Saturday, 3 November 2018

شاهنامه‌خوانی در منچستر 154

... A few years has passed, Dara is the king of Iran and Alexandra is the king of Rome. When it is the time for the Romans to pay their tax to Iran, Alexandra refuses. The two army of Iran and Rome start to fight. There are three major battles, each time Alexndra is the winner. At the end Dara's advisers ask Dara to write a letter to Alexandra and accept his conditions for peace ...
(Stories from Shahnameh)

داستان تا پادشاهی دارا رسیده
داریوش سوم یا دارا (دوازدهمین و آخرین پادشاه شاهنشاهی هخامنشی بود. او فرزندآرشام (نوهٔ داریوش دوم)، و سی‌سی‌گامبیس، دختر اردشیر دوم بود. او در سال ۳۸۰ پیش از میلاد در پارسه متولد شد و در سال ۳۳۰ پیش از میلاد در دامغان بدست اردشیر پنجم کشته شد. در شاهنامهٔ فردوسی و تاریخ سنتی ایرانیان، داریوش سوم با نام دارا شناخته می‌شود و پدر او داراب معرفی شده‌است  
فرستادگان از کشورهای مختلف با هدایای فراوان از راه می‌رسند و آغاز پادشاهی دارا را جشن می‌گیرند -یااداشت به خود: دیوارنگاره‌های تخت‌جمشید؟

یکی را ز گردنکشان مرز داد 
سپه را همه چیز باارز داد 
فرستاده آمد ز هر کشوری
ز هر نامداری و هر مهتری
 ز هند و ز خاقان و فغفور چین 
ز روم و ز هر کشوری همچنین 
همه پاک با هدیه و باژ و ساو 
نه پی بود با او کسی را نه تاو 
یکی شارستان کرد نوشاد نام 
به اهواز گشتند زو شادکام 
کسی را که درویش بد داد داد 
 به خواهندگان گنج و بنیاد داد

از طرف دیگر اسکندر هم بجای پدربزرگش برتخت می‌نشیند. اسکندر در شاهنامه شخصیت باانصافی معرفی شده او حکیمی در خدمت داشته به نام ارسطالیس که اسکندر را به عدل و داد می‌خواند و می‌گوید هروقت به جایی رسیدی که گمان کردی به راهنمایی نیازی نداری بدان که از همه نادان‌تری

سکندر به تخت نیا برنشست 
بهی جست و دست بدی را ببست 
یکی نامداری بد آنگه به روم 
کزو شاد بد آن همه مرز و بوم 
حکیمی که بد ارسطالیس نام 
خردمند و بیدار و گسترده کام 
به پیش سکندر شد آن پاک رای 
زبان کرد گویا و بگرفت جای
بدو گفت کای مهتر شادکام 
همی گم کنی اندرین کار نام 
که تخت کیان چون تو بسیار دید
نخواهد همی با کسی آرمید
 هرانگه که گویی رسیدم به جای 
نباید به گیتی مرا رهنمای 
چنان دان که نادان ترین کس توی 
اگر پند دانندگان نشنوی
ز خاکیم و هم خاک را زاده ایم 
به بیچارگی دل بدو داده ایم 
اگر نیک باشی بماندت نام 
به تخت کیی بر بوی شادکام 
وگر بد کنی جز بدی ندروی 
شبی در جهان شادمان نغنوی 
به نیکی بود شاه را دست رس 
به بد روز گیتی نجستست کس 
سکندر شنید این پسند آمدش 
سخن گوی را فرمند آمدش 

بعد از مدتی فرستاده‌ای از جانب دارا به روم میاید و یاج و خراج روم را برای ایران طلب می‌کند. اسکندر هم می‌گوید دیگر از باج و خراج ما خبری نخواهد بود و آن مرغی که تخم طلا می‌گداشت مرده و از این پس خبری از باج نخواهد بود. بعد اسکندر سپاه را جمع می‌کند و به مصر می‌تازد و مصریان را شکست می‌دهد

چنان بد که روزی فرستاده یی
سخن گو و روشن دل آزاده یی
+++
ز نزدیک دارا بیامد به روم 
کجا باژ خواهد ز آباد بوم 
به پیش سکندر بگفت آن سخن 
غمی شد سکندر ز باژ کهن 
بدو گفت رو پیش دارا بگوی 
که از باژ ما شد کنون رنگ و بوی
که مرغی که زرین همی خایه کرد 
به مرد و سر باژ بی مایه کرد 
فرستاد پاسخ بدان سان شنید 
بترسید وز روم شد ناپدید 
سکندر سپه را سراسر بخواند 
گذشته سخن پیش ایشان براند 
چنین گفت کز گردش آسمان 
نیابد گذر مرد نیکی گمان
مرا روی گیتی بباید سپرد
  بد و نیک چندی بباید شمرد
+++
برون آمد آن نامور شهریار 
بره بر چنان لشکر نامدار 
درفشی پس پشت سالار روم 
نوشته برو سرخ و پیروزه بوم 
همای از برو خیزرانش قضیب 
وشته بر او بر محب صلیب 
به مصر آمد از روم چندان سپاه 
نکه بستند بر مور و بر پشه راه 
دو لشکر به روی اندر آورده روی 
ببودند یک هفته پرخاشجوی 
به هشتم به مصر اندر آمد شکست 
سکندر سر راه ایشان ببست
ز یک راه چندان گرفتار شد 
 که گیرنده را دست بیکار شد 

بعد از آن اسکندر به ایران می‌تازد. دارا که می‌شنود اسکندر به سمت ایران آمده سپاه ایران را از اصطخر به رود فرات می‌کشاند. دو سپاه ایران و روم مقابل هم فرار می‌گیرند اسکندر اطلاعاتی را که راهنما به او می‌دهد گوش می‌کند ولی آنرا کافی نمی‌داند. خودش به همراه ده نفر از نزدیکانش به عنوان اینکه از اسکندر پیامی دارند به سمت سپاه ایران راه میفتند تا از چند و چون سپاه ایران باخبر شوند. به سپاه ایران که می‌رسند دارا آنها را می‌پذیرد 

وزان جایگه ساز ایران گرفت 
دل شیر و چنگ دلیران گرفت
چو بشنید دارا که لشکر ز روم 
بجنبید و آمد برین مرز و بوم
برفتند ز اصطخر چندان سپاه 
که از نیزه بر باد بستند راه 
همی داشت از پارس آهنگ روم 
کز ایران گذارد به آباد بوم 
چو آورد لشکر به پیش فرات 
سپه را عدد بود بیش از نبات
به گرد لب آب لشکر کشید 
ز جوشن کسی آب دریا ندید
سکندر چو بشنید کامد سپاه 
پذیره شدن را بپیمود راه
میان دو لشکر دو فرسنگ ماند 
سکندر گرانمایگان را بخواند
+++
چو سیر آمد از گفته ی رهنمای 
چنین گفت کاکنون جزین نیست رای
که من چون فرستاده یی پیش اوی 
شوم برگرایم کم و بیش اوی 
کمر خواست پرگوهر شاهوار 
یکی خسروی جامه ی زرنگار
ببردند بالای زرین ستام 
به زین اندرون تیغ زرین نیام 
سواری ده از رومیان برگزید 
که دانند هرگونه گفت و شنید 
ز لشکر بیامد سپیده دمان 
خود و نامداران ابا ترجمان 
چو آمد به نزدیک دارا فراز
  پیاده شد و برد پیشش نماز

دارا وقتی اسکندر را با آن هیبت می‌بیند شکش می‌برد که آیا این فرستاده، خود اسکندر نیست؟ اسکندر هم می‌گوید که نه من فرستاده‌ای از جانب اسکندر بیش نیستم و پیامی که از اسکندر آورده‌ام این است که ما قصد ماندن در سرزمین شما را نداریم و می‌خواهیم کمی در جهان بگردیم اگر که بما کار نداشتید که هیچ وگرنه با شما خواهیم جنگید و نابودتان خواهیم کرد

