Monday, 22 October 2018

شاهنامه‌خوانی در منچستر 150

داستان تا جایی رسیده که فرامرز (پسر رستم) به دستور بهمن (پسر اسفندیار که رستم هم در به پادشاهی رسیدن او نقش داشت) کشته می‌شود

پشوتن که از بزرگان ایران بوده و شاید بشود گفت که حکم مشاور بهمن را داشته از این همه کشت و کشتار ناراحت است و با بهمن به صحبت می‌نشیند و او را نصیحت می کند که تو انتقام خون اسفندیار را گرفتی دیگه این‌همه کشت و کشتار برای چیست. فرزند سام از پهلوانان ایران را به بند کشیدی. این کار عاقبت خوبی ندارد. تاج تو را در واقع رستم به تو داده و بدون او تو هرگز به پادشاهی نمی‌رسیدی. بهمن اندرز پشوتن را می‌شنود، از کار خود پشیمان می‌شود و زال را از بند آزاد می‌کند

گامی پشوتن که دستور بود 
ز کشتن دلش سخت رنجور بود
به پیش جهاندار بر پای خاست
 چنین گفت کای خسرو داد و راست
+++
اگر کینه بودت به دل خواستی
پدید آمد از کاستی راستی
 کنون غارت و کشتن و جنگ و جوش 
مفرمای و مپسند چندین خروش 
ز یزدان بترس و ز ما شرم دار
نگه کن بدین گردش روزگار
 یکی را برآرد به ابر بلند 
یکی زو شود زار و خوار و نژند 
پدرت آن جهانگیر لشکر فروز 
نه تابوت را شد سوی نیمروز
نه رستم به کابل به نخچیرگاه 
بدان شد که تا نیست گردد به چاه 
تو تا باشی ای خسرو پاک و راد 
مرنجان کسی را که دارد نژاد 
چو فرزند سام نریمان ز بند
بنالد به پروردگار بلند
 بپیچی ازان گرچه نیک اختری 
چو با کردگار افگند داوری
چو رستم نگهدار تخت کیان
همی بر در رنج بستی میان 
 تو این تاج ازو یافتی یادگار
نه از راه گشتاسپ و اسفندیار 
ز هنگامه ی کی قباد اندرآی
چنین تا به کیخسرو پاک رای 
 بزرگی به شمشیر او داشتند
مهان را همه زیر او داشتند
 ازو بند بردار گر بخردی 
دلت بازگردان ز راه بدی 
چو بشنید شاه از پشوتن سخن 
پشیمان شد از درد و کین کهن
خروشی برآمد ز پرده سرای
که ای پهلوانان با داد و رای
 بسیچیدن بازگشتن کنید
مبادا که تاراج و کشتن کنید
 بفرمود تا پای دستان ز بند
         گشادند و دادند بسیار پند 

رودابه که دلش پر از درد بوده نژاد اسفندار را نفرین می‌کند و می‌گوید که کاش نسل اسفندیار از زمین پاک شود. پشوتن هم که   نارضایتی مردم زابلستان را می‌بیند به بهمن نصیحت می‌کند که زابلستان را ترک کند. او هم به همراه سپاه ایران از زابلستان می‌رود و به ایران باز می‌گردد

ز زندان به ایوان گذر کرد زال 
برو زار بگریست فرخ همال
که زارا دلیرا گوا رستما
نبیره ی گو نامور نیرما 
تو تا زنده بودی که آگاه بود 
که گشتاسپ اندر جهان شاه بود
کنون گنج تاراج و دستان اسیر
پسر زار کشته به پیکان تیر 
 مبیناد چشم کس این روزگار
زمین باد بی تخم اسفندیار
 ازان آگهی سوی بهمن رسید 
به نزدیک فرخ پشوتن رسید 
پشوتن ز رودابه پردرد شد 
ازان شیون او رخش زرد شد 
به بهمن چنین گفت کای شاه نو
چو بر نیمه ی آسمان ماه نو 
 به شبگیر ازین مرز لشکر بران 
   که این کار دشوار گشت و گران 

