Sunday, 9 December 2018

شاهنامه‌خوانی در منجستر 160

...Gheydafeh, the queen of Andoloos, send someone to draw a portrait of Alexandra on a piece of silk. Now she knows what Alexandra looks like, so when Alexandra, as an ambassador, enters her kingdom, she knows that despite the disguise he is Alexandra.
Alexandra pretends he is the saviour of Gheydafeh's son. Gheydafeh shows him the picture of Alexandra and tell him that she knows who he really is.
Gheydafeh reassures Alexandra that she won't tell anyone who he really is and will let him go unharmed. Alexandra in return promises that he never harms Gheydafeh's children and won't bring his army to her kingdom. 
Gheydafeh's son goes with Alexandra as he think he is going to bring Alexandra to him without his army. Gheydafeh's son is thinking of killing Alexandra with the help of his ambassador , who in fact is Alexandra himself...
(Stories from Shahnameh)


داستان به کشورگشایی‌های اسکندر رسیده

اسکندر از جده به سمت مصر می‌رود و پادشاه مصر قیطون او را می‌پذیرد

جهانگیر با لشکری راه جوی
ز جده سوی مصر بنهاد روی
+++
ملک بود قیطون به مصر اندرون
سپاهش ز راه گمانی فزون 
 چو بشنید کامد ز راه حرم 
جهانگیر پیروز با باد و دم 
پذیره شدش با فراوان سپاه 
ابا بدره و برده و تاج و گاه 
سکندر به دیدار او گشت شاد 
همان گفت بدخواه او گشت باد
به مصر اندرون بود یک سال شاه
 بدان تا برآسود شاه و سپاه 


زنی بنام قیدافه پادشاه اندلس بسیار خردمند و زیبا بود. قیدافه سواری می‌فرستاد تا برود و از نزدیک اسکندر را ببیند و بدون اینکه از قیدافه چیزی بگوید نقاشی چهره‌ی اسکندر را بکشد. وقتی که قیدافه نقش اسکندر را بر پارچه می‌بیند آهی می‌کشد - احتمالا از او خوشش میاید

زنی بود در اندلس شهریار
خردمند و با لشکری بی‌شمار
جهانجوی بخشنده قیدافه بود
ز روی بهی یافته کام و سود
ز لشکر سواری مصور بجست
که مانند صورت نگارد درست
بدو گفت سوی سکندر خرام
وزین مرز و از ما مبر هیچ نام
به ژرفی نگه کن چنان چون که هست
به کردار تا چون برآیدت دست
ز رنگ و ز چهر و ز بالای اوی
یکی صورت آر از سر پای اوی
نگارنده بشنید و زو بر نشست
به فرمان مهتر میان را ببست
به مصر آمد از اندلس چون نوند
بر قیصر اسکندر ارجمند
چه برگاه دیدش چه بر پشت زین
بیاورد قرطاس و دیبای چین
نگار سکندر چنان هم که بود
نگارید و ز جای برگشت زود
چو قیدافه چهر سکندر بدید
غمی گشت و بنهفت و دم در کشید

اسکندر هم از طرفی در مورد قیدانه شنیده و از قیطون (پادشاه مصر) در مورد او می‌پرسد و قیطون می‌گوید که او سپاهی بس بزرگ  و کلی گنج دارد و شهرستانی ساخته از سنگ که نشستگاهش در بالای آن است  

سکندر ز قیطون بپرسید و گفت
که قیدافه را بر زمین کیست جفت
بدو گفت قیطون که ای شهریار
چنو نیست اندر جهان کامگار
شمار سپاهش نداند کسی
مگر باز جوید ز دفتر بسی
ز گنج و بزرگی و شایستگی
ز آهستگی هم ز بایستگی
به رای و به گفتار نیکی گمان
نبینی به مانند او در جهان
یکی شارستان کرده دارد ز سنگ
که نبساید آن هم ز چنگ پلنگ
زمین چار فرسنگ بالای اوی
برین هم نشانست پهنای اوی
گر از گنج پرسی خود اندازه نیست
سخنهای او در جهان تازه نیست


