Showing posts with label Shahireh’s blog. Show all posts
Showing posts with label Shahireh’s blog. Show all posts

Tuesday, 7 September 2010

Profoundly down

Red, brown and yellow stained foliage were taking over the whole garden. The shallow layer of the rainfall collected at the bottom of the empty swimming pool was green with algae.

A girl in a white cotton dress was sitting next to the drained pool with her bare legs dangling in the void beneath. Staring at a point faraway, except for the occasional hand movement to wipe off a teardrop, she remained still. The insipid autumn’s sun glowing on her dark, long hair tried hopelessly to split open the sorrow that was cocooning around her. But it was too late.

Sadness is a talented hunter; once it captures a chase it won’t let go until its sharp teeth gnaws away the hunt’s mountain of entity into a pile of insignificant gravels. Misery’s lure will end up like a fly trapped in a spider web; each nudge makes them more restrained. Maybe this fate is intended for everyone who falls onto the surface of the quicksand of life. Or maybe this is the by-product of grief’s lethal love for people.


پر از دلتنگی

درختهای باغ کم و بیش سبزیشان را از دست داده بودند و شادابی برگهایشان به لکه های قرمز، زرد و قهوه ای آلوده شده بود. کنار استخرخالی که یک لایه کم قطر آب لجن گرفته کفش را می پوشاند نشسته بود و پاهایش  را در گودی خشک آن آویزان کرده بود. به نقطه ای دور ماتش برده بود، جز وقتی که دستش را برای پاک کردن قطره لغزان اشکی بالا می برد، حرکتی نداشت
آفتاب کم جان پاییز مستقیم بر سرش می تابید و بیهوده سعی داشت که با مُشت و مزاق کردن او را از غمی که دورش پیله می بست آزاد کند. ولی برای رهایی دیر بود، غم شکارچی ماهری است و دلی که به دامش افتاد مثل صیدی در تار عنکبوت خواهد بود. هر تقلائی بیشتر گرفتارش میکند. تا گردن در باطلاق اندوه فرو رفته بود، زمان به قصد دستگیری استخاره می کرد و در این میان ماتم باوفاترین یار باقی ماند
________________
در سایت زیر به "مشت و مزاق كردن" که یک اصطلاح خراسانی است و به معنی شوخي هايي كه با حركت دست و بدن اتفاق ميافتد، برخوردم. با تشکر از آقای احمدی فرد برای این آموزش

© All rights reserved

Saturday, 1 May 2010

تختی در موزه بریتانیا

Khosrow Hassanzadeh, Manchester, UK

One of Khosrow Hassanzadeh's works [a portrait of Takhti (one of Iran's national heroes)] has recently been acquired by the British Museum.

خیلی کار رو سرم ریخته بود، اونقدر که خودم هم شکل کارام شده بودم. البته این برداشت من از عکس العمل دوروبریها بود که تا منو میدیندن نیم قدم به عقب میرفتند و میپرسیدند، چیه؟ چته؟ به چشم خریداری خودم رو تو آینه نگاه کردم، با اطرافیانم همدردی کردم و خدا رو شکر گفتم که دیوار اتاقمون آینه کاری نیست. موهام به خشکی و شکنندگی شاخه هایی بود که هرس میکردم. بیضی نا متقارن چشمهام به کلیدهای چهارگوش کیبرد کامپیوتر تبدیل شده بود، کلیدهایی که نقطه فرود تفکراتی بودند که پروازشان از جایی درذهنم شروع میشد. اگه میدونستم که قراراینه که من بشم ابزار کارم، حتما به جای قلم کلفتی که به سختی در دستم جا میگرفت و به زور میشد باهاش نوشته هام رو تصحیح کنم، قلم استانداردتری رو استفاده میکردم. حیف! حیف که دیر فهمیدم