در بازگشت به ایران بهمن دست از کینه‌خواهی برداشته و به پادشاهی و عدل و داد مشغول است (یادداشتی به خود: جالب است که پادشاهی وی نارضایتی برخی را هم به دنبال داشته:  ازو چند شادان و چندی دژم) بعد از مدتی بهمن، صاحب دو فرزند، دختری به نام همای و پسری به نام ساسان می‌شود. همای  بزرگ می‌شود و در زیبایی زبانزد خاص و عام میشود.  بهمن با دختر خود، همای ازدواج می‌کند (برطبق آیین آن زمان این رسمی قابل قبول بوده)  و همای از بهمن باردار می‌شود. پس از شش ماه همای بیمار می‌شود و بهمن هم از درد و رنج همای بی‌تاب شده پزشکان را بر بالین او میاورد. شاید به حالت نذر، شاید در هنگام بی‌تابی یا شاید از روی علاقه فراوان به همای، بهمن می‌گوید فرزندی که همای بزاید چه دختر باشد و چه پسر ولیعهد و جانشین من خواهد بود

بفرمود پس بهمن کینه خواه
کزانجا برانند یکسر سپاه 
+++
سپه را ز زابل به ایران کشید
به نزدیک شهر دلیران کشید 
برآسود و بر تخت بنشست شاد
جهان را همی داشت با رسم و داد
 به درویش بخشید چندی درم 
 ازو چند شادان و چندی دژم 
+++
پسر بد مر او را یکی همچو شیر 
که ساسان همی خواندی اردشیر 
دگر دختری داشت نامش همای 
هنرمند و بادانش و نیک رای 
همی خواندندی ورا چهرزاد 
ز گیتی به دیدار او بود شاد 
پدر درپذیرفتش از نیکوی همای
بران دین که خوانی همی پهلوی
 دل افروز تابنده ماه  
چنان بد که آبستن آمد ز شاه 
چو شش ماه شد پر ز تیمار شد  
چو بهمن چنان دید بیمار شد
چو از درد شاه اندرآمد ز پای 
بفرمود تا پیش او شد همای
بزرگان و نیک اختران را بخواند 
به تخت گرانمایگان بر نشاند 
چنین گفت کاین پاک تن چهرزاد 
به گیتی فراوان نبودست شاد
سپردم بدو تاج و تخت بلند 
همان لشکر و گنج با ارجمند 
ول عهد من او بود در جهان
هم انکس کزو زاید اندر نهان
 اگر دختر آید برش گر پسر
     ورا باشد این تاج و تخت پدر 

ساسان (برادر همای) که طبق رسم قدیم باید بعد بهمن به پادشاهی می‌رسیده ناراحت می‌شود و به حالت قهر به سمت نیشابور می‌رود. در آنجا ازدواج می‌کند و فرزندش را هم به نام ساسان می‌خوند. ساسان (نوه‌ی بهمن) بزرگ می‌شود و مشغول گله‌داری می‌شود

چو ساسان شنید این سخن خیره شد
ز گفتار بهمن دلش تیره شد
 بدو روز و دو شب بسان پلنگ
ز ایران به مرزی دگر شد ز ننگ 
 دمان سوی شهر نشاپور شد 
پر آزار بد از پدر دور شد 
زنی را ز تخم بزرگان بخواست
بپرورد و با جان و دل داشت راست
 نژادش به گیتی کسی را نگفت 
 همی داشت آن راستی در نهفت
زن پاک تن خوب فرزند زاد
ز ساسان پرمایه بهمن نژاد 
 پدر نام ساسانش کرد آن زمان
مر او را به زودی سرآمد زمان
 چو کودک ز خردی به مردی رسید
    دران خانه جز بینوایی ندید
+++
ز شاه نشاپور بستد گله
که بودی به کوه و به هامون یله
 همی بود یکچند چوپان شاه
 به کوه و بیابان و آرامگاه 

