Monday, 2 September 2019

شاهنامه‌خوانی در منچستر 189

داستان به پادشاهی بهرام رسیده. داستانهایی شیرین از دوران حکمرانی بهرام را می‌خوانیم

نوبت به ماجرای حرام و حلال کردن می رسیده (یادداشتی به خود - حکمرانان قوانین را وضع می‌کنند و مردم دور از آگاهی انرا به عنوان احکام دینی می‌پذیرند.  اخیرا در برنامه‌ای مستند زنی از افریقا را دیدم که دخترش را برای ختنه برده بود و بعدش خدا را شکر کرد که به او فرصت داده تا فرمان الهی را اجابت کند! ما هم که از این موارد کم نداریم). خب برگردیم به فردوسی و داستان او

روزی بهرام قصد شکار می‌کند. بر باره‌ای تیزرو می‌نشیند و بازی روی دستش به دنبال یوز می‌رود. در راه به مکان سرسبزی می‌رسد که از سکنه و حیوانات اهلی خالی بوده. با خود می‌گوید که اینجا مکان شکار است. کمان را به زه می‌کند و به محض اینکه شیر نری می‌بیند او را  می‌زند. شیر ماده‌ای به سمت او می‌جهد و بهرام او را هم از پا درمیاورد


چو یوز شکاری به کار آمدش
بجنبید و رای شکار آمدش
یکی باره‌ای تیزرو بر نشست
به هامون خرامید بازی به دست
یکی بیشه پیش آمدش پردرخت
نشستنگه مردم نیک‌بخت
بسان بهشتی یکی سبز جای
ندید اندرو مردم و چارپای
چنین گفت کاین جای شیران بود
همان رزمگاه دلیران بود
کمان را به زه کرد مرد دلیر
پدید آمد اندر زمان نره شیر
یکی نعره زد شیر چون در رسید
بزد دست شاه و کمان درکشید
بزد تیر و پهلوش با دل بدوخت
دل شیر ماده بدوبر بسوخت
همان ماده آهنگ بهرام کرد
بغرید و چنگش به اندام کرد
یکی تیغ زد بر میانش سوار
فروماند جنگی دران کارزار

در همان موقغ پیرمردی به نام مهربنداد از بیشه بیرون میاد و بهرام سلام و درود می‌فرستد و می‌گوید که من گله‌داری می‌کنم و از دست این شیران به ستوه آمده بودم. تو مرا نجات دادی. حال مهمان ما باش. بهرام هم قبول می‌کند و مهذبنداد گوسفندی کباب می‌کند و می میاورد و از مهمانش پذیرایی می‌کند

برون آمد از بیشه مردی کهن
زبانش گشاده به شیرین سخن
کجا نام او مهربنداد بود
ازان زخم شمشیر او شاد بود
یکی مرد دهقان یزدان‌پرست
بدان بیشه بودیش جای نشست
چو آمد بر شاه ایران فراز
برو آفرین کرد و بردش نماز
بدو گفت کای مهتر نامدار
به کام تو باد اختر روزگار
یکی مرد دهقانم ای پاک‌رای
خداوند این جا و کشت و سرای
خداوند گاو و خر و گوسفند
ز شیران شده بددل و مستمند
کنون ایزد این کار بر دست تو
برآورد بر قبضه و شست تو
زمانی درین بیشه آیی چنین
بباشی به شیر و می و انگبین
به ره هست چندانک باید به کار
درختان بارآور و سایه‌دار
فرود آمد از باره بهرامشاه
همی کرد زان بیشه جایی نگاه
که باشد زمین سبز و آب روان
چنانچون بود جای مرد جوان
بشد مهربنداد و رامشگران
بیاورد چندی ز ده مهتران
بسی گوسفندان فربه بکشت
بیامد یکی جام زرین به مشت
چو نان خورده شد جامهای نبید
نهادند پیشش گل و شنبلید

بعد که می خورده می‌شود مهربنداد به بهرام می‌گوید که تو شبیه شاه هستی و سزاوار بر تخت شاهی بودن. بهرام هم می‌گوید که اگر من شبیه بهرام هستم این بیشه را به تو می‌بخشم. این را می‌گوید و راهی می‌شود

