Monday, 10 March 2014

عکس های ارنست هولتسر از اصفهان در سالهای بعد از 1863 تا 1910



شاهنامه خوانی در منچستر - 37

بالاخره به قسمتی که خیلی مشتاق خواندش بودم رسیدیم: هفت خوان رستم

خوان اول: کشتن شیر توسط رخش
رستم که برای نجات کی کاووس به سمت مازنداران از بیراهه ای که زال بر او نشان داده بود می تاخت به دشتی رسید. رخش را برای چرا رها کرد و خود خوابید. شیری به سمت آنها میاید که رخش او را بدون بیدار کردن رستم می کشد

سوی رخش رخشان برآمد دمان
چو آتش بجوشید رخش آن زمان
دو دست اندر آورد و زد بر سرش
همان تیز دندان به پشت اندرش
همی زد بران خاک تا پاره کرد
ددی را بران چاره بیچاره کرد

خوان دوم: گذر از بیابان بی آب و علف
رستم که از تشنگی به ستوه آمده در بیابان بز کوهی می بیند و با خود می اندیشید که این بز باید آبشخوری داشته باشد. او را تعقیب می کند و به آب دست میابد

بیفتاد رستم بر آن گرم خاک
زبان گشته از تشنگی چاک چاک
همانگه یکی میش نیکوسرین
بپیمود پیش تهمتن زمین
ازان رفتن میش اندیشه خاست
بدل گفت کابشخور این کجاست
همانا که بخشایش کردگار
فراز آمدست اندرین روزگار
بیفشارد شمشیر بر دست راست
به زور جهاندار بر پای خاست
بشد بر پی میش و تیغش به چنگ
گرفته به دست دگر پالهنگ
بره بر یکی چشمه آمد پدید
چو میش سراور بدانجا رسید
تهمتن سوی آسمان کرد روی
چنین گفت کای داور راستگوی
هرانکس که از دادگر یک خدای
بپیچد نیارد خرد را به جای

خوان سوم: جنگ با اژدها

سوی رخش رخشنده بنهاد روی
دوان اسپ شد سوی دیهیم جوی
همی کوفت بر خاک رویینه سم
چو تندر خروشید و افشاند دم
تهمتن چو از خواب بیدار شد
سر پر خرد پر ز پیکار شد
به گرد بیابان یکی بنگرید
شد آن اژدهای دژم ناپدید
ابا رخش بر خیره پیکار کرد
ازان کاو سرخفته بیدار کرد
دگر باره چون شد به خواب اندرون
ز تاریکی آن اژدها شد برون
به بالین رستم تگ آورد رخش
همی کند خاک و همی کرد پخش
دگرباره بیدار شد خفته مرد
برآشفت و رخسارگان کرد زرد
بیابان همه سر به سر بنگرید
بجز تیرگی شب به دیده ندید
بدان مهربان رخش بیدار گفت
که تاریکی شب بخواهی نهفت
سرم را همی باز داری ز خواب
به بیداری من گرفتت شتاب
گر این بار سازی چنین رستخیز
سرت را ببرم به شمشیر تیز
پیاده شوم سوی مازندران
کشم ببر و شمشمیر و گرز گران
سیم ره به خواب اندر آمد سرش
ز ببر بیان داشت پوشش برش
+++
چو بیدار شد رستم از خواب خوش
برآشفت با باره ی دستکش
چنان ساخت روشن جها نآفرین
که پنهان نکرد اژدها را زمین
برآن تیرگی رستم او را بدید
سبک تیغ تیز از میان برکشید
بغرید برسان ابر بهار
زمین کرد پر آتش از کارزار
+++
چو زور تن اژدها دید رخش
کزان سان برآویخت با تاجبخش
بمالید گوش اندر آمد شگفت
بلند اژدها را به دندان گرفت
بدرید کتفش بدندان چو شیر
برو خیره شد پهلوان دلیر
بزد تیغ و بنداخت از بر سرش
فرو ریخت چون رود خون از برش