اسکندر هم دبیری را می‌خواند و می‌گوید که نامه‌ای بنویس به قیدافه و از او بخواه که تسلیم شود و به ما باج و خراج بدهد. اسکندر همچنین در نامه به قیدافه هشدار می‌دهد که از سرنوشت دارا و فور عبرت بگیر و به مخالفت علیه ما بلند نشو 

 سکندر چو بشنید از یادگیر
بفرمود تا پیش او شد دبیر
نوشتند پس نامه‌ای بر حریر
ز شیراوژن اسکندر شهرگیر
به نزدیک قیدافهٔ هوشمند
شده نام او در بزرگی بلند
نخست آفرین خداوند مهر
فروزندهٔ ماه و گردان سپهر
+++
چو این نامه آرند نزدیک تو
درخشان شود رای تاریک تو
فرستی به فرمان ما باژ و ساو
بدانی که با ما ترا نیست تاو
خردمندی و پیش‌بینی کنی
توانایی و پاک دینی کنی
وگر هیچ تاب اندر آری به کار
نبینی جز از گردش روزگار
چو اندازه گیری ز دارا و فور
خود آموزگارت نباید ز دور


وقتی نامه به قیدافه می‌رسد پاسخ آنرا اینگونه می‌دهد که خداوند تو را بر دارا و فور پیروز گرداند و مرا با آنها برابر ندان. من خیلی از آنها هم از نظر مال و منال و هم دانش برترم

چو قیدافه آن نامهٔ او بخواند
ز گفتار او در شگفتی بماند
به پاسخ نخست آفرین گسترید
بدان دادگر کو زمین گسترید
ترا کرد پیروز بر فور هند
به دارا و بر نامداران سند
مرا با چو ایشان برابر نهی
به سر بر ز پیروزه افسر نهی
مرا زان فزونست فر و مهی
همان لشکر و گنج شاهنشهی
که من قیصران را به فرمان شوم
بترسم ز تهدید و پیچان شوم
هزاران هزارم فزون لشکرست
که بر هر سری شهریاری سرست
وگر خوانم از هر سوی زیردست
نماند برین بوم جای نشست
یکی گنج در پیش هر مهتری
چو آید ازین مرز با لشکری
تو چندین چه رانی زبان بر گزاف
ز دارا شدستی خداوند لاف
بران نامه بر مهر زرین نهاد
هیونی برافگند بر سان باد


اسکندر که پاسخ قیدافه را می‌خواند به سمت او لشکر می‌کشد و ابتدا به مرز پادشاهی فریان می‌رسد و سرزمین او را در حصار می‌گیرد و به آن سرزمین وارد می‌شود. از قضا پسر قیدافه (قیدروش) هم در آن سرزمین ازدواج می‌کرد

 چو اسکندر آن نامهٔ او بخواند
بزد نای رویین و لشکر براند
همی رفت یک ماه پویان به راه
چو آمد سوی مرز او با سپاه
یکی پادشا بود فریان به نام
ابا لشکر و گنج و گسترده کام
یکی شارستان داشت با ساز جنگ
سراپردهٔ او ندیدی پلنگ
بیاورد لشکر گرفت آن حصار
+++
سکندر چو آمد به شهر اندرون
بفرمود کز کس نریزند خون
یکی پور قیدافه داماد بود
بدین شهر فریان بدو شاد بود
بدو داده بد دختر ارجمند
کلاهش به قیدافه گشته بلند
که داماد را نام بد قیدروش
بدو داده فریان دل و چشم و گوش

 پسر قیدافه و زنش را شهرگیر به اسارت گرفته. اسکندر به بیطقون وزیر می‌گوید که این‌طور وانمود می‌کنیم که تو اسکندر هستی و می‌خواهی که پسر قیدافه را بکشی. من پادرمیانی می‌کنم و نمی‌گذارم که او را بکشی   