بهمن (که گشتاسب به او لقب اردشیر داده بود) براثر بیماری از دنیا می‌رود و چون هنوز فرزند همای و در واقع ولیعهد بهمن به دنیا نیامده، خود همای تاج برسر می‌گذارد و در کمال عدل و داد به پادشاهی می‌پردازد. تا اینکه موقع بدنیاآمدن بچه می‌رسد. همای که دل به پادشاهی بسته نهانی پسرش را به دنیا میاورد و او را دور از چشم دیگران با دایه‌ای می‌سپارد و اینطور وانمود می‌کند که فرزندش مرده و خود به پادشاهی ادامه میدهد

به بیماری اندر بمرد اردشیر 
همی بود بی کار تاج و سریر 
همای آمد و تاج بر سر نهاد
چو هنگام زادنش آمد فراز
 سپه را همه سربسر بار داد 
به رای و به داد از پدر برگذشت
+++
 نخستین که دیهیم بر سر نهاد
جهان را به داد و دهش مژده داد
 که این تاج و این تخت فرخنده باد 
دل بدسگالان ما کنده باد
همه نیکویی باد کردار ما
مبیناد کس رنج و تیمار ما 
 توانگر کنیم آنک درویش بود 
نیازش به رنج تن خویش بود 
مهان جهان را که دارند گنج
   نداریم زان نیکویها به رنج 
چو هنگاک زادنش آمد فراز
ز شهر و ز لشکر همی داشت راز 
+++
 همی تخت شاهی پسند آمدش 
جهان داشتن سودمند آمدش
نهانی پسر زاد و با کس نگفت
همی داشت آن نیکویی در نهفت 
 بیاورد آزاده تن دایه را
یکی پاک پرشرم و بامایه را 
 نهانی بدو داد فرزند را 
چنان شاه شاخ برومند را 
کسی کو ز فرزند او نام برد 
چنین گفت کان پاک زاده بمرد
همان تاج شاهی به سر بر نهاد 

بعد از هشت ماه به دستور او صندوقی می‌سازند. صندوق  را قیراندود می‌کنند و درون آنرا با پارچه‌های دیبا و زربفت می‌پوشانند و بچه را درون آن می‌گذارند و کنار نوزاد را هم پر از سنگهای‌ قیمتی می‌کند. در صندوق را می‌بندند و صندق را به آب فرات می‌اندازند. از پس بچه دو نفر هم مخفیانه راه می‌افتند تا از سرانجام او باخبر شوند و برای همای خبر بیاورند 

به گیتی بجز داد و نیکی نخواست
جهان را سراسر همی داشت راست
 جهانی شده ایمن از داد او 
 به کشور نبودی بجز یاد او 
+++
بدین سان همی بود تا هشت ماه 
پسر گشت ماننده ی رفته شاه
بفرمود تا درگری پاک مغز
یکی تخته جست از در کار نغز
 یکی خرد صندوق از چوب خشک
بکردند و برزد برو قیر و مشک 
درون نرم کرده به دیبای روم
  براندوده بیرون او مشک و موم
 +++
به زیر اندرش بستر خواب کرد
میانش پر از در خوشاب کرد
بسی زر سرخ اندرو ریخته 
عقیق و زبرجد برآمیخته
ببستند بس گوهر شاهوار 
به بازوی آن کودک شیرخوار
بدانگه که شد کودک از خواب مست 
خروشان بشد دایه ی چرب دست
نهادش به صندوق در نرم نرم 
به چینی پرندش بپوشید گرم 
سر تنگ تابوت کردند خشک
به دبق و به عنبر به قیر و به مشک 
 ببردند صندوق را نیم شب
یکی بر دگر نیز نگشاد لب 
 ز پیش همایش برون تاختند
به آب فرات اندر انداختند
 پس اندر همی رفت پویان دو مرد 
     که تا آب با شیرخواره چه کرد