جهاندار دارا مر او را بخواند 
بپرسید و بر زیر گاهش نشاند 
همه نامداران فروماندند
بروبر نهان آفرین خواندند
 ز دیدار آن فر و فرهنگ او
 ز بالا و از شاخ و آهنگ او 
+++
سکندر چنین گفت کای نیک نام 
به گیتی بهرجای گسترده کام 
مرا آرزو نیست با شاه جنگ 
نه بر بوم ایران گرفتن درنگ
برآنم که گرد زمین اندکی
بگردم ببینم جهان را یکی
 همه راستی خواهم و نیکویی 
به ویژه که سالار ایران تویی 
اگر خاک داری تو از من دریغ 
نشاید سپردن هوا را چو میغ 
چنین با سپاه آمدی پیش من 
نه آگاهی از رای کم بیش من
چو رزم آوری باتو رزم آورم 
ازین بوم بی رزم برنگذرم 
+++
چو دارا بدید آن دل و رای او
سخن گفتن و فر و بالای او 
 تو گفتی که داراست بر تخت عاج 
ابا یاره و طوق و با فر و تاج 
بدو گفت نام و نژاد تو چیست 
که بر فر و شاخت نشان کییست 
از اندازه ی کهتران برتری
من ایدون گمانم که اسکندری 
+++
چنین داد پاسخ که این کس نکرد 
نه در آشتی و نه اندر نبرد
+++
پیامم سپهبد بدین گونه داد 
بگفتم به شاه آنچ او کرد یاد 

ایرانیان برای این فرستادگان (که اسکندر هم در میان آنها بوده) مجلسی می‌آرایند. بساط می و موسیقی هم بپا بوده. اسکندر جام شرابی را که می‌خورده نزد خود نگه می‌داشته. به این کار تا چند جام ادامه می‌دهد. شاه می‌خواهد تا از اسکندر بپرسند که چرا جام‌های زرین شراب را نگه داشته. اسکندر هم می‌گوید طبق آیین ما جام زرین مال فرستاده است، اگر رسم ایرانیان جور دیگری است پس جام زرین را پس ببرید به گنج شاه. دارا هم می‌خندد و دستور می‌دهد تا جامی زرین پر از گوهر به دست او بدهند و گوهری هم بر سرش گذاشتند - یاداشتی به خود: ضرب‌المثل آش با جاش؟ 

بیاراستندش یکی جایگاه 
چنانچون بود درخور پایگاه
سپهدار ایران چو بنهاد خوان 
به سالار فرمود کو را بخوان 
چو نان خورده شد مجلس آراستند 
می و رود و رامشگران خواستند 
سکندر چو خوردی می خوشگوار 
نهادی سبک جام را بر کنار 
چنین تا می و جام چندی بگشت
 نهادن ز اندازه اندر گذشت
+++
بفرمود تا زو بپرسند شاه 
که جام نبید از چه داری نگاه
بدو گفت ساقی که ای شیر فش 
چه داری همی جام زرین به کش
سکندر چنین داد پاسخ که جام 
فرستاده را باشد ای نیک نام 
گر آیین ایران جز اینست راه 
ببر جام زرین سوی گنج شاه 
بخندید از آیین او شهریار
یکی جام پرگوهر شاهوار 
 بفرمود تا بر کفش برنهند 
یکی سرخ یاقوت بر سر نهند 

در همان زمان فرستادگانی که از جانب ایران به روم رفته بودند تا باج و خراج را از آن سرزمین بگیرند به آن بزمگاه رسیدند. آنها وقتی اسکندر را میان گروه پیام‌آوران رومی دیدند او را شناختند و به دارا کفتند که او خود اسکندر است. ما را که فرستادی بودی تا خراج روم را جمع کنیم. او خیلی به ما بی‌احترای کرد. ما هم فرار کردیم و خودمان را به اینجا رسانده‌ایم. او جرات کرده با پای خود به قرارگاه پادشاه آمده تا از اوضاع و احوال سپاه ایران و پادشاه با خبر شود. وقتی که دارا سخنان فرستادگان ایران را شنود نگاهی به سمت اسکندر می‌کند و از آن نگاه اسکندر متوجه میشود که لو رفته. اسکندر کمی دیگر هم می‌ماند تا هوا تاریک‌تر می‌شود. از تاریکی استفاده می‌کند و با همراهانش می‌گریزد. نگهبانان هم که در پی آنها رفتند نتوانستند آنها را پیدا کنند و اینگونه اسکندر می‌گریزد 

هم اندر زمان باژ خواهان روم 
کجا رفته بودند زان مرز و بوم 
ز خانه بدان بزمگاه آمدند
خرامان به نزدیک شاه آمدند 
 فرستاده روی سکندر بدید 
بر شاه رفت آفرین گسترید 
بدو گفت کاین مهتر اسکندرست 
که بر تخت با گرز و با افسرست 
بدانگه که ما را بفرمود شاه 
برفتیم نزدیک او باژخواه 
برآشفت و ما را بدان خوار کرد
به گفتار با شاه پیکار کرد 
 چو از پادشاهیش بگریختم
شب تیره اسپان برانگیختم
 ندیدیم ماننده ی او به روم 
دلیر آمدست اندرین مرز و بوم 
همی برگراید سپاه ترا 
همان گنج و تخت و کلاه ترا 
چو گفت فرستاده بشنید شاه 
فزون کرد سوی سکندر نگاه 
سکندر بدانست کاندر نهان 
چه گفتند با شهریار جهان 
همی بود تا تیره تر گشت روز 
سوی باختر گشت گیتی فروز
بیامد به دهلیز پرده سرای 
دلاور به اسپ اندر آورد پای 
چنین گفت پس با سواران خویش 
بلنداختر و نامداران خویش 
که ما را کنون جان به اسپ اندرست 
چو سستی کند باد ماند به دست 
همه بادپایان برانگیختند 
ز پیش جهاندار بگریختند
چو دارا سر و افسر او ندید 
به تاریکی از چشم شد ناپدید
نگهبان فرستاد هم در زمان
به نزدیکی خیمه ی بدگمان 
 چو رفتند بیداردل رفته بود
      نه بخت چنان پادشا خفته بود 

اسکندر که به پرده‌سرای خود می‌رسد با خوشحالی و در حالیکه جام پر از گوهری را که دارا به او داده  همراه داشته می‌گوید که سپاه ایران را دیده‌ام تعدادشان در مقایسه با ما کم است. می‌توانیم با خیال راحت به آنها بتازیم

چو اسکندر آمد به پرده سرای
برفتند گردان رومی ز جای 
بدیدند شب شاه را شادکام 
به پیش اندرون پرگهر چار جام 
+++
هم از لشکرش برگرفتم شمار
فراوان کم است از شنیده سوار
 همه جنگ را تیغها برکشید 
 وزین دشت هامون سر اندرکشید 

دارا هم سپاهش را برمی‌انگیزد و به مقابله با سپاه اسکندر می‌رود. این جنگ نخست دارا با اسکندر است که یک هفته به طول می‌انجامد و سرانجام با کشته شدن تعداد زیادی از ایرانیان به پایان می‌رسد. اسکندر به سمت رود می‌گریزد و تا آنجا رومیان او را دنبال می‌کنند

جهاندار دارا سپه برگرفت 
جهان چادر قیر بر سرگرفت 
بیاورد لشکر ز رود فرات 
به هامون سپه بیش بود از نبات 
سکندر چو بشنید کامد سپاه 
بزد کوس و آورد لشکر به راه 
دو لشکر که آن را کرانه نبود
چو اسکندر اندر زمانه نبود
 ز ساز و ز گردان هر دو گروه 
زمین همچو دریا بد و گرد کوه 
ز خفتان وز خنجر هندوان
ز بالا و اسپ وز برگستوان 
 دو رویه سپه برکشیدند صف 
 ز خنجر همی یافت خورشید تف 
+++
به یک هفته گردان پرخاشجوی
به روی اندر آورده بودند روی
 بهشتم برآمد یکی تیره گرد
بران سان که خورشید شد لاژورد 
 بپوشید دیدار ایران سپاه 
گریزان برفتند از آن رزمگاه 
سپاه سکندر پس اندر دمان 
یکی پرغم و دیگری شادمان 
سکندر بشد تا لب رودبار 
بکشتند ز ایرانیان بی شمار 

دارا باز شروع به جمع‌آوردی نیرو می‌کند و سپاه را سازمان می‌دهد و مجدد، یک ماه بعد، به رزم با رومیان می‌پردازد. این دومین جنگ دارا و اسکندر است که با گذشت سه روز باز هم به کشته شدن تعداد زیادی از ایرانیان می‌انجامد. اسکندر فریاد می‌زند و به ایرانیان زخمی و باقی مانده از سپاه می‌گوید که من با شما کاری ندارم و امانتان می‌دهم. اگرچه خیلی از رومیان را کشته‌اید ولی چنانچه در ایوان خود بمانید به شما کاری ندارم

