You have stumbled across a floating bottle. Are you interested enough to read the content of the message inside? مهم نیست که کی هستم و چی هستم. سخنی دارم با سنگ صبور قلم؛ آنرا بشنو، اگر مایلی
Thursday, 6 June 2013
Saturday, 1 June 2013
Even in this cold spring
In our garden
واقعا جای تعجب است که این کبوترها با وجود سرمای شدید امسال جوجه دارند
وسطی که طوق دور گردن ندارد بچه امسالی است
© All rights reserved
تزریق عضلانی
همه ما ضمن اینکه خیلی بهم شبیه هستیم، متفاوت هم هستیم. این تفاوت به نوبه خودش می تواند جالب و آموزنده هم باشد. گاهی خوب است که به اختلافات میان افراد یا سیستم های متفاوت فکر کنیم و از مجموع آنها نکته ای بیاموزیم
یکی از این تفاوت ها، اختلاف بین سیستم پزشکی انگلستان و ایران است. هر یک از این دو سیستم نکات مثبت و ایرادهای خود را دارد. سیستم معمول پزشکی انگلیس طوری است که پول در ارتباط بیمار و پزشک دخیل نیست و چه دارا باشی و چه ندار، از مراقبت پزشکی برخوردار خواهی شد. البته مراحل تشخیص و درمان به کندی پیش می رود و تا رسیدن به متخصص باید صبر ایوب و عمر نوح داشت. در ایران همه چیز حتی تشخیص و درمان را باید با پول خرید، ولی چنانچه پول کافی برای این منظور داشته باشی، درمان به راحتی و با سرعت انجام می شود و نیازی به ایوب و نوح بودن نداری، البته به شرطی که قارون باشی
همچنین در انگلستان برای معالجه در مراحل ابتدایی و غیر پیشرفته بیماری معمولا از شیوه های کم تهاجمی تر درمان استفاده می شود و درمان دارویی با داروهای خوراکی یا موضعی انجام می شود و به ندرت اثری از آمپول می بینی. آمپول هایی چون آمپول آنتی بیوتیک که حتی برای درمان سرما خوردگی های معمولی هم به راحتی در ایران استفاده می شوند به علت ایجاد مقاومت در برخی از میکروب ها، برای نسل های آینده می تواند عملی خطرناک و ریسکی باشد. البته محافظه کاری سیستم پزشکی انگلیس در استفاده از داروهای تزریقی در بیماری های دیگر که سرعت درمان در بهبودی موثر است نیز درخور انتقاد است
!خلاصه، وای بر ما که نه نوح هستیم و نه ایوب و نه به گنج قارون دسترسی داریم
لازم به تذکر است که این بحث شامل خیلی از داروها (مانند انسولین) که فقط به شیوه تزریقی استفاده می شوند، نمی باشد
© All rights reserved
Monday, 27 May 2013
Wednesday, 22 May 2013
خوشحالی
آفتابی رو به غروب تازه خودش را به حیاط خانه ما رسانده
گمونم امروز پنجمین باری است در این بهار که چشممان به دیدن خورشید خانم روشن شده
هوا سرد و شوفاژها تنها منبع گرم کردن خانه هستند
همه قدرت بدنم تحلیل رفته
درد در تمام زوایای تنم رخته کرده
گاهی فکر می کنم که بیش از این توان اشک ریختن هم ندارم
ولی باز با اشاره ای سخت می بارم
قرص ها هم به نظر کاری از پیش نمی برند
ولی با این حال لبخندی می زنم
و دوباره کتاب
I can make you HAPPY, Paul McKenna, Bantam Press
را ورق می زنم
"From time to time, people tell me they believe something inside them is broken However you might feel, you are not broken You have simply picked up some unhelpful ways of thinking and acting that are making you feel bad... The system in this book will help you to interrupt that pattern and change it." p 16
شاید اگر نویسنده این کتاب هر کس دیگری بود آنرا بعد از یک نگاه سرسری کنار می گذاشتم
ولی از آنجا که به این نویسنده اعتماد دارم به خواندن کتاب ادامه می دهم
کسی چه می داند شاید ناجی من اوست
من به او اعتماد دارم
© All rights reserved
Tuesday, 21 May 2013
شاهنامه خوانی در منچستر _ 21
در این قسمت شاهد تلاش زال در جلب نظر موبدان برای همراه شدن با وی به منظور خواستگاری رودابه بودیم. زال ابتدا سخن از اهمیت داشتن زوج و بقای نسل کرد. ولی هیچ یک از موبدان در پاسخ سخنی نگفتند. برای همین زال از در دیگری وارد شد و وعده کمک به موبدان را داد و آنها هم صلاح را در این دیدند تا او نامه ای به سام بنویسد و از سام بخواهد تا با پدر رودابه صحبت کند
بدانگه که لوح آفرید و قلم
بزد بر همه بودنیها رقم
جهان را فزایش ز جفت آفرید
که از یک فزونی نیاید پدید
ز چرخ بلند اندر آمد سخن
سراسر همین است گیتی ز بن
زمانه به مردم شد آراسته
وزو ارج گیرد همی خواسته
اگر نیستی جفت اندر جهان
بماندی توانای اندر نهان
و دیگر که مایه ز دین خدای
ندیدم که ماندی جوان را بجای
بویژه که باشد ز تخم بزرگ
چو بی جفت باشد بماند سترگ
چه نیکوتر از پهلوان جوان
که گردد به فرزند روشن روان
چو هنگام رفتن فراز آیدش
به فرزند نو روز بازآیدش
به گیتی بماند ز فرزند نام
که این پور زالست و آن پور سام
بدو گردد آراسته تاج و تخت
ازان رفته نام و بدین مانده بخت
کنون این همه داستان منست
گل و نرگس بوستان منست
که از من رمیدست صبر و خرد
بگویید کاین را چه اندر خورد
نگفتم من این تا نگشتم غمی
به مغز و خرد در نیامد کمی
همه کاخ مهراب مهر منست
زمینش چو گردان سپهر منست
دلم گشت با دخت سیندخت رام
چه گوینده باشد بدین رام سام
شود رام گویی منوچهر شاه
جوانی گمانی برد یا گناه
چه مهتر چه کهتر چو شد جفت جوی
سوی دین و آیین نهادست روی
بدین در خردمند را جنگ نیست
که هم راه دینست و هم ننگ نیست
چه گوید کنون موبد پیش بین
چه دانید فرزانگان اندرین
+++
ابا آنکه مهراب ازین پایه نیست
بزرگست و گرد و سبک مایه نیست
بدانست کز گوهر اژدهاست
و گر چند بر تازیان پادشاست
اگر شاه رابد نگردد گمان
نباشد ازو ننگ بر دودمان
یکی نامه باید سوی پهلوان
چنان چون تو دانی به روشن روان
ترا خود خرد زان ما بیشتر
روان و گمانت به اندیشتر
مگر کو یکی نامه نزدیک شاه
فرستد کند رای او را نگاه
منوچهر هم رای سام سوار
نپردازد از ره بدین مایه کار
نکته جالب
ولیکن هر آنکو بود پر منش
بباید شنیدن بسی سرزنش
قسمت های قبلی
© All rights reserved
Subscribe to:
Posts (Atom)


