Monday, 26 November 2012

شاهنامه خوانی در منچستر - 6

امروز از پادشاهی ضحاک و ابتدای داستان فریدون خواندیم. نحوه شرح فردوسی از دوران اختناق و اشاره به صفات حکمرانان خودکامه فوق العاده است: گرچه شاهنامه روایتی است که هزار سال پیش نوشته شده ولی انگار برای عصر ما و همین امروز نوشته شده. به راستی که تاریخ تکرار می شود

ضحاک به پادشاهی رسیده و خدمه او هر روز از مغز جوانان خوراک برای مارهای روی دوش ضحاک تهیه می کنند. دوران استبداد به زیبایی و فقط در سه بیت نوصیف شده  

نهان گشت کردار فرزانگان    پراکنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد، جادویی ارجمند   نهان راستی، آشکارا گزند
شد بر بدی دست دیوان دراز   به نیکی نبودی سخن جر براز  

++++

ندانست خود جز بد آموختن   جز از کشتن و غارت و سوختن
بدین بود بنیاد ضحاک شوم   جهان شد مرورا چو یک مهره موم

ارمایل و گرملایل دو نفر بودند که آشپزی آموختند و در دربار ضحاک رخنه کردند و به کار در آشپزخانه مشغول شدند بدین ترتیب از هر دو جوانی که برای کشتن به آشپزخانه میاوردند، یکی را نجات می دادند و بجای مغز وی مغز گوسفندی را با مغز جوان دیگر قاطی می کردند 

شهرناز و ارنواز دو خواهر از خاندان جمشید بودند که به دربار ضحاک میاورند و به او می سپارند. شبی که ضحاک در کنار ارنواز خواب بوده، خوابی پریشان می بیند و هراسان بلند می شود. ارنواز می گوید نترس، تو می توانی موبدان را بخوانی تا خواب را برایت معنی کنند و سپس چاره ای بیندیشی. وقتی یکی از موبدان خواب را تعبیر می کند که فریدون نامی بدنیا میاید و تو را با گرزی به شکل کله گاو می کشد ضحاک می پرسد چرا از من اینقدر کینه دارد. گویا به رسم دژخیمان تاریخ بر جور خود آگاه نیست! و بجای اصلاح منش خود در پی فریدون برمی خیزد تا او را بکشد

بدو گفت ضحاک ناپاک دین   چرا بنددم چیست از منش کین
دلاور بدو گفت: اگر بخردی   کسی بی بهانه نسازد بدی  


© All rights reserved

قسمت های قبلی
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2012/11/blog-post_6.html

Sunday, 25 November 2012

تقلید

هیچ ... نیازی به تفکر نیست، سوال هایت را از من بپرس و جز به نشخوار جواب های تکراری من مکوش
 خداوند به تو عقل داد ولی از آن استفاده نکن. تلاش کن تا بدانچه من می جویم، من می خواهم و من به دنبالش هستم برسی. فرمانبردار من باش و به من اعتماد کن، پیرو خط من باش که من بهتر از میلیون ها انسان فکر می کنم، مقام من والاست به میمنت گمراه کردن مردم ساده لوح  و کاشتن بذر جهل، روزگار را غرق در لهو و لعب ولی زیر نقاب تقوا می گذرانم. اصطکاک منافع من با آنچه تو را بدان می خوانم مهم نیست. هیچ به آن فکر نکن. فقط به اقتضای خواست من عمل کن و به شیوه من خو بگیر، چراکه ماده خاکستری مغزت جز تلخکامی به بار نمی آورد و جز وزنه ای که محکوم به حمل آنی، نخواهد بود. دارای قدرت تفکر بودن همواره سرخورده ات خواهد کرد. پس همه افکار را واپس بزن، چرا که فکر جز مسموم کردن روحت حاصلی دیگر ندارد 
تسلیم شو. تو در محاصره قدرت من  هستی." ابلیس

© All rights reserved

Saturday, 24 November 2012

Coming to "The End" part

The first draft of my second book is now complete 
http://sharp-pencils.blogspot.co.uk/2012/01/my-second-book.html

حکایتی بود و قصه ها داشت پر غصه ولی زنده ام نگه داشت، تکه چوبی شناور بود بر اقیانوس پر تلاطم غم  


© All rights reserved

Friday, 23 November 2012

سپاس

دیشب صدای پای بیماری در خانه می پیچید
تا صبح به  خس خس نفس ها گوش سپردم
صبح همه چیز بهتر بود

© All rights reserved

Thursday, 22 November 2012

LOVE season


Bramhall, Cheshire, UK
 
گمونم عشق فقط یک فصل داشته باشه

© All rights reserved

کم پیدا

هر چی درد بیشتر، درمان نادرتر 
به قول دوستی درد را از هرطرف که بخوانی همون درد میشه
اما تا حالا فکر کردین که درمان برعکسش میشه نامرد
و البته برعکس نامرد میشه درمان
 عجیبه، نه؟


© All rights reserved

Tuesday, 20 November 2012

آنقدر خسته ام که نوشته هایم هم بی معنی اند


ا
ش
ک

تنها دو کلمه معنی دار میشه با این 3 حرف نوشت: کاش و اشک
اینو الان کشف کردم

رابطه از این عمیق تر



© All rights reserved

اینگونه بیاموزیم

یکی از مباحثی که در برنامه کاری تدریسم در دانشگاه جای خاصی برای خودش داشت، امر یادگیری دانشجویان بود: چگونه خواندن مقالات علمی، ارزیابی و یادگیری آنها. امشب فرصتی پیش آمد و مادرم از خاطرات خود تعریف کرد. یکی از این خاطرات مربوط به نحوه یادگیری درسی بود که در دوران دبیرستان آموخته بودند: اسامی کشورهای مستعمره فرانسه _ الجزیره، مراکش، تونس، صحرا و ماداگاسکار. جالب اینجاست که این درس مربوط به بیشتر از پنجاه سال پیش می شد ولی او هنوز آنرا به وضوح خاطر داشت

نحوه به خاطر سپردن این اسامی در گفتگویی دو نفره خلاصه میشد

الجزیره
بله
مرا کشت
کی
تونس
کجا
تو صحرا
فحشش بده
ماداگاسکار

:)

یادم آمد که ما هم در درس زمین شناسی چرخه تغییرات سنگ ها را می خواندیدم و نمایش کوتاهی برای یادگیری اسم برخی از این سنگ ها داشتیم. مثلا الوین که به سرپانتین و سپس به تالک تبدیل میشد، اینگونه در خاطر ما ماند. یکی پادشاه بود و مقام شوالیه ای را به دیگران اهدا می کرد در ضمن این مراسم پادشاه می گفت: الوین سرپانتین تالک من به شما مقام شوالیه ای اهدا می کنم

:)

اگه شما هم خاطراتی اینگونه دارید ممنون میشوم با من هم شریک شوید



© All rights reserved