Wednesday, 15 July 2020

The Memory of Water - h2o Remembers Everything | Love Nature




اولین بار سالها پیش در دانشگاه و در مباحثه‌ای در مورد داروهای هومیوپاتی با موضوع حافظه‌ی آب آشنا و تشنه‌ی آموختن درباره‌ی این مبحث شدم.  موضوع حافظه‌ی آب هم اعجازآمیز و هم شگفت‌انگیز است. آب در حافظه‌ی خود هر چرا که با ان تماس پیدا کند نگه می‌دارد. در ویدئوی زیر تصاویر میکروسکپی از ملکول آب را می‌بینیم که در اثر تماس با گل‌های مختلف شکلی متفاوت به خود می‌گیرد.  طبق ویدئوی بالا آب قادر است تماس با جسمی خارجی جون یک گل را در حافظه‌ی خود نگه دارد.
  ما که خود 70 درصد آب هستیم بعید نیست که این سطح حافظه در کل وجود ما نقشی بس حیاتی را ایفا کند. این هم دلیل علمی که باید در انتخاب دوستان و همراهان بیشتر دقت کنیم

The memory of water is an amazing concept. Water reacts to everything that it comes in contact with. we are mostly water (about 70%), hence assuming that the world around us has a profound effect on us is highly probable. Another reason for careful selection our friends and companions.

© All rights reserved

Friday, 10 July 2020

Teaching Related links An Interview with Dr Firuza Abdullaeva-Melville and Professor Charles Melville the legend of Seyavash in Columbia University

Friends of Shahnameh has been celebrating the Commemoration Day of Ferdowsi in Manchester for the past ten years. The 10th year anniversary of the group coincided with the quarantine period in 2020.
This year to mark the Commemoration Day of Ferdowsi, Friends of Shahnameh delivered on-line programs such as the interview with Prof. Charles Melville and Dr. Firuza Melville about the Shahnama project and a talk by
Prof. Jo Ann Cavallo on "Teaching the legend of Seyavash in Columbia University's Global Core curriculum.”
Thanks to
Prof. Jo Ann Cavallo for accepting our invitation.

Related links

Tuesday, 7 July 2020

شاهنامه‌خوانی در منچستر 225

قرنطینه  2020، در قرنطینه  ماه  ژوئیه  را از طریق اینترنت در کنار هم خواندیم
یازدهمین جلسه در قرنطینه

در دوران پادشاهی نوشین‌روان هستیم. در قسمت پیش خواندیم که شطرنج از هند به ایران آمد. پادشاه هند گمان نمی‌کرد که ایرانیان بتوانند شیوه‌ی آن بازی جدید را کشف کنند.  بوزرجمهر نه تنها نحوه‌ی بازی  شطرنج را کشف کرد بلکه بازی تخت‌نرد را هم در پاسخ درست کرد 

کاروانی پر از هدایا فراهم شد و نوشین‌روان نامه‌ای به همراه بوزرجمهربه  پادشاه هند می‌فرستد و می‌گوید که فرستاده‌ی تو با شطرنج آمد و ما موفق به کشف نحوه‌‌ی آن بازی شدیم. اکنون هدایایی را همراه  تخت نرد ییش تو می‌فرستیم. اگر شما قادر به کشف قوانین بازی تخت‌نرد نشدید بیش از انچه که ما برای تو فرستادیم به ما برگردان

بفرمود تا ساروان دو هزار
بيارد شتر تا در شهريار
ز باري که خيزد ز روم و ز چين
ز هيتال و مکران و ايران زمين
ز گنج شهنشاه کردند بار
بشد کاروان از در شهريار
چوشد بارهاي شتر ساخته
دل شاه زان کار پرداخته
فرستاده راي را پيش خواند
ز دانش فراوان سخنها براند
يکي نامه بنوشت نزديک اوي
پر از دانش و رامش و رنگ و بوي
سر نامه کرد آفرين بزرگ
به يزدان پناهش ز ديو سترگ
دگر گفت کاي نامور شاه هند
ز درياي قنوج تا پيش سند
رسيداين فرستاده راي زن
ابا چتر و پيلان بدين انجمن
همان تخت شطرنج و پيغام راي
شنيديم و پيغامش امد بجاي
ز داناي هندي زمان خواستيم
به دانش روان را بياراستيم
بسي راي زد موبد پاک راي
پژوهيد وآورد بازي به جاي
کنون آمد اين موبد هوشمند
به قنوج نزديک راي بلند
شتروار بار گران دو هزار
پسنديده بار از در شهريار
نهاديم برجاي شطرنج نرد
کنون تا به بازي که آرد نبرد
برهمن فر وان بود پاک راي
که اين بازي آرد به دانش به جاي
ز چيزي که ديد اين فرستاده رنج
فرستد همه راي هندي به گنج
وراي دون کجا راي با راهنماي
بکوشند بازي نيايد به جاي
شتروار بايد که هم زين شمار
به پيمان کند راي قنوج بار
کند بار همراه با بار ما
چنينست پيمان و بازار ما

پادشاه هند هم وقتی پیام نوشین‌روان را می‌شنود هفت روز برای کشف نحوه‌ی بازی تخت‌نرد وقت می‌خواهد

چوخورشيد رخشنده شد بر سپهر
برفت از در شاه بوزرجمهر
چو آمد ز ايران به نزديک راي
برهمن بشادي و را رهنماي
ابا بار با نامه وتخت نرد
دلش پر ز بازار ننگ ونبرد
چو آمد به نزديکي تخت اوي
بديد آن سر و افسر و بخت اوي
فراوانش بستود بر پهلوي
بدو داد پس نامه خسروي
ز شطرنج وز راه وز رنج راي
بگفت آنچه آمد يکايک به جاي
پيام شهنشاه با او بگفت
رخ راي هندي چوگل برشگفت
بگفت آن کجا ديد پاينده مرد
چنان هم سراسر بياورد نرد
ز بازي و از مهره و راي شاه
وزان موبدان نماينده راه
به نامه دورن آنچه کردست ياد
بخواند بداند نپيچد ز داد
ز گفتار اوشد رخ شاه زرد
چو بشنيد گفتار شطرنج و نرد
بيامد يکي نامور کدخداي
فرستاده را داد شايسته جاي
يکي خرم ايوان بياراستند
مي و رود و رامشگران خواستند
زمان خواست پس نامور هفت روز
برفت آنک بودند دانش فروز
به کشور ز پيران شايسته مرد
يکي انجمن کرد و بنهاد نرد

یک هفته همه اندیشمندان هند دور هم انجمن می‌کنند تا راز بازی تخت نرد را بیابند ولی به جایی نمی‌رسند. روز نهم بوزرجمهر می‌گوید که مهلت شما پایان یافت و ما بیش از این دستور نداریم که اینجا ماندگار شویم و باید برگردیم. موبدان و بزرگان هند که موفق به کشف نحوه باری نشده بودند همه ناراحت می‌شوند. بوزرجمهر قوانین بازی را یک به یک توضیح می‌دهد  همه اندیشمندان هند، بزرگی و دانش بوزرجمهر را تحسین می‌کنند و از مسائل دیگر نیز از او می‌پرسند. بعد از آن پادشاه هند به بوزرجمهر کلی هدایا می‌دهد و خراج یک ساله هند را هم با هدایا به ایران روانه می‌کنند.

به يک هفته آنکس که بد تيزوير
ازان نامداران برنا و پير
همي بازجستند بازي نرد
به رشک و براي وبه ننگ و نبرد
بهشتم چنين گفت موبد به راي
که اين را نداند کسي سر زپاي
مگر با روان يار گردد خرد
کزين مهره بازي برون آورد
بيامد نهم روز بوزرجمهر
پر از آرزو دل پرآژنگ چهر
که کسري نفرمود ما را درنگ
نبايد که گردد دل شاه تنگ
بشد موبدان را ازان دل دژم
روان پر زغم ابروان پر زخم
بزرگان دانا به يک سو شدند
به ناداني خويش خستو شدند
چو آن ديد بنشست بوزرجمهر
همه موبدان برگشادند چهر
بگسترد پيش اندرون تخت نرد
همه گردش مهرها ياد کرد
سپهدار بنمود و جنگ سپاه
هم آرايش رزم و فرمان شاه
ازو خيره شد راي با راي زن
ز کشور بسي نامدار انجمن
همه مهتران آفرين خواندند
ورا موبد پاک دين خواندند
ز هر دانشي زو بپرسيد راي
همه پاسخ آمد يکايک به جاي
خروشي برآمد ز دانندگان
ز دانش پژوهان وخوانندگان
که اينت سخنگوي داننده مرد
نه از بهر شطرنج و بازي نرد
بياورد زان پس شتر دو هزار
همه گنج قنوح کردند بار
ز عود و ز عنبر ز کافور و زر
همه جامه وجام پيکر گهر
ابا باژ يکساله از پيشگاه
فرستاد يک سر به درگاه شاه
يکي افسري خواست از گنج راي
همان جامه زر ز سر تا به پاي
بدو داد وچند آفرين کرد نيز
بيارانش بخشيد بسيار چيز
شتر دو ازار آنک از پيش برد
ابا باژ و هديه مر او را سپرد
يکي کاروان بد که کس پيش ازان
نراند و نبد خواسته بيش ازان

