Wednesday, 19 August 2020

شاهنامه‌خوانی در منچستر 234

قرنطینه  2020، در قرنطینه  ماه اوت  این بخش را از طریق زوم  در کنار هم خواندیم
شانزدهمین جلسه در قرنطینه

در دوران پادشاهی نوشین‌روان هستیم
  

یادداشتی به خود_ مراجع شاهنامه

داستان اینگونه است که به نوشین روان آگاهی میرسد که قیصر روم از دنیا رفته 

چنین گوید از نامه ی باستان 
ز گفتار آن دانشی راستان
که آگاهی آمد به آباد بوم 
بنزد جهاندار کسری ز روم
که تو زنده بادی که قیصر بمرد 
  زمان و زمین دیگری را سپرد

نوشین روان هم فرستاده ای همراه پیام تسلیت برای پسر قیصر که اکنون بجای پدر بر تخت نشسته می‌فرستد، اظهار همدردی میکند  و میگوید اگر کمکی از دست ما برمیاید و نیاز به اسب و سپاه و گنج داشتی حتما خبر بده

پراندیشه شد جان کسری ز مرگ
شد آن لعل رخساره چون زرد برگ
گزین کرد ز ایران فرستاده‌ای
جهاندیده و راد آزاده‌ای
فرستاد نزدیک فرزند اوی
برشاخ سبز برومند اوی
سخن گفت با او به چربی بسی
کزین بد رهایی نیابد کسی
یکی نامه بنوشت با سوگ و درد
پر از آب دیده دو رخساره زرد
که یزدان تو را زندگانی دهاد
همت خوبی و کامرانی دهاد
نزاید جز از مرگ را جانور
سرای سپنجست و ما بر گذر
اگر تاج ساییم و گر خود و ترگ
رهایی نیابیم از چنگ مرگ
چه قیصر چه خاقان چو آید زمان
بخاک اندر آید سرش بی‌گمان
ز قیصر تو را مزد بسیار باد
مسیحا روان تو را یار باد
شنیدم که بر نامور تخت اوی
نشستی بیاراستی بخت اوی
ز ما هرچ باید ز نیرو بخواه
ز اسب و سلیح و ز گنج و سپاه

فرستاده با نامه ی نوشین روان به نزد قیصر جدید میرسد ولی او اصلا به فرستاده ی کسری حتی محل هم نمی‌گذارد و او را در جایی دور از تخت که سزاوار او نبود نگه داشته و معطلش می‌کند 

فرستاده از پیش کسری برفت
به نزدیک قیصر خرامید تفت
چو آمد بدرگه گشادند راه
فرستاده آمد بر تخت و گاه
چو قیصر نگه کرد وعنوان بدید
ز بیشی کسری دلش بردمید
جوان نیز بد مهتر نونشست
فرستاده را نیز نبسود دست
بپرسید ناکام پرسیدنی
نگه کردنی سست و کژ دیدنی
یکی جای دورش فرود آورید
بدان نامه پادشا ننگرید
یکی هفته هرکش که بد رای زن
به نزدیک قیصر شدند انجمن
سرانجام گفتند ما کهتریم
ز فرمان شاه جهان نگذریم
سزا خود ز کسری چنین نامه بود
نه برکام بایست بدکامه بود
که امروز قیصر جوانست و نو
به گوهر بدین مرزها پیشرو
یک امسال با مرد برنا مکاو
به عنوان بیشی و با باژ و ساو
بهرپایمردی و خودکامه‌ای
نبشتند بر ناسزا نامه‌ای
بعنوان ز قیصر سرافراز روم
جهان سر به سر هرچ جز روم 
فرستادهٔ شاه ایران رسید
شوم بگوید ز بازار ما هرچ دید
از اندوه و شادی سخن هرچ گفت
غم و شادمانی نباید نهفت
بشد قیصر و تازه شد قیصری
که سر بر فرازد ز هرمهتری
ندارد ز شاهان کسی را بکس
چه کهتر بود شاه فریادرس
چو قرطاس رومی بیاراستند
بدربر فرستاده را خواستند

بعد از مدتی فرستاده ی نوشین روان که خبردار می‌شود که زمان آن رسیده که پاسخ نامه را دریافت کند،  نزد قیصر میرود. به او خلعتی ناچیز که شایسته او نبوده می‌دهند و قیصر میگوید که من نوکر نوشین روان نیستم و از چین و هیتال هم ما چیزی کمتر نداریم.  فرستاده ی نوشین روان هم به درگاه نوشین روان برمی‌گردد

چوبشنید دانا که شد رای راست
بیامد بدر پاسخ نامه خواست
ورا ناسزا خلعتی ساختند
ز بیگانه ایوان بپرداختند
بدو گفت قیصر نه من چاکرم
نه از چین و هیتالیان کمترم
ز مهتر سبک داشتن ناسزاست
وگر شاه تو بر جهان پادشاست
بزرگ آنک او را بسی دشمنست
مرا دشمن و دوست بردامنست
چه داری بزرگی تو از من دریغ
همی آفتاب اندر آری بمیغ
نه از تابش او همی کم شود
وگر خون چکاند برونم شود
چو کار آیدم شهریارم تویی
همان از پدر یادگارم تویی
سخن هرچ دیدی بخوبی بگوی
وزین پاسخ نامه زشتی مجوی
تنش را بخلعت بیاراستند
ز دربارهٔ مرزبان خواستند
فرستاده برگشت و آمد دمان
به منزل زمانی نجستی زمان
بیامد به نزدیک کسری رسید
بگفت آن کجا رفت و دید و شنید

نوشین روان که پاسخ قیصر جوان را می‌شنود ناراحت می‌شود و میگوید قیصر به این می‌نازد که من قیصر و بزرگ این کشور هستم ولی گمانم که کسی از پادشاهی او شاد نیست. من مطمئنم که او برای روم بخت بد و شومی میاورد و کشور را به آتش می‌کشاند

ز گفتار او تنگدل گشت شاه
بدو گفت برخوردی از رنج راه
شنیدم که هرکو هوا پرورد
بفرجام کردار کیفر برد
گر از دوست دشمن نداند همی
چنین راز دل بر تو خواند همی
گماند که ما را همو دوست نیست
اگر چند او را پی و پوست نیست
کنون نیز یک تن ز رومی نژاد
نمانم که باشد ازان تخت شاد
همی سر فرازد که من قیصرم
گر از نامداران یکی مهترم
کنم زین سپس روم را نام شوم
برانگیزم آتش ز آباد بوم
به یزدان پاک و بخورشید و ماه
به آذر گشسب و بتخت و کلاه
که کز هرچ در پادشاهی اوست
ز گنج کهن پرکند گاو پوست
نساید سرتیغ ما رانیام
حلال جهان باد بر من حرام

نوشین روان سپس فرمان می‌دهد تا سربازانش برای جنگ با روم آماده شوند

بفرمود تا بر درش کرنای
دمیدند با سنج و هندی درای
همه کوس بر کوههٔ ژنده پیل
ببستند و شد روی گیتی چونیل
سپاهی گذشت از مداین به دشت
که دریای سبز اندرو خیره گشت
ز نالیدن بوق و رنگ درفش
ز جوش سواران زرینه کفش
ستاره توگفتی به آب اندرست
سپهر روان هم بخواب اندرست

از آن طرف هم به قیصر پیام می‌دهند که سپاه ایران به سمت ما مباید. او هم سپاهش را راه می‌اندازند و از عموریه  به حلب میرود. دو سپاه به هم میرسند. یک سپاه در درون حصار و سپاه دیگر حصار را در محاصره دارد 

