Showing posts with label نوشته‌های شهیره. Show all posts
Showing posts with label نوشته‌های شهیره. Show all posts

Thursday, 29 October 2020

شام تاریک ما را

داستان اولین بار در صفحه ی  وبلاگ من در سایت ایرون دات کام به اشتراک گذاشته شد.


مهر از نیمه گذشته. ابری در آسمان شب نیست با این وجود حس گرفته‌ای در فضا موج می‌زند. گویا آسمان عطش بارش دارد ولی شرایط اقلیمی همراه نیست. چه موهبتی که برف
ریزه‌های سنگین به سمت زمین فرود نمی‌ایند تا گرما آنها را ذوب و به باران شدن محکوم کند. در این هوای آلوده حتی مائده‌ی الهی باران هم اسیدی از آب در میاید. اینجا همه چیز حتی فرشتگان چرکالود و پلیدند.
 
ترک منزل برای رفتن سر کار وقتی شیفت شب را پوشش می‌دهی کار ساده‌ای نیست حتی برای من که عاشق کارم هستم. به خاطر نمی‌آورم که هیچ‌گاه با لبخند منزل را به قصد کار در زمان کاری نامتعارف ترک کرده باشم. البته این حس که شاید بتوان آنرا 'خطور بی‌میلی آنی' بنامم معمولا به محض حضور در محیط کار از بین می‌رود. وقتی سرم به کار بند می‌شود می‌توانم خودم را گول بزنم که با دیگران فرق دارم. می‌توانم تصور کنم که من یکی حداقل از قانون جنگل و سلسله مراتب آن پیروی نمی‌کنم. می‌توانم خودم را رها از الگوهای غلط که دیگران بی چون وچرا در دام آن اسیرند بدانم. درست یا غلط شاید از این رو در محیط کار آرام می‌گیرم. 
 
ماشین را در پارکینگ پارک کردم، ماسک را روی صورتم مرتب کردم و به سمت ورودی سالن بیمارستان راه افتادم. حس ناخوشایند همراهم بر خلاف معمول هنوز مرا ترک نگفته.  دلم شور می‌زند. از کنار دو خانمی که آهسته در همان جهتی که من می‌روم گام برمی‌دارند با عجله رد می‌شوم. مانده ام ایا آنها هم تاپ تاپ قلبم را می‌شنوند؟ سلام آقا رحمان دربان را هم اصلا به یاد ندارم که آیا پاسخ دادم یا نه. انگار اتفاقی قرار است بیفتد. قلبم اینگونه گواهی می‌دهد. از راهروی اصلی بیمارستان که می‌گذرم گوشیم را از کیف در می‌اورم  و به مرجانه زنگ می‌زنم. از اینکه تاکید می‌کنم که مطمئن بشود در ورودی آپارتمان را پشت سرم قفل کردم کمی نگران می‌شود ولی مطمئنش می‌کنم که طوری نیست. از او می‌خواهم ضمن رعایت کامل احتیاط و مراقبت از خود حرفهایم را به پای دلشوره احتمالا بی‌پایه‌ی مادرانه بگذارد ... آیا منظورم را می‌فهمد؟
 
به مرجانه نمی‌گویم ولی از یاداوری اینکه دفعه قبل که حسی چنین به سراغم آمده بود تصادف همسرم پشت بندش بود لرزه بر اندامم می‌افتد. کاش خواهرم، نازگل، کنارم بود و مثل همیشه با تاکید روی این امر که اگر به اتفاق بد فکر کنی و انتظار آنرا داشته باشی، مصیبت از راه می‌رسد مرا وادار به بی‌اعتنایی به این حس و آرامش بیشتر می‌کرد.
 
آن شب هم همان حجم معمول از بیماران تصادفی و والدینی که بچه‌های تشنجی‌شان را در آغوش دارند به اورژانس مراجعه می‌کردند. با اینکه داشتم نسخه آنتی‌بیوتیک برای بیماری که با علائم آبسه دندان به اورژانس آمده بود را می‌نوشتم حواسم به زن جوانی بود که از بخش رادیولوژی  برگشته بود. عکس ایکس‌ری او را با اکراه از دست مردش گرفتم و در حالیکه نسخه‌ی آنتی‌بیوتیک را به مرد بیمار  که رنگش از شدت درد کاملا سفید شده بود دادم، به عکس نگاه کردم. البته حدس می‌زدم که شکستگی درکار  نباشد ولی می‌خواستم که مطمئن شوم که شدت ضربه به فک یا دند‌ها آسیبی جدی نرسانده باشد.
 
