Saturday, 6 September 2014

تمجمج

کتابم را می بندم و روی میز کنار مبل می گذارم. نفس عمیقی می کشم و آماده کار می شوم. دل تنگی مزمن دوباره گریبانگیرم شده، نباید فرصت رشد و جوانه زدن مجدد داشته باشد. نه، نباید. کارهای زیادی دارم ولی در راس آن ادامه رسیدگی به باغچه هاست. هر جور است امروز باید "جنگل چه" را مجدد به "باغ چه" تبدیل کنیم
افکارم هم نیاز به نظم و ترتیب دارد. باید برنامه ای برای تنظیم نوشته هایم بریزم و این جنگل فکر را هم سر و سامان بدهم. هرچند که در مقایسه با باغچه ها،  رسیدگی به افکار نیاز به برنامه ریزی دقیق تر و درازمدت تر دارد

  
پس نوشت: اوچ! چقدر تنه درخت سنگین بود. گمانم تا مدتی 
out of action
خواهم بود. حالا به این نتیجه رسیدم که بالا، پایین کردن افکار راحت تر از باغبانبه


© All rights reserved

Thursday, 4 September 2014

بجای مربا

Sale Water Park, Cheshire, UK 

نه، امروز قسمت نبود به مربا درست کردن بگذرد. در آغوش طبیعت بودن بهتر از مربا بود، ضمن آنکه زحمتش هم کمتر بود
:)
© All rights reserved

تمشک های وحشی

 برخلاف ایران، اینجا (در انگلستان) وقتی که خانه را به حال خود بگذاری، باغچه بجای خشک شدن تبدیل به جنگلچه می شود. تمام دیروز فقط به یکی از باغچه ها رسیدم و کلی بوته های خودروی تمشک را از میان برگها و شاخه های بوته های مجوزدار بیرون کشیدم. کار آسان و بی دردی نبود ولی در عوض کلی تمشک جمع کردم. امروز هم احتمالا به تهیه مربا خواهد گذشت

© All rights reserved

When hope crumbles

Objects (and sometimes events) look different in the light. This is why creeping back into the dark tunnel of uncertainties is not always a terrible option.

© All rights reserved

Tuesday, 2 September 2014

My stolen picture

A pre-Flickr entertainment = سرگرمی ماقبل فلیکر

چندین بار برایم اتفاق افتاده که در منابع اینترنتی دنبال اطلاعاتی می گشتم و تصادفی برخوردم به یکی از عکس های خودم که بدون ذکر نام عکاس یا نشانی سایتی که از آنجا عکس را بی اجازه بلند کردند از آن استفاده شده. می دانم این مورد برای دیگران هم اتفاق افتاده و متاسفانه موضوع تازه ای نیست. ولی در مورد اخیر طرف حتی به خودش زحمت نداده که اطلاعات پای عکس را بخواند تا حداقل وقتی می نویسد که عکس چیه و از کجاست، درست باشد

می خواستم بگم بابا، بی انصاف حالا عکاس هیچی، حداقل بفهم عکسی که بلند می کنی چیه و از کجاست بعدا بی اجازه کپی کن و در موردش مطلب بنویس

I recently discovered the above photo (which I originally uploaded on flickr) on a travel website. It has been copied without my permission with no mention of my name or the site that it has been copied from. To add insult to injury they didn't even bother to read the legend and managed to write the wrong information about it!

© All rights reserved

How to search for your ancestors




Monday, 1 September 2014

تصویه آب به سبک سنتی



بعد از چند وقت که از این تنگ سفال برای نگهداری آب استفاده کردم، حسابی قسمت بدون لعاب تنگ پر از گچ شد
 حالا بدون ظرف حتما این سفیدک ها تو دل و روده ی من شکل گرفته بود. تازه خدا رحم کرده که از آب قابل شرب استفاده شده

© All rights reserved

افقی دور

 چه دنیای کوچکی! همین دیروز صبح در زادگاهم از خواب بیدار شدم و برای صبحانه  در منزل مادرم بودم. امروز صبح با اینکه هنوز هوا کاملا روشن نشده ولی وقت معمول از خواب بیدار شدم، ذهنا موقع بیداری است، هر چند که چشم شروع روز در فقدان نور را کتمان  کند. هنوز بقیه خواب هستند و من اولین کاری که می کنم نوشتن است و تجربه ی دوباره ی ماما یا شاید مادر کلمات بودن. هر چند که نمی دانم پدر این مکتوبات چیست یا کیست. اتفاقات اطراف یا حس درونی؟ به عبارتی این متن را شاهدی بر روسپی گری ذهن بنامم یا پاکی و زلال اندیشه، نمی دانم

 دور و برم سبز است و آرامش و سکوت.  حسی با درد زایمان ذهنم را مشغول می دارد، باید طاقت بیاورم، شاید این درد، با زایش حرفی که جایی در وجودم محکوم به خلق شدن است آرام گیرد. پس به نوشتن ادامه می دهم

 ردپای باران دیشب روی سنگ فرش حیاط باقی است و شبنم روی برگ ها با خیسی چشمان من گویا پنهانی مراوده یا دست کم سلام و علیکی دارند. وزوز خفه ی لپ تاپ در گوشم شاید می پرسد که چرا برگشتیم. پیش از این در هرج و مرج کوچه و خیابان های ایران هیچ وقت صدایش را نمی شنیدم یا شاید در سفر او هم چون من محو شنیدن می شود تا شنیده شدن.

باید کمی به مرتب کردن اوضاع خانه و جابجا کردن وسایل سفر بپردازم و بعد حتما به مرور خاطرات ایران و بودن در کنار خانواده. چقدر خوشبختم که توانستم بار دیگر بودن در کنار عزیزانم را تجربه کنم. حسی روی سینه ام سنگینی می کند. آهی می کشم و سعی می کنم خودم را قانع کنم که باز هم فرصت دیدار خواهد بود. باید به این دیار برمی گشتم، باید. خوب یا بد، اقبال بلند و یا بد روزگار، هر چه هست زندگی من اکنون اینجاست. بعلاوه بودن در این دیار سبز دور خوبی های مختص خود را داراست. می توانم ماشینم را سوار شوم و با ارامش رانندگی کنم. می توانم راحت به وبلاگم سر بزنم و متنی را در انجا به ودیعه بگذارم و نوشته های دیگران را نیز مرور کنم. می توانم راحت از خط کشی و چراغ سبز عابر پیاده عبور کنم بدون اینکه ماشینی به سرعت از روی خط کشی بگذرد و کمی جلوتر بطوریکه مزاحم عبور پیاده ها و ماشین هایی که از مقابل میایند باشد، نگه دارد. خب، دیگر چه؟ ... آیا اینها تنها متاعی هستد که معامله پایاپای مهاجرت به ازای بهای گزافی که مراوده کرده ام بمن پرداخته؟ باید مدتی صبر کنم، شاید در بحبحه زندگی، آغوش گرم آفتاب را تا حدی فراموش کنم و یا به آرامش بارش سرد باران مجددا عادت.

© All rights reserved