چوآگاهی آمد بقیصر ز شاه
که پرخشم ز ایوان بشد با سپاه
بیامد ز عموریه تا حلب
جهان کرد پر جنگ و جوش و جلب
سواران رومی چو سیصد هزار
حلب را گرفتند یکسر حصار
سپاه اندر آمد ز هرسو به جنگ
نبد جنگشانرا فراوان درنگ 
بیاراست بر هر دری منجنیق
ز گردان روم آنک بدجا ثلیق
حصار سقیلان بپرداختند
کزان سو همی‌تاختن ساختند
حلب شد بکردار دریای خون
به زنهار شد لشکر باطرون

ایرانیان در دو هفته سی هزار از رومیان را گرفتند و تعداد زیادی را اسیر کردند. خندقی کندند و آب را در آن انداختند و سپاه در پشت خندق گیر کرد. زمان زیادی هم این محاصره ادامه داشت و سپاه ایران نیاز به توشه پیدا میکند 

بدو هفته از رومیان سی هزار
گرفتند و آمد بر شهریار
بی‌اندازه کشتند ز ایشان بتیر
به رزم اندرون چند شد دستگیر
به پیش سپه کنده‌ای ساختند
بشبگیر آب اندر انداختند
بکنده ببستند برشاه راه
فروماند از جنگ شاه و سپاه
برآمد برین روزگاری دراز
بسیم و زر آمد سپه را نیاز

برای توشه ی سپاه سیصد هزار درم کم میاوردند و موبد از شاه چاره میجوید. شاه هم به بوزرجمهر میگوید که بفرست تا از گنج مازندران کمبود جبران شود.

سپهدار روزی‌دهان را بخواند
وزان جنگ چندی سخنها براند
که این کار با رنج بسیار گشت
بب وبکنده نشاید گذشت
سپه را درم باید و دستگاه
همان اسب وخفتان و رومی کلاه
سوی گنج رفتند روزی‌دهان
دبیران و گنجور شاه جهان
از اندازه لشکر شهریار
کم آمد درم تنگ سیصد هزار
بیامد برشاه موبد چوگرد
به گنج آنچ بود از درم یاد کرد
دژم کرد شاه اندران کار چهر
بفرمود تا رفت بوزرجمهر
بدو گفت گر گنج شاهی تهی
چه باید مرا تخت شاهنشهی
بروهم کنون ساروان را بخواه
هیونان بختی برافگن به راه
صد از گنج مازندران بارکن
وزو بیشتر بار دینار کن

بوزرجمهر هم اینگونه پاسخ می‌دهد که راه برای رفتن به مازندران طولانی است .ما می‌توانیم از پولداران همین مناطق به عنوان وام پول بخواهیم.  شاه هم قبول میکند و جوانی را برای اینکار می‌فرستند. او هم پیام را به سکنه اطراف میرساند

بشاه جهان گفت بوزرجمهر
که ای شاه با دانش و داد و مهر
سوی گنج ایران درازست راه
تهی دست و بیکار باشد سپاه
بدین شهرها گرد ماهرکسست
کسی کو درم بیش دارد بدست
ز بازارگان و ز دهقان درم
اگر وام خواهی نگردد دژم
بدین کار شد شاه همداستان
که دانای ایران بزد داستان
فرستاده‌ای جست بوزرجمهر
خردمند و شادان دل و خوب چهر
بدو گفت ز ایدر سه اسبه برو
گزین کن یکی نامبردار گو
ز بازارگان و ز دهقان شهر
کسی را کجا باشد از نام بهر
ز بهر سپه این درم فام خواه
بزودی بفرماید از گنج شاه
بیامد فرستادهٔ خوش منش
جوان وخردمندی و نیکوکنش
پیمبر باندیشه باریک بود
بیامد بشهری که نزدیک بود
درم خواست فام از پی شهریار
برو انجمن شد بسی مایه دار

در ان شهر کفش فروشی بود که با شنیدن این سخنان به جوان فرستاده نزدیک می‌شود و میگوید من این پول را در اختیار شما می‌گذارم ولی پیامی از جانب من به پادشاه برسان و آن پیام این است که پسری دارم که موقع تعلیم و تربیتش است. او را آموزش بدهید و بعد به عنوان  دبیر در دیوان به کار بگیرید. مامور هم قول می‌دهد تا پیام را برساند. بعد با پول به سمت نوشین روان برمی‌گردد

یکی کفشگر بود و موزه فروش
به گفتار او تیز بگشاد گوش
درم چند باید بدو گفت مرد
دلاور شمار درم یاد کرد
چنین گفت کای پرخرد مایه دار
چهل من درم هرمنی صدهزار
بدو کفشگر گفت من این دهم
سپاسی ز گنجور بر سر نهم
بیاورد قپان و سنگ و درم
نبد هیچ دفتر به کار و قلم
چو بازارگان را درم سخته شد
فرستاده زان کار پردخته شد
بدو کفشگر گفت کای خوب چهر
به رنج‌ی بگویی به بوزرجمهر
که اندر زمانه مرا کودکیست
که بازار او بر دلم خوار نیست
بگویی مگر شهریار جهان
مرا شاد گرداند اندر نهان
که او را سپارد بفرهنگیان
که دارد سرمایه و هنگ آن
فرستاده گفت این ندارم به رنج
که کوتاه کردی مرا راه گنج

شب هنگام فرستاده با پول برمی‌گردد و بوزرجمهر خوشحال می‌شود. مرد فرستاده همچنان پیام آن کفش فروش را هم به بوزرجمهر می‌رساند

بیامد بر مرد دانا به شب
وزان کفشگر نیز بگشاد لب
برشاه شد شاد بوزرجمهر
بران خواسته شاه بگشاد چهر
چنین گفتن زان پس که یزدان سپاس
مبادم مگر پاک و یزدان شناس
که در پادشاهی یکی موزه دوز
برین گونه شادست و گیتی فروز
که چندین درم ساخته باشدش
مبادا که بیداد بخراشدش
نگر تا چه دارد کنون آرزوی
بماناد بر ما همین راه و خوی
چو فامش بتوزی درم صدهزار
بده تا بماند ز ما یادگار
بدان زیردستان دلاور شدند
جهانجوی با تخت وافسر شدند
مبادا که بیدادگر شهریار
بود شاد برتخت و به روزگار

بوزرجمهر هم پیام را به نوشین روان منتقل میکند

بشاه جهان گفت بوزرجمهر
که ای شاه نیک اختر خوب چهر
یکی آرزو کرد موزه فروش
اگر شاه دارد بمن بنده گوش
فرستاده گوید که این مرد گفت
که شاه جهان با خرد باد جفت
یکی پور دارم رسیده بجای
بفرهنگ جوید همی رهنمای
اگر شاه باشد بدین دستگیر
که این پاک فرزند گردد دبیر
ز یزدان بخواهم همی جان شاه
که جاوید باد این سزاوار گاه

شاه در پاسخ به بوزرجمهر میگوید که دیو چشم تو را تیره کرده و  متوجه نیستی اگر فرزند این مرد به دانش برسد بجای ما بر تخت خواهد نشست. پولهای او را برگردان. ما از او پول نمی‌خواهیم. آنها هم پول  را برمی‌گردانند

بدو گفت شاه ای خردمند مرد
چرا دیو چشم تو را تیره کرد
برو همچنان بازگردان شتر
مبادا کزو سیم خواهیم و در
چو بازارگان بچه گردد دبیر
هنرمند و بادانش و یادگیر
چو فرزند ما برنشیند بتخت
دبیری ببایدش پیروزبخت
هنر باید از مرد موزه فروش
بدین کار دیگر تو با من مکوش
بدست خردمند و مرد نژاد
نماند به جز حسرت وسرد باد
شود پیش او خوار مردم شناس
چوپاسخ دهد زو پذیرد سپاس
بما بر پس از مرگ نفرین بود
چوآیین این روزگار این بود
نخواهیم روزی جز از گنج داد
درم زو مخواه و مکن هیچ یاد
هم اکنون شتر بازگردان به راه
درم خواه وز موزه دوزان مخواه
فرستاده برگشت و شد با درم
دل کفشگر گشت پر درد و غم
شب آمد غمی شد ز گفتار شاه
خروش جرس خاست از بارگاه
طلایه پراگنده بر گرد دشت
همه شب همی گرد لشکر بگشت