"شانس آوردی شکستگی نداری."
 
صورتش را کمی به سمت من چرخاند. چشم چپش کاملا زیر پلک و گونه‌ی ورم کرده و قرمزی که به کبودی می‌زد ناپدید شده بود. چشم راستش را به سنگینی باز و بسته کرد.
 
"الحمدلله!" مردی که همراه زن بود کف دو دستش را به سمت آسمان برد. "اگه همه چی خوبه میشه ببرمش خونه خانم دکتر؟" 
 
پوزخندی زدم  "یه نگاه بهش بنداز. اگه خودت هم تو این وضع بودی می‌گفتی همه چی  خوبه؟ یه آمپول کزاز هم میگم بهش بزنن ... ضمنا دفعه‌ی دیگه اینقدر دیر نیارش."
 
"دفعه‌ی دیگه کدومه؟ خدا نکنه خانم دکتر." عرق پیشانیش را پشت دست خشک کرد و با لحنی کمی بلندتر از قبل ادامه داد، "یه اتفاق بود. از پله افتاده. اسباب بازی بچه پایین پله‌ها بود. خورده به اون." صدایش را پایین آورد و رو کرد به طرف زن و ادامه داد، "مگه نه؟" زن هم صورتش را برگرداند و بدون هیچ کلامی به دیوار چشم دوخت.
 
مرد به زن نزدیک شد و با احتیاط شروع به پوشاندن موهای زن زیر روسری کرد. به انگشتری مرد نگاه کردم عقیق سرخ بود یا خون زیرش جا گرفته بود که اینگونه سرخ فام می‌نمود؟ اگر خود عقیق حاصل جریان آب در سنگهای سیلیکات‌دار بود. رنگ عقیق جراحات صورت این زن نتیجه جریان جهل در دل خرده‌شیشه دار و نامرد مردش بود. چه خوب است خونی که بر زمین می‌ریزد صدا ندارد وگرنه طنین صدای ریزش خون همه‌ی ساکنین این کره خاکی را ناشنوا می‌کرد. طنین خون سیاوش
 
پرستار با سینی تزریقات وارد شد. از مرد خواستم تا بیرون منتظر بماند.  تا پرستار تزریق آمپول کزاز را به پایان برساند، گوشه‌ی نسخه‌ای را بریدم و شماره‌ی خانم کوه‌بخش از بخش مددکاری را روی آن نوشتم. کاغذ را تا کردم و داخل مشت زن گذاشتم. "شاید لازمت بشه. کوه‌بخش به زنهای زیادی مثل تو کمک کرده. اگه راهنمایی خواستی بهش زنگ بزن." پرستار که داشت رو‌انداز سفید را روی شانه‌های زن مرتب می‌کرد سرش را بلند کرد و بمن نگاه کرد. در نگاهش ملامت بود یا شاید انعکاس بخش مصلحت‌اندیش خود من، مطمئن نیستم. داشتم برگه‌های نسخه را مجددا توی جیبم جا می‌دادم که پرستار بیرون رفت و مرد بلافاصله به داخل اتاقک معاینه پرید. برای اینکه به زن مجال مخفی کردن شماره تلفن را بدهم به طرف مرد رفتم و گفتم. "نسخه را باید از داروخانه بیمارستان تهیه کنین." پرده‌ی جلوی اتاقک معاینه را کنار زدم، " از این سمت".
 
"اجازه بدین آماده‌اش کنم. سر راه داروها رو می‌گیریم."
 
"طول می‌کشه تا نسخه رو بپیچن. بیخودی بیمار رو نکشونین دنبال خودتون. داروخونه ته راهروه. شما برو نسخه رو بگیر و بعد بیا دنبالش."
 
"نه خانم دکتر.  با من باشه خیالم راحت تره. یواش یواش میریم." بعد به زن گفت. "کمکت می‌کنم لباسات رو بپوشی."
 
