Sharp Pencils
You have stumbled across a floating bottle. Are you interested enough to read the content of the message inside? مهم نیست که کی هستم و چی هستم. سخنی دارم با سنگ صبور قلم؛ آنرا بشنو، اگر مایلی
Thursday, 16 April 2026
16th Commemoration Day of Ferdowsi
Sunday, 22 March 2026
Conflict
حس این روزها سردرگمی، بیاعتمادی و گیرافتادن میان نیروهایی است که هرکدام ادعای «حق» دارند. لحظات قطبنمایی اسیر چنگال آهنربایند: بیفایده، نامطمئن و پریشان. وقتی نیت تحریف میشود و قصد مبهم، حتی ابزار هدایت هم دیگر نمیتواند قابل اعتماد باشند. جنگ فقط زمین یا منابع را نمیگیرد، بلکه درک ما از حقیقت را هم میرباید. وقتی هر جبهه خود را ناجی میداند، مرز میان حق و باطل نهتنها مبهم، بلکه گاه بیمعنا میشود. و در چنین فضایی، انسان عادی—«ما»—ماندهایم با تردید، با گیجی، و با دیوارهایی که خودمان یا دیگران در ذهنمان ساختهاند. در بهت بعد فاجعه و تخریب صداها خاموشند، آنچه باقی میماند، یقینِ خودساختهی ماست. و شاید همین خطرناکترین بخش باشد؛ چون دیگر منطق به چالش کشیده نمیشود. شاید رهایی نه در پیدا کردن «جبههی درست»، بلکه در شک کردن به همین یقینهای مطلق باشد. شک، در چنین جهانی، میتواند شبیه همان قطبنمایی باشد که هنوز کاملاً از کار نیفتاده—هرچند لرزان.
Moments more than ever have become like a compass caught in the grip of a magnet: worthless, uncertain, and restless. War itself is the magnet, one that steals not iron, but conscience—plundering it away.
The fields that surround us are seeded with mines, and the decisions made for us are tainted with ulterior motives. Every front proclaims itself the savior of the people, and in the midst of it all, we are left to deal with destruction while reeling in confusion.
No voice can pass through the thick walls of our conquered beliefs—only our own. Perhaps freedom lies not in finding the “right side,” but in questioning these very absolute certainties. In such a world, doubt may be like a compass that hasn’t completely failed—though it trembles.
Sunday, 15 March 2026
توفان تناقض
سودای ستایش شکوه جنگ حاصل نشخوار خودباوری و خودبرحقی است که همهی گروهها با سهمی برابر وارث آنند. صفوف روبروی هم ایستاده، هر یک خود را آزاده و برحق میداند. گویا تنها زاویه دید، شیطان و فرشته را که هر دو هم به یک کار مشغولند و به یک میزان در عطش ویرانگری سهیم، متمایز کرده.
چه باید کرد؟ چه میشود کرد؟ مدتهاست که اندیشهها از شدت بیتحرکی خوابرفته، حتی وقتی که فرصت جلوهی خواب شبانه دور زمانی است که گریخته. چگونه لحظهای بیندیشیم؟ دریدن پردهی وهم که با کشتار بیوققه، حقایق واژگون شده و سرگیجهآور تنیده شده، شجاعت میطلبد. افکار منزوی بیتحرک، اما، جز به ترسِ به جلوه درآمده و آوای کرنای مرگ راه نمیدهد. نمیشود از مرگ دژخیمان راضی نبود ولی شاهد مرگ دیگر اسیران چون خود بودن، چگونه؟ نگران زندانیان سیاسی نبودن، چگونه؟ نگران میهن نبودن چگونه؟
جنگ شروع شده و دیگر ارزیابی اخلاقی تصمیم به جنگ، درست یا اشتباه بودن آن به کار نمیآمد. جنگ استدلال برنمیتابد، عقل به قهرخاموش میشود و تن گیج و آلوده به تب گاه در پی شکاری مانده در راه و گاه در گریز برای فرار از صید شدن خود میگریزد.
"زمین چو دریا شد از خون کین"
حال بیشتر از قبل لحظات، قطبنمایی اسیر چنگال آهنربایند: بیفایده، نامطمئن و پریشان. جنگ خود آهنربا است که آهن که نه، وجدان را میرباید، به تاراج میبرد. دشتهایی که دورهمان کردهاند با مین بارورند و تصمیماتی که برایمان گرفتهاند به غرض آغشته. هر جبههای خود را ناجی مردم میخواند و ما در این میان گیج میخوریم. از پس دیوارهای ضخیم باور تسخیرشدهمان آوایی نفوذ نمیکند، جز ندای برحقی ما. برحقی ما؟! ما؟! مایی که تعریف نشده ولی باید همان تعریف نشده را پذیرفت. پس شتابان، دلخوش ولی نیمه مردد تن میدهیم. درکی درست از هزینهی این دگردیسی "من" به "ما" نداریم ولی بیتردید بهایی گراف خواهد بود. رنجی مستمر برگرده و عذابی پایدار بر وجدان. درست مانند آنچه نسل قبل زیسته.
