Tuesday, 4 August 2020

سرچشمه‌ی عرفان



سخنان آقای سیامک هروی در رابطه با عرفان 2020 از مجموعه‌ی سخنان اعضا و مهمانان گروه دوستان شاهنامه به مناسبت دهمین بزرگداشت فردوسی در منچستر. تاریخ اجرا پنج‌شنبه ۳۰ ژوئیه ۲۰۲۰ بخش دوم: پنج‌شنبه 6 اوت ساعت 7 شب به وقت انگلستان. علاقمندان به حضور در جلسه لطفا از طریق ایمیل زیر با ما در تماس باشید sangrezeh@yahoo.co.uk از طریق لینک زیر می‌توانید به صفحه‌ی اینستاگرام آقای هروی دسترسی داشته باشید https://instagram.com/shahname20?igsh...



© All rights reserved

Monday, 3 August 2020

شاهنامه‌خوانی در منچستر229


قرنطینه  2020، در قرنطینه  ماه  ژوئیه  را از طریق اینترنت در کنار هم خواندیم
دوازدهمین جلسه در قرنطینه

در دوران پادشاهی نوشین‌روان هستیم  


به خاطر داریم که نوشین روان، بزرگمهر را در دربار پذیرفت و نام او به علت شایستگیش در دفتر بزرگان نوشته شد. بعد از آن هم  چون پادشاه خرد او را شاهد بود مرتب بر مرتبه ی مقام بزرگمهر افزوده میشد تا بوزرجمهر به مقامی والا رسید. پادشاه در هر موردی که به اشکال برمی‌خورد برای حل آن به بزرگمهر مراجعه می‌کرد. از آنجا که همیشه در بر یک پاشنه نمی‌چرخد، اوضاع بوزرجمهر هم به گونه ای که در زیر آمده دگرگون می‌شود

روزی کسری برای شکار روانه می‌شود. همین طور که به دنبال شکار می‌رفته از بقیه دور میفتد. میرود تا میرسد به مرغزاری. بوزرجمهر هم  مثل سایه و بابت احترام همراه او  بوده و پا به پای او میامده
 
چنان بد که کسری بدان روزگار
برفت از مداین ز بهر شکار
همی‌تاخت با غرم و آهو به دشت
پراگند شد غرم و او مانده گشت
ز هامون بر مرغزاری رسید
درخت و گیا دید و هم سایه دید
همی‌راند با شاه بوزرجمهر
ز بهر پرستش هم از بهر مهر

حال شاه مانده با بزرگمهر و یک ندیمه. همیشه نوشین روان بر بازویش بازوبندی گوهرنشان داشته. وقتی در مرغزار غلت میزند  بازو بند باز می‌شود. از طرفی کلاغی می‌گذشته و برق آن گوهرها چشمش را می‌گیرد. فرود میاید و یک به یک این گوهرها را مثل دانه برمی‌چیند و می‌خورد بعد هم به پرواز ادامه میدهد

فرود آمد از بارگی شاه نرم
بدان تاکند برگیا چشم گرم
ندید از پرستندگان هیچکس
یکی خوب رخ ماند با شاه بس
بغلتید چندی بران مرغزار
نهاده سرش مهربان برکنار
همیشه ببازوی آن شاه بر
یکی بند بازو بدی پرگهر
برهنه شد از جامه بازوی او
یکی مرغ رفت از هوا سوی او
فرودآمد از ابر مرغ سیاه
ز پرواز شد تا ببالین شاه
ببازو نگه کرد وگوهر بدید
کسی را به نزدیک او برندید
همه لشکرش گرد آن مرغزار
همی‌گشت هرکس ز بهر شکار
همان شاه تنها بخواب اندرون
نه بر گرد او برکسی رهنمون
چومرغ سیه بند بازوی بدید
سر در ز آن گوهران بردرید
چوبدرید گوهر یکایک بخورد
همان در خوشاب و یاقوت زرد
بخورد و ز بالین او بر پرید
همانگه ز دیدار شد ناپدید

بوزرجمهر که شاهد این جریان بوده به ناگاه دلش می‌ریزد. شاه بیدار می‌شود و می‌بیند که بزرگمهر نگران است و دارد لبش را گاز می‌گیرد. از بازوبند پادشاه هم که خبری نیست. نوشین روان عصبانی می‌شود و شروع به پرخاش می‌کند ولی بوزرجمهر هیچ نمی‌گوید شاید از ترس؟

دژم گشت زان کار بوزرجمهر
فروماند از کارگردان سپهر
بدانست کآمد بتنگی نشیب
زمانه بگیرد فریب و نهیب
چوبیدارشد شاه و او را بدید
کزان سان همی لب بدندان گزید
گمانی چنان برد کو را بخواب
خورش کرد بر پرورش برشتاب
بدو گفت کای سگ تو را این که گفت
که پالایش طبع بتوان نهفت
نه من اورمزدم و گر بهمنم
ز خاکست وز باد و آتش تنم
جهاندار چندی زبان رنجه کرد
ندید ایچ پاسخ جز ار باد سرد