بوزرجمهر با نامه‌ی  پادشاه هند که در آن از درایت و دانش بوزرجمهر سخن رفته بود  و اعلام شده بود که خراج یک سال را به ایران فرستاده راهی ایران می‌شود. نوشین‌روان هم با خوشحالی و با آغوش باز بوزرجمهر را می‌پذیرد و برای بخت و اقبال خود و داشتن کسی مثل بوزرجمهر در دستگاه خود خدا را شکر می‌کند

بيامد ز قنوج بوزرجمهر
برافراخته سر بگردان سپهر
دلي شاد با نامه شاه هند
نبشته به هندي خطي بر پرند
که راي و بزرگان گوايي دهند
نه از بيم کزنيک رايي دهند
که چون شاه نوشين روان کس نديد
نه از موبد سالخورده شنيد
نه کس دانشي تر ز دستور اوي
ز دانش سپهرست گنجور اوي
فرستاده شد باژ يک ساله پيش
اگر بيش بايد فرستيم بيش
ز باژي که پيمان نهاديم نيز
فرستاده شد هرچ بايست چيز
چو آگاهي آمد ز دانا به شاه
که با کام و با خوبي آمد ز راه
ازان آگهي شاد شد شهريار
بفرمود تاهرک بد نامدار
ز شهر و ز لشکر خبيره شدند
همه نامداران پذيره شدند
به شهر اندر آمد چنان ارجمند
به پيروزي شهريار بلند
به ايوان چو آمد به نزديک تخت
برو شهريار آفرين کرد سخت
ببر در گرفتش جهاندار شاه
بپرسيدش از راي وز رنج راه
بگفت آنک جا رفت بوزرجمهر
ازان بخت بيدار و مهر سپهر
پس آن نامه راي پيروزبخت
بياورد و بنهاد در پيش تخت
بفرمود تا يزدگرد دبير
بيامد بر شاه دانش پذير
چو آن نامه راي هندي بخواند
يکي انجمن درشگفتي بماند
هم از دانش و راي بوزرجمهر
ازان بخت سالار خورشيد چهر
چنين گفت کسري که يزدان سپاس
که هستم خردمند و نيکي شناس
مهان تاج وتخت مرا بنده اند
دل وجان به مهر من آگنده اند
شگفتي تر از کار بوزرجمهر
که دانش بدو داد چندين سپهر
سپاس از خداوند خورشيد وماه
کزويست پيروزي و دستگاه

در پایان فردوسی اعلام می‌کند که داستان شطرنج و طلخند را اینگونه شاخ و برگ دادم ولی در آنچه تا کنون خواندیم هیچ اشاره‌ای به  طلخند نبوده - یادداشتی به خود: ابیات گم شده؟ 

برين داستان برسخن ساختم
به طلخند و شطرنج پرداختم

 دیگر اتفاقات دوران پادشاهی نوشین‌روان، می‌ماند برای جلسه‌ی بعدی شاهنامه‌خوانی در منچستر. سپاس از همراهی شما
خلاصه داستان به صورت صوتی هم در کانال تلگرامی دوستان شاهنامه گذاشته می‌شود. در صورت تمایل به کانال در لینک بپیوندید
https://t.me/FriendsOfShahnameh

کلماتی که آموختم
برهمن = برهمن . [ ب َ رَ م َ / ب َ هََ م َ ] (ص ، اِ) در سانسکریت به معنی مطلق پیشوایان روحانی ، یکی از سه طبقه ٔ مردم در آیین برهمایی
تیزویر = هوشیار
خبیره = | گوسپند که جماعتی بشرکت خریده ذبح کنند.  پشم نیکوی گوسپند از اول بریدن . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء)
برای کلمه شترنج (چترنگ هندوان) ... روایتی عامیانه و متأخر از ابوریحان بیرونی در باب شطرنج، آن را با همان مفهوم غله مربوط میسازد: مطابق روایت ابوریحان بیرونی در داستان پیدایی شطرنج شرهام (دارای روش بُرّا و شکست دهنده) راجه هند به وزیر خود سیسا (معلم) بن دهیر (دانا) متعهد میشود در مقابل اختراع شطرنج دانه های گندم بر اساس محاسبه خاص خود سیسا به وی اهدا کند. در نزد ابوریحان بیرونی خود نام مشابه این پادشاه در داستان ارسال شطرنج توسط دیوشیرم (دارای روش بُرّای خدایگانی) راجه هند به ایران نیز که از برای آزمودن خرد و دانایی ایرانیان دربار انوشیروان صورت گرفته تکرار شده است که گویند بزرگمهر بُختگان هم در برابر آن تخته «نرد» (نیواردشیر / نردشیر) را بساخت و به هندوستان فرستاد؛ داستان روائی این امر در رساله پهلوی ماتیگان چترنگ آمده است، ر . ک: ایران در زمان ساسانیان (کریستن سن)، ترجمه رشید یاسمی https://vista.ir/w/a/16/040y3.
ابیاتی که خیلی دوست داشتم 
چوخورشيد رخشنده شد بر سپهر
برفت از در شاه بوزرجمهر
چو آمد ز ايران به نزديک راي
برهمن بشادي و را رهنماي
ابا بار با نامه وتخت نرد
دلش پر ز بازار ننگ ونبرد

همه پاسخ آمد يکايک به جاي
خروشي برآمد ز دانندگان
ز دانش پژوهان وخوانندگان
که اينت سخنگوي داننده مرد
نه از بهر شطرنج و بازي نرد

شجره نامه
 اردشیر --- شاپور--- اورمزد --- بهرام --- بهرام بهرام --- بهرام بهرامیان--- نرسی --- اومزد ---شاپور (دوم) ---اردشیر نکوکار (برادر شاپور دوم)-- شاپور سوم --- بهرام شاپور --- یزدگرد بزه‌کار (برادر بهرام شاپور) --- بهرام‌گور --- یزدگرد --- هرمز --- پیروز (برادر هرمز) ---بلاش (پسر کوجم پیروز) --- قباد (پسر بزرگ پیروز) که به دست مردم از شاهی غزل شد --- جاماسپ (برادر کوچک قباد) --- قباد (مجدد پادشاه می‌شود) --- کسری با لقب نوشین روان

قسمتهای پیشین

 1618داستان پدید آمدن شترنج در هندوستان  ص
© All rights reserved

Monday, 6 July 2020

شاهنامه‌خوانی در منچستر 224

قرنطینه  2020، در قرنطینه  ماه ژوئیه را از طریق اینترنت در کنار هم خواندیم.
یاازدهمین جلسه در قرنطینه

در دوران پادشاهی نوشین‌روان هستیم. در این قسمت به داستان آمدن شطرنج به ایران می‌پردازیم
در ابتدای این بخش هم باز فردوسی از منبع داستان خود می‌گوید. گویا منبع او اینبار منبعی شفاهی است و داستانی است که موبدی به فردوسی گفته و او این داستان را به شعر درآورده. داستان اینگونه است که روزی فرستاده‌ی شاه هند با هدایای فراوان که بر بار هزاران شتر گذاشته شده بود به دیدار نوشین‌روان میاید. نوشین‌روان هم او را می‌پذیرد. در میان هدایای نثار شده مقدار زیادی جواهر  و ده فیل با گوهر آذین شده و مشک و عنبر و عود و یاقوت و الماس هم یافت می‌شد

چنین گفت موبد که یک روز شاه 
به دیبای رومی بیاراست گاه 
بیاویخت تاج از بر تخت عاج 
همه جای عاج و همه جای تاج 
همه کاخ پر موبد و مرزبان 
 ز بلخ و ز بامین و ز کرزبان
چنين آگهي يافت شاه جهان
ز گفتار بيدار کارآگهان
که آمد فرستاده شاه هند
ابا پيل و چتر و سواران سند
شتروار بارست با او هزار
همي راه جويد بر شهريار
همانگه چو بشنيد بيدار شاه
پذيره فرستاد چندي سپاه 
چو آمد بر شهريار بزرگ
فرستاده نامدار و سترگ
برسم بزرگان نيايش گرفت
جهان آفرين را ستايش گرفت
گهرکرد بسيار پيشش نثار
يکي چتر و ده پيل با گوشوار
بياراسته چتر هندي به زر
بدو بافته چند گونه گهر
سر بار بگشاد در بارگاه
بياورد يک سر همه نزد شاه
فراوان ببار اندرون سيم و زر
چه از مشک و عنبر چه از عود تر
ز ياقوت والماس وز تيغ هند
همه تيغ هندي سراسر پرند
ز چيزي که خيزد ز قنوج و راي
زده دست و پاي آوريده به جاي
ببردند يک سر همه پيش تخت
نگه کرد سالار خورشيد بخت
ز چيزي که برد اندران راي رنج