"بهیار کمکش می‌کنه. شما بیرون باش. خانم بیرجندی ... خانم بیرجندی کمک کنین گان بیمارستان رو در بیارن و لباسای خودشون رو بپوشن."
 
خانم بیرجندی وارد اتاقک شد. به پشت میزم رفتم. قطعا دوری از او بهترین جوری بود که میشد برایش زمان خرید تا شماره تلفن را مخفی کند. می‌دانستم اگر من بیرون اتاقک معاینه باشم مرد هم احساس خطر کمتری می‌کند و اصراری به حضور کنار زنش ندارد و شاید اینطوری او هم بتواند شماره را مخفی کند. خانم بیرجندی از اتاقک بیرون آمد و مرد به داخل اتاقک رفت. دقایقی بعد زن در حالیکه به زحمت توان ایستادن داشت لنگ لنگان  از اتاقک معاینه بیرون آمد. مرد زیر بازوی او را گرفته بود.
 
 "مسکن قوی نوشتم براش فقط رو شکم خالی قرص‌هاش رو نخوره."
 
"مرسی خانم دکتر." بعد نگاه کوتاهی به زن کرد و رویش را به سمت من چرخاند، "باید از این به بعد بیشتر حواسش رو جمع کنه که اینجور همه به مکافات نخورن."
 
حرصم گرفته بود. دفعه ی اول نبود که با حاصل خشونت خانگی روبرو می‌شدم ولی این مرد وقاحت عجیبی داشت. بهیچوجه پشیمان نبود. انگار  فکر می‌کرد همه‌ی ما را گول زده. شاید هم با خودش گفته خوب که چی، زن خودمه. خطا کرده کتک خورده. دو قدم جلوتر رفتم و دست به سینه جلوی در اورژانس ایستادم، "بده قاب نگین انگشترت رو هم محکم کنن گمانم یکی از پایه‌هاش برگشته که اینطوری پوست صورت این زن بیچاره رو پاره کرده." 
 
"لا اله الا الله! برو کنار خانم. برو کنار." به تندی از کنارم رد شد و زن را هم با خود کشاند و از اورژانس بیرون رفت.
ربنا  (ای پروردگار ما)

 

از اتاقک معاینه بیرون امدم.  دخترک نیمه‌جان بود. می‌بایست او را به بخش زنان بسپارم. چهار پنج سالی از مرجانه‌ی من کوچکتر بود. خدای من هنوز صبح‌ها باید به مرجانه بگویم  "پاشو مدرسه‌ات دیر شد." این دختر بیچاره خودش مثلا خانم یک خانه ست. بد جوری خون ازش می‌رفت. شلوارش غرق خون شده بود. کیسه‌ی خون را به سختی به رگ‌های نازکش اتصال دادیم و دنبال پورتر فرستادم تا دخترک را به بخش زنان منتقل کند. از پیرزنی که همراه دخترک بود پرسیدم، شوهرش کجاست. شروع به آه و نفرین کرد که چند ساعت پیش بچه، که اشاره به همان دخترک به خون آغشته بود،  را دم در خانه از ماشین پیاده کرده که تمکین نمی‌کند و خود با قهر معلوم نیست کجا رفته. مادربزرگ دخترک هم هر چه در توان داشته و می‌دانسته  بکار برده با عرق نعناع و نبات سعی در درمان مجازات عدم تمکین دخترک داشته ولی نتوانسته  درد را آرام یا خونریزی را آهسته‌تر کند. بوی خون دارد حالم را بهم می‌زند.
ربنا (ای پروردگار ما)
 
حواسم را به رسیدگی به پسر بچه‌ای هشت نه ساله که پیشانیش نیاز به بخیه داشت معطوف کردم. پسر بچه تقریبا هم سن و سال همان دختری است که اکنون  در بخش زنان به گروه درمان سپرده شده . پسر بچه روی زانوی پدرش نشسته  و مادرش پشت سر آن دو ایستاده و به خواسته‌ی من دو سمت شقیه‌های پسر بچه را نگه داشته. پسر چشمهای درشت و آبی خود را به من دوخته و آشکارا لبش می‌لرزد.
 