بوزرجمهر هراسان برجا میماند. نوشین روان همچنین عصبانی است تا به کاخ میرسند. شاه عصبانی از اسب پایین میاید و دستور می‌دهد تا بوزرجمهر رادر کاخ به حصر خانگی نگه دارند

بپژمرد بر جای بوزرجمهر
ز شاه و ز کردار گردان سپهر
که بس زود دید آن نشان نشیب
خردمند خامش بماند از نهیب
همه گرد بر گرد آن مرغزار
سپه بود و اندر میان شهریار
نشست از بر اسب کسری بخشم
ز ره تا در کاخ نگشاد چشم
همه ره ز دانا همی لب گزید
فرود آمد از باره چندی ژکید
بفرمود تا روی سندان کنند
بداننده بر کاخ زندان کنند

بوزرجمهر در حصر خانگی است و نوشین روان بکلی از او دل کنده. در کاخ، بوزرجمهر خویشاوندی داشته که در خدمت شاه بوده. بوزرجمهر از او می‌پرسد که چگونه به شاه خدمت میکنی؟  و او هم میگوید امروز وقتی شاه از سرسفره بلند شد برایش آب آوردم تا دستانش را بشوید. آب روی زمین ریخت و شاه چنان نگاه چپی به من کرد که گفتم زندگیم به سر آمده و دستانم به لرزه افتاد. بزرگمهر هم به او میگوید پاشو برو آب بیاور و نشان بده چگونه بر دست پادشاه آب میریزی. او هم چنان میکند و آب را آهسته آهسته بر دستان بوزرجمهر می‌ریزد. بوزرجمهر میگوید که حواست باشد که آب را به سرعت نریز و زود هم این کار را به پایان نرسان 

دران کاخ بنشست بوزرجمهر
ازو برگمسته جهاندار مهر
یکی خویش بودش دلیر وجوان
پرستندهٔ شاه نوشین‌روان
بهرجای با شاه در کاخ بود
به گفتار با شاه گستاخ بود
بپرسید یک روز بوزرجمهر
ز پروردهٔ شاه خورشید چهر
که او را پرستش همی چون کنی
بیاموز تا کوشش افزون کنی
پرستنده گفت ای سر موبدان
چنان دان که امروز شاه ردان
چو از خوان برفت آب بگساردم
زمین ز آبدستان مگر یافت نم
نگه سوی من بنده زان گونه کرد
که گفتم سرآمد مرا خواب وخورد
جهاندار چون گشت بامن درشت
مراسست شد آبدستان بمشت 
بدو دانشی گفت آب آر خیز
چنان چون که بر دست شاه آب ریز
بیاورد مرد جوان آب گرم
همی‌ریخت بر دست او نرم نرم
بدو گفت کین بار بر دستشوی
تو با آب جو هیچ تندی مجوی
چولب را ببالاید از بوی خوش
تو از ریخت آبدستان نکش

روز بعد نوشین روان سر سفره است. ندیم تشت میاورد و پارچ و همانطوری که نوشین روان گفته بود آب را نه خیلی آرام و نه خیلی تند بر دستان شاه می‌ریزد. شاه هم که تغییری در روش کار او مبیند می‌پرسد این را از کی آموختی. او هم میگوید از بوزرجمهر

چو روز دگر شاه نوشین‌روان
بهنگام خوردن بیاورد خوان
پرستنده را دل پراندیشه گشت
بدان تا دگر بار بنهاد تشت
چنان هم چو داناش فرموده بود
نه کم کرد ازان نیز و نه برفزود
به گفتار دانا فرو ریخت آب
نه نرم ونه از ریختن برشتاب
بدو گفت شاه ای فزاینده مهر
که گفت این تو راگفت بوزرجمهر
مرا اندرین دانش او داد راه
که بیند همی این جهاندار شاه

وقتی نوشین روان یاد بزرگمهر میفتد به ندیمش میگوید برو احوال  بوزرجمهر را بپرس و بگو چرا از بلندی خود را به خواری انداختی. او هم اینگونه می کند. بزرگمهر در بیان حالش  میگوید که وضع من از شاه به مراتب بهتر است

بدو گفت رو پیش دانا بگوی
کزان نامور جاه و آن آبروی
چراجستی از برتری کمتری
ببد گوهر و ناسزا داوری
پرستنده بشنید و آمد دوان
برخال شد تند وخسته روان
ز شاه آنچ بشیند با او بگفت
چین یافت زو پاسخ اندر نهفت
که حال من از حال شاه جهان
فراوان بهست آشکار و نهان
پرستنده برگشت و پاسخ ببرد
سخنها یکایک برو برشمرد