بفرمود تا پیش او شد وزیر
بدو داد فرمان و تاج و سریر
خردمند را بیطقون بود نام
یکی رای زن مرد گسترده کام
بدو گفت کاید به پیشت عروس
ترا خوانم اسکندر فیلقوس
تو بنشین به آیین و رسم کیان
چو من پیشت آیم کمر بر میان
بفرمای تا گردن قیدروش
ببرد دژآگاه جنگی ز دوش
من آیم به پیشت به خواهشگری
نمایم فراوان ترا کهتری
نشستنگهی ساز بی‌انجمن
چو خواهش فزایم ببخشی بمن

بیطقون روی تخت می‌نشیند و اسکندر کمربسته پیش او می‌ایستد شهرگیر پسر قیدافه را با زنش میاورد. بیطقون می‌پرسد که این کرد که آوردیش کیست. خود قیدروش پاسخ می‌دهد که من پسر قیدافه هستم و دختر فریان هم همسر من است

نشست از بر تخت بر بیطقون
پر از شرم رخ دل پر از آب خون
سکندر به پیش اندرون با کمر
گشاده درچاره و بسته در
چون آن پور قیدافه را شهرگیر
بیاورد گریان گرفته اسیر
زنش هم چنان نیز با بوی و رنگ
گرفته جوان چنگ او را به چنگ
سبک بیطقون گفت کین مرد کیست
کش از درد چندین بباید گریست
چنین داد پاسخ که بازآر هوش
که من پور قیدافه‌ام قیدروش
جزین دخت فریان مرا نیست جفت
که دارد پس پردهٔ من نهفت


بیطقون که خود را جای اسکندر جا زده عصبانی می‌شود و به دژخیم می‌گوید که سر هر دوی آنها را ببر. اسکندر هم طبق نقشه‌ی قبلی پادرمیانی می‌کند و می‌گوید آنها را بمن ببخش. بیطقون هم قبول می‌گویید و به قیدروش (پسر اسکندر) می‌گوید که جانت را مدیون بیطقون (اسکندر در لباس مبدل) هستی. پسر قیدافه هم می‌گوید که می‌دانم و از این پس او از جان شیریت برای من عزیزتر است

چو بشنید زو این سخن بیطقون
سرش گشت پر درد و دل پر ز خون
برآشفت ازان پس به دژخیم گفت
که این هر دو را خاک باید نهفت
+++
سکندر بیامد زمین بوس داد
بدو گفت کای شاه قیصر نژاد
اگر خون ایشان ببخشی به من
سرافراز گردم به هر انجمن
سر بیگناهان چه بری به کین
که نپسندد از ما جهان‌آفرین
بدو گفت بیداردل بیطقون
که آزاد کردی دو تن را ز خون
سبک بیطقون گفت با قیدروش
که بردی سر دور مانده ز دوش
فرستم کنون با تو او را بهم
بخواند به مادرت بر بیش و کم
اگر ساو و باژم فرستد نکوست
کسی را ندرد بدین جنگ پوست
+++
چنین گفت با بیقطون قیدروش
که زو بر ندارم دل و چشم و گوش
چگونه مر او را ندارم چو جان
کزو یافتم جفت و شیرین‌روان

اسکندر هم ده جنگجو را انتخاب می ‌کند و به آنها می‌گوید که همه مرا بیقطون صدا می‌زنید. بعد همه به دنبال قیدروش راه می‌افتند. می‌روند تا به کوهی از جنس بلور می‌رسند و به دیدار قیدافه می‌روند. قیدروش داستان را برای مادرش قیدافه تعریف می‌کند