چو دارا ز پیش سکندر برفت 
به هر سو سواران فرستاد تفت 
از ایران سران و مهان را بخواند
درم داد و روزی دهان را بخواند
+++
سر ماه را لشکر آباد کرد 
سر نامداران پر از باد کرد 
دگر باره از آب زان سو گذشت
بیاراست لشکر بران پهن دشت
 سکندر چو بشنید لشکر براند 
پذیره شد و سازش آنجا بماند
سپه را چو روی اندرآمد به روی 
زمان و زمین گشت پرخاشجوی 
سه روز اندران رزمشان شد درنگ 
چنان گشت کز کشته شد جای تنگ 
فراوان ز ایرانیان کشته شد 
جهانگیر را روز برگشته شد 
پر از درد برگشت ز آوردگاه 
چو یاری ندادش خداوند ماه 
سکندر بیامد پس او چو گرد 
بسی از جهان آفرین یاد کرد 
خروشی برآمد ز پیش سپاه 
که ای زیردستان گم کرده راه 
شما را ز من بیم و آزار نیست
سپاه مرا با شما کار نیست 
 بباشید ایمن به ایوان خویش 
به یزدان سپرده تن و جان خویش 
به جان و تن از رومیان رسته اید 
اگر چه به خون دستها شسته اید 
چو ایرانیان ایمنی یافتند 
  همه رخ سوی رومیان تافتند 

دارا خود را به جهرم می‌رساند که آنجا گنج‌هایی داشته و باز مشغول جمع‌آوری نیرو می‌شود. دارا با بزرگان مشورت می‌کند و می‌گوید که ما از رومیان باج می‌گرفتیم ولی حالا کار بجایی رسیده که در مقابل آنها شکست خورده‌ایم. وضع ما از این هم بدتر خواهد شد، اسکندر به تمام پارس حمله خواهد کرد. باید تا نفس داریم مقایل آنها بایستیم

جهاندار دارا به جهرم رسید 
که آنجا بدی گنجها را کلید 
همه مهتران پیش باز آمدند 
پر از درد و گرم و گداز آمدند
خروشان پسر چو پدر را ندید 
پدر همچنین چون پسر را ندید 
همه شهر ایران پر از ناله بود
به چشم اندرون آب چون ژاله بود 
ز جهرم بیامد به شهر صطخر 
 که آزادگان را بران بود فخر 
+++
چو دارا بران کرسی زر نشست 
برفتند گردان خسروپرست
به ایرانیان گفت کای مهتران
خردمند و شیران و جنگاوران
 ببینید تا رای پیکار چیست
همی گفت با درد و چندی گریست
 چنین گفت کامروز مردن به نام 
به از زنده دشمن بدو شادکام
نیاکان و شاهان ما تا بدند
به هر سال باژی همی بستدند 
 به هر کار ما را زبون بود روم 
کنون بخت آزادگان گشت شوم
همه پادشاهی سکندر گرفت 
جهاندار شد تخت و افسر گرفت 
چنین هم نماند بیاید کنون 
همه پارس گردد چو دریای خون
زن و کودک و مرد گردند اسیر 
+++
مرا گر شوید اندرین یارمند 
بگردانم این رنج و درد و گزند
شکار بزرگان بدند این گروه
همه گشته از شهر ایران ستوه 
کنون ما شکاریم و ایشان پلنگ
به هر کارزاری گریزان ز جنگ
 اگر پشت یکسر به پشت آورید 
بر و بوم ایشان به مشت آورید 
کسی کاندرین جنگ سستی کند
 بکوشد که تا جان پرستی کند
 مدارید ازین پس به گیتی امید 
 که شد روم ضحاک و ما جمشید
همی گفت گریان و دل پر ز درد
 دو رخساره زرد و دو لب لاژورد
نماند برین بوم برنا و پیر  

همه‌ی بزرگان ایران هم به دارا گفتند که ما همه گوش به فرمان تو هستیم و کنارت می‌جنگیم یا پیروز می‌شویم و یا کشته

خروشی برآمد ز ایران به زار 
که گیتی نخواهیم بی شهریار
همه روی یکسر به جنگ آوریم 
جهان بر براندیش تنگ آوریم 
ببندیم دامن یک اندر دگر
 اگر خاک یابیم اگر بوم و بر

وقتی که اسکندر اطلاع یافت که دارا دوباره مشغول جمع‌آوری نیرو شده سپاهش را جمع می‌کند و به رزم با ایران می‌پردازد. این سومین رزم اسکندر و دارا است و باز هم نتیجه آن شکست ایران و فراری شدن داراست

سکندر چو از کارش آگاه شد 
که دارا به تخت افسر ماه شد
سپه برگرفت از عراق و براند
 به رومی همی نام یزدان بخواند
+++
سپه را میان و کرانه نبود 
همان بخت دارا جوانه نبود 
پذیره شدن را بیاراست شاه 
بیاورد ز اصطخر چندان سپاه 
که گفتی ستاره نتابد همی 
فلک راه رفتن نیابد همی 
سپاه دو کشور کشیدند صف 
همه نیزه و گرز و خنجر به کف 
برآمد چنان از دو لشکر خروش 
که چرخ فلک را بدرید گوش
چو دریا شد از خون گردان زمین 
تن بی سران بد همه دشت کین
+++
سیم ره به دارا درآمد شکست 
سکندر میان تاختن را ببست 
جهاندار لشکر به کرمان کشید 
همی از بد دشمنان جان کشید 
سکندر بیامد زی اصطخر پارس 
که دیهیم شاهان بد و فخر پارس 
خروشی بلند آمد از بارگاه
که ای مهتران نماینده راه 
 هرانکس که زنهار خواهد همی 
بگذردز کرده به یزدان پناهد همی 
همه یکسره در پناه منید 
اگر نیک خواه منید 
همه خستگان را ببخشیم چیز 
همان خون دشمن نریزیم نیز 
ز چیز کسان دست کوته کنیم 
خرد را سوی روشنی ره کنیم 
که پیروزگر دادمان فرهی 
بزرگی و دیهیم شاهنشهی 
کسی کو ز فرمان ما بدانید 
همی گردن اژدها بشکرد

دارا خود را به کرمان می‌رساند و سپاه را می‌بیند که دوسوم آن نابود شده و همه به حال زار و خواری افتادند. دارا خطاب به بزرگان و لشکریانش می‌گوید که بخت ما خواب رفته، تابحال کسی همچی چیزی نشنیده. حال شما چه پیشنهادی می‌کنید. بزرگان ایران هم می‌گویند بکوش و با اسکندر صلح کن و در خدمت او باش

چو دارا ز ایران به کرمان رسید 
دو بهر از بزرگان لشکر ندید 
خروشی بد اندر میان سپاه 
یکی را ندیدند بر سر کلاه 
بزرگان فرزانه را گرد کرد 
کسی را که با او بد اندر نبرد 
همه مهتران زار و گریان شدند
ز بخت بد خویش بریان شدند
+++
چنین گفت دارا که هم بی گمان
ز ما بود بر ما بد آسمان
 شکن زین نشان در جهان کس ندید 
نه از کاردانان پیشین شنید 
زن و کودک شهریاران اسیر 
وگر کشته خسته به ژوپین و تیر 
چه بینید و این را چه درمان کنید 
که بدخواه را زین پشیمان کنید
نه کشور نه لشکر نه تخت و کلاه 
نه شاهی نه فرزند و گنج و سپاه 
ار ایدونک بخشایش کردگار
نباشد تبه شد به ما روزگار 
 کسی کز گرانمایگان زیستند 
به پیش شهنشاه بگریستند 
به آواز گفتند کای شهریار 
همه خسته ایم از بد روزگار 
سپه را ز کوشش سخن درگذشت 
ز تارک دم آب برتر گذشت 
پدر بی پسر شد پسر بی پدر 
چنین آمد از چرخ گردان به سر 
کرا مادر و خواهر و دختر است 
همه پاک بر دست اسکندر است 
همان پاک پوشیده رویان تو 
که بودند لرزنده بر جان تو
چو گنج نیاکان برترمنش 
که آمد به دست تو بی سرزنش 
کنون مانده اندر کف رومیان 
نژاد بزرگان و گنج کیان
ترا چاره با او مداراست بس 
که تاج بزرگی نماند به کس 
کسی گوید آتش زبانش نسوخت 
به چاره بد از تن بباید سپوخت 
تو او را به تن زیردستی نمای
یکی در سخن نیز چربی فزای
 ببینیم فرجام تا چون بود 
که گردش ز اندیشه بیرون بود 
یکی نامه بنویس نزدیک او
پراندیشه کن جان تاریک او

حال تکلیف دارا با اسکندر چه می‌شود و بر سر ایران چه می‌اید می‌ماند برای جلسه‌ی بعدی شاهنامه‌خوانی در منچستر

در کانال تلگرام دوستان شاهنامه خلاصه داستان به صورت صوتی هم گذاشته می‌شود. در صورت تمایل به کانال بپیوندید

