Sunday, 2 August 2020

شاهنامه‌خوانی در منچستر228


قرنطینه  2020، در قرنطینه  ماه  ژوئیه  را از طریق اینترنت در کنار هم خواندیم
دوازدهمین جلسه در قرنطینه

در دوران پادشاهی نوشین‌روان هستیم و در این قسمت به چگونگی آمدن کلیله و دمنه به ایران می‌پردازیم 

 قسمت‌های اخیر شاهنامه نمونه‌های خوبی برای شناخت مراجع شاهنامه فردوسی است. در این قسمت هم فردوسی توضیح می‌دهد که شادان برزین این داستان را نقل کرده
شادانِ برزین یا شادان پسرِ برزین، (قرن چهارم هجری) از اهالی طوس، و یکی از چهار تن خردمندی بود که شاهنامه منثور ابومنصوری که شامل داستانهای قدیمی دوران آنها میشد را به صورت نثر جمع آوری کردند. سه نفر دیگر ماهوی یا شاهوی از اهالی نیشابور، ماخ یا شاخ (پیر خراسانی) از اهالی هرات و  یزدانداد پسر شاپور سیستانی بودند. یادداشتی به خود: گفته اند که نام دختر خسرو اول انوشیروان هم بوده به نوشته ٔ ابن بلخی مادرش فیروز جشنده خمرابخت بنت یزدان داد بنت انوشروان_ فارسنامه ٔ ابن بلخی ص 25  
این چهار نفر با کمک یکدیگر شاهنامه‌ای منثور را گردآوردی کردند. این شاهنامه، به شاهنامهٔ ابومنصوری معروف است چون به دستورِ امیر ابومنصور محمد بن عبدالرزاق، فرمان‌روای  طوس نوشته شده

نگه کن که شادان برزین چه گفت
بدانگه که بگشاد راز ازنهفت 

شادان برزین این داستان را اینگونه تعریف کرده که در درگاه نوشین‌روان پزشکی بوده به اسم برزوی که اهل دانش بوده و سراینده. این شخصیت  شباهت به شخصیت واقعی برزویه پزشک (دانشمندی که در بارگاه انوشیروان بوده) دارد. روزی برزوی به نوشین روان می گوید که در دفتر هندوان  دیدم که نوشته بر کوه هند گیاهی است که اگر آنرا جمع کنند و دانش را بکار برند و بر مردگان بریزند مرده شروع به صحبت می‌کند. اگر اجازه بدهی من سفری بروم و ببینم آیا می‌توانم سر از این ماجرا درآورم 

 بدرگه شهنشاه نوشین روان 
که نامش بماناد تا جاودان
زهردانشی موبدی خواستی
که درگه بدیشان بیاراستی 
 پزشک سخنگوی وکنداوران
 بزرگان وکارآزموده سران
ابرهردری نامور مهتری
کجا هرسری رابدی افسری
پزشک سراینده برزوی بود
بنیرو رسیده سخنگوی بود
زهردانشی داشتی بهره‌ای
بهربهره‌ای درجهان شهره‌ای
چنان بد که روزی بهنگام بار
بیامد برنامور شهریار
چنین گفت کای شاه دانش‌پذیر
پژوهنده ویافته یادگیر
من امروز دردفتر هندوان
همی‌بنگریدم بروشن روان
چنین بدنبشته که برکوه هند
گیاییست چینی چورومی پرند
که آن را چو گردآورد رهنمای
بیامیزد ودانش آرد بجای
چو بر مرده بپراگند بی‌گمان
سخنگوی گرددهم اندر زمان
کنون من بدستوری شهریار
بپیمایم این راه دشوار خوار
بسی دانشی رهنمای آورم
مگر کین شگفتی بجای آورم
تن مرده گرزنده گردد رواست
که نوشین روان برجهان پادشاست

نوشین روان می‌گوید که برو و هدایا و نامه‌ی مرا هم به رای (راجه یا پادشاه هند) بده که اگر چنین چیزی باشد حتما او از ان مطلع است. برزوی هم چنین میکند و به هند و به ملاقات رای هند میرود 

بدو گفت شاه این نشاید بدن
مگر آزموده رابباید شدن
ببر نامهٔ من بر رای هند
نگر تاکه باشد بت آرای هند
بدین کارباخویشتن یارخواه
همه یاری ازبخت بیدار خواه
اگر نوشگفتی شود درجهان
که این گفته رمزی بود درنهان
ببر هرچ باید به نزدیک رای
کزو بایدت بی‌گمان رهنمای
درگنج بگشاد نوشین روان
زچیزی که بد درخور خسروان
ز دینار و دیبا و خز و حریر
ز مهر و ز افسر ز مشک و عبیر
شتروار سیصد بیاراست شاه
فرستاده برداشت آمد به راه
بیامد بر رای ونامه بداد
سربارها پیش اوبرگشاد
چو برخواند آن نامهٔ شاه رای
بدو گفت کای مرد پاکیزه رای
زکسری مرا گنج بخشیده نیست
همه لشکر وپادشاهی یکیست
ز داد و ز فر و ز اورند شاه
وزان روشنی بخت وآن دستگاه
نباشد شگفت ازجهاندار پاک
که گر مردگان را برآرد زخاک
برهمن بکوه اندرون هرک هست
یکی دارد این رای رابا تودست
بت آرای وفرخنده دستور من
هم آن گنج وپرمایه گنجور من
بدونیک هندوستان پیش تست
بزرگی مرا درکم وبیش تست
بیاراستندش به نزدیک رای
یکی نامور چون ببایست جای
خورشگر فرستاد هم خوردنی
همان پوشش نغز وگستردنی
برفت آن شب ورای زد با ردان
بزرگان قنوج با بخردان