جهانجوی ده نامور برگزید
ز مردان رومی چنانچون سزید
که بودند یکسر هم‌آواز اوی
نگه داشتندی همه راز اوی
چنین گفت کاکنون به راه اندرون
مخوانید ما را جز از بیقطون
همی رفت پیش اندرون قیدروش
سکندر سپرده بدو چشم و گوش
چو آتش همی راند مهتر ستور
به کوهی رسیدند سنگش بلور
بدودر ز هرگونه‌ای میوه‌دار
فراوان گیا بود بر کوهسار
برفتند زانگونه پویان به راه
برآن بوم و بر کاندرو بود شاه
چو قیدافه آگه شد از قیدروش
ز بهر پسر پهن بگشاد گوش
پذیره شدش با سپاهی گران
همه نامداران و نیک اختران
پسر نیز چون مادرش را بدید
پیاده شد و آفرین گسترید
بفرمود قیدافه تا برنشست
همی راند و دستش گرفته به دست
بدو قیدروش آنچ دید و شنید
همی گفت و رنگ رخش ناپدید
که بر شهر فریان چه آمد ز رنج
نماند افسر و تخت و لشکر نه گنج
مرا این که آمد همی با عروس
رها کرد ز اسکندر فیلقوس
وگرنه بفرمود تا گردنم
زنند و به آتش بسوزد تنم
کنون هرچ باید به خوبی بکن
برو هیچ مشکن بخواهش سخن


قیدافه هم که این را می‌شنود پایگاهی مناسب برای بیطقون (اسکندر) فراهم می‌کند و خیلی تحویلش می‌گیرد. اسکندر می‌بیند که تاج و تخت قیدافه از آنچه در ایران و روم دیده هم بالاتر است

چو بشنید قیدافه این از پسر
دلش گشت زان درد زیر و زبر
از ایوان فرستاده را پیش خواند
به تخت گرانمایگان برنشاند
+++
سکندر بدان درشگفتی بماند
فراوان نهان نام یزدان بخواند
نشستن گهی دید مهتر که نیز
نیامد ورا روم و ایران به چیز


بعد از اینکه وسایل بزم و رزم آماده می‌شود و همه به جشن و بزم مشغولند قیدافه نگاهی به اسکندر می‌اندازد و شکش می‌برد که  که او خود اسکندر است. دستور می‌دهد که پارچه‌ی حریری که تصویر اسکندر بر آن بوده برایش بیاورند. وقتی که تصویر را نگاه می‌کند مطمئن می‌شود که این شخص در واقع خود اسکندر است

به می خوردن اندر گرانمایه شاه
فزون کرد سوی سکندر نگاه
به گنجور گفت آن درخشان حریر
نوشته برو صورت دلپذیر
به پیش من آور چنان هم که هست
به تندی برو هیچ مبسای دست
بیاورد گنجور و بنهاد پیش
چو دیدش نگه کرد ز اندازه بیش
بدانست قیدافه کو قیصرست
بران لشکر نامور مهترست
فرستاده‌ای کرده از خویشتن
دلیر آمدست اندرین انجمن

قیدافه از او می‌پرسد که بگو که اسکندر چه پیامی داده. اسکندر هم پاسخ می‌دهد که اسکندر گفته که برایش باج و خراج بفرست. ضمنا اگر قصد جنگ داشته باشی او به تو می‌تازد. قیدافه عصبانی می‌شود ولی پاسخ می‌دهد که امشب استراحت کنید، فردا من پاسخم را خواهم داد. 

بدو گفت کای مرد گسترده کام
بگو تا سکندر چه دادت پیام
چنین داد پاسخ که شاه جهان
سخن گفت با من میان مهان
که قیدافهٔ پاکدل را بگوی
که جز راستی در زمانه مجوی
نگر سر نپیچی ز فرمان من
نگه دار بیدار پیمان من
وگر هیچ تاب اندر آری به دل
بیارم یکی لشکری دل گسل
+++
برآشفت قیدافه چون این شنید
بجز خامشی چارهٔ آن ندید
بدو گفت کاکنون ره خانه گیر
بیاسای با مردم دلپذیر
چو فردا بیایی تو پاسخ دهم
به بر گشتنت رای فرخ نهم


روز بعد اسکندر به حضور قیدافه می‌رسد. او جایگاهی داشته از بلور که عقیق  و زبرجد رویش کار شده بود، زمینش از چوب صندل و عود بوده و عمودهای آن از جزع و پیروزه. جایی برای اسکندر کنار نشستنگاه قیدافه آماده می‌کنند . قیدافه می‌گوید مگر در روم چنین دستگاهی نیست که چنین ماتت برده و اسکندر می‌گوید نه به این عظمت، ایوان تو گویی معدن جواهر است