روز بعد فرستاده هایی از سپاه قیصر میایند و پیام می‌دهند که قیصر جوان است و کاری نابخردانه کرده تو او را ببخشا. ایران مثل روم و روم مثل ایران است و همه به تو تعلق دارد. ما همان باجی را که قرار بود به تو خواهیم داد

ز ماهی چو بنمود خورشید تاج
برافگند خلعت زمین را ز عاج
طلایه چو گشت از لب کنده باز
بیامد بر شاه گردن فراز
که پیغمبر قیصر آمد بشاه
پر از درد و پوزش کنان از گناه
فرستاده آمد همانگه دوان
نیایش کنان پیش نوشین روان
چو رومی سر تاج کسری بدید
یکی باد سرد از جگر برکشید
به دل گفت کینت سزاوار گاه
بشاهی ومردی وچندین سپاه
وزان فیلسوفان رومی چهل
زبان برگشادند پر باد دل
ز دینار با هرکسی سی هزار
نثار آوریده بر شهریار
چو دیدند رنگ رخ شهریار
برفتند لرزان و پیچان چومار
شهنشاه چو دید بنواختشان
بیین یکی جایگه ساختشان
چنین گفت گوینده پیشرو
که ای شاه قیصر جوانست و نو
پدر مرده و ناسپرده جهان
نداند همی آشکار و نهان
همه سر به سر باژدار توایم
پرستار و در زینهار توایم
تو را روم ایران و ایران چو روم
جدایی چرا باید این مرز و بوم
خرد در زمانه شهنشاه راست
وزو داشت قیصر همی‌پشت راست
چه خاقان چینی چه در هند شاه
یکایک پرستند این تاج و گاه
اگر کودکی نارسیده بجای
سخن گفت بی‌دانش و رهنمای
ندارد شهنشاه ازو کین و درد
که شادست ازو گنبد لاژورد
همان باژ روم آنچ بود از نخست
سپاریم و عهدی بتازه درست

نوشین روان میگوید که حالا قیصر خردسال است آیا خردمند هم دورو برش نیست که او را راهنمایی کند؟ کسی که بر علیه ما برخیزد ما کشورش را با خاک یکسان می‌کنیم 

بخندید نوشین روان زان سخن
که مرد فرستاده افگند بن
بدو گفت اگر نامور کودکست
خرد با سخن نزد او اندکست
چه قیصر چه آن بی خرد رهنمون
ز دانش روان را گرفته زبون
همه هوشمندان اسکندری
گرفتند پیروزی و برتری
کسی کو بگردد ز پیمان ما
بپیچید دل از رای و فرمان ما
از آباد بومش بر آریم خاک
زگنج و ز لشکر نداریم باک

فرستادگان هم در مقابل نوشین روان بر خاک میفتند و میگویند آنچه بین ما گذشته را بر ما ببخش و ما این رنجی که بر تو وارد کردیم را کوچک نمی‌بینیم و بابت آن ده پوست گاو پر از دینار را به تو می‌دهیم کم و زیادی آن را ببخش. 

فرستادگان خاک دادند بوس
چنانچون بود مردم چابلوس
که ای شاه پیروز برترمنش
ز کار گذشته مکن سرزنش
همه سر به سر خاک رنج توایم
همه پاسبانان گنج توایم
چوخشنود گردد ز ما شهریار
نباشیم ناکام و بد روزگار
ز رنجی که ایدر شهنشاه برد
همه رومیان آن ندارند خرد
ز دینار پرکرده ده چرم گاو
به گنج آوریم از درباژ وساو
بکمی وبیشیش فرمان رواست
پذیرد ز ما گرچه آن ناسزاست

نوشین روان هم میگوید که که این موارد به وزیر ما مربوط میشود با او صحبت کنید. آنها هم پیش موبد میروند و همه ی ماجرا را به او میگویند.  موبد از آنان می خواهد تا علاوه بر زر که پیشنهاد دادند هزار پارچه زربفت هم بدهند. آنها هم چنان میکنند

چنین داد پاسخ که ازکار گنج
سزاوار دستور باشد به رنج
همه رومیان پیش موبد شدند
خروشان و با اختر بد شدند
فراوان ز هر در سخن راندند
همه راز قیصر برو راندند
ز دینار گفتند وز گاو پوست
ز کاری که آرام روم اندروست
چنین گفت موبد اگر زر دهید
ز دیبا چه مایه بران سرنهید
بهنگام برگشتن شهریار
ز دیبای زربفت باید هزار
که خلعت بود شاه را هر زمان
چه با کهتران و چه با مهتران
برین برنهادند و گشتند باز
همه پاک بردند پیشش نماز

شاه بعد از مدتی کسی را انتخاب میکند تا برای تحویل و حساب و کتاب باج و ساو آنجا بماند و خود به طیسفون برمی‌گردد. نزدیکای  طیسفون همه به پیشواز شاه و سپاه میایند

ببد شاه چندی بران رزمگاه
چوآسوده شد شهریار و سپاه
ز لشکر یکی مرد بگزید گرد
که داند شمار نبشت و سترد
سپاهی بدو داد تا باژ روم
ستاند سپارد به آباد بوم
وز آنجا بیامد سوی طیسفون
سپاهی پس پشت و پیش اندرون
همه یکسر آباد از سیم و زر
به زرین ستام و به زرین کمر
ز بس پرنیانی درفش سران
تو گفتی هوا شد همه پرنیان
در و دشت گفتی که زرین شدست
کمرها ز گوهر چو پروین شدست
چو نزدیک شهر اندر آمد ز راه
پذیره شدندش فراوان سپاه
همه پیش کسری پیاده شدند
کمر بسته و دل گشاده شدند
هر آنکس که پیمود با شاه راه
پیاده بشد تا در بارگاه
همه مهتران خواندند آفرین
بران شاه بیدار باداد ودین
چو تنگ اندر آمد به جای نشست
بهرمهتری شاه بنمود دست 
سرآمد سخن گفتن موزه دوز 
ز ماه محرم گذشته سه روز 

حال دنباله ی داستانهای نوشین روان چه میشود، می‌ماند برای جلسه‌ی بعدی شاهنامه‌خوانی در منچستر. سپاس از همراهی شما
خلاصه برخی از داستان‌ها به صورت صوتی هم در کانال تلگرامی دوستان شاهنامه گذاشته می‌شود. در صورت تمایل به کانال در لینک زیر بپیوندید

کلماتی که آموختم
بختی =  [ ب ُ ] (اِ) شتر قوی درازگردن متولد از عربی و عجمی منسوب است به بخت نصر. (منتهی الارب
موزه = کفش

ابیاتی که خیلی دوست داشتم 
بشاه جهان گفت بوزرجمهر
که ای شاه با دانش و داد و مهر
سوی گنج ایران درازست راه
تهی دست و بیکار باشد سپاه
بدین شهرها گرد ماهرکسست
کسی کو درم بیش دارد بدست
ز بازارگان و ز دهقان درم
اگر وام خواهی نگردد دژم

شجره نامه
 اردشیر --- شاپور--- اورمزد --- بهرام --- بهرام بهرام --- بهرام بهرامیان--- نرسی --- اومزد ---شاپور (دوم) ---اردشیر نکوکار (برادر شاپور دوم)-- شاپور سوم --- بهرام شاپور --- یزدگرد بزه‌کار (برادر بهرام شاپور) --- بهرام‌گور --- یزدگرد --- هرمز --- پیروز (برادر هرمز) ---بلاش (پسر کوجم پیروز) --- قباد (پسر بزرگ پیروز) که به دست مردم از شاهی غزل شد --- جاماسپ (برادر کوچک قباد) --- قباد (مجدد پادشاه می‌شود) --- کسری با لقب نوشین روان ---هرمزد یا هرمز پسر نوشین روان


 جهانجوی دهقان آموزگار ص 1670

© All rights reserved

شاهنامه نگاری

جمعه 21 اوت ساعت 3 بعد از ظهر به وقت انگلستان (6.30 عصر به وقت ایران) خانم دکتر فرزانه فرخ فر مهمان برنامه گفتگوی اینستاگرامی دوستان شاهنامه خواهند بود. از علاقمندان دعوت می‌شود از طریق لینک زیر به ما بپیوندند.