خوان چهارم کشتن زن جادوگر

به گوش زن جادو آمد سرود
به گوش زن جادو آمد سرود
بیاراست رخ را بسان بهار
بیاراست رخ را بسان بهار
بر رستم آمد پر از رنگ و بوی
بر رستم آمد پر از رنگ و بوی
+++
یکی طاس می بر کفش برنهاد
ز دادار نیکی دهش کرد یاد
چو آواز داد از خداوند مهر
دگرگونه تر گشت جادو به چهر
روانش گمان نیایش نداشت
زبانش توان ستایش نداشت
سیه گشت چون نام یزدان شنید
تهمتن سبک چون درو بنگرید
بینداخت از باد خم کمند
سر جادو آورد ناگه ببند
بپرسید و گفتش چه چیزی بگوی
بدان گونه کت هست بنمای روی
یکی گنده پیری شد اندر کمند
پر آژنگ و نیرنگ و بند و گزند
میانش به خنجر به دو نیم کرد
دل جادوان زو پر از بیم کرد


خوان پنجم: گرفتار شدن اولاد بدست رستم
رستم لشکر اولاد را شکست می دهد و او را به بند می کشد. به او می گوید که اگر مخفی گاه دیو سپید را به من نشان بدهی بعد از اینکه پادشاه مازندران را از بین بردم ترا بجای او می شنانم

بدان مرز اولاد بد پهلوان
یکی نامجوی دلیر و جوان
+++
چو شیر اندر آمد میان بره
همه رزمگه شد ز کشته خره
به یک زخم دو دو سرافگند خوار
همی یافت از تن به یک تن چهار
سران را ز زخمش به خاک آورید
سر سرکشان زیر پی گسترید
+++
بیفگند رستم کمند دراز
به خم اندر آمد سر سرفراز
از اسپ اندر آمد دو دستش ببست
بپیش اندر افگند و خود برنشست
بدو گفت اگر راست گویی سخن
ز کژی نه سر یابم از تو نه بن
+++
من این تخت و این تاج و گرز گران
بگردانم از شاه مازندران
تو باشی برین بوم و بر شهریار
ار ایدونک کژی نیاری بکار


لغاتی که آموختم
ریچال = مربا
 هژبر = شیر
غرم = میش کوهی
خیره خیر = بیهوده
مغفر = زر9 که زیر کلاه خود می گذارند

ابیاتی که خیلی دوست داشتم
چنین گفت با رخش کای هوشیار
چنین گفت با رخش کای هوشیار
که گفتت که با شیر کن کارزار
اگر تو شدی کشته در چنگ اوی
من این گرز و این مغفر جنگجوی
چگونه کشیدی به مازندران
کمند کیانی و گرز گران
چرا نامدی نزد من با خروش
خروش توام چون رسیدی به گوش
سرم گر ز خواب خوش آگه شدی
ترا جنگ با شیر کوته شدی

به جایی که تنگ اندر آید سخن
پناهت بجز پاک یزدان مکن

تو خورشید گفتی به بند اندرست
ستاره به خم کمند اندرست

قسمت های پیشین

شجره نامه
 نوذر ... پسرانش (طوس و گستهم) که به تصمیم زال هیچ یک از این دو تن شایسته پادشاهی نبودند
طهماسپ را بر می گزینند

از نژاد فریدون طهماسپ
 .     
     .     
 پسر طهماسپ، گرشاسپ
.
.
کیقباد از نژاد فریدون- این پادشاه را هم زال انتخاب می کند
.
.
کاووس، آرش، پشین، آرشش

++++
پشنگ
.
.


افراسیاب

ص 231 خوان ششم، رسیدن رستم به کاووس و ایرانیان
© All rights reserved

Thursday, 6 March 2014

Whirlpool by John Siddique


 Sometimes you are lucky enough to meet an inspirational being
For me one of the lucky incidences was attending a writing class facilitated by John Siddique. I have had many great teachers so far, but never known anyone like John who encouraged me to be myself.