بزرگان و بخردان و پزشکان هند را روز بعد رای خبر میکند تا همراه برزوی بروند. همگی راهی کوهسار می‌شوند و از هر گیاهی نمونه ای جمع می کنند و بر مردگان می ریزند ولی هیچ مرده ای زنده نمی‌شود. برزوی از اینکه پادشاه را با باور اینکه چنین گیاهی هست شرمنده کرده  و از هزینه ی متحمل شده و سختی هایی کشیده شده پشیمان است و با خود می گوید چرا باید کسی چنین چیزی را بنویسد  

چوبرزد سر از کوه رخشنده روز
پدید آمد آن شمع گیتی فروز 
پزشکان فرزانه را خواند رای
کسی کو بدانش بدی رهنمای
 چو برزوی بنهاد سرسوی کوه 
برفتند بااو پزشکان گروه
پیاده همه کوهساران بپای 
بپیمود با دانشی رهنمای
گیاها ز خشک و ز تر برگزید 
ز پژمرده و آنچ رخشنده دید 
ز هرگونه دارو ز خشک و ز تر 
همی بر پراگند بر مرده بر 
یکی مرده زنده نگشت ازگیا 
همانا که سست آمد آن کیمیا
همه کوه بسپرد یک یک بپای
ابر رنج اوبرنیامد بجای
 بدانست کان کار آن پادشا ست 
که زنده است جاوید و فرمانرواست
دلش گشت سوزان ز تشویر شاه
هم ازنامداران هم از رنج راه 
 وزان خواسته نیز کورده بود
زگفتار بیهوده آزرده بود
 زکارنبشته ببد تنگدل 
که آن مرد بیدانش و سنگدل 
چرا خیره بر باد چیزی نبشت
که بد بار آن رنج گفتار زشت 

برزوی از بخردان هندی می‌پرسد از خودتان کسی داناتر را می‌شناسید، آنها پیر دانایی را معرفی می‌کنند. برزو می‌خواهد تا او را نزد پیر دانا ببرند و آنها اینکار را می‌کنند. وقتی به پیر دانا میرسد از او در مورد گیاهی که مردگان را زنده میکند می‌پرسد. مرد دانا میگوید که این مطلب را در نوشته ای خواندم. سخن مثل گیاه است و دانش هم مثل کوه. همانطور که بر کوه گیاه می‌روید، از دانش هم مطلب نوشته می‌شود. نادان مثل کسی است که بیجان است. به دانش انسان زنده می‌شود چون انسان از بی‌دانشی مثل مرده است نوشته ی کلیله مانند گیاهی است که از کوه دانش میروید و او را زنده میکند. این کتاب کلیله در میان گنج شاه است 

چنین گفت زان پس بران بخردان
که‌ای کاردیده ستوده ردان
که دانید داناتر از خویشتن
کجا سرفرازد بدین انجمن
به پاسخ شدند انجمن همسخن
که داننده پیرست ایدر کهن
به سال و خرد او ز ما مهترست
به دانش ز هر مهتری بهترست
چنین گفت برزوی با هندوان
که ای نامداران روشن روان
برین رنجها برفزونی کنید
مرا سوی او رهنمونی کنید
مگر کان سخنگوی دانای پیر
بدین کار باشد مرا دستگیر
ببردند برزوی رانزد اوی
پراندیشه دل سرپرازگفت وگوی
چونزدیک اوشد سخنگوی مرد
همه رنجها پیش او یاد کرد
زکار نبشته که آمد پدید
سخنها که ازکاردانان شنید
بدو پیر دانا زبان برگشاد
ز هر دانشی پیش او کرد یاد
که من در نبشته چنین یافتم
بدان آرزو تیز بشتافتم
چو زان رنجها برنیامد پدید
ببایست ناچار دیگر شنید
گیا چون سخن دان و دانش چو کوه
که همواره باشد مر او راشکوه
تن مرده چون مرد بیدانشست
که دانا بهرجای با رامشست
بدانش بود بی‌گمان زنده مرد
چودانش نباشد بگردش مگرد
چومردم زدانایی آید ستوه
گیاچوکلیله ست ودانش چوکوه
کتابی بدانش نماینده راه
بیابی چوجویی توازگنج شاه

برزوی  که این را می شنود شاد و خرسند به سمت شاه هند میشتابد. به نزد او که میرسد میگوید کتابی در گنج توست که به آن کلیله میگویند به گنجورت دستور بده تا آن کتاب را به من بدهند. شاه هند ناراحت میشود و پس از مدتی میگوید که تابجال کسی آن کتاب را از ما نخواسته ولی بهرحال تو فرستاده ی نوشین روان هستی و هر چه بخواهی به تو می‌دهیم ولی باید آن کتاب را در نزد ما بخوانی. 

چو بشنید برزوی زو شاد شد
همه رنج برچشم اوبادشد
بروآفرین کرد وشد نزد شاه
بکردار آتش بپیمود راه
بیامد نیایش کنان پیش رای
که تا جای باشد توبادی بجای
کتابیست ای شاه گسترده کام
که آن را بهندی کلیله ست نام
به مهرست تا درج درگنج شاه
برای وبدانش نماینده راه
به گنج‌ور فرمان دهد تا زگنج
سپارد بمن گر ندارد به رنج
دژم گشت زان آرزو جان شاه
بپیچید برخویشتن چندگاه
ببرزوی گفت این کس از ما نجست
نه اکنون نه از روزگار نخست
ولیکن جهاندار نوشین روان
اگر تن بخواهد ز ما یا روان
نداریم ازو باز چیزی که هست
اگر سرفرازست اگر زیردست
ولیکن بخوانی مگر پیش ما
بدان تا روان بداندیش ما
نگوید به دل کان نبشتست کس
بخوان و بدان و ببین پیش و پس
بدو گفت برزوی کای شهریار
ندارم فزون ز آنچ گویی مدار

کلیله را میاورند و  شروع به خواندن می‌کنند.  برزوی گوش میسپرده و شبها  آنچه که از داستان ها در خاطرش مانده بود می‌نوشته. چیزی را هم خود بر آن می‌افزوده؟ یادداشتی به خود: دو قرن سکوت قسمت دوم یا سوم فایل صوتی . برزوی بعد این یادداشت ها را به شاه می‌فرستاده. آنها هم  از روی این نامه ها داستان ها  را می‌نوشتند تا آنکه تمام قسمت های کلیله به پایان میرسد