This Friday 21st Aug at 3pm I have the pleasure of talking to Dr Farzaneh Farrokhfar through Instagram.



© All rights reserved

Tuesday, 18 August 2020

دیداری مجاز در قرنطینه


..."کفش پاشنه بلند یعنی خوشگلی؟ فکرش رو بکن با پاهای برهنه رو شنای داغ راه بری، تو دستت یه بستنی قیفی که تا نصفه خورده نشده آب میشه باشه، شره‌ی چسبناکش مثل سیلاب از چونت راه بیفته و با نیروی جاذبه شتاب بگیره و تا با دستمالی مهارش نکنی به رفتن ادامه بده. اون میشه خوشگل نه کفش."

برای خواندن داستان کامل اینجا کلیک کنید
© All rights reserved

Shahireh Sharif - Life Cafe


© All rights reserved

Monday, 17 August 2020

شاهنامه‌خوانی در منچستر 233

رنطینه  2020، در قرنطینه  ماه اوت  این بخش را از طریق زوم  در کنار هم خواندیم
پانزدهمین جلسه در قرنطینه

در دوران پادشاهی نوشین‌روان هستیم
  

همانطوری که بارها گفته شده، فردوسی در جای جای شاهنامه صحبت از مراجع خود به زبان میاورد. در اینجا هم میگوید که پیری که به زبان پهلوی سخن میگفته مرجع او بوده و سوال و جوابهایی را که بین نوشین روان و موبد گذشته را نقل میکند

انگونه میگوید که موبدی از نوشین روان میپرسد که خواهنده ای همیشه با زاری و ناله از خداوند خواهان آرزوهایی است. نوشین روان میگوید که آرزو را به اندازه باید خواست از خداوند. شاید به معنی اینکه باشد که خیلی برای رسیدن به آرزوهای خود بدست اوردن خود پافشاری نکن و دائم برای آنچه که شاید صلاح تو در رسین به ان نباشد از خداوند آنرا مخواه
 
یکی پیر بد پهلوانی سخن
به گفتار و کردار گشته کهن
چنین گوید از دفتر پهلوان
که پرسید موبد ز نوشین‌روان
که آن چیست کز کردگار جهان
بخواهد پرستنده اندر نهان
بدان آرزو نیز پاسخ دهد
بدان پاسخش بخت فرخ نهد
یکی دست برداشته به آسمان
همی‌خواهد از کردگار جهان
نیابد بخواهش همه آرزو
دوچشمش پر از آب و پر چینش رو
به موبد چنین گفت پیروز شاه
که خواهش ز یزدان به اندازه خواه
کزان آرزو دل پراز خون شود
که خواهد که زاندازه بیرون شود

میپرسند که کی بیشتر از بقیه سزاوار نیکی است و او میگوید  با بخشش مرد به بزرگی میرسد و اینکه گنج داشته باشی و نبخشی هیچ خوب نیست. از بنیاد خرد می‌پرسند. نوشین روان پاسخ میدهد که دانا شاد است و انکه با نژاد شرم و حیا دارد

بپرسید نیکی کرا درخورست
بنام بزرگی که زیباترست
چنین داد پاسخ که هرکس که گنج
بیابد پراگنده نابرده رنج
نبخشد نباشد سزاوار تخت
زمان تا زمان تیره گرددش بخت
ز هستی وبخشش بود مرد مه
تو ار گنج داری نبخشی نه ب
بگفت‌ش خرد راکه بنیاد چیست
بشاخ و ببرگ خرد شاد کیست
چنین داد پاسخ که داناست شاد
دگر آنک شرمش بود با نژاد

میگوید که هر کسی که خرد را بپرورد انگار جانش را پرورانده و بی خرد جانش در آسیب است 
 
برسید دانش کرا سودمند
کدامست بی‌دانش و بی‌گزند
چنین داد پاسخ که هر کو خرد
بپرورد جان را همی‌پرورد
ز بیشی خرد را بود سودمند
همان بی خرد باشد اندر گزند

می پرسند که آیا دانش از فر شاه هم بهتر است؟ نوشین روان پاسخ می‌دهد که دانا با فر است که جهان را می‌تواند تسخیر کند

بگفت‌ش که دانش به از فر شاه
که فرر و بزرگیست زیبای گاه
چنین داد پاسخ که دانا بفر
بگیرد جهان سر به سر زیر پر
خرد باید و نام و فرو نژاد
بدین چار گیرد سپهر از تو یاد
چنین گفت زان پس که زیبای تخت
کدامست وز کیست ناشاد بخت
چنین داد پاسخ که یاری نخست
بباید ز شاه جهاندار جست
دگر بخشش و دانش و رسم گاه
دلش پر ز بخشایش دادخواه
ششم نیز کانرا دهد مهتری
که باشد سزوار بر بهتری
به هفتم که از نیک و بد درجهان
سخنها بروبر نماند نهان
چوفر و خرد دارد و دین و بخت
سزوار تاجست و زیبای تخت
بهشتم که دشمن بداند ز دوست
بی‌آزاری از شهریاران نکوست
نماند پس ازمرگ او نام زشت
بیابد به فرجام خرم بهشت

در پاسخ به نیکی و مردم بدکنش چیست میگوید کهآز و نیاز دو دیو بد گوهرندو هر کسی به آز دچار شود این دیو بدگوهر بر او چیره است و اگر به پستی گراید او هم به همان ترتیب گرفتار وید برخو است
 
بپرسیدش از داد و خردک منش
ز نیکی وز مردم بدکنش
چنین داد پاسخ که آز و نیاز
دو دیوند بدگوهر و دیر ساز
هرآنکس که بیشی کند آرزوی
بدو دیو او باز گردد بخوی
وگر سفلگی برگزید او ز رنج
گزیند برین خاک آگنده گنج
چو بیچاره دیوی بود دیرساز
که هر دو بیک خو گرایند باز
بپرسید و گفتا که چندست و چیست
که بهری برو هم بباید گریست
دگر بهر ازو گنج و تاجست و نام
ازان مستمندیم و زین شادکام
چنین داد پاسخ که دانا سخن
ببخشید واندیشه افگند بن
نخستین سخن گفتن سودمند
خوش آواز خواند ورا بی‌گزند
دگر آنک پیمان سخن خواستن
سخنگوی و بینا دل آراستن
که چندان سراید که آید به کار
وزو ماند اندر جهان یادگار
سه دیگر سخنگوی هنگام جوی
بماند همه ساله بر آب روی
چهارم که دانا دلارای خواند
سراینده را مرد بارای خواند
که پیوسته گوید سراسر سخن
اگر نو بود داستان گر کهن
به پنجم که باشد سخنگوی گرم
بشیرین سخن هم به آواز نرم
سخن چون یک اندر دگر بافتی
ازو بی‌گمان کام دل یافتی