حال سرنوشت این بچه و همای چه می‌شود، می‌ماند برای جلسه‌ی بعدی شاهنامه‌خوانی در منجستر. ممنون از همراهی شما

ابیانی که خیلی دوست داشتم
جهانا چه خواهی ز پروردگان 
چه پروردگان داغ دل بردگان


قسمت های پیشین

سپیده چو برزد سر از کوهسار

© All rights reserved

Friday, 19 October 2018

Cuneiform of friendship


CAN Still We Rise-60
+
The Official Photos for Still I Rise (by Shirlaine Forrest) is now on line. I have included photos of me here. You can see more photos by clicking here.
The photos are one way of spelling #friendship #solidarity #dedication #Art and of course #love.
Thanks to all of you who attended the exhibition.
#Travelling Heritage Bureau
#CAN
 فقط نمایشگاه نبود، فقط هنر نبود، فقط ورود به گالری هنر منچستر نبود. فرایند تقطیر زندگی بود با گرمای عشق. شاهد من نقاشی‌های روی دیوار

























Related post:
© All rights reserved

Thursday, 18 October 2018

The Umbrella Movement



Please note the following correction: The correct title of the treaty is Sino-British Joint Declaration {https://en.wikipedia.org/wiki/Sino-Br...}

Mei Yuk Wong talks about the Umbrella Movement. "The Umbrella Movement (雨傘運動) was a political movement that emerged during the Hong Kong democracy protests of 2014." https://en.wikipedia.org/wiki/Umbrella_Movement

© All rights reserved

Wednesday, 17 October 2018

know me


.روایتگری هستم مسلح به واژه و دوربین عکاسی. نوشته‌هایم تخیلاتی هستند که ریشه در واقعیت دارند

As far back as I could remember, even before that as my family tells me, I have always loved books. Apparently, the first character that I fell in love with was a kind cat that would help everyone.

Growing up coincided with eight years of war. In high-school I became a volunteer helping to care for wounded soldiers. Those years showed a darker side of humans, crueller than what I have ever imagined. The world of fiction, free from the sound of red sirens, smell of blood, taste of terror, shortage of medicines … was a temporary shelter. I started to write, to escape the world? Maybe.

I left my homeland, Iran, and with that I became separated from writing as I started to learn a new language and study. Many years later when I was writing draft after draft of my PhD thesis I found that writing was an important chunk of life which was missing and at the risk of using a cliché, the rest is history.

Most of what I write is fiction, but fiction that has its roots in reality.




© All rights reserved

شاهنامه‌خوانی در منچستر 149

رستم به خواب ابدی رفته و پسرش فرامرز از قاتلان او (پادشاه کابل و شغاد) انتقام گرفته. حال شاهنامه‌ی بعد رستم را آغاز می‌کنیم

 اولین داستان در این بخش پادشاهی بهمن است. بهمن پسر اسفندیار است که وفتی رستم اسفندیار را زخمی کرده و او در حال مرگ است، پسر خود بهمن را به رستم می‌سپارد و از رستم می‌خواهد تا بهمن را زیر پر و بال خود بگیرد و به او آداب بزم و رزم را بیاموزد و به پادشاهی برساندش. رستم هم برخلاف هشتار زواره می‌پذیرد و بهمن را تعلیم می‌دهد و وقتی او را از هر جهت آماده می‌بیند به ایران می‌فرستد


گشتاسپ که برخلاف وعده‌های فراوان تاج و تخت شاهی را به اسفندیار پسرش نسپرده (حتی برای اینکه از شر اسفندیار خلاص شود او را به زابلستان فرستاد تا رستم را دست‌بسته بیاورد. چون می‌دانست که هرگز رستم تسلیم نمی‌شود تا دست‌بسته او را به ایران ببرند) بعد از سالیان طولانی که پادشاهی کرده بود وقتی می‌بیند که چیزی به آخر عمرش نمانده وصیت می‌کند که بعد از او پادشاهی به فرزند اسفندیار، بهمن برسد. او بهمن را به عدل و داد می‌خواند و از دنیا می‌رود