پادشاه هند همچنین نامه‌ای همراه هدایا فرستاده بود که با آن تخته‌ی شطرنجی هم بود. پیام پادشاه هند این بود که کسی که دانش بیشتری دارد بگمار تا مگر راز این بازی که ما اختراع کردیم را پیدا کنید. اگر توانستید راز این بازی را بگشایید باج و خراجی را که شاه از ما خواسته به او می‌سپاریم ولی اگر ایرانی‌ها نتوانند راز این بازی را بگشایند یعنی که ما بادانش‌تر از ایرانیانیم و آنگاه شما باید به ما خراج بدهید - یادداشتی به خود_ اصل باج و خراج گرفتن را بنا  بر دانش گذاشته و نه برتری نظامی

فرستاد کسري سراسر به گنج
بياورد پس نامه اي بر پرند
نبشته بنوشين روان راي هند
يکي تخت شطرنج کرده به رنج  
تهي کرده از رنج شطرنج گنج
بياورد پيغام هندي ز راي
که تا چرخ باشد تو بادي به جاي
کسي کو بدانش برد رنج بيش
بفرماي تا تخت شطرنج پيش
نهند و ز هر گونه راي آورند
که اين نغز بازي به جاي آورند
بدانند هرمهره اي را به نام
که گويند پس خانه او کدام
پياده بدانند و پيل و سپاه
رخ واسب و رفتار فرزين و شاه
گراين نغز بازي به جاي آورند
درين کار پاکيزه راي آورند
همان باژ و ساوي که فرمودشاه
به خوبي فرستم بران بارگاه
وگر نامداران ايران گروه
ازين دانش آيند يک سر ستوه
چو با دانش ما ندارند تاو
نخواهند زين بوم و بر باژ و ساو
همان باژ بايد پذيرفت نيز
که دانش به از نامبردار چيز
دل و گوش کسري بگوينده داد
سخنها برو کرد گوينده ياد

شطرنج را پیش شاه می‌گذارند. بر صفحه‌ی آن مهره‌ای از عاج (سقید) و مهره‌ای دیگر از ساج (سیاه) بوده. توضیح می‌دهد که این بازی مثل جنگ است ولی شما باید رمز این بازی را پیدا کنید. نوشین‌روان هم یک هفته وقت می‌ خواهد

نهادند شطرنج نزديک شاه
به مهره درون کرد چندي نگاه
ز تختش يکي مهره از عاج بود
پر از رنگ پيکر دگر ساج بود
بپرسيد ازو شاه پيروزبخت
ازان پيکر ومهره ومشک وتخت
چنين داد پاسخ که اي شهريار
همه رسم و راه از در کارزار
ببيني چويابي به بازيش راه
رخ و پيل و آرايش رزمگاه
بدو گفت يک هفته ما را زمان
ببازيم هشتم به روشن روان
يکي خرم ايوان بپرداختند
فرستاده را پايگه ساختند

دانایان همه جمع می‌شوند و مدتها به شطرنج و مهره‌‌های آن فکر می‌کنند ولی نمی‌توانند که راز بازی را کشف کنند. تا اینکه بوزرجمهرمی‌گوید که من راز این بازی را پیدا خواهم کرد و نوشین‌روان هم می‌گوید که این کار توست برو و قوانین بازی را پیدا کن. چون اگر نتوانیم راز این بازی را کشف کنیم پادشاه هند می‌گوید که آنها از ما داناترند چون ما کسی را نداشتیم که بتواند راز این بازی را کشف کند

رد وموبدان نماينده راه
برفتند يک سر به نزديک شاه
نهادند پس تخت شطرنج پيش
نگه کرد هريک ز اندازه بيش
بجستند و هر گونه اي ساختند
ز هر دست يکبارش انداختند
يکي گفت وپرسيد و ديگر شنيد
نياورد کس راه بازي پديد
برفتند يکسر پرآژنگ چهر
بيامد برشاه بوزرجمهر
ورا زان سخن نيک ناکام ديد
به آغاز آن رنج فرجام ديد
به کسري چنين گفت کاي پادشا
جهاندار و بيدار و فرمانروا
من اين نغز بازي به جاي آورم
خرد را بدين رهنماي آورم
بدو گفت شاه اين سخن کارتست
که روشن روان بادي وتندرست
کنون راي قنوج گويد که شاه
ندارد يکي مرد جوينده راه
شکست بزرگ است بر موبدان
به در گاه و بر گاه و بر بخردان

یک شبانه روز طول می‌کشید تا بوزرجمهر راز آن بازی را کشف می‌کند و به نوشین‌روان خبر می‌دهد. آنگاه فرستاده‌ی شاه هند و دیگر بزرگان را جمع میاورند

بياورد شطرنج بوزرجمهر
پرانديشه بنشست و بگشاد چهر
همي جست بازي چپ و دست راست
همي راند تا جاي هريک کجاست
به يک روز و يک شب چو بازيش يافت
از ايوان سوي شاه ايران شتافت
بدو گفت کاي شاه پيروزبخت
نگه کردم اين مهره و مشک و تخت
به خوبي همه بازي آمد به جاي
به بخت بلند جهان کدخداي
فرستاده شاه را پيش خواه
کسي را که دارند ما را نگاه
شهنشاه بايد که بيند نخست
يکي رزمگاهست گويي درست
ز گفتار او شاد شد شهريار
ورا نيک پي خواند و به روزگار
بفرمود تا موبدان و ردان
برفتند با نامور بخردان
فرستاده راي را پيش خواند
بران نامور پيشگاهش نشاند
بدو گفت گوينده بوزرجمهر
که اي موبد راي خورشيد چهر
ازين مهرها راي با توچه گفت
که همواره با توخرد باد جفت
چنين داد پاسخ که فرخنده راي
چو از پيش او من برفتم ز جاي
مرا گفت کين مهره ساج و عاج
ببر پيش تخت خداوند تاج
بگويش که با موبد و راي زن
بنه پيش و بنشان يکي انجمن
گر اين نغز بازي به جاي آورند
پسنديده و دلرباي آورند
همين بدره و برده و باژ و ساو
فرستيم چندانک داريم تاو
و گر شاه و فرزانگان اين به جاي
نيارند روشن ندارند راي
وگر شاه وفرزانگان اين بجاي
نيارند روشن ندارند راي
نبايد که خواهد ز ما باژ و گنج
دريغ آيدش جان دانا به رنج
چو بيند دل و راي باريک ما
فزونتر فرستد به نزديک ما

بوزرجمهر مهره‌ها را سر جای خود می‌گذارد و می‌گوید که جای شاه در قلبگاه است و سربازان  را در اطراف صف می‌کند وزیر را در کنار شاه و اسب سواران و پیل سواران را در اطراف وزیر می‌چیند. بعد بوزرجمهر که گویی سپاهی را به جلو می‌راند، مهره‌ها را پیش می‌برد

برتخت آن شاه بيداربخت
بياورد و بنهاد شطرنج وتخت
چنين گفت با موبدان و ردان
که اي نامور پاک دل بخردان
همه گوش داريد گفتار اوي
هم آن را هشيار سالار اوي
بياراست دانا يکي رزمگاه
به قلب اندرون ساخته جاي شاه
چپ و راست صف برکشيده سوار
پياده به پيش اندرون نيزه دار
هشيوار دستور در پيش شاه
به رزم اندرونش نماينده راه
مبارز که اسب افگند بر دو روي
به دست چپش پيل پرخاشجوي
وزو برتر اسبان جنگي به پاي
بدان تاکه آيد به بالاي راي
چو بوزرجمهر آن سپه را براند
همه انجمن درشگفتي بماند

فرستاده‌ی شاه هند از اینکه می‌بیند که ایرانیان راز آن بازی را یافتند ناراحت می‌شود و با خود می‌گوید چگونه او توانست راز این بازی را بیابد. نوشین‌روان هم هدایای فراوانی به بوزرجمهر می‌دهد

غمي شد فرستاده هند سخت
بماند اندر آن کار هشيار بخت
شگفت اندرو مرد جادو بماند
دلش را به انديشه اندر نشاند
که اين تخت شطرنج هرگز نديد
نه از کاردانان هندي شنيد
چگونه فراز آمدش راي اين
به گيتي نگيرد کسي جاي اين
چنان گشت کسري ز بوزرجمهر
که گفتي بدوبخت بنمود چهر
يکي جام فرمود پس شهريار
که کردند پرگوهر شاهوار
يکي بدره دينار واسبي به زين
بدو داد و کردش بسي آفرين