چو شد مهربنداد شادان ز می
به بهرام گفت ای گو نیک‌پی
چنان دان که ماننده‌ای شاه را
همان تخت زرین و هم‌گاه را
بدو گفت بهرام کری رواست
نگارنده بر چهرها پادشاست
چنان آفریند که خواهد همی
مر آن را گزیند که خواهد همی
اگر من همی نیک مانم به شاه
ترا دادم این بیشه و جایگاه
بگفت این و زان جایگه برنشست
به ایوان خرم خرامید مست
بخفت آن شب تیره در بوستان
همی یاد کرد از لب دوستان

روز بعد بهرام  با بزرگان نشسته بود که مردی با شترهایی با باری پر از میوه از راه می‌رسد. نام این شخص کبروی بود. کبروی مقدار بسیار زیادی جام نبید را به یکباره سر می‌کشد و چون مست می‌شود و از بارگاه به دشت می‌رود  در کنار کوه می‌افتد و جان می‌سپارد. کلاغ‌ها هم دو چشمش را از کاسه بیرون می‌کشند  

چو بنشست می خواست از بامداد
بزرگان لشکر برفتند شاد
بیامد هم‌انگه یکی مرد مه
ورا میوه آورد چندی ز ده
شتربارها نار و سیب و بهی
ز گل دسته‌ها کرده شاهنشهی
جهاندار چون دید بنواختش
میان یلان پایگه ساختش
همین مه که با میوه و بوی بود
ورا پهلوی نام کبروی بود
به روی جهاندار جام نبید
دو من را به یکبار اندر کشید
چو شد مرد خرم ز دیدار شاه
ازان نامداران و آن جشنگاه
یکی جام دیگر پر از می بلور
به دلش اندر افتاد زان جام شور
ز پیش بزرگان بیازید دست
بدان جام می تاخت و بر پای جست
به یاد شهنشاه بگرفت جام
منم گفت میخواره کبروی نام
به روی شهنشاه جام نبید
چو من درکشم یار خواهم گزید
به جام اندرون بود می پنج من
خورم هفت ازین بر سر انجمن
پس انگه سوی ده روم من به هوش
ز من نشنود کس به مستی خروش
چنان هفت جام پر از می بخورد
ازان می پرستان برآورد گرد
به دستوری شاه بیرون گذشت
که داند که می در تنش چون گذشت
وزان جای خرم بیامد به دشت
چو در سینهٔ مرد، می گرم گشت
برانگیخت اسپ از میان گروه
ز هامون همی تاخت تا پیش کوه
فرود آمد از باره جایی نهفت
یله کرد و در سایهٔ کوه خفت
ز کوه اندرآمد کلاغ سیاه
دو چشمش بکند اندران خوابگاه
همی تاختند از پس‌اندر گروه
ورا مرده دیدند بر پیش کوه
دو چشمش ز سر کنده زاغ سیاه
برش اسپ او ایستاده به راه

روز بعد وقتی او را میابند که به آن وضع افتاده همه ناراحت می‌شوند. ماجرا را به بهرام اطلاع می‌دهند. او هم متاثر از این ماجرا فتوا می‌دهد که از این پس می حرام است و مدت یک‌ سال هم می حرام بوده و کسی سراغ آن نمی‌رقته

برو کهترانش خروشان شدند
وزان مجلس و جام جوشان شدند
چو بهرام برخاست از خوابگاه
بیامد بر او یکی نیک‌خواه
که کبروی را چشم روشن کلاغ
ز مستی بکندست در پیش راغ
رخ شهریار جهان زرد شد
ز تیمار کبروی پر درد شد
هم‌انگه برآمد ز درگه خروش
که ای نامداران با فر و هوش
حرامست می در جهان سربسر
اگر زیردستت گر نامور
برین‌گونه بگذشت سالی تمام
همی داشتی هرکسی می حرام
همان شه چو مجلس بیاراستی
همان نامهٔ باستان خواستی

چنین بود تا زمانی که فرزند یک کفاش ازدواج می‌کند ولی توان بودن با زنش را نداشته. مادرش که بسیار از این ماجرا ناراحت بوده و مقداری شراب خرما داشته، پسر را به خانه می‌خواند و هفت جام از آن شراب را به او می‌دهد و می‌گوید شاید اینگونه طلسم شکسته شود. تازه داماد هم بعد از هفت هشت پیک گستاخ می‌شود و به خانه می‌رود و به کام می‌رسد