هیس! خاموش! نیندیش! نهراس! تفرقه نینداز! استدلال در این بازه ناکام و نازاست. از این بدتر که نمیشود. بعدا. فعلا فقط باورداشته باش. فعلا فقط ما باش.
ما؟ باز هم ما! بیهیچ نقطه اشتراک و تشابهی؟
ولی شاید.
البته.
تفکری ایستا، ذهنیتی تقلیدی و آلوده به برداشتهای قالبی، دیدگاههای کلیشهای و گروهی بهم پیوند خورده که ذهن را از درک گزش درد کشتن دیگری ناتوان میکند. غرق در تملک برحقی خود، به راحتی از اینکه بیگانه از زندگی دیگری سلب مالکیت کند میگذریم. سرخوردگی جان از نفرت خونریزی به تلقین مایه مباهات میشود، خشونت به نام رهایی زنجیرپاره میکند و هلاکت افسارگریختهتر از عوامل عفونی در دوران پندمیک به دیگران سرایت میکند تا عدم در بطن زندگی تپش را اغاز کند.
"در و دشت گفتی همه خون شدست / خور از چرخ گردون بیرون شدست"
در انزوای فضیلت و انبوهِ گرایشهای پرغرض همگانی، اندوه تخمیر و درد لخته شده، وحشیگری به قوام آمده و دم کشیده، حقیقت در کابوس پیچیده و دیگ انتقام سررفته. شعله انسانیت در هجوم سیلاب خون فروکش کرده. میخواهم باور کنم که زیرخاکسترها، اما، هنوز نوعدوستی و انسانیت پتانسیل شعلهور شدن را دارد و با برهمزدنی زبانه میکشد تا عاقبت جنون جنگ را مهار کند. ولی آیا اینگونه خواهد شد؟ آیا اندیشهای خاکسترها را برهم خواهد زد تا انسانیت دوباره اوج گیرد؟ آیا آزادی و صلح را خواهیم زیست؟
آزادی و صلح؟ برای ما؟ ما که وقف توحش شدیم؟ فقط میتوانیم در پناه آتشبسی موقت بر تسمهی نقاله پریده تا ذرهای به جلو برویم. به خیالمان از درجازدنهایی که به دروغ پیشروی خوانده شده عبور خواهد کرد. به انتهای راه، اما هیچ نیندیشیدیم: این نقاله هم متوقف خواهد شد و کمکم از حرکت بازخواهیم ایستاد تا همان درجازدنها هم برایمان حسرتی شود، ناب. درست همان سناریویی که برای نسل قبل نوشته شده بود و خود آنرا زیستهایم. چرا که کمان تصورمان، به نیروی تبلیغ، چنان بر زه جنگ بسته شده که حتی جان آرش هم تیر اندیشهای را به پرواز در نخواهد آورد. آیا دنیا به زندگی ما اهمیت میدهد؟ آیا عاقبت جنگ، به جای ابزاری برای نجات به همان نفرتانگیزی ذاتی خود جلوه خواهد کرد؟
ای همسنگر، ای "میان سوده از بند زره"، امیدوارم با لختی تفکر بدور از بوق و کرنای برحقی گروهی که خود آغازگر این استبداد بودند، در شبگیر خاکستر قربانگاه خاکریزها را برهم بزنی تا شاید شعله انسانیت خیز بردارد و آزادی، که میهن برایش هزاران هزار کشته داده و در حال حاضر هم هزاران هزار از این شجاعان از برای همان آزادی در زندانها اسیرند، جلوه کند.
نه به استبداد، نه به اعدام، نه به جنگ
Sunday, 28 December 2025
End of Year -2025
We are getting to the end of yet another year. 2025 is about to be replaced by 2026. During the past 12months, Friends of Shahnameh achieved running 22 Shahnameh workshops. We also celebrated the Commemoration Day of Ferdowsi in style. It was the15th consecutive year that Friends of Shahnameh had the pleasure of hosting this unique art and cultural event.
Thanks to academics and researchers (such as Dr. Soraya Feili, Dr. Mhmood Kavir, Seyamac Heravi and Mehrdad Parseh), artists (such as Hamsaz from Sahba Music academy, Sama Soltani, Bahareh, Homayoon Kazemi and Nahid), Zari Gorji, Banafsheh and local writers (Halleh Jalali, Homa, Elham Rashedi, Rira Abbasi and Atousa Godarzi) who took part in our events.
Our group collaborated with other groups such as Doosti for the Nowruz and Sahba Academy for the Tales from the Mountains. We also had one entry at the first Festival of Razmava and in collaboration with Coffee and Books we ran an author event for getting to know the work written in Persian by writers in Greater Manchester.
