آمدش
مگر یاد زین بد بخواب آمدش
ببیند کنون رای خون ریختن
بیاساید از رنج و آویختن
پراندیشه دل زره بازگشت
چنان بد که با باد انباز گشت
چو نزدیک آن نامور شد ز راه
کسی را ندید اندران بارگاه
نشسته بخیمه درآیین گشسب
نه کهتر نه یاور نه شمشیر واسب
دلش پرز اندیشه شهریار
نگر تا چه پیش آردش روزگار
چو همسایه آمد بخیمه درون
بدانست کو دست یازد به خون
بشمشیرزد دست خونخوار مرد
جهانجوی چندی برو لابه کرد
بدو گفت کای مرد گم کرده راه
نه من خواستم رفته جانت ز شاه
چنین داد پاسخ که گرخواستی
چه کردم که بدکردن آراستی
بزد گردن مهتر نامدار
سرآمد بدو بزم و هم کارزار
زخیمه بیاورد بیرون سرش
که آگه نبد زان سخن لشکرش
مبادا که تنها بود نامجوی
بویژه که دارد سوی جنگ روی

قاتل آیین گشسپ به بهرام پناه می برد و می گوید که من سر دشمنت رابرایت اورده ام. بهرام می گوید که این کیست و پاسخ می شنود که آیین گشسپ است.  بهرام عصبانی می شود که او قرار بود ما را با پادشاه آشتی دهد. اکنون که تو او را کشتی باید خود نیز کشته شوی و دستور میدهد تا او را دار بزنند

چو از خون آن کشته بدنام شد
همی‌تاخت تا پیش بهرام شد
بدو گفت اینک سردشمنت
کجا بد سگالیده بد برتنت
که با لشکر آمد همی پیش تو
نبد آگه از رای کم بیش تو
بپرسید بهرام کین مرد کیست
بدین سربگیتی که خواهد گریست
بدو گفت آیین گشسب سوار
که آمد به جنگ از در شهریار
بدو گفت بهرام کین پارسا
بدان رفته بود از در پادشا
که با شاه ما را دهد آشتی
بخواب اندرون سرش برداشتی
تو باد افره یابی اکنون زمن
که بر تو بگریند زار انجمن
بفرمود داری زدن بر درش
نظاره بران لشکر و کشورش
نگون بخت را زنده بردار کرد
دل مرد بدکار بیدار کرد

سواران که با آیین گشسپ راهی شده بودند وقتی که می بینند فرمانده آنها کشته شده برخی به بهرام پناه یبرند و برخی نزد خسرو می روند. خبر به هرمزد که می رسد خیلی غمگین می شود

سواران که آیین گشسب سوار
بیاورده بود از در شهریار
چوکار سپهبد بفرجام شد
زلشکر بسی پیش بهرام شد
بسی نیز نزدیک خسرو شدند
بمردانگی در جهان نو شدند
چنان شد که از بی شبانی رمه
پراگنده گردد به روز دمه
چوآگاهی آمد بر شهریار
ز آیین گشسب آنک بد نامدار
ز تنگی دربار دادن ببست
ندیدش کسی نیز بامی بدست
برآمد ز آرام وز خورد و خواب
همی‌بود با دیدگان پر آب

پشت سر هرمزد صحبت های زیادی زده میشود و همه نگران هستند که مبادا بخواهد دست به جنگ بزند. خیلی ها از هرمزد زده شده اند و او را نمی خواهند

بدربر سخن رفت چندی ز شاه
که پرده فروهشت از بارگاه
یکی گفت بهرام شد جنگجوی
بتخت بزرگی نهادست روی
دگر گفت خسرو ز آزار شاه
همی سوی ایران گذارد سپاه
بماندند زان کار گردان شگفت
همی هرکسی رای دیگر گرفت
چو در طیسفون برشد این گفتگوی
ازان پادشاهی بشد رنگ وبوی
سربندگان پرشد از درد و کین
گزیدند نفرینش بر آفرین
سپاه اندکی بد بدرگاه بر
جهان تنگ شد بر دل شاه بر

بندوی و گستهم (دائی های خسرو)  که در زندان شاه بودند و خبر ایجاد این جو ضد شاه را می شنوند. شورشی را در زندان آغاز میکنند و انقلابی راه میندازند. از زندان بیرون میایند، مسلح میشوند و به کاخ شاه حمله می کنند و به اطرافیان می گویند که ما خود خواهان حکومت نیستیم و در گوشه ای میرویم زندگی می کنیم و ایران را به خود شما می سپاریم و اینگونه ایرانیان را برمی انگیزند تا هرمزد را که از راه منحرف شده بکشند