Thank you

© All rights reserved

Tuesday, 4 March 2014

یادی از فردوسی در آخرین شب شعر زمستانه



دیشب آخرین شب شعر کانون فرهنگی و هنری ایرانیان منچستر در 1392 بود. به مناسبت عید نوروز با گروه شاهنامه خوانی کانون برنامه ای اجرا کردیم

فردوسی _ احرا آقا کیومرث

بنام خداوند جان و خرد 
کزین برتر اندیشه بر نگذرد 
.
بناهای آباد گردد خراب 
ز باران و از تابش آفتاب 
پی افکندم از نظم کاخی بلند 
که از باد و باران نیابد گزند 
جهان کرده ام از سخن چون بهشت 
کزین پیش تخم سخن کس نکشت 
.
از آن نامداران و گردنکشان 
که دادم یکایک از ایشان نشان 
چو کاووس و کیخسرو تاجور 
چو رستم چو روئین تن نامور 
چو گودرز و هشتاد پور گزین 
سواران میدان و شیران کین 
چو شاه اردشیر و چو شاپور او 
چو بهرام و نوشیروان نکو 
همه مرده در روزگار دراز 
شد از گفت من نامشان زنده باز 
چو عیسی من آن مردگان را تمام 
سراسر همه زنده کردم به نام 

نمیرم ازین پس که من زنده ام 
که تخم سخن را پراکنده ام 
هر آنکس که دارد هُش و رای و دین 
پس از مرگ بر من کند آفرین 



انوری : اجرا خانم افسانه
آفرین بر روان فردوسی 
آن خجسته نهاد فرخنده 
او نه استاد بود و ما شاگرد 
او خداوند بود و ما بنده 

نظامی :اجرا علی آقا
سخنگوی پیشینه دانای طوس
که آراست روی سخن چون عروس
در آن نامه کان گوهر سفته راند
بسی گفتنی ها ناگفته ماند
اگر هر چه بشنیدی از باستان
بگفتی، دراز آمدی داستان


 شهریار : اجرا آقای رحیم زاده
فلک یکچند ایران را اسیر ترک و تازی کرد 
در ایران خوان یغما دید و تازی ترکتازی کرد 
چو از شهنامه فردوسی چو رعد اندر خروش آمد 
به تن ایرانیان را خون ملیت بجوش آمد


امامی : اجرا شهیره
در خواب شب دوشین من با شعرا گفتم 
کای یکسره معناتان با لفظ به همدرسی 
شاعر ز شما بهتر شعر آنِ که نیکوتر 
از طایفه تازی وز انجمن فـــــــــرسی
آواز بر آوردند یکرویه همه گفتند 
فردوسی و شهنامه شهنامه و فردوسی 

ابن یمین : اجرا آقا همایون

نکته ای کاندر سخن فردوسی توسی نشاند 
تا نپنداری که کس از زمره ی فرسی نشاند 
اول از بالای کرسی برزمین آمد سخن 
او دگر بارش به بالا برد و بر کرسی نشاند 

چنانچه علاقمندید به کارگاه های شاهنامه خوانی ملحق شوید با من یا با کانون در تماس باشید


© All rights reserved

شیرین ترین "شب خوش" دنیا


بعد از مدتها که باغچه در تسلط مرغابی ها بود، با رفتن آنها و آفتابی شدن هوا امروز فرصتی شد تا به باغچه ها برسم. چند تا بنفشه توی گلدون ها کاشتم و خاک چند تا گلدان را هم عوض کردم. لانه ی پرنده ای را هم که اخیرا خریده بودم لابلای شاخه یک درخت جای دادم به امید اینکه پرنده ای از آن خوششان بیاید و بجای لانه از آن استفاده کند. فردا هم نوبت کاشتن تخم چمن است. کاش بازم آفتاب باشد. گمانم امشب را خوب بخوابم چه شبی است آن شب که با خستگی کار به تخت خواب پناه ببری انگار که یار شب خوش گفته