نوشین روان هم که پاسخ را می‌شنود عصبانی می‌شود و دستور می‌دهد که بر پای او بند بزنند و در چاهی تاریک نگاهش دارند. باز بعد مدتی شاه ندیم را می‌فرستد تا حال او را بپرسد. ندیم هم اینکار را میکند. پاسخ بوزرجمهر اینگونه است که روز من از روز پادشاه بهتر است. این پاسخ هم به پادشاه منتقل می‌شود. نوشین روان حسابی عصبانی است و دستور می‌دهد تا تنوری تنگ از آهن درست کنند و دور تا دور ان میخ بزنند. بوزرجمهر را به درون این تنور می برند. او حتی نمی‌توانست دراز بکشد و دائم شکنجه می‌شده

فراوان ز پاسخ برآشفت شاه
ورا بند فرمود و تاریک چاه
دگر باره پرسید زان پیشکار
که چون دارد آن کم خرد روزگار
پرستنده آمد پر از آب چهر
بگفت آن سخنها به بوزرجمهر
چنین داد پاسخ بدو نیکخواه
که روز من آسانتر از روز شاه
فرستاده برگشت وآمد چو باد
همه پاسخش کرد بر شاه یاد
ز پاسخ بر آشفت و شد چون پلنگ
ز آهن تنوری بفرمود تنگ
ز پیکان وز میخ گرد اندرش
هم از بند آهن نهفته سرش
بدو اندرون جای دانا گزید
دل از مهر دانا بیکسو کشید
نبد روزش آرام و شب جای خواب
تنش پر ز سختی دلش پرشتاب

بعد از چند روز نوشین روان باز ندیم را می‌فرستد تا بپرسد که حال چگونه ای حال که میخ پیراهنت شده. بوزرجمهر پاسخ ندیم را اینگونه می‌دهد که روز من از روز انوشیروان بهتر است

چهارم چنین گفت شاه جهان
ابا پیشکارش سخن درنهان
که یک بار نزدیک دانا گذار
ببر زود پیغام و پاسخ بیار
بگویش که چون‌بینی اکنون تنت
که از میخ تیزست پیراهنت
پرستنده آمد بداد آن پیام
که بشنید زان مهر خویش کام
چنین داد پاسخ بمرد جوان
که روزم به از روز نوشین‌روان
چو برگشت و پاسخ بیاورد مرد
ز گفتار شد شاه را روی زرد

نوشین روان اینبار مردی سخنگو و خردند را به همراه دژخیمی نزد بوزرجمهر می‌فرستد که یا درست پاسخ بده یا اینکه همین الان سرت از بدن جدا می‌شود. زود بگو چطور زندان و چاه و تنوری پر از میخ از تخت شاهی بهتر است. او هم میرود و پاسخ بوزرجمهر را برای نوشین روان برمی‌گردانند

ز ایوان یکی راستگوی گزید
که گفتار دانا بداند شنید
ابا او یکی مرد شمشیر زن
که دژخیم بود اندران انجمن
که رو تو بدین بد نهان را بگوی
که گر پاسخت را بود رنگ و بوی
و گرنه که دژخیم با تیغ تیز
نماید تو را گردش رستخیز
که گفتی که زندان به از تخت شاه
تنوری پر از میخ با بند و چاه
بیامد بگفت آنچ بشنید مرد
شد از درد دانا دلش پر ز درد

بوزرجمهر میگوید که شانس اصلا به ما روی خوش نشان نداده. چه دارا باشی و چه ندار همگی باید روزی رخت برببندیم و از اینجا برویم.  گذر از سختی و به سوی دیار دیگر شتافتن آسانتر است از اینکه بخواهی از ناز و نعمت دل بکنی.  شاه که این را می‌شنود از کرده ی خود پشیمان می‌شود و دستور می‌دهد که بزرگمهر را از تنور بیرون بیاورند و در ایوان جا دهند.  ولی تاثیر این همه سختی که بر تن او آمده نمایان می‌شود و تن بوزرجمهر فرسوده است

بدان پاکدل گفت بوزرجمهر
که ننمود هرگز بمابخت چهر
چه با گنج و تختی چه با رنج سخت
ببندیم هر دو بناکام رخت
نه این پای دارد بگیتی نه آن
سرآید همی نیک و بد بی‌گمان
ز سختی گذر کردن آسان بود
دل تاجداران هراسان بود
خردمند ودژخیم باز آمدند
بر شاه گردن فراز آمدند
شنیده بگفتند با شهریار
دلش گشت زان پاسخ او فگار
به ایوانش بردند زان تنگ جای
به دستوری پاکدل رهنمای
برین نیز بگذشت چندی سپهر
پر آژنگ شد روی بوزرجمهر
دلش تنگتر گشت و باریک شد
دوچمش ز اندیشه تاریک شد
چو با گنج رنجش برابر نبود
بفرسود ازان درد و در غم بسود

حال ادامه داستان چگونه است، می‌ماند برای جلسه‌ی بعدی شاهنامه‌خوانی در منچستر. سپاس از همراهی شما
خلاصه برخی از داستان‌ها به صورت صوتی هم در کانال تلگرامی دوستان شاهنامه گذاشته می‌شود. در صورت تمایل به کانال در لینک زیر بپیوندید