سکندر بیامد بران بارگاه
دو لب پر ز خنده دل از غم تباه
فرستاده را دید سالار بار
بپرسید و بردش بر شهریار
همه کاخ او پر ز بیگانه بود
نشستن بلورین یکی خانه بود
عقیق و زبرجد بروبر نگار
میان اندرون گوهر شاهوار
زمینش همه صندل و چوب عود
ز جزع و ز پیروزه او را عمود
سکندر فروماند زان جایگاه
ازان فر و اورنگ و آن دستگاه
همی گفت کاینت سرای نشست
نبیند چنین جای یزدان پرست
خرامان بیامد به نزدیک شاه
نهادند زرین یکی زیرگاه
بدو گفت قیدافه ای بیطقون
چرا خیره ماندی به جزع اندرون
همانا که چونین نباشد به روم
که آسیمه گشتی بدین مایه بوم
سکندر بدو گفت کای شهریار
تو این خانه را خوارمایه مدار
ز ایوان شاهان سرش برترست
که ایوان تو معدن گوهرست

قیدافه از پاسخ او خوشش میاید. مجلس را از دیگران خالی می‌کند و فرستنده را نزدیک خود می‌نشاند و خطاب به او می‌گوید ای پسر فیلقوس هم بزم و رزم هست و نعمت. اسکندر که می‌بیند قیدافه او را شناخته و نام پدرش را برده رنگش زرد می‌شود و می‌گوید که من اسکندر نیستم. بیطقون هستم  

بخندید قیدافه از کار اوی
دلش گشت خرم به بازار اوی
ازان پس بدر کرد کسهای خویش
فرستاده را تنگ بنشاند پیش
بدو گفت کای زادهٔ فیلقوس
همت بزم و رزمست و هم نعم و بوس
سکندر ز گفتار او گشت زرد
روان پر ز درد و رخان لاژورد
بدو گفت کای مهتر پرخرد
چنین گفتن از تو نه اندر خورد
منم بیطقون کدخدای جهان
چنین تخمهٔ فیلقوسم مخوان
سپاسم ز یزدان پروردگار
که با من نبد مهتری نامدار
که بردی به شاه جهان آگهی
تنم را ز جان زود کردی تهی


قیدافه می‌گوید که تو خود اسکندر هستی و بعد آن تصویر اسکندر روی حریر را جلوی خود اسکندر می‌گذارد. اسکندر که می‌بیند گیر افتاده لبش را گاز می‌گیرد و می‌گوید که حیف که خنجرم همراهم نیست. قیدافه هم می‌گوید حتی اگر خنجرت هم حمایلت بود باز هم حریف ما نبودی و نمی‌توانستی کاری از پیش ببری. اسکندر می‌گوید اگر سلاحم همراهم بود اینجا را به دریای خون تبدیل می‌کردم. تو را می‌کشتم حتی اگر مجبور می‌شدم خودم را هم بکشم

بدو گفت قیدافه کز داوری
لبت را بپرداز کاسکندری
اگر چهرهٔ خویش بینی به چشم
ز چاره بیاسای و منمای خشم
بیاورد و بنهاد پیشش حریر
نوشته برو صورت دلپذیر
که گر هیچ جنبش بدی در نگار
نبودی جز اسکندر شهریار
سکندر چو دید آن بخایید لب
برو تیره شد روز چون تیره شب
چنین گفت بی‌خنجری در نهان
مبادا که باشد کس اندر جهان
بدو گفت قیدافه گر خنجرت
حمایل بدی پیش من بر برت
نه نیروت بودی نه شمشیر تیز
نه جای نبرد و نه راه گریز
سکندر بدو گفت هر کز مهان
به مردی بود خواستار جهان
نباید که پیچد ز راه گزند
که بد دل به گیتی نگردد بلند
اگر با منستی سلیحم کنون
همه خانه گشتی چو دریای خون
ترا کشتمی گر جگرگاه خویش
بدریدمی پیش بدخواه خویش