چو گشتاسپ را تیره شد روی بخت 
بیاورد جاماسپ را پیش تخت 
بدو گفت کز کار اسفندیار
چنان داغ دل گشتم و سوکوار
که روزی نبد زندگانیم خوش
دژم بودم از اختر کینه کش
پس از من کنون شاه بهمن بود
همان رازدارش پشوتن بود
مپیچید سرها ز فرمان اوی
مگیرید دوری ز پیمان اوی
یکایک بویدش نماینده راه
که اویست زیبای تخت و کلاه
بدو داد پس گنجها را کلید
یکی باد سرد از جگر برکشید
بدو گفت کار من اندر گذشت
هم از تارکم آب برتر گذشت
نشستم به شاهی صد و بیست سال
ندیدم به گیتی کسی را همال
تو اکنون همی کوش و با داد باش 
  چو داد آوری از غم آزاد باش 
.....
اگر بودن اینست شادی چراست
شد از مرگ درویش با شاه راست
بخور هرچ برزی و بد را مکوش
به مرد خردمند بسپار گوش
گذر کرد همراه و ما ماندیم
ز کار گذشته بسی خواندیم
به منزل رسید آنک پوینده بود
رهی یافت آن کس که جوینده بود
 نگیرد ترا دست جز نیکوی 
   گر از پیر دانا سخن بشنوی
+++
بفگت این و شد روزگارش به سر  
زمان گذشته نیامد به بر 
یکی دخمه کردندش از شیز و عاج 
برآویختند از بر گاه تاج 
همین بودش از رنج و ز گنج بهر 
بدید از پس نوش و تریاک زهر 


بهمن که به تخت پادشاهی نشست اولین کاری که تصمیم گرفت انجام بدهد، انتقام گرفتن از خون پدرش اسفندیار بود. با بزرگان کشور صحبت کرد و آنها هم قبول کردند که برای انتقام گرفتن از زال به زابلستان بروند

چو بهمن به تخت نيا بر نشست
کمر با ميان بست و بگشاد دست
سپه را درم داد و دينار داد
همان کشور و مرز بسيار داد
يکي انجمن ساخت از بخردان
بزرگان و کار آزموه ردان
چنين گفت کز کار اسفنديار
ز نيک و بد گردش روزگار
همه ياد داريد پير و جوان
هرانکس که هستيد روشن روان
که رستم گه زندگاني چه کرد
همان زال افسونگر آن پيرمرد
+++
همانا که بر خون اسفنديار
به زاري بگريد به ايوان نگار
هم از خون آن نامداران ما
جوانان و جنگي سواران ما
هر آنکس که او باشد از آب پاک
نيارد سر گوهر اندر مغاک
+++
فرامرز کز بهر خون پدر
به خورشيد تابان برآورد سر
به کابل شد و کين رستم بخواست
همه بوم و بر کرد با خاک راست
زمين را ز خون بازنشناختند
همي باره بر کشتگان تاختند
به کينه سزاوارتر کس منم
که بر شير درنده اسپ افگنم
اگر بشمري در جهان نامدار
سواري نبيني چو اسفنديار
چه بيند و اين را چه پاسخ دهيد
بکوشيد تا راي فرخ نهيد
چو بشنید گفتار بهمن سپاه
هرانکس که بد شاه را نیکخواه
به آواز گفتند ما بنده ایم
همه دل به مهر تو آگنده ایم
ز کار گذشته تو داناتری
 ز مردان جنگی تواناتری
 به گیتی همان کن که کام آیدت
وگر زان سخن فر و نام آیدت
نپیچد کسی سر ز فرمان تو
که یارد گذشتن ز پیمان تو
 چو پاسخ چنین یافت از لشکرش
به کین اندرون تیزتر شد سرش
همه سیستان را بیاراستند
برین بر نهادند و برخاستند
به شبگیر برخاست آوای کوس
    شد از گرد لشکر سپهر آبنوس 