کلماتی که آموختم
روی سندان کرده = کنایه از خشم آوردن و انتخاب خشم و تندی بجای ملایمت ونرمی است جعفر توکلی فر
کساردن = نهادن
آبدستان =پادچس که با آن آب بروی دست میریزند
فگار = زخمی، مجروح

ابیاتی که خیلی دوست داشتم 
چه با گنج و تختی چه با رنج سخت
ببندیم هر دو بناکام رخت
نه این پای دارد بگیتی نه آن
سرآید همی نیک و بد بی‌گمان
ز سختی گذر کردن آسان بود
دل تاجداران هراسان بود

شجره نامه
 اردشیر --- شاپور--- اورمزد --- بهرام --- بهرام بهرام --- بهرام بهرامیان--- نرسی --- اومزد ---شاپور (دوم) ---اردشیر نکوکار (برادر شاپور دوم)-- شاپور سوم --- بهرام شاپور --- یزدگرد بزه‌کار (برادر بهرام شاپور) --- بهرام‌گور --- یزدگرد --- هرمز --- پیروز (برادر هرمز) ---بلاش (پسر کوجم پیروز) --- قباد (پسر بزرگ پیروز) که به دست مردم از شاهی غزل شد --- جاماسپ (برادر کوچک قباد) --- قباد (مجدد پادشاه می‌شود) --- کسری با لقب نوشین روان


 آوردن فرستاده قیصر، درجی بسته و پرسیدن درباره آنص1644
© All rights reserved


Sunday, 2 August 2020

زنان شاهنامه


سخنان جناب آقای سیامک هروی در رابطه با شاهنامه (زنان شاهنامه) به مناسبت بزرگداشت فردوسی 2020
از مجموعه‌ی سخنان اعضا و مهمانان گروه دوستان شاهنامه به مناسبت دهمین بزرگداشت فردوسی در منچستر
سخنور سیامک هروی
تاریخ اجرا پنج‌شنبه 16 ژوئیه ۲۰۲۰
بخش دوم، زنان شاهنامه
برای تماشای بخش اول اینجا کلیک کنید

از طریق لینک زیر می‌توانید به صفحه‌ی اینستاگرام آقای هروی دسترسی پیدا کنید

از صفحه‌ی فیس‌بوک دوستان شاهنامه دیدن فرمایید

© All rights reserved

شاهنامه‌خوانی در منچستر228


قرنطینه  2020، در قرنطینه  ماه  ژوئیه  را از طریق اینترنت در کنار هم خواندیم
دوازدهمین جلسه در قرنطینه

در دوران پادشاهی نوشین‌روان هستیم و در این قسمت به چگونگی آمدن کلیله و دمنه به ایران می‌پردازیم 

 قسمت‌های اخیر شاهنامه نمونه‌های خوبی برای شناخت مراجع شاهنامه فردوسی است. در این قسمت هم فردوسی توضیح می‌دهد که شادان برزین این داستان را نقل کرده
شادانِ برزین یا شادان پسرِ برزین، (قرن چهارم هجری) از اهالی طوس، و یکی از چهار تن خردمندی بود که شاهنامه منثور ابومنصوری که شامل داستانهای قدیمی دوران آنها میشد را به صورت نثر جمع آوری کردند. سه نفر دیگر ماهوی یا شاهوی از اهالی نیشابور، ماخ یا شاخ (پیر خراسانی) از اهالی هرات و  یزدانداد پسر شاپور سیستانی بودند. یادداشتی به خود: گفته اند که نام دختر خسرو اول انوشیروان هم بوده به نوشته ٔ ابن بلخی مادرش فیروز جشنده خمرابخت بنت یزدان داد بنت انوشروان_ فارسنامه ٔ ابن بلخی ص 25  
این چهار نفر با کمک یکدیگر شاهنامه‌ای منثور را گردآوردی کردند. این شاهنامه، به شاهنامهٔ ابومنصوری معروف است چون به دستورِ امیر ابومنصور محمد بن عبدالرزاق، فرمان‌روای  طوس نوشته شده

نگه کن که شادان برزین چه گفت
بدانگه که بگشاد راز ازنهفت 

شادان برزین این داستان را اینگونه تعریف کرده که در درگاه نوشین‌روان پزشکی بوده به اسم برزوی که اهل دانش بوده و سراینده. این شخصیت  شباهت به شخصیت واقعی برزویه پزشک (دانشمندی که در بارگاه انوشیروان بوده) دارد. روزی برزوی به نوشین روان می گوید که در دفتر هندوان  دیدم که نوشته بر کوه هند گیاهی است که اگر آنرا جمع کنند و دانش را بکار برند و بر مردگان بریزند مرده شروع به صحبت می‌کند. اگر اجازه بدهی من سفری بروم و ببینم آیا می‌توانم سر از این ماجرا درآورم 