در مورد علمی که اندوخته بود از او می‌پرسند و او میگوید که همه ی آموخته هایم چون وام و توشه ی جان  خرد بوده. با دانش از گناهان انسان دور خواهد بود. دانش از تاج و کلاه بهتر است (یادداشتی به خود: علم بهتر است یا ثروت؟) دانش از گنج نامی تر است و نزد دانا کرامی تر. دانای پیر بهتر از جوانی ابله است

بپرسید چندی که آموختی
روان را به دانش بیفروختی
چنین گفت کز هرک آموختم
همه فام جان وخرد توختم
همی‌پرسم از ناسزایان سخن
چه گویی که دانش کی آید ببن
بدانش نگر دور باش از گناه
که دانش گرامی‌تر از تاج و گاه
بپرسید کس را از آموختن
ستایش ندیدم و افروختن
که نیزش ز دانا بباید شنید
نگویم کسی کو بجایی رسید
چنین داد پاسخ که از گنج سیر
که آید مگر خاکش آرد بزیر
در دانش از گنج نامی ترست
همان نزد دانا گرامی ترست
سخن ماند از ما همی یادگار
تو با گنج دانش برابر مدار
بپرسید دانا شود مرد پیر
گر آموزشی باشد و یادگیر
چنین داد پاسخ که دانای پیر
ز دانش جوانی بود ناگزیر
بر ابله جوانی گزینی رواست
که بی‌گور اوخاک او بی‌نواست

میگویند تو از شاهان گذشته یاد میکنی. نوشین روان میگوید آنها به شمشیر و داد این جهان را نگه داشتند و همه چیز را گذاشتند و رفتند. حال باید به کردار پرداخت

بپرسید کز تخت شاهنشهان
بکردی همه شهریار جهان
کنون نامشان بیش یاد آوریم
بیاد از جگر سرد باد آوریم
چنین داد پاسخ که در دل نبود
که آن رسم را خود نباید ستود
بشمشیر و داد این جهان داشتن
چنین رفتن و خوار بگذاشتن
بپرسید با هر کسی پیش ازین
سخن راندی نامور بیش ازین
سبک دارد اکنون نگوید سخن
نه از نو نه از روزگار کهن
چنین داد پاسخ که گفتاربس
بکردار جویم همه دسترس

می‌پرسند چرا نماز و نیایشمان طولانی تر از گذشتگان است. میگوید که اگر شکرگزار باشیم بر سختی ها چیره میشویم وگرنه از درد و سختی رهایی نخواهیم داشت

بپرسید هنگام شاهان نماز
نبودی چنین پیش ایشان دراز
ما را ستایش فزونست ازان
خروش و نیایش فزونست ازان
چنین داد پاسخ که یزدان‌پاک
پرستنده را سر برآرد ز خاک
فلک را گزارنده او کند
جهان راهمه بندهٔ او کند
گر این بنده آن را نداند بها
مبادا ز درد و ز سختی رها

می‌پرسند که آن چیست که تو بیشتر از همه از خداوند برای آن سپاسگزاری ، میگویند سپاسگزارم که دوران من دورانی است که به مردم روزگار خوبی دارند و بدخواهان من در جنگ شکست خورده اند

بپرسید تا توشدی شهریار
سپاست فزون چیست از کردگار
کزان مر تو را دانش افزون شدست
دل بدسگالان پر از خون شدست
چنین داد پاسخ که از کردگار
سپاس آنک گشتیم به روزگار
کسی پیش من برفزونی نجست
وز آواز من دست بد را بشست
زبون بود بدخواه در جنگ من
چو گوپال من دید و اورنگ من

چطور در جنگ اوائل  خیلی تاختی ولی بعدا درنگ کردی، میگوید مرد جوان در جوانی از درد و رنج نمی اندیشد  ولی سال که به شصت میرسد اهل مدارا میشود. شکر خدا که در جوانی هنر داشتم و توانستم آن کارها را انجام بدهم و در روزگار پیری جهان زیر فرمان ماست

بپرسید درجنگ خاور بدی
چنان تیز چنگ و دلاور بدی
چو با باختر ساختی ساز جنگ
شکیبایی آراستی با درنگ
چنین داد پاسخ که مرد جوان
نیندیشد از رنج و درد روان
هرآنگه که سال اندر آید بشست
به پیش مدارا بباید نشست
سپاس از جهاندار پروردگار
کزویست نیک وبد روزگار
که روز جوانی هنر داشتیم
بد و نیک را خوار نگذاشتیم
کنون روز پیروی بدانندگی
برای و به گنج وفشانندگی
جهان زیر آیین و فرهنگ ماست
سپهر روان جوشن جنگ ماست

بدو میگویند نسبت به شاهان پیشین تو کمتر سخن میگویی و بیشتر به دنبال عدل و داد هستی میگوید  هر شهریاری که با پروردگار است خود را از رنج رهانیده
بدو گفت شاهان پیشین دراز
سخن خواستند آشکارا و راز
شما را سخن کمتر و داد بیش
فزون داری از نامداران پیش
چنین داد پاسخ که هرشهریار
که باشد ورا یار پروردگار
ندارد تن خویش با رنج و درد
جهان را نگهبان هرآنکس که کرد
بپرسید شادان دل شهریار
پر اندیشه بینم بدین روزگار
چنین داد پاسخ که بیم گزند
ندارد به دل مردم هوشمند
بدو گفت شاهان پیشین ز بزم
نبردند جان را باندازه رزم
چنین داد پاسخ که ایشان ز جام
نکردند هرگز به دل یاد نام
مرا نام بر جام چیره شدست
روانم زمانرا پذیره شدست

می‌پرسند که آیا در بیماری به پزشک نیاز است پادشاه پاسخ می‌دهد که تا وقتی تقدیر نباشد تن آدمی از بین نمی رود و اگر تقدیر است که از بین برود دارو هم جلوی این کار را نخواهد گرفت

بپرسید هرکس که شاهان بدند
تن خویشتن را نگهبان بدند
بدارو و درمان و کار پزشک
بدان تا نپالود باید سرشک
چنین داد پاسخ که تن بی‌زمان
که پیش آید از گردش آسمان
بجایست دارو نیاید به کار
نگه داردش گردش روزگار
چو هنگامه رفتن آمد فراز
زمانه نگردد بپرهیز باز

میگویند که زمانی از اندیشه شاه راحت نیست و او میگوید که دل شاه با تقدیر یکی است از این هراسانم که از بیم ما نیایش کنند. نیازی نیست که ستایش از این بیشتر شود و من هم به نهفته ی سینه مردم کاری ندارم _ یادداشتی به خود تفتیش عقاید؟ 

بپرسید چندان ستایش کنند
جهان آفرین را نیایش کنند
زمانی نباشد بدان شادمان
باندیشه دارد همیشه روان
چنین داد پاسخ که اندیشه نیست
دل شاه با چرخ گردان یکیست
بترسم که هرکو ستایش کند
مگر بیم ما را نیایش کند
ستایش نشاید فزون زآنک هست
نجوییم راز دل زیردست

پرسیدند که شادی از برای فرزند برای چیست و او میگوید  زندگی از وجود او مزه و طعم می‌گیرد و با او از گناه دور می‌شویم

بدو گفت شادی ز فرزند چیست
همان آرزوها ز پیوند چیست
چنین داد پاسخ که هرکو جهان
بفرزند ماند نگردد نهان
چوفرزند باشد بیابد مزه
ز بهر مزه دور گردد بزه
وگر بگذرد کم بود درد اوی
که فرزند بیند رخ زرد اوی