چنین بود تا کودکی کفشگر
زنی خواست با چیز و نام و گهر
نبودش دران کار افزار سخت
همی زار بگریست مامش ز بخت
همانا نهان داشت لختی نبید
پسر را بدان خانه اندر کشید
به پور جوان گفت کاین هفت جام
بخور تا شوی ایمن و شادکام
مگر بشکنی امشب آن مهر تنگ
کلنگ از نمد کی کندکان سنگ
بزد کفشگر جام می هفت و هشت
هم‌اندر زمان آتشش سخت گشت
جوانمرد را جام گستاخ کرد
بیامد در خانه سوراخ کرد
وزان جایگه شد به درگاه خویش
شده شاددل یافته راه خویش

در همین زمان هم از میان شیران شاه یکی فرار می‌کند. کفشگر که هنوز مست بوده آن شیر را می‌بیند ولی به سمت او می‌رود و سوار شیر می‌شود.  شیربان با کمند و زنجیر سر می‌رسد و وقتی پسر را سوار بر شیر می‌بیند دوان به پیش شاه می‌رود و جریان را می‌گوید 

چنان بد که از خانه شیران شاه
یکی شیر بگسست و آمد به راه
ازان می همی کفشگر مست بود
به دیده ندید آنچ بایست بود
بشد تیز و بر شیر غران نشست
بیازید و بگرفت گوشش به دست
بران شیر غران پسر شیر بود
جوان از بر و شر در زیر بود
همی شد دوان شیروان چون نوند
به یک دست زنجیر و دیگر کمند
چو آن شیربان جهاندار شاه
بیامد ز خانه بدان جایگاه
یکی کفشگر دید بر پشت شیر
نشسته چو بر خر سواری دلیر
بیامد دوان تا در بارگاه
دلیر اندر آمد به نزدیک شاه
بگفت آن دلیری کزو دیده بود
به دیده بدید آنچ نشنیده بود

بهرام هم از شجاعت این کفشگر تعجب می‌کند. بزرگان را خبر می‌کند و می‌گوید ببینید که این فرد کفشگر نژادش به کی می‌رسد که چنین شجاع است. مادرش که متوجه می‌شود به بارگاه شاه می‌رود و می‌گوید که این پسر جوانم به تازگی ازدواج کرده ولی توانمند در برقراری ارتباط جنسی با زنش نبوده

جهاندار زان در شگفتی بماند
همه موبدان و ردان را بخواند
به موبد چنین گفت کاین کفشگر
نگه کن که تا از که دارد گهر
همان مادرش چون سخن شد دراز
دوان شد بر شاه و بگشاد راز
نخست آفرین کرد بر شهریار
که شادان بزی تا بود روزگار
چنین گفت کاین نورسیده به جای
یکی زن گزین کرد و شد کدخدای
به کار اندرون نایژه سست بود

من سه جام نبید به او دادم تا بلکه بتواند فرزندی داشته باشد. با خوردن جام نبید رخش سرخ گشت و اندام مردیش به مانند استخوان شد. از کچا می‌دانستم که این ماجرا بیخ پیذا می‌کند و شاه به جستجوی نژادش برمیاید. نژاد او همان سه جام نبید هست و بس

دلش گفتی از سست خودرست بود
بدادم سه جام نبیدش نهان
که ماند کس از تخم او در جهان
هم‌اندر زمان لعل گشتش رخان
نمد سر برآورد و گشت استخوان
نژادش نبد جز سه جام نبید
که دانست کاین شاه خواهد شنید

بهرام از گفتار پیرزن می‌خندد و رو به موبد می‌گوید از این به بعد می حلال است اگر به اندازه خورده شود. اندازه را هم چنان تعریف می‌کند که باید می به اندازه‌ای خورده شود تا شجاعت دهد تا شیر نر را به زیر آورد ولی نباید آنقدر خورده شود تا کلاغ چشمانت را دربیاورد. یعنی چنین خورده شود تا کمی شجاعت و جسارت بیاورد ولی نه مستی و بی‌خبری کامل. آنقدر بنوشید که شاد باشید ولی نه آنقدر که تنتان زبون گردد