ببند وی و گستهم شد آگهی
که تیره شد آن فر شاهنشهی
همه بستگان بند برداشتند
یکی را بران کار بگماشتند
کزان آگهی بازجوید که چیست
ز جنگ آوران بر در شاه کیست
ز کار زمانه چو آگه شدند
ز فرمان بگشتند و بی‌ره شدند
شکستند زندان و برشد خروش
بران سان که هامون برآید بجوش
بشهر اندرون هرک به دل‌شکری
بماندند بیچاره زان داوری
همی‌رفت گستهم و بندوی پیش
زره دار با لشکر و ساز خویش
یکایک ز دیده بشستند شرم
سواران بدرگاه رفتند گرم
ز بازار پیش سپاه آمدند
دلاور بدرگاه شاه آمدند
که گر گشت خواهید با مایکی
مجویید آزرم شاه اندکی
که هرمز بگشتست از رای وراه
ازین پس مر اورا مخوانید شاه
بباد افره او بیازید دست
برو بر کنید آب ایران کبست
شما را بویم اندرین پیشرو
نشانیم برگاه اوشاه نو
وگر هیچ پستی کنید اندرین
شما را سپاریم ایران زمین
یکی گوشه‌ای بس کنیم ازجهان
بیک سو خرامیم باهمرهان

مردم هم به سرای پادشاه می ریزند و هرمزد را می گیرن، از تخت پایین میاورن، چشمان هرمزد را داغ می زنند و کور می کنند و گنج او را غارت می کنند

بگفتار گستهم یکسر سپاه
گرفتند نفرین برام شاه
که هرگز مبادا چنین تاجور
کجا دست یازد به خون پسر
به گفتار چون شوخ شد لشکرش
هم آنگه زدند آتش اندر درش
شدند اندرایوان شاهنشهی
به نزدیک آن تخت بافرهی
چوتاج از سرشاه برداشتند
ز تختش نگونسار برگاشتند
نهادند پس داغ بر چشم شاه
شد آنگاه آن شمع رخشان سیاه
ورا همچنان زنده بگذاشتند
زگنج آنچ بد پاک برداشتند

باز در اینجا فردوسی به سخن میاد و نصیحت می کند

چنینست کردار چرخ بلند
دل اندر سرای سپنجی مبند
گهی گنج بینیم ازوگاه رنج
براید بما بر سرای سپنج
اگر صد بود سال اگر صدهزار
گذشت آن سخن کید اندر شمار
کسی کو خریدار نیکوشود
نگوید سخن تا بدی نشنود

 حال عکس العمل  بهرام  چیست،  می‌ماند برای جلسه‌ی بعدی شاهنامه‌خوانی در منچستر. سپاس از همراهی شماخلاصه برخی از داستان‌ها به صورت صوتی هم در کانال تلگرامی دوستان شاهنامه گذاشته می‌شود. در صورت تمایل به کانال در لینک زیر بپیوندید

کلماتی که آموختم
سرای مهر = ضرابخانه
نوان -= نالان
دمه = برف و بوران

ابیاتی که خیلی دوست داشتم
چوتاج از سرشاه برداشتند
ز تختش نگونسار برگاشتند
نهادند پس داغ بر چشم شاه
شد آنگاه آن شمع رخشان سیاه
ورا همچنان زنده بگذاشتند
زگنج آنچ بد پاک برداشتند
 
چنینست کردار چرخ بلند
دل اندر سرای سپنجی مبند
گهی گنج بینیم ازوگاه رنج
براید بما بر سرای سپنج
اگر صد بود سال اگر صدهزار
گذشت آن سخن کید اندر شمار
کسی کو خریدار نیکوشود
نگوید سخن تا بدی نشنود

شجره نامه
 اردشیر --- شاپور--- اورمزد --- بهرام --- بهرام بهرام --- بهرام بهرامیان--- نرسی --- اومزد ---شاپور (دوم) ---اردشیر نکوکار (برادر شاپور دوم)-- شاپور سوم --- بهرام شاپور --- یزدگرد بزه‌کار (برادر بهرام شاپور) --- بهرام‌گور --- یزدگرد --- هرمز --- پیروز (برادر هرمز) ---بلاش (پسر کوجم پیروز) --- قباد (پسر بزرگ پیروز) که به دست مردم از شاهی غزل شد --- جاماسپ (برادر کوچک قباد) --- قباد (مجدد پادشاه می‌شود) --- کسری با لقب نوشین روان ---هرمزد  پسر نوشین روان

قسمت های پیشین

 پادشاهی خسرو پرویز ص 1750

© All rights reserveded

Monday, 19 October 2020

شاهنامه‌خوانی در منچستر 244

در قرنطینه  ماه اکتبر 2020  این بخش را از طریق زوم  در کنار هم خواندیم
بیست و چهارمین جلسه در قرنطینه

در دوران پادشاهی هرمزد پسر نوشین روان هستیم
 

داستان تا جایی رسید که مهران و خراد برزین میبینند که بهرام چوبین برای خود تخت پادشاهی درست کرده و کلاه شاهی گذاشته، بیمناک می شوند و به سمت شاه هرمزد می گریزند تا به او اطلاع بدهند. در راه مهران را دستگیر میکنند ولی خراد برزین خود را به هرمزد میرساند و جریان را به او میگوید. حال ببینیم که واکنش هرمزد چیست