درمان خاصی برای بازگشت به "منِ" یک آب شسته ترسراغ نداشتم ولی قدرت جادویی نبات که بود. یک تکه نبات رو شکستم و جای شیر تو چای اون روزم ریختم. تصمیم گرفتم که سرم و بالشت رو که با هم قهر بودند و کمتر حاضر بودند سرراه همدیگه ظاهر بشن، با هم آشتی بدم. با این حال وقتی شنیدم که قراره یکی از هنرمندان ایران، آقای خسرو حسن زاده، سخنرانی در منچستر در رابطه با تابلویی (یا جعبه ای) به اسم تختی که به تازگی توسط موزه بریتانیا خریداری شده بود داشته باشن، مثل برق گرفته ها از جا پریدم. شاید هم با ولتاژ بالای پسوند هنرمند ایرانی شوک درمانی شدم. کمی وقت صرف شد تا موهای سیخ شدم رو با سلاح ژل و سنجاق سرمهار کنم و خودم رو به سالن گالری برسونم

فرصتی بود تا یکبار دیگه هم به تابلوی تختی نگاهی بیندازم. چندی پیش در روز افتتاحیه نمایشگاه تابلو رو دیده بودم، ولی مرور عکسهای تختی هیچ وقت برام ملال آور نیست. کار، عموما تلفیقی از کاغذ، پارچه، چرم و فلز بود و تختی را در محاصره با عناصری که در زندگیش نقش داشتند یا او را میساختند (چون کپی بازوبند و مدالهایش) نشان میداد. در ضمن آثار مربوط دیگری هم در کنار این تابلو به نمایش گذاشته شده بود

در سالن عریض و طویل گالری که شاید خالی بودنش رو فریاد میکشید و میتونست پذیرای آثار بیشتری در رابطه با ایران، تختی و یا هنر معاصر ایران باشه چند بار قدم زدیم و با همراهم در رابطه با کمی تعداد آثارتکمیلی به نمایش گذاشته شده صحبت کردیم. کمی هم به بازی "فکر میکنی که کدوما ایرانیند" پرداختیم. البته این بازی بیشتر تو لندن میچسبه، و یا تو مجالسی که شام میدند. چون اونجوری تعداد ایرانیها بیشتره

دیدن تابلوی تختی منو یاد یک خاطره انداخت. معمولا هر وقت کسی ازم میپرسه که اهل کجایی و پاسخ میدم که ایرانیم، به این واقعیت که دچار نوعی ایرادهای گفتاری وعقده تدریس هستم پی میبرم. البته کلمات رو به نظر خودم درست ادا میکنم، ولی گویا در راه رسیدن به گوش شنونده، تغییراتی دراونا رخ میده وکلمه "ایرانی" میشه اسم شخصیتهای سیاسی و یک سوال و جواب ساده تبدیل به درس تاریخ و ادبیات میشه. آخه اگر بنا به نسبت دادن کشوری به شخصی به خصوصه، حداقل میشه در انتخاب اون شخص کمی سلیقه و یا انصاف به خرج داد. هر چی نباشه ایران بزرگانی هم داشته و داره ومعرفی اونها هم که گویا ماده تدریس بندست

خاطره من مربوط به روزی بود که سوال همیشگی توسط دو جوان پرسیده شد ولی نیازی به توضیح اضافی در مورد جوابم نبود. "پس شما از سرزمین تکتی هستید". با تعجب فقط نگاهشون کردم. یکی از آنها گفت "تکتی؟ قهرمان کشتی ایران؟ نمیشناسیش؟" گفتم چرا میشناسم ولی سوال اینجاست که شما از کجا میشناسیدش؟ گویا کشتیگیربودند و بنا به گفته خودشان تختی قهرمان آنها بود. یکی دوتا از داستانهایی که از جوانمردیهای تختی شنیده بودم، براشون در کمال افتخار گفتم. چنان دچار غرور شده بودم که انگار تختی پسرخاله من بود

در این افکار بودم که به سالن کوچکتری برای شروع سخنرانی دعوت شدیم و روی صندلیها جای گرفتیم. برنامه با توضیحات آقای حسن زاده به زبان فارسی که توسط مترجمی به انگلیسی برگردانده میشد آغاز شد (اگرچه گاهی ایشون گریزی هم به انگلیسی میزدند). از این بابت خوشحال بودم، مثل وقتی که فیلمهای ایرانی رو با زیرنویس انگلیسی میبینم. زبان اصلی یکجورایی سندیت بیشتری به کار میده. تازه یک بار هم که شده اوضاع طوری بود که فارسی صحبت کردن یک برتری بود. هر چی نبود یک قدم زودتر ازبیشترافرادی که تو سالن بودند میشد حرفها رو فهمید و به جملات طنز آلود وقتیکه تازه از تنور بیرون اومدند و هنوز داغند خندید