‌قیدافه به او می‌خندد و می‌گوید که خیلی هم به خودت نناز، نه گردان سند و دارا و نه فور به خاطر توانمندی تو از بین رفتند. همه‌ی انها بختشان برگشته بود. همه‌ی این پیروزی‌ها از خداوند است. تو خیلی به عقل و دانشت می‌نازی ولی این دانشت اکنون که به دام افتادی چه فایده‌ای برای تو دارد. من اهل خونریزی نیستم و تو را  بیطقون می‌خوانم به شرط آنکه هرگز به کشور و فرزندان من آزاری نرسانی. در جمع هم تو را از خود دور و بجای فرستادگان می‌نشانم تا کسی متوجه نشود که تو کی هستی. بعد توضیح می‌دهد که هیچ یک از پادشاهان برای من ناشناس نیستند و من تصویر همه‌ی آنها را دارم _یادداشتی به خود: منطق فرمانروایی زن

بخندید قیدافه از کار اوی
ازان مردی و تند گفتار اوی
بدو گفت کای خسرو شیرفش
به مردی مگردان سر خویش کش
نه از فر تو کشته شد فور هند
نه دارای داراب و گردان سند
که برگشت روز بزرگان دهر
ز اختر ترا بیشتر بود بهر
به مردی تو گستاخ گشتی چنین
که مهتر شدی بر زمان و زمین
همه نیکویها ز یزدان شناس
و زو دار تا زنده باشی سپاس
تو گویی به دانش که گیتی مراست
نبینم همی گفت و گوی تو راست
کجا آورد دانش تو بها
چو آیی چنین در دم اژدها
بدوزی به روز جوانی کفن
فرستاده‌ای سازی از خویشتن
مرا نیست آیین خون ریختن
نه بر خیره با مهتر آویختن
چو شاهی به کاری توانا بود
ببخشاید از داد و دانا بود
چنان دان که ریزندهٔ خون شاه
جز آتش نبیند به فرجام گاه
تو ایمن بباش و به شادی برو
چو رفتی یکی کار برساز نو
کزین پس نیابی به پیغمبری
ترا خاک داند که اسکندری
ندانم کسی را ز گردنکشان
که از چهر او من ندارم نشان
نگاریده هم زین نشان بر حریر
نهاده به نزد یکی یادگیر
برو راند هم حکم اخترشناس
کزو ایمنی باشد اندر هراس
چو بخشنده شد خسرو رای‌زن
زمانه بگوید به مرد و به زن
تو تا ایدری بیطقون خوانمت
برین هم نشان دور بنشانمت
بدان تا نداند کسی راز تو
همان نشنود نام و آواز تو
فرستمت بر نیکوی باز جای
تو باید که باشی خداوند رای
به پیمان که هرگز به فرزند من
به شهر من و خویش و پیوند من
نباشی بداندایش گر بدسگال
به کشور نخوانی مرا جز همال


اسکندر که اینرا می‌شنود خوشحال می‌شود و سوگند می‌خورد که با سرزمین و فرزندان قیدافه کاری نداشته باشد. قیدانه می‌گوید که حواست باشد که پسر من از اینکه تو کی هستی باخبر نشود که سبک‌سر است و داماد فور هم هست. اگر بفهمد تو همان اسکندر هستی حتما می‌خواهد که به خونخواهی فور به تو صدمه یزند 

سکندر شنید این سخن شاد شد
ز تیمار وز کشتن آزاد شد
به دادار دارنده سوگند خورد
بدین مسیحا و گرد نبرد
که با بوم و بارست و فرزند تو
بزرگان که باشند پیوند تو
نسازم جز از خوبی و راستی
نه اندیشم از کژی و کاستی
چو سوگند شد خورده قیدافه گفت
که این پند بر تو نشاید نهفت
چنان دان که طینوش فرزند من
کم اندیشد از دانش و پند من
یکی بادسارست داماد فور
نباید که داند ز نزدیک و دور
که تو با سکندر ز یک پوستی
گر ایدونک با او به دل دوستی
که او از پی فور کین آورد
به جنگ آسمان بر زمین آورد
کنون شاد و ایمن به ایوان خرام
ز تیمار گیتی مبر هیچ نام