On behalf of Friends of Shahnameh's current management team: Ali Sadeghi (Co-Founder and Treasurer) Homeyra Doostar (Secretary), Mr Hadad (Venerable Adults Officer) and Atusa (Designated Safeguarding Lead), I thank everyone who attended our workshops, exhibitions and cultural events. Last but not least we are grateful to the dedicated team of friends who get together twice per months to read and interpreted Shahnameh: Abazar, Mr Hadad, Afsaneh, Ali, Raha, Majid Sadati, Rahim Rahimzadeh, Dr Karimi, Hassan Shabani and Fereydon.
May 2026 be a year of peace, health and happiness for each one of you.
Dr Shahireh Sharif (Co-Founder and Creative Director)
سال میلادی نو میشود و همراه خود فرصتی میاورد برای درنگی کوتاه و تفکر. با هم نگاهی بیندازیم به راهی که در دوازده ماه گذشته پیمودهایم. گروه دوستان شاهنامه در سال گذشته موفق شد بیستودو کارگاه شاهنامهخوانی برگزار کند و با همکاری بزرگان و یاران شاهنامهپژوه و هنرمند پانزدهمین بزرگداشت فردوسی در منچستر را در کنار علاقمندان به فرهنگ و ادب پارسی جشن بگیرد. سپاس ویژه از بزرگانی که برنامه اجرا کردند و دوستانی که با حضور خود ما را حمایت کردند: دکتر ثریا قیلی، دکتر محمود کویر، سیامک هروی، مهرداد پارسه، گروه موسیقی همساز از آکادمی موسیقی صهبا، دکتر سما سلطانی، بهاره، همایون کاظمی، ناهید، زری گرجی، بنفشه و گروه نویسندگان منچستر و حومه (هاله جلالی، هما، الهام راشدی، ریرا عباسی و آتوسا گودرزی).
در سال 2025 دوستان شاهنامه همچنین موفق شد همکاری با دیگر گروههای فرهنگی و هنری را در کارنامه خود جا دهد: از جمله برنامه نوروز با گروه دوستی، برنامه داستانهایی از کوهستان با گروه صهبا، شرکت در اولین جشنواره رمزآوای ایران و آشنایی با نویسندگان فارسیزبان منچستر با همکاری گروه پرسه و قهوه به شرط کتاب.
موفقیت ما بدون حضور و حمایت شما همراهان گرامی امکان نداشت. از تکتک شما بزرگواران برای شرکت در برنامهها سپاسگزاریم. همچنین تشکری مخصوص داریم از دوستانی که در کارگاه شاهنامهخوانی یار و همراه ما بودند: اباذر، آقای حداد، افسانه نکونام، علی، رها، مجید سعادتی، رحیم رحیمزاده، دکتر کریمی، حسن شبانی و فریدون.
با آرزوی آرامش، سلامتی، آگاهی و شادی در سال جدید میلادی.
از طرف مدیریت گروه دوستان شاهنامه
Monday, 3 November 2025
نمایشگاه کتاب به فارسی در منچستر
Wednesday, 22 October 2025
Tuesday, 14 October 2025
آشنایی با نویسندگان فارسیزبان منچستر و حومه
مدتها است که شاهد فعالیت ناشران فارسیزبان لندن و کشورهای خارج از انگلستان در منچستر هستیم. متاسفانه هیچگاه در هیچ یک از این برنامهها نه از نویسندگان محلی دعوت به حضور شده و نه علاقهمندان به کتابهای فارسی در طلب نوشتههای آنان برآمدند. این رویه نماینگر همان مثال "مرغ همسایه غاز است" میباشد. ولی از شوخی گذشته، نادیده گرفته شدن این گروه از نویسندگان را تا حدودی میتوان در کم لطفی برنامهریزان در منچستر دید، هرچند که کمکاری نویسندگان ساکن منچستر و حومه نیز بیاثر نبوده.
در همین راستا "پرسه و قهوه به شرط کتاب" با حمایت گروه یاران تصمیم به اجرای برنامهای برای آشنایی با آثار نویسندگان و مترجمان ساکن منچستر و حومه گرفته. چنانچه علاقمند به شرکت دراین برنامه رایگان هستید، لطفا با کلیک روی این قسمت نامنویسی نمایید.
+++
گروه "پرسه و قهوه به شرط کتاب" تقدیم مینماید: فرصتی طلایی برای دوستداران کتاب به زبان فارسی. با نویسندگان و مترجمان منچستر و حومه که به فارسی مینویسند آشنا شویم. در جلسهای به صحبتهای این نویسندگان گوش خواهیم سپرد و فرصتی خواهیم داشت تا ازنمایشگاه کتاب که شامل کتابهای این نویسندگان برای فروش است دیدن نماییم. این برنامه با حمایت گروه یاران، در مکان دائمی یاران برگزار میشود. شرکت در جلسه برای همگی رایگان میباشد. لطفا با کلیک روی این قسمت نامنویسی نمایید.