هرمزد به خاطر میاورد وفتی کسانی مانند موبد و فالگوی به او گفته بودند که هرمزد گستاخ است و بعد پیروزی در جنگ دعوی پادشاهی خواهد داشت. موبد را می خواند و به خراد می گوید برای موبد هم بگو و بعد از اینکه خراد داستان را بیان می کند هرمزد از موبد می پرسد این چگونه داستانی است؟ بیشتر به خواب می ماند که کاخی در میان دشت بوده و گوری بهرام را راهنما باشه

چوگفتار موبد بیاد آمدش
ز دل بر یکی سرد باد آمدش
همان نیز گفتار آن فال‌گوی
که گفت او بپیچید زتخت تو روی
سبک موبد موبدان را بخواند
بران جای خراد برزین نشاند
بخراد برزین چنین گفت شاه
که بگشای لب تا چه دیدی به راه
بفرمان هرمز زبان برگشاد
سخنها یکایک همه کرد یاد
بدوشاه گفت این چه شاید بدن
همه داستانها بباید زدن
که در بیشه گوری بود رهنمای
میان بیابان بی‌بر سرای
برتخت زرین یکی تاجدار
پرستار پیش اندرون شاهوار
بکردار خوابیست این داستان
که برخواند از گفته باستان

موبد اینگونه پاسخ میدهد که آن گور در واقع دیوی بوده آن کاخ هم به نیروی جادو برپا شده بوده و آن زن پادشاه هم جادوگری بوده. اکنون باید چاره ای بکنی و سپاهت را از بلخ به اینجا بیاوری. هرمزد از اینکه با فرستادن جامه زنان و دوک بهرام را خوار کرده بود پشیمان شده

چنین گفت موبد بشاه جهان
که آن گور دیوی بود درنهان
چوبهرام را خواند از راستی
پدید آمد اندر دلش کاستی
همان کاخ جادوستانی شناس
بدان تخت جادو زنی ناسپاس
که بهرام را آن سترگی نمود
چنان تاج وتخت بزرگی نمود
چوبرگشت ازو پرمنش گشت ومست
چنان دان که هرگز نیاید بدست
کنون چاره‌ای کن که تا آن سپاه
ز بلخ آوری سوی این بارگاه
پشیمان شد از دوکدان شهریار
وزان پنبه وجامهٔ نابکار

مدتی بعد فرستاده ای میاید از طرف بهرام با زنبیلی پر از تیغ های که نوک آنها برگشته بود. شاه که آنرا میبیند دستور میدهد همه ی آن نیع ها را بشکنند و در همان زنبیل بیندازند و برای بهرام ببرند. بهرام هم بزرگان را می خواند

بر نیامد بسی روزگار
که آمد کس از پهلوان سوار
یکی سله پرخنجری داشته
یکایک سرتیغ برگاشته
بیاورد وبنهاد درپیش شاه
همی‌کرد شاه اندر آهن نگاه
بفرمود تا تیغها بشکنند
دران سلهٔ نابکار افگنند
فرستاد نزدیک بهرام باز
سخنهای پیکار و رزم دراز
بدو نیمه کرده نهاده‌بجای
پراندیشه شد مرد برگشته رای
فرستاد وایرانیان را بخواند

بهرام به بزرگان می گوید که این هدیه شاه است به ما. همه لشکریان به فکر فرو می روند که یک روز شاه دوک و حامه ی زنانه می فرستد و یک روز نیزه های شکسته. این چه شاهی است. ما این شاه را نمی خواهیم

همه گرد آن سله اندرنشاند
چنین گفت کین هدیهٔ شهریار
ببینید واین را مدارید خوار
پراندیشه شد لشکر ازکار شاه
به گفتار آن پهلوان سپاه
که یک روزمان هدیه شهریار
بود دوک وآن جامهٔ پرنگار
شکسته دگر باره خنجر بود
ز زخم و ز دشنام بتر بود
چنین شاه برگاه هرگز مباد
نه آنکس که گیرد ازونیزباد
اگر نیز بهرام پورگشسب
بران خاک درگاه بگذارد اسب
زبهرام مه مغز بادا مه پوست
نه آن راکم بها راکه بهرام ازوست

وقتی بهرام میبیند که سپاهیانش از شاه دلشکسته شده اند به آنها می گوید که حتم داشته باشید که خراد برزین که از پیش ما به نزد شاه گریخته همه جریانات را برای او گفته و حتما شاه قصد جان همه ی ما را دارد. بیایید با من عهد ببندید و کسی را هم بفرستیم تا اگر لشکری به این سمت آمد به ما خبر بدهد که قرار است همه ما به دست شاه کشته شویم. بهرام این را میگوید و قصد کاری دیگر میکند

