چقدر دیر متوجه شدم. به همگی تسلیت میگم
!بدرود شهرنوش عزیز. حتی نتوانستم در ساعات ٱخر با فکرم بدرقهات کنم. متاسفم
گفته بودی چون زندگی رو دوست داری لابلای هستی بازم هستی و من گرانترین دفترم که اسمش شهرنوش و جهانشاه* است در ٱغوشم نگه داشتم.
سپاسگزارم با اینکه گفته شد دیگه در این دوره کارگاهها جا نیست، مرا هم پذیرفتید تا الان بتونم به خودم دلداری بدم که در محضرت شاگردی کردم حتی اگر کوتاه. اکنون سختی یتیمی به قلبم نشسته و دیگه حتی از دورهم از دریای امید خبری نیست.
دور شدی. دور.
ٱخرین خاطره من از تو دنبال لینک تماشای فوتبال بودی و من غرق تماشایت که با هیجان ادرس لینک را مینوشتی. و ٱخرین لحظه دریای امید را چنان اهسته نجوا کردی که بعدا از طریق صحبتای بچهها در گروه متوجه تکلیف هفتهمان شدم.
مرسی که اجازه دادی ببینمت، کنارت باشم و از ٱخرین کارگاه نویسندگیت بهره ببرم.
پروازت بلند ای زن ایرانزمین. در لابلای هستی به دنبال نشانههایت خواهم بود
*دوران کرونا وبازگشت به نوشتن بعد از مدتها. سپاس از جهانشاه جاوید برای فرصت نوشتن و سپاس از شهرنوش پارسیپور برای داوری این مسابقه.