کلیله بیاو رد گنجور شاه
همی‌بود او را نماینده راه
هران در که ازنامه بو خواندی
همه روز بر دل همی‌راندی
ز نامه فزون ز آنک بودیش یاد
ز برخواندی نیز تا بامداد
همی‌بود شادان دل و تن درست
بدانش همی جان روشن بشست
چو زو نامه رفتی بشاه جهان
دری از کلیله نبشتی نهان
بدین چاره تا نامهٔ هندوان
فرستاد نزدیک نوشین روان

تا اینکه برزوی پاسخ نامه هایش از انوشیروان را دریافت میکند که به او دستور برگشت می‌دهند. او هم نزد رای هند میرود و خداحافظی میکند. رای هم هدایایی از جمله خلعت هندی، النگو و گوشواره به برزوی می‌بخشد  

بدین گونه تا پاسخ نامه دید
که دریای دانش برما رسید
ز ایوان بیامد به نزدیک رای
بدستوری بازگشتن به جای
چو بگشاد دل رای بنواختش
یکی خلعت هندویی ساختش
دو یاره بهاگیر و دو گوشوار
یکی طوق پرگوهر شاهوار
هم از شارهٔ هندی و تیغ هند
همه روی آهن سراسر پرند

از قنوج برزوی برمی‌گردد و به دیدار نوشین روان میرود. از آنچه دیده میگوید ودانش مثال گیاه از سخنان او می‌روید. نوشین روان میگوید که روانم با این کتاب تازه شد. حالا به پاس این کار کلید گنج را بگیر و برو و هر چه می‌خواهی بردار. برزو هم چنین میکند ولی فقط جامه ای خسروی از تمام آن گنجها برمی‌دارد و پیش نوشین روان برمی‌گردد

بیامد ز قنوج برزوی شاد
بسی دانش نوگرفته بیاد
ز ره چون رسید اندر آن بارگاه
نیایش کنان رفت نزدیک شاه
بگفت آنچ از رای دید و شنید
بجای گیا دانش آمد پدید
بدو گفت شاه‌ای پسندیده مرد
کلیله روان مرا زنده کرد
تواکنون ز گنجور بستان کلید
ز چیزی که باید بباید گزید
بیامد خرد یافته سوی گنج
به گنج‌ور بسیار ننمود رنج
درم بود و گوهر چپ و دست راست
جز از جامهٔ شاه چیزی نخواست
گرانمایه دستی بپوشید و رفت
بر گاه کسری خرامید تفت

نوشین روان که می‌بیند او چیز برنداشته میگوید چرا از گنج ها چیزی برنداشتی؟ این همه زحمت کشیدی و لایق آنی که به گنج برسی. برزوی میگوید همین که یک پوشش خسروانی از تو دارم انگار همه چیز دارم. با این جامه بدخواهم وقتی مرا ببیند غمگین می‌شود و دوستانم خوشحال پس همین مرا بس است. ولی آرزویی دارم از شهریار و ان این است که وقتی بزرگمهر تحریر این کتاب را آغاز کرد از من نام ببرد تا نامم جاودان بماند

چو آمد به نزدیک تختش فراز
برو آفرین کرد و بردش نماز
بدو گفت پس نامور شهریار
که بی بدره و گوهر شاهوار
چرا رفتی ای رنج دیده ز گنج
کسی را سزد گنج کو دید رنج
چنین پاسخ آورد برزو بشاه
که ای تاج تو برتر از چرخ ماه
هرآنکس که او پوشش شاه یافت
ببخت و بتخت مهی راه یافت
دگر آنک با جامهٔ شهریار
ببیند مرا مرد ناسازگار
دل بدسگالان شود تار و تنگ
بماند رخ دوست با آب و رنگ
یکی آرزو خواهم از شهریار
که ماند ز من در جهان یادگار
چو بنویسد این نامه بوزرجمهر
گشاید برین رنج برزوی چهر
نخستین در از من کند یادگار
به فرمان پیروزگر شهریار
بدان تا پس از مرگ من در جهان
ز داننده رنجم نگردد نهان

نوشین روان میگوید که این آرزوی بزرگی است ولی برازنده ی مردان بزرگ هست. به بزرگمهر میگوید که ترتیب این کار را بدهد نویسنده نامه هم در آغاز اسم برزوی  را میاورد و به خط پهلوی که خط ان زمان بود این کتاب نوشته میشود و در گنج شاه با افتخار نگه داشته میشود

بدو گفت شاه این بزرگ آروزست
بر اندازهٔ مرد آزاده خوست
ولیکن به رنج تو اندر خورست
سخن گرچه از پایگه برترست
به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت
که این آرزو را نشاید نهفت
نویسنده از کلک چون خامه کرد
ز بر زوی یک در سرنامه کرد
نبشت او بران نامهٔ خسروی
نبود آن زمان خط جز پهلوی
همی‌بود با ارج در گنج شاه
بدو ناسزا کس نکردی نگاه

زمان می‌گذرد و در زمان مامون کلیله  به عربی ترجمه می‌شود تا اینکه در زمان پادشاهی نصر که بوالفضل وزیر بوده کلیله به پارسی و دری هم ترجمه می‌شود. آنرا برای رودکی می‌خوانند و او نوشته‌های پراکنده کلیله را که مثل گوهرهای تک تک بوده به رشته ای واحد میکشد. رودکی کلیله و دمنه را به نظم درمیاورد