اسکندر به طینوش (پسر قیدافه) می‌گوید که من خودم هم از دست اسکندر عصبانی هستم و وقتی که دستش را در دستم گرفتم او را به تو می‌سپارم بدون سپاه. طینوش هم می‌گوید که اگر این کار را بکنی از بزرگ منسبان من خواهی شد

جهاندار فرزند را بازخواند
بران نامور زیرگاهش نشاند
+++
سکندر بدو گفت کای کامگار
اگر کام دل خواهی آرام دار
من از تو بدین کین نگیرم همی
سخن هرچ گویی پذیرم همی
مرا این نژندی ز اسکندرست
کجا شاد با تاج و با افسرست
+++
اگر دست او من بگیرم به دست
به نزد تو آرم به جای نشست
بدان سان که با او نبینی سپاه
نه شمشیر بینی نه تخت و کلاه
چه بخشی تو زین پادشاهی مرا
چو بپسندی این نیک‌خواهی مرا
چو بشنید طینوش گفت این سخن
شنیدم نباید که گردد کهن
گرین را که گفتی به جای آوری
بکوشی و پاکیزه رای آوری
من از گنج وز بدره و هرچ هست
ز اسپان و مردان خسرو پرست
ترا بخشم و نیز دارم سپاس
تو باشی جهانگیر و نیکی‌شناس
یکی پاک دستور باشی مرا
بدین مرز گنجور باشی مرا
سکندر بیامد ز جای نشست
برین عهد بگرفت دستش به دست


روز بعد اسکندر نزد قیدافه میاید و خطاب به او در خلوت می‌گوید سوگند (هم به صلیب و هم به زنار) می‌خورم که نه لشکر می‌فرستم به شهرو دیار تو و نه فرزندت را آزار می‌دهم

سکندر بیامد به نزدیک شاه
پرستنده برخاست از بارگاه
به رسمی که بودش فرود آورید
جهانجوی پیش سپهبد چمید
ز بیگانه ایوان بپرداختند
فرستاده را پیش او تاختند
چو قیدافه را دید بر تخت گفت
که با رای تو مشتری باد جفت
بدین مسیحا به فرمان راست
بد ارنده کو بر زبانم گواست
با برای و دین و صلیب بزرگ
به جان و سر شهریار سترگ
به زنار و شماس و روح‌القدس
کزین پس مرا خاک در اندلس
نبیند نه لشکر فرستم به جنگ
نیامیزم از هر دری نیز رنگ
نه با پاک فرزند تو بد کنم
نه فرمان دهم نیز و نه خود کنم
به جان یاد دارم وفای ترا
نجویم به چیزی جفای ترا
برادر بود نیک‌خواهت مرا
به جای صلیب است گاهت مرا

حال چه اتفافی میفتد، می‌ماند برای جلسه‌ی بعدی شاهنامه‌خوانی در منچستر. ممنون از همراهی شما

در کانال تلگرام دوستان شاهنامه خلاصه داستان به صورت صوتی هم گذاشته می‌شود. در صورت تمایل به کانال بپیوندید

لغاتی که آموختم
نوند = اسب تیزرو
قرطاس = کاغذ
بسودن = دست مالیدن
جزع =  مهره اسب یمانی آمیخته از دو رنگ سیاه و سفید
بادسار = سبک‌سر
آسیمه = پریشان

ابیانی که خیلی دوست داشتم
به شبگیر خورشید خنجر کشید
شب تیره از بیم شد ناپدید

چو بر زد سر از کوه روشن چراغ
چو دیبا فروزنده شد دشت و راغ

همی چاره جست آن شب دیریاز
چو خورشید بنمود چینی طراز
برافراخت از کوه زرین درفش
نگونسار شد پرنیانی بنفش

قسمت های پیشین
ص 1225 وزان جایگه لشکر اندر کشید
© All rights reserved

No comments: