Showing posts with label قباد. Show all posts
Showing posts with label قباد. Show all posts

Monday, 23 December 2019

شاهنامه‌خوانی در منچستر 204

داستان به جایی رسید که قباد (پسر بزرگ پیروز) بر تخت شاهی نشسته

قباد همه را به خوبی فرامی‌خواند و از همه می‌خواهد تا از بدی دوری کنند

سوی طیسفون شد ز شهر صطخر
که آزادگان را بدو بود فخر
 چو بر تخت پیروز بنشست 
که از من مدارید چیزی نهفت
گفت شما را سوی من گشادست راه 
به روز سپید و شبان سیاه 
بزرگ آنکسی کو به گفتار راست
زبان را بیاراست و کژی نخواست 
 چو بخشایش آرد بخشم اندرون 
سر راستان خواندش رهنمون
نهد تخت خشنودی اندر جهان
بیابد بدادآفرین مهان 
 دل خویش را دور دارد ز کین 
مهان و کهانش کنند آفرین
هرانگه که شد پادشا کژ گوی 
ز کژی شود شاه پیکارجوی 
سخن را بباید شنید از نخست
چو دانا شود پاسخ آید درست 
 چو داننده مردم بود آزور
همی دانش او نیاید به بر
 هرآنگه که دانا بود پرشتاب 
چه دانش مر او را چه در سر شراب
چنان هم که باید دل لشکری 
همه در نکوهش کند کهتری
توانگر کجا سخت باشد به چیز
فرومایه تر شد ز درویش نیز
 چو درویش نادان کند مهتری
به دیوانگی ماند این داوری
 چو عیب تن خویش داند کسی
ز عیب کسان برنخواند بسی
 ستون خرد بردباری بود 
چو تندی کند تن بخواری بود
چو خرسند گشتی به داد خدای 
توانگر شدی یکدل و پاکرای
گر آزاد داری تنت را ز رنج 
تن مرد بی رنج بهتر ز گنج
هران کس که بخشش کند با کسی 
بمیرد تنش نام ماند بسی 
همه سر به سر دست نیکی برید 
جهان جهان را ببد مسپرید 
همه مهتران آفرین خواندند 
زبرجد به تاجش برافشاندند

از آنجا که قباد که در این زمان فقط 16 سال داشته و تجربه‌ی کشورداری نداشته، سوفزای همچنین به عنوان وزیر اداره کشور را در دست دارد (سوفزای مردی دانا از شیراز بود که پیروز برای اداره کشور انتخاب کرد تا زمانی که خود و قباد (پسر بزرگش) در جنگ هستند به بلاش کمک کند تا بتواند کشور را اداره کند). سوفزای که قباد را از زندان خوشنواز نجات داده بود و بعد او را بجای بلاش به تخت شاهی نشانده بود، با خود فکر می‌کند که من قباد را از بند نجات دادم و اگر کسی از من پیش شاه بدگویی کند قباد او را از خود می‌راند

جوان بود سالش سه پنج و یکی
ز شاهی ورا بهره بود اندکی
 همی راند کار جهان سوفزای 
   قباد اندر ایران نبد کدخدای
همه کار او پهلوان راندی 
نه موبد بد او را نه فرمان روای
کس را بر شاه ننشاندی جهان
 چنین بود تا بیست و سه ساله گشت
 به جام اندرون باده چون لاله گشت
 بیامد بر تاجور سوفزای 
به دستوری بازگشتن به جای
سپهبد خود و لشکرش ساز کرد
بزد کوس و آهنگ شیراز کرد
 همی رفت شادان سوی شهر خویش 
ز هر کام برداشته بهر خویش 
همه پارس او را شده چون رهی 
همی بود با تاج شاهنشهی 
بدان بد که من شاه بنشاندم 
به شاهی برو آفرین خواندم 
گر از من کسی زشت گوید بدوی
ورا سرد گوید براند ز روی 
 همی باژ جستی ز هر کشوری 
ز هر نامداری و هر مهتری 
چو آگاهی آمد بسوی قباد 
ز شیراز وز کار بیداد و داد
همی گفت هر کس که جز نام شاه 
ندارد ز ایران ز گنج و سپاه 
نه فرمانش باشد به چیزی نه رای 
 جهان شد همه بنده ی سوفزای
هرآنکس که بد رازدار قباد
برو بر سخنها همی کرد یاد
   
 قباد وزیری دارد که بدگوست و مرتب از سوفزای بدمی‌گوید. او به قباد می‌گوید که همه‌ی گنج دست سوفزای است و تو از پادشاهس فقط نامی بهراه بردی و بس 

که از پادشاهی بنامی بسند 
چرا کردی ای شهریار بلند
ز گنج تو آگنده تر گنج او 
بباید گسست از جهان رنج او 
همه پارس چون بنده ی او شدند 
بزرگان پرستنده ی او شدند 
ز گفتار بد شد دل کیقباد 
ز رنجش به دل برنکرد ایچ یاد 
همی گفت گر من فرستم سپاه 
سر او بگردد شود رزمخواه
چو من دشمنی کرده باشم به گنج
ازو دید باید بسی درد و رنج 
 کند هر کسی یاد کردار اوی 
نهانی ندانند بازار اوی 
ندارم ز ایران یکی رزمخواه 
کز ایدر شود پیش او با سپاه 
بدو گفت فرزانه مندیش زین 
که او شهریاری شود بفرین
تو را بندگانند و سالار هست
که سایند بر چرخ گردنده دست
 چو شاپور رازی بیاید ز جای
بدرد دل بدکنش سوفزای
    
قباد هم تخت تاثیر سخنان بدگو دستور می‌دهد تا شاپور را بیاورند و به او می‌گوید که من از پادشاهی نامی بیش ندارم. شاپور هم توصیه می‌کند تا نامه‌ای بنویسند برای سوفزای