چنین تا بتازی سخن راندند
ورا پهلوانی همی‌خواندند
چو مامون روشن روان تازه کرد
خور روز بر دیگر اندازه کرد
دل موبدان داشت و رای کیان
ببسته بهر دانشی بر میان
کلیله به تازی شد از پهلوی
بدین سان که اکنون همی‌بشنوی
بتازی همی‌بود تا گاه نصر
بدانگه که شد در جهان شاه نصر
گرانمایه بوالفضل دستور اوی
که اندر سخن بود گنجور اوی
بفرمود تا پارسی و دری
نبشتند و کوتاه شد داوری
وزان پس چو پیوسته رای آمدش
بدانش خرد رهنمای آمدش
همی‌خواست تا آشکار و نهان
ازو یادگاری بود درجهان
گزارنده را پیش بنشاندند
همه نامه بر رودکی خواندند
بپیوست گویا پراگنده را
بسفت اینچنین در آگنده را
بدان کو سخن راند آرایشست
چو ابله بود جای بخشایشست
حدیث پراگنده بپراگند
چوپیوسته شد جان و مغزآگند
جهاندار تا جاودان زنده باد
زمان و زمین پیش او بنده باد

در پایان داستان کلیله مثل خیلی از داستانهای دیگر فردوسی از نقش راوی داستان بیرون مباید و نصایح حکیمانه ای را عنوان میکند. میگوید خودت را با افکار منفی ناراحت نکن. زندگی گاه فراز است و گاه نشیب، گاه به مراد دل میرسی و گاه جز نهیب چیزی عایدت نمی‌شود. هیچ کدام از این دو هم جاوید نیستند و می‌گذرند. بر اینگونه پایان دوران بزرگی بوزرجمهر هم از راه میرسد. زمانی  او از هیچ به آسمان رسید و زمانی هم به زمین زده شد

از اندیشه دل را مدار ایچ تنگ
که دوری تو از روزگار درنگ
گهی برفراز و گهی بر نشیب
گهی با مراد و گهی با نهیب
ازین دو یکی نیز جاوید نیست
ببودن تو را راه امید نیست
نگه کن کنون کار بوزرجمهر
که از خاک برشد به گردان سپهر
فراز آوریدش بخاک نژند
همان کس که بردش با بر بلند

حال داستان پایان بوزرجمهر چگونه سر میرسد، می‌ماند برای جلسه‌ی بعدی شاهنامه‌خوانی در منچستر. سپاس از همراهی شما
خلاصه برخی از داستان‌ها به صورت صوتی هم در کانال تلگرامی دوستان شاهنامه گذاشته می‌شود. در صورت تمایل به کانال در لینک زیر بپیوندید
https://t.me/FriendsOfShahnameh
کلماتی که آموختم
چمان = خرامان
ناچران = چیزی ناخورده
درج = طومار
یاره = النگو، حلقهای از طلا، نقره یا فلزات دیگر
بهاگیر = فیمتی
شاره = دستاری که به سر میبستند
سفتن = سوراخ کردن مهره
خامه = قلم
گزارنده = بیان کننده
تشویر = خجل کردن

ابیاتی که خیلی دوست داشتم 
نگه کن که شادان برزین چه گفت
بدانگه که بگشاد راز ازنهفت 

گیا چون سخن دان و دانش چو کوه
که همواره باشد مر او راشکوه
تن مرده چون مرد بیدانشست
که دانا بهرجای با رامشست
بدانش بود بی‌گمان زنده مرد
چودانش نباشد بگردش مگرد
چومردم زدانایی آید ستوه
گیاچوکلیله ست ودانش چوکوه
کتابی بدانش نماینده راه
بیابی چوجویی توازگنج شاه

گزارنده را پیش بنشاندند
همه نامه بر رودکی خواندند
بپیوست گویا پراگنده را
بسفت اینچنین در آگنده را
بدان کو سخن راند آرایشست
چو ابله بود جای بخشایشست
حدیث پراگنده بپراگند
چوپیوسته شد جان و مغزآگند

از اندیشه دل را مدار ایچ تنگ
که دوری تو از روزگار درنگ
گهی برفراز و گهی بر نشیب
گهی با مراد و گهی با نهیب
ازین دو یکی نیز جاوید نیست
ببودن تو را راه امید نیست

شجره نامه
 اردشیر --- شاپور--- اورمزد --- بهرام --- بهرام بهرام --- بهرام بهرامیان--- نرسی --- اومزد ---شاپور (دوم) ---اردشیر نکوکار (برادر شاپور دوم)-- شاپور سوم --- بهرام شاپور --- یزدگرد بزه‌کار (برادر بهرام شاپور) --- بهرام‌گور --- یزدگرد --- هرمز --- پیروز (برادر هرمز) ---بلاش (پسر کوجم پیروز) --- قباد (پسر بزرگ پیروز) که به دست مردم از شاهی غزل شد --- جاماسپ (برادر کوچک قباد) --- قباد (مجدد پادشاه می‌شود) --- کسری با لقب نوشین روان


 اندر آزار کسری از بزرگمهر ص1641
© All rights reserved

Thursday, 30 July 2020

تاج فیروزه



My writing won the first prize.


چه افتخاری. متن من 'قصه‌ای با غین' جایزه اول را با خانم ترابی شریک شد.
هم نوشته‌ی ایشان عالی است و هم داور این مسابقه خانم شهرنوش پارسی‌پور بودند. افتخار در افتخار

.'... هنوز هوا تاریک بود. باران با خشم بر شیشه می‌کوفت و اصرار داشت تا راهی برای ورود به داخل بیابد. نمی‌دانم از چه هراس داشت یا به چه دردی دچار بود که فکر می‌کرد درون این آپارتمان نمور و تاریک مکان مناسبی برای پناه گرفتن است. اگر جای باران بودم اصلا به زمین نمی‌ریختم وقتی سیر آفاق بر گرده‌ی ابر گزینه‌ی دیگرم بود...'

متن کامل را در لینک زیر بخوانید



© All rights reserved

Tuesday, 28 July 2020

فیلمی که تمام ایرانیان باید ببینند

Early Middle Ages in Central Asia were the times of upsurge and heyday of the incredibly powerful intellectual civilization, which gave an impetus to the transformation of the world.

