Tuesday, 10 December 2019

شاهنامه‌خوانی در منچستر198

داستان بهرام گور را ادامه می‌دهیم

 تا اینجای داستان: از آنجا که بهرام  مدتی به شکار و بازی مشغول بوده خیلی از کشورهایی که به ایران باج می‌دادند به فکر تصرف ایران میفتند در قسمت‌های پیشین خواندیم که خاقان چین به ایران حمله می‌کند  ولی در جنگ به بهرام می‌بازد. فرستاده‌ی قیصر هم در امتحانی که از بهرام و بزرگان او می‌کند، نهایتا قبول می‌کند که بهرام و مشاورانش دانا هستند و باج خواستنشان از روم را روا می‌خواند
بعد بهرام به اوضاع ایران می‌رسد و خرابی‌ها را آباد و آنان که نیازمند بودند را سروسامان می‌دهد
  
پر از راستی کرد یکسر جهان 
وزو شادمانه کهان و مهان 
هرانکس که بیداد بد دور کرد 
به نادادن چیز و گفتار سرد 
وزان پس چنین گفت با موبدان
که ای پرهنر پاک دل بخردان
 جهان را ز هرگونه دارید یاد 
ز کردار شاهان بیداد و داد
بسی دست شاهان ز بیداد و آز
  تهی ماند و هم تن ز آرام و ناز

بهرام از نابسامانی اوضاع در زمان پدرش و کوشش خود برای آبادانی می‌گوید و اینکه همیشه به دنبال عدل و داد بوده و از عاقبت همه می‌گوید و اینکه همه به خاک خواهیم بپوست

جهان از بداندیش در بیم بود
دل نیک مردان به دو نیم بود
 همه دست کرده به کار بدی 
کسی را نبد کوشش ایزدی
نبد بر زن و زاده کس پادشا 
پر از غم دل مردم پارسا 
به هر جای گستردن دست دیو
بریده دل از بیم گیهان خدیو
 سر نیکویها و دست بدیست
   در دانش و کوشش بخردیست 
+++
همی خواهم از کردگار جهان 
که نیرو دهد آشکار و نهان
که با زیردستان مدارا کنیم
ز خاک سیه مشک سارا کنیم
 که با خاک چون جفت گردد تنم 
نگیرد ستمدیده ای دامنم 
شما همچنین چادر راستی 
بپوشید شسته دل از کاستی
که جز مرگ را کس ز مادر نزاد 
ز دهقان و تازی و رومی نژاد
به کردار شیرست آهنگ اوی 
نپیچد کسی گردن از چنگ اوی
همان شیر درنده را بشکرد 
به خواری تن اژدها بسپرد
کجا آن سر و تاج شاهنشهان 
کجا آن بزرگان و فرخ مهان
کجا آن سواران گردنکشان
کزیشان نبینم به گیتی نشان
 کجا ان پری چهرگان جهان
کزیشان بدی شاد جان مهان
 هرانکس که رخ زیر چادر نهفت 
چنان دان که گشتست با خاک جفت
همه دست پاکی و نیکی بریم 
جهان را به کردار بد نشمریم 

بعد بهرام از برنامه‌هایی که دارد می‌گوید و اینکه اگر از کسی دزدی شود، مال باخته را تامین خواهم کرد (یادداشتی به خود: بیمه در شاهنامه) و اینکه فرزندان سربازان که به جنگ می‌روند را فراموش نمی‌کنم

به یزدان دارنده کو داد فر 
به تاج و به تخت و نژاد و گهر
که گر کارداری به یک مشک خاک
زبان جوید اندر بلند و مغاک
 هم انجا بسوزم به آتش تنش
کنم بر سر دار پیراهنش
+++
وگر در گذشته ز شب چند پاس 
بدزدد ز درویش دزدی پلاس 
به تاوانش دیبا فرستم ز گنج 
بشویم دل غمگنان را ز رنج 
وگر گوسفندی برند از رمه 
به تیره شب و روزگار دمه 
یکی اسپ پرمایه تاوان دهم
مبادا که بر وی سپاسی نهم 
 چو با دشمنم کارزاری بود
وزان جنگ خسته سواری بود
 فرستمش یکساله زر و درم 
نداریم فرزند او را دژم 
ز دادار دارنده یکسر سپاس
که اویست جاوید نیکی شناس

بعد توصیح می‌دهد که به آب و آتش دست نزنید و گاوان را نکشید. با دانایان مشورت کننید و دل کودک یتیم و جوانان را نشکنید و برای جوانان شادی توصیه می‌کند

به آب و به آتش میازید دست 
مگر هیربد مرد آتش پرست
مریزید هم خون گاوان ورز 
که ننگست در گاو کشتن به مرز
ز پیری مگر گاو بیکار شد
به چشم خداوند خود خوار شد
 نباید ز بن کشت گاو زهی 
که از مرز بیرون شود فرهی
همه رای با مرد دانا زنید 
دل کودک بی پدر مشکنید
از اندیشه ی دیو باشید دور
گه جنگ دشمن مجویید سور 
+++
کسی کو جوانست شادی کنید 
دل مردمان جوان مشکنید

بعد وزیرش بلند می‌شود و گزارش مرزها را می‌دهد که همه جا عدل و داد گسترده شده مگر در هند که زیر فرمان شنگل است که گاهی هم به ایران می‌تازد که باید سرکوب شود

وزیر خردمند بر پای خاست 
چنین گفت کی خسرو داد و راست
جهان از بداندیش بی بیم گشت 
وزین مرزها رنج و سختی گذشت
مگر نامور شنگل از هندوان 
که از داد پیچیده دارد روان 
ز هندوستان تا در مرز چین
  ز دزدان پرآشوب دارد زمین
+++
به ایران همی دست یازد به بد 
بدین داستان کارسازی سزد 
تو شاهی و شنگل نگهبان هند 
چرا باژ خواهد ز چین و ز سند 
براندیش و تدبیر آن بازجوی 
نباید که ناخوبی آید بروی 

بهرام هم می‌گوید که پس من خودم به عنوان فرستاده‌ای از ایران می‌روم تا دم و دستگاه شنگل را ببینم. بعد در جلسه‌ای خصوصی نویسنده را میاوردند و نامه‌ای از طرف بهرام به شنگل نوشته می‌شود که ببین تقدیر خاقان چین که با ایران درافتاد چگونه رقم خورد. تو هم حریف ما نیستی. این نامه را با فرستاده‌ای (که قرار بود خود بهرام باشد) می‌فرستم و اگر صلاح کار خودت را بخواهی او را با باج و خراج به ما برگردان