 بدرگه شهنشاه نوشین روان 
که نامش بماناد تا جاودان
زهردانشی موبدی خواستی
که درگه بدیشان بیاراستی 
 پزشک سخنگوی وکنداوران
 بزرگان وکارآزموده سران
ابرهردری نامور مهتری
کجا هرسری رابدی افسری
پزشک سراینده برزوی بود
بنیرو رسیده سخنگوی بود
زهردانشی داشتی بهره‌ای
بهربهره‌ای درجهان شهره‌ای
چنان بد که روزی بهنگام بار
بیامد برنامور شهریار
چنین گفت کای شاه دانش‌پذیر
پژوهنده ویافته یادگیر
من امروز دردفتر هندوان
همی‌بنگریدم بروشن روان
چنین بدنبشته که برکوه هند
گیاییست چینی چورومی پرند
که آن را چو گردآورد رهنمای
بیامیزد ودانش آرد بجای
چو بر مرده بپراگند بی‌گمان
سخنگوی گرددهم اندر زمان
کنون من بدستوری شهریار
بپیمایم این راه دشوار خوار
بسی دانشی رهنمای آورم
مگر کین شگفتی بجای آورم
تن مرده گرزنده گردد رواست
که نوشین روان برجهان پادشاست

نوشین روان می‌گوید که برو و هدایا و نامه‌ی مرا هم به رای (راجه یا پادشاه هند) بده که اگر چنین چیزی باشد حتما او از ان مطلع است. برزوی هم چنین میکند و به هند و به ملاقات رای هند میرود 

بدو گفت شاه این نشاید بدن
مگر آزموده رابباید شدن
ببر نامهٔ من بر رای هند
نگر تاکه باشد بت آرای هند
بدین کارباخویشتن یارخواه
همه یاری ازبخت بیدار خواه
اگر نوشگفتی شود درجهان
که این گفته رمزی بود درنهان
ببر هرچ باید به نزدیک رای
کزو بایدت بی‌گمان رهنمای
درگنج بگشاد نوشین روان
زچیزی که بد درخور خسروان
ز دینار و دیبا و خز و حریر
ز مهر و ز افسر ز مشک و عبیر
شتروار سیصد بیاراست شاه
فرستاده برداشت آمد به راه
بیامد بر رای ونامه بداد
سربارها پیش اوبرگشاد
چو برخواند آن نامهٔ شاه رای
بدو گفت کای مرد پاکیزه رای
زکسری مرا گنج بخشیده نیست
همه لشکر وپادشاهی یکیست
ز داد و ز فر و ز اورند شاه
وزان روشنی بخت وآن دستگاه
نباشد شگفت ازجهاندار پاک
که گر مردگان را برآرد زخاک
برهمن بکوه اندرون هرک هست
یکی دارد این رای رابا تودست
بت آرای وفرخنده دستور من
هم آن گنج وپرمایه گنجور من
بدونیک هندوستان پیش تست
بزرگی مرا درکم وبیش تست
بیاراستندش به نزدیک رای
یکی نامور چون ببایست جای
خورشگر فرستاد هم خوردنی
همان پوشش نغز وگستردنی
برفت آن شب ورای زد با ردان
بزرگان قنوج با بخردان

بزرگان و بخردان و پزشکان هند را روز بعد رای خبر میکند تا همراه برزوی بروند. همگی راهی کوهسار می‌شوند و از هر گیاهی نمونه ای جمع می کنند و بر مردگان می ریزند ولی هیچ مرده ای زنده نمی‌شود. برزوی از اینکه پادشاه را با باور اینکه چنین گیاهی هست شرمنده کرده  و از هزینه ی متحمل شده و سختی هایی کشیده شده پشیمان است و با خود می گوید چرا باید کسی چنین چیزی را بنویسد  

چوبرزد سر از کوه رخشنده روز
پدید آمد آن شمع گیتی فروز 
پزشکان فرزانه را خواند رای
کسی کو بدانش بدی رهنمای
 چو برزوی بنهاد سرسوی کوه 
برفتند بااو پزشکان گروه
پیاده همه کوهساران بپای 
بپیمود با دانشی رهنمای
گیاها ز خشک و ز تر برگزید 
ز پژمرده و آنچ رخشنده دید 
ز هرگونه دارو ز خشک و ز تر 
همی بر پراگند بر مرده بر 
یکی مرده زنده نگشت ازگیا 
همانا که سست آمد آن کیمیا
همه کوه بسپرد یک یک بپای
ابر رنج اوبرنیامد بجای
 بدانست کان کار آن پادشا ست 
که زنده است جاوید و فرمانرواست
دلش گشت سوزان ز تشویر شاه
هم ازنامداران هم از رنج راه 
 وزان خواسته نیز کورده بود
زگفتار بیهوده آزرده بود
 زکارنبشته ببد تنگدل 
که آن مرد بیدانش و سنگدل 
چرا خیره بر باد چیزی نبشت
که بد بار آن رنج گفتار زشت 