“Eastern Renaissance” was the name of that unique phenomenon. It was the time of great geniuses. They were the encyclopedist Abu Nasr Al-Farabi – “Aristotle of the East”; the mathematician Muhammad al-Khwarizmi – the founder of algebra; the astronomer and geographer Ahmad Farghani that was one of the first people who proved that the Earth had the form of a ball; respected scientists-theologians Imam Al-Bukhari, Imam Tirmidhi and a number of other famous names…

“They say that the West is a body and the East is a spirit. But there was the human who united the whole world. The most universal head of the epoch was Abu Ali Ibn Sina…”


فیلم قدیمی که باید هم‌اکنون دیده شود. فیلم قدیمی بوعلی سینا به فارسی 
ٌ
© All rights reserved

Wednesday, 22 July 2020

قصه‌ای با غین



قصه‌ای با غین اسم متنی از من هست که از طریق لینک زیر قابل دسترسی است


...هنوز هوا تاریک بود. باران با خشم بر شیشه می‌کوفت و اصرار داشت تا راهی برای ورود به داخل بیابد. نمی‌دانم از چه هراس داشت یا به چه دردی دچار بود که  فکر می‌کرد درون این آپارتمان نمور و تاریک مکان مناسبی برای پناه گرفتن است. اگر جای باران بودم اصلا به زمین نمی‌ریختم وقتی سیر آفاق بر گرده‌ی ابر گزینه‌ی دیگرم بود

متن کامل را در لینک زیر بخوانید 






© All rights reserved

Tuesday, 21 July 2020

شاهنامه‌خوانی در منچستر 227

قرنطینه  2020، در قرنطینه  ماه  ژوئیه  را از طریق اینترنت در کنار هم خواندیم
دوازدهمین جلسه در قرنطینه

در دوران پادشاهی نوشین‌روان هستیم و به داستان چگونگی پیدایش شطرنج در هندوستان می‌پردازیم

گفتیم که شاهو داستان پیدایش شطرنج را اینگونه برای فردوسی تعریف می‌کرد. دو برادر به اسم گو و طلخند از یک مادر و دو پدر (که با هم برادر بودند و با مرگ شوهر اول زن با برادر کوچکتر ازدواج می‌کند). هر دو این پسران ادعای پادشاهی دارند. بین گو و طلخند بر سر اینکه کدام تاج شاهی را بر سر بگذارند دعواست. نهایتا گو می‌گوید که اصلا پادشاهی را به تو می‌بخشم ولی طلخند عصبانی می‌شود که مگر پادشاهی مال توست که می‌خواهی آنرا ببخشی. ما می‌جنگیم و برنده پادشاه خواهد بود

حال به جنگ دو برادر می‌پردازیم. خندقی می‌کنند و درون آب می‌اندازند و جنگ آغاز می‌شود. توصیف صحنه‌ی جنگ را از زبان فردوسی در ابیات زیر می‌شنویم

سپه را همه سوی دریا کشید
وزان پس سپاه گوآمد پدید
برابر فرود آمدند آن دو شاه
که بوند با یکدگر کینه خواه
بگرد اندرون کنده‌ای ساختند
چوشد ژرف آب اندر انداختند
دو لشکر برابر کشیدند صف
واران همه بر لب آورده کف
بیاراست با میسره میمنه
کشیدند نزدیک دریا بنه
دو شاه گرانمایه پر درد و کین
نهادند برپشت پیلان دو زین
به قلب اندرون ساخته جای خویش
شده هر یکی لشکر آرای خویش
زمین قار شد آسمان شد بنفش
ز بس نیزه و پرنیانی درفش
هوا شد ز گرد سپاه آبنوس
ز نالیدن بوق وآوای کوس
تو گفتی که دریا بجوشد همی
نهنگ اندرو خون خروشد همی
ز زخم تبرزین و گوپال و تیغ
ز دریا برآمد یکی تیره میغ
چو بر چرخ خورشید دامن کشید
چنان شد که کس نیز کس را ندید
توگفتی هوا تیغ بارد همی
بخاک اندرون لاله کارد همی
ز افگنده گیتی بران گونه گشت
که کرکس نیارست برسرگذشت
گروهی بکنده درون پر ز خون
دگر سر بریده فگنده نگون
ز دریا همی‌خاست از باد موج
سپاه اندر آمد همی فوج فوج
همه دشت مغز و جگر بود و دل
همه نعل اسبان ز خون پر ز گل

تعداد زیادی کشته شده‌اند. طلخند هم در بالای پیل نشسته و نظاره‌گر میدان جنگ است. اوضاع به ضرر طلخند رقم می‌خورد و باد به سمت سپاه او وزیدن می‌گیرد. سپاه تشنه است. از تشنگی و گرمای خورشید و باد و تیر و شمشمیری که به سمت آنها از طرف سپاه دشمن روانه شده سپاه او به ستوه آمده. نهاینا خود طلخند همانگونه که بر زین نشسته بود مرگ را درمیابد

نگه کرد طلخند از پشت پیل
زمین دید برسان دریای نیل
همه باد بر سوی طلخند گشت
به راه و به آب آرزومند گشت
ز باد و ز خورشید و شمشیر تیز
نه آرام دید و نه راه گریز
بران زین زرین بخفت و بمرد
همه کشور هند گو راسپرد

اینجا باز فردوسی برمی‌گردد به صحبت‌های حکیمانه که هیچ موقعیتی چه ناداری و چه حشم به زیادی بستن دوام ندارد و بهتر است از دنیا فقط خوبی و خوشی انتخاب کنید و شاد باشید. گنج جز رنج چیزی ندارد 

ببیشی نهادست مردم دو چشم
ز کمی بود دل پر از درد وخشم
نه آن ماند ای مرد دانا نه ای
ز گیتی همه شادمانی گزی
اگر چند بفزاید از رنج گنج
همان گنج گیتی نیرزد به رنج