لغاتی که آموختم
شکردن = شکار کردن

ابیانی که خیلی دوست داشتم
 جز از ما هرانکس که دارند گنج
نخواهم کس شاددل ما به رنج
نخواهم که باشد مرا رهنمای
منم رهنمای و منم دلگشای
ز گیتی خور و بخش و پیمان مراست
بزرگی و شاهی و فرمان مراست
دبیر خردمند را پیش خواند
ز هر در فراوان سخنها براند

که تخت کیان چون تو بسیار دید
نخواهد همی با کسی آرمید
 هرانگه که گویی رسیدم به جای 
نباید به گیتی مرا رهنمای 
چنان دان که نادان ترین کس توی 
اگر پند دانندگان نشنوی
ز خاکیم و هم خاک را زاده ایم 
به بیچارگی دل بدو داده ایم 
اگر نیک باشی بماندت نام 
به تخت کیی بر بوی شادکام 
وگر بد کنی جز بدی ندروی 
شبی در جهان شادمان نغنوی 
به نیکی بود شاه را دست رس 
به بد روز گیتی نجستست کس 

همه روی یکسر به جنگ آوریم 
جهان بر براندیش تنگ آوریم 
ببندیم دامن یک اندر دگر
 اگر خاک یابیم اگر بوم و بر

قسمت های پیشین

ص 1179 نامه دارا باسکندر به آشتی
© All rights reserved

Thursday, 1 November 2018

Loneliness in a frame



Nothing will shake this lonely frame.
تنهایی بایست که هیچ‌کس با کسی هم‌پا نیست

© All rights reserved

Tuesday, 30 October 2018

شاهنامه‌خوانی در منچستر 153

... Homay gives the kingdom to his son, Darab, to rule. Darab promise to be a fair king. He asks for the water to be diverted from the sea through canals to cities around the sea. He accept people from all fields and professions and makes the city of Darab-Gard. He is also involved in two wars one with Shoeyb, the Arabic army, and the other with Filghos, the Roman army. Darab wins both wars. 
Filghos writes Darab a letter ans asks him not to take his kingdom away and promise to pay for the damages to the Persian army. Darab's advisers advise Drarab to marry Filghos's daughter, Nahid. Filghos is only to happy to accept the king of Iran as his son in law. 
Darab and Nahid get marry and go to Iran. One night when king Darab is sleeping with Nahid, he gets uneasy about Nahid's bad breath. He asks the doctors to treat her. They use a herbal remedy which is applied to the roof of the mouth. The treatment burns and is painful. Nahis's bad breath is cured but she is upset by the treatment that she got. Nahid is unhappy with the king and the king is cold towards her.  Darab finally sends Nahid back to her father. She goes and doesn't talk about the baby that she carries. After nine months her son, Eskandar (Alexandra) is born. Filghos loves Eskandar and he makes him his successor.
Darab gets another wife and has a son by her, his name is Dara (he is one year younger that Eskandar). After many years Darab dies and Dara becomes the king of Iran ... 
(Stories from Shahnameh)

 داستان به جایی رسید که همای تاج شاهی را بر سر داراب نهاد. در ادامه‌ی داستان فردوسی باز هم منبع اطلاعاتش را مانند یک محقق کهنه‌کار به خوبی مشخص می‌کند دهقانی پیر که داستان پادشاهی داراب را می‌گوید

داراب که به تخت پادشاهی می‌رسد خودش هم در شگفت است و می‌گوید بهترین راهی که بتوانم برای این‌همه نعمتی که به من  رو اورده شکرگزاری کنم  این است که با عدل و داد فرمانروایی کنم

چه گفت آن سراینده دهقان پیر
ز گشتاسپ وز نامدار اردشیر
+++
وزان نامداران پاکیزه رای
ز داراب وز رسم و رای همای  
 چو دارا به تخت مهی برنشست 
کمر بر میان بست و بگشاد دست 
چنین گفت با موبدان و ردان
بزرگان و بیداردل بخردان 
 که گیتی نجستم به رنج و به داد 
مرا تاج یزدان به سر بر نهاد 
شگفتی تر از کار من در جهان
نبیند کسی آشکار و نهان
 ندانیم جز داد پاداش این 
که بر ما پس از ما کنند آفرین
نباید که پیچد کس از رنج ما 
ز بیشی و آگندن گنج ما 
زمانه ز داد من آباد باد
دل زیر دستان ما شاد باد 
 ازان پس ز هندوستان و ز روم 
ز هر مرز باارز و آباد بوم 
برفتند با هدیه و با نثار
  بجستند خشنودی شهریار 

 روزی داراب از بالای کوه به دریا نظر می‌اندازد و تصمیم می‌گیرد که راهی از میان دریا باز کند. کاردانانی را از سراسر دنیا جمع می‌کند که به ساخت راه‌هایی برای انتقال آب دریا به مناطق مختلف مشغول می‌شوند. وقتی که سد جلوی آب برداشته می‌شود و آب در تنگه‌ها جاری می‌شود شهری هم به نام داراب‌گرد ساخته می‌شود که دورش حصاری می‌کشند، بر بلندی کوهش آتشی برمی‌افروزند، از هر صنفی برای آن کارگر می‌پذیرند و به آبادانی ان مشغول می‌شوند 

چنان بد که روزی ز بهر گله
بیامد که اسپان ببیند یله 
 ز پستی برآمد به کوهی رسید 
یکی بی کران ژرف دریا بدید
بفرمود کز روم و وز هندوان
بیارند کارآزموده گوان 
 بجویند زان آب دریا دری 
رسانند رودی به هر کشوری
چو بگشاد داننده از آب بند
  یکی شهر فرمود بس سودمند
 +++
چو دیوار شهر اندرآورد گرد 
ورا نام کردند داراب گرد 
یکی آتش افروخت از تیغ کوه 
پرستنده ی آذر آمد گروه 
ز هر پیشه یی کارگر خواستند 
همی شهر ایران بیاراستند

تا اینکه صدهزار مرد جنگی عرب تخت فرمانروایی شعیب از راه می‌رسند داراب به جنگ با انان برمی‌خیزد. جنگی عظیم بین سپاه ایران و اعراب درمی‌گیرد، شعیب کشته می‌شود و اعراب از ایرانیان شکست می‌خورند. اسبان، شمشیر و اموالی را که همراه داشتند در دشت می‌گذارند که داراب آنها را بین سپاه ایران پخش می‌کند. سپس داراب مرزبانی که عربی می‌دانسته انتخاب می‌کند تا مسئول آنها باشد و از آن به بعد از اعراب باج و خراج بگیرد. یادداشتی به خود: شکست اعراب از ایرانیان در فاصله‌ی کمی (بعد 23 بیت)  از ابتدای داستان پادشاهی داراب و به عنوان اولین کار داراب بعد از ساختن داراب‌گرد عنوان می‌شود. در ابتدای پادشاهی داراب چند بیت برای ستایش سلطان محمود گفته شده و بعد فردوسی به شکست اعراب از ایرانیان اشاره می‌کند که مسلما خواندن آن برای خلیفه‌ی عرب، سلطان محمود، نمی‌توانسته خوشایند باشد. البته انتظار هم نمی‌رود که سلطان محمود شاهنامه را خوانده باشد ولی احتمال اینکه مترجمان بخش‌هایی که در ستایش او گفته شده را برایش ترجمه کرده باشند هست. در این صورت آیا این بخش هم می‌توانسته ترجمه شده باشد 

چنان بد که از تازیان صدهزار
نبرده سواران نیزه گزار
+++
برفتند و سالار ایشان شعیب
یکی نامدار از نژاد قتیب 
 جهاندار ایران سپاهی ببرد
 جهان شد ز پرخاشجویان دژم 
 فراز آمدند آن دو لشکر بهم 
بگفتند کان را نشاید شمرد
+++
سه روز و سه شب زین نشان جنگ بود 
تو گفتی بریشان جهان تنگ بود 
چهارم عرب روی برگاشتند 
به شب دشت پیکار بگذاشتند 
شعیب اندران رزمگه کشته شد 
عرب را همه روز برگشته شد 
بسی اسپ تازی به زین خدنگ 
هم از نیزه و تیغ و خفتان جنگ
ازان رفتگان ماند آنجا به جای
به نزد جهاندار پور همای
 ببخشید چیزی که بد بر سپاه 
ز اسپ و ز رمح و ز تیغ و کلاه 
ز لشکر یکی مرزبان برگزید 
که گفتار ایشان بداند شنید 
فرستاد تا باژ خواهد ز دشت 
  ازان سال و آن سال کاندر گذشت 

بعد از جنگ با اعراب داراب به رومیان می‌پردازد و به سمت روم لشکرکشی می‌کند. فیلقوس فرمانروای روم هم لشکری از عموریه جمع می‌کند و دو سپاه ایران و روم مقابل هم قرار می‌گیرند. در این جنگ هم سپاه ایران پیروز است