سپهبد چو گفتار ایشان شنید
دل لشکر از تاجور خسته دید
بلشکر چنین گفت پس پهلوان
که بیدار باشید و روشن روان
که خراد برزین برشهریار
سخنهای پوشیده کردآشکار
کنون یک بیک چارهٔ جان کنید
همه بامن امروز پیمان کنید
مگر کس فرستم زلشکر به راه
که دارند ما را زلشکر نگاه
وگرنه مرا روز برگشته گیر
سپه رایکایک همه کشته گیر
بگفت این وخود ساز دیگر گرفت
نگه کن کنون تا بمانی شگفت

 مدتی می گذرد و بهرام بزرگان را می خواند و می گوید به نظر شما چکار باید بکنیم که بی شک شاه قصد جان ما را کرده بی انکه گناهی کرده باشد

پراگند بر گرد کشور سوار
بدان تا مگر نامه شهریار
بیاید به نزدیک ایرانیان
ببندند پیکار وکین رامیان
برین نیز بگذشت یک روزگار
نخواندند کس نامه شهریار
ازان پس گرانمایگان را بخواند
بسی رازها پیش ایشان براند
چوهمدان گشسب ودبیر بزرگ
یلان سینه آن نامدار سترگ
چوبهرام گرد آن سیاوش نژاد
چوپیدا گشسب آن خردمند وراد
همی رای زد با چنین مهتران
که بودند شیران کنداوران
چنین گفت پس پهلوان سپاه
بدان لشکر تیزگم کرده راه
که‌ای نامداران گردن فراز
برای شما هرکسی را نیاز
ز ما مهتر آزرده شد بی‌گناه
چنین سربپیچید زآیین وراه
چه سازید ودرمان این کارچیست
نباید که برخسته باید گریست
هرآنکس که پوشید درد ازپزشک
زمژگان فروریخت خونین سرشک
زدانندگان گر بپوشیم راز
شود کارآسان بما بر دراز
کنون دردمندیم اندرجهان
بداننده گوییم یکسر نهان

ما با این تعداد کم از ایران به جنگ ساوه شاه امدیم و او را شکست دادیم و همین طور پسر او پرموده را. گنجی عظیم هم برایش فرستادیم. اکنون او قصد جان ما را کرده

برفتیم ز ایران چنین کینه خواه
بدین مایه لشکر بفرمان شاه
ازین بیش لشکر نبیند کسی
وگر چند ماند بگیتی بسی
چوپرمودهٔ گرد با ساوه شاه
اگر سوی ایران کشیدی سپاه
نیرزید ایران بیک مهره موم
وزان پس همی‌داشت آهنگ روم
بپرموده و ساوه شاه آن رسید
که کس درجهان آن شگفتی ندید
اگر چه فراوان کشیدیم رنج
نه شان پیل ماندیم زان پس نه گنج
بنوی یکی گنج بنهاد شاه
توانگر شد آشفته شد بر سپاه
کنون چارهٔ دام او چون کنیم
که آسان سر از بند بیرون کنیم
شهنشاه راکارهاساختست
وزین چاره بی‌رنج پرداختست
شما هریکی چارهٔ جان کنید
بدین خستگی تاچه درمان کنید
من از راز پردخته کردم دلم
زتیمارجان را همی‌بگسلم

بهرام خواهری به نام گردیه داشت که وقتی صحبت های برادرش و سکوت بزرگان لشکر را می شنود بر انان سخن می راند که چرا ساکت مانده اید بگویید

پس پردهٔ نامور پهلوان
یکی خواهرش بود روشن روان
خردمند راگردیه نام بود
دلارام وانجام بهرام بود
چواز پرده گفت برادر شنید
برآشفت وز کین دلش بردمید
بران انجمن شد سری پرسخن
زبان پر ز گفتارهای کهن
برادر چو آواز خواهر شنید
زگفتار وپاسخ فرو آرمید
چنان هم زگفتار ایرانیان
بماندند یکسر زبیم زیان
چنین گفت پس گردیه با سپاه
که‌ای نامداران جوینده راه
زگفتار خامش چرا ماندید
چنین از جگر خون برافشاندی
ز ایران سرانید وجنگ‌آوران
خردمند ودانا وافسونگران
چه بینید یکسر به کار اندرون
چه بازی نهید اندرین دشت خون

ابتدا ایزد گشسپ پاسخ میدهد که ما نباید مثل پلنگ به هر کسی بتازیم ولی چنانچه رای جنگ داشتید من هم به شما خواهم پیوست
 
چنین گفت ایزد گشسب سوار
که‌ای ازگرانمایگان یادگار
زبانهای ماگر شود تیغ نیز
زدریای رای تو گیرد گریز
همه کارهای شما ایزدیست
زمردی و ز دانش و بخردیست
نباید که رای پلنگ آوریم
که با هرکسی رای جنگ آوریم
مجویید ازین پس کس ازمن سخن
کزین باره‌ام پاسخ آمد ببن
اگر جنگ سازید یاری کنیم
به پیش سواران سواری کنیم
چوخشنود باشد ز من پهلوان
برآنم که جاوید مانم جوان