خب، دوباره به میدان جنگ برمی‌گردیم. گو هر چه می‌نگرد اثری از برادر خود در میدان جنگ نمی‌بیند. سواری را می‌فرستد تا به جستجوی طلخند بپردازد ولی سوار بدون اینکه طلخند را پیدا کند برمی‌گردد. گو گمان می‌برد که برادرش کشته شده به همین خاطر نالان و گریان با پای پیاده میان کشته‌ها می‌گردد د

زقلب سپه چون نگه کرد گو
ندید آن درفش سپهدار نو
سواری فرستاد تا پشت پیل
بگردد بجوید همه میل میل
ببیند که آن لعل رخشان درفش
کزو بود روی سواران بنفش
کجاشد که بنشست جوش نبرد
مگر چشم من تیره گون شد ز گرد
سوار آمد و سر به سر بنگرید
درفش سرنامداران ندید
همه قلب گه دید پر گفت و گوی
سواران کشور همه شاه جوی
فرستاده برگشت و آمد چو با
سخنها همه پیش او کرد یاد
سپهبد فرود آمد از پشت پیل
پیاده همی‌رفت گریان دو میل

بالاخره گو برادرش را بی‌جان پیدا می‌کند و هر چه در بدن او می‌نگرد جای زخمی نمی‌بیند. گریان می‌گوید تو از اقبال بد کشته شدی. چرا این همه که نصیحتت کردم از جنگ پرهیز نکردی

بیامد چو طلخند را مرده دید
دل لشکر از درد پژمرده دید
سراپای او سر به سر بنگرید
به جایی برو پوست خسته ندید
خروشان همه گوشت بازو بکند
نشست از برش سوگوار و نژند
همی‌گفت زار ای نبرده جوان
برفتی پر از درد و خسته روان
تو راگردش اختر بد بکشت
وگرنه نزد بر تو بادی درشت
بپیچید ز آموزگاران سرت
تو رفتی ومسکین دل مادرت
بخوبی بسی راندم با تو پند
نیامد تو را پند من سودمند

وزیر گو به پیش او میاید و متوجه می‌شود که طلخند کشته شده و گو مشغول زاری است. خودش را به او می‌رساند و می‌گوید ای پادشاه این شیون و زاری تو سودی ندارد. خدا را شاکر باش که برادر به دست تو و تیرهای تو کشته نشد (وزیر گو پیش‌بینی کرده بود که طلخند به زودی از دنیا می‌رود) تو اکنون پادشاهی و خوبیت ندارد که جلو سربازانت گریان باشی چون حرمتت را از دست می‌دهی. حال آرام بگیر و ما را هم آرامش بده

چو فرزانه گو بد آنجا رسید
جهان جوی طلخند را مرده دید
برادرش گریان و پر درد گشت
خروش سواران بران پهن دشت
خروشان بغلتید در پیش گو
همی‌گفت زار ای جهان‌دار نو
ازان پس بیاراست فرزانه پند
بگو گفت کای شهریار بلند
ازین زاری و سوگواری چه سود
چنین رفت و این بودنی کار بود
سپاس از جهان آفرینت یکیست
که طلخند بر دست تو کشته نیست
همه بودنی گفته بودم به شاه
ز کیوان و بهرام و خورشید و ماه
که چندان به پیچید برزم این جوان
که برخویشتن بر سر آرد زمان
کنون کار طلخند چون بادگشت
بنادانی و تیزی اندر گذشت
سپاهست چندان پر از درد و خشم
سراسر همه برتو دارند چشم
بیارام و ما را تو آرام ده
خرد را به آرام دل کام ده
که چون پادشا را ببیند سپاه
پر از درد و گریان پیاده به راه
بکاهدش نزد سپاه آبروی
فرومایه گستاخ گردد بروی
به کردار جام گلابست شاه
که از گرد یکباره گردد تباه

گو هم به پند وزیر گوش می‌دهد و می‌گویند که حال این دو لشگر یکی هستند و همه در امانید و بزرگان سپاه خود و طلخند را می‌خواند و صحبت‌هایی که بین آن رفته را می‌گوید و بعد طلخند را در تابوتی آج با جواهر آراسته شده می‌گذارند و پارچه‌ای دیبا جسد طلخند را می‌پوشانند. در تابوت را هم با قیر محکم می‌کنند (قلا این استفاده از قیر را برای حفظ جسد داشتیم تا به جایی که باید برسند جسد از بین نرود و سالم بماند

ز دانا خردمند بشنید پند
خروشی ز لشکر برآمد بلند
که آن لشکر اکنون جدا نیست زین
همه آفرین باد بر آن و این
همه پاک در زینهار منید
وزین بر منش یادگار منید
ازان پس چو دانندگان را بخواند
به مژگان بسی خون دل برفشاند
ز پند آنچ طلخند را داده بود
بدیاشن بگفت آنچ ازو هم شنود
یکی تخت تابوت کردش ز عاج
ز زر و ز پیروزه و خوب ساج
بپوشید رویش به چینی پرند
شد آن نامور نامبردار هند
بدبق و بقیر و بکافور و مشک
سرتنگ تابوت کردند خشک
وزان جایگه تیز لشکر براند
به راه و به منزل فراوان نماند

از طرفی بشنویم از احوال مادر این دو پادشاه. از زمانی که آنها شروع به چنگ کردند، مادر همین‌جور نگران بود و با نگرانی روزگار می‌گذراند. وقتی می‌بیند سپاهی از راه می‌رسد نگاه می‌کند گو را می‌بیند ولی هر چه نگاه می‌کند طلخند را نمی‌بیند. می‌فهمد اتفاقی برای او افتاده. گریه می‌کند و سرش را به دیوار می‌کوبد

چو شاهان گزیدند جای نبرد
بشد مادر از خواب و آرام و خورد
همیشه بره دیدبان داشتی
به تلخی همی روز بگذاشتی
چوازراه برخاست گرد سپاه
نگه کرد بینادل از دیده‌گاه
همی دیده‌بان بنگرید از دو میل
که بیند مگر تاج طلخند و پیل
ز بالا درفش گو آمد پدید
همه روی کشور سپه گسترید
نیامد پدید از میان سپاه
سواری برافگند از دیده‌گاه
که لشکر گذر کرد زین روی کوه
گو وهرک بودند با او گروه
نه طلخند پیدا نه پیل و درفش
نه آن نامداران زرینه کفش
ز مژگان فروریخت خون مادرش
فراوان به دیوار بر زد سرش