اشکر بهمن تا نزدیک رود هیرمند می‌رود. بهمن سواری را به دربار زال می‌فرستد. فرستاده پیامی از جانب بهمن به زال می‌دهد که من برای انتقام از خون پدرم آمدم و دمار از روزگار همه‌ی شما درمیاورم. زال هم در پاسخ می‌گوید که ما تو را بزرگ کرده‌ایم و اکنون هم عزادار رستم هستیم. رستم خیلی سعی کرد که اسفندیار را راضی کند تا قبول کند تا رستم با پای خود به پیش گشتاسب بیاید ولی اسفندیار قبول نکرد و آنچه تقدیر بئد انجام شد. من خودم هم از این بابت ناراحتم. حالا تو ببخش و ما را امان ده. اگر قبول کنی همه‌ی گنج سام را به تو می‌دهم

چو آمد به نزدیکی هیرمند
فرستاده یی برگزید ارجمند
فرستاد نزدیک دستان سام
بدادش ز هر گونه چندی پیام
چنین گفت کز کین اسفندیار
مرا تلخ شد در جهان روزگار
هم از کین نوش آذر و مهر نوش
دو شاه گرامی دو فرخ سروش
 ز دل کین دیرینه بیرون کنیم
همه بوم زابل پر از خون کنیم
فرستاده آمد به زابل بگفت
دل زال با درد و غم گشت جفت
چنین داد پاسخ که گر
براندیشد از کار اسفندیار
شهریار بداند که آن بودنی کار بود
مرا زان سخن دل پرآزار بود
 تو بودی به نیک و بد اندر میان
ز من سود دیدی ندیدی زیان
نپیچید رستم ز فرمان اوی
دلش بسته بودی به پیمان اوی
پدرت آن گرانمایه شاه بزرگ 
    زمانش بیامد بدان شد سترگ 
+++
همان کهتر و دایگان تو بود
به لشکر ز پرمایگان تو بود
به زاری کنون رستم اندرگذشت
همه زابلستان پرآشوب گشت
 شب و روز هستم ز درد پسر
پر از آب دیده پر از خاک سر
خروشان و جوشان و دل پر ز درد
دو رخ زرد و لبها شده لاژورد
که نفرین برو باد کو را ز پای
 فگند و بر آنکس که بد رهنمای
گر ایدونک بینی تو پیکار ما
 به خوبی براندیشی از کار ما
+++
بیایی ز دل کینه بیرون کنی
به مهر اندرین کشور افسون کنی
همه گنج فرزند و دینار سام
کمرهای زرین و زرین ستام
چو آیی به پیش تو آرم همه
  تو شاهی و گردنکشانت رمه
فرستاده را اسپ و دینار داد
 ز هرگونه یی چیز بسیار داد

بهمن اما وقتی پیام زال را دریافت می‌کند آنرا نمی‌پذیرد به سمت شهر زابل راه می‌افتد. زال که متوجه می‌شود بهمن به آنجا آمده به پیشواز او می‌رود و به او احترام می‌گذارد و می‌گوید که ما تو را پرورش دادیم حالا هم ببین من به خواری نزد تو آمدم از تصمیم انتقام گرفتن از ما منصرف شو. بهمن اما صحبت‌های زال را نمی‌پذیرد و دستور می‌دهد تا او را به بند بکشند و بعد هم تمام اموال او را تصاحب می‌کند، هرآنچه که رستم طی سال‌ها با رنج جمع‌آوری کرده همه را بار شتر می‌کند