تصویر دخترک جلوی چشمم آمد و خونی که از بدنش جاری بود بدون اینکه پدر و مادری او را روی زانوانشان نشانده باشند یا احیانا نگران او باشند. گویا خونریزی از تمام اندام‌ها نگران کننده هست الا اندام تناسلی زن. حتی سیستم‌ دفاعی بدن هم بی‌اعتنایی پیشه می‌کند و در اینگونه مورد با لخته کردن خون به یاری نمی‌شتابد.
 
چیزی در چشمان آبی پر اشک پسرک شعله‌ور است. شاید خود دختر آبی. سوزش و تاول بر پوست. پوستی مشتعل. اپیدرم، لایه داخلی و لایه‌ای که پوست را به ماهیچه پیوند داده، چربی زیرپوست و ماهیچه‌ها همه در آتش می‌سوزند. بوی خون با بوی سوختگی پوست درهم آمیخته. تلألوی اشک در چشمان آبی پسرک که مرتب سعی دارد دستم را پس بزند و پدرش که دستانش را دور بازوان پسر حلقه می‌کند تا او را مهار کند دلم را بیش از بیش آشوب می‌کند. دو قدم عقب می‌روم و به مرد می‌گویم "راحتش بذارین." 
 
کنار پسرک روی صندلی می‌نشینم. "پسرم اسمت چیه؟" اسمش آرش است. می‌گویم "به‌به چه اسم قشنگی. میدونی که ارش از پهلوانان ایرانه، آرش کمانگیر؟" میان گریه آرام سرش را نیم تکانی می‌دهد. 
 
"فکر کن که آرش کمانگیری، کمی تحمل کن. تازه اگه بذاری بخیه بزنم، زود کارم تموم میشه آنوقت میتونی بری خونه. یه چسب رنگی با عکس کارتونی هم برات میزنم که به دوستات نشون بدی چه آرش قوی هستی."
 
 قبول می‌کند و من به او اطمینان می‌دهم که کرمی که روی پوستش زدم صورتش را بی حس کرده و درد نخواهد داشت. بعد آمپول بی‌حسی را از گوشه‌ی سرش بدون اینکه پسرک نگاهش به سوزن بیفتد به پیشانیش نزدیک می‌کنم و از مادر می‌خواهم تا سر پسر را محکم نگه دارد و اگر دوست دارد برای پسرش قصه‌ای بگوید. زن هم آرام زمزمه می‌کند. "یکی بود، يكی نبود. یک عمو نوروز بود كه هـر سال روز اول بهار از كوه به سمت دروازه شهر راه می‌افتاد."
 
سوزن بخیه را در پوست فرو می‌برم و نخ را از پوست رد می‌کنم. مرد به پسر می‌گوید، "آفرین پسرم. الان تموم میشه. فردا هم با مامان میریم جایزه برات می‌گیریم." زن داستان را ادامه می دهد، "پیرزنی هم بود که عاشق عمو نوروز بود و روز اول بهار, صبح زود پا می‌شد و بعد از خانه تكانی خودش را حسابی تر و تميز می‌کرد وآماده‌ی پذیرایی عمو نوروز می‌شد ولی بعد از خستگی خوابش می‌برد."  سوزن را از پوست آویزان شده‌ی طرف دیگر شکاف هم رد می‌کنم و نخ را آرام می‌کشم.
 
سوزش پوست مشتعل، کبودی زیر چشم، لگدهای سنگین بر دنده‌ها، پارگی داخلی اندام‌هایی که هنوز تا بالغ شدن راه دارند و زجه‌های چاشنی درد در خلال این راه تکراری را چگونه می‌شود درمان کرد؟ "عمو نوروز میاد ولی دلش نمیاد پیرزن را بیدار کند." سمت آزاد نخ را دو دور دور پنس می‌تابانم و با گرفتن سر نخ که از قسمت دیگر پوست آویزان است آنرا از حلقه حاصل رد می‌کنم، دو سر نخ را بهم گره می‌زنم و اضافه‌ی نخ را قیچی می‌کنم.
 