شک مادر توسط فرستادگان تایید می‌شود و خبر مرگ پسرش را دریافت می‌کند به نشان غزا پیراهن ش را می‌دراند و صورتش را ناخن می‌کشد وآتشی را هم شروع می‌کند و کاخ را می‌سوزاند و بعد می‌خواهد تا خود را هم در آتش بیندازد (به آیین هندیان). خبر به گو می‌رسد به سرهت خود را به کادر می‌رساند و او را در آغوش می‌کشد و می‌گوید که او از تیر ما کشته نشد خودش خودبخود از دنیا رفت _ به اختر بد

ازان پس چوآمد به مام آگهی
که تیره شد آن فر شاهنشهی
جهاندار طلخند بر زین بمرد
سرگاه شاهی بگو در سپرد
همی جامه زد چاک و رخ را بکند
به گنجور گنج آتش اندر فگند
به ایوان او شد دمان مادرش
به خون اندرون غرقه گشته سرش
همه کاخ وتاج بزرگی بسوخت
ازان پس بلند آتشی برفروخت
که سوزد تن خویش به آیین هند
ازان سوگ پیداکند دین هند
چو از مادر آگاهی آمد بگو
برانگیخت آن بارهٔ تیزرو
بیامد ورا تنگ در بر گرفت
پر از خون مژه خواهش اندر گرفت
بدو گفت کای مهربان گوش دار
که ما بیگناهیم زین کارزار
نه من کشتم او را نه یاران من
نه گردی گمان برد زین انجمن
که خود پیش او دم توان زد درشت
ورا گردش اختر بد بکشت

مادر ولی عصبانی است و می‌گوید که تو او را برای پادشاهی کشتی و گو می‌گوید من به تو نشان می‌دهم که او چگونه مرد و رزم ما چگونه بود. خودش مثل شمعی به ناگاه خاموش شد و کسی او را از این دنیا برد که هیچ‌کس از دست او رهایی ندارد. من به تو نشان خواهم داد و اگر نتوانستم خودم را در آتش نیفکنم. مادر هم می‌گوید به من بنما که او چگونه مرد تا مگر کمی آرام بگیرم 

بدو گفت مادر که ای بدکنش
ز چرخ بلند آیدت سرزنش
برادر کشی از پی تاج و تخت
نخواند تو را نیکدل نیکبخت
چنین داد پاسخ که ای مهربان
نشاید که برمن شوی بدگمان
بیارام تا گردش روزمگاه
نمایم تو را کار شاه و سپاه
که یارست شد پیش او رزمجوی
کرا بود در سر خود این گفت وگوی
به دادار کو داد ومهر آفرید
شب و روز و گردان سپهر آفرید
کزین پس نبیند مرا مهر و گاه
نه اسب و نه گرز و نه تخت و کلاه
مگر کین سخن آشکارا کنم
ز تندی دلت پرمداراکنم
که او را بدست کسی بد زمان
که مردم رهایی نیابد ازان
که یابد به گیتی رهایی ز مرگ
وگر جان بپوشد به پولاد ترگ
چنان شمع رخشان فرو پژمرد
بگیت کسی یک نفس نشمرد
وگر چون نمایم نگردی تو رام
به دادار دارنده کوراست کام
که پیشت به آتش بر خویش را
بسوزم ز بهر بداندیش را
چو بشنید مادر سخنهای گو
دریغ آمدش برز و بالای گو
بدو گفت مادر که بنمای راه
که چون مرد بر پیل طلخند شاه
مگر بر من این آشکارا شود
پر آتش دلم پرمدارا شود

گو به ایوان خود برمی2گردد و وزیر خردمندش را فرا می‌خواند و ماجرا را تعریف می‌کند. وزیر هم می‌گوید ما راه به جایی نمی‌بریم. بگداز همه‌ی خردمندان را فرا بخوانیم. این کار را می‌کنند و برای این خردمندان ماجرا را می2گویند و از آنها می‌خواهند تا راه حلی پیدا کنند

پر از در شد گو بایوان خویش
جهاندیده فرزانه را خواند پیش
بگفت آنچ با مادرش رفته بود
ز مادر که برآتش آشفته بود
نشستند هر دو بهم رای زن
گو و مرد فرزانه بی‌انجمن
بدو گفت فرزانه کای نیکخوی
نگردد بما راست این آرزوی
ز هر سو بخوانیم برنا و پیر
کجا نامداری بود تیزویر
ز کشمیر وز دنبر و مرغ و مای
وزان تیزویران جوینده رای
ز دریا و از کنده وزرمگاه
بگوییم با مرد جوینده راه
سواران بهر سو پراگند گو
بجایی که بد موبدی پیشرو
سراسر بدرگاه شاه آمدند
بدان نامور بارگاه آمدند
جهاندار بنشست با موبدان
بزرگان دانادل و بخردان
صفت کرد فرزانه آن رزمگاه
که چون رفت پیکار جنگ وسپاه
ز دریا و از کنده و آبگیر
یکایک بگفتند با تیزویر

شب این جمع بخردان خوابیدند و روز بعد چوب آبنوس خواستند و تخته‌ای با صد خانه درست کردند و ماکت دو پادشاه را هم بپا کردند با دو لشکر از ساج و عاج (سیاه و سفید) پیاده نظام و پیلان و اسبان و وزیر را هم مشخص کردند و حرکت هر یک را. تا اینکه شاه را از چهار طرف در محاصره گرفتند و شاه مات شد