برزوی از بخردان هندی می‌پرسد از خودتان کسی داناتر را می‌شناسید، آنها پیر دانایی را معرفی می‌کنند. برزو می‌خواهد تا او را نزد پیر دانا ببرند و آنها اینکار را می‌کنند. وقتی به پیر دانا میرسد از او در مورد گیاهی که مردگان را زنده میکند می‌پرسد. مرد دانا میگوید که این مطلب را در نوشته ای خواندم. سخن مثل گیاه است و دانش هم مثل کوه. همانطور که بر کوه گیاه می‌روید، از دانش هم مطلب نوشته می‌شود. نادان مثل کسی است که بیجان است. به دانش انسان زنده می‌شود چون انسان از بی‌دانشی مثل مرده است نوشته ی کلیله مانند گیاهی است که از کوه دانش میروید و او را زنده میکند. این کتاب کلیله در میان گنج شاه است 

چنین گفت زان پس بران بخردان
که‌ای کاردیده ستوده ردان
که دانید داناتر از خویشتن
کجا سرفرازد بدین انجمن
به پاسخ شدند انجمن همسخن
که داننده پیرست ایدر کهن
به سال و خرد او ز ما مهترست
به دانش ز هر مهتری بهترست
چنین گفت برزوی با هندوان
که ای نامداران روشن روان
برین رنجها برفزونی کنید
مرا سوی او رهنمونی کنید
مگر کان سخنگوی دانای پیر
بدین کار باشد مرا دستگیر
ببردند برزوی رانزد اوی
پراندیشه دل سرپرازگفت وگوی
چونزدیک اوشد سخنگوی مرد
همه رنجها پیش او یاد کرد
زکار نبشته که آمد پدید
سخنها که ازکاردانان شنید
بدو پیر دانا زبان برگشاد
ز هر دانشی پیش او کرد یاد
که من در نبشته چنین یافتم
بدان آرزو تیز بشتافتم
چو زان رنجها برنیامد پدید
ببایست ناچار دیگر شنید
گیا چون سخن دان و دانش چو کوه
که همواره باشد مر او راشکوه
تن مرده چون مرد بیدانشست
که دانا بهرجای با رامشست
بدانش بود بی‌گمان زنده مرد
چودانش نباشد بگردش مگرد
چومردم زدانایی آید ستوه
گیاچوکلیله ست ودانش چوکوه
کتابی بدانش نماینده راه
بیابی چوجویی توازگنج شاه

برزوی  که این را می شنود شاد و خرسند به سمت شاه هند میشتابد. به نزد او که میرسد میگوید کتابی در گنج توست که به آن کلیله میگویند به گنجورت دستور بده تا آن کتاب را به من بدهند. شاه هند ناراحت میشود و پس از مدتی میگوید که تابجال کسی آن کتاب را از ما نخواسته ولی بهرحال تو فرستاده ی نوشین روان هستی و هر چه بخواهی به تو می‌دهیم ولی باید آن کتاب را در نزد ما بخوانی. 

چو بشنید برزوی زو شاد شد
همه رنج برچشم اوبادشد
بروآفرین کرد وشد نزد شاه
بکردار آتش بپیمود راه
بیامد نیایش کنان پیش رای
که تا جای باشد توبادی بجای
کتابیست ای شاه گسترده کام
که آن را بهندی کلیله ست نام
به مهرست تا درج درگنج شاه
برای وبدانش نماینده راه
به گنج‌ور فرمان دهد تا زگنج
سپارد بمن گر ندارد به رنج
دژم گشت زان آرزو جان شاه
بپیچید برخویشتن چندگاه
ببرزوی گفت این کس از ما نجست
نه اکنون نه از روزگار نخست
ولیکن جهاندار نوشین روان
اگر تن بخواهد ز ما یا روان
نداریم ازو باز چیزی که هست
اگر سرفرازست اگر زیردست
ولیکن بخوانی مگر پیش ما
بدان تا روان بداندیش ما
نگوید به دل کان نبشتست کس
بخوان و بدان و ببین پیش و پس
بدو گفت برزوی کای شهریار
ندارم فزون ز آنچ گویی مدار

کلیله را میاورند و  شروع به خواندن می‌کنند.  برزوی گوش میسپرده و شبها  آنچه که از داستان ها در خاطرش مانده بود می‌نوشته. چیزی را هم خود بر آن می‌افزوده؟ یادداشتی به خود: دو قرن سکوت قسمت دوم یا سوم فایل صوتی . برزوی بعد این یادداشت ها را به شاه می‌فرستاده. آنها هم  از روی این نامه ها داستان ها  را می‌نوشتند تا آنکه تمام قسمت های کلیله به پایان میرسد

کلیله بیاو رد گنجور شاه
همی‌بود او را نماینده راه
هران در که ازنامه بو خواندی
همه روز بر دل همی‌راندی
ز نامه فزون ز آنک بودیش یاد
ز برخواندی نیز تا بامداد
همی‌بود شادان دل و تن درست
بدانش همی جان روشن بشست
چو زو نامه رفتی بشاه جهان
دری از کلیله نبشتی نهان
بدین چاره تا نامهٔ هندوان
فرستاد نزدیک نوشین روان