بهرام خشنود می شود و از یلان سینه می پرسد تو چه می گویی. یلان سینه هم می گوید  که هر کسی که بلندی از خداوند به دست آورد نباید به بدی دست یازد حال که یزدان تو را پیروزی و اقبال داد. اگر آن را بپذیری به درجات بالاتر هم میرسی ولی اگر بخواهی دوباره دست به جنگ بزنی شکست خواهی خورد

چوبهرام بشنید گفتار اوی
میانجی همی‌دید کردار اوی
ازان پس یلان سینه را دید وگفت
که اکنون چه داری سخن درنهفت
یلان سینه گفت ای سپهدار گرد
هرآنکس که اوراه یزدان سپرد
چو پیروزی و فرهی یابد اوی
بسوی بدی هیچ‌نشتابد اوی
که آن آفرین باز نفرین شود
وزو چرخ گردنده پرکین شود
چو یزدان تو را فرهی داد و بخت
همه لشکر گنج با تاج وتخت
ازو گر پذیری بافزون شود
دل از ناسپاسی پرازخون شود

بعد بهرام چوبینه از بهرام می پرسد که تو چه می گویی فکر می کنی که اخر و عاقبت دنبال تاج شاهی رفتن ما بزرگی است یا درد و رنج. بهرام هم می خندد و انگشترش را به هوا میندازد و میگوید اگر این انگشت در هوا ماند بنده میتواند پادشاه بشود. این کاری که دنبالش هستی کار خردمندانه ای نیست

ازان پس ببهرام بهرام گفت
که‌ای با خردیاروبا رای جفت
چه گویی کزین جستن تخت وگنج
بزرگیست فرجام گر درد ورنج
بخندید بهرام ازان داوری
ازان پس برانداخت انگشتری
بدو گفت چندانک این در هوا
بماند شود بنده‌ای پادشا
بدو گفت کین را مپندار خرد
که دیهیم را خرد نتوان شمرد

بهرام بعد از پیداگشسب می پرسد که تو چه میگویی و او هم می گوید که من از موبدی شنیدم که اگر مدت کوتاهی پادشاهی کنی بهتر است تا زمان زیادی بمانی و بندگی کنی
 
چنین گفت زان پس بپیداگشسب
که‌ای تیغ زن شیر تا زنده اسب
چه بینی چه گویی بدین کار ما
بود گاه شاهی سزاوار ما
چنین گفت پیداگشسب سوار
که‌ای از یلان جهان یادگار
یکی موبدی داستان زد برین
که هرکس که دانا بد وپیش بین
اگر پادشاهی کند یک زمان
روانش بپرد سوی آسمان
به ازبنده بندن بسال دراز
به گنج جهاندار بردن نیاز

بعد بهرام از دبیر بزرگ سوال می کند و او میگوید هر چیزی که دنبال آن باشیم به آن دست میابیم

چنین گفت پس با دبیر بزرگ
که بگشای لب را تو ای پیرگرگ
دبیر بزرگ آن زمان لب ببست
بانبوه اندیشه اندر نشست
ازان پس چنین گفت بهرام را
که هرکس جویا بود کامرا
چودرخور بجوید بیابد همان
درازست ویازنده دست زمان
زچیزی که بخشش کند دادگر
چنان دان که کوشش بیاید ببر

نوبت به سوال کردن از همدان گشسپ میرسد و او اینگونه میگوید که کاری را که مایلی نجام بده و اونو به خدا بسپار. اگر از خار بترسی هیچ به خرما دست نمیابی

بهمدان گشسب آن زمان گفت باز
که‌ای گشته اندر نشیب وفراز
سخن هرچ‌گویی بروی کسان
شود باد وکردار او نارسان
بگو آنچ دانی به کار اندورن
زنیک وبد روزگار اندرون
چنین گفت همدان گشسب بلند
که‌ای نزد پرمایگان ارجمند
زناآمده بد بترسی همی
زدیهیم شاهان چه پرسی همی
بکن کار وکرده به یزدان سپار
بخرما چه یازی چوترسی زخار
تن آسان نگردد سرانجمن
همه بیم جان باشد ورنج تن

خواهر بهرام از گفتار بزرگان ناراحت بود ولی هیچ هم بر زبان نیاورد. تا اینکه بهرام از او می پرسد تو چه فکر میکنی. او به بهرام پاسخ نمی دهد ولی به دبیر بزرگ می گوید تو فکر میکنی کسی خواهان پادشاهی نیست؟ یا پادشاهی کردن آسان است؟.