قد بلند، صورت استخوانی و لبخند واگیردارجز بارزترین خصوصیات چهره آقای حسن زاده بود. با خودم گفتم اگه روزی خالکوبی (تتو) خط لب قدیمی بشه و یک شیر پاک خورده ای بخواد تتو لبخند رو امتحان کنه و بقیه هم بشن مریدش، من هم یک لبخند فاتحانه این مدلی رو میکارم، فکر کنم بهم میاد. خب بگذریم. صحبتهای ایشون در رابطه با چگونگی خلق اثر تختی و سیری در کارهای قدیمی بود. از نقاشیهای اولیه، پروژه های مربوط به دوران جنگ و کارهای تاثیر گرفته از اتفاقات داخل و خارج کشورشروع شد. بعد رسید به علاقۀ به تصویر کشیدن قهرمانان وچهره های ناشناخته تلفیق شده با رسم حجله بستنها و جعبه های مربوط به یادبودهای شهدا و روند بی توجهی به زورخانه ها و برخی از سنتهای قدیمی و به خلق اثر تختی انجامید

پس از ایشون سخنرانیی هم از طرف موزه در رابطه با آثار معاصر ایران که به تازگی توسط موزه بریتانیا خریده شده بود وجایگاه اثر تختی در این کلکسیون داشتیم. خوشحالم که علاوه بر اثر تختی از نقاشیهای آقای حسن زاده هم خریداری شده بود. چون به نظر بنده تابلوی تختی به تنهایی سفیر خوبی برای معرفی هنر ایشون نیست. گرچه که از نظر جلب تماشاچی و پرداختن به قهرمانی منحصر به فرد و آرمانهای زورخانه ای دارای جایگاه خاصیه. خلاصه، جلسه پر باری بود که با بخش سوال و جواب پایان گرفت

تابلوی تختی به موزه بریتانیا خواهد رفت ولی من روزی که اسم تختی رو در و دیوارهای سالنهای تو در توی گالریی در منچستر مکرر بازتاب شد رو فراموش نمیکنم. از آشنایی با هنر آقای حسن زاده مخصوصا: طرحهای مربوط به زمان جنگ (که ساده در عین حال بسیار گویاست) و تصاویر نقاشی شده از زورخونه (که با خطاطی و گرافیک ترکیب شده) خوشوقتم. امیدوارم که کار در دست اجرای ایشون که گود زورخونه چپه است رو هم بتونم روزی ببینم

_________________________
برای دیدن نمونه هایی از کارهای آقای خسرو حسن زاده به سایتهای زیر مراجعه فرمایید. یا بهتر از اون خودتون یک گشتی در اینترنت بزنید


© All rights reserved

Thursday, 29 April 2010

Memories over a cup of tea = خاطراتی با استکان چای


نور خیره کننده بر کجاوه رود به شوق دریا شتابان میرفت

River carried the light over the threshold before entering the bridal chamber of sea.

© All rights reserved

Thursday, 22 April 2010

Crash


In our house

سر قرار، پای همون دیوار آبی همیشگی ایستادم. دستهام رو تو جیبم فرو میکنم تا سرما رو کمتر حس کنم. خورشید بی رمق تو آغوش آسمون جابجا میشه و با تعجب نگاهم میکنه. ولی من میدونم که میاد

I’m still waiting by the blue wall, forcing my hands into my pockets to keep warm. The pale Sun gets further away from the horizon and gives me a surprised look; but I know HE WILL COME.