بوزرجمهر پس از آن و در ادامه‌ی تفکر به بازی شطرنج شروع به ساخت بازی جدید می‌کند و تخت نرد را می‌سازد و همان قوانین شبیه شطرنج را در آن پیاده می‌کند ولی به آن بعدی دیگری هم می‌افزاید. آن بعد، بخت و اقبال است که با اضافه شدن تاس دخیل می‌شود و اینگونه همان دیدی را که در خوانش جلسه‌ی پیش داشتیم "که در موفقیت هم سعی و دانش مهم است و هم بخت" را در قوانین بازی تخت نرد دخیل می‌کند. بعد هم بازی کامل شده را به نوشین‌روان می‌نمایاند. بار دیگر نوشین‌روان از حکمت بوزرجمهر تعجب می‌کند و او را تحسین

بشد مرد دانا به آرام خويش
يکي تخت و پرگار بنهاد پيش
به شطرنج و انديشه هندوان
نگه کرد و بفزود رنج روان
خرد بادل روشن انباز کرد
به انديشه بنهاد برتخت نرد
دومهره بفرمود کردن ز عاج
همه پيکر عاج همرنگ ساج
دو رويه برآراسته کارزار
دولشکر ببخشيد بر هشت بهر
همه رزمجويان گيرنده شهر
زمين وار لشکر گهي چارسوي
دوشاه گرانمايه و نيک خوي
کم و بيش دارند هر دو به هم
يکي از دگر برنگيرد ستم
به فرمان ايشان سپاه از دو روي
به تندي بياراسته جنگجوي
يکي را چوتنها بگيرد دو تن
ز لشکر برين يک تن آيد شکن
به هرجاي پيش وپس اندر سپاه
گرازان دو شاه اندران رزمگاه
همي اين بران آن برين برگذشت
گهي رزم کوه و گهي رزم دشت
برين گونه تا بر که بودي شکن
شدندي دو شاه و سپاه انجمن
بدين سان که گفتم بياراست نرد
برشاه شد يک به يک ياد کرد
وزان رفتن شاه برترمنش
همانش ستايش همان سرزنش
ز نيروي و فرمان و جنگ سپاه
بگسترد و بنمود يک يک شاه
دل شاه ايران ازو خيره ماند
خرد را بانديشه اندر نشاند
همي گفت کاي مرد روشن روان
جوان بادي و روزگارت جوان

 حال با  بازی تخت‌نرد ایرانیان چه می‌کنند، می‌ماند برای جلسه‌ی بعدی شاهنامه‌خوانی در منچستر. سپاس از همراهی شما
خلاصه داستان به صورت صوتی هم در کانال تلگرامی دوستان شاهنامه گذاشته می‌شود. در صورت تمایل به کانال در لینک بپیوندید
https://t.me/FriendsOfShahnameh

کلماتی که آموختم
پرند = جامه ابریشمین  
قنوج = قنوج . [ ق َن ْ نو ] شهری است در ناحیه‌ی فرخ آباد در 50میلی رود گنگ واقع است . (تلخیص از بریتانیکا
فرزین = [ ف َ ] (اِ) وزیر شاه در شطرنج 
ساج = درختی است بلند در هندوستان با چوبی سیاه

ابیاتی که خیلی دوست داشتم 
من اين نغز بازي به جاي آورم
خرد را بدين رهنماي آورم

وگر شاه وفرزانگان اين بجاي
نيارند روشن ندارند راي
نبايد که خواهد ز ما باژ و گنج
دريغ آيدش جان دانا به رنج
چو بيند دل و راي باريک ما
فزونتر فرستد به نزديک ما

شجره نامه
 اردشیر --- شاپور--- اورمزد --- بهرام --- بهرام بهرام --- بهرام بهرامیان--- نرسی --- اومزد ---شاپور (دوم) ---اردشیر نکوکار (برادر شاپور دوم)-- شاپور سوم --- بهرام شاپور --- یزدگرد بزه‌کار (برادر بهرام شاپور) --- بهرام‌گور --- یزدگرد --- هرمز --- پیروز (برادر هرمز) ---بلاش (پسر کوجم پیروز) --- قباد (پسر بزرگ پیروز) که به دست مردم از شاهی غزل شد --- جاماسپ (برادر کوچک قباد) --- قباد (مجدد پادشاه می‌شود) --- کسری با لقب نوشین روان

قسمتهای پیشین

 1615نامه کسری به رای هند ص
© All rights reserved

Friday, 3 July 2020

Bani Adam - Alireza Ghorbani


A performance of one of most famous poems of Saadi about humanity. Saadi was a Persian writer who lived about 800 years ago.
"Humans are members of a whole
they are created from the same essence
when one organ hurts other organs suffer, too
If you are indifferent towards the sorrow of others,
then you are not worthy to be named human.'

© All rights reserved

Thursday, 2 July 2020

ناموس

My writing about honor killing won the Third Place Award in Iroon essay contest.



متنی که درباره‌ی قتل‌های ناموسی نوشته‌ام برنده‌ جایزه سوم انشای ایرون شد. با آرزوی رهایی از جهلی که تار عنکبوت‌وار بر پیکر ما تنیده شده

 ناموس اول بار در سایت ایرون دات کام منتشر شد

مرا در میان انگشتان کشیده‌اش گرفت و به ارتعاشی جنباندم. بی‌فایده بود. بر دستانم انگاری قفل زده شده بود. اگرچه گرمای دستانش تا هسته‌ی وجودم فروهشت و به نشئه‌ای گذرا مهمانم کرد ولی بازهم به هیچ حرکتی نینجامید. روی صندلی نشست و مرا روی زانوانش جای داد. همانطور که دست نوازش بر سرم می‌کشید، شاید به امید اینکه من بشنوم به بازگفت آنچه برای او مایه امید بود پرداخت. "حتی ساعت خوابیده هم دوبار در ۲۴ ساعت زمان درست را بازگو می‌کند". او نمی‌دانست که حقانیت آنچه می‌نمایانیم مهم نیست و نمی‌شود نقش متغیر اعتماد را در این میان نادیده گرفت. وقتی ساعت از کار افتاد، حتی وقتی که زمان را به درستی اعلام می‌نماید، عدم اعتماد دیگران مانع از پذیرش آنچه به عنوان زمان درست اعلام شده، می‌شود. خطای محاسبه. گفته بود مرا به پدر برنگردانید ولی برگرداندند. دو سوی مجادله: اعتماد و عدم اعتماد به نگهبانی که باید بشود به او اعتماد کرد. خون. فوران خون. فریاد. زجه‌های ملتمسانه. التماس‌های اشکناک. ناسزا. ناسزاهایی که به وقاحت و صراحت فضا را به تسخیر در میاورد. چنانچه گویی حق پدرانه‌ی اوست که آنها را با فریاد بر گوش دختر بکوبد و شایسته‌ی دختر که همانها را بشنود. گیره فلزی کمربند چه می‌دراند. پوست و گوشت و رگ و پی را می‌دراند. حرکت بی‌اراده و برتر از توان دستها. برخی در پی فشار بر گلو و برخی به دنبال وا رهانیدن گردن از فشار. ضربات تیغه‌ی چاقو خشمناک و بی‌وقفه. کجا بودند اهل این خانه‌؟ چرا هیچ کس به طغیان خوی اهریمنانه‌ی پدر که مجال پدیدار شدن پیدا کرده اعتراض نمی‌کرد، حتی اگر نمی‌توانستند کاری کند باز حضوی می‌توانست جان‌بخش باشد، اما نبود. گمانی در امتداد بد گمانی ممتد. پریشانی روح و جسم، لکه‌های خون. فریادهای آلوده به تهدید و .تشر. دستها، دستهای سنگین و پر از نفرت که در پس فرافکنی حقارت و پلشتی خود شهوت انتقام می‌جستند. مردی با مو و ریش کاملا سفید شده و زنی با سن و سالی مشابه از پله‌ها بالا میامدند. آن موقع جایم هنوز روی میز کنار در اتاق پذیرایی بود و هر آمد و رفتی را به خوبی در نظاره داشتم. مرد گفت یادت نرود فعلا چیزی نمی‌گوییم. زود است. بگذار کمی بیشتر اسمش بد در رود. آنوقت تا لب تر کنیم خود دخترشان را دو دستی تقدیم می‌کنند. دیگر دیر شده. کسانی که باید میشد تا از هر جور و دردی به آنها پناه برد جان دخترک را اینگونه در طبق اخلاص گذاشته و به پدری خون‌آشام هدیه دادند. خطای محاسبه آنها هم این بود که پدر را پدر انگاشتند. چه کسی آب به آسیاب جهل می‌ریزد؟ چه کسی جز دخترکان سرزمینمان بهای نگاه تحقیرکننده، کینه جو و تا خرخره به سیاهی آلوده را می‌پردازد؟ خفگی خفگی. گاه که مجال دهنک زدن یا نفسکی بود حتی در فضای بسته‌ی خانه‌ی اشباع شده از دود سیگار پدر و برادر، نفس‌های گسسته و پاره و پاره، تند تند و سطحی به تعجیل بلعیده می‌شدند. رگه های سرخ رد انگشتان بر گلو، ‌باند پرواز چشمان از کاسه گریخته بود که وقتی که دانه‌های عرق بر پیشانی برادر با خون خواهر می‌آمیخت و حکمی که در محکمه‌ی خلوت خانه اعلام شده بود اجرا می‌شد، جان را به برخاستن می‌خواند. پیش از اینکه دستان پدر او را خفه کند، پیش از اینکه چاقوی برادر او را تکه تکه کند، مدتها پیش از فشار طناب دار بر گلوگاهش حرف‌ها و نگاه‌های دیگران او را کشته بود. آنها که به حبس ابد در زندگی با همتایی که خود در انتخاب آن سهمی نداشتند محکوم بودند، حال می‌خواستند از پس همهِ‌ی بدبخت‌ها انتخاب کنند اگرچه نه برای خود که برای بچه‌هایشان و اینگونه از زندگی انتقام می‌گرفتند. آنها همه و همه در کشتن دخترک نقش داشتند. دخترک پلک‌ها را روی‌هم فشرد تا آخرین چیزی که می‌بیند تجلی جهل و جنون در دستان پدر و در چشمان برادر نباشد. با چشمان بسته شاید نور را باز می‌یافت. حواس او می‌رفت تا به اغوا فراخوانده شوند. عقب نشینی. عقب نشینی زندگانی. زمان ان بود که رود زندگی جوشان روحی آزاده به مردابی فرو ریزد. انگشتان پدر تا مدتها بعد از اینکه گلوی دختر را وارهانید هنوز سخت و چنگ مانده بود. پشت خمیده‌ که نشانه‌ی تاسف آنی پدر بود، به سرجنباندنی پایان یافت. برادر سر فروهشته‌ی پدر را به افتخار در آغوش گرفت تا مگر پشیمانی لحظه‌ای او را مهار کند. وحشت از محرمان. محرمان دژخیم. نبض دختر زیر فشار انگشتان پدر خاموش شده بود. پدر گلوی دختر را وارهانید. برادر تا نقش فعال خود را از سر واگرداند با گفتن "حقش بود" و پس از پرتاب آب دهان بر پیکر بی‌جان دخترک، بی‌اعتنا رد شد. دستان دختر که تا دقایقی پیش عجولانه و بیهوده بالا و پایین می‌جهیدند اکنون لمس شده و بی‌جان بر کنارش افتاده بودند. درست مثل دستان من، عقربه‌هایی که اینک در ساعتی که خود نمی‌دانم چیست خاموش مانده و اکنون چون شیونی در هجوم تکراری تهدیدها و فحاشی‌ها می‌رفت تا در کنار دختر به ابدیت بپیوندد.