در میان زیر لایه‌های سوخته  و زیر ساختهای پوسیده اجتماع زندگی چگونه می‌تواند چیزی جز درد محض باشد؟  زن داستانش را نیمه‌کاره رها کرده، سر پسر را نوازش می‌کند و قربان صدقه‌ی شجاعت او می‌رود. به چهره‌ی رنگ پریده‌ی زن نگاه می‌کنم. "خانم شما هم بشینین. نگران نباشین. چیزی نیست. آین آقا آرش ما قهرمانه دیگه." زن می‌نشیند. مرد دستش را از شانه ی پسرک برمی‌دارد و آرام بازوی زن را نوازش می‌کند. زن از کیفش دستمالی درمیاورد و گوشه‌ی چشمهایش را پاک می‌کند.
 
بخیه‌ی دوم و سوم هم کنار بخیه اول جا می‌گیرند. کار تمام می‌شود. با دو چسب زخم کارتونی پانسمان استریل روی پیشانیش را محکم می‌کنم. پسرک در آغوش پدر همراه مادر می‌رود تا امشب با خیال جایزه‌اش بخواب برود و روز بعد با نمایش جای سه بخیه‌اش به اطرافیان و هم کلاسانش در میان ستایش آنان به ابهت آرش کمانگیر برسد. بخیه‌های داخلی دخترک بی‌شک هیچ افتخاری نمی‌توانند بیافرینند حتی چسب زخم با عکس کارتونی هم در کار نخواهد بود. 
ربنا (ای پروردگار ما)
 
صبح شیفت را که تحویل می‌دادم قیافه‌ی دکتر صداقت‌پیشه خبر از حادثه‌ای ناگوار می‌داد که تمام شب در هول رسیدن آن بودم. در پاسخ سوال من گفت، "استاد شجریان هم از بین ما پر کشید." وقتی داخل ماشین نشستم و ماسکم را برداشتم، بغضم ترکید. کاش باران می‌آمد تا بتوانم راحت‌تر نفس بکشم. حال حتی باران اسیدی هم غنیمتی است.
ربنا (ای پروردگار ما)
 All rights reserved©

Sunday, 2 August 2020

شاهنامه‌خوانی در منچستر228


قرنطینه  2020، در قرنطینه  ماه  ژوئیه  را از طریق اینترنت در کنار هم خواندیم
دوازدهمین جلسه در قرنطینه

در دوران پادشاهی نوشین‌روان هستیم و در این قسمت به چگونگی آمدن کلیله و دمنه به ایران می‌پردازیم 

 قسمت‌های اخیر شاهنامه نمونه‌های خوبی برای شناخت مراجع شاهنامه فردوسی است. در این قسمت هم فردوسی توضیح می‌دهد که شادان برزین این داستان را نقل کرده
شادانِ برزین یا شادان پسرِ برزین، (قرن چهارم هجری) از اهالی طوس، و یکی از چهار تن خردمندی بود که شاهنامه منثور ابومنصوری که شامل داستانهای قدیمی دوران آنها میشد را به صورت نثر جمع آوری کردند. سه نفر دیگر ماهوی یا شاهوی از اهالی نیشابور، ماخ یا شاخ (پیر خراسانی) از اهالی هرات و  یزدانداد پسر شاپور سیستانی بودند. یادداشتی به خود: گفته اند که نام دختر خسرو اول انوشیروان هم بوده به نوشته ٔ ابن بلخی مادرش فیروز جشنده خمرابخت بنت یزدان داد بنت انوشروان_ فارسنامه ٔ ابن بلخی ص 25  
این چهار نفر با کمک یکدیگر شاهنامه‌ای منثور را گردآوردی کردند. این شاهنامه، به شاهنامهٔ ابومنصوری معروف است چون به دستورِ امیر ابومنصور محمد بن عبدالرزاق، فرمان‌روای  طوس نوشته شده

نگه کن که شادان برزین چه گفت
بدانگه که بگشاد راز ازنهفت 

شادان برزین این داستان را اینگونه تعریف کرده که در درگاه نوشین‌روان پزشکی بوده به اسم برزوی که اهل دانش بوده و سراینده. این شخصیت  شباهت به شخصیت واقعی برزویه پزشک (دانشمندی که در بارگاه انوشیروان بوده) دارد. روزی برزوی به نوشین روان می گوید که در دفتر هندوان  دیدم که نوشته بر کوه هند گیاهی است که اگر آنرا جمع کنند و دانش را بکار برند و بر مردگان بریزند مرده شروع به صحبت می‌کند. اگر اجازه بدهی من سفری بروم و ببینم آیا می‌توانم سر از این ماجرا درآورم 

 بدرگه شهنشاه نوشین روان 
که نامش بماناد تا جاودان
زهردانشی موبدی خواستی
که درگه بدیشان بیاراستی 
 پزشک سخنگوی وکنداوران
 بزرگان وکارآزموده سران
ابرهردری نامور مهتری
کجا هرسری رابدی افسری
پزشک سراینده برزوی بود
بنیرو رسیده سخنگوی بود
زهردانشی داشتی بهره‌ای
بهربهره‌ای درجهان شهره‌ای
چنان بد که روزی بهنگام بار
بیامد برنامور شهریار
چنین گفت کای شاه دانش‌پذیر
پژوهنده ویافته یادگیر
من امروز دردفتر هندوان
همی‌بنگریدم بروشن روان
چنین بدنبشته که برکوه هند
گیاییست چینی چورومی پرند
که آن را چو گردآورد رهنمای
بیامیزد ودانش آرد بجای
چو بر مرده بپراگند بی‌گمان
سخنگوی گرددهم اندر زمان
کنون من بدستوری شهریار
بپیمایم این راه دشوار خوار
بسی دانشی رهنمای آورم
مگر کین شگفتی بجای آورم
تن مرده گرزنده گردد رواست
که نوشین روان برجهان پادشاست

نوشین روان می‌گوید که برو و هدایا و نامه‌ی مرا هم به رای (راجه یا پادشاه هند) بده که اگر چنین چیزی باشد حتما او از ان مطلع است. برزوی هم چنین میکند و به هند و به ملاقات رای هند میرود 

بدو گفت شاه این نشاید بدن
مگر آزموده رابباید شدن
ببر نامهٔ من بر رای هند
نگر تاکه باشد بت آرای هند
بدین کارباخویشتن یارخواه
همه یاری ازبخت بیدار خواه
اگر نوشگفتی شود درجهان
که این گفته رمزی بود درنهان
ببر هرچ باید به نزدیک رای
کزو بایدت بی‌گمان رهنمای
درگنج بگشاد نوشین روان
زچیزی که بد درخور خسروان
ز دینار و دیبا و خز و حریر
ز مهر و ز افسر ز مشک و عبیر
شتروار سیصد بیاراست شاه
فرستاده برداشت آمد به راه
بیامد بر رای ونامه بداد
سربارها پیش اوبرگشاد
چو برخواند آن نامهٔ شاه رای
بدو گفت کای مرد پاکیزه رای
زکسری مرا گنج بخشیده نیست
همه لشکر وپادشاهی یکیست
ز داد و ز فر و ز اورند شاه
وزان روشنی بخت وآن دستگاه
نباشد شگفت ازجهاندار پاک
که گر مردگان را برآرد زخاک
برهمن بکوه اندرون هرک هست
یکی دارد این رای رابا تودست
بت آرای وفرخنده دستور من
هم آن گنج وپرمایه گنجور من
بدونیک هندوستان پیش تست
بزرگی مرا درکم وبیش تست
بیاراستندش به نزدیک رای
یکی نامور چون ببایست جای
خورشگر فرستاد هم خوردنی
همان پوشش نغز وگستردنی
برفت آن شب ورای زد با ردان
بزرگان قنوج با بخردان

بزرگان و بخردان و پزشکان هند را روز بعد رای خبر میکند تا همراه برزوی بروند. همگی راهی کوهسار می‌شوند و از هر گیاهی نمونه ای جمع می کنند و بر مردگان می ریزند ولی هیچ مرده ای زنده نمی‌شود. برزوی از اینکه پادشاه را با باور اینکه چنین گیاهی هست شرمنده کرده  و از هزینه ی متحمل شده و سختی هایی کشیده شده پشیمان است و با خود می گوید چرا باید کسی چنین چیزی را بنویسد  

چوبرزد سر از کوه رخشنده روز
پدید آمد آن شمع گیتی فروز 
پزشکان فرزانه را خواند رای
کسی کو بدانش بدی رهنمای
 چو برزوی بنهاد سرسوی کوه 
برفتند بااو پزشکان گروه
پیاده همه کوهساران بپای 
بپیمود با دانشی رهنمای
گیاها ز خشک و ز تر برگزید 
ز پژمرده و آنچ رخشنده دید 
ز هرگونه دارو ز خشک و ز تر 
همی بر پراگند بر مرده بر 
یکی مرده زنده نگشت ازگیا 
همانا که سست آمد آن کیمیا
همه کوه بسپرد یک یک بپای
ابر رنج اوبرنیامد بجای
 بدانست کان کار آن پادشا ست 
که زنده است جاوید و فرمانرواست
دلش گشت سوزان ز تشویر شاه
هم ازنامداران هم از رنج راه 
 وزان خواسته نیز کورده بود
زگفتار بیهوده آزرده بود
 زکارنبشته ببد تنگدل 
که آن مرد بیدانش و سنگدل 
چرا خیره بر باد چیزی نبشت
که بد بار آن رنج گفتار زشت 

برزوی از بخردان هندی می‌پرسد از خودتان کسی داناتر را می‌شناسید، آنها پیر دانایی را معرفی می‌کنند. برزو می‌خواهد تا او را نزد پیر دانا ببرند و آنها اینکار را می‌کنند. وقتی به پیر دانا میرسد از او در مورد گیاهی که مردگان را زنده میکند می‌پرسد. مرد دانا میگوید که این مطلب را در نوشته ای خواندم. سخن مثل گیاه است و دانش هم مثل کوه. همانطور که بر کوه گیاه می‌روید، از دانش هم مطلب نوشته می‌شود. نادان مثل کسی است که بیجان است. به دانش انسان زنده می‌شود چون انسان از بی‌دانشی مثل مرده است نوشته ی کلیله مانند گیاهی است که از کوه دانش میروید و او را زنده میکند. این کتاب کلیله در میان گنج شاه است 

چنین گفت زان پس بران بخردان
که‌ای کاردیده ستوده ردان
که دانید داناتر از خویشتن
کجا سرفرازد بدین انجمن
به پاسخ شدند انجمن همسخن
که داننده پیرست ایدر کهن
به سال و خرد او ز ما مهترست
به دانش ز هر مهتری بهترست
چنین گفت برزوی با هندوان
که ای نامداران روشن روان
برین رنجها برفزونی کنید
مرا سوی او رهنمونی کنید
مگر کان سخنگوی دانای پیر
بدین کار باشد مرا دستگیر
ببردند برزوی رانزد اوی
پراندیشه دل سرپرازگفت وگوی
چونزدیک اوشد سخنگوی مرد
همه رنجها پیش او یاد کرد
زکار نبشته که آمد پدید
سخنها که ازکاردانان شنید
بدو پیر دانا زبان برگشاد
ز هر دانشی پیش او کرد یاد
که من در نبشته چنین یافتم
بدان آرزو تیز بشتافتم
چو زان رنجها برنیامد پدید
ببایست ناچار دیگر شنید
گیا چون سخن دان و دانش چو کوه
که همواره باشد مر او راشکوه
تن مرده چون مرد بیدانشست
که دانا بهرجای با رامشست
بدانش بود بی‌گمان زنده مرد
چودانش نباشد بگردش مگرد
چومردم زدانایی آید ستوه
گیاچوکلیله ست ودانش چوکوه
کتابی بدانش نماینده راه
بیابی چوجویی توازگنج شاه

برزوی  که این را می شنود شاد و خرسند به سمت شاه هند میشتابد. به نزد او که میرسد میگوید کتابی در گنج توست که به آن کلیله میگویند به گنجورت دستور بده تا آن کتاب را به من بدهند. شاه هند ناراحت میشود و پس از مدتی میگوید که تابجال کسی آن کتاب را از ما نخواسته ولی بهرحال تو فرستاده ی نوشین روان هستی و هر چه بخواهی به تو می‌دهیم ولی باید آن کتاب را در نزد ما بخوانی. 

چو بشنید برزوی زو شاد شد
همه رنج برچشم اوبادشد
بروآفرین کرد وشد نزد شاه
بکردار آتش بپیمود راه
بیامد نیایش کنان پیش رای
که تا جای باشد توبادی بجای
کتابیست ای شاه گسترده کام
که آن را بهندی کلیله ست نام
به مهرست تا درج درگنج شاه
برای وبدانش نماینده راه
به گنج‌