شنید این سخن شاه و نیرو گرفت 
هنرها بشست از دل آهو گرفت 
همانگه جهاندیده ای کیقباد 
بفرمود تا برنشیند چو باد 
به نزدیک شاپور رازی شود 
برآواز نخچیر و بازی شود 
هم اندر زمان برنشاند ورا 
ز ری سوی درگاه خواند ورا 
دو اسبه فرستاده آمد بری 
چو باد خزانی به هنگام دی
چو دیدش بپرسید سالار بار 
وزو بستد آن نامه ی شهریار 
بیامد به شاپور رازی سپرد 
سوار سرافراز را پیش برد 
برو خواند آن نامه ی کیقباد 
بخندید شاپور مهرک نژاد
که جز سوفزا دشمن اندر جهان 
ورا نیست در آشکار و نهان
ز هر جای فرمانبران را بخواند 
سوی طیسفون تیز لشکر براند
چو آورد لشکر به نزدیک شاه 
هم اندر زمان برگشادند راه 
چو دیدش جهاندار بنواختش 
بر تخت پیروزه بنشاختش
بدو گفت زین تاج بی بهره ام 
ببی بهره ئی در جهان شهره ام 
همه سوفزا راست بهر از مهی
همی نام بینم ز شاهنشهی
 ازین داد و بیداد در گردنم 
به فرجام روزی بپیچد تنم 
به ایران برادر بدی کدخدای
به هستی ز بیدادگر سوفزای
 بدو گفت شاپور کای شهریار 
دلت را بدین کار رنجه مدار
یکی نامه باید نوشتن درشت 
تو را نام و فر و نژادست و پشت 
بگویی که از تخت شاهنشاهی 
مرا بهره رنجست و گنج تهی 
تویی باژخواه و منم با گناه 
نخواهم که خوانی مرا نیز شاه
فرستادم اینک یکی پهلوان 
ز کردار تو چند باشم نوان
چو نامه بدین گونه باشد بدوی 
چو من دشمن و لشکری جنگجوی
نمانم که برهم زند نیز چشم
 نگویم سخن پیش او جز بخشم
 نویسنده ی نامه را خواندند
به نزدیک شاپور بنشاندند
           
شاپور با سپاه و نامه‌ی قباد به سمت شیراز راه می‌افتد. سوفزای که می‌بیند لشکری از ایران آمده به بدرقه می‌رود و با شاپور دیدار می‌کند

بگفت آن سخنها که با شاه گفت 
شد آن کلک بیجاده با قار جفت
چو بر نامه بر مهر بنهاد شاه 
بیاورد شاپور لشکر به راه
گزین کرد پس هرک بد نامدار
پراگنده از لشکر شهریار
 خود و نامداران پرخاشجوی
سوی شهر شیراز بنهاد روی
 چو آگاه شد زان سخن سوفزای
همانگه بیاورد لشکر ز جای 
 پذیره شدش با سپاهی گران 
گزیده سواران و جوشنوران
رسیدند پس یک به دیگر فراز 
فرود آمدند آن دو گردن فراز

شاپوز نامه‌ی قباد را به سوفزای میدهد. وقتی او نامه را می‌خواند ناراحت می‌شود. شاپور به او می‌گوید که من دستور دارم ترا به بند بکشم و به نزد شاه ببرم

چو بنشست شاپور با سوفزای
فراوان زدند از بد و نیک رای 
 بدو داد پس نامه ی شهریار
سخن رفت هرگونه دشوار و خوار
 چو برخواند آن نامه را پهلوان 
بپژمرد و شد کند و تیره روان 
چو آن نامه برخواند شاپور گفت 
که اکنون سخن را نباید نهفت
تو را بند فرمود شاه جهان 
فراوان بنالید پیش مهان 
بران سان که برخوانده ای نامه را 
تو دانی شهنشاه خودکامه را 

سوفزای می‌گوید که من تسلیم فرمان شاه هستم و تو هم آنچه را که دستور داری انجام بده

چنین داد پاسخ بدو پهلوان 
که داند مرا شهریار جهان 
بدان رنج و سختی که بردم ز شاه 
برفتم ز زاولستان با سپاه 
به مردی رهانیدم او را ز بند 
نماندم که آید برویش گزند 
مرا داستان بود نزدیک شاه 
همان نزد گردان ایران سپاه 
گر ای دون که بندست پاداش من
تو را چنگ دادن به پرخاش من
 نخواهم زمان از تو پایم ببند 
بدارد مرا بند او سودمند 
ز یزدان وز لشکرم نیست شرم 
که من چند پالوده ام خون گرم 
بدانگه کجا شاه در بند بود 
به یزدان مرا سخت سوگند بود 
که دستم نبیند مگر دست تیغ 
به جنگ آفتاب اندر آرم بمیغ 
مگر سر دهم گر سرخوشنواز
 به مردی ز تخت اندر آرم بگاز
 کنونم که فرمود بندم سزاست
سخنهای ناسودمندم سزاست 
       ز فرمان او هیچ گونه مگرد 
چو پیرایه دان بند بر پای مرد

شاپور هم پای سوفزای را در بند می‌کند و او را از شیراز به پیش قباد میاورد. قباد هم دستور می‌دهد سوفزای را به زندان ببرند و مال و اموالش را هم مصادره می‌کند. هفته‌ی بعد با موبدش نشسته و باز موبد به بدگویی از سوفزای ادامه می‌دهد که اینجا هم او دوست و هوادارزیاد دارد و اگر زنده بماند پادشاهی تو در خطر است
چو بنشست شاپور پایش ببست
بزد نای رویین و خود برنشست
 بیاوردش از پارس پیش قباد 
قباد از گذشته نکرد ایچ یاد
بفرمود کو را به زندان برند 
به نزدیک ناهوشمندان برند
به شیراز فرمود تا هرچ بود
ز مردان و گنج و ز کشت و درود 
 بیاورد یک سر سوی طیسفون 
سپردش به گنجور او رهنمون 
چو یک هفته بگذشت هرگونه رای
همی راند با موبد از سوفزای 
 چنین گفت پس شاه را رهنمون 
که یارند با او همه طیسفون
همه لشکر و زیردستان ما 
ز دهقان وز در پرستان ما 
گر او اندر ایران بماند درست 
ز شاهی بباید تو را دست شست 
بداندیش شاه جهان کشته به 
سر بخت بدخواه برگشته به

قباد که اینرا می‌شنود دستور می‌دهد که سوفزای را در زندان بکشند

چو بشنید مهتر ز موبد سخن
بنو تاخت و بیزار شد از کهن
 بفرمود پس تاش بیجان کنند
بروبر دل و دیده پیچان کنند
 بکردند پس پهلوان را تباه 
 شد آن گرد فرزانه و نیک خواه