© All rights reserved

Wednesday, 1 July 2020

شاهنامه‌خوانی در منچستر223


قرنطینه  2020، در قرنطینه  ماه  ژوئیه  را از طریق اینترنت در کنار هم خواندیم
دهمین جلسه در قرنطینه

داستان پادشاهی نوشین‌روان را ادامه می‌دهیم. در این قسمت دوباره بوزرجمهر وارد داستان می‌شود. اگر به خاطر داشته باشید در چند قسمت قبل در نشست‌های هفتگانه نوشین‌روان با خرد بوزرجمهر آشنا شدیم 

روزی بوزرجمهر به نوشین‌روان می‌گوید که من متنی را برای تو نوشته‌ام و به گنجور سپرده‌ام تا زمانی تو آنرا بخوانی. این دنیا رازش را برای کسی آشکار نمی‌سازد و رسمش اینگونه است که اگر تا صد سال هم عمر کنی و همه‌ی عمرت در کشورگشایی بگذرد و مال و منال و گنج برای خودت جمع کنی و فرزندان بسیار داشته باشی اگر به درویشی ظلمی روا شود همه‌ی این دارایی‌ها از بین می‌رود و همه‌ چیز تمام می‌شود و دیگر کسی از تو حتی یاد هم نمی‌کند 

جهاندار یک روز بنشست شاد
بزرگان داننده را بار داد 
 سخن گفت خندان و بگشاد چهر 
برتخت بنشست بوزرجمهر 
یکی آفرین کرد برکردگار 
خداوند پیروز و پروردگار 
چنین گفت کای داور تازه روی 
که بر تو نیابد سخن زشت گوی
خجسته شهنشاه پيروزگر
جهاندار بادانش و با گهر
نبشتم سخن چند بر پهلوي
ابر دفتر و کاغذ خسروي
سپردم به گنجور تا روزگار
برآيد بخواند مگر شهريار
بديدم که اين گنبد ديرساز
نخواهد همي لب گشادن به راز
اگرمرد برخيزد از تخت بزم
نهد برکف خويش جان را برزم
زمين را بپردازد از دشمنان
شود ايمن از رنج آهرمنان
شود پادشا بر جهان سر به سر
بيابد سخنها همه دربدر
شود دستگاهش چو خواهد فراخ
کند گلشن و باغ و ميدان و کاخ
نهد گنج و فرزند گرد آورد
بسي روز برآرزو بشمرد
فر از آورد لشکر وخواسته
شود کاخ و ايوانش آراسته
گر اي دون که درويش باشد به رنج
فراز آرد از هر سويي نام و گنج
ز روي ريا هرچ گرد آورد
ز صد سال بودنش برنگذرد
شود خاک وبي بر شود رنج اوي
به دشمن بماند همه گنج اوي
نه فرزند ماند نه تخت و کلاه
نه ايوان شاهي نه گنج و سپاه
چو بشیند آن جستن و باد اوي
ز گيتي نگيرد کسي ياد اوي
بدين کار چون بگذرد روزگار
ازو نام نيکي بود يادگار

بوزرجمهر ادامه می‌دهد که در جهان دو چیز است که جاویدان هست و بس: یکی گفتار نیک  و دیگری کردار نیک. گناه نکن و به کسی آزار مرسان. فرهنگ و دین همین است این پندی است که کهنه نمی‌گردد

ز گيتي دوچيزيست جاويد بس
دگر هرچ باشد نماند به کس
سخن گفتن نغز و کردار نيک
نگردد کهن تا جهانست ريک
بدين سان بود گردش روزگار
خنک مرد با شرم و پرهيزگار
مکن شهريارا گنه تا توان
بويژه کزو شرم دارد روان
بي آزاري وسودمندي گزين
که اينست فرهنگ آيين و دين
ز من يادگارست چندي سخن
گمانم که هرگز نگردد کهن

نوشین‌روان سوال‌های زیادی از بوزرجمهر می‌پرسد مثلا چه چیزی باعث شادی است و بوزرجمهر پاسخ می‌دهد که بیگناهی شادی‌زاست و آنکه اهریمن از راه بی‌راهش نکرده خوشحال است. نوشین‌روان از راه کج و راه خداوند می‌پرسد و بوزرجمهر می‌گوید که فرمان خداوند نیکویی است. برتری جستن راه اهریمن است 

چو بگشاد روشن دل شهريار
فروان سخن کرد زو خواستار
بدو گفت فرخ کدامست مرد
که دارد دلي شاد بي باد سرد
چنين گفت کانکو بود بيگناه
نبردست آهرمن او راز راه
بپرسيدش از کژي و راه ديو
ز راه جهاندار کيهان خديو
بدو گفت فرمان يزدان بهيست
که اندر دوگيتي ازو فرهيست
دربرتري راه آهرمنست
که مرد پرستنده را دشمنست
خنک درجهان مرد پيمان منش
که پاکي وشرمست پيرامنش
چوجانش تنش را نگهبان بود
همه زندگانيش آسان بود
بماند بدو رادي و راستي
نکوبد درکژي وکاستي
هران چيز کان بهره تن بود
روانش پس از مرگ روشن بود
ازين هر دو چيزي ندارد دريغ
که به هر نيامست گر به هر تيغ

بوزرجمهر می‌گوید کسی که بر خرد خود تکیه می‌کند روانش از هوا و هوس نجات میابد و بعد پادشاه را از گوش سپردن به کسانی که افزون منش هستند برحذر می‌دارد. غیر از این فرومایه کسی است که از یزدان سپاسگزار نیست و بهره جان که همان دانش است نمی‌جوید

کسي کو بود برخرد پادشا
روان را ندارد به راه هوا
سخن نشنو ازمرد افزون منش
که با جان روشن بود بدکنش
چوخستو بيايد به ديگر سراي
هم ايدر پر از درد ماند به جاي
کزين بگذري سفله آن را شناس
که از پاک يزدان ندارد سپاس
دريغ آيدش بهره تن ز تن
شود ز آرزوها ببندد دهن
همان بهر جانش که دانش بود
نداند نه از دانشي بشنود

کسری می‌پرسد چه کسی از مردم والاتر است و پاسخ می‌شنود آنکه داناتر است. باز نوشین‌روان می‌پرسد که دانش نهفته است از کجا بفهمیم که کی داناتر است و بوزرجمهر پاسخ می‌دهد آن کسی که به دستور دیو گوش نمی‌دهد داناست و بعد از  دیوهایی صحبت می‌کند که جان و خرد را به زیر میاوردند