© All rights reserved

Monday, 3 March 2014

شاهنامه خوانی در منچستر - 37

ماجرا را تا بدانجا دنبال کردیم که کاووس برخلاف اندرز زال به مازنداران حمله کرده وی همه چیز را به میلاد می سپارد و به گیو دستور می دهد تا همه شهرهای مازندران را ویران کنند

به طوس و به گودرز فرمود شاه
کشیدن سپه سر نهادن به راه
چو شب روز شد شاه و جنگ آوران
نهادند سر سوی مازندران
به میلاد بسپرد ایران زمین
کلید در گنج و تاج و نگین
بدو گفت گر دشمن آید پدید
ترا تیغ کینه بباید کشید
ز هر بد به زال و به رستم پناه
که پشت سپاهند و زیبای گاه
+++
بفرمود پس گیو را شهریار
دوباره ز لشکر گزیدن هزار
کسی کاو گراید به گرز گران
گشاینده ی شهر مازندران
هر آنکس که بینی ز پیر و جوان
تنی کن که با او نباشد روان
وزو هرچ آباد بینی بسوز
شب آور به جایی که باشی به روز
+++
کمر بست و رفت از بر شاه گیو
ز لشکر گزین کرد گردان نیو
بشد تا در شهر مازندران
ببارید شمشیر و گرز گران
زن و کودک و مرد با دستوار
نیافت از سر تیغ او زینهار
همی کرد غارت همی سوخت شهر
بپالود بر جای تریاک زهر

پادشاه مازندران خبر لشکرکشی ایرانیان به مازندران را برای دیو سپید می فرستد و از او کمک می خواهد. دیو سپید هم پیغام می دهد که نا امید نباش، من بر همه پیروز خواهم شد. با اتکا به جادو دید همه را سیاه کرد                                             

بگویش که آمد به مازندران
بغارت از ایران سپاهی گران
جهانجوی کاووس شان پیش رو
یکی لشگری جنگ سازان نو
کنون گر نباشی تو فریادرس
نبینی بمازندران زنده کس
 +++
چنین پاسخش داد دیو سپید
که از روزگاران مشو ناامید
بیایم کنون با سپاهی گران
ببرم پی او ز مازندران
+++
همه گنج تاراج و لشکر اسیر
جوان دولت و بخت برگشت پیر
همه داستان یاد باید گرفت
که خیره نماید شگفت از شگفت
سپهبد چنین گفت چون دید رنج
که دستور بیدار بهتر ز گنج
پبه سختی چو یک هفته اندر کشید
به دیده ز ایرانیان کس ندید
بهشتم بغرید دیو سپید
که ای شاه ب یبر به کردار بید
همی برتری را بیاراستی
چراگاه مازندران خواستی
همی نیروی خویش چون پیل مست
بدیدی و کس را ندادی تو دست
چو با تاج و با تخت نشکیفتی
خرد را بدین گونه بفریفتی
+++
ازان پس همه گنج شاه جهان
چه از تاج یاقوت و گرز گران
سپرد آنچ دید از کران تا کران
به ارژنگ سالار مازندران
+++
بر شاه رو گفت و او را بگوی
که ز آهرمن اکنون بهانه مجوی
همه پهلوانان ایران و شاه
نه خورشید بینند روشن نه ماه
به کشتن نکردم برو بر نهیب
بدان تا بداند فراز و نشیب

با این حال دیو سپید به قولی که به گرشاسپ داده بود وفادار ماند

ولیکن زگرشاسپ لشکر شکن
بود هعد و پیمان زنیروی من
که بر ملک ایران نیارم ستیز
وگر به برآوردمی رستخیز
+++
بکشتن نکردم برو بر نهیب
بدان تا بداند فراز و نشیب