میگوید یزدان پرست عنان زمانه را به دست دارد اگر فزونی نجوید در آرامش بود کسی که به ناسپاس نیکی کند خوار میشود

بپرسد که گیتی تن آسان کراست
ز کردار نیکو پشیمان چراست
چنین داد پاسخ که یزدان‌پرست
بگیرد عنان زمانه بدست
فزونی نجوید تن آسان شود
چو بیشی سگالد هراسان شود
دگر آنک گفتی ز کردار نیک
نهان دل وجان ببازار نیک
ز گیتی زبونتر مر آن را شناس
که نیکی سگالید با ناسپاس

میگویند بد  و خوب  از بین میرد چرا باید نیکویی را بستاییم وقتی مرگ خوبی و بدی را از دم درو میکند، میگوید که  هر کسی که با کردار نیک رفت نامش در جهان باقی است و کسی که از او به زشتی یاد می‌شود حتی بازماندگان او هم در آسایش نیستند

بپرسید کان کس که بد کرد و مرد
ز دیوان جهان نام او را سترد
هران کس که نیکی کند بگذرد
زمانه نفس را همی‌بشمرد
چه باید همی نیکویی را ستود
چومرگ آمد و نیک و بد را درود
چنین داد پاسخ که کردار نیک
بیابد بهر جای بازار نیک
نمرد آنک او نیک کردار مرد
بیاسود و جان را به یزدان سپرد
وزان کس که ماند همی نام بد
از آغاز بد بود و فرجام بد
نیاسود هرکس کزو باز ماند
وزو در زمانه بد آواز ماند

می‌پرسند که چگونه برای بعد از  مرگ مهیا شویم. میگوید که وقتی ز این دنیا عبور کنیم به جان پاک دسترسی داریم. زندگی که در بیم و اندوه بگذرد باید بر آن گریست 

بپرسد چه کارست برتر ز مرگ
اگر باشد این را چه سازیم برگ
چنین داد پاسخ کزین تیره خاک
اگر بگذری یافتی جان پاک
هرآنکس که در بیم و اندوه زیست
بران زندگی زار باید گریست
بپرسد کزین دو گرانتر کدام
کزوییم پر درد و ناشادکام
چنین داد پاسخ که هم سنگ کوه
جز اندوه مشمر که گردد ستوه
چه بیمست اگر بیم اندوه نیست
بگیتی جز اندوه نستوه نیست

می‌پرسد که از ما باگنج تر کیست میگوید آنکه بیرنج تر است. میگوید که بدترین کس چه کسی است  

بپرسید کزما که با گنج‌تر
چنین گفت کام کس که بی‌رنجتر
بپرسید کهو کدامست زشت
که از ارج دورست و دور از بهشت
چنین داد پاسخ که زنرا که شرم
نباشد بگیتی نه آواز نرم
ز مردان بتر آنک نادان بود
همه زندگانی به زندان بود
بگرود به یزدان وتن پرگناه
بدی بر دل خویش کرده سیاه
بپرسید مردم کدامست راست
که جان وخرد بر دل او گواست
چنین گفت کانکو بسود و زیان
نگوید نبندد بدی را میان
بپرسید کزو خو چه نیکوترست
که آن بر سر مردمان افسرست
چنین داد پاسخ که چون بردبار
بود مرد نایدش افسون به کار
نه آن کز پی سودمندی کند
وگر نیز رای بلندی کند
چو رادی که پاداش رادی نجست
ببخشید وتاریکی از دل بشست
سه دیگر چو کوشایی ایزدی
که از جان پاک آید و بخردی
بپرسید در دل هراس از چه بیش
بدو گفت کز رنج و کردار خویش

در مورد بخشش می‌پرسند و میگوید که به مستمندان بخشیدن سزاوار است. میگوید که بدآیین مباش خدا را بپرست و خوب و بد را از او بدان

بپرسید بخشش کدامست به
که بخشنده گردد سرافراز و مه
چنین داد پاسخ کز ارزانیان
مدارید باز ایچ سود و زیان
بپرسید موبد ز کار جهان
سخن برگشاد آشکار و نهان
که آیین کژ بینم و نا پسند
دگر گردش کارناسودمند
چنین داد پاسخ که زین چرخ پیر
اگر هست بادانش و یادگیر
بزرگست و داننده و برترست
که بر داوران جهان داورست
بد آیین مشو دور باش از پسند
مبین ایچ ازو سود و ناسودمند
بد و نیک از او دان کش انباز نیست
به کاریش فرجام وآغاز نیست
چوگوید بباش آنچ گوید بدست
همو بود تا بود و تا هست هست
بپرسید کز درد بر کیست رنج
که تن چون سرایست و جان را سپنج
چنین داد پاسخ که این پوده پوست
بود رنجه چندانک مغز اندروست
چوپالود زو جان ندارد خرد
که برخاک باشد چو جان بگذرد

میگ.ید که از آز و نیاز باید دوری کرد. اگر از آز در رنج باشی هیچ گاه سیری نخواهی داشت
 
بپرسید موبد ز پرهیز و گفت
که آز و نیاز از که باید نهفت
چنین داد پاسخ که آز و نیاز
سزد گر ندارد خردمند باز
تو از آز باشی همیشه به رنج
که همواره سیری نیابی ز گنج
بپرسید کز شهریاران که بیش
بهوش و به آیین و با رای و کیش
چنین داد پاسخ که آن پادشا
که باشد پرستنده و پارسا
ز دادار دارنده دارد سپاس
نباشد کس از رنج او در هراس
پرامید دارد دل نیک مرد
دل بدکمنش را پراز بیم و درد
سپه را بیاراید از گنج خویش
سوی بدسگال افگند رنج خویش
سخن پرسد از بخردان جهان
بد و نیک دارد ز دشمن نهان
بپرسید کار پرستش بچیست
به نیکی یزدان گراینده کیست
چنین داد پاسخ که تاریک خوی
روان اندر آرد بباریک موی
نخست آنک داند که هست و یکیست
تر ازین نشان رهنمای اندکیست
ازو دارد از کار نیکی سپاس
بدو باشد ایمن و زو در هراس
هراس تو آنگه که جویی گزند
وزو ایمنی چون بود سودمند
وگر نیک دل باشی و راه جوی
بود نزد هر کس تو را آبروی
وگر بدکنش باشی و بد تنه
به دوزخ فرستاده باشی بنه
مباش ایچ گستاخ با این جهان
که او راز خویش از تو دارد نهان
گراینده باشی بکردار دین
بداری بدین روزگار گزین
خرد را کنی با دل آموزگار
بکوشی که نفریبدت روزگار
همان نیز یاد گنهکار مرد
نباشی به بازار ننگ و نبرد
غم آن جهان از پی این جهان
نباید که داری به دل در نهان
نشستنت همواره با بخردان
گراینده رامش جاودان
گراینده بادی به فرهنگ و رای
به یزدان خرد بایدت رهنمای
از اندازه بر نگذرانی سخن
که تو نو به کاری گیتی کهن
نگرداندت رامش و رود مست
نباشدت با مردم بد نشست
بپیچی دل از هرچ نابودنیست
به بخشای آن را که بخشودنیست
نداری دریغ آنچه داری ز دوست
اکر دیده خواهد اگر مغز و پوست
اگر دوست با دوست گیرد شمار
نباید که باشد میانجی به کار
چو با مرد بدخواه باشد نشست
چنان کن که نگشاید او بر تو دست
چو جوید کسی راه بایستگی
هنر باید و شرم و شایستگی
نباید زبان از هنر چیره‌تر
دروغ از هنر نشمرد دادگر
نداند کسی را بزرگی بچیز
نه خواری بناچیز دارد بنیز
اگر بدگمانی گشاید زبان
توتندی مکن هیچ با بدگمان
ازان پس چو سستی گمانی برد
وز اندازه گفتار او بگذرد
تو پاسخ مر او را باندازه گوی
سخنهای چرب آور و تازه‌گوی
به آزرم اگر بفگنی سوی خویش
پشیمانی آید به فرجام پیش
چو بیکار باشی مشو رامشی
نه کارست بیکاری ار باهشی
ز هرکار کردن تو را ننگ نیست
اگر چند با بوی و با رنگ نیست
به نیکی بهر کار کوشا بود
همیشه بدانش نیوشا بود
به کاری نیازد که فرجام اوی
پشیمانی و تندی آرد بروی
ببخشاید از درد بر مستمند
نیارد دلش سوی درد و گزند
خردمند کو دل کند بردبار
نباشد به چشم جهاندار خوار
بداند که چندست با او هنر
باندازه یابد ز هر کاربر
گر افزون ازان دوست بستایدش
بلندی و کژی بیفزایدش
همان مرد ایزد ندارد به رنج
وگر چند گردد پراگنده گنج
پرستش کند پیشه و راستی
بپیچد ز بی‌راهی و کاستی
برین برگ واین شاخها آخت دست
هنرمند دینی و یزدان پرست
همانست رای و همینست راه
به یزدان گرای و به یزدان پناه
اگر دادگر باشدی شهریار
ازو ماند اندر جهان یادگار
چنان هم که از داد نوشین روان
کجا خاک شد نام ماندش جوان