زگفتارشان خواهر پهلوان
همی‌بود پیچان وتیره روان
بران داوری هیچ نگشاد لب
زبرگشتن هور تا نیم شب
بدو گفت بهرام کای پاک تن
چه بینی به گفتار این انجمن
ورا گردیه هیچ پاسخ نداد
نه از رای آن مهتران بود شاد
چنین گفت اوبا دبیر بزرگ
که‌ای مرد بدساز چون پیرگرگ
گمانت چنینست کین تاج وتخت
سپاه بزرگی و پیروزبخت
ز گیتی کسی را نبد آرزوی
ازان نامداران آزاده خوی
مگر شاهی آسانتر از بندگیست
بدین دانش تو بباید گریست
بر آیین شاهان پیشین رویم
سخن‌های آن برتو ران بشنویم

دبیر می گوید اگر گفته ی من بر دلت نشسته همان کن که دلت بر آن گواهی میدهد. گردیه خطاب به بهرام و دیگر گردان انجمن می گوید که در تاریخ مدتی بود که این تاج و تخت خالی از پادشاهی بود ولی بزرگان کشور تخت را نگه داشتند بدون اینکه خواهان تاج و تخت باشند. همه می دانند که پادشاهی بهتر از بندگی است ولی همه کمر به خدمت بستند تا باز نژادی سزاوار گاه پیدا بشود

چنین داد پاسخ مر او را دبیر
که گر رای من نیستت جایگیر
هم آن گوی وآن کن که رای آیدت
بران رو که دل رهنمای آیدت
همان خواهرش نیز بهرام را
بگفت آن سواران خودکام را
نه نیکوست این دانش ورای تو
بکژی خرامد همی پای تو
بسی بد که بیکار بدتخت شاه
نکرد اندرو هیچ‌کهتر نگاه
جهان را بمردی نگه داشتند
یکی چشم برتخت نگماشتند
هرآنکس که دانا بدو پاک مغز
زهرگونه اندیشه‌ای راند نغز
بداند که شاهی به ازبندگیست
همان سرافرازی زافگندگیست
نبودند یازان بتخت کیان
همه بندگی را کمر برمیان
ببستند و زیشان بهی خواستند
همه دل بفرمانش آراستند
نه بیگانه زیبای افسر بود
سزای بزرگی بگوهر بود

گردیه بعد مثال هایی برای صحبتش میاورد  که کاوس شاه که به دنبال خدایی رفت و به آسمان رفت (اشاره به داستان پرواز او) که به او بد رسید از این بلند پروازیش. پهلوانان او مثل رستم و گودرز (البته گودرز خود در چنگال دیو سپید بود؟)  بهاماوران رفتند و خود ادعای شاهی نکردند. همه نگران شاه بودند  

زکاوس شاه اندرآیم نخست
کجا راه یزدان همی‌بازجست
که برآسمان اختران بشمرد
خم چرخ گردنده رابشکرد
به خواری و زاری بساری فتاد
از اندیشهٔ کژ وز بدنهاد
چوگودرز وچون رستم پهلوان
بکردند رنجه برین بر روان
ازان پس کجا شد بهاماوران
ببستند پایش ببند گران
کس آهنگ این تخت شاهی نکرد
جز از گرم و تیمار ایشان نخورد

وقتی هم که ایرانیان به رستم گفتند تو شاه باش گفت هرگز این مباد. من پهوان شاه هستم و جای من بر گاه شاهی نیست  و بعد رفت و شاه و بزرگانش را نجات داد

چوگفتند با رستم ایرانیان
که هستی تو زیبای تخت کیان
یکی بانگ برزد برآنکس که گفت
که با دخمهٔ تنگ باشید جفت
که باشاه باشد کجا پهلوان
نشستند بیین وروشن روان
مرا تخت زر باید و بسته شاه
مباد این گمان ومباد این کلاه
گزین کرد زایران ده ودوهزار
جهانگیر وبرگستوانور سوار
رهانید ازبند کاوس را
همان گیو و گودرز وهم طوس را

شاه قارن هم که کشته شد و فرزندش سوفزای کوجک بود خوشنوار بر تخت شاهی نشست وقتی سوفزای بزرگ شد بزرگان ایران رقتند و با سوفزای پیمان شاهی بستند

همان شاه پیروز چون کشته شد
بایرانیان کار برگشته شد
دلاور شد از کار آن خوشنوار
برام بنشست برتخت ناز
چو فرزند قارن بشد سوفزای
که آورد گاه مهی بازجای
ز پیروزی او چو آمد نشان
ز ایران برفتند گردنکشان
که بروی بشاهی کنند آفرین
شود کهتری شهریار زمین

سوفزای نپذیرفت و گفت قباد کوجک است ولی بزرگ میشود و قباد که به مردی رسید و سوفزای را بر کاه دید به تحریک بدخواهان او را کشت ولی خود قباد هم به دام افتاد و پایش بسته شد

بایرانیان گفت کین ناسزاست
بزرگی وتاج ازپی پادشاست
قباد ارچه خردست گردد بزرگ
نیاریم دربیشهٔ شیرگرگ
چوخواهی که شاهی کنی بی‌نژاد
همه دوده را داد خواهی بباد
قباد آن زمان چون بمردی رسید
سرسوفزای از درتاج دید
به گفتار بدگوهرانش بکشت
کجا بود درپادشاهیش پشت
وزان پس ببستند پای قباد