چو بشنید ازو بهمن نیک بخت
نپذرفت پوزش برآشفت سخت
به شهر اندر آمد دلی پر ز درد
سری پر ز کین لب پر از باد سرد
پذیره شدش زال سام سوار
هم از سیستان آنک بد نامدار
چو آمد به نزدیک بهمن فراز
  پیاده شد از باره بردش نماز
بدو گفت هنگام بخشایش است
ز دل درد و کین روز پالایش است
ازان نیکویها که ما کرده ایم
ترا در جوانی بپرورده ایم
ببخشای و کار گذشته مگوی
هنر جوی وز کشتگان کین مجوی
که پیش تو دستان سام سوار
  بیامد چنین خوار و با دستوار 
+++
برآشفت بهمن ز گفتار اوی
چنان سست شد تیز بازار اوی
هم اندر زمان پای کردش به بند
ز دستور و گنجور نشنید پند
 ز ایوان دستان سام سوار
شتر بارها برنهادند بار
ز دینار وز گوهر نابسود
  ز تخت وز گستردنی هرچ بود
ز سیمینه و تاجهای به زر
ز زرینه و گوشوار و کمر
 از اسپان تازی به زرین ستام
ز شمشیر هندی به زرین نیام
همان برده و بدره های درم
ز مشک و ز کافور وز بیش و کم
که رستم فراز آورید آن به رنج
  ز شاهان و گردنکشان یافت گنج

خبر به فرامرز که در مرز بَست بوده می‌رسد او هم با لشکریانش صحبت می‌کند که زواره (برادر رستم) به او گفته بود که این بچه ‌شیر را که بزرگ کنی به محض اینکه چنگ و دندان درآورد در پی انتقام برمیاید ولی پدرم به گفته‌های او توجه نکرد و بهمن را زیر حمایت خود گرفت. حالا به بهانه‌ی کین‌خواهی از خون اسفندیار بهمن، نیای مرا که این‌همه برای ایران جنگیده، در بند کرده. شما تصمیم بگیرید که چگونه با این مسئله برخورد کنیم. سپاهیان هم قبول کردند تا با لشکر بهمن بجنگند

غمی شد فرامرز در مرز بست
ز در دنیا دست کین را بشست
همه نامداران روشن روان
برفتند یکسر بر پهلوان
 بدان نامداران زبان برگشاد
ز گفت زواره بسی کرد یاد
که پیش پدرم آن جهاندیده مرد
همی گفت و لبها پر از بادسرد
که بهمن ز ما کین اسفندیار
بخواهد تو این را به بازی مدار
 پدرم آن جهاندیده ی نامور
ز گفت زواره بپیچید سر
نپذرفت و نشنید اندرز او
ازو گشت ویران کنون مرز او
نیا چون گذشت او به شاهی رسید
سر تاج شاهی به ماهی رسید
کنون بهمن نامور شهریار
همی نو کند کین اسفندیار 
+++
نیای من آن نامدار بلند
گرفت و به زنجیر کردش به بند
که بودی سپر پیش ایرانیان
به مردی بهر کینه بسته میان
چه آمد بدین نامور دودمان
که آید ز هر سو بمابر زیان
پدر کشته و بند سایه نیا
به مغز اندرون خون بود کیمیا
به تاراج داده همه مرز خویش
نبینم سر مایه ی ارز خویش
شما نیز یکسر چه گویید باز
هرانکس که هستید گردن
بگفتند کای گرد روشن روان
فراز پدر بر پدر بر توی پهلوان
همه یک به یک پیش تو بنده ایم
برای و به فرمان تو زنده ایم
چو بشنید پوشید خفتان جنگ
دلی پر ز کینه سری پر ز ننگ
سپه کرد و سر سوی بهمن نهاد 
   ز رزم تهمتن بسی کرد یاد