© All rights reserved

Friday, 9 April 2010

بادام خوشبخت

Shandiz, Khorasan, Iran

امروز گریزی داشتم به استراحتگاه بادام خوشبخت
بادامی که چند بار تا مرز له شدن پوستش و خورده شدن مغزش رفت
ولی سالم، اونم با یک لبخند فاتحانه رو لبش برگشت
یادم اومد که گفته بودم
کاش منهم یک بادام بودم
یک بادام خوشبخت

Wednesday, 7 April 2010

On our way

Wales, UK

بعضی اوقات حتی از دست آسمون هم جز بارش کاری برنمیاد

Sometimes even the sky can’t stop crying


© All rights reserved

Rising on the wall

Wales, UK

You grow and grow, still nothing
The more you progress, the lower you get!
I’m tired of this unjust fate

می جنگی، می جنگی و بازهم، ولی هیچ
هر چه بیشتر پیش میری، بیشتر به زمین نزدیک می شوی
از این رسم سقوط، از این ناعادلانه ها #دل_گیرم

© All rights reserved

Tuesday, 16 February 2010

A love story


Khorasan, Iran

Once upon a time there was a sunflower in love with a tomato plant that lived behind the wall. It was not easy for the sunflower to grow taller than the wall and turn away from the sun just to look at the tomato plant. But that’s exactly what it did. After all they were in LOVE.


یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کسی نبود
یک گل آفتاب گردون و یک بوته گوجه فرنگی با هم تو یک باغ زندگی میکردند
روزی یک دیوار وسط باغ زده میشه تا باغ به دو قسمت تقسیم بشه
این دیوار بین عاشق و معشوق فاصله میندازه
گل آفتابگردون به شوق دیدن یار اونقدر رشد میکنه
تا از دیوار هم بالاتر میره
به آفتاب پشت میکنه
تا بتونه فقط نگاهی به بوته اونطرف دیوار بندازه

©All rights reserved

Saturday, 6 February 2010

وقتی قراره شانس بیاری، میاری

Khorasan, Iran
نمیدونم این خبر رو شنیدید یا نه

آقای دیوید نامی (فامیلش رو نمینویسم) سر کارش تو بانک، جلوی کامپیوتر غرق در تماشای عکسهای نیمه برهنه خانم مدلی بوده. غافل از آنکه پشت به اون و دقیقا روبروی صفحه کامپیوترش دوربینهای یک برنامه تلویزیونی استرلیایی مشغول ضبط مصاحبه زنده ای با جناب رئیس بودند و تمام این عکسها هم در طول مصاحبه مرتب پشت سر ایشون پخش شده. در مراحل آخر مصاحبه یکی از (به نظر) همکارهاش چبزی به دیوید میگه و اون برمیگرده و به دوربین نگاه میکنه. انگار همون وقت دوزاریش افتاده که چه کاری شده! نگاهش در اون لحظه دیدنیه. طفلکی به نظر خجالت زده میومد. به هر حال این مصاحبه رو اینترنت طرفداران زیادی پیدا میکنه

تصمیم بر این گرفته میشه که این آقا از کارشون اخراج بشن. ولی مردم کلی امضا جمع میکنند که اخراجش نکنید. گویا حتی خانم تو عکس (میرندا خانم) هم به جمع طرفدارهای ایشون میپیوندند و خلاصه دیوید قصه ما اخراج نمیشه و این ماجرا ختم به خیر میشه. با خودم فکر میکردم که
خدا رو شکر
که آقای دیوید
تو ایران نبود
وگر نه
...


© All rights reserved

Thursday, 4 February 2010

It’s hard to say goodbye


لحظه ی #خداحافظی، لحظه ی پر دروغیه

باید محکم بایستی، شاید خیلی #محترمانه دست بدی
 آروم لبخند بزنی 
و کلماتی چون: "به سلامت" و "به خدا سپردمت" رو به لب بیاری

وقتی می خواهی غیر محترمانه #اشک بریزی
دست مسافرت را بگیری و التماس کنی که بماند
"...و بگویی "تنهام نگذار، #نرو، نرو


The moment of #separation is a deceitful one
You are supposed to stand firm, smile respectfully and maybe shake hand as you manage words like “take care” and “see you”... when all you want to do is to shamefully cry and beg them to stay. All you really want to say is “don’t leave”.


©All rights reserved