زال هم که خودش سنش بالا رفته بود رستم را راهی می کند تا به نجات کاووس و لشکریان رود و به وی راهی میانبر را نشان می دهد تا سریع به مازندران برسد 

نشاید کزین پس چمیم و چریم
وگر تخت را خویشتن پروریم
که شاه جهان در دم اژدهاست
به ایرانیان بر چه مایه بلاست
کنون کرد باید ترا رخش زین
بخواهی به تیغ جهان بخش کین
همانا که از بهر این روزگار
ترا پرورانید پروردگار
+++
یکی از دو راه آنک کاووس رفت
دگر کوه و بالا و منزل دو هفت
پر از دیو و شیرست و پر تیرگی
بماند بدو چشمت از خیرگی
تو کوتاه بگزین شگفتی ببین
که یار تو باشد جها نآفرین

زال باز هم نگرانی خود را برای فرزندش بروز می دهد. رودابه نیز نگران است

شب تیره تا برکشد روز چاک
نیایش کنم پیش یزدان پاک
مگر باز بینم بر و یال تو
همان پهلوی چنگ و گوپال تو
رودابه هم نگران فرزندش هست
+++
بیامد پر از آب رودابه روی
همی زار بگریست دستان بروی
بدو گفت کای مادر نیکخوی
نه بگزیدم این راه برآرزوی
مرا در غم خود گذاری همی
به یزدان چه امیدداری همی
چنین آمدم بخشش روزگار
تو جان و تن من به زنهار دار



ابیاتی که خیلی دوست داشتم


به کاووس بردند از او آگهی
ازان خرمی جای و آن فرهی
همی گفت خرم زیاد آنک گفت
که مازندران را بهشتیست جفت
همه شهر گویی مگر بتکد ه
ست
ز دیبای چین بر گل آذین زدست
بتان بهشتند گویی درست
به گلنارشان روی رضوان بشست

لغاتی که آموختم

شید = خورشی، درخشنده
بالهنگ = ریسمان، پهلوانان شکست خورده و اسیر شده را به این کمند می بستند و به دنبال اسب می کشاندند

قسمت های پیشین


ص 223 هفت خوان رستم


© All rights reserved

جای ... خالی نباشه

وقتی یکی از اعضای خانواده و یا دوستی راهی سفر طولانی می شود، گاهی هنوز نرقته دلتنگی غلیظی روی دل می شیند. خیلی هم مهم نیست که با طرف تماس مداوم داشتی یا نه. شاید دانستن اینکه هر موقع بخواهی می توانی دیداری داشته باشی به عدم وجود این دلتنگی کمک می کند ولی وقتی که رفتند، می دانی که هیچ چیز مثل قبل نمی ماند. بهرحال زندگی است و همه چیز دائم  در حال تغییر. باید بابت موقعیتی که برای عزیزان پیش آمده تا رویاهای خود را دنبال کنند شاد بود


© All rights reserved

Sunday, 2 March 2014

بالاخره نوبت ما هم شد

در یک صف طولانی منتظری تا نوبتت بشود
چند نفر بی اعتنا با تنه ای ازت جلو می زنند
قلدرها هم که خب، به همه ارجحیت دارند
شانس که باید بهت توجه کنه حواسش به همه است الا تو
هی این پا و اون پا می کنی
خسته میشی و دلسرد
و گاهی تمام بارانی  تا نیمه ابری
همش نوبت دیگرانه
بازهم صبر می کنی
شاید وقت مناسب نیست
شاید نیم نگاه سهم تو هم خواهد آمد
از کدام سمت نمی دانی
...
تا بالاخره توفیقی دست می دهد 
و اینگونه است که بخت به تو هم لبخند می زند

+++
نمی دانم چرا گفته اند: آسیاب به نوبت

© All rights reserved