بپرسيد کسري که از کهتران
کرا باشد انديشه مهتران
چنين گفت کان کس که داناترست
بهر آرزو بر تواناترست
کدامست دانا بدوشاه گفت
که دانش بود مرد را درنهفت
چنين گفت کان کو به فرمان ديو
نپردازد از راه کيهان خديو
ده اند اهرمن هم به نيروي شير
که آرند جان وخرد را به زير
بدو گفت کسري که ده ديو چيست
کزيشان خرد را ببايد گريست

این ده دیو را اینگونه معرفی می‌کند: آز، نیاز، خشم، رشک، ننگ، کین، نمام (سخن‌چینی)، دورویی و ناپاک دینی، و ناسپاسی.  می‌پرسد که کدامین این دیوان پرقدرت‌ترند و پاسخ می‌شنود اول آز، بعد نیاز و بعد از آن رشک، بعد کین و بعد خشم و سخن‌چینی و دورویی و ناسپاسی

چنين داد پاسخ که آز و نياز
دو ديوند با زور و گردن فراز
دگر خشم و رشکست وننگست وکين
چو نمام و دوروي و ناپاک دين
دهم آنک از کس ندارد سپاس
به نيکي وهم نيست يزدان شناس
بدو گفت ازين شوم ده باگزند
کدامست آهرمن زورمند
چنين داد پاسخ به کسري که آز
ستمکاره ديوي بود ديرساز
که اورا نبينند خشند ايچ
همه درفزونيش باشد بسيچ
نياز آنک او را ز اندوه و درد
همي کور بينند و رخساره زرد
کزين بگذري خسرو اديو رشک
يکي دردمندي بود بي پزشک
اگر در زمانه کسي بي گزند
به تندي شود جان او دردمند
دگر ننگ ديوي بود با ستيز
هميشه ببد کرده چنگال تيز
دگر ديو کينست پرخشم وجوش
ز مردم بتابد گه خشم هوش
نه بخشايش آرد بروبر نه مهر
دژآگاه ديوي پرآژنگ چهر
دگر ديو نمام کو جز دروغ
نداند نراند سخن با فروغ
بماند سخن چين ودوروي ديو
بريده دل از بيم کيهان خديو
ميان دوتن کين وجنگ آورد
بکوشد که پيوستگي بشکرد
دگر ديو بي دانش وناسپاس
نباشد خردمند و نيکي شناس
به نزديک او راي و شرم اندکيست
به چشمش بدو نيک هردو يکيست

نوشین‌روان می‌پرسد که خداوند به بنده‌ی خود برای مبارزه با این دیوان چه داده و پاسخ می‌شنود که خرد جوشنی جلوی شمشیر دیوان است
ز دانا بپرسيد پس شهريار
که چون ديو با دل کند کارزار
ببنده چه دادست کيهان خديو
که از کار کوته کند دست ديو
چنين داد پاسخ که دست خرد
ز کردار آهرمنان بگذرد
خرد باد جان تو را رهنمون
که راهي درازست پيش اندرون
ز شمشير ديوان خرد جوشنست
دل وجان داننده زو روشنست
گذشته سخن ياد دارد خرد
به دانش روان را همي پرورد
وگر خود بود آنک خوانيم خيم
که با او ندارد دل از ديو بيم
جهان خوش بود بردل نيک خوي
نگردد بگرد در آرزوي

بعد نوشین‌روان می‌گوید که چه چیزهایی به شادی دل را رهنماست. بوزرجمهر خردمندی و امیدواری، راه راست رفتن، دنبال گنج نبودن، خداپرستی، به گنج کسی کار نداشتن و پرهیز و دین را به هیچ چیز نفروختن  را به عنوان راهنمای دل نام می‌برد

سخنهاي باينده گويم کنون
که دلرا به شادي بود رهنمون
هميشه خردمند و اميدوار
نبيند جز از شادي روزگار
نينديشد از کار بد يک زمان
ره راست گيرد نگيرد کمان
دگر هر که خشنود باشد به گنج
نيازد نيارد تنش را به رنج
کسي کو به گنج و درم ننگرد
همه روز او برخوشي بگذرد
دگر دين يزدان پرستست و بس
به رنج و به گنج و به آزرم کس
ز فرمان يزدان نگردد سرش
سرشت بدي نيست هم گوهرش
برين همنشانست پرهيز نيز
که نفروشد او راه يزدان به چيز

پادشاه می‌پرسد که از این ده چیز کدام بهتر نمایاننده‌ی راه درست است. جواب می‌شنود که راه خرد بهترین است و خوش خلقی، خشنودی، امید

بدو گفت زين ده کدامست شاه
سوي نيکويها نماينده راه
چنين داد پاسخ که راه خرد
ز هر دانشي بي گمان بگذرد
همان خوي نيکوکه مردم بدوي
بماند همه ساله با آب روي
وزين گوهران گوهر استوار
تن خشندي ديدم از روزگار
وزيشان اميدست آهسته تر
برآسوده از رنج و شايسته تر
وزين گوهران آز ديدم به رنج
که همواره سيري نيابد ز گنج

نوشین‌روان می‌پرسد که از هنرها بهترین کدام است. بوزرجمهر می‌گوید که از راه راست نگردیدن و گناه نکردن و می‌پرسد کدام از همه پیشروتر است و پاسخ می‌شنود که آرام صحبت کردن و گفتار گرم و آگاهانه هم از خرد نمی‌گذرد

بدو گفت شاه از هنرها چه به
که گردد بدو مرد جوينده مه
چنين داد پاسخ که هر کو ز راه
نگردد بود با تني بيگناه
بيابد ز گيتي همه کام ونام
از انجام فرجام و آرام و کام
بپرسيد ازو نامبردار گو
کزين ده کدامين بود پيشرو
چنين داد پاسخ به آواز نرم
سخنهاي دانش به گفتار گرم
فزوني نجويد برين بر خرد
خرد بي گمان برهنر بگذرد

پادشاه می‌پرسد که فرهنگ چیست و پاسخ می‌شنود که دانش بهترین است. کردار بد را هم به عنوان نیروی دشمن خرد نام می‌برد

وزان پس ز دانا بپرسيد مه
که فرهنگ مردم کدامست به
چنين داد پاسخ که دانش بهست
خردمند خود برجهان برمهست
که دانا بلندي نيازد به گنج
تن خويش را دور دارد ز رنج
ز نيروي خصمش بپرسيد شاه
که چون جست خواهي همي دستگاه
چنين داد پاسخ که کردار بد
بود خصم روشن روان وخرد

می‌پرسد که فرهنگ بهتر است یا گوهر (یادداشتی به خود: همان علم بهتر است یا ثروت) و پاسخ بوزرجمهر این است که فرهنگ از گوهر بهتر است. گوهر بدون هنر زار و خوار است با فرهنگ، روان درست می‌شود. خرد را خلعت ایزدی می‌خواند و مردم خویشتن‌دار را ارجمند

ز دانا بپرسيد پس دادگر
که فرهنگ بهتر بود گر گهر
چنين داد پاسخ بدو رهنمون
که فرهنگ باشد ز گوهر فزون
گهر بي هنر زار وخوارست وسست
به فرهنگ باشد روان تندرست
بدو گفت جان را زدودن بچيست
هنرهاي تن را ستودن بچيست
بگويم کنون گفتها سر به سر
اگر يادگيري همه دربدر
خرد مرد را خلعت ايزديست
ز انديشه دورست ودور از بديست
هنرمند کز خويشتن درشگفت
بماند هنر زو نبايد گرفت
همان خوش منش مردم خويش دار
نباشد به چشم خردمند خوار
اگر بخشش ودانش و رسم و داد
خردمند گرد آورد با نژاد
بزرگي و افزوني و راستي
همي گيرد از خوي بدکاستي

می‌پرسد بزرگی آیا به بخت و اقبال است یا از روی کوشش به دست میاید و بوزرجمهر می‌گوید که این دو با هم جفت هستند مثل جان و تن. با سعی و کوشش تنها نمی‌شود به بزرگی رسید مگر آنکه بخت هم یار باشد

ازان پس بپرسيد کسري ازوي
که اي نامور مرد فرهنگ جوي
بزرگي به کوشش بود گر به بخت
که يابد جهاندار ازو تاج وتخت
چنين داد پاسخ که بخت وهنر
چنانند چون جفت با يکديگر
چنان چون تن وجان که يارند وجفت
تنومند پيدا و جان در نهفت
همان کالبد مرد را پوششست
اگر بخت بيدار در کوششست
به کوشش نيايد بزرگي به جاي
مگر بخت نيکش بود رهنماي
و ديگر که گيتي فسانه ست و باد
چو خوابي که بيننده دارد به ياد
چو بيدار گردد نبيند به چشم
اگر نيکويي ديد اگر درد وخشم