بخندید زان پیرزن شاه گفت
که این داستان را نشاید نهفت
به موبد چنین گفت کاکنون نبید
حلالست میخواره باید گزید
که چندان خورد می که بر نره شیر
نشیند نیارد ورا شیر زیر
نه چندان که چشمش کلاغ سیاه
همی برکند رفته از نزد شاه
خروشی برآمد هم‌انگه ز در
که ای پهلوانان زرین کمر
به اندازه‌بر هرکسی می خورید
به آغاز و فرجام خود بنگرید
چو می‌تان به شادی بود رهنمون
بکوشید تا تن نگردد زبون

در کانال تلگرام دوستان شاهنامه خلاصه داستان به صورت صوتی هم گذاشته می‌شود. در صورت تمایل به کانال بپیوندید

لغاتی که آموختم
نایژه = آلت مردی، نی میان تهی
آ
ابیانی که خیلی دوست داشتم
خروشی برآمد هم‌انگه ز در
که ای پهلوانان زرین کمر
به اندازه‌بر هرکسی می خورید
به آغاز و فرجام خود بنگرید
چو می‌تان به شادی بود رهنمون
بکوشید تا تن نگردد زبون

شجره نامه
 اردشیر --- شاپور--- اورمزد --- بهرام --- بهرام بهرام --- بهرام بهرامیان--- نرسی --- اومزد ---شاپور (دوم) ---اردشیر نکوکار (برادر شاپور دوم)-- شاپور سوم --- بهرام شاپور --- یزدگرد بزه‌کار (برادر بهرام شاپور)

قسمتهای پیشین


ص 1396 ویران کردن و آباد کردن روزبه ده را 
© All rights reserved

شاهنامه‌خوانی در منچستر 188

داستان به پادشاهی بهرام گور رسید و ماجراهایی که در دوران پادشاهی او رخ می‌دهد

به داستان بهرام با لنبک آبکش و براهام رسیدیم

روزی همین‌طور که بهرام به شکارگاه رفته بوده مرد پیری عصازنان  به نزدیک او میاید و از براهام نامی شاکی می‌شود و بر لنبک نامی درود می‌فرستد. بهرام هم از اطرافیان پرس و جو می‌کند که ببینید این دو نفر کی هستند و وضعشان چگونه است. به بهرام می‌گویند که براهام مردی است ثروتمند ولی بسیار خسیس و لنبک آبکش نداری است که همیشه در خانه‌اش به روی مهمان باز است
   
چنان بد که روزی به نخچیر شیر
همی رفت با چند گرد دلیر
بشد پیر مردی عصایی به دست
بدو گفت کای شاه یزدان‌پرست
به راهام مردیست پرسیم و زر
جهودی فریبنده و بدگهر
به آزادگی لنبک آبکش
به آرایش خوان و گفتار خوش
بپرسید زان کهتران کاین کیند
به گفتار این پیر سر بر چیند
چنین گفت با او یکی نامدار
که ای با گهر نامور شهریار
سقاایست این لنبک آبکش
جوانمرد و با خوان و گفتار خوش
به یک نیم روز آب دارد نگاه
دگر نیمه مهمان بجوید ز راه
نماند به فردا از امروز چیز
نخواهد که در خانه باشد به نیز
به راهام بی‌بر جهودیست زفت
کجا زفتی او نشاید نهفت
درم دارد و گنج و دینار نیز
همان فرش دیبا و هرگونه چیز

بهرام جارچی می‌فرستد تا اعلام کند که از لنبک آب نخرند. بعد خودش در لباس مبدل به خانه‌ی لنبک می‌رود و می‌گوید سپاهی هستم که از لشکر جدا مانده‌ام. لنبک هم با خوشرویی او را به داخل خنه میاورد  و می‌گوید که اگر ده نفر هم بودید باز در خانه‌ی من جای داشتید