چو بشنید شاه آن پراندیشه شد
جهان پیش او چون یکی بیشه شد 
 چنین گفت کاین کار من در نهان
بسازم نگویم به کس در جهان
 به تنها ببینم سپاه ورا 
همان رسم شاهی و گاه ورا
شوم پیش او چون فرستادگان 
نگویم به ایران به آزادگان
بشد پاک دستور او با دبیر
جزو هرکسی آنک بد ناگزیر 
 بگفتند هرگونه از بیش و کم 
ببردند قرطاس و مشک و قلم 
یکی نامه بنوشت پر پند و رای 
 پر از دانش و آفرین خدای
+++
نگه کن کنون روز خاقان چین
که از چین بیامد به ایران زمین
 به تاراج داد آنک آورده بود
 بپیچید زان بد که خود کرده بود
+++
چنین هم همی بینم آیین تو
همان بخشش و فره دین تو 
 مرا ساز جنگست و هم خواسته
همان لشکر یکدل آراسته 
 ترا با دلیران من پای نیست 
به هند اندرون لشکر آرای نیست
تو اندر گمانی ز نیروی خویش
همی پیش دریا بری جوی خویش
 فرستادم اینک فرستاده یی
سخن گوی با دانش آزاده یی
 اگر باژ بفرست اگر جنگ را 
به بی دانشی سخت کن تنگ را 
ز ما باد بر جان آنکس درود 
که داد و خرد باشدش تار و پود 
چو خط از نسیم هوا گشت خشک 
نوشتند و بر وی پراگند مشک 

بدین ترتیب بهرام با نامه‌ای از جانب بهرام پادشاه ایران بدون اینکه سپاهش مطلع باشند خود به هندوستان می‌رود. بهرام از دیدن بازگاه شنگل متعجب می‌شود

به لشکر ز کارش کس آگه نبود 
جز از نامدارانش همره نبود 
بیامد بدین سان به هندوستان 
گذشت از بر آب جادوستان
چو نزدیک ایوان شنگل رسید 
در پرده و بارگاهش بدید
برآورده یی بود سر در هوا
بدربر فراوان سلیح و نوا
 سواران و پیلان بدربر به پای 
خروشیدن زنگ با کرنای
شگفتی بان بارگه بر بماند 
دلش را به اندیشه اندر نشاند
چنین گفت با پرده داران اوی 
پرستنده و پای کاران اوی
که از نزد پیروز بهرامشاه 
فرستاده آمد بدین بارگاه
هم اندر زمان رفت سالار بار 
       ز پرده درون تا بر شهریار 

بهرام به شنگل می‌گوید که من از پادشاه ایران برایت نامه‌ای دارم و نامه را به شنگل می‌دهد. شنگل هم که نامه را می‌خواند تعجب میکند و می‌گوید که ما از همه سریم و کسی تاب مقاومت در مقابل ما را ندارد

چنین گفت کز شاه خسرونژاد
که چون او به گیتی ز مادر نزاد
مهست آن سرافراز بر روی دهر
که با داد او زهر شد پای زهر
 بزرگان همه باژ دار وی اند
به نخچیر شیران شکار وی اند
 چو شمشیر خواهد به رزم اندرون 
بیابان شود همچو دریای خون
به بخشش چو ابری بود دربار 
بود پیش او گنج دینار خوار 
پیامی رسانم سوی شاه هند
همان پهلوی نامه یی برپرند 
 چو بشنید شد نامه را خواستار 
شگفتی بماند اندران نامدار 
چو آن نامه برخواند مرد دبیر
رخ تاجور گشت همچون زریر
 بدو گفت کای مرد چیره سخن 
به گفتار مشتاب و تندی مکن 
بزرگی نماید همی شاه تو
چنان هم نماید همی راه تو
 کسی باژ خواهد ز هندوستان
نباشم ز گوینده همداستان
 به لشکر همی گوید این گر به گنج 
وگر شهر و کشور سپردن به رنج
کلنگ اند شاهان و من چون عقاب 
وگر خاک و من همچو دریای آب
کسی با ستاره نکوشد به جنگ 
نه با آسمان جست کس نام و ننگ
هنر بهتر از گفتن نابکار 
که گیرد ترا مرد داننده خوار
نه مردی نه دانش نه کشور نه شهر
ز شاهی شما را زبانست بهر
 نهفته همه بوم گنج منست 
نیاکان بدو هیچ نابرده دست
دگر گنج برگستوان و زره 
چو گنجور ما برگشاید گره
به پیلانش باید کشیدن کلید 
وگر ژنده پیلش تواند کشید
وگر گیری از تیغ و جوشن شمار
ستاره شود پیش چشم تو خوار 
 زمین بر نتابد سپاه مرا
 همان ژنده پیلان و گاه مرا

همه‌ی گنج‌ها و داروها در اختیار ماست. فقط هشتاد تا پادشاه زیرفران من هستند. دختر فغفور چین در حرمسرای من است و من از او پسری دارم که قهرمانی شیردل است. آگر رسم بود الان سرت را برای جسارت آوردن این پیام از تن جدا می‌کردم

هزار ار به هندی زنی در هزار 
بود کس که خواند مرا شهریار 
همان کوه و دریای گوهر مراست 
به من دارد اکنون جهان پشت راست
همان چشمه ی عنبر و عود و مشک 
دگر گنج کافور ناگشته خشک
دگر داروی مردم دردمند 
به روی زمین هرک گردد نژند
همه بوم ما را بدین سان برست 
اگر زر و سیمست و گر گوهرست
چو هشتاد شاهند با تاج زر 
به فرمان من تنگ بسته کمر
همه بوم را گرد دریاست راه 
نیاید بدین خاک بر دیو گاه
ز قنوج تا مرز دریای چین 
ز سقلاب تا پیش ایران زمین
بزرگان همه زیردست منند 
به بیچارگی در پرست منند
به هند و به چین و ختن پاسبان
نرانند جز نام من بر زبان
 همه تاج ما را ستاینده اند 
پرستندگی را فزاینده اند
به مشکوی من دخت فغفور چین
مرا خواند اندر جهان آفرین
 پسر دارم از وی یکی شیردل
که بستاند از که به شمشیر دل
ز هنگام کاوس تا کیقباد 
ازین بوم و برکس نکردست یاد
همان نامبردار سیصد هزار 
ز لشکر که خواند مرا شهریار
ز پیوستگانم هزار و دویست 
کزیشان کسی را به من راه نیست 
همه زاد بر زاد خویش منند 
که در هند بر پای پیش منند 
که در بیشه شیران به هنگام جنگ
ز آورد ایشان بخاید دو چنگ
 گر آیین بدی هیچ آزاده را 
که کشتی به تندی فرستاده را
سرت را جدا کردمی از تنت 
شدی مویه گر بر تو پیراهنت