تا اینکه برزوی پاسخ نامه هایش از انوشیروان را دریافت میکند که به او دستور برگشت می‌دهند. او هم نزد رای هند میرود و خداحافظی میکند. رای هم هدایایی از جمله خلعت هندی، النگو و گوشواره به برزوی می‌بخشد  

بدین گونه تا پاسخ نامه دید
که دریای دانش برما رسید
ز ایوان بیامد به نزدیک رای
بدستوری بازگشتن به جای
چو بگشاد دل رای بنواختش
یکی خلعت هندویی ساختش
دو یاره بهاگیر و دو گوشوار
یکی طوق پرگوهر شاهوار
هم از شارهٔ هندی و تیغ هند
همه روی آهن سراسر پرند

از قنوج برزوی برمی‌گردد و به دیدار نوشین روان میرود. از آنچه دیده میگوید ودانش مثال گیاه از سخنان او می‌روید. نوشین روان میگوید که روانم با این کتاب تازه شد. حالا به پاس این کار کلید گنج را بگیر و برو و هر چه می‌خواهی بردار. برزو هم چنین میکند ولی فقط جامه ای خسروی از تمام آن گنجها برمی‌دارد و پیش نوشین روان برمی‌گردد

بیامد ز قنوج برزوی شاد
بسی دانش نوگرفته بیاد
ز ره چون رسید اندر آن بارگاه
نیایش کنان رفت نزدیک شاه
بگفت آنچ از رای دید و شنید
بجای گیا دانش آمد پدید
بدو گفت شاه‌ای پسندیده مرد
کلیله روان مرا زنده کرد
تواکنون ز گنجور بستان کلید
ز چیزی که باید بباید گزید
بیامد خرد یافته سوی گنج
به گنج‌ور بسیار ننمود رنج
درم بود و گوهر چپ و دست راست
جز از جامهٔ شاه چیزی نخواست
گرانمایه دستی بپوشید و رفت
بر گاه کسری خرامید تفت

نوشین روان که می‌بیند او چیز برنداشته میگوید چرا از گنج ها چیزی برنداشتی؟ این همه زحمت کشیدی و لایق آنی که به گنج برسی. برزوی میگوید همین که یک پوشش خسروانی از تو دارم انگار همه چیز دارم. با این جامه بدخواهم وقتی مرا ببیند غمگین می‌شود و دوستانم خوشحال پس همین مرا بس است. ولی آرزویی دارم از شهریار و ان این است که وقتی بزرگمهر تحریر این کتاب را آغاز کرد از من نام ببرد تا نامم جاودان بماند

چو آمد به نزدیک تختش فراز
برو آفرین کرد و بردش نماز
بدو گفت پس نامور شهریار
که بی بدره و گوهر شاهوار
چرا رفتی ای رنج دیده ز گنج
کسی را سزد گنج کو دید رنج
چنین پاسخ آورد برزو بشاه
که ای تاج تو برتر از چرخ ماه
هرآنکس که او پوشش شاه یافت
ببخت و بتخت مهی راه یافت
دگر آنک با جامهٔ شهریار
ببیند مرا مرد ناسازگار
دل بدسگالان شود تار و تنگ
بماند رخ دوست با آب و رنگ
یکی آرزو خواهم از شهریار
که ماند ز من در جهان یادگار
چو بنویسد این نامه بوزرجمهر
گشاید برین رنج برزوی چهر
نخستین در از من کند یادگار
به فرمان پیروزگر شهریار
بدان تا پس از مرگ من در جهان
ز داننده رنجم نگردد نهان

نوشین روان میگوید که این آرزوی بزرگی است ولی برازنده ی مردان بزرگ هست. به بزرگمهر میگوید که ترتیب این کار را بدهد نویسنده نامه هم در آغاز اسم برزوی  را میاورد و به خط پهلوی که خط ان زمان بود این کتاب نوشته میشود و در گنج شاه با افتخار نگه داشته میشود

بدو گفت شاه این بزرگ آروزست
بر اندازهٔ مرد آزاده خوست
ولیکن به رنج تو اندر خورست
سخن گرچه از پایگه برترست
به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت
که این آرزو را نشاید نهفت
نویسنده از کلک چون خامه کرد
ز بر زوی یک در سرنامه کرد
نبشت او بران نامهٔ خسروی
نبود آن زمان خط جز پهلوی
همی‌بود با ارج در گنج شاه
بدو ناسزا کس نکردی نگاه

زمان می‌گذرد و در زمان مامون کلیله  به عربی ترجمه می‌شود تا اینکه در زمان پادشاهی نصر که بوالفضل وزیر بوده کلیله به پارسی و دری هم ترجمه می‌شود. آنرا برای رودکی می‌خوانند و او نوشته‌های پراکنده کلیله را که مثل گوهرهای تک تک بوده به رشته ای واحد میکشد. رودکی کلیله و دمنه را به نظم درمیاورد