وقتی خبر می‌رسد که قباد، سوفزای را کشته، ایرانیان عصبانی می‌شوند و برمی‌خیزند. به کاخ شاهی می‌روند و موبد بدگوی را می‌کشند و قباد را در بند می‌کنند و جاماسپ برادر کوچک قباد را بر تخت می‌نشانند

چو آگاهی آمد بایرانیان
که آن پیلتن را سرآمد زمان
خروشی برآمد ز ایران بدرد
زن و مرد و کودک همی مویه کرد
 برآشفت ایران و برخاست گرد 
همی هر کسی کرد ساز نبرد
همی گفت هرکس که تخت قباد 
اگر سوفزا شد به ایران مباد
سپاهی و شهری همه شد یکی
نبردند نام قباد اندکی 
 برفتند یکسر بایوان شاه 
ز بدگوی پردرد و فریادخواه 
کسی را که بر شاه بدگوی بود 
بداندیش او و بلاجوی بود 
بکشتند و بردند ز ایوان کشان 
ز جاماسب جستند چندی نشان
که کهتر برادر بد و سرفراز
  قبادش همی پروریدی بناز
 ورا برگزیدند و بنشاندند
به شاهی برو آفرین خواندند   

قباد را در بند به زرمهر پسر سوفزای می‌دهند تا هر طوری که می‌خواهد انتقام پدرش بگیرد ولی او برعکس مراقب شاه بود و از او اطاعت می‌کرد. قباد هم معذرت می‌خواهد و می‌گوید که بد گویی‌ها روی من اثر کرد و به کشتن پدرت فرمان دادم. نهایتا زرمهر با قباد پیمان می‌بندد که هرگز به قباد آزاری نرساد

به آهن ببستند پای قباد 
 ز فر و نژادش نکردند یاد 
چنینست رسم سرای کهن
سرش هیچ پیدا نبینی ز بن
 یکی پور بد سوفزا را گزین
خردمند و پاکیزه و به آفرین
 جوانی بی آزار و زرمهر نام 
که از مهر او بد پدر شادکام
سپردند بسته بدو شاه را 
بدان گونه بد رای بدخواه را 
که آن مهربان کینه ی سوفزای
بخواهد بدرد از جهان کدخدای
 بی آزار زرمهر یزدان پرست
نسودی ببد با جهاندار دست
 پرستش همی کرد پیش قباد 
وزان بد نکرد ایچ بر شاه یاد 
جهاندار زو ماند اندر شگفت
ز کردار او مردمی برگرفت
 همی کرد پوزش که بدخواه من
پرآشوب کرد اختر و ماه من 
 گر ای دون که یابم رهایی ز بند 
تو را باشد از هر بدی سودمند
ز دل پاک بردارم آزار تو 
کنم چشم روشن بدیدار تو 
بدو گفت زر مهر کای شهریار 
زبان را بدین باز رنجه مدار
پدر گر نکرد آنچ بایست کرد 
ز مرگش پسر گرم و تیمار خورد 
تو را من بسان یکی بنده ام 
به پیش تو اندر پرستنده ام 
چو گویی به سوگند پیمان کنم 
که هرگز وفای تو را نشکنم
ازو ایمنی یافت جان قباد
ز گفتار آن پر خرد گشت شاد 

قباد می‌گوید که من پنج تا رازدار دارم  که می‌توانند کمکمان کنند. زرمهر هم بند را از پای قباد می‌گشاید و هرهفت نفر راه میفتند و به سمت هیتالیان می‌روند

 وزان پس بدو راز بگشاد و گفت
که اندیشه از تو تخواهم نهفت
 گشادست بر پنج تن راز من 
جزین نشنود یک تن آواز من 
همین تاج و تخت از تو دارم سپاس
بوم جاودانه تو را حق شناس 
 چو بشنید زر مهر پاکیزه رای
سبک بند را برگشادش ز پای 
 فرستاد و آن پنج تن را بخواند 
همه رازها پیش ایشان براند 
شب تیره از شهر بیرون شدند
ز دیدار دشمن به هامون شدند
 سوی شاه هیتال کردند روی
ز اندیشگان خسته و راه جوی 
 برین گونه سرگشته آن هفت مرد 
باهواز رفتند تازان چو گرد

به اهواز که می‌رسند وارد خانه‌ی بزرگ ده می‌شوند و یک هفته آنجا می‌مانند. دهقان دختری زیبا روی داشته که قباد از او خوشش میاید و به زرمهر می‌گوید که این دختر را برای من خواستگاری کن. او هم این کار را می‌کند و قباد با دختر ازدواج می‌کند

رسیدند پویان به پرمایه ده 
بده در یکی نامبردار مه
بدان خان دهقان فرود آمدند 
  ببودند و یک هفته دم برزدند
یکی دختری داشت دهقان چو ماه
ز مشک سیه بر سرش بر کلاه 
       جهانجوی چون روی دختر بدید 
ز مغز جوان شد خرد ناپدید
همانگه بیامد بزرمهر گفت 
که باتو سخن دارم اندر نهفت
برو راز من پیش دهقان بگوی 
مگر جفت من گردد این خوبروی
بشد تیز و رازش به دهقان بگفت 
که این دخترت را کسی نیست جفت
یکی پاک انبازش آمد به جای 
که گردی بر اهواز بر کدخدای
گرانمایه دهقان بزرمهر گفت 
که این دختر خوب را نیست جفت
اگر شاید این مرد فرمان تو راست
مرین را بدان ده که او را هواست
 بیامد خردمند نزد قباد 
چنین گفت کین ماه جفت تو باد
پسندیدی و ناگهان دیدیش 
بدان سان که دیدی پسندیدیش
 قباد آن پری روی را پیش خواند 
بر شاه هیتال شد کیقباد 
با او یک انگشتری بود و بس 
به زانوی کنداورش برنشاند
بدو داد و گفت این نگین را بدار
بود روز کاین را بود خواستار

هشت روز بعد عروسی، قباد و همراهان راه میفتند و به هیتالیان می‌رسند. قباد تقاضای کمک می‌کند و آنها هم به او سپاهی می‌دهند