بهرام هم پاسخ می‌دهد که من پیام شاه را برایت آوردم حالا هم کسی که سخن‌ور است بیاور تا من با او صحبت کنم اگر هم می‌خواهی صد نفر از جنگاورانت را بیاور تا با یکی از ما بجنگد. اگر تو پیروز شدی ما از تو باج هم نمی‌خواهیم چون که ارزش تو مشخص خواهد شد

بدو گفت بهرام کای نامدار 
اگر مهتری کام کژی مخار
مرا شاه من گفت کو را بگوی
که گر بخردی راه کژی مجوی
 ز درگه دو دانا پدیدار کن
زبان آور و کامران بر سخن
 گر ایدونک زیشان به رای و خرد
یکی بر یکی زان ما بگذرد 
 مرا نیز با مرز تو کار نیست 
که نزدیک بخرد سخن خوار نیست
وگرنه ز مردان جنگاوران 
کسی کو گراید به گرز گران 
گزین کن ز هندوستان صد سوار 
که با یک تن از ما کند کارزار 
نخواهیم ما باژ از مرز تو
چو پیدا شدی مردی و ارز تو

شنگل که این را می‍‌‌شنود به بهرام می‌گوید که خواست تو مروت نیست بیا بشین و بعد بساط خوراک و سوری را فراهم می‌کنند. وقتی غذا جمع می‌شود دو کشتی‌گیر برای سرگرمی شروع به کشتی می‌کنند و بهرام و بقیه هم تماشا می‌کنند

چو بشنید شنگل به بهرام گفت
 که رای تو با مردمی نیست جفت
زمانی فرودآی و بگشای بند 
چه گویی سخن های ناسودمند
یکی خرم ایوان بپرداختند 
همه هرچ بایست برساختند
بیاسود بهرام تا نیم روز
چو بر اوج شد تاج گیتی فروز 
 چو در پیش شنگل نهادند خوان
یکی را بفرمود کو را بخوان
 کز ایران فرستاده ی خسروپرست
سخن گوی و هم کامگار نوست
 کسی را که با اوست هم زین نشان
بیاور به خوان رسولان نشان
 بشد تیز بهرام و بر خوان نشست
بنان دست بگشاد و لب را ببست
 چو نان خورده شد مجلس آراستند 
نوازنده ی رود و می خواستند
همی بوی مشک آمد از خوردنی
همان زیر زربفت گستردنی
 بزرگان چو از باده خرم شدند 
ز تیمار نابوده بی غم شدند 
دو تن را بفرمود زورآزمای 
به کشتی که دارند با دیو پای
برفتند شایسته مردان کار 
ببستندشان بر میانها ازار 
همی کرد زور ان برین این بران
گرازان و پیچان دو مرد گران

بهرام که کمی شراب می‌نوشد شنگول می‌شود و به شنگل می‌گوید که بگذار من با اینها کشتی بگیرم. شنگل هم می‌خندد و می‌گوید اگر توانستی کشتی‌گیر را بر زمین بزنی می‌توانی خونشن را بریزی. بهرام بلند می‌شود و چنان کشتی‌گیر را به زمین می‌زند که اسنتخوانهایش خرد می‌شود

 چو برداشت بهرام جام بلور
به مغزش نبید اندرافگند شور
 بشنگل چنین گفت کای شهریار
بفرمای تا من ببندم ازار
 چو با زورمندان به کشتی شوم 
نه اندر خرابی و مستی شوم
بخندید شنگل بدو گفت خیز 
چو زیر آوری خون ایشان بریز
چو بشنید بهرام بر پای خاست
به مردی خم آورد بالای راست
کسی را که بگرفت زیشان میان 
چو شیری که یازد به گور ژیان
همی بر زمین زد چنان کاستخوانش 
شکست و بپالود رنگ رخانش
بدو مانده بد شنگل اندر شگفت 
ازان برز بالا و آن زور و کفت
به هندی همی نام یزدان بخواند 
ورا از چهل مرد برتر نشاند 
چو گشتند مست از می خوشگوار 
برفتند ز ایوان گوهرنگار 
چو گردون بپوشید چینی حریر
ز خوردن برآسود برنا و پیر

روز بعد  باز هم بهرام با چنان قدرتی کمان را به زه می‌کند که از زور بازوی  او شنگل مات و منحیر می‌شود

 چو زرین شد آن چادر مشکبوی 
فروزنده بر چرخ بنمود روی
شه هندوان باره را برنشست
به میدان خرامید چوگان به دست
ببردند با شاه تیر و کمان 
همی تاخت بر آرزو یک زمان
به بهرام فرمود تا بر نشست
کمان کیانی گرفته به دست
 به شنگل چنین گفت کای شهریار
چنان دان که هستند با من سوار
+++
همی تیر و چوگان کنند آرزوی 
چو فرمان دهد شاه آزاده خوی
چنین گفت شنگل که تیر و کمان
ستون سواران بود بی گمان 
 تو با شاخ و یالی بیفراز دست 
به زه کن کمان را و بگشای شست 
کمان را به زه کرد بهرام گرد 
عنان را به اسپ تگاور سپرد
یکی تیر بگرفت و بگشاد شست
نشانه به یک چوبه بر هم شکست
 گرفتند یکسر برو آفرین
سواران میدان و مردان کین

شنگل کم‌کم شکش می‌برد که این مرد با این همه توانمندی به فرستاده نمی‌خورد. گمان می‌کند که او خویشاوند شاه است بعد به بهرام می‌گوید که فهمیدم تو برادر بهرام هستی و بهرام هم می‌گوید که نه من هیچ‌کاره هستم و فرستاده‌ای بیش نیستم. الان هم چون خیلی دیر شده باید راه بیفتم. شنگل می گوید که عجله نکن هنوز کار من با تو تمام نیست

 ز بهرام شنگل شد اندرگمان 
که این فر و این برز و تیر و کمان
نماند همی این فرستاده را 
نه هندی نه ترکی نه آزاده را
گر خویش شاهست گر مهترست 
برادرش خوانم هم اندر خورست
بخندید و بهرام را گفت شاه 
که ای پرهنر با گهر پیشگاه 
برادر توی شاه را بی گمان
بدین بخشش و زور و تیر و کمان
 که فر کیان داری و زور شیر 
نباشی مگر نامداری دلیر
بدو گفت بهرام کای شاه هند
فرستادگان را مکن ناپسند 
 نه از تخمه ی یزدگردم نه شاه 
برادرش خوانیم باشد گناه
از ایران یکی مرد بیگانه ام 
نه دانش پژوهم نه فرزانه ام
مرا بازگردان که دورست راه 
نباید که یابد مرا خشم شاه 
بدو گفت شنگل که تندی مکن
که با تو هنوزست ما را سخن 
 نبایدت کردن به رفتن شتاب
که رفتن به زودی نباشد صواب
 بر ما بباش و دل آرام گیر 
چو پخته نخواهی می خام گیر