چنین تا بتازی سخن راندند
ورا پهلوانی همی‌خواندند
چو مامون روشن روان تازه کرد
خور روز بر دیگر اندازه کرد
دل موبدان داشت و رای کیان
ببسته بهر دانشی بر میان
کلیله به تازی شد از پهلوی
بدین سان که اکنون همی‌بشنوی
بتازی همی‌بود تا گاه نصر
بدانگه که شد در جهان شاه نصر
گرانمایه بوالفضل دستور اوی
که اندر سخن بود گنجور اوی
بفرمود تا پارسی و دری
نبشتند و کوتاه شد داوری
وزان پس چو پیوسته رای آمدش
بدانش خرد رهنمای آمدش
همی‌خواست تا آشکار و نهان
ازو یادگاری بود درجهان
گزارنده را پیش بنشاندند
همه نامه بر رودکی خواندند
بپیوست گویا پراگنده را
بسفت اینچنین در آگنده را
بدان کو سخن راند آرایشست
چو ابله بود جای بخشایشست
حدیث پراگنده بپراگند
چوپیوسته شد جان و مغزآگند
جهاندار تا جاودان زنده باد
زمان و زمین پیش او بنده باد

در پایان داستان کلیله مثل خیلی از داستانهای دیگر فردوسی از نقش راوی داستان بیرون مباید و نصایح حکیمانه ای را عنوان میکند. میگوید خودت را با افکار منفی ناراحت نکن. زندگی گاه فراز است و گاه نشیب، گاه به مراد دل میرسی و گاه جز نهیب چیزی عایدت نمی‌شود. هیچ کدام از این دو هم جاوید نیستند و می‌گذرند. بر اینگونه پایان دوران بزرگی بوزرجمهر هم از راه میرسد. زمانی  او از هیچ به آسمان رسید و زمانی هم به زمین زده شد

از اندیشه دل را مدار ایچ تنگ
که دوری تو از روزگار درنگ
گهی برفراز و گهی بر نشیب
گهی با مراد و گهی با نهیب
ازین دو یکی نیز جاوید نیست
ببودن تو را راه امید نیست
نگه کن کنون کار بوزرجمهر
که از خاک برشد به گردان سپهر
فراز آوریدش بخاک نژند
همان کس که بردش با بر بلند

حال داستان پایان بوزرجمهر چگونه سر میرسد، می‌ماند برای جلسه‌ی بعدی شاهنامه‌خوانی در منچستر. سپاس از همراهی شما
خلاصه برخی از داستان‌ها به صورت صوتی هم در کانال تلگرامی دوستان شاهنامه گذاشته می‌شود. در صورت تمایل به کانال در لینک زیر بپیوندید
https://t.me/FriendsOfShahnameh
کلماتی که آموختم
چمان = خرامان
ناچران = چیزی ناخورده
درج = طومار
یاره = النگو، حلقهای از طلا، نقره یا فلزات دیگر
بهاگیر = فیمتی
شاره = دستاری که به سر میبستند
سفتن = سوراخ کردن مهره
خامه = قلم
گزارنده = بیان کننده
تشویر = خجل کردن

ابیاتی که خیلی دوست داشتم 
نگه کن که شادان برزین چه گفت
بدانگه که بگشاد راز ازنهفت 

گیا چون سخن دان و دانش چو کوه
که همواره باشد مر او راشکوه
تن مرده چون مرد بیدانشست
که دانا بهرجای با رامشست
بدانش بود بی‌گمان زنده مرد
چودانش نباشد بگردش مگرد
چومردم زدانایی آید ستوه
گیاچوکلیله ست ودانش چوکوه
کتابی بدانش نماینده راه
بیابی چوجویی توازگنج شاه

گزارنده را پیش بنشاندند
همه نامه بر رودکی خواندند
بپیوست گویا پراگنده را
بسفت اینچنین در آگنده را
بدان کو سخن راند آرایشست
چو ابله بود جای بخشایشست
حدیث پراگنده بپراگند
چوپیوسته شد جان و مغزآگند

از اندیشه دل را مدار ایچ تنگ
که دوری تو از روزگار درنگ
گهی برفراز و گهی بر نشیب
گهی با مراد و گهی با نهیب
ازین دو یکی نیز جاوید نیست
ببودن تو را راه امید نیست

شجره نامه
 اردشیر --- شاپور--- اورمزد --- بهرام --- بهرام بهرام --- بهرام بهرامیان--- نرسی --- اومزد ---شاپور (دوم) ---اردشیر نکوکار (برادر شاپور دوم)-- شاپور سوم --- بهرام شاپور --- یزدگرد بزه‌کار (برادر بهرام شاپور) --- بهرام‌گور --- یزدگرد --- هرمز --- پیروز (برادر هرمز) ---بلاش (پسر کوجم پیروز) --- قباد (پسر بزرگ پیروز) که به دست مردم از شاهی غزل شد --- جاماسپ (برادر کوچک قباد) --- قباد (مجدد پادشاه می‌شود) --- کسری با لقب نوشین روان


 اندر آزار کسری از بزرگمهر ص1641
© All rights reserved