دو سپاه مقابل هم قرار گرفتند جنگی خونینی درگرفت. بادی در جهت سپاه فرامرز شروع به وزیدن می‌کند. سپاه ایران هم از آن بهره می‌برد و در پناه آن به لشکر فرامرز می‌تازد و خیلی‌ها کشته می‌شوند و فرامرز هم دستگیر می‌شود. فرامرز را زنده به دار می‌آویزند و بعد با تیر او را می‌کشند - یادداشتی به خود: از خیلی نظرها حمله سپاه ایران به فرامرز و زال همان رفتار امروز  ماست. این ابیات را که می‌خواندم با خود فکر کردم مگر با مصدق چکار کردیم یا حتی فوتبالیست‌ها و مربیانی که با بوق و کرنا و آغوش باز آنها را می‌پذیریم و هنوز کمی نگذشته به خون آنها تشنه می‌شویم. عجیب است که حداقل هزار سال پیش هم همین آش و همین کاسه بوده 
  
بنه برنهاد و سپه برنشاند
به غور اندر آمد دو هفته بماند
 فرامرز پیش آمدش با سپاه
جهان شد ز گرد سواران سپاه
وزان روی بهمن صفی برکشید
که خورشید تابان زمین را ندید
ز آواز شیپور و هندی درای
همی کوه را دل برآمد ز جای
 بشست آسمان روی گیتی به قیر
ببارید چون ژاله از ابر تیر
ز چاک تبرزین و جر کمان
زمین گشت جنبان تر از آسمان
سه روز و سه شب هم برین رزمگاه
به رخشنده روز و به تابنده ماه
همی گرز بارید و پولاد تیغ
ز گرد سپاه آسمان گشت میغ
 به روز چهارم یکی باد خاست
تو گفتی که با روز شب گشت راست
 به سوی فرامرز برگشت باد
جهاندار گشت از دم باد شاد
همی شد پس گرد با تیغ تیز
برآورد زان انجمن رستخیز
ز بستی و از لشکر زابلی
ز گردان شمشیر زن کابلی
برآوردگه بر سواری نماند
وزان سرکشان نامداری نماند
همه سربسر پشت برگاشتند
فرامرز را خوار بگذاشتند
همه رزمگه کشته چون کوه
به هم برفگنده ز هر دو گروه
کوه فرامرز با اندکی رزمجوی
به مردی به روی اندر آورد روی
همه تنش پر زخم شمشیر بود
که فرزند شیران بد و شیر بود
سرانجام بر دست یاز اردشیر
گرفتار شد نامدار دلیر
بر بهمن آوردش از رزمگاه
بدو کرد کین دار چندی نگاه
چو دیدش ندادش به جان زینهار
بفرمود داری زدن شهریار
 فرامرز را زنده بر دار کرد
تن پیلوارش نگونسار کرد
ازان پس بفرمود شاه اردشیر
که کشتند او را به باران تیر

لغاتی که آموختم
کیمیا = مکر و حیله

ابیانی که خیلی دوست داشتم
تو اکنون همی کوش و با داد باش 
چو داد آوری از غم آزاد باش 
خردمند را شاد و نزدیک دار 
جهان بر بداندیش تاریک دار 
همه راستی کن که از راستی
بپیچد سر از کژی و کاستی


به بیشه درون شیر و نر اژدها
ز چنگ زمانه نیابد رها

قسمت های پیشین

ص 1141 رها کردن بهمن زال را و بازگشتن بایران

© All rights reserved

Tuesday, 16 October 2018

Outside the comfort zone

Yesterday, Friends Of Shahnameh took the poetry from Shahnameh to Bliss Club in Deansgate to celebrate this millennium old  literary masterpiece with others. Thanks to those who attended the session.

دیشب قدم بزرگی برداشتیم. جلسه‌ی ماهانه‌ی شاهنامه‌خوانی دوستان شاهنامه را به جشن مهرگان که توسط خانم شهرزاد برنامه‌ریزی شده بود پیوند زدیم. نتیجه: آشنایی با گروهی از ایرانیان لیورپول که در شاهنامه‌خوانی فعال هستند و بردن شاهنامه به جمعی متفاوت.

سپاس ویژه از دوستانی که دیشب با حضور خود در برنامه‌ی جشن مهرگان با شاهنامه محفل ما را گرم کردند.
















© All rights reserved