منادیگری را بفرمود شاه
که شو بانگ زن پیش بازارگاه
که هرکس که از لنبک آبکش
خرد آب خوردن نباشدش خوش
همی بود تا زرد گشت آفتاب
نشست از بر باره بی‌زور و تاب
سوی خانهٔ لنبک آمد چو باد
بزد حلقه بر درش و آواز داد
که من سرکشی‌ام ز ایران سپاه
چو شب تیره شد بازماندم ز شاه
درین خانه امشب درنگم دهی
همه مردمی باشد و فرهی
ببد شاد لنبک ز آواز اوی
وزان خوب گفتار دمساز اوی
بدو گفت زود اندر آی ای سوار
که خشنود باد ز تو شهریار
اگر با تو ده تن بدی به بدی
همه یک به یک بر سرم مه بدی

بهرام از اسب پایین میاد و لنبک اسبش را نگهداری می‌کند و خوراک و می برای بهرام فراهم می‌کند و بعد برای سرگرمی شطرنج میاورد. به بهرام حسابی خوش می‌گذرد بخصوص از روی گشاده و پذیرایی لنبک لذت می‌برد

فرود آمد از باره بهرامشاه
همی داشت آن باره لنبک نگاه
بمالید شادان به چیزی تنش
یکی رشته بنهاد بر گردنش
چو بنشست بهرام لنبک دوید
یکی شهره شطرنج پیش آورید
یکی کاسه آورد پر خوردنی
بیاورد هرگونه آوردنی
به بهرام گفت ای گرانمایه مرد
بنه مهره بازی از بهر خورد
بدید آنک کلنبک بدو داد شاه
بخندید و بنهاد بر پیش گاه
چو نان خورده شد میزبان در زمان
بیاورد جامی ز می شادمان
همی خورد بهرام تا گشت مست
به خوردنش آنگه بیازید دست
شگفت آمد او را ازان جشن اوی
وزان خوب گفتار وزان تازه روی

بهرام آن شب می‌خوابد. روز بعد لنبک به او می‌گوید که شب برای اسبت نتوانستم چیزی جور کنم امروز هم مهمان من باش. اگرهم یاری می‌خواهی برایت میاورم! امروز هم به شادمانی نزد من بمان. بهرام می‌گوید که کار خاصی ندارم و مهمانت خواهم بود. لنبک هم خیلی خوشحال می‌شود

بخفت آن شب و بامداد پگاه
از آواز او چشم بگشاد شاه
چنین گفت لنبک به بهرام گور
که شب بی نوا بد همانا ستور
یک امروز مهمان من باش وبس
وگر یار خواهی بخوانیم کس
بیاریم چیزی که باید به جای
یک امروز با ما به شادی بپای
چنین گفت با آبکش شهریار
که امروز چندان نداریم کار
که ناچار ز ایدر بباید شدن
هم اینجا به نزد تو خواهم بدن
بسی آفرین کرد لنبک بروی
ز گفتار او تازه‌تر کرد روی

لنبک سر کار می‌رود ولی خریداری برای آب پیدا نمی‌کند. پیراهن تنش را می‌فروشد و با پول آن گوشتی می‌خرد (یادداشتی به خود - نسبت بهای پوشیدنی به خوردنی). لنبک آن روز هم مجلسی شاد به پا می‌کند و روز بعد باز به بهرام می‌گوید مهمان من بمان. بهرام هم فکر می‌کند که برای روز سوم لنبک نخواهد توانست که میزبانی کند و قبول کرد که در خانه‌ی لنبک بماند

بشد لنبک و آب چندی کشید
خریدار آبش نیامد پدید
غمی گشت و پیراهنش درکشید
یکی آبکش را به بر برکشید
بها بستد و گوشت بخرید زود
بیامد سوی خانه چون باد و دود
بپخت و بخوردند و می خواستند
یکی مجلس دیگر آراستند
بیود آن شب تیره با می به دست
همان لنبک آبکش می‌پرست
چو شب روز شد تیز لنبک برفت
بیامد به نزدیک بهرام تفت
بدو گفت روز سیم شادباش
ز رنج و غم و کوشش آزاد باش
بزن دست با من یک امروز نیز
چنان دان که بخشیده‌ای زر و چیز
بدو گفت بهرام کین خود مباد
که روز سه دیگر نباشیم شاد
برو آبکش آفرین خواند و گفت
که بیداردل باش و با بخت جفت