زرمهر نگاه کرد و کسی را لایق پادشاهی ندید به شاه که نگاه کرد دید خود او سزاوارتر از همه است. او را انتخاب کرد و از او بند برداشتند کس دیگری پادشاهی نجست

دلاور سواری گوی کی نژاد
بزرمهر دادش یکی پرهنر
که کین پدربازخواهد مگر
نگه کرد زرمهر کس راندید
که با تاج برتخت شاهی سزید
چوبرشاه افگند زرمهر مهر
بروآفرین خواند گردان سپهر
ازو بند برداشت تاکار خویش
بجوید کند تیز بازار خویش
کس ازبندگان تاج هرگز نجست
وگر چند بودی نژادش درست

از تورانیان ساوه شاه آمد که بر ایران پادشاهی کند و به خواست خداوند از میان برداشته شد

زترکان یکی نامور ساوه‌شاه
بیامد که جوید نگین وکلاه
چنان خواست روشن جهان آفرین
که اونیست گردد به ایران زمین

بعد گردیه خطاب به برادرش بهرام می گوید که تو چرا آرزوی تخت شاهی کردی

تو را آرزو تخت شاهنشهی
چراکرد زان پس که بودی رهی
همی بر جهاند یلان سینه اسب
که تامن زبهرام پورگشسب
بنودرجهان شهریاری کنم
تن خویش را یادگاری کنم

شاهی مثل نوشین روان پشتش به هرمزد بود و بزرگان کشور هم یار هرمزد هستند. شاه سیصد هزار رزمنده دارد که همه گوش به فرمان او هستند. شاه تو را انتخاب کرد تا برایش بجنگی و به بزرگان خانواده ات خلعت داد تا حالا می خواهی بر ضد او بشوری؟

خردمند شاهی چونوشین روان
بهرمز بدی روز پیری جوان
بزرگان کشور ورا یاورند
اگر یاورانند گر کهترند
به ایران سوارست سیصدهزار
همه پهلوان وهمه نامدار
همه یک بیک شاه را بنده‌اند
بفرمان و رایش سرافگنده‌اند
شهنشاه گیتی تو را برگزید
چنان کز ره نامداران سزید
نیاگانت را همچنین نام داد
بفرجام بر دشمنان کام داد
تو پاداش آن نیکویی بد کنی
چنان داد که بد باتن خودکنی

تو به خودت داری بد میکنی. درسته که من زنم و از تو کوچکتر  ولی پند مردان میدهمت. همه انجمن مات ماندند و بهرام لبش را گاز میگیرد چون باور داشت که حق با گردیه است ولی سخن از دل بهرام نمیگفت

مکن آز را برخرد پادشا
که دانا نخواند تو را پارسا
اگر من زنم پند مردان دهم
ببسیار سال ازبرادر کهم
مده کارکرد نیاکان بباد
مبادا که پند من آیدت یاد
همه انجمن ماند زودرشگفت
سپهدار لب را بدندان گرفت
بدانست کو راست گوید همی
جز از راه نیکی نجوید همی

یلان سینه خطاب به گردیه میگوید که ای زن گرانمایه تو رای شاه ما را تغییر مده. به زودی هرمز از دنیا می رود و برادر تو پادشاه می شود. اگر هرمزد هم از راه بدر نشده بود چرا دوک و رخت زنانه به عنوان خلعت فرستاد. از کیقباد هم مگو که سالیان درازی از پادشاهی او گذشته. از پرویز خسرو هم بگذر که هر کس به درگاه او ویژه است چاکر برادر توست و اگر بهرام دستور دهد پای خسرو را به بند میکنند

یلان سینه گفت ای گرانمایه زن
تو درانجمن رای شاهان مزن
که هرمز بدین چندگه بگذرد
زتخت مهی پهلوان برخورد
زهرمز چنین باشد اندر خبر
برادرت را شاه ایران شمر
بتاج کیی گر ننازد همی
چراخلعت از دوک سازد همی
سخن بس کن ازهرمز ترک زاد
که اندر زمانه مباد آن نژاد 
گر از کیقباد اندرآری شمار
برین تخمهٔ بر سالیان صدهزار
که با تاج بودند برتخت زر
سرآمد کنون نام ایشان مبر
ز پرویز خسرو میندیش نیز
کزویاد کردن نیرزد بچیز
بدرگاه او هرک ویژه‌ترند
برادرت راکهتر وچاکرند
چو بهرام گوید بران کهتران
ببندند پایش ببند گران

 گردیه می گوید که دیو دارد برایتان دام پهن میکند و به بهرام می گوید پدر ما مرزبان بود در ری. چرا می خواهی فتنه بیفکنی و تبار ما را به باد دهی.  اصلا حالا که اینجوز است تو راهنمای بهرام باش و خواب و آرام همه را به آشوب تبدیل کن