نخفتند زایشان یکی تیره شب
نه بر یکدگر برگشادند لب
ز میدان چو برخاست آواز کوس
جهاندیدگان خواستند آبنوس
یکی تخت کردند از چارسوی
دومرد گرانمایه و نیکخوی
همانند آن کنده و رزمگاه
بروی اندر آورده روی سپاه
بران تخت صدخانه کرده نگار
صفی کرد او لشکر کارزار
پس آنگه دولشکر زساج و زعاج
دو شاه سرافراز با پیل وتاج
پیاده بدید اندرو با سوار
همه کرده آرایش کارزار
ز اسبان و پیلان و دستور شاه
مبارز که اسب افگند بر سپاه
همه کرده پیکر به آیین جنگ
یک تیز وجنبان یکی با درنگ
بیاراسته شاه قلب سپاه
ز یک دست فرزانهٔ نیک‌خواه
ابر دست شاه از دو رویه دو پیل
ز پیلان شده گرد همرنگ نیل
دو اشتر بر پیل کرده به پای
نشانده برایشان دو پاکیزه رای
به زیر شتر در دو اسب و دو مرد
که پرخاش جویند روز نبرد
مبارز دو رخ بر دو روی دوصف
ز خون جگر بر لب آورده کف
پیاده برفتی ز پیش و ز پس
کجا بود در جنگ فریادرس
چو بگذاشتی تا سر آوردگاه
نشستی چو فرزانه بر دست شاه
همان نیزه فرزانه یک خانه بیش
نرفتی نبودی ازین شاه پیش
سه خانه برفتی سرافراز پیل
بدیدی همه رزم گه از دو میل
سه خانه برفتی شتر همچنان
برآورد گه بر دمان و دنان
نرفتی کسی پیش رخ کینه‌خواه
همی‌تاختی او همه رزمگاه
همی‌راند هر یک به میدان خویش
برفتن نکردی کسی کم و بیش
چو دیدی کسی شاه را در نبرد
به آواز گفتی که شاها بگرد
ازان پس ببستند بر شاه راه
رخ و اسب و فرزین و پیل و سپ
نگه کرد شاه اندران چارسوی
سپه دید افگنده چین در بروی
ز اسب و ز کنده بر و بسته را
چپ و راست و پیش و پس اندر سپاه
شد از رنج وز تشنگی شاه مات
چنین یافت از چرخ گردان برات
ز شطرنج طلخند بد آرزوی
گوآن شاه آزاده و نیکخوی

مادر هم به بازی شطرنج با چشم گریان نشسته بود و اینگونه که تقدیر طلخند را کشف می‌کرد مرهمی بود برایش. آنقدر به آن بازی چشم دوخت و از خورد و خوراک دست کشید تا زمان او هم سرآمد و از دنیا برفت

همی‌کرد مادر ببازی نگاه
پر از خون دل از بهر طلخند شاه
نشسته شب و روز پر درد وخشم
ببازی شطرنج داده دو چشم
همه کام و رایش به شطرنج بود
ز طلخند جانش پر از رنج بود
همیشه همی‌ریخت خونین سرشک
بران درد شطرنج بودش پزشک
بدین گونه بد تاچمان و چران
چنین تا سر آمد بروبر زمان

در اینجا فردوسی مشخص می‌کند که این داستان را آنگونه که از گفته‌های باستان شنیدم (شاهو داستان را نقل کرده) سراییدم

سرآمد کنون برمن این داستان
چنان هم که بشنیدم ازباستان


 دنباله‌ی داستان می‌ماند برای جلسه‌ی بعدی شاهنامه‌خوانی در منچستر. سپاس از همراهی شما
خلاصه برخی از داستان‌ها به صورت صوتی هم در کانال تلگرامی دوستان شاهنامه گذاشته می‌شود. در صورت تمایل به کانال در لینک زیر بپیوندید
https://t.me/FriendsOfShahnameh
کلماتی که آموختم
چمان = خرامان
ناچران = چیزی ناخورده

ابیاتی که خیلی دوست داشتم 


ببیشی نهادست مردم دو چشم
ز کمی بود دل پر از درد وخشم
نه آن ماند ای مرد دانا نه ای
ز گیتی همه شادمانی گزی
اگر چند بفزاید از رنج گنج
همان گنج گیتی نیرزد به رنج

به کردار جام گلابست شاه
که از گرد یکباره گردد تباه

که او را بدست کسی بد زمان
که مردم رهایی نیابد ازان
که یابد به گیتی رهایی ز مرگ
وگر جان بپوشد به پولاد ترگ
چنان شمع رخشان فرو پژمرد
بگیت کسی یک نفس نشمرد

شجره نامه
 اردشیر --- شاپور--- اورمزد --- بهرام --- بهرام بهرام --- بهرام بهرامیان--- نرسی --- اومزد ---شاپور (دوم) ---اردشیر نکوکار (برادر شاپور دوم)-- شاپور سوم --- بهرام شاپور --- یزدگرد بزه‌کار (برادر بهرام شاپور) --- بهرام‌گور --- یزدگرد --- هرمز --- پیروز (برادر هرمز) ---بلاش (پسر کوجم پیروز) --- قباد (پسر بزرگ پیروز) که به دست مردم از شاهی غزل شد --- جاماسپ (برادر کوچک قباد) --- قباد (مجدد پادشاه می‌شود) --- کسری با لقب نوشین روان


 گفتار اندر آوردن داستان کلیله و دمنه ص 1636
© All rights reserved

Monday, 20 July 2020

نگاهی گذرا به شاهنامه


سخنان آقای سیامک هروی در رابطه با شاهنامه به مناسبت بزرگداشت فردوسی 2020

از مجموعه‌ی سخنان اعضا و مهمانان گروه دوستان شاهنامه به مناسبت دهمین بزرگداشت فردوسی در منچستر. تاریخ اجرا 16 ژوئیه 2020 
در ویدئوی بالا بخشی از سخنان جناب آقای سیامک هروی را خواهیم شنید 


از طریق لینک زیر می‌توانید به صفحه‌ی اینستاگرام آقای هروی دسترسی پیدا کنید