 بدان ده یکی هفته از بهر ماه
همی بود و هشتم بیامد به راه
که ارزش به گیتی ندانست کس 
گذشته سخنها بدو کرد یاد 
بگفت آنچ کردند ایرانیان 
بدی را ببستند یک یک میان
بدو گفت شاه از بد خوشنواز 
همانا بدین روزت آمد نیاز 
به پیمان سپارم تو را لشکری
ازان هر یکی بر سران افسری
 که گر باز یابی تو گنج و کلاه
چغانی بباشد تو را نیکخواه
 مرا باشد این مرز و فرمان تو را 
ز کرده نباشد پشیمان تو را 
زبردست را گفت خندان قباد 
کزین بوم هرگز نگیریم یاد
چو خواهی فرستمت بی مر سپاه 
چغانی که باشد که یازد بگاه
چو کردند عهد آن دو گردن فراز 
در گنج زر و درم کرد باز
به شاه جهاندار دادش رمه 
 سلیح سواران و لشکر همه
بپذرفت شمشیرزن سی هزار
همه نامداران گرد و سوار
      
وقتی به اهواز برمی‌گردند به قباد مژده می‌دهند که زنت پسری زاییده و او هم خیلی خوشحال می‌شود. نام پسر را کسری می‌گذارند که نژادش از پدر به بهرام و از مادر به فریدون می‌رسیده 

ز هیتالیان سوی اهواز شد 
سراسر جهان زو پر آواز شد
چو نزدیکی خان دهقان رسید
بسی مردم از خانه بیرون دوید
 یکی مژده بردند نزد قباد 
که این پور بر شاه فرخنده باد 
پسرزاد جفت تو در شب یکی
که از ماه پیدا نبود اندکی
 چو بشنید در خانه شد شادکام
همانگاه کسریش کردند نام 
 ز دهقان بپرسید زان پس قباد 
که ای نیکبخت از که داری نژاد 
بدو گفت کز آفریدون گرد 
که از تخم ضحاک شاهی ببرد 
پدرم این چنین گفت و من این چنین 
که بر آفریدون کنیم آفرین
ز گفتار او شادتر شد قباد 
ز روزی که تاج کیی برنهاد 
عماری بسیجید و آمد به راه 
نشسته بدو اندرون جفت شاه 

قباد لشکرش را به طیسفون میاورد و بزرگان ایران می‌بینند که بهتر است تا جاماسپ ده ساله را از تخت بردارند و آنرا تسلیم قباد کنند. برای معذرت پیش قباد می‌روند و قباد هم می‌پذیرد

بیاورد لشکر سوی طیسفون 
دل از درد ایرانیان پر ز خون
به ایران همه سالخورده ردان 
نشستند با نامور بخردان 
که این کار گردد به ما بر دراز
میان دو شهزاد گردن فراز 
 ز روم و ز چین لشکر آید کنون
بریزند زین مرز بسیار خون 
 بباید خرامید سوی قباد 
مگر کان سخنها نگیرد بیاد
بیاریم جاماسب ده ساله را 
که با در همتا کند ژاله را 
مگرمان ز تاراج و خون ریختن 
به یک سو گراییم ز آویختن
برفتند یکسر سوی کیقباد 
بگفتند کای شاه خسرونژاد
گر از تو دل مردمان خسته شد 
بشوخی دل و دیدها شسته شد 
کنون کامرانی بدان کت هواست
که شاه جهان بر جهان پادشاست
 پیاده همه پیش او در دوان 
برفتند پر خاک تیره روان 
گناه بزرگان ببخشید شاه 
ز خون ریختن کرد پوزش به راه 
ببخشید جاماسب را همچنین
بزرگان برو خواندند آفرین 
 بیامد به تخت کیی برنشست
ورا گشت جاماسب مهترپرست
 برین گونه تا گشت کسری بزرگ 
کی کودکی شد دلیر و سترگ 
به فرهنگیان داد فرزند را 
یچنان بار شاخ برومند را 
همه کار ایران و توران بساخت
بگردون کلاه مهی برفراخت
 وزان پس بیاورد لشکر بروم 
  شد آن باره ی او چو یک مهره موم
همه بوم و بر آتش اندر زدند
همه رومیان دست بر سر زدند 
همی کرد زان بوم و بر خارستان 
ازو خواست زنهار دو شارستان
یکی مندیا و دگر فارقین 
بیامختشان زند و بنهاد دین
 نهاد اندر آن مرز آتشکده 
مداین پی افگند جای کیان 
بزرگی بنوروز و جشن سده
 پراگنده بسیار سود و زیان    
از اهواز تا پارس یک شارستان
بکرد و برآورد بیمارستان
 اران خواند آن شارستان را قباد 
که تازی کنون نام حلوان نهاد
گشادند هر جای رودی ز آب 
زمین شد پر از جای آرام و خواب
بیامد یکی مرد مزدک بنام
سخنگوی با دانش و رای و کام
  
حال چه اتفاقی میفتد و پادشاهی قباد چگونه ادامه میابد،، می‌ماند برای جلسه‌ی بعدی شاهنامه‌خوانی در منچستر. سپاس از همراهی شما
در کانال تلگرام دوستان شاهنامه خلاصه داستان به صورت صوتی هم گذاشته می‌شود. در صورت تمایل به کانال بپیوندید

لغاتی که آموختم
هپتالیان یا هفتالیان یا هونهای سفید قومی بودند که از ایالت گانسوی چین به حدود تخارستان هجوم آوردند
مل . [ م ُ ] (اِ) نبیذ بود. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 322). شراب انگوری
نوان = لرزان

ابیاتی که خیلی دوست داشتم
 چو داننده مردم بود آزور
همی دانش او نیاید به بر
 هرآنگه که دانا بود پرشتاب 
چه دانش مر او را چه در سر شراب
چنان هم که باید دل لشکری 
همه در نکوهش کند کهتری
توانگر کجا سخت باشد به چیز
فرومایه تر شد ز درویش نیز
 چو درویش نادان کند مهتری
به دیوانگی ماند این داوری
 چو عیب تن خویش داند کسی
ز عیب کسان برنخواند بسی
 ستون خرد بردباری بود 
چو تندی کند تن بخواری بود
چو خرسند گشتی به داد خدای 
توانگر شدی یکدل و پاکرای
گر آزاد داری تنت را ز رنج 
تن مرد بی رنج بهتر ز گنج
هران کس که بخشش کند با کسی 
بمیرد تنش نام ماند بسی 
همه سر به سر دست نیکی برید 
جهان جهان را ببد مسپرید 

شجره نامه
 اردشیر --- شاپور--- اورمزد --- بهرام --- بهرام بهرام --- بهرام بهرامیان--- نرسی --- اومزد ---شاپور (دوم) ---اردشیر نکوکار (برادر شاپور دوم)-- شاپور سوم --- بهرام شاپور --- یزدگرد بزه‌کار (برادر بهرام شاپور) --- بهرام‌گور --- یزدگرد --- هرمز --- پیروز (برادر هرمز) ---بلاش (پسر کوجم پیروز) --- قباد (پسر بزرگ پیروز) که به دست مردم از شاهی غزل شد --- جاماسپ (برادر کوچک قباد( --- قباد مجدد پادشاه می‌شود

قسمتهای پیشین

ص 1506 داستان مزدک با قباد
© All rights reserved

Friday, 20 December 2019

شاهنامه‌خوانی در منچستر 203

داستان تا جایی رسیده که بلاش پسر کوچک پیروز و نبیره‌ی بهرام گور موقتا بر تخت نشسته بود تا پیروز (پدرش) از جنگ برگردد. اما پیروز  در جنگ با تورانیان کشته شده و برادر بزرگ بلاش (قباد) به اسارت گرفته شده

بلاش تاج شاهی را بعد از عزاداری پدر بر سر می‌گذارد 


سپاه آمد و موبد موبدان 
هر آنکس که بود از رد و بخردان
فراوان بگفتند با او ز پند 
سخنها که بودی ورا سودمند
بران تخت شاهیش بنشاندند 
بسی زر و گوهر برافشاندند 
چو بنشست بر گاه گفت ای ردان 
بجویید رای و دل بخردان
شما را بزرگیست نزدیک من 
چو روشن شود رای تاریک من 
به گیتی هر آنکس که نیکی کند 
بکوشد که تا رای ما نشکند
هر آنکس کجا باشد او بدسگال 
که خواهد همی کار خود را همال 
نخستین به پندش توانگر کنم 
چو نپذیرد از خونش افسر کنم 
هرآنگه که زین لشکر دین پرست
بنالد بر ما یکی زیردست 
 دل مرد بیدادگر بشکنم 
همه بیخ و شاخش ز بن برکنم 
مباشید گستاخ با پادشا 
بویژه کسی کو بود پارسا 
که او گاه زهرست و گه پای زهر
مجویید از زهر تریاک بهر
 ز گیتی تو خوشنودی شاه جوی 
مشو پیش تختش مگر تازه روی
چو خشم آورد شاه پوزش گزین 
همی خوان به بیداد و دادآفرین 
هرآنگه که گویی که دانا شدم 
به هر دانشی بر توانا شدم 
چنان دان که نادان تری آن زمان 
مشو بر تن خویش بر بدگمان 
وگر کار بندید پند مرا
سخن گفتن سودمند مرا 
 ز شاهان داننده یابید گنج 
کسی را ز دانش ندیدم به رنج 
برو مهتران آفرین خواندند
ز دانایی او فرو ماندند 
 برفتند خشنود ز ایوان اوی
به یزدان سپرده تن و جان اوی 

وقتی پیروز برای جنگ می‌رفت و موفتا بلاش را به جای خود بر تخت نشاند مردی از شیراز به اسم سوفزای را انتخاب کرد که وزیر بلاش باشد و کارها را به او سپرد چون بلاش هنوز خیلی جوان بود و تجربه کشورداری نداشت

 بدآنگه که پیروز شد سوی جنگ 
یکی پهلوان جست با رای و سنگ 
که باشد نگهبان تخت و کلاه 
بلاش جوان را بود نیکخواه 
بدان کار شایسته بد سوفزای 
یکی نامور بود پاکیزه رای
جهاندیده از شهر شیراز بود
سپهبددل و گردن افراز بود 
هم او مرزبان بد بزابلستان 
ببست و بغزنین و کابلستان 

وقتی سوفزای خبر درگذشت پیروز را می‌شنود به عزا می‌نشیند و بعد از مدتی برای انتقام خون پیروز لشکری فراهم می‌کند

چو آگاهی آمد سوی سوفزای 
ز پیروز بی رای و بی رهنمای
ز مژگان سرشکش برخ برچکید
همه جامه ی پهلوی بردرید 
 ز سر برگرفتند گردان کلاه 
 به ماتم نشستند با سوگ شاه 
همی گفت بر کینه ی شهریار 
بلاش جوان چون بود خواستار
بدانست کان کار بی سود شد 
سر تاج شاهی پر از دود شد
سپاه پراگنده را گرد کرد
بزد کوس وز دشت برخاست گرد 
 فراز آمدش تیغزن صد هزار 
همه جنگجوی از در کارزار
درم داد و آن لشکر آباد کرد 
دل مردم کینه ور شاد کرد 

فرستاده ای هم می‌فرستد تا نامه‌ای برای بلاش ببرد که در آن بلاش را به بردباری می‌خواند و می‌گوید که من به فرمان پادشاه می‌توانم برای انتقام پیروز به جنگ بروم

فرستاده ای خواند شیرین زبان 
خردمند و بیدار و روشن روان 
یکی نامه بنوشت پر داغ و درد 
دو دیده پر از آب و رخسار زرد 
به نامه درون پندها یاد داد 
ز جمشید و کیخسرو کیقباد
وزان پس فرستاد نزد بلاش 
که شاها تو از مرگ غمگین مباش
که این مرگ هر کس نخواهد چشید 
شکیبایی و نام باید گزید 
ز باد آمده باز گردد بدم 
 یکی داد خواندش و دیگر ستم 
کنون من به دستوری شهریار 
 بسیجم برین گونه بر کارزار
کزین کینه و خون پیروز شاه
      بنالد ز چرخ روان هور و ماه
 فرستاده زین روی برداشت پای
وزان سوی گریان بشد باز جای 

یک نامه هم برای خوشنواز می‌فرستد که پدر و پدربزرگ تو به لطف بهرام زنده بودند ولی تو پیروز را کشتی. اکنون من برای کینه‌خواهی به مرو آمدم و اسیرانی که گرفتی و هرچه از سپاه ایران مال و منال به غنیمت بردی همه را به شمشیر کینه از تو باز می‌گیرم و کشورت را نابود می‌کنم. تو باید وقتی که دیدی  پیروز و لشکرش برای جنگ آمده‌اند او را با نرمش و چاپلوسی آرام می‌کردی نه اینکه به جنگ او بروی و او را بکشی 

 بیاراست لشکر چو پر تذرو 
بیامد ز زاولستان سوی مرو 
یکی مرد بگزید بیداردل 
که آهسته دارد به گفتار دل
نویسنده ی نامه را گفت خیز 
که آمد سر خامه را رستخیز
یکی نامه بنویس زی خوشنواز 
که ای بی خرد روبه دیوساز 
گنهکار کردی به یزدان تنت 
شود مویه گر بر تو پیراهنت
به شاه آنک تو کردی ای بیوفا 
ببینی کنون زور تیغ جفا 
به کشتی شهنشاه را بی گناه 
نبیره جهاندار بهرام شاه 
یکی کین نو ساختی در جهان 
که آن کینه هرگز نگردد نهان
چرا پیش او چون یکی چابلوس
نرفتی چو برخاست آوای کوس
 نیای تو زین خاندان زنده بود
 پدر پیش بهرام پاینده بود 
سپهبددل و گردن افراز بود
من اینک به مرو آمدم کینه خواه
 پدر پیش بهرام پاینده بود
  اسیران و آن خواسته هرچ هست 
که از رزمگاه آمدستت بدست
همه بازخواهم به شمشیر کین 
بخ مرو آورم خاک توران زمین 
نمانم جهان را بفرزند تو 
نه بر دوده و خویش و پیوند تو
بفرمان یزدان ببرم سرت 
ز خون همچو دریا کنم کشورت 
نه کین باشد این چند گویم دراز 
که از کین پیروز با خوشنواز 
شود زیر خاک پی من تباه 
به یزدان روانش بود دادخواه

نامه را به خوشنواز رساندند و او هم چنین پاسخ داد که من فقط از خدا می‌ترسم و وقتی پیروز خواست به ما حمله کند برایش نامه نوشتم ولی او خود عهد شاهان پیشین و نیای خود را شکست و از مرز عبود کرد. اکنون هم اگر تو به جنگ بیایی باز هم همان جنگ و جنک‌آوران اینحا هستند تا تو را هم حریف باشند

فرستاده با نامه ی سوفزای 
بیامد چو شیر دلاور ز جای
چو آشفته آمد بر خوشنواز 
بشد پیش تخت و ببردش نماز
بدو داد پس نامه ی سوفزای 
همی بود یک چند پیشش بپای
نویسنده ی نامه را داد و گفت
که پنهان بگوی آنچ نرمست و زفت
 به مهتر چنین گفت مرد دبیر 
که این نامه پر گرز و تیغست و تیر
شکسته شد آن مرد جنگ آزمای 
ازان پر سخن نامه ی سوفزای؟
هم اندر زمان زود پاسخ نبشت
سخن هرچ بود اندرو خوب و زشت
 نخستین چنین گفت کز کردگار 
بترسیم وز گردش روزگار
که هر کس که بودست یزدان پرست 
نیاورد در عهد شاهان شکست
فرستادمش نامه ی پندمند 
دگر عهد آن شهریار بلند 
برو خوار بود آنچ گفتم سخن
هم اندیشه ی روزگار کهن
 چو او کینه ور گشت و من چاره جوی
سپه را چو روی اندر آمد به روی
 به پیروز بر اختر آشفته شد 
نه برکام من شاه تو کشته شد 
چو بشکست پیمان شاهان داد 
نبود از جوانیش یک روز شاد
نیامد پسند جهان آفرین 
تو گویی که بگرفت پایش زمین
هر آنکس که عهد نیا بشکند 
سر راستی را بپای افگند 
چو پیروز باشد به دشت نبرد 
شکسته بکنده درون پر ز گرد
گر آیی تو ایدر هم آراستست 
نه جنگ و نه جنگ آوران کاستست
فرستاده با نامه تازان ز جای 
به یک هفته آمد سوی سوفزای

وقتی که سوفزای پاسخ را می‌بیند عصبانی می‌شود و جنگ بین دو لشکر درمی‌گیرد. در جنگ کلی کشته می‌شوند و خوشنواز فراری. جنگ نهایتا به نفع ایرانیان به پایان می‌رسد

چو برخواند آن نامه را پهلوان
به دشنام بگشاد گویا زبان 
 ز میدان خروشیدن گاودم 
شنیدند و آوای رویینه خم 
بکش میهن آورد چندان سپاه
      که بر چرخ خورشید گم کرد راه
  برین همنشان روز بگذاشتند
همی راه را خانه پنداشتند 
چو آگاهی آمد سوی خوشنواز 
به دشت آمد و جنگ را کرد ساز
به پیکند شد رزمگاهی گزید 
که چرخ روان روی هامون ندید 
وزین روی پر کینه دل سوفزای 
به کردار باد اندر آمد ز جای
چو شب تیره شد پهلوان سپاه 
به پیلان آسوده بربست راه
طلایه همی گشت بر هر دو سوی 
جهان شد پر آواز پرخاشجوی
غو پاسبانان و بانگ جرس 
همی آمد از دور بر پیش و پس
چنین تا پدید آمد از میغ شید 
در و دشت شد چون بلور سپید
دو لشکر همی جنگ را ساختند
درفش بزرگی برافراختند
از آواز گردان پرخاشخر 
بدرید مر اژدها را جگر
هوا دام کرکس شد از پر تیر 
زمین شد ز خون سران آبگیر
ز هر سو ز مردان تلی کشته بود
کرا از جهان روز برگشته بود
بجنبید بر قلبگه سوفزای 
یکایک سپاه اندر آمد ز جای
وزان روی با تیغ کین خوشنواز
بپیچید و آمد به تنگی فراز
 یکی تیغ زد بر سرش سوفزای
سپاه اندر آمد به تندی ز جای
 بجست از کف تیغزن خوشنواز
به شیب اندر انداخت اسب از فراز
 بدید آنک شد روزگارش درشت
عنان را بپیچید و بنمود پشت
 چو باد دمان از پسش سوفزای
همی تاخت با نیزه ی سرگرای
 بسی کرد زان نامداران اسیر 
بسی کشته شد هم بپیکان و تیر
همی تاخت تا پیش لشکر رسید
بره بر بسی کشته و خسته دید 
 ز بالا نگه کرد پس خوشنواز 
سپه را به هامون نشیب و فراز
همه دشت پرکشته و خواسته 
شده دشت چون چرخ آراسته 
سلیح و کمرها و اسب و رهی 
ستام و سنان و کلاه مهی 
همی برد هر کس بر سوفزای
تلی گشته چون کوه البرز جای
 ببخشید یکسر همه بر سپاه 
نکرد اندر آن چیز ترکان نگاه 
به لشکر چنین گفت کامروز کار  
به کام ما بد از روزگار 
 چو خورشید بنماید از چرخ دست
برین دشت خیره نباید نشست
 به کین شهنشاه ایران شویم 
برین دز به کردار شیران شویم
همه لشکرش دست بر برزدند 
   همی هر کسی رای دیگر زدند

سوفزای می‌گوید که کار ما به اینجا ختم نمی‌شود. مدنی بعد فرستاده‌ای از جانب خوشنواز میاید که تقصیر ما نبود که پیروز شاه کشته شد و عجل او سرآمده بود و خودش از ابتدا عهد شاهان پیشین را شکست. حال هم من همه‌ی اسیران را به تو برمی‌گردانم و هر چه که از ایران گرفتیم هم پس می‌دهیم. تو به ایران برگرد و به پادشاه بگو که بهرام ایران را به شما و توران و چین به ما داده بود و نباید از این یمان بگذریم

برین همنشان تا ز خم سپهر
پدید آمد آن زیور تاج مهر
تبیره برآمد ز پرده سرای 
نشست از بر باره بر سوفزای
فرستاده ای آمد از خوشنواز 
به نزدیک سالار گردن فراز
که از جنگ و پیکار و خون ریختن
نباشد جز از رنج و آویختن
 دو مرد خردمند نیکو گمان
به دوزخ فرستیم هر دو روان
 اگر بازجویی ز راه ردی 
بدانی که آن کار بد ایزدی
نه بر باد شد کشته پیروزشاه 
کز اختر سرآمد بدو سال و ماه 
گنهکار شد زانک بشکست عهد 
گزین کرد حنظل بینداخت شهد 
 کنون بودنی بود و بر ما گذشت
 خنک آنک گرد گذشته نگشت
 اسیران وز خواسته هرچ بود 
ز سیم و زر و گوهر نابسود 
ز اسب و سلیح و ز تاج و ز تخت
که آن روز بگذاشت پیروزبخت
 فرستم همه نزد سالار شاه 
سراپرده و گنج و پیل و سپاه
چو پیروزگر سوی ایران شوی
به نزدیک شاه دلیران شوی 
 نباشد مرا سوی ایران بسیچ 
تو از عهد بهرام گردن مپیچ
شهنشاه گیتی ببخشید راست
مرا ترک و چین است و ایران تو راست

وقتی که نامه به سوفزای می‌رسد بزرگان را می‌خواند تا نامه برایشان خوانده شود. بزرگان همه به سوفزای می‌گویند که تصمیم اینکه صلح بکنیم یا به جنگ ادامه بدهیم با توست. سوفزای هم می‌گوید که من صلح را انتخاب می‌کنم چون اگر بجنگیم ممکن است تا سر قباد (پسر بزرگ پیروز) و اردشیر و دیگر اسرای ایرانی بلایی بیاورند

چو بشنید پیغام او سوفراز 
بیاورد لشکر به پرده سرای
فرستاده را گفت پیش سپاه 
بگوی آنچ بشنیدی از رزمخواه 
بیامد فرستاده ی خوشنواز 
بگفت آنچ بود آشکارا و راز
چنین گفت لشکر که فرمان تو راست
بدین آشتی رای و پیمان تو راست
 به ایران نداند کسی از تو به 
بما بر تویی شاه و سالار و مه
چنین گفت با سرکشان سوفزای
که امروز ما را جزین نیست رای
 کزیشان ازین پس نجوییم جنگ 
به ایران بریم این سپه بی درنگ
که در دست ایشان بود کیقباد 
چو فرزند پیروز خسرو نژاد
همان موبد موبدان اردشیر 
ز لشکر بزرگان برنا و پیر
اگر جنگ سازیم با خوشنواز 
شودکار بی سود بر ما دراز
کشد آنک دارد ز ایران اسیر 
قباد جهانجوی چون اردشیر
اگر نیستی در میانه قباد 
ز موبد نکردی دل و مغز یاد 
گر او را ز ترکان بد آید بروی
نماند به ایران جز از گفت و گوی
 یکی ننگ باشد که تا رستخیز 
   بماند میان دلیران ستیز
فرستاده را نغز پاسخ دهیم
درین آشتی رای فرخ نهیم 
 مگر باز بینیم روی قباد 
که بی او سر پادشاهی مباد
همان موبد پاکدل اردشیر 
کسی را که بینید برنا و پیر 

فرستاده را می‌خواند و به او می‌‌گوید که همه‌ی اسرای ایران از جمله قباد و اردشیر را به ما می‌دهید و هر چه خواسته و دارایی از ما برده‌اید هم تا ما دست از جنگ برداریم و به سمت دیگر رود جیحون برگردیم

فرستاده را خواند پس پهلوان 
سخن گفت با او به شیرین زبان
چنین گفت کاین ایزدی بود و بس 
جهان بد سگالد نگوید بکس
بزرگان ایران که هستند اسیر
قبادست با نامدار اردشیر
 دگر هر که دارید بر نای بند 
فرستید سوی منش ارجمند
دگر خواسته هرچ دارید نیز 
ز دینار وز تاج و هرگونه چیز 
یکایک فرستید نزدیک من 
به پیش بزرگان این انجمن 
به تاراج و کشتن نیازیم دست
که ما بی نیازیم و یزدان پرست
 ز جیحون به روز دهم بگذریم
وزان پس پیی خاک را نسپریم
 همه هرچ گفتم تو را گوش دار
چو رفتی یکایک برو برشمار

فرستاده هم پیام را به خوشنواز منتقل می‌کند. خوشنواز خوشحال می‌شود و طبق خواسته‌ی سوفزای عمل می‌کند

 فرستاده هم در زمان گشت باز 
بیامد گرازان بر خوشنواز 
بگفت آنچ بشنید وزو گشت شاد
همانگاه برداشت بند قباد
 همان خواسته سر به سر گرد کرد
کجا یافت از خاک و دشت نبرد
همان تخت با تاج پیروز شاه 
چو چیز پراگنده ی آن سپاه 
فرستاد یکسر سوی سوفزای
به دست یکی مرد پاکیزه رای

وقتی اسرا به ایرانیان برگردانده می‌شوند و لشکر قباد را می‌بیند همه خوشحال می‌شوند و دست بر نیایش برمی‌دارند و وقتی خبر به ایران می‌رسد همه خوشحال و آماده‌ی پذیرش آنها می‌شوند

 چو لشکر بدیدند روی قباد 
ز دیدار او انجمن گشت شاد 
بزرگان همه خیمه بگذاشتند 
همه دست بر آسمان داشتند 
که پور شهنشاه را بی گزند 
بدیدند با هرک بد ارجمند 
همانگه فروهشت پرده سرای
سپهبد باسب اندر آورد پای
 ز جیحون گذر کرد پیروز و شاد
ابا نامور موبد و کیقباد
چو آگاهی آمد به ایران زمین 
ازان نیک پی مهتر بفرین
همان جنگ و پیکار با خوشنواز
ز رای چنان مرد نیرنگ ساز
 همان موبد موبدان اردشیر 
اسیران که بودند برنا و پیر 
که از جنگ برگشت پیروز و شاد 
گشاده شد از بند پای قباد
بیاورد و اکنون ز جیحون گذشت
ز ایران سپاهست بر کوه و دشت
 خروشی ز ایران برآمد که گوش 
تو گفتی همی کر شود زان خروش

بلاش هم از روی تخت بلند می‌شود تا قباد بر آن بنشیند و طبق معمول جشنی به پا می‌شود و می و رود و رامشگران هم  شادی مردم را افزایش می‌دهند و همه مدیون سوفزای می‌شوند

بزرگان فرزانه برخاستند 
   پذیره شدن را بیاراستند
بلاش آن زمان تخت زرین نهاد
که تا برنشیند برو کیقباد
         چو آمد به شهر اندرون سوفزای 
بزرگان برفتند یک سر ز جای همی
پذیره شدن را بیاراست شاه
رفت با آنک بودش سپاه 
 بلاش آن زمان دید روی قباد 
رها گشته از بند پیروز و شاد
مر او را سبک شاه در برگرفت 
ز هیتال و چین دست بر سر گرفت
ز راه اندر ایوان شاه آمدند 
گشاده دل و نیک خواه آمدند
بفرمود تا خوان بیاراستند 
می و رود و رامشگران خواستند
همی بود جشنی نه بر آرزوی 
ز تیمار پیروز آزاده خوی
همه چامه گر سوفزا را ستود
ببربط همی رزم ترکان سرود
 مهان را همه چشم بر سوفزای 
ازو گشته شاد و بدو داده رای
همه شهر ایران بدو گشت باز 
کسی را که بد کینه ی خوشنواز
بدان پهلوان دل همی شاد کرد
روان را ز اندیشه آزاد کرد

چهار سال می‌گذرد و سوفزای به بزرگی به اداره‌ی کشور مشغول است. تا اینکه سوفزای به بلاش می‌گوید که تو پادشاهی را به بازی گرفتی و بر پادشاهی ایران توانا نیستی. قباد از تو گرینه‌ی بهتری است. بلاش هم می‌پذیرد و تاج را به قباد می‌دهد و اینگونه قباد رسما پادشاه ایران می‌شود

 ببد سوفزای از جهان بی همال 
همی رفت زین گونه تا چار سال
نبودی جز آن چیز کو خواستی
جهان را به رای خود آراستی
 چر فرمان او گشت در شهر فاش 
به خوبی بپرداخت گاه از بلاش
بدو گفت شاهی نرانی همی 
بدان را ز نیکان ندانی همی
همی پادشاهی به بازی کنی 
ز پری وز بی نیازی کنی 
قباد از تو در کار داناترست 
بدین پادشاهی تواناترست
به ایوان خویش اندر آمد بلاش
نیارست گفتن که ایدر مباش
 همی گفت بی رنج تخت این بود
  که بی کوشش و درد و نفرین بود
 چو بر تخت بنشست فرخ قباد
کلاه بزرگی به سر برنهاد

          حال در دوران پادشاهی قباد چه اتفاقی میفتد، می‌ماند برای جلسه‌ی بعدی شاهنامه‌خوانی در منچستر. سپاس از همراهی شما
در کانال تلگرام دوستان شاهنامه خلاصه داستان به صورت صوتی هم گذاشته می‌شود. در صورت تمایل به کانال بپیوندید

لغاتی که آموختم
هپتالیان یا هفتالیان یا هونهای سفید قومی بودند که از ایالت گانسوی چین به حدود تخارستان هجوم آوردند
مل . [ م ُ ] (اِ) نبیذ بود. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 322). شراب انگوری

ابیانی که خیلی دوست داشتم 
هرآنگه که گویی که دانا شدم 
به هر دانشی بر توانا شدم 
چنان دان که نادان تری آن زمان 
مشو بر تن خویش بر بدگمان 


برین همنشان تا ز خم سپهر
پدید آمد آن زیور تاج مهر

شجره نامه
 اردشیر --- شاپور--- اورمزد --- بهرام --- بهرام بهرام --- بهرام بهرامیان--- نرسی --- اومزد ---شاپور (دوم) ---اردشیر نکوکار (برادر شاپور دوم)-- شاپور سوم --- بهرام شاپور --- یزدگرد بزه‌کار (برادر بهرام شاپور) --- بهرام‌گور --- یزدگرد --- هرمز (پیر کوچک یزدگرد) --- پیروز (برادر بزرگ‌تر هرمز) --- بلاش (پسر کوچک پیروز) --- قباد (پسر بزرگ پیروز)

قسمتهای پیشین

ص 1498 پادشاهی قباد پسر پیروز
© All rights reserved