لنبک به بازار رفت و مشک و وسایلی که داشت به امانت فروشی داد و به جای آن پولی دریافت کرد و با آن باز هم توانست خوراک و می مهمان را جور کند. روز بعد لنبک گفت سه روز در منزل من به سختی سر کردی ولی اگر از شاه نمی‌ترسی و موردی برایت پیش نمیاید دو هفته دیگر هم می‌توانی با من بمانی. بهرام هم تشکر می‌کند و می‌گوید باید برود 

به بازار شد مشک و آلت ببرد
گروگان به پرمایه مردی سپرد
خرید آنچ بایست و آمد دوان
به نزدیک بهرام شد شادمان
بدو گفت یاری ده اندر خورش
که مرد از خورشها کند پرورش
ازو بستد آن گوشت بهرام زود
برید و بر آتش خورشها فزود
چو نان خورده شد می‌گرفتند و جام
نخست از شهنشاه بردند نام
چو می خورده شد خواب را جای کرد
به بالین او شمع بر پای کرد
به روز چهارم چو بفروخت هور
شد از خواب بیدار بهرام گور
بشد میزبان گفت کای نامدار
ببودی درین خانهٔ تنگ و تار
بدین خانه اندر تن‌آسان نه‌ای
گر از شاه ایران هراسان نه‌ای
دو هفته بدین خانهٔ بی‌نوا
بباشی گر آید دلت را هوا
برو آفرین کرد بهرامشاه
که شادان و خرم بدی سال و ماه
سه روز اندرین خانه بودیم شاد
که شاهان گیتی گرفتیم یاد
به جایی بگویم سخنهای تو
که روشن شود زو دل و رای تو
که این میزبانی ترا بر دهد
چو افزون دهی تخت و افسر دهد
بیامد چو گرد اسپ را زین نهاد
به نخچیرگه رفت زان خانه شاد
همی کرد نخچیر تا شب ز کوه
برآمد سبک بازگشت از گروه


 روز بعد بهرام به خانه‌ی براهام می‌رود و می‌گوید که همراه شاه هستم و راهم را گم کردم و شب جایی ندارم. اجازه می‌دهی تا مهمان تو باشم. خدمتکار هم پیش براهام می‌رود و می‌گوید که مردی آمده و چنین می‌گوید براهام هم می‌گوید که بگو که ما جایی نداریم ولی بار بهرام اصرار می‌کند تا سه بار مستخدم می‌رود و میاید تا اینکه نهایتا قرار می‌شود بهرام در همان ورودی در شب را صبح کند، به چیزی در خانه‌ی براهام دست نرند و اگر اسبش سرگینی افکند یا خشتی را خراب کرد، آن را تمیز و خسارت را تفبل کند

ز پیش سواران چو ره برگرفت
سوی خان بی‌بر به راهام تفت
بزد در بگفتا که بی‌شهریار
بماندم چو او بازماند از شکار
شب آمد ندانم همی راه را
نیابم همی لشکر و شاه را
گر امشب بدین خانه یابم سپنج
نباشد کسی را ز من هیچ رنج
به پیش به راهام شد پیشکار
بگفت آنچ بشنید ازان نامدار
به راهام گفت ایچ ازین در مرنج
بگویش که ایدر نیابی سپنج
بیامد فرستاده با او بگفت
که ایدر ترا نیست جای نهفت
بدو گفت بهرام با او بگوی
کز ایدر گذشتن مرا نیست روی
همی از تو من خانه خواهم سپنج
نیارم به چیزت ازان پس به رنج
چو بشنید پویان بشد پیشکار
به نزد به راهام گفت این سوار
همی ز ایدر امشب نخواهد گذشت
سخن گفتن و رای بسیار گشت
به راهام گفتش که رو بی‌درنگ
بگویش که این جایگاهیست تنگ
جهودیست درویش و شب گرسنه
بخسپد همی بر زمین برهنه
بگفتند و بهرام گفت ار سپنج
نیابم بدین خانه آیدت رنج
بدین در بخسپم نجویم سرای
نخواهم به چیزی دگر کرد رای
به راهام گفت ای نبرده سوار
همی رنجه داری مرا خوارخوار
بخسپی و چیزت بدزدد کسی
ازان رنجه داری مرا تو بسی
به خانه درآی ار جهان تنگ شد
همه کار بی‌برگ و بی‌رنگ شد
به پیمان که چیزی نخواهی ز من
ندارم به مرگ آبچین و کفن
هم امشب ترا و نشست ترا
خورش باید و نیست چیزی مرا
گر این اسپ سرگین و آب افگند
وگر خشت این خانه را بشکند
به شبگیر سرگینش بیرون کنی
بروبی و خاکش به هامون کنی
همان خشت را نیز تاوان دهی
چو بیدار گردی ز خواب آن دهی
بدو گفت بهرام پیمان کنم
برین رنجها سر گروگان کنم