بعد از وزیرش می‌خواهد که تو برو و با او حرف بزن و از او بخواه همینجا پهلوی ما بماند تا در جمع ما باشد و برای ما افتخارآفرینی کند و اسم او را هم بپرس
  
پس انگاه دستور را پیش خواند 
ز بهرام با او سخن چند راند 
گر این مرد بهرام را خویش نیست 
ز بهرام با او سخن چند راند 
چو گویی دهد او تن اندر فریب 
گر از گفت من در دل آرد نهیب
تو گویی مر او را نکوتر بود 
تو آن گوی با وی که در خور بود
بگویش بران رو که باشد صواب 
که پیش شه هند بفزودی آب
کنون گر بباشی به نزدیک اوی
نگه‌داری آن رای باریک اوی
 هرانجا که خوشتر ولایت تراست 
سپهداری و باژ و ملکت تراست
به جایی که باشد همیشه بهار 
نسیم بهار آید از جویبار 
گهر هست و دینار و گنج 
چو باشد درم دل نباشد به غم 
درم نوازنده شاهی که از مهر تو
 بخندد چو بیند همی چهر تو
+++
به سالی دو بارست بار درخت
ز قنوج برنگذرد نیک بخت
 چو این گفته باشی به پرسش ز نام
که از نام گردد دلم شادکام
 مگر رام گردد بدین مرز ما 
فزون گردد از فر او ارز ما 
ورا زود سالار لشکر کنیم
بدین مرز با ارز ما سر کنیم

وزیر شنگل هم پیام را به بهرام می‌رساند. بهرام هم می‌گوید که نه من فرستاده‌ی شاه ایرانم و نمی‌توانی مرا بخری. بعدش هم تو خودت بهرام را می‌شناسی. من اگر از فرمانی که به من داده سرپیچی کنم و اینجا بمانم با سپاهش به اینجا میاید و هندوستان را ویران می‌کند. بهتر است که من برگردم. اسمم را هم پرسیدی اسمم برزوی هست

بیامد جهاندیده دستور شاه 
بگفت این به بهرام و بنمود راه 
ز بهرام زان پس بپرسید نام 
که بی نام پاسخ نبودی تمام 
چو بشنید بهرام رنگ رخش 
دگر شد که تا چون دهد پاسخش
به فرجام گفت ای سخن گوی مرد
مرا در دو کشور مکن روی زرد
 من از شاه ایران نپیجم به گنج 
گر از نیستی چند باشم به رنج
جزین باشد آرایش دین ما 
همان گردش راه و آیین ما
هرانکس که پیچد سر از شاه خویش
به برخاستن گم کند راه خویش
 فزونی نجست آنک بودش خرد 
به برخاستن گم کند راه خویش
خداوند گیتی فریدون کجاست 
که پشت زمانه بدو بود راست
کجا آن بزرگان خسرونژاد 
جهاندار کیخسرو و کیقباد
+++ 
دگر آنک دانی تو بهرام را 
جهاندار پیروز خودکام را 
گر من ز فرمان او بگذرم 
به مردی سرآرد جهان بر سرم 
نماند بر و بوم هندوستان 
به ایران کشد خاک جادوستان
همان به که من باز گردم بدر
ببیند مرا شاه پیروزگر 
 گر از نام پرسیم برزوی نام 
چنین خواندم شاه و هم باب و مام 
همه پاسخ من بشنگل رسان 
که من دیر ماندم به شهر کسان
چو دستور بشنید پاسخ ببرد 
شنیده سخن پیش او برشمرد

وقتی شنگل  پاسخ بهرام را می‌شنود ناراحت می‌شود

ز پاسخ پر آژنگ شد روی شاه 
چنین گفت اگر دور ماند ز راه 
یکی چاره سازم کنون من که روز
سرآید بدین مرد لشکر فروز

حال چه اتفاقی برای بهرام در هندوستان میفتد،  می‌ماند برای جلسه‌ی بعدی شاهنامه‌خوانی در منچستر. سپاس از همراهی شما
در کانال تلگرام دوستان شاهنامه خلاصه داستان به صورت صوتی هم گذاشته می‌شود. در صورت تمایل به کانال بپیوندید

لغاتی که آموختم
قزهی = آفرین
ارز = قیمت و بها
مردمی = مروت

ابیانی که خیلی دوست داشتم 
زبانت ترازوست و گفتن گهر 
گهر سخته هرگز که بیند به زر

پدر گر به بیداد یازید دست 
نبد پاک و دانا و یزدان پرست
مدارید کردار او بس شگفت 
 که روشن دلش رنگ آتش گرفت
ببینید تا جم و کاوس شاه 
 چه کردند کز دیو جستند راه
پدر همچنان راه ایشان بجست 
 به آب خرد جان تیره نشست
همه زیردستانش پیچان شدند 
 فراوان ز تندیش بیجان شدند 

خرد در شاهنامه 
هرانکس که او شاد شد از خرد
 جهان را به کردار بد نسپرد
 پشیمان نشد هر که نیکی گزید
 که بد آب دانش نیارد مزید 
 رهاند خرد مرد را از بلا
مبادا کسی در بلا مبتلا 
 نخستین نشان خرد آن بود 
که از بد همه ساله ترسان بود
بداند تن خویش را در نهان 
 به چشم خرد جست راز جهان
خرد افسر شهریاران بود
 همان زیور نامداران بود 
بداند بد و نیک مرد خرد ت
بکوشد به داد و بپیچد ز بد
و اندازه ی خود ندانی همی
 روان را به خون در نشانی همی

نه آیین شاهان بود تاختن 
چنین با بداندیشگان ساختن

شجره نامه
 اردشیر --- شاپور--- اورمزد --- بهرام --- بهرام بهرام --- بهرام بهرامیان--- نرسی --- اومزد ---شاپور (دوم) ---اردشیر نکوکار (برادر شاپور دوم)-- شاپور سوم --- بهرام شاپور --- یزدگرد بزه‌کار (برادر بهرام شاپور) --- بهرام‌گور

