Showing posts with label #sharp-pencils. Show all posts
Showing posts with label #sharp-pencils. Show all posts

Monday, 18 March 2019

A year ago

Last year this day it was snowing and a lot of people whom I expected to attend rang one by one to apologise for not being able to get to the session. I remember being afraid that after paying for the room and everything else there would not be that many people attending. Despite all that happened on that day, I am so glad I went ahead with the session.

https://sharp-pencils.blogspot.com/2018/03/blog-post.html


پارسال در چنین روزی اولین برنامه‌ی تلنگر را اجرا کردم. از روز قبل از اجرا برف سنگینی شروع به بارش کرد و آن روز یکی یکی دوستانی که روی حضورشان حساب کرده بودم زنگ زدند و معذرت خواستند. یادمه فکر می‌کردم اگر هیچ‌کسی نیاید همه‌ی زحماتم به باد می‌رود ولی وقتی به محل اجرا رسیدیم دیدم کسانی که تصورش را هم نمی‌کردم پشت درهای بسته سالن منتظر بودند.آن روز از روزهایی است که در خاطرم خواهد ماند. آماده بودم حتی اگر یک نفر بیاید برنامه را اجرا کنم ولی همه‌چیز خیلی بهتر از آنچه من فکر کردم پیش رفت

© All rights reserved

Friday, 8 September 2017

قرمز


روز غریبی است، برای فرار از دست افکار درهم که باز برهم می ریزدم کتاب ملت عشق (اثرالیف شافاک، ترجمه ارسلان فصیحی، انتشارات ققنوس، 1396) را دست می گیرم و اگرچه چند ساعتی است که روزم را آغاز کردم، دوباره به تخت برمی گردم. باران ریز و تندی که از دیروز عصر باریدن گرفته، غرق عطش بارش،  بر سقف و گاه بر پنجره می کوبد. سرم را برای دقیقه ای بر پشتی تخت تکیه می دهم و چشمانم را می بندم. سعی می کنم به هیچ چیز خاصی فکر نکنم ولی شیب افکار مرا باز به همان سمت معمول می کشاند. شاید باید بجای اصرار بیهوده در به هیچ پرداختن، خودم را با فکری دیگر مشغول کنم. "بمیرید قبل از آنکه میرانده شوید" عبارتی است که هنوز جایی در ذهنم منتظر تفسیر است. این چگونه مرگی است که خود باید به استقبالش رویم و چه چیز را در ازای آن بدست خواهیم آورد؟ ... فایده ای ندارد! حال و هوای امروز قدرت تفکر معمول را هم از من دریغ می دارد. بهتر است بجای پرداختن به هر فکری به کتابی که میان دستانم آرام گرفته بپردازم. صفحه ای را باز می کنم

"زندگیت بلانقصان، کامل و بی کم و کاست است. یا چنین تصور می کنی. با عادت ها کنار می آیی و اسیر تکرارها می شوی. گمان می کنی همان طور که تا امروز زندگی کرده ای، از این به بعد هم زندگی خواهی کرد. بعد در لحظه ای نامنتظر، کسی می آید شبیه هیچ کس دیگر، خودت را در آیینه این انسان نو می بینی. آیینه ای سحرآمیز است او؛ نه آنچه داری، بل آنچه نداری، آن را نشانت می دهد. و تو می فهمی که سال های سال، در اصل، همیشه با نوعی احساس نقصان زندگی کرده ای و در حصرت چیزی ناشناخته بوده ای. حقیقت مثل سیلی به صورتت می خورد. این شخص که خلا درونت رانشانت می دهد، ممکن است پیری، استادی، دوستی، رفیقی، همسری یا گاه کودکی باشد. مهم این است روحی را بیابی که کاملت می کند. همه پیامبران این پند را داده اند؛ کسی را پیدا کن که خودت را در آیینه وجودش ببینی، آن آیینه برای من شمس است" ص 291 

دوباره مطلب بالا را می خوانم، بر حکمت و شیوایی آن آفرین می فرستم.، کتاب را می بندم و تصمیم می گیرم ساعتی را زیر باران قدم بزنم

© All rights reserved