بهرام از اسب پایین میاید و نمدزین را بر زمین پهن می‌کند و سرش را روی زین اسبش می‌گذارد. خود صاحبخانه غذا و می میاورد ولی فقط خود می‌خورد و به بهرام می‌گوید هر کسی چیزی دارد می‌خورد و اگر ندارد گرسنه و تشنه می‌ماند 

فرود آمد و اسپ را با لگام
ببست و برآهخت تیغ از نیام
نمدزین بگسترد و بالینش زین
بخفت و دو پایش کشان بر زمین
جهود آن در خانه از پس ببست
بیاورد خوان و به خوردن نشست
ازان پس به بهرام گفت ای سوار
چو این داستان بشنوی یاد دار
به گیتی هرانکس که دارد خورد
سوی مردم بی‌نوا ننگرد
بدو گفت بهرام کاین داستان
شنیدستم از گفتهٔ باستان
شنیدم به گفتار و دیدم کنون
که برخواندی از گفتهٔ رهنمون
می آورد چون خورده شد نان جهود
ازان می ورا شادمانی فزود
خروشید کای رنج‌دیده سوار
برین داستان کهن گوش‌دار
که هرکس که دارد دلش روشنست
درم پیش او چون یکی جوشنست
کسی کو ندارد بود خشک لب
چنانچون توی گرسنه نیم‌شب
بدو گفت بهرام کاین بس شگفت
به گیتی مرین یاد باید گرفت
که از جام یابی سرانجام نیک
خنک میگسار و می و جام نیک

روز بعد بهرام اسب را زین می‌کند و می‌خواهد از خانه‌ی براهام بیرون آید که او می‌دود و می‌گوید ای سوار قرار بود پهن اسبت را خود جمع کنی و نکردی. بهرام می‌گوید مستخدمت را بگو این کار را بکند و من مزدش را خواهم داد. براهام هم می‌گوید که من کسی را ندارم تو قول دادی و باید این کار را بکنی. بهرام هم دستمالی حریر خوشبو در چکمه داسته آنرا درمیاورد و پهن اسب را با آن جمع می‌کند و به بیرون میندازد

چو از کوه خنجر برآورد هور
گریزان شد از خانه بهرام گور
بران چرمهٔ ناچران زین نهاد
چه زین از برش خشک بالین نهاد
بیامد به راهام گفت ای سوار
به گفتار خود بر کنون پای‌دار
تو گفتی که سرگین این بارگی
به جاروب روبم به یکبارگی
کنون آنچ گفتی بروب و ببر
به رنجم ز مهمان بیدادگر
بدو گفت بهرام شو پایکار
بیاور که سرگین کشد بر کنار
دهم زر که تا خاک بیرون برد
وزین خانهٔ تو به هامون برد
بدو گفت من کس ندارم که خاک
بروبد برد ریزد اندر مغاک
تو پیمان که کردی به کژی مبر
نباید که خوانمت بیدادگر
چو بشنید بهرام ازو این سخن
یکی تازه اندیشه افگند بن
یکی خوب دستار بودش حریر
به موزه درون پر ز مشک و عبیر
برون کرد و سرگین بدو کرد پاک
بینداخت با خاک اندر مغاک

بهرام به کاخ خود می‌رود و در رفتار این دو مرد لنبک و براهام فکر می‌کند و روز بعد هم لنبک و هم براهام را به بارگاه خود می‌خواند. کسی را هم به خانه‌ی براهام می‌فرستد تا برود و هر چه مال و اموال هست جمع کند و بیاورد. او هم هزار شتر بار می‌کند و به بهرام می‌گوید که خانه‌ی براهام خانه نبود بلکه کاروانسرایی بود که از خزانه‌ی تو بیشتر زر داشت. بهرام هم از آنچه از خانه‌ی براهام آورده شده بود صد شترش را به لنبک می‌بخشد و راهیش می‌کند

