Sunday, 7 February 2010

از نوشته های اینترنتی

نویسنده این متن من نیستم
از ایمیلی کپی کردم
__________
می گویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود می پرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر می فهمند حکومت کنم؟

یکی از مشاوران می گوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند». اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ می دهد: «نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آن ها را که نمی فهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آن ها که می فهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمین های دیگر کوچ می کنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد

Saturday, 6 February 2010

وقتی قراره شانس بیاری، میاری

Khorasan, Iran
نمیدونم این خبر رو شنیدید یا نه

آقای دیوید نامی (فامیلش رو نمینویسم) سر کارش تو بانک، جلوی کامپیوتر غرق در تماشای عکسهای نیمه برهنه خانم مدلی بوده. غافل از آنکه پشت به اون و دقیقا روبروی صفحه کامپیوترش دوربینهای یک برنامه تلویزیونی استرلیایی مشغول ضبط مصاحبه زنده ای با جناب رئیس بودند و تمام این عکسها هم در طول مصاحبه مرتب پشت سر ایشون پخش شده. در مراحل آخر مصاحبه یکی از (به نظر) همکارهاش چبزی به دیوید میگه و اون برمیگرده و به دوربین نگاه میکنه. انگار همون وقت دوزاریش افتاده که چه کاری شده! نگاهش در اون لحظه دیدنیه. طفلکی به نظر خجالت زده میومد. به هر حال این مصاحبه رو اینترنت طرفداران زیادی پیدا میکنه

تصمیم بر این گرفته میشه که این آقا از کارشون اخراج بشن. ولی مردم کلی امضا جمع میکنند که اخراجش نکنید. گویا حتی خانم تو عکس (میرندا خانم) هم به جمع طرفدارهای ایشون میپیوندند و خلاصه دیوید قصه ما اخراج نمیشه و این ماجرا ختم به خیر میشه. با خودم فکر میکردم که
خدا رو شکر
که آقای دیوید
تو ایران نبود
وگر نه
...


© All rights reserved

Disappointed ;(

Mashhad, Iran


I had such high hopes for today!

چقدر منتظر امروز بودم و براش نقشه داشتم، ولی حیف که همه چیز نقش برآب شد

Thursday, 4 February 2010

It’s hard to say goodbye


لحظه ی #خداحافظی، لحظه ی پر دروغیه

باید محکم بایستی، شاید خیلی #محترمانه دست بدی
 آروم لبخند بزنی 
و کلماتی چون: "به سلامت" و "به خدا سپردمت" رو به لب بیاری

وقتی می خواهی غیر محترمانه #اشک بریزی
دست مسافرت را بگیری و التماس کنی که بماند
"...و بگویی "تنهام نگذار، #نرو، نرو


The moment of #separation is a deceitful one
You are supposed to stand firm, smile respectfully and maybe shake hand as you manage words like “take care” and “see you”... when all you want to do is to shamefully cry and beg them to stay. All you really want to say is “don’t leave”.


©All rights reserved

Wednesday, 3 February 2010

در باب زیاده خواهی عاشق

Sometimes even spending all your time with the one you love, doesn’t end longing for that person

با دوستی حرف میزدم که گویا دلش برای دلدارش تنگ شده بود. گفتم تو که همین تازگیها یارت رو دیدی. ولی بعدا با خودم فکر کردم که شاید نصیحت بدرد بخوری بهش ندادم. این چند خط ناقابل رو برای جبران می نویسم

طفلک همه عاشقهای دنیا، هر چقدر هم که به مرادشون نزدیک بشن بازم محاله که بتونن نیمه پر لیوان رو ببینند
اگه اشتباه نکرده باشم این شعر از جامی ست

ندارد عاشق بیدل قناعت
فزاید حرص او ساعت به ساعت
دودم نبود به یک مطلوبش آرام
بهردم برطلب برتر نهد گام
چو یابد بوی گل خواهد که بیند
چو بیند روی گل خواهد که چیند


©All rights reserved