حال ادامه دوران پادشاهی نوشین روان چگونه است، می‌ماند برای جلسه‌ی بعدی شاهنامه‌خوانی در منچستر. سپاس از همراهی شما
خلاصه برخی از داستان‌ها به صورت صوتی هم در کانال تلگرامی دوستان شاهنامه گذاشته می‌شود. در صورت تمایل به کانال در لینک زیر بپیوندید

کلماتی که آموختم
سفله = پست و فرومایه
بزه = گناه و خطا

ابیاتی که خیلی دوست داشتم 
چو بیکار باشی مشو رامشی
نه کارست بیکاری ار باهشی
ز هرکار کردن تو را ننگ نیست
اگر چند با بوی و با رنگ نیست
به نیکی بهر کار کوشا بود
همیشه بدانش نیوشا بود
به کاری نیازد که فرجام اوی
پشیمانی و تندی آرد بروی
ببخشاید از درد بر مستمند
نیارد دلش سوی درد و گزند
خردمند کو دل کند بردبار
نباشد به چشم جهاندار خوار
بداند که چندست با او هنر
باندازه یابد ز هر کاربر
گر افزون ازان دوست بستایدش
بلندی و کژی بیفزایدش
همان مرد ایزد ندارد به رنج
وگر چند گردد پراگنده گنج
پرستش کند پیشه و راستی
بپیچد ز بی‌راهی و کاستی
برین برگ واین شاخها آخت دست
هنرمند دینی و یزدان پرست
همانست رای و همینست راه
به یزدان گرای و به یزدان پناه
اگر دادگر باشدی شهریار
ازو ماند اندر جهان یادگار
چنان هم که از داد نوشین روان
کجا خاک شد نام ماندش جوان

شجره نامه
 اردشیر --- شاپور--- اورمزد --- بهرام --- بهرام بهرام --- بهرام بهرامیان--- نرسی --- اومزد ---شاپور (دوم) ---اردشیر نکوکار (برادر شاپور دوم)-- شاپور سوم --- بهرام شاپور --- یزدگرد بزه‌کار (برادر بهرام شاپور) --- بهرام‌گور --- یزدگرد --- هرمز --- پیروز (برادر هرمز) ---بلاش (پسر کوجم پیروز) --- قباد (پسر بزرگ پیروز) که به دست مردم از شاهی غزل شد --- جاماسپ (برادر کوچک قباد) --- قباد (مجدد پادشاه می‌شود) --- کسری با لقب نوشین روان ---هرمزد یا هرمز پسر نوشین روان


 آگاهی یافتن کسری از مرگ قیصر روم ص 1663
© All rights reserved

Thursday, 13 August 2020

دختر رستم، گشسپ


I have been looking for a stanza in Shahnameh where it talks about Gashasp, Rostam's daughter but could not find it. Till today as I was looking for something else in a copy of Shahnameh (Mohammed Dabir Seyaghi) I got to the following stanzas.

می‌دانستم که گیو داماد رستم بوده ولی فکر نمی‌کردم در شاهنامه هم این مطلب آورده شده باشد تا اینکه امروز به چند بیت در شاهنامه ای بکوشش محمد دبیرسیاقی، چاپ تهران، 1335 برخوردم 

بزرگان و خویشان کاووس شاه
دلیران و گردان زرین کلاه
همه دخت رستم همی خواستند
همه بر دلش خواهش آراستند
بدامادیش کس فرستاد طوس
تهمتن بدو کرد چندین فسوس
تهمتن زپیوندشان سر بتافت
ازیرا سزاوار خویش کس نیافت
بگیتی نگه کرد رستم بسی
زگردان نیامد پسندش کسی
بمردی و دانش بفر و نژاد
بخورد و ببخشش مرا کرد یاد
بمن داد رستم گزین دخترش
که بودی گرامیتر از افسرش
مهین دخت بانو گشسپ سوار
 بمن داد گردنکش نامدار
زچندان بزرگان مرا برگزید
سرم را بچرخ برین بر کشید


© All rights reserved

Tuesday, 11 August 2020

شاهنامه‌خوانی در منچستر 232

قرنطینه  2020، در قرنطینه  ماه اوت  این بخش را از طریق زوم  در کنار هم خواندیم
پانزدهمین جلسه در قرنطینه

در دوران پادشاهی نوشین‌روان هستیم
  

نوشین روان یا همان کسری نامه ای به پسر خود هرمز می‌نویسد و میگوید که من تاج شاهی را به تو می‌دهم همانگونه که پدر من تاج شاهی را به من داد

شنیدم کجا کسری شهریار
به هرمز یکی نامه کرد استوار
 ز شاه جهاندار خورشید دهر 
مهست و سرافراز و گیرنده شهر
جهاندار بیدار و نیکو کنش 
  فشاننده گنج بی سرزنش 
فزاینده نام و تخت قباد
گراینه تاج و شمشیر و داد
که با فر و برزست و فرهنگ و نام
ز تاج بزرگی رسیده بکام
سوی پاک هرمزد فرزند ما
پذیرفته از دل همی پند ما
ز یزدان بدی شاد و پیروز بخت
همیشه جهاندار با تاج و تخت
به ماه خجسته به خرداد روز
به نیک اختر و فال گیتی فروز
نهادیم برسر تو را تاج زر
چنان هم که ما یافتیم از پدر

بعد او را نصیحت می‌کند که چگونه پادشاهی کند. نصیحت او اینگونه است، خردمند و راد باش و دنبال دانش برو و میگوید که من از مردی پرخرد پرسیدم که از ما چه کسی به خدا نزدیک تر است و او پاسخ داد که اگر می‌خواهی به یزدان نزدیک شوی دنبال دانش باش

همان آفرین نیز کردیم یاد
که برتاج ماکرد فرخ قباد
تو بیدارباش و جهاندار باش
خردمند و راد و بی آزار باش
بدانش فزای و به یزدان گرای
که اویست جان تو را رهنمای
بپرسیدم از مرد نیکوسخن
کسی کو بسال و خرد بد کهن
که از ما به یزدان که نزدیکتر
کرا نزد او راه باریکتر
چنین داد پاسخ که دانش گزین
چوخواهی ز پروردگار آفرین
که نادان فزونی ندارد ز خاک
بدانش بسنده کند جان پاک
بدانش بود شاه زیبای تخت
که داننده بادی و پیروزبخت
مبادا که گردی تو پیمان شکن
که خاکست پیمان شکن را کفن