بفرمود تا لنبک آبکش
بشد پیش او دست کرده به کش
ببردند ز ایوان به راهام را
جهود بداندیش و بدکام را
چو در بارگه رفت بنشاندند
یکی پاک‌دل مرد را خواندند
بدو گفت رو بارگیها ببر
نگر تا نباشی به جز دادگر
به خان به راهام شو بر گذار
نگر تا چه بینی نهاده بیار
بشد پاک‌دل تا به خان جهود
همه خانه دیبا و دینار بود
ز پوشیدنی هم ز گستردنی
ز افگندنی و پراگندنی
یکی کاروان‌خانه بود و سرای
کزان خانه بیرون نبودیش جای
ز در و ز یاقوت و هر گوهری
ز هر بدره‌ای بر سرش افسری
که دانند موبد مر آن را شمار
ندانست کردن بس روزگار
فرستاد موبد بدانجا سوار
شتر خواست از دشت جهرم هزار
همه بار کردند و دیگر نماند
همی شاددل کاروان را براند
چو بانگ درای آمد از بارگاه
بشد مرد بینا بگفت آن به شاه
که گوهر فزون زین به گنج تو نیست
همان مانده خروار باشد دویست
بماند اندران شاه ایران شگفت
ز راز دل اندیشه‌ها برگرفت
که چندین بورزید مرد جهود
چو روزی نبودش ز ورزش چه سود
ازان صد شتروار زر و درم
ز گستردنیها و از بیش و کم
جهاندار شاه آبکش را سپرد
بشد لنبک از راه گنجی ببرد

بهرام به براهام می‌گوید خودت گفتی که هر کسی که دارد می‌خورد و کسی که ندارد پژمرده می‌شود حالا خودت نداری و می‌توانی خوردن لنبک را به تماشا بنشینی. بهرام چهار درم به او می‌دهد و می‌گوید این را سرمایه کن و با آن زندگی کن هرچند که سزاوار این چهار درهم هم نیستی

ازان پس براهام را خواند و گفت
که ای در کمی گشته با خاک جفت
چه گویی که پیغمبرت چند زیست
چه بایست چندی به زشتی گریست
سوار آمد و گفت با من سخن
ازان داستانهای گشته کهن
که هرکس که دارد فزونی خورد
کسی کو ندارد همی پژمرد
کنون دست یازان ز خوردن بکش
ببین زین سپس خوردن آبکش
ز سرگین و زربفت و دستار و خشت
بسی گفت با سفله مرد کنشت
درم داد ناپاک دل را چهار
بدو گفت کاین را تو سرمایه‌دار
سزا نیست زین بیشتر مر ترا
درم مرد درویش را سر ترا
به ارزانیان داد چیزی که بود
خروشان همی رفت مرد جهود


در کانال تلگرام دوستان شاهنامه خلاصه داستان به صورت صوتی هم گذاشته می‌شود. در صورت تمایل به کانال بپیوندید

لغاتی که آموختم
منادی‌گر = جارچی
آلت = وسیله، ابزار
چرمه = اسب
سرگین = پهن
موزه = چکمه
کنشت = معبد یهودیان
شبگیر = سحرگاه

ابیانی که خیلی دوست داشتم
چه گویی که پیغمبرت چند زیست
چه بایست چندی به زشتی گریست
سوار آمد و گفت با من سخن
ازان داستانهای گشته کهن
که هرکس که دارد فزونی خورد
کسی کو ندارد همی پژمرد
کنون دست یازان ز خوردن بکش
ببین زین سپس خوردن آبکش

شجره نامه
 اردشیر --- شاپور--- اورمزد --- بهرام --- بهرام بهرام --- بهرام بهرامیان--- نرسی --- اومزد ---شاپور (دوم) ---اردشیر نکوکار (برادر شاپور دوم)-- شاپور سوم --- بهرام شاپور --- یزدگرد بزه‌کار (برادر بهرام شاپور)

قسمتهای پیشین

ص 1383 کشتن بهرام شیران را و بازداشتن مردمان از خوردن می 

© All rights reserved