در پرسشی دیگر می‌پرسد که برای دانا کدام بهتر است (اشاره به همان کوشش یا بخت) و اینگونه پاسخ می‌شنود که شاه خود در جهت آرایش تخت کار می‌کند و از بخت توان میابد و به شرط آنکه پادشاه دادگر و نیک‌نام باشد از گفتار و کردارش کام خواهد گرفت

دگر پرسشي برگشاد از نهفت
بدانا ستوده کدامست گفت
چنين داد پاسخ که شاهي که تخت
بيارايد و زور يابد ز بخت
اگر دادگر باشد و نيک نام
بيابد ز گفتار و کردار کام


می‌پرسد که مستمند کیست و پاسخ می‌شنود که درویش زشت! می‌پرسد که بدبخت چه کسی است و پاسخ می‌شنود که کسی که کردار بد دارد.  بوزرجمهر می‌گوید که خرسند، رضایتمند و قانع آن کسی است که دل بر جهان نبندد

بدو گفت کاندر جهان مستمند
کدامست بدروز و ناسودمند
چنين داد پاسخ که درويش زشت
که نه کام يابد نه خرم بهشت
بپرسيد و گفتا که بدبخت کيست
که همواره از درد بايد گريست
چنين داد پاسخ که داننده مرد
که دارد ز کردار بد روي زرد
بپرسيد ازو گفت خرسند کيست
به بيشي ز چيز آرزومند کيست 
چنين داد پاسخ که آنکس که مهر
ندارد برين گرد گردان سپهر

و آهستگی را شایسته‌ترین صفت می‌داند که از گفتگو با مردم عیب‌جو بپرهیزد. امیدوارترین مردمان کسی است که کوشاتر است و به دانش می‌پردازد

بدو گفت ما را چه شايسته تر
چنين گفت کان کس که آهسته تر
بپرسيد ازو گفت آهسته کيست
که بر تيز مردم ببايد گريست
چنين داد پاسخ که از عيب جوي
نگر تاکه پيچد سر از گفتگوي
به نزديک او شرم و آهستگي
هنرمندي و راي و شايستگي
بپرسيد ازو نامور شهريار
که ازمردمان کيست اميدوار
چنين گفت کان کس که کوشاترست
دوگوشش بدانش نيوشاترست
بپرسيد ازو شهريار جهان
از آگاهي نيک و بد در نهان
چنين داد پاسخ که از آگهي
فراوان بود کژ ومغزش تهي
مگر آنک گفتند خاکست جاي
ندانم چه گويم ز ديگر سراي


آباد شهر به داد حکمران به پای می‌شود.  پسندیده و هشیارترین کسانی هستند که دانش پذیر هستند و علم را به محک تجربه و  آزمایش سنجیده‌اند
بدو گفت کسري که آباد شهر
کدامست و مازو چه داريم بهر
چنين داد پاسخ که آبادجاي
ز داد جهاندار باشد به پاي
بپرسيد کسري که بيدارتر
پسنديده تر مرد وهشيارتر
به گيتي کدامست بامن بگوي
که بفزايد از دانش آبروي
چنين داد پاسخ که داناي پير
که با آزمايش بود يادگير


در پاسخ چه کسی شاد است بوزرجمهر می‌گوید کسی که هراس ندارد و به اندازه زر و سیم دارد. می‌پرسد چه کسی پسندیده است می‌گوید کسی که رشک و کین و آز  نداشته باشد. از صبر و شکیبایی می‌پرسد و پاسخ می‌شنود  که آنکس که نومید باشد انگار کارش به آخر رسیده. می‌پرسد که غم در دل چه کسی بیشتر است می‌گوید آنکس که بدشانسی بیاورد، از تخت بیفتد و ناامید گردد ولی دوباره برای ایستادن کوشش نکند. کسی که خردمند نباشد دردمندتر است

بدو گفت کسري که رامش کراست
که دارد به شادي همي پشت راست
چنين داد پاسخ که هر کو زبيم
بود ايمن و باشدش زر و سيم
بدو گفت ما را ستايش به چيست
به نزديک هرکس پسنديده کيست
چنين داد پاسخ که او را نياز
بپوشد همي رشک با ننگ و آز
همان رشک و کينش نباشد نهان
پسنديده او باشد اندر جهان
ز مرد شکيبا بپرسيد شاه
که از صبر دارد به سر بر کلاه
چنين گفت کان کس که نوميد گشت
دل تيره رايش چوخورشيد گشت
دگرآنک روزش ببايد شمرد
به کار بزرگ اندرون دست برد
بدو گفت غم دردل کيست بيش
کز اندوه سيرآيد از جان خويش
چنين داد پاسخ که آنکو ز تخت
بيفتاد و نوميد گردد ز بخت
بپرسيد ازو شهريار بلند
که از ما که دارد دلي دردمند
چنين گفت کان کو خردمند نيست
توانگر کش از بخت فرزند نيست


نوشین‌روان از دل مستمند می‌پرسد و بوزرجمهر می‌گوید صاحب دانشی پارسا که ابلهی بر او چیره گردد

بپرسيد شاه از دل مستمند
نشسته به گرم اندرون بي گزند
بدو گفت با دانشي پارسا
که گردد برو ابلهي پادشا
بپرسيد نوميدتر کس کدام
که دارد توانايي و نيک نام
چنين گفت کان کو ز کار بزرگ
بيفتد بماند نژند وسترگ
بپرسيد ازو شاه نوشين روان
که اي مرد دانا و روشن روان


چه کسی بیشتر از گذشته پشیمان است؟ می‌گوید آنکس که روز مرگ از کرده های خود پشیمان شود. و در پاسخ اینکه چه چیزی بر تن ما بهترین است، سلامتی را نام می‌برد

که داني که بي نام وآرايشست
که او از در مهر و بخشايشست
بدو گفت مرد فراوان گناه
گنهکار درويش و بي دستگاه
بپرسيد وگفتش که برگوي راست
که تا از گذشته پشيمان کراست
چنين داد پاسخ که آن تيره ترگ
که بر سر نهد پادشا روز مرگ
پشيمان شود دل کند پرهراس
که جانش به يزدان بود ناسپاس
وديگر که کردار دارد بسي
به نزديک آن ناسپاسان کسي
بپرسيد وگفت اي خرد يافته
هنرها يک اندر دگر بافته
چه داني کزو تن بود سودمند
همان بر دل هر کسي ارجمند
چنين داد پاسخ که ناتندرست
که دل را جز از شادماني نجست
چو از درد روزي بسستي بود
همه آرزو تندرستي بود


از آرزوهای پیش‌رو می‌پرسد و می‌شنود که چون سرفرازی باشد همه آرزوها بی‌نیازی است که تندرستی هم به همان است

بپرسيد و گفتش که از آرزوي
چه بيشست پيداکن اي نيک خوي
بدو گفت چون سرفرازي بود
همه آرزو بي نيازي بود
چو ازبي نيازي بود تندرست
نبايد جز از کام دل چيز جست



سه چیز اندیشه را مشغول می‌دارد و باید برای آن چاره‌ای جست. اندیشه روز سختی که بیگناه مجازات شود، از  دوست نارفیق و از  حکمران ظالم که مردم را به بیگاری می‌کشد

ازان پس چنين گفت با رهنمون
که بردل چه انديشه آيد فزون
چنين داد پاسخ که اي را سه روي
بسازد خردمند با راه جوي
يکي آنک انديشد از روز بد
مگر بي گنه برتنش بد رسد
بترسد ز کار فريبنده دوست
که با مغز جان خواهد وخون وپوست
سه ديگر ز بيدادگر شهريار
که بيگار بستاند از مرد کار
چه نيکو بود گردش روزگار
خرديافته مرد آموزگار
جهان روشن وپادشا دادگر
ز گردون نيابي فزون زين هنر


می‌پرسد از دین‌ها کدامین بهتر است می‌گوید آن دینی که تو را از یاد خدا دور نکند و از راه کژی و راه دیو دورت نگه دارد (یادداشتی به خود: صحبت دلایلاما، دینی که از تو انسان بهتری بسازد).  می‌پرسد که چه کسی بر تخت پادشاهی سزاوارتر است و اینگونه پاسخ می‌شنود که کسی که دادگرتر است و خرد و رای و شرم و هنر دارد

بپرسيدش از دين و از راستي
کزو دور باشد بدو کاستي
بدو گفت شاها بديني گراي
کزو نگسلد ياد کرد خداي
همان دوري از کژي و راه ديو
بترس از جهانبان و کيهان خديو
به فرمان يزدان نهاده دو گوش
وزيشان نباشد کسي با خروش
ازان پس بپرسيدش از پادشا
که فرماروانست بر پارسا
کزايشان کدامست پيروزبخت
که باشد به گيتي سزاوار تخت
چنين گفت کان کوبود دادگر
خرد دارد و راي و شرم و هنر


از دوستان قدیمی می‌پرسد و اینکه چه کسی هم سخن است. پاسخ می‌گیرد که کسی که بدی تو را نخواهد در سختی فریادرس است. صمیمی‌ترین دوست کسی است که به کردار نکوهیده‌تر باشد و دشمن‌ترین کسی است که برترمنش باشد و بد اخلاق باشد و زبان به درشتی بیآلاید 