قسمتهای پیشین

ص 1459 کشتن بهرام گور کرگ را در هندوستان
© All rights reserved

Friday, 6 December 2019

شاهنامه‌خوانی در منچستر 197

داستان بهرام گور را ادامه می‌دهیم

این قسمت با ساخت آتشکده آغاز می‌شود

چو شد ساخته کار آتشکده 
همان جای نوروز و جشن سده 
بیامد سوی آذرآبادگان 
خود و نامداران و آزادگان
پرستندگان پیش آذر شدند 
همه موبدان دست بر سر شدند
پرستندگان را ببخشید چیز 
وز آتشکده روی بنهاد تیز
خرامان بیامد به شهر صطخر 
که شاهنشهان را بدان بود فخر

سپس بهرام مال فراوان می‌بخشد. رباط‌ها و پل‌ها را آباد می‌کند و به نیازمندان و درویشانی که برای روزی خود تلاش می‌کردند، زنان بیوه، کودکان یتیم، پیران، نامداران فراموش شده، مسافرانی که نیازمندیشان را مخفی کرده بودند و بعد به سربازان خود مال می‌بخشد. بعد دستور می‌دهد تا تاج خاقان چین را بیاورند و گوهرهایی که روی تاج زده شده  را برای آراستن در و دیوار آتشکده مصرف کنند
  
پراگنده از چرم گاوان میش 
که بر پشت پیلان همی راند پیش
هزار و صد و شست قنطار بود 
درم بو ازو نیز و دینار بود 
که بر پهلوی موبد پارسی
همی نام بردیش پیداوسی
بیاورد پس مشکهای ادیم  
بگسترد و شادان برو ریخت سیم
به ره بر هران پل که ویران بدید
رباطی که از کاروانان شنید
ز گیتی دگر هرکه درویش بود
وگر نانش از کوشش خویش بود
 سدگیر به کپان بسختید سیم
زن بیوه و کودکان یتیم
چهارم هران پیر کز کارکرد
فروماند وزو روز ننگ و نبرد
به پنجم هرانکس که بد با نژاد
توانگر نکردی ازو هیچ یاد
ششم هرکه آمد ز راه دراز
همی داشت درویشی خویش راز
بدیشان ببخشید چندین درم
نبد شاه روزی ز بخشش دژم
غنیمت همه بهر لشکر نهاد
نیامدش از آگندن گنج باد
بفرمود پس تاج خاقان چین
که پیش آورد مردم پاک دین
گهرها که بود اندرو آژده
بکندند و دیوار آتشکده
به زر و به گوهر بیاراستند
سر تخت آذر بپیراستند


بعد بهرام به سوی طیسفون می‌رود. نرسی (برادرش) به مشایعت او میاید و به مناسبت ورود بهرام زندانیانی هم بخشیده و آزاد می‌شوند. برای بازرگانان مجلسی بپا می‌کنند

وزان جایگه شد سوی طیسفون
که نرسی بد و موبد رهنمون
 پذیره شدندش همه مهتران
بزرگان ایران و کنداوران
چو نرسی بدید آن سر و تاج شاه
درفش دلفروز و چندان سپاه
پیاده شد و برد پیشش نماز
بزرگان و هم موبد سرفراز
بفرمود بهرام تا برنشست
گرفت آن زمان دست او را به دست
بیامد نشست از بر تخت زر
بزرگان به پیش اندرون با کمر
ببخشید گنجی به مرد نیاز
در تنگ زندان گشادند باز
زمانه پر از رامش و داد شد
دل غمگنان از غم آزاد شد
ز هر کشوری رنج و غم دور کرد
ز بهر بزرگان یکی سور کرد
بدان سور هرکس که بشتافتی
 همه خلعت مهتری یافتی

روز سوم باز مجلس بزمی برپاست و این بار جشن برای ردان. بعد از آن بهرام نامه‌ای می‌نویسد و همه‌ی پیروزیهایش را از خداوند می‌خواند و از بزرگان بی‌آزاری و داد طلب می‌کند و می‌گوید که اگر ظلم بکنین بر دار میاویزمتان. من برای همه درس عبرت هستم که با سپاهی اندک به رزم خاقان رفتم و پیروز میدان برگشتم. حال هم برای هفت سال مالیات نمی‌خواهم

سیوم روز بزم ردان ساختند
نویسنده را پیش بنشاختند
 به می خوردن اندر چو بگشاد چهر
یکی نامه بنوشت شادان به مهر
 سر نامه کرد آفرین از نخست
بران کو روان را به شادی بشست
خرد بر دل خویش پیرایه کرد
به رنج تن از مردمی مایه کرد
 همه نیکویها ز یزدان شناخت
خرد جست و با مرد دانا بساخت
بدانید کز داد جز نیکویی
نیاید نکوبد در بدخویی
هرانکس که از کارداران ما
سرافراز و جنگی سواران ما
 بنالد نه بیند بجز چاه و دار
وگر کشته بر خاک افگنده خوار
بکوشید تا رنجها کم کنید
دل غمگنان شاد و بی غم کنید
که گیتی فراوان نماند به کس
بی آزاری و داد جویید و بس
 بدین گیتی اندر نشانه منم
سر راستی را بهانه منم
که چندان سپه کرد آهنگ من
هم آهنگ این نامدار انجمن
از ایدر برفتم به اندک سپاه
شدند آنک بدخواه بد نیک خواه
یکی نامداری چو خاقان چین
جهاندار با تاج و تخت و نگین
 به دست من اندر گرفتار شد
سر بخت ترکان نگونسار شد
مرا کرد پیروز یزدان پاک
سر دشمنان رفت در زیر خاک
جز از بندگی پیشه ی من مباد
جز از راست اندیشه ی من مباد
 نخواهم خراج از جهان هفت سال
اگر زیردستی بود گر همال

به همه‌ی فرمانروایان نامه نوشتند که جز به رسم داد با زیر دستان رفتار نکنید و آنها را نرانید. هر کسی که نادار هست به نزدیک ما بفرستید و از مال ما به پهلوان زادگان ببخشید. خردمند را سرافراز کنید. به کسی که قرض دارد و تهی‌دست است ازمال ما ببخشید و نامشان را در دفاتر بنویسید (تا مشخص باشند؟ و بشود پیگیری کرد؟) به یزدان بگرایید و همسایه‌ها را آزار ندهید