بیگناهان را میازار و به گفتار بدگو گوش نکن. از روی عدل و داد صحبت کن، دروغ نگو و فقط به آن دارایی دل ببند که مال خودت باشد. به داشته ی دیگران چشم نداشته باش. هنر و دین و دانش داشته باش

ببادا فره بیگناهان مکوش
به گفتار بدگوی مسپارگوش
بهر کار فرمان مکن جز بداد
که از داد باشد روان تو شاد
زبان را مگردان بگرد دروغ
چوخواهی که تخت تو گیرد فروغ
وگر زیردستی بود گنج‌دار
تو او را ازان گنج بی‌رنج دار
که چیز کسان دشمن گنج تست
بدان گنج شو شاد کز رنج تست
وگر زیردستی شود مایه دار
همان شهریارش بود سایه دار
همی در پناه تو باید نشست
اگر زیردستست اگر در پرست
چو نیکی کند با تو پاداش کن
ابا دشمن دوست پرخاش کن
وگر گردی اندر جهان ارجمند
ز درد تن اندیش و درد گزند
سرای سپنجست هرچون که هست
بدو اندر ایمن نشاید نشستت
هنر جوی با دین و دانش گزین
چوخواهی که یابی ز بخت آفرین

کسی که با جان خود از تو محافظت میکند را عزیز بدار. همیشه یک خرمند دانا را در کنارت نگه دار

گرامی کن او را که درپیش تو
سپر کرده جان بر بداندیش تو
بدانش دو دست ستیزه ببند
چو خواهی که از بد نیابی گزند
چو بر سر نهی تاج شاهنشهی
ره برتری بازجوی از بهی
همیشه یکی دانشی پیش دار
ورا چون روان و تن خویش دار
بزرگان وبازارگانان شهر
همی داد باید که یابند بهر
کسی کو ندارد هنر با نژاد
مکن زو به نیز از کم و بیش یاد

مرد بی نام را ابزار جنگ نده که بعد او را به چنگ نخواهی آورد و سلاح تو را برعلیه خود تو استفاده میکند. نیکی را هم به اندازه انجام بده

مده مرد بی‌نام را ساز جنگ
که چون بازجویی نیاید به چنگ
به دشمن دهد مر تو را دوستدار
دو کار آیدت پیش دشوار و خوار
سلیح تو درکارزار آورد
همان بر تو روزی به کار آورد
ببخشای برمردم مستمند
ز بد دور باش و بترس از گزند
همیشه نهان دل خویش جوی
مکن رادی و داد هرگز بروی
همان نیز نیکی باندازه کن
ز مرد جهاندیده بشنو سخن
بدنیی گرای و بدین دار چشم
که از دین بود مرد را رشک وخشم
هزینه باندازهٔ گنج کن
دل از بیشی گنج بی‌رنج کن

به کردار شاهان پیشین توجه کن که نتیجه بیداد آنها فقط نفرین مردم بوده. تو هم دنبال ظلم نباش و داد پیشه کن که این سرای سپنج بر کسی نمی‌ماند

بکردار شاهان پیشین نگر
نباید که باشی مگر دادگر
که نفرین بود بهر بیداد شاه
تو جز داد مپسند و نفرین مخواه
کجا آن سر و تاج شاهنشهان
کجا آن بزرگان و فرخ مهان
ازایشان سخن یادگارست و بس
سرای سپنجی نماند بکس
گزافه مفرمانی خون ریختن
وگر جنگ را لشکر انگیختن
نگه کن بدین نامه پندمند
دل اندر سرای سپنجی مبند
بدین من تو را نیکویی خواستم
بدانش دلت را بیاراستم
به راه خداوند خورشید و ماه
ز بن دور کن دیو را دستگاه
به روز و شب این نامه را پیش دار
خرد را به دل داور خویش دار
اگر یادگاری کنی درجهان
که نام بزرگی نگردد نهان
خداوند گیتی پناه تو باد
زمان و زمین نیکخواه تو باد
بکام تو گردنده چرخ بلند
ز کردار بد دور و دور از گزند
شهنشاه کو داد دارد خرد
بکوشد که با شرم گرد آورد

کسی که دلیر و پاکدین و یزدان پرست باشد لایق بزرگی است دنبال ظاهر نباش 

دلیری به رزم اندرون زر دست
بود پاکدینی و یزدان پرست
به گیتی نگر کین هنرها کراست
چو دیدی ستایش مر او را سزاست
مجوی آنک چون مشتری روشنست
جهانجوی و با تیغ و با جوشنست
جهان بستد از مردم بت پرست
ز دیبای دین بر دل آیین ببست
کنو لاجرم جود موجود گشت
چو شاه جهان شاه محمود گشت
اگر بزم جوید همی گر نبرد
جهان‌بخش را این بود کار کرد
ابوالقاسم آن شاه پیروز و داد
زمانه بدیدار او شاد باد

حال سرنوشت هرمز چیست و آیا پند پدر را به کار میبرد یا نه می‌ماند برای جلسه‌ی بعدی شاهنامه‌خوانی در منچستر. سپاس از همراهی شما
خلاصه برخی از داستان‌ها به صورت صوتی هم در کانال تلگرامی دوستان شاهنامه گذاشته می‌شود. در صورت تمایل به کانال در لینک زیر بپیوندید

کلماتی که آموختم
وشی = [ وَش ْی ْ ] (ع مص ) شیة. نگارین کردن جامه و آراستن و نیکو نمودن آن . (منتهی الارب 
درپرست = [ دَ پ َ رَ ] (نف مرکب ) خادم . نوکر.
جود = بخشش، گرسنگی

ابیاتی که خیلی دوست داشتم 

بدانش فزای و به یزدان گرای
که اویست جان تو را رهنمای

چنین داد پاسخ که دانش گزین
چوخواهی ز پروردگار آفرین
که نادان فزونی ندارد ز خاک
بدانش بسنده کند جان پاک

همیشه یکی دانشی پیش دار
ورا چون روان و تن خویش دار

ببخشای برمردم مستمند
ز بد دور باش و بترس از گزند
همیشه نهان دل خویش جوی
مکن رادی و داد هرگز بروی
همان نیز نیکی باندازه کن
ز مرد جهاندیده بشنو سخن
بدنیی گرای و بدین دار چشم
که از دین بود مرد را رشک وخشم
هزینه باندازهٔ گنج کن
دل از بیشی گنج بی‌رنج کن

مجوی آنک چون مشتری روشنست
جهانجوی و با تیغ و با جوشنست
جهان بستد از مردم بت پرست
ز دیبای دین بر دل آیین ببست

شجره نامه
 اردشیر --- شاپور--- اورمزد --- بهرام --- بهرام بهرام --- بهرام بهرامیان--- نرسی --- اومزد ---شاپور (دوم) ---اردشیر نکوکار (برادر شاپور دوم)-- شاپور سوم --- بهرام شاپور --- یزدگرد بزه‌کار (برادر بهرام شاپور) --- بهرام‌گور --- یزدگرد --- هرمز --- پیروز (برادر هرمز) ---بلاش (پسر کوجم پیروز) --- قباد (پسر بزرگ پیروز) که به دست مردم از شاهی غزل شد --- جاماسپ (برادر کوچک قباد) --- قباد (مجدد پادشاه می‌شود) --- کسری با لقب نوشین روان ---هرمزد یا هرمز پسر نوشین روان


 سخن پرسیدن موبد از کسری ص 1656
© All rights reserved