به روم اندرون شاه بدفیلقوس
کجا بود با رای او شاه سوس
 نوشتند نامه که پور همای 
سپاهی بیاورد بی مر ز جای 
چو بشنید سالار روم این سخن 
به یاد آمدش روزگار کهن 
ز عموریه لشکری گرد کرد 
همه نامداران روز نبرد 
چو دارا بیامد بزرگان روم 
بپرداختند آن همه مرز و بوم 
ز عموریه فیلقوس و سران 
برفتند گردان و جنگاوران
دو رزم گران کرده شد در سه روز
چهارم چو بفروخت گیتی فروز 
 گریزان بشد فیلقوس و سپاه 
  یکی را نبد ترگ و رومی کلاه 

خیلی از سپاهیان روم تسلیم شدند و فیلقوس به حصار عموریه پناه می‌برند. فیلقوس فرستاده‌ای نزد داراب می‌فرستد که بیا با هم بسازیم و صلح کنیم. تو این تاج و تخت را از من نگیر و مرا بی‌آبرو نکن

به عموریه در حصاری شدند 
ازیشان بسی زینهاری شدند 
فرستاده یی آمد از فیلقوس
خردمند و بیدار و با نعم و بوس
 ابا برده و بدره و با نثار 
دو صندوق پرگوهر شاهوار
چنین بود پیغام کز یک خدای 
بخواهم که او باشدم رهنمای 
که فرجام این رزم بزم آوریم 
مبادا که دل سوی رزم آوریم 
همه راستی باید و مردمی 
ز کژی و آزار خیزد کمی 
چو عموریه کان نشست منست 
  تو آیی و سازی که گیری بدست 
+++
دل من به جوش آید از نام و ننگ 
به هنگام بزم اندر آیم به جنگ 

داراب هم با بزرگان به شور می‌نشیند و می‌گوید که من قصد ندارم که آبروی فیلقوس را ببرم شما چه فکر می‌کنید. بزرگان هم او را تحسین می‌کنند و می‌گویند که پیام صلح را پذیرا باش و هدایا و باج او را بپذیر. ضمنا او دختری دارد بی‌اندازه زیبا اگر او را ببینی حتما می‌پسندیش و اینگونه می‌توانی با فیلقوس پیوند خویشاوندی هم ببندی

چه بینید گفت اندرین گفت و گوی 
بجوید همی فیلقوس آب روی 
همه مهتران خواندند آفرین 
که ای شاه بینادل و پاک دین 
+++
یکی دختری دارد این نامدار 
به بالای سرو و به رخ چون بهار 
بت آرای چون او نبیند به چین 
میان بتان چون درخشان نگین 
اگر شاه بیند پسند آیدش 
به پالیز سرو بلند آیدش

داراب هم قبول می‌کند و نماینده‌ای می‌فرستد که برو به قیصر بگو که دخترت، ناهید، را با باخ و خراج روم برایم بفرست تا من کاری به  پادشاهی تو نداشته باشم

بدو گفت رو پیش قیصر بگوی
اگر جست خواهی همی آب روی
 پس پرده ی تو یکی دختر است 
که بر تارک بانوان افسر است 
نگاری که ناهید خوانی ورا 
بر اورنگ زرین نشانی ورا 
به من بخش و بفرست با باژ روم 
 چو خواهی که بی رنج ماندت بوم 

فیلقوس هم شاد می‌شود و از اینکه داماد او پادشاه ایران باشد افتخار می‌کند و ناهید را همراه با هدایای فراوان به قرارگاه داراب می‌فرستد. اسقفی که همراه ناهید بوده او را به عقد داراب درمیاورد و بعد داراب و ناهید به همراه سپاه ایران به سرزمین خود برمی‌گردند

بدان شاد شد فیلقوس و سپاه 
که داماد باشد مر او را چو شاه 
سخن گفت هرگونه از باژ و ساو 
ز چیزی که دارد پی روم تاو 
+++
برفتند با دختر شهریار
گرانمایگان هریکی با نثار 
 یکی مهر زرین بیاراستند 
پرستنده ی تاجور خواستند
ده استر همه بار دیبای روم 
بسی پیکر از گوهر و زر بوم
شتروار سیصد ز گستردنی 
ز چیزی که بد راه را بردنی
دلارای رومی به مهد اندرون 
سکوبا و راهب ورا رهنمون
کنیزک پس پشت ناهید شست
زان هریکی جامی از زر بدست 
 به جام اندرون گوهر شاهوار
ابت آرای با افسر و گوشوار 
 سقف خوب رخ را به دارا سپرد
گهرها به گنجور او برشمرد
 ازان پس بران رزمگه بس نماند  
سپه را سوی شهر ایران براند
سوی پارس آمد دلارام و شاد 
کلاه بزرگی بسر بر نهاد

تا اینکه شبی داراب که با ناهید خوابیده از بوی دهان ناهید ناراحت می‌شود پزشکان را میاورد تا او را درمان کنند. طبیبی حاذق از گیاهی بنام اسکندر که دهان را می‌سوزاند کرمی درست می‌کند و سقف دهان ناهید را با آن می‌سوزاند. درمان بی‌درد نبوده و اشک از چشمان ناهید راه می‌افتد. بوی بد دهان درمان می‌شود ولی ناهید از رفتاری که با او شده ناراحت است و داراب دلچرکین باقی می‌ماند و نسبت به او سرد می‌شود، او را به پدرش بازمی‌گرداند (نوعی طلاق) ناهید هم ناراحت می‌رود و از کودکی که از داراب در رحم داشته سخنی نمی‌گوید
   
شبی خفته بد ماه با شهریار
پر از گوهر و بوی و رنگ و نگار
+++
همانا که برزد یکی تیز دم 
شهنشاه زان تیز دم شد دژم 
بپیچید در جامه و سر بتافت 
که از نکهتش بوی ناخوش بیافت
ازان بوی شد شاه ایران دژم
پراندیشه جان ابروان پر ز خم 
 پزشکان داننده را خواندند 
به نزدیک ناهید بنشاندند 
یکی مرد بینادل و نیک رای
پژوهید تا دارو آمد به جای
 گیاهی که سوزنده ی کام بود
به روم اندر اسکندرش نام بود
 بمالید بر کام او بر پزشک
 ببارید چندی ز مژگان سرشک
 بشد ناخوشی بوی و کامش بسوخت 
به کردار دیبا رخش برفروخت
اگر چند مشکین شد آن خوب چهر
دژم شد دلارای را جای مهر
 دل پادشا سرد گشت از عروس 
 فرستاد بازش بر فیلقوس
غمی دختر و کودک اندر نهان 
نگفت آن سخن با کسی در جهان
   
ناهید به خانه‌ی پدر برمی‌گردد و نه ماه بعد فرزندی به دنیا میاورد که نامش را اسکندر می‌گذارد. قیصر به همه می‌گوید که این فرزند من است (در آن زمان پدر با دختر ازدواج می‌کرده و قبلا در داستان بهمن و همای هم این رسم را داشتیم). اسکندر بزرگ می‌شود و زبان پهلوی و دیگر هنرها را  یاد می‌گیرد. قیصر خیلی هم به اسکندر علاقه داشته و او را جانشین خود می‌سازد. قبلا در جایی خوانده‌ام که در شاهنامه‌ی فردوسی اسکندر پدری ایرانی داشته و نهایتا ایرانیان که معلوب اسکندر می‌شوند از یک ایرانی شکست خورده‌اند و نه از یک رومی که شاید هم به صورت نمادی اشارهای باشد به همان مثل معروف از ماست برماست 

چو نه ماه بگذشت بر خوب چهر
یکی کودک آمد چو تابنده مهر 
 ز بالا و اروند و بویا برش
سکندر همی خواندی مادرش
 بفرخ همی داشت آن نام را 
کزو یافت از ناخوشی کام را 
همی گفت قیصر به هر مهتری 
که پیدا شد از تخم من قیصری 
نیاورد کس نام دارا به بر
سکندر پسر بود و قیصر پدر 
 همی ننگش آمد که گفتی به کس 
 که دارا ز فرزند من کرد بس
+++
سپهر اندرین نیز چندی بگشت 
ز هرگونه یی سالیان برگذشت 
سکندر دل خسروانی گرفت
سخن گفتن پهلوانی گرفت
از طرف دیگر داراب بعد از اینکه از ناهید جدا می‌شود با زنی دیگر ازدواج می‌کند و از پیوند آنها پسری به دنیا می‌اید که فقط یک سال کوچک‌تر از اسکندر بوده. اسم این نوزاد را دارا می‌گذارند. دوازده سال بعد داراب از دنیا می رود و دارا وارث تخت پادشاهی می‌شود.  گفته شده که دارا در واقع آخرین پادشاه هخامنشی است
داریوش سوم یا دارا (دوازدهمین و آخرین پادشاه شاهنشاهی هخامنشی بود. او فرزندآرشام (نوهٔ داریوش دوم)، و سی‌سی‌گامبیس، دختر اردشیر دوم بود. او در سال ۳۸۰ پیش از میلاد در پارسه متولد شد و در سال ۳۳۰ پیش از میلاد در دامغان بدست اردشیر پنجم کشته شد. در شاهنامهٔ فردوسی و تاریخ سنتی ایرانیان، داریوش سوم با نام دارا شناخته می‌شود و پدر او داراب معرفی شده‌است  
وزان پس که ناهید نزد پدر 
بیامد زنی خواست دارا دگر 
یکی کودک آمدش با فر و یال 
ز فرزند ناهید کهتر به سال
همان روز داراش کردند نام 
که تا از پدر بیش باشد به کام 
چو ده سال بگذشت زین با دو سال
شکست اندر آمد به سال و به مال
 بپژمرد داراب پور همای
همی خواندندش به دیگر سرای
 بزرگان و فرزانگان را بخواند 
ز تخت بزرگی فراوان براند 
بگفت این که دارای دارا کنون 
شما را به نیکی بود رهنمون
همه گوش دارید و فرمان کنید
ز فرمان او رامش جان کنید 
 که این تخت شاهی نماند دراز 
به خوشی رود زود خوانند باز 
بکوشید تا مهر و داد آورید 
به شادی مرا نیز یاد آورید 
بگفت این و باد از جگر برکشید
    شد آن برگ گلنار چون شنبلید 

حال برای دارا و اسکندر چه اتفاقی میفتد می‌ماند برای جلسه‌ی بعدی شاهنامه‌خوانی در منچستر

در کانال تلگرام دوستان شاهنامه خلاصه داستان به صورت صوتی هم گذاشته می‌شود. در صورت تمایل به کانال بپیوندید

لغاتی که آموختم
نکهت = بوی دهان
کام = سقف دهان

ابیانی که خیلی دوست داشتم
 که این تخت شاهی نماند دراز 
به خوشی رود زود خوانند باز 
بکوشید تا مهر و داد آورید 
به شادی مرا نیز یاد آورید 

قسمت های پیشین

ص 1170 پادشاهی دارا پسر داراب

© All rights reserved

Sunday, 28 October 2018

شاهنامه‌خوانی در منچستر 152

... Darab confronts his parents and asks them to explain if he is their son why is he so different to them. Her mother has no choice but to tell him the truth, the fact that they found him left in a basket on the river. Darab, angry with her parents, buys a horse and goes to work at the border. At that time the Roman army attacks Iran. Darab joins Rashnavaad's recruit to work as a soldier fighting Romans.
One night when Darab was sleep in an old house, Rashnavaad hears a voice, the voice tells the old ceiling beware someone very important is sleeping here, make sure you don't drop on him. Rashnavad investigates and when he sees Darab sleeping there he ask him to join him. The moment that Darab leaves the old house, the ceiling fells down. Raashnavaad asks Darab to tell him who he is. He responds that he doesn't know and tell the story that he was left in a basket. the only thing that connects him to his real parents is a precious stone fastened to his arm when he is found. When Rashnavaad sees the gem he writes a letter to Homay, who realises Darab is her own son. She gives him the throne and asks for forgiveness..
Stories From Shahnameh

داستان تا جایی رسید که همای، که نمی‌خواهد تخت پادشاهی را  از دست بدهد، فرزند خود را در صندقی گذاشته و به آب انداخته تا مجبور نباشد دیگری را برتخت بنشاند، حتی اگر دیگری فرزند خود و ولیعهد بهمن بوده. البته برای آنکه کمی هم به کودک در آب انداخته شده‌اش لطفی کرده باشد به عنوان علامتی که این کودک از نژاد بزرگان هست کلی جواهرات در صندوق همراه کودک گذاشته. همچنین گوهری تراش نخورده و شاهوار را هم به بازوی کودک بسته. نوزاد را رخت شویی از آب می‌گیرد و خود و زنش کودک را که داراب می‌نامند به عنوان فرزند خود بزرگ می‌کنند و در راه تعلیم و تربیت او هم سختی‌هایی می‌بینند

تا اینکه داراب بزرگ می‌شود و روزی از پدر خود می‌پرسد چرا من شکل و شمایلم و منش و رفتارم با شما متفاوت است. گازر هم می‌گوید که حیف از همه‌ی رنجی که برای بزرگ کردن تو کشیدم، بهرحال راز تو با مادرت است. داراب هم روزی که با مادرش تنها بوده، در را می‌بندد و در کمال خشونت شمشیر می‌کشد و می‌گوید که راز اینکه من کی هستم را با من در میان بگذار. مادر هم جریان پیدا کردن او در آب و جواهراتی که همراهش بوده را به داراب می‌گوید

به گازر چنین گفت روزی که من
همی این نهان دارم از انجمن
نجنبد همی بر تو بر مهر من
نماند به چهر تو هم چهر من
شگفت آیدم چون پسر خوانیم
به دکان بر خویش بنشانیم
بدو گفت گازر که اینت سخن
دریغ آن شده رنجهای کهن
تراگر منش زان من برتر است
پدرجوی را راز با مادر است
چنان بد که یک روز گازر برفت
ز خانه سوی رود یازید تفت
در خانه را تنگ داراب بست
بیامد به شمشیر یازید دست
به زن گفت کژی و تاری مجوی
هرآنچت بپرسم سخن راست گوی
شما را که باشم به گوهر کیم
به نزدیک گازر ز بهر چیم
زن گازر از بیم زنهار خواست
خداوند داننده را یار خواست
 بدو گفت خون سر من مجوی
بگویم ترا هرچ گفتی بگوی
سخنها یکایک بر و بر شمرد
بکوشید وز کار کژی نبرد
 ز صندوق وز کودک شیرخوار
ز دینار وز گوهر شاهوار
بدو گفت ما دستکاران بدیم
نه از تخمه ی کامکاران بدیم
ازان تو داریم چیزی که هست
ز پوشیدنی جامه و برنشست
پرستنده ماییم و فرمان تراست 
 نگر تا چه باید تن و جان تراست 

داراب هم می‌گوید از این همه مال و گنج که همراه من بوده آیا چیزی هم مانده یا گازر همه را به باد داده. آیا آنقدری مانده به بتوانم اسبی برای خودم بخرم؟ مادر هم می‌گوید خیلی بیشتر از این مانده. داراب هم به پشتوانه‌ی آن ثروت به بازار می‌رود و اسبی برای خود می‌خرد و کمند و زینی معمولی و ارزان قیمتی هم برای اسب تهیه می‌کند. بعد نزد مرزبانی شروع به خدمت می‌کند تا اینکه لشکری از روم به ایران می‌تازد

بدو گفت زین خواسته هیچ ماند
وگر گازر آن را همه برفشاند
که باشد بهای یکی بارگی
بدین روز کندی و بیچارگی
چنین داد پاسخ که بیش است ازین
درخت برومند و باغ و زمین
 بدو داد دینار چندانک بود
بماند آن گران گوهر نابسود
به دینار اسپی خرید او پسند
یکی کم بها زین و دیگر کمند
یکی مرزبان بود با سنگ و رای 
    بزرگ و پسندیده و رهنمای
+++
همی داشتش مرزبان ارجمند
ز گیتی نیامد بروبر گزند
 چنان بد که آمد سپاهی ز روم
به غارت بران مرز آباد بوم 

خبر به همای می‌رسد که رومیان به ایران حمله کرده‌اند . او هم سپهبد رشنواد را برای لشکرگیری می‌فرستد. داراب که می‌شنود رشنواد سربازگیری می‌کند اسم نویسی می‌کند و در شمار سربازها قرار می‌گیرد. همای برای رسیدگی به سربازان میاید و از سپاه فراهم شده سان می‌بیند. همینکه همای چشمش به داراب که در واقع پسرش بوده می‌افتد می‌گوید که این باید از بزرگ‌زادگان باشد اگرچه سلاح مناسبی ندارد 

چو آگاهی آمد به نزد همای
که رومی نهاد اندرین مرز پای
یکی مرد بد نام او رشنواد
سپهبد بد او هم سپهبدنژاد
بفرمود تا برکشد سوی روم
 به شمشیر ویران کند روی بوم
سپه گرد کرد آن زمان رشنواد
عرض گاه بنهاد و روزی بداد
چو بشنید داراب شد شادکام
به نزدیک او رفت و بنوشت نام
سپه چون فراوان شد از هر دری
همی آمد از هر سوی لشکری
 بیامد ز کاخ همایون همای
 خود و مرزبانان پاکیزه رای
 بدان تا سپه پیش او بگذرند
تن و نام و دیوانها بشمرند
همی بود چندی بران پهن دشت
چو لشکر فراوان برو برگذشت
 چو داراب را دید با فر و برز
به گردن برآورده پولاد گرز
 تو گفتی همه دشت پهنای اوست
+++
زمین زیر پوینده بالای اوست
 چو دید آن بر و چهره ی دلپذیر
ز پستان مادر بپالود شیر
 بپرسید و گفت این سوار از کجاست
بدین شاخ و این برز و بالای راست
نماید که این نامداری بود
 خردمند و جنگی سواری بود
 دلیر و سرافراز و کنداور است
ولیکن سلیحش نه اندرخور است

 باری سپاه برای جنگ با سپاه روم راه می‌افتد. هوا خراب می‌شود. داراب برای فرار از توفان به خرابه‌ای می‌رود که طاقی قدیمی داشته. همانجا زیر تاق استراحت می‌کند. سپهبد رشنواد که از ان حوالی می‌گذرد صدایی به گوشش میرسد که کسی به طاق می‌گوید که بزرگی اینجا استراحت می‌کند و مبادا بر سر او آوار بشوی. رشنواد این صدا را به رعد و توفان نسبت می‌دهد و می‌خواهد بگذرد که بار دیگر صدا به گوشش می‍رسد که کسی می‌گوید که ای طاق بدان که فرزند اردشیر در این مکان آرامیده.  رشنواد کنجکاو می‌شود و کسانی را می‌فرستد تا ببینند که چه کسی آنجا خوابیده و می‌خواهد تا او را بیاورند. آنها هم داراب را بیدار می‌کنند و با خود می‌برند در همان زمان طاق قدیمی هم فرو میریزد

یکی رعد و باران با برق و جوش
یکی رعد و باران با برق و جوش
+++
غمی بود زان کار داراب نیز
ز باران همی جست راه گریز
نگه کرد ویران یکی جای دید
میانش یکی طاق بر پای دید
بلند و کهن بود و آزرده بود
یکی خسروی جای پر پرده بود
 نه خرگاه بودش نه پرده سرای
نه خیمه نه انباز و نه چارپای
بران طاق آزرده بایست خفت
چو تنها تنی بود بی یار و جفت
سپهبد همی گرد لشکر بگشت
بران طاق آزرده اندر گذشت
 ز ویران خروشی به گوش آمدش
کزان سهم جای خروش آمدش
که ای طاق آزرده هشیار باش
برین شاه ایران نگهدار باش
نبودش یکی خیمه و یار و جفت
بیامد به زیر تو اندر بخفت
چنین گفت با خویشتن رشنواد
که این بانگ رعدست گر تندباد
دگر باره آمد ز ایوان خروش
که ای طاق چشم خرد را مپوش
 که در تست فرزند شاه اردشیر
ز باران مترس این سخن یادگیر
 سیم بار آوازش آمد به گوش
شگفتی دلش تنگ شد زان خروش
به فرزانه گفت این چه شاید بدن
یکی را سوی طاق باید شدن
ببینید تا اندرو خفته کیست
چنین بر تن خود برآشفته کیست
برفتند و دیدند مردی جوان
خردمند و با چهره ی پهلوان
همه جامه و باره و تر و تباه
ز خاک سیه ساخته جایگاه
به پیش سپهبد بگفت آنچ دید
دل پهلوان زان سخن بردمید
 بفرمود کو را بخوانید زود 
خروشی برین سان که یارد شنود
برفتند و گفتند کای خفته مرد
ازین خواب برخیز و بیدار گرد
 چو دارا به اسپ اندر آورد پای
شکسته رواق اندر آمد ز جای

وقتی رشنواد این موضوع را متوجه می‌شود دستور میدهد تا لباس مناسبی برای داراب بیاورند و اسب با زین و تیعی مناسبی هم به او می‌دهد. بعد می‌گوید که تو کی هستی. داراب هم تمام ماجرا از اینکه او را همراه جواهراتی در صندوق پیا کرده‌اند و گازر و زنش او را به فرزندی قبول کرده‌اند و بزرگ کرده‌اند را تعریف می‌کند. رشنواد کسی را هم می‌فرستد تا گازر و همسرش را نزد او بیاورند  

چو سالار شاه آن شگفتی بدید 
سرو پای داراب را بنگرید 
+++
بفرمود تا جامه ها خواستند
به خرگاه جایی بیاراستند
به کردار کوه آتشی برفروخت
بسی عود و با مشک و عنبر بسوخت
چو خورشید سر برزد از کوهسار
سپهبد برفتن بر آراست کار
 بفرمود تا موبدی رهنمای
یکی دست جامه ز سر تا به پای
 یکی اسپ با زین و زرین ستام
کمندی و تیغی به زرین نیام
به داراب دادند و پرسید زوی
که ای شیردل مهتر نامجوی
چو مردی تو و زادبومت کجاست
سزد گر بگویی همه راه راست
چو بشنید داراب یکسر بگفت
گذشته همی برگشاد از نهفت
بران سان که آن زن برو کرد یاد
سخنها همی گفت با رشنواد
ز صندوق و یاقوت و بازوی خویش
ز دینار و دیبا به پهلوی خویش
 یکایک به سالار لشکر بگفت
ز خواب و ز آرام و خورد و نهفت
هم انگه فرستاد کس رشنواد
فرستاده را گفت بر سان باد
زن گازر و گازر و مهره را
    بیارید بهرام و هم زهره را

در همان موقع سپاه روم هم از راه می‌رسد و جنگی بین دو سپاه درمی‌گیرد. داراب به لشکر آنها می‌تازد و کلی از آنها را از بین می‌برد و پیروز برمیگردد و کلی رشنواد او را تحویل می‌گیرد 

سپهبد طلایه به داراب داد
طلایه سنان را به زهر آب داد
هم انگه طلایه بیامد ز روم
وزین سو نگهدار این مرز و بوم
زناگه دو لشکر بهم بازخورد
برآمد هم آنگاه گرد نبرد
همه یک به دیگر برآمیختند
چو رود روان خون همی ریختند
چو داراب دید آن سپاه نبرد
به پیش اندر آمد به کردار گرد
 ازان لشکر روم چندان بکشت
که گفتی فلک تیغ دارد به مشت
همی رفت زان گونه بر سان شیر
نهنگی به چنگ اژدهایی به زیر
+++
به پیروزی از رومیان گشت باز
به نزدیک سالار گردنفراز
بسی آفرین یافت از رشنواد
که این لشکر شاه بی تو مباد
چو ما بازگردیم زین رزم روم
سپاه اندر آید به آباد بوم
تو چندان نوازش بیابی ز شاه 
ز اسپ و ز مهر و ز تیغ و کلاه

روز بعد مجدد بین سپاه ایران و روم جنگ درمی‌گیرد و باز هم داراب به لشکر می‌تازد و کلی از سربازان رومی را از بین می‌برد. قیصر روم هم که می‌بیند که سپاهش تارو مار شده تسلیم می‌شود و قبول می‌کند تا به ایران باج و خراج بدهد

همه شب همی لشکر آراستند
سلیح سواران بپیراستند
چو خورشید برزد سر از تیره راغ
زمین شد به کردار روشن چراغ
بهم بازخوردند هر دو سپاه
شد از گرد خورشید تابان سیاه
چو داراب پیش آمد و حمله برد
عنان را به اسپ تگاور سپرد
 به پیش صف رومیان کس نماند 
 ز گردان شمشیرزن بس نماند 
+++
همه لشکر روم برهم درید
کسی از یلان خویشتن را ندید
دلیران ایران به کردار شیر
همی تاختند از پس اندر دلیر
بکشتند چندان ز رومی سپاه 
  که گل شد ز خون خاک آوردگاه 
+++
خروشی به زاری برآمد ز روم
که بگذاشتند آن دلارام بوم
به قیصر بر از کین جهان تنگ شد
رخ نامدارانش بی رنگ شد
فرستاده آمد بر رشنواد
که گر دادگر سر نپیچد ز داد
شدند آنک جنگی بد از جنگ سیر
سر بخت روم اندرآمد به زیر
که گر باژ خواهید فرمان کنیم
بنوی یکی باز پیمان کنیم
فرستاد قیصر ز هر گونه چیز
ابا برده ها بدره بسیار نیز
سپهبد پذیرفت زو آنچ بود 
   ز دینار وز گوهر نابسود

در بازگشت رشنواد گازر و زنش را می‌پذیرد و می‌خواهد تا همه‌ی جریان را برایش بگویند آنها هم همه‌ی ماجرا را تعریف می‌کنند

وزان جایگه بازگشتند شاد
پسندیده داراب با رشنواد
به منزل بران طاق ویران رسید
که داراب را اندرو خفته دید
زن گازر و شوی و گوهر بهم
شده هر دو از بیم خواری دژم
از آنکس کشان خواند از جای خویش
به یزدان پناهید و رفتند پیش
چو دید آن زن و شوی را رشنواد
ز هر گونه پرسید و کردند یاد
بگفتند با او سخن هرچ بود
ز صندوق وز گوهر نابسود
ز رنج و ز پروردن شیرخوار
ز تیمار وز گردش روزگار
چنین گفت با شوی و زن رشنواد
که پیروز باشید همواره شاد
که کس در جهان این شگفتی ندید
نه از موبد پیر هرگز شنید

‌رشنواد نامه‌ای به همای می‌نویسد و همه‌ی جریان را تعریف می‌کند و قطعه‌ی جواهر تراش نخورده که همراه داراب در صندق بوده را هم همراه نامه‌ می‌فرستد. همای که نامه را می‌خواند اشکش راه می‌افتد و می‌داند که آن کسی را که در لشکر دیده در واقع پسر خودش است که خداوند به او برگردانده

هم اندر زمان مرد پاکیزه رای
یکی نامه بنوشت نزد همای
 ز داراب وز خواب و آرامگاه
 هم از جنگ او اندران رزمگاه
+++
فرستاده تازان بیامد ز جای
بیاورد یاقوت نزد همای
 به شاه جهاندار نامه بداد
شنیده بگفت از لب رشنواد
چو آن نامه برخواند و یاقوت دید
سرشکش ز مژگان به رخ بر چکید
بدانست کان روز کامد به دشت
بفرمود تا پیش لشکر گذشت
 بدید آن جوانی که بد فرمند
به رخ چون بهار و به بالا بلند
نبودست جز پاک فرزند اوی
گرانمایه شاخ برومند اوی
فرستاده را گفت گریان همای
که آمد جهان را یکی کدخدای
نبود ایچ ز ا ندیشه مغزم تهی
پر از درد بودم ز شاهنشهی
 ز دادار گیهان دلم پرهراس
کجا گشته بودم ازو ناسپاس
وزان نیز کان بیگنه را که یافت
کسی یافت گر سوی دریا شتافت
که یزدان پسر داد و نشناختم
به آب فرات اندر انداختم
به بازوش بر بستم این یک گهر
پسر خوار شد چون بمیرد پدر
 کنون ایزد او را بمن بازداد
       به پیروز نام و پی رشنواد 

ده روز بعد رشنواد و سپاه هم به همای می‌رسند و تمام جریان را خود رشنواد  بازگو می‌کند . همای یک هفته در بارگاه را می‌بندد و با ستارهشماران و پیشگویانش مینشیند

به روز دهم بامداد پگاه
سپهبد بیامد به نزدیک شاه
بزرگان و داراب با او بهم
کسی را نگفتند از بیش و کم
 ز درگاه پرده فروهشت شاه
به یک هفته کس را ندادند راه
 جهاندار زرین یکی تخت کرد
دو کرسی ز پیروزه و لاژورد
یکی تاج پرگوهر شاهوار
دو یاره یکی طوق گوهرنگار
همه جامه ی خسروانی به زر
درو بافته چند گونه گهر
نشسته ستاره شمر پیش شاه
      ز اختر همی کرد روزی نگاه

بعد همای به داراب اجازه‌ی ورود میدهد و کلی هم یاقوت و جواهر بر سرش می‌ریزد و  بعد او را تنگ در آغوش می‌گیرد، او را برتخت می‌نشاند و تاج پادشاهی را بر سرش می‌گذارد. همای همه‌ی ماجرا را به داراب می‌گوید و از او پوزش می‌خواهد. داراب هم می‌گوید که برای یک اشتباه خودت را خیلی عذاب نده خدا از گناهانت بگذرد

به شهریور بهمن از بامداد
جهاندار داراب را بار داد
یکی جام پر سرخ یاقوت کرد
یکی دیگری پر ز یاقوت زرد
 چو آمد به نزدیک ایوان فراز
همای آمد از دور و بردش نماز
 برافشاند آن گوهر شاهوار
فرو ریخت از دیده خون برکنار
 پسر را گرفت اندر آغوش تنگ
ببوسید و ببسود رویش به چنگ
بیاورد و بر تخت زرین نشاند
دو چشمش ز دیدار او خیره ماند
چو داراب بر تخت شاهی نشست
همای آمد و تاج شاهی به دست
 بیاورد و بر تارک او نهاد
جهان را به دیهیم او مژده داد
چو از تاج دارا فروزش گرفت
هما اندران کار پوزش گرفت
به داراب گفت آنچ اندر گذشت
چنان دان که بر ما همه بادگشت
جوانی و گنج آمد و رای زن
پدر مرده و شاه بی رای زن
اگر بد کند زو مگیر آن به دست
که جز تخت هرگز مبادت نشست
چنین داد پاسخ به مادر جوان
که تو هستی از گوهر پهلوان
نباشد شگفت ار دل آید به جوش
به یک بد تو چندین چه داری خروش
دل بدسگالانت پر دود باد 

همای تمام موبدان و بزرگان را خبر می‌کند و پادشاهی داراب را رسما اعلام می‌کند. داراب هم به تخت پادشاهی می‌نشیند و به گازر و همسرش هم هدایایی می‌دهد

بفرمود تا موبد موبدان
بخواند ز هر کشوری بخردان
هم از لشکر آنکس که بد نامدار
سرافراز شیران خنجرگزار
 بفرمود تا خواندند آفرین
به شاهی بران نامدار زمین
 چو بر تاج شاه آفرین خواندند 
  بران تخت بر گوهر افشاندند 
+++
چو داراب از تخت کی گشت شاد
به آرام دیهیم بر سر نهاد
زن گازر و گازر آمد دوان
بگفتند کای شهریار جوان
 نشست کیی بر تو فرخنده باد
سر بدسگالان تو کنده باد
بفرمود داراب ده بدره زر 
  بیارند پرمایه جامی گهر 

حال در دوران پادشاهی داراب چه اتفاقاتی میفتد می‌ماند برای جلسات بعدی شاهنامه‌خوانی در منچستر

در کانال تلگرام دوستان شاهنامه خلاصه داستان به صورت صوتی هم گذاشته می‌شود. در صورت تمایل به کانال بپیوندید

لغاتی که آموختم
گازر = جامه ‌شوی


ابیانی که خیلی دوست داشتم
چو خورشید برزد سر از تیره راغ
زمین شد به کردار روشن چراغ
بهم بازخوردند هر دو سپاه
شد از گرد خورشید تابان سیاه

قسمت های پیشین

ص 1162 پادشاهی دارابرومیان

© All rights reserved

سه‌تار شکیبای من


For the first time I experienced what playing in a group feels like. I was playing Setar in a group. Looking forward to my first group performance at Sahba's students concert.
Hope to see some of you on 11th October at Stockport College,7.30pm.
This is a free event.

امروز برای اولین بار با سه‌تارم در جمع دیگر هنرجویان سه‌تار در آموزشگاه صهبا حاضر شدم. از آشنایی با همه‌ی گروه خوشحالم. البته همه در یک سطح نبودیم بعضی هنرجوها مدت زیادی بود که سه‌تار می‌زدند و بعضی‌ها هم تازه شروع کرده بودند ولی هم‌نوازی تجربه‌ی جالبی بود. تابحال خودم بودم و خودم و استاد بی‌نظیری که همیشه مشوق است و باحوصله حالا باید با سرعت گروه جلو می‌رفتم. نت‌های زیادی را جا ماندم و چالش من از حالا تا یازدهم ماه و زمان کنسرت، نواختن با سرعت بقیه است. دوست دارید بدانید از عهده‌ی این چالش چطور برمی‌آیم؟ وعده‌ی ما یازدهم اکتبر در کنسرت هنرجویان آموزشکده‌ی صهبا
ورود به برنامه رایگان و برای همگی آزاد است
به امید دیدار شما در یازدهم اکتبر ساعت 7.30. برای اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید 


خوشحالم که به همت دوستان، منچستر دارای آموزشکده موسیقی شده و می‌شود زیر نظر اساتیدی چون استاد جابری دور از ایران به آموزش موسیقی سنتی ایران پرداخت. به امید گسترش بیشتر برنامه‌های فرهنگی ایرانیان

© All rights reserved