Time & Locatio
Oct 31, 2025, 12:00 PM – 2:30 PM
Longsight, 307 Dickenson Rd, Longsight, Manchester M13 0NG, UK
چنانچه مایلید به عنوان نویسنده یا مترجم، با ما همکاری داشته باشید و کتابهایتان را در نمایشگاه برای نمایش یا فروش عرضه نمایید، لطفا با ما در تماس باشید
Tuesday, 30 September 2025
هر برگ به گونهای پاییز را در میابد
واقعا پنج سال گذشت؟
مسابقه انشای ایرون
نقش طلايهداران پاییز بر پرچمهایی در طیف گرم آلویی، طلایی و نارنجی خبر از تغییر فصل میدهد. باز هم ناگهانی در نگارکدهی تجسمی باغ هنر تذهیب به نمایش گذاشته شده ولی هیچ بازدید کنندهای وقت ایستادن و تماشا ندارد.
برگهای قرمز و مچاله چون پیالههایی پر خون آمادهاند تا رنگ کافی برای ترسم خطوط مورب و موازی بر سیمای گداختگان دچار تب و سرگیجهی پاییزی باشد. آرایش رزم. خواب رفتگی سرشاخهها و فراموشی آوندها. تنهی درختان که از پوشش برگ تهی میشود تا چوبههای دار را بنمایاند. نخواب! هشیار باش که بیهوشی پس این خواب، مرگ را در آغوش خود حمل میکند. سردی باد پاییز سوزی معمول نیست، تماس لبهی کارد است که پیوندها را جدا میکند تا در آغوش خاک بیدغدغه بتوان خفت.
این همه شاید مهملاتی است که من میبافم یا شاید پیری است که سخن میراند. خود پیری. پیری مگر چه میتواند باشد جز ویژگی ظاهری حسی که با رفتن بزرگترها و پرکشیدن بچهها از آشیان خانه در دل باقی میماند؟ افتادگی پوست جلوهی خستگی سالیان پر اضطرابی است که برای بهای پیرشدن سالمندان و بزرگ شدن نوباوگان پرداختیم. سالیانی که گویا گمانی بیش نبوده. دلهرهی شبهای بیماری و روزهای پر تشویش آیندهی آنهایی که از پشت سر میایند و راهی که انتخاب میکنند. نماد روزگار جوانی که هم ممد حیات بوده و هم حتی زایل کنندهی آن.
پیری خضوع است یا شاید شکست، شاید هم کم آوردن و از دست دادن تعادل بر بند نازک زندگی. اعتمادی کامل است در بطن تردیدی خالص. معلق ماندن در خردگرایی آلوده به خرافات است که محکوممان میکند تا گاه تندتر از شیب راه گام برداریم و گاه در درنگی عجولانه مدتها درجا بزنیم. نجوایی آرام در پس فریاد ارهی هرس-پیشه به بهانهی باوروی بیشتر در آینده.
اما مگر خود زندگی چیست؟ فرصتی برای فریاد کشیدن سکوت شعله ور آهی و دهنکی به بهانهی تنفس در ژرفای مرداب تعصب و زیاده خواهی. که چه؟ که بمانیم؟ ... میروم، میدوم و میرویم. پادزهر هنگامهی سکون زندگی از جنس پویایی است، میدانم. رسوایی با من میاید، اما چه باک که به جایی رسیدهام که ترکیب درهم همه و هیچ را باور دارم. هم به تعجیل برجای میخکوب شدن از ترس را و هم وحدت وجود در لبخند دیگران درک کردن را باور دارم.
خلقت همیشه شگفت زده ام کرده خطوطی بر کاغذی سفید، نقشی روی بوم، لباسی از پارچهای نا بریده که خود تا چندی پیش از آن تودهای سفید بر غوزهی پنبه بوده، آرد و تخم مرغ و شکری که خود ذات کیکاند. زندگی توانایی نادیده گرفتن پوچی در لحظهای کش آمده بین بیهودگی و توانمندی است. ولی شاید در پس تنگنای اندیشه حادثهی دگردیسی منتظر است تا نیستی را در قالب پیلهی سفید کفن به پروانهی فرصت تبدیل کند. نمیدانم. شاید.
از پیری است یا از زندگی که این قدر خستهام. زندگی در بهار و آفتاب سوختگی میخواهم. یاداوری طعم شربت بیدمشک، عطر گلهای مریم و اقاقی را میخواهم و لمس گوشوارههای گیلاس بر بناگوش را...
نوشتن بس است. باید بروم. قابلمهی شلغم روی گاز الان است که سر برود!









