Wednesday, 29 February 2012

دیگر نگران چین و چروک خود نباشید

مقاله زیر در مورد خاصیت کرم پهن است که می تواند بافت های  خود را بازسازی کند. مقاله را که خواندم گفتم خدا بخیر کنه از فردا تبلیغه که برای کَِرِم ِ کرم در تلویزیون های ماهواره ای راه بیفته  
 شعر عقاب از پرویز ناتل خانلری که در آن زاغ رمز زندگی طولانیش را به عقاب می گوید را که به خاطر دارید، نه؟
...
گفت کای یار ببخشای مراسالها باش و بدین عیش بنازتو و مردار تو و عمر درازمن نیم در خور این مهمانیگند و مردار تو را ارزانیگر بر اوج فلکم باید مردعمر در گند به سر نتوان برد...


http://uk.news.yahoo.com/why-flatworms-may-hold-the-secret-to-immortality.html
"Key to a flatworm’s immortality lays in its telomeres – tiny sections of DNA that cap the ends of chromosomes, protecting them from damage and the loss of cell functions linked to ageing."


© All rights reserved

از نوشته های اینترنتی _ ژاله عالمتاج قائم مقامی

این نوشته من نیست، در ایمیلی زنجیره وار به دستم رسیده. متاسفانه نمی دانم که نویسنده کیست ولی چون در مورد ژاله قائم مقامی  تحقیق می کردم تصمیم گرفتم این نوشته را اینجا بگذارم تا بعدا نوشته خودم در رابطه با ایشان را نیز اضافه کنم

_______
ژاله عالمتاج قائم مقامی! در جسارت فکر و اندیشه پیش کسوت فروغ فرخزاد و سیمین بهبهانی است یکقرن پیش از این میزیسته است. ٢٢ سال پیش از پروین اعتصامی چشم به جهان گشوده بود. اما دریغا! بسیار کم میشناسندش. آزاده زنی که در دورانی از زمان، و مکانی از جهان به دنیا آمد که دانش و آزادگی برای زن حاصلی جز رنج نمیآورد، و او جان هوشیاری که سر تسلیم به زمانه خود را نداشت. از کجا و از کدامین روزنهای همه به هراسناکیها گشوده، جهانی دیگر را پاییده بود که امید رهایی زن فردا را در آن خراب آباد که نه دشمن ، بلکه انکار زن بود، سرود باکی از طوفان ندارم، ساحل از من دور نیستتا نگویی گور توست این سهمگین دریای منزیر دستم گو مبین ای مرد! کاندر وقت خویشاز فلک برتر شود این بینوا بالای مـــنکهنه شد افسانهات ای آدم! آخر گوش کنداستانی تازه میخواند تو را حوای منگر بخوانم قصه، گویی دعوی پیغمبری ستزانچه در آیینه بیند دیده بینای من اسفند ماه ١٢٦٢، در قصبه فراهان نوزاد دختری متولد شد، نواده پسری میرزاابوالقاسم قائم مقام فراهانی میشد، وزیر دانشمند عباس میرزا نایب السلطنه، معلم و مرشد میرزا تقی خان امیرکبیر! کسی که عباس میرزا اولین اصلاحات منظم اداری در تاریخ ایران را به دانش و درایت او انجام داده بود. این دختر را به پیروی از شأن و منزلت خاندانی عالم تاج نام نهادند و ژآله نامی ست که او بعدها برای امضای اشعار خود برگزید تا شاید از گزندها مصون بماند ویا شاید ازسر بیزاری از این معنا که خود یافته بود:تاج عالم گر منم بیگفتگوی خاک عالم بر سر عالم کنیچه کسی باور میکند که صد سال پیش از این، زنی در ایران، ازدواج ناخواسته را با تن فروشی برابر نهاده و آنرا سروده باشد؟!
ای ذخیره کامرانیهای مرد / چند باید برده آسا زیستن؟تن فروشی باشد این یا ازدواج؟/ جان سپاری باشد این یا زیستن؟و یا باز در جای دیگر:مرد سیما ناجوانمردی که ما را شوهر استمر زنان را از هزاران مرد نامحرم تر استآن که زن را بیرضای او به زور و زر خریدهست نا محرم به معنی، ور به صورت شوهر استعالمتاج قائم مقامی مادر شاعر معاصر پژمان بختیاری است و دیوان اشعارش ....هر آنچه که باقیمانده است ....توسط ایشان در سال 1345 به چاپ رسیده است.یک سوال.... آیا او را میشناختید؟ و یا حتی اسمش را شنیده بودید.؟برای اکثر ما شعری که احساس زن بودن در آن آشکارا آمده باشد از فروغ فرخزاد است ولی در حقیقت ژاله قائم مقام پیش کسوت این ابداع در شعر فارسی بوده است.
روانش شاد باد

Tuesday, 28 February 2012

شنا ممنوع


Kish, Iran

نمی دانم کدام عجیب تره
 رفتنش یا راحت رفتنش
کدام
غرق شدنم یا فراموشی توانایی شنا کردنم


© All rights reserved

Monday, 27 February 2012

تبریک به همه ایران دوستان

ممنون از همه آنهایی که چهرۀ زیبای ایران را نشان می دهند


اصغر فرهادی گفت: : «ایرانیان بسیارى در سرتاسر جهان در حال تماشاى این لحظه‌اند و گمان دارم خوشحالند. نه فقط به خاطر یک جایزه‌ مهم یا یک فیلم یا یک فیلمساز. آن‌ها خوشحالند چون در روزهایى که سخن از جنگ، تهدید، و خشونت میان سیاستمداران در تبادل است نام کشورشان ایران از دریچه‌ باشکوه فرهنگ به زبان مى‌آید. فرهنگى غنى و کهن که زیرگرد و غبار سیاست پنهان مانده. من با افتخار این جایزه را به مردم سرزمینم تقدیم مى‌کنم. مردمى که به همه‌ فرهنگ‌ها و تمدن‌ها احترام مى‌گذارند و از دشمنى کردن و کینه ورزیدن بیزارند.»


گمونم دارم پیر میشوم

 امان از وقتی که به کسی برمی خوری که غریبه نیست ولی آشنا هم به نظر نمیاد

بیش از صد نفری مهمان آمده بودند، تعدادی را می شناختم با تعدادی هم آشنا شدم. وقتی که خانمی با کت و شلوار آبی که خیلی هم قیافه اش به نظرم آشنا میامد نزدیک شد و سلام گرم همراه با ماچ و بوسه اش را حواله ام کرد کمی گیج شد. خیلی آشنا میامد ولی هر چه فکر کردم یادم نیومد که اسمش چیه. هنوز با خودم کلنجار می رفتم تا یادم بیاد که کجا دیدمش که سیل احوالپرسی هاش هم روانه شد. اسم تک تک افراد فامیلم رو هم بلد بود و یکی یکی سراغ می گرفت. بعد از چند دقیقه از صرافت اینکه بهش بگم "ببخشید بجا نیوردم" گذشتم، چراکه با اون احوال پرسی های جانانۀ او، ناجور بود اگر بر عدم شناخت من واقف میشد. خلاصه از حال همگی اونو خبردار کردم و رسید نوبت من که متقابلا جویای احوال باشم. منکه هنوز نه اسم طرف رو به یاد آورده بودم و نه یادم میومد که کجا دیدمش فقط به گفتن یک جملۀ "خانواده چطورند؟" قناعت کردم

 بالاخره حال و احوالپرسی ها به اتمام رسید و سکوتی نسبتا کوتاه بینمان برقرار شد. خواستم تا از موقعیت استفاده کنم "مزاحم نباشم  و سلام برسونیدی" بگم و جیم بشم، که ایشان از کتابم پرسیدند. کمی مات نگاهش کردم، نمیدونم چی جوابش را دادم ولی خیلی از این بجا نیوردن خودم، مخصوصا وقتی که طرف همه چیز و همه کس یادش بود، شرمنده شدم. حالا باید از این و اون بپرسم راستی اون خانم که کت و شلوار آبی پوشیده کی بود

© All rights reserved

Thursday, 23 February 2012

گمانی خام بود یا پراکندگی رویایی در شامگاه


من روحم را دیده ام
رنگی نداشت
نور یا سیاهی گنه آلودی نداشت
خاموش بود و در خروش
ولی ندایش آهنگی نداشت
 چون اشک زنی از مشرق
گزش تلخ قهر و شهد آشتی نداشت
وجودش هماوردی بر ایمان مردی نداشت
مسخ بود و شیدا ولی آزاد آزاد
انچرا که جسم خاکیم به تاوان ِجان داده بود
 در آغوش داشت
پژواک وجودِ رهایی بود
که غم دیروز و بیمی از فردا نداشت
روح من شاید دژ امروز بود
که سودای سرشت سروش-وشی نداشت
در کالبدی تهی تنها
ولی عشق کوبۀ در کوفتن
و ره جستن به باور پیمانی را نداشت


© All rights reserved

Wednesday, 22 February 2012

Getting through life توهم سبز


 

صورتش را به پنجره چسبانده بود و سرمای شیشه را به پوستش پیوند می زد. خیسی اشک با باران پشت شیشه گرچه جدا از هم ولی گویا در هم تنیده بودند. هر دو از یک جنس بودند. حتما بودند
به سوزش زخمی که رد پای مسافری پیاده بر قلبش باقی گذاشته بود فکر می کرد.  بالاخره این درد تمام می شد. حتما می شد
 یک روزآفتابی وقتی که از خواب بیدار میشد جای خالی درد نفسگیر را می دید. حتما می دید
 درد ماندن فرار بود مثل بوی عطر، بالاخره می پرید. حتما می پرید
 آن وقت شاید خرده های شکسته قلبش دوباره  به هم جوش می خورد. حتما جوش می خورد


© All rights reserved

Tuesday, 21 February 2012

دوره گرد

دو روز پیش بود. روز زمستانی سردی بود اگرچه از برف و یخبندان سال پیش و سال قبل از آن خبری نبود. در گوشه و کنار روبان های یخ زده باریکه آبی که در حاشیه پیاده رو ها و روی چمن ها مانده بود و سوز سردی که با وجود آرامشش قدرت نفوذ از میان لایه های پوشاک زمستانی را داشت نمادهایی از حضور آخرین فصل سال بودند

 قدم زنان در دنیای افکار غوطه ور بودم که ناگهان صدای کسی را شنیدم که مرتبا با صدای بلند کلمه ای را با ریتم خاصی فریاد میزد.  اول فکر کردم که تصورات من است و شاید هم صدای باد، ولی صدا به تدریج بلندتر می شد و مرا به یاد ایران و خریداران دوره گرد می انداخت که از پشت بلندگو و یا با صدای بلند جنسی را که خریدار بودند مرتب فریاد می زدند و با پیدا شدن مشتری و در صورت انجام معامله بهائی نقد و یا مقداری نمک در ازای جنس پذیرفته شده پرداخت می کردند و هم خودشان به نوایی می رسیدند و هم فروشنده از شر شلوغی انباری و یا گوشه خانه خلاص میشد

باور اینکه در انگلستان به چنین پدیده ای برخورده باشم مشکل بود. به دنبال منبع صدا به اطراف نگریستم. دقایقی بعد کامیون روبازی را دیدم که از دو طرف نرده های توری سبز رنگ بار آنرا که شامل صندلی کهنه و چند ورقه فلزی می شد محافظت می کردند. چراغ نارنجی که روی سقف ماشین بود مرتب روشن و خاموش میشد و به دیگر رانندگان هشدار میداد که ماشین با سرعتی به مراتب کندتر از معمول در حال تردد است.  رانندۀ ماشین  به تناوب همان کلمه عجیب را با صدای بلند تکرار می کرد. مجددا گوش دادم  ولی کلمه برایم مفهوم نبود و لهجه غلیط راننده مانع از تشخیص کلمه میشد

 با خودم گفتم خب جمع آوری فلزات ناخواسته در این اوضاع بهم ریخته اقتصادی و افزایش قیمت فلز فکر بدی هم نیست. البته گمان می کنم در این مدل بازیافت مواد اولیه و ایجاد درآمد، شرقی ها پیش کسوت باشند

17 Jan. 12 

© All rights reserved