بپرسيدش از دوستان کهن
که باشند هم کوشه و يک سخن
چنين داد پاسخ که از مرد دوست
جوانمردي وداد دادن نکوست
نخواهد به تو بد به آزرم کس
به سختي بود يار و فريادرس
بدو گفت کسري کرا بيش دوست
که با او يکي بود از مغز و پوست
چنين داد پاسخ که از نيک دل
جدايي نخواهد جز از دل گسل
دگر آنکسي کو نوازنده تر
نکوتر به کردار و سازنده تر
بپرسيد دشمن کرا بيشتر
که باشد بدو بر بدانديش تر
چنين داد پاسخ که برترمنش
که باشد فروان بدو سرزنش
همان نيز کاو از دارد درشت
پرآژنگ رخساره و بسته مشت


می‌پرسد  که دوست جاودانه کیست پاسخ می‌شنود کردار نیک و در پاسخ چه چیزی جاویدان خواهد بود دانایی را نام می‌برد

بپرسيد تا جاودان دوست کيست
ز درد جدايي که خواهد گريست
چنين داد پاسخ که کردار نيک
نخواهد جدا بودن از يار نيک
چه ماند بدو گفت جاويد چيز
که آن چيز کمي نگيرد به نيز
چنين داد پاسخ که انباز مرد
نه کاهد نه سوزد نه ترسد ز درد
چنين گفت کين جان دانا بود
که بر آرزوها توانا بود


می‌پرسد که آن چیست که پهنایش از آسمان بیشتر است می‌گوید دست بخشنده‌ی شاه و دل مرد یزدان پرست. می‌پرسد که زیبنده‌ترین چیست می‌گوید که گنج را به ناپارسا ندادن و با ناسپاس به کردار رفتار نکردن.

بدو گفت شاه اي خداوند مهر
چه باشد به پهنا فزون از سپهر
چنين گفت کان شاه بخشنده دست
وديگر دل مرد يزدان پرست
بپرسيد وگفتا چه با زيب تر
کزان برفرازد خردمند سر
چنين داد پاسخ که اي پادشا
مده گنج هرگز بناپارسا
چو کردار با ناسپاسان کني
همي خشت خشک اندر آب افگني


می‌پرسد که شگفت انگیزترین چیست و اینگونه پاسخ می‌شنود که این جهان یکسر همه شگفتست. کسی را دیدم با دستگاه که کلاهش به ابر رسیده ولی دست راست و چپش را حتی تشخیص نمی‌دهد و در مقابل دانایی را دیدم که دانشش به آسمان رسیده ولی شوربخت است

بدو گفت اندر چه چيزست رنج
کزو کم شود مرد را آز گنج
بدو داد پاسخ که اي شهريار
هميشه دلت باد چون نوبهار
پرستنده شاه بدخو ز رنج
نخواهد تن و زندگاني و گنج
بپرسيد وگفتش چه ديدي شگفت
کزان برتر اندازه نتوان گرفت
چنين گفت با شاه بوزرجمهر
که يک سر شگفتست کار سپهر
يکي مرد بينيم با دستگاه
کلاهش رسيده بابر سياه
که او دست چپ را نداند ز راست
ز بخشش فزوني نداند نه کاست
يکي گردش آسمان بلند
ستاره بگويد که چونست وچند
فلک رهنمونش به سختي بود
همه بهر او شوربختي بود


سنگین‌ترین چیزها را سنگ گناه می‌داند. از  با ننگ‌ترین کارها می‌پرسد. پاسخ می‌شنود که درشتی شاه و ستیزیدن با مردم بیگناه، و دارایی که در غذا و پوشاک و تعلیم و تربیت خسیسی کند بدترین کارها است. دروغ را از هر کسی زشت می‌خواند چه پادشاه و چه پارسا. بهترین کار را این می‌داند که خشم و کین را فروهشته و روان را بیدار نگه دارند
  
گرانتر چه داني بدو گفت شاه
چنين داد پاسخ که سنگ گناه
بپرسيد کز برتري کارها
ز گفتارها هم ز کردارها
کدامست با ننگ و با سرزنش
که باشد ورا هر کسي بدکنش
چنين داد پاسخ که ز فتي ز شاه
ستيهيدن مردم بيگناه
توانگرکه تنگي کند درخورش
دريغ آيدش پوشش و پرورش
زناني که ايشان ندارند شرم
بگفتن ندارند آواز نرم
همان نيک مردان که تندي کنند
وگر تنگ دستان بلندي کنند
دروغ آنک بي رنگ و زشتست وخوار
چه بر نابکار و چه بر شهريار
به گيتي ز نيکي چه چيزست گفت
که هم آشکارست و هم در نهفت
کزو مرد داننده جوشن کند
روان را بدان چيز روشن کند
چنين داد پاسخ که کوشان بدين
به گيتي نيابد جز از آفرين
دگر آنک دارد ز يزدان سپاس
بود دانشي مرد نيکي شناس
بدو گفت کسري که کرده چه به
چه ناکرده از شاه وز مرد مه
چه بهتر کزو باز داريم چنگ
گرفته چه بهتر ز بهر درنگ
چه بهتر ز فرمودن وداشتن
وگر مرد را خوار بگذاشتن
به پاسخ نگه داشتن گفت خشم
که از بيگناهان بخوابند چشم
دگر آنک بيدار داري روان
بکوشي تو در کارها تا توان
فروهشته کين برگرفته اميد
بتابد روان زو به کردار شيد
ز کار بزه چند يابي مزه
بيفگن مزه دور باش از بزه

در پایان فردوسی خدا را شکر می‌گوید که داستان بوزرجمهر و نوشین‌روان را به  پایان رسانده و می‌خواهد به داستان شطرنج بپردازد

سپاس ازخداوند خورشيد و ماه
که رستم ز بوزرجمهر و ز شاه
چو اين کار دلگيرت آمد ببن
ز شطرنج بايد که راني سخن

 داستان شطرنج می‌ماند برای جلسه‌ی بعدی شاهنامه‌خوانی در منچستر. سپاس از همراهی شما
خلاصه داستان به صورت صوتی هم در کانال تلگرامی دوستان شاهنامه گذاشته می‌شود. در صورت تمایل به کانال در لینک بپیوندید
https://t.me/FriendsOfShahnameh

کلماتی که آموختم
نغز = خوب، نیک، نیکو
سفله = پست، فرومایه
بشکرد = شکار کردن
آزرم = شرم و جیا
زفت = درشت 
ستیهیدن = ستیزه کردن
نمام = سخن‌چینی

ابیاتی که خیلی دوست داشتم 
بي آزاري وسودمندي گزين
که اينست فرهنگ آيين و دين
ز من يادگارست چندي سخن
گمانم که هرگز نگردد کهن

هميشه خردمند و اميدوار
نبيند جز از شادي روزگار
نينديشد از کار بد يک زمان
ره راست گيرد نگيرد کمان
دگر هر که خشنود باشد به گنج

نيازد نيارد تنش را به رنج

و ديگر که گيتي فسانه ست و باد
چو خوابي که بيننده دارد به ياد
چو بيدار گردد نبيند به چشم
اگر نيکويي ديد اگر درد وخشم

چنين داد پاسخ که ناتندرست
که دل را جز از شادماني نجست
چو از درد روزي بسستي بود
همه آرزو تندرستي بود

که بيگار بستاند از مرد کار
چه نيکو بود گردش روزگار
خرديافته مرد آموزگار
جهان روشن وپادشا دادگر
ز گردون نيابي فزون زين هنر
بپرسيدش از دين و از راستي
کزو دور باشد بدو کاستي
بدو گفت شاها بديني گراي
کزو نگسلد ياد کرد خداي
همان دوري از کژي و راه ديو
بترس از جهانبان و کيهان خديو
به فرمان يزدان نهاده دو گوش
وزيشان نباشد کسي با خروش


يکي مرد بينيم با دستگاه
کلاهش رسيده بابر سياه
که او دست چپ را نداند ز راست
ز بخشش فزوني نداند نه کاست

شجره نامه
 اردشیر --- شاپور--- اورمزد --- بهرام --- بهرام بهرام --- بهرام بهرامیان--- نرسی --- اومزد ---شاپور (دوم) ---اردشیر نکوکار (برادر شاپور دوم)-- شاپور سوم --- بهرام شاپور --- یزدگرد بزه‌کار (برادر بهرام شاپور) --- بهرام‌گور --- یزدگرد --- هرمز --- پیروز (برادر هرمز) ---بلاش (پسر کوجم پیروز) --- قباد (پسر بزرگ پیروز) که به دست مردم از شاهی غزل شد --- جاماسپ (برادر کوچک قباد) --- قباد (مجدد پادشاه می‌شود) --- کسری با لقب نوشین روان

قسمتهای پیشین

 1611داستان در نهادن شترنگ ص
© All rights reserved