بدو گردیه گفت کای دیو ساز
همی دیوتان دام سازد براز
مکن برتن وجام ما برستم
که از تو ببینم همی باد و دم
پدر مرزبان بود مارا بری
تو افگندی این جستن تخت پی
چو بهرام را دل بجوش آوری
تبار مرا درخروش آوری
شود رنج این تخمهٔ ما بباد
به گفتار تو کهتر بدنژاد
کنون راهبر باش بهرام را
پرآشوب کن بزم و آرام را

گردیار بعد از گفتن این حرف ها گریان به سمت خانه میرود و همه حیران میماند که این زن انگار دانشش از جاماسپ هم بیشتر است. بهرام ولی سخن خواهرش گردیه را نمی پذیرد و دستور می دهد تا خوان بیارند

بگفت این وگریان سوی خانه شد
به دل با برادر چو بیگانه شد
همی‌گفت هرکس که این پاک زن
سخن گوی و روشن دل و رای زن
تو گویی که گفتارش از دفترست
بدانش ز جا ماسب نامی ترست
چو بهرام را آن نیامد پسند
همی‌بود ز آواز خواهر نژند
دل تیره اندیشهٔ دیریاب
همی تخت شاهی نمودش بخواب
چنین گفت پس کین سرای سپنج
نیابند جویندگان جز به رنج
بفرمود تا خوان بیاراستند
می و رود و رامشگران خواستند

بهرام به نوازنده می گوید  که رود را با آواز پهلوانی بیارای و از نامه هفت خوان برایمان بخوان و اینگونه آن شب را به پایان می رسانند

برامشگری گفت کامروز رود
بیارای با پهلوانی سرود
نخوانیم جز نامهٔ هفتخوان
برین می‌گساریم لختی بخوان
که چون شد برویین دز اسفندیار
چه بازی نمود اندران روزگار
بخوردند بر یاد او چند می
که آباد بادا برو بوم ری
کزان بوم خیزد سپهبد چوتو
فزون آفریناد ایزد چو تو
پراگنده گشتند چون تیره شد
سرمیگساران ز می‌خیره شد



 حال عکس العمل  بهرام  چیست،  می‌ماند برای جلسه‌ی بعدی شاهنامه‌خوانی در منچستر. سپاس از همراهی شما
خلاصه برخی از داستان‌ها به صورت صوتی هم در کانال تلگرامی دوستان شاهنامه گذاشته می‌شود. در صورت تمایل به کانال در لینک زیر بپیوندید
کلماتی که آموختم
برگاشته = برگردانده
سله . [ س َل ْ ل َ ] (ع اِ) زنبیلی که چیزها در آن گذارند و هر سبد را نیز گویند عموماً سبدی که مارگیران مار در آن کنند خصوصاً. (برهان ).
گرم = [ گ ُ ] (اِ) غم و اندوه و زحمت
 
ابیاتی که خیلی دوست داشتم 

هرآنکس که پوشید درد ازپزشک
زمژگان فروریخت خونین سرشک
زدانندگان گر بپوشیم راز
شود کارآسان بما بر دراز
کنون دردمندیم اندرجهان
بداننده گوییم یکسر نهان

زناآمده بد بترسی همی
زدیهیم شاهان چه پرسی همی
بکن کار وکرده به یزدان سپار
بخرما چه یازی چوترسی زخار
تن آسان نگردد سرانجمن
همه بیم جان باشد ورنج تن

که هرکس جویا بود کامرا
چودرخور بجوید بیابد همان
درازست ویازنده دست زمان
زچیزی که بخشش کند دادگر
چنان دان که کوشش بیاید ببر

بهمدان گشسب آن زمان گفت باز
که‌ای گشته اندر نشیب وفراز
سخن هرچ‌گویی بروی کسان
شود باد وکردار او نارسان
بگو آنچ دانی به کار اندورن
زنیک وبد روزگار اندرون
چنین گفت همدان گشسب بلند
که‌ای نزد پرمایگان ارجمند
زناآمده بد بترسی همی
زدیهیم شاهان چه پرسی همی
بکن کار وکرده به یزدان سپار
بخرما چه یازی چوترسی زخار
تن آسان نگردد سرانجمن
همه بیم جان باشد ورنج تن

شجره نامه
 اردشیر --- شاپور--- اورمزد --- بهرام --- بهرام بهرام --- بهرام بهرامیان--- نرسی --- اومزد ---شاپور (دوم) ---اردشیر نکوکار (برادر شاپور دوم)-- شاپور سوم --- بهرام شاپور --- یزدگرد بزه‌کار (برادر بهرام شاپور) --- بهرام‌گور --- یزدگرد --- هرمز --- پیروز (برادر هرمز) ---بلاش (پسر کوجم پیروز) --- قباد (پسر بزرگ پیروز) که به دست مردم از شاهی غزل شد --- جاماسپ (برادر کوچک قباد) --- قباد (مجدد پادشاه می‌شود) --- کسری با لقب نوشین روان ---هرمزد  پسر نوشین روان

قسمت های پیشین

 درم زدن بهرام بنام خسرو ص 1740

© All rights reserveded

http://jpll.ui.ac.ir/article_16331.html