 به هر کارداری و خودکامه یی
نوشتند بر پهلوی نامه یی
که از زیردستان جز از رسم و داد
نرانید و از بد نگیرید یاد
هرانکس که درویش باشد به شهر
که از روز شادی نیابند بهر
فرستید نزدیک ما نامشان
           برآریم زان آرزو کامشان
دگر هرک هستند پهلونژاد
که گیرند از رفتن رنج یاد
هم از گنج ما بی نیازی دهید
خردمند را سرفرازی دهید
 کسی را که فامست و دستش تهیست
به هر کار بی ارج و بی فرهیست
هم از گنج ماشان بتوزید فام
به دیوانهایشان نویسید نام
 ز یزدان بخواهید تا هم چنین
دل ما بدارد به آیین و دین
بدین مهر ما شادمانی کنید
  بران مهتران مهربانی کنید
همان بندگان را مدارید خوار
که هستند هم بنده ی کردگار
 کسی کش بود پایه ی سنگیان
دهد کودکان را به فرهنگیان
 به دانش روان را توانگر کنید
خرد را ز تن بر سر افسر کنید
ز چیز کسان دور دارید دست
بی آزار باشید و یزدان پرست
بکوشید و پیمان ما مشکنید
پی و بیخ و پیوند بد برکنید
به یزدان پناهید و فرمان کنید
روان را به مهرش گروگان کنید
 مجویید آزار همسایگان
هم آن بزرگان و پرمایگان

اگر آدم پست به مال و منال و به مقامی رسید او را به بزرگی حساب نکنید که خیلی زود دوباره به پستی برمی‌گردد. آنان که توانمندند به ناتوانان کمک کنند

هرانکس که ناچیز بد چیره گشت
وز اندازه ی کهتری برگذشت
بزرگش مخوانید کان برتری
سبک بازگردد سوی کهتری
 ز درویش چیزی مدارید باز
هرانکس که هست از شما بی نیاز
به پاکان گرایید و نیکی کنید
دل و پشت خواهندگان مشکنید
هران چیز کان دور گشت از پسند
بدان چیز نزدیک باشد گزند
ز دارنده بر جان آنکس درود
که از مردمی باشدش تار و پود
چو اندر نوشتند چینی حریر
سر خامه را کرد مشکین دبیر
 به عنوان برش شاه گیتی نوشت
دل داد و داننده ی خوب و زشت
 خداوند بخشایش و فر و زور
شهنشاه بخشنده بهرام گور
سوی مرزبانان فرمانبران
خردمند و دانا و جنگی سران
به هر سو نوند و سوار و هیون
همی رفت با نامه ی رهنمون

این دستورها که پراکنده شد همه جشن گرفتند و می و رود و رامشگران خواستند (درست مثل پادشاهان

 چو آن نامه آمد به هر کشوری
به هر نامداری و هر مهتری
همی گفت هرکس که یزدان سپاس
که هست این جهاندار یزدان شناس
زن و مرد و کودک به هامون شدند
به هر کشور از خانه بیرون شدند
همی خواندند آفرین نهان
بران دادگر شهریار جهان
ازان پس به خوردن بیاراستند 
می و رود و رامشگران خواستند
یکی نیمه از روز خوردن بدی
دگر نیمه زو کارکردن بدی
  همی نو به هر بامدادی پگاه
خروشی بدی پیش درگاه شاه
 که هرکس که دارد خورید و دهید
سپاسی ز خوردن به خود برنهید
کسی کش نیازست آید به گنج
ستاند ز گنج درم سخته پنج
 سه من تافته باده ی سالخورده
 به رنگ گل نار و با رنگ زرد
هانی به رامش نهادند روی
پرآواز میخواره شد شهر و کوی
 چنان بد که از بید و گل افسری
ز دیدار او خواستندی کری
یکی شاخ نرگس به تای درم
خریدی کسی زان نگشتی دژم
 ز شادی جوان شد دل مرد پیر
به چشمه درون آبها گشت شیر
 جهانجوی کرد از جهاندار یاد
که یکسر جهان دید زان گونه شاد

بهرام به نرسی (برادرش) خراسان را می‌دهد تا بر آن حکمرانی کند. نرسی هم به سمت خراسان راه میافتد

 به نرسی چنین گفت یک روز شاه
کز ایدر برو با نگین و کلاه
خراسان ترا دادم آباد کن
دل زیردستان به ما شاد کن
 نگر تا نباشی بجز دادگر
میاویز چنگ اندرین رهگذر
پدر کرد بیداد و پیچد ازان
چو مردی برهنه ز باد خزان
بفرمود تا خلعتش ساختند
گرانمایه گنجی بپرداختند
بدو گفت یزدان پناه تو باد
سر تخت خورشید گاه تو باد
به رفتن دو هفته درنگ آمدش
تن آسان خراسان به چنگ آمدش

یک هفته بعد از رفتن نرسی شاه بهرام ردان را میاورد و می‌گوید که به کار قیصر باید رسیدگی کرد. فرستاده‌ی او خیلی وقت است بار خواسته و ما مشغول بودیم. او چگونه مردی است؟ موبد هم پاسخ می‌دهد که او خردمند و باخداست و شاگرد افلاطون و خیلی خوش‌زبان

 چو نرسی بشد هفته یی برگذشت
دل شاه ز اندیشه پردخته گشت
 بفرمود تا موبد موبدان
برفت و بیاورد چندی ردان
بدو گفت شد کار قیصر دراز
رسولش همی دیر یابد جواز
چه مردست و اندر خرد تا کجاست
که دارد روان از خرد پشت راست
 بدو گفت موبد انوشه بدی
جهاندار و با فره ایزدی
یکی مرد پیرست با رای و شرم
سخن گفتنش چرب و آواز نرم
کسی کش فلاطون به دست اوستاد
خردمند و بادانش و بانژاد

از روم به اینجا آمده و دراینجا مات مانده و پژمرده شده. بهرام می‌گوید قیصر روم مثل خاقان چین دیوانگی نکرد که به جنگ ما بیاید. جشنی بپا می‌کنیم و فرستاده‌ی او را می‌خوانیم تا از تجاربش استفاده کنیم

یکی برمنش بود کامد ز روم
کنون خیره گشت اندرین مرز و بوم
بپژمرد چون لاله در ماه دی
تنش خشک و رخساره همرنگ نی
همه کهترانش به کردار میش
که روز شکارش سگ آید به پیش
به کندی و تندی بما ننگرید
وزین مرز کس را به کس نشمرید
به موبد چنین گفت بهرام گور
که یزدان دهد فر و دیهیم و زور
مرا گر جهاندار پیروز کرد
شب تیره بر بخت من روز کرد
یکی قیصر روم و قیصر نژاد
فریدون ورا تاج بر سر نهاد
بزرگست وز سلم دارد نژاد
ز شاهان فزون تر به رسم و به داد
کنون مردمی کرد و فرزانگی
چو خاقان نیامد به دیوانگی
ورا پیش خوانیم هنگام بار
سخن تا چه گوید که آید به کار
 وزان پس به خوبی فرستمش باز
ز مردم نیم در جهان بی نیاز
 یکی رزم جوید سپاه آورد
دگر بزم و زرین کلاه آورد
مرا ارج ایشان بباید شناخت
بزرگ آنک با نامداران بساخت
برو آفرین کرد موبد به مهر
که شادان بدی تا بگردد سپهر
سپهبد فرستاده را پیش خواند
بران نامور پیشگاهش نشاند
چو بشنید بیدار شاه جهان
فرستاده را خواند پیش مهان

دانای پیر (همان فرستاده‌ی قیصر) میاید. شاه او را می‌خواند و پهلوی خود می‌نشاند و می‌گوید که تو خیلی وقت است که اینجا ماندی. من سرم به جنگ باخاقان بند بود. حال آماده‌ام تا سخنانت را بشنوم

بیامد جهاندیده دانای پیر
سخن گوی و بادانش و یادگیر
به کش کرده دست و سرافگنده پست
بر تخت شاهی به زانو نشست
بپرسید بهرام و بنواختش
بر تخت پیروزه بنشاختش
 بدو گفت کایدر بماندی تو دیر
ز دیدار این مرز ناگشته سیر
 مرا رزم خاقان ز تو باز داشت
به گیتی مرا همچو انباز داشت
کنون روزگار توام تازه شد
ترا بودن ایدر بی اندازه شد
سخن هرچ گویی تو پاسخ دهیم
وز آواز تو روز فرخ نهیم

نماینده‌ی قیصر هم می‌گوید که چند سوال باید از دانایانت بپرسم

فرستاده ی پیر کرد آفرین
که بی تو مبادا زمان و زمین
هران پادشاهی که دارد خرد
ز گفت خردمند رامش برد
به یزدان خردمند نزدیک تر
بداندیش را روز تاریک تر
تو بر مهتران جهان مهتری
که هم مهتر و شاه و هم بهتری
ترا دانش و هوش و دادست و فر
بر آیین شاهان پیروزگر
 همانت خرد هست و پاکیزه رای
بر هوشمندان توی کدخدای
که جاوید بادی تن و جان درست
مبیناد گردون میان تو سست
زبانت ترازوست و گفتن گهر
گهر سخته هرگز که بیند به زر
 اگر چه فرستاده ی قیصرم
همان چاکر شاه را چاکرم
 درودی رسانم ز قیصر به شاه
که جاوید باد این سر و تاج و گاه
و دیگر که فرمود تا هفت چیز
بپرسم ز دانندگان تو نیز

بهرام می‌گوید، خوب بپرس. سوالات این بود که درون و بیرون، زیر و زبر، بی‌کردان و خوار چیست و آن چیز که نامش همه‌جا هست چیست

بدو گفت شاه این سخنها بگوی
سخن گوی را بیشتر آب روی
بفرمود تا موبد موبدان
بشد پیش با مهتران و ردان
 بشد موبد و هرکه دانا بدند
به هر دانشی بر توانا بدند
سخن گوی بگشاد راز از نهفت
سخنهای قیصر به موبد بگفت
به موبد چنین گفت کای رهنمون
چه چیز آنک خوانی همی اندرون
 دگر آنک بیرونش خوانی همی
جزین نیز نامش ندانی همی
 زبر چیست ای مهتر و زبر چیست
همان بیکرانه چه و خوار کیست
چه چیز آنک نامش فراوان بود
مر او را به هر جای فرمان بود

در جواب موبد می‌گوید که پاسخ همه اینا یک چیز است. ایزد بیکران است و خرد پادشاه را به کام می‌رساند خرد همچنین مهر و وفا هست و راستی گاه صبر و گاه رازداری. اگر خرد نباشد درد و جفا می‌ماند و خرد از همه‌چیز برتر است  

 چنین گفت موبد به فرزانه مرد
که مشتاب وز راه دانش مگرد
مر این را که گفتی تو پاسخ یکیست
سخن در درون و برون اندکیست
 برون آسمان و درونش هواست
زبر فر یزدان فرمانرواست
 همان بیکران در جهان ایزدست
اگر تاب گیری به دانش به دست
زبر چون بهشتست و دوزخ به زیر
بد آن را که باشد به یزدان دلیر
دگر آنک بسیار نامش بود
رونده به هر جای کامش بود  
خرد دارد ای پیر بسیار نام
رساند خرد پادشا را به کام
 یکی مهر خوانند و دیگر وفا
خرد دور شد درد ماند و جفا
زبان آوری راستی خواندش
بلنداختری زیرکی داندش
گهی بردبار و گهی رازدار
که باشد سخن نزد او پایدار
پراگنده اینست نام خرد
از اندازه ها نام او بگذرد
 تو چیزی مدان کز خرد برترست
خرد بر همه نیکویها سرست
 خرد جوید آگنده راز جهان
که چشم سر ما نبیند نهان
 دگر آنک دارد جهاندار خوار
به هر دانش از کرده ی کردگار
ستاره ست رخشان ز چرخ بلند
که بینا شمارش بداند که چند
بلند آسمان را که فرسنگ نیست
 کسی را بدو راه و آهنگ نیست
همی خوار گیری شمار ورا
همان گردش روزگار ورا
کسی کو ببیند ز پرتاب تیر
بماند شگفت اندرو تیز ویر
ستاره همی بشمرد ز آسمان
ازین خوارتر چیست ای شادمان
 من این دانم ار هست پاسخ جزین
فراخست رای جهان آفرین

فرستاده‌ی قیصر جواب‌ها را می‌پسندد و کلی هم تعریف می‌کند و به خانه می‌رود

 سخن دان قیصر چو پاسخ شنید
زمین را ببوسید و فرمان گزید
 به بهرام گفت ای جهاندار شاه
ز یزدان برین بر فزونی مخواه
که گیتی سراسر به فرمان تست
سر سرکشان زیر پیمان تست
 پسند بزرگان فرخ نژاد
ندارد جهان چون تو شاهی به یاد
همان نیز دستورت از موبدان
به دانش فزونست از بخردان
 همه فیلسوفان ورا بنده اند
به دانایی او سرافگنده اند
چو بهرام بشنید شادی نمود
به دلش اندرون روشنایی فزود
به موبدم درم داد ده بدره نیز
همان جامه و اسپ و بسیار چیز
 وزانجا خرامان بیامد بدر
خرد یافته موبد پرهنر
 فرستاده ی قیصر نامدار
سوی خانه رفت از بر شهریار

 روز بعد که فرستاده قیصر و موبد هر دو به درگاه می‌ایند، موبد از نماینده‌ی قیصر می‌پرسد که زیانبارترین و سودمندترین کارها چیست

چو خورشید بر چرخ بنمود دست
شهنشاه بر تخت زرین نشست
فرستاده ی قیصر آمد به در
خرد یافته موبد پرگهر
به پیش شهنشاه رفتند شاد
سخنها ز هرگونه کردند یاد
فرستاده را موبد شاه گفت
که ای مرد هشیار بی یار و جفت
 ز گیتی زیانکارتر کار چیست
که بر کرده ی او بباید گریست
 چه دانی تو اندر جهان سودمند
که از کردنش مرد گردد بلند

نماینده‌ی قیصر هم پاسخ می‌دهد که دانایی بهترین چیز و نادانی زیانبارترین چیز است

فرستاده گفت آنک دانا بود
همیشه بزرگ و توانا بود
 تن مرد نادان ز گل خوارتر
به هر نیکی ناسزاوارتر
 ز نادان و دانا زدی داستان
شنیدی مگر پاسخ راستان
 بدو گفت موبد که نیکو نگر
بیندیش و ماهی به خشکی مبر

نماینده می‌گوید که از دانش می‌شود خیلی حرف ها زد تو اگر چیز دیگری می‌دانی بگو. موبد می‌گوید که فکر زینت هر سخن هست

 فرستاده گفت ای پسندیده مرد
سخن ها ز دانش توان یاد کرد
تو این گر دگرگونه دانی بگوی
که از دانش افزون شود آبروی
بدو گفت موبد که اندیشه کن
کز اندیشه بازیب گردد سخن
ز گیتی هرانکو بی آزارتر
چنان دان که مرگش زیانکارتر
 به مرگ بدان شاد باشی رواست
چو زاید بد و نیک تن مرگ راست
ازین سودمندی بود زان زیان 
خرد را میانجی کن اندر میان

نماینده قیصر پاسخ را می‌پسندد و به بهرام می‌گوید تو فرمانروای توانمندی هستی و چنین وزیری داری از این رو می‌توانی از روم باج بخواهی. بهرام شاه هم شاد می‌شود. بهرام با فارغ شدن از کار فرستاده‌ی قیصر به کار سپاه می‌پردازد

چو بشنید رومی پسند آمدش 
سخنهای او سودمند آمدش
بخندید و بر شاه کرد آفرین
بدو گفت فرخنده ایران زمین 
 که تخت شهنشاه بیند همی 
چو موبد بروبر نشیند همی
به دانش جهان را بلند افسری
به موبد ز هر مهتری برتری
 اگر باژ خواهی ز قیصر رواست
که دستور تو بر جهان پادشاست
 ز گفتار او شاد شد شهریار
دلش تازه شد چو گل اندر بهار 
 برون شد فرستاده از پیش شاه 
شب آمد برآمد درفش سیاه 
پدید آمد آن چادر مشکبوی
به عنبر بیالود خورشید روی 
 شکیبا نبد گنبد تیزگرد 
سر خفته از خواب بیدار کرد
درفشی بزد چشمه ی آفتاب 
سر شاه گیتی سبک شد ز خواب
در بار بگشاد سالار بار 
نشست از بر تخت خود شهریار
بفرمود تا خلعت آراستند 
فرستاده را پیش او خواستند
ز سیمین و زرین و اسپ و ستام 
ز دینار گیتی که بردند نام 
ز دینار و گوهر ز مشک و عبیر 
فزون گشت از اندیشه ی تیزویر
چو از کار رومی بپردخت شاه
دلش گشت پیچان ز کار سپاه

داستان بهرام گور ادامه دارد. دنباله‌ی داستان‌ بهرام گور می‌ماند برای جلسه‌ی بعدی شاهنامه‌خوانی در منچستر. سپاس از همراهی شما
در کانال تلگرام دوستان شاهنامه خلاصه داستان به صورت صوتی هم گذاشته می‌شود. در صورت تمایل به کانال بپیوندید

لغاتی که آموختم
قنطار = در مورد تعداد زیادی از سکهٔ طلا معمولاً ۱۰٬۰۰۰ دینار نیز به مقدار ۴۲ و نیم کیلوگرم بکار رفته است
پیداوسی =[ وَ / وِ ] (اِ) درمی که در زمان کیان رایج بوده ، و هر درمی به پنج دینار خرج میشده است  _ برهان 
کپان = [ ک َ / ک َپ ْ پا ] (اِ) قپان و آن ترازویی است که یک پلّه دارد و بجای پلّه ٔدیگر سنگ از شاهین آن آویزند و بلغت رومی قسطاس می گویند. _برهان 
پهلونژاد = پهلوان‌زاده
فام = وام، قرض
انباز = شریک

ابیانی که خیلی دوست داشتم 
خرد بر دل خویش پیرایه کرد
به رنج تن از مردمی مایه کرد
 همه نیکویها ز یزدان شناخت
خرد جست و با مرد دانا بساخت
بدانید کز داد جز نیکویی
نیاید نکوبد در بدخویی
هرانکس که از کارداران ما
سرافراز و جنگی سواران ما
 بنالد نه بیند بجز چاه و دار
وگر کشته بر خاک افگنده خوار
بکوشید تا رنجها کم کنید
دل غمگنان شاد و بی غم کنید
که گیتی فراوان نماند به کس
بی آزاری و داد جویید و بس

هرانکس که ناچیز بد چیره گشت
وز اندازه ی کهتری برگذشت
بزرگش مخوانید کان برتری
سبک بازگردد سوی کهتری

به یزدان خردمند نزدیک تر
بداندیش را روز تاریک تر

شب آمد برآمد درفش سیاه 
پدید آمد آن چادر مشکبوی
به عنبر بیالود خورشید روی 
 شکیبا نبد گنبد تیزگرد 
سر خفته از خواب بیدار کرد
درفشی بزد چشمه ی آفتاب

شجره نامه
 اردشیر --- شاپور--- اورمزد --- بهرام --- بهرام بهرام --- بهرام بهرامیان--- نرسی --- اومزد ---شاپور (دوم) ---اردشیر نکوکار (برادر شاپور دوم)-- شاپور سوم --- بهرام شاپور --- یزدگرد بزه‌کار (برادر بهرام شاپور) --- بهرام‌گور

قسمتهای پیشین

ص 1449 بهرام مرزبانان را بر استانها

© All rights reserved

Tuesday, 3 December 2019

Nationality



I am proud to announce that one of my photos has been published in the Uninvited Women Journal, Volume 2 Nationality and Statelessness.
You can access the journal by clicking here, too.

The caption reads my definition of Nationality: A tight frame of identity woven around you at birth. Not as a made-to-measure outfit but a second skin. It comes with its own set of customs, traditions and religious beliefs. Nationality can give you a sense of belonging, an opportunity to share and rely on the same value-system without having to explain yourself. But it also dictates your limits in life. It won't give in or rip open if you grow or challenge it. It simply crushes you down!

تعریف ملیت و یکی از عکس‌های من در همین رابطه در جورنال زنان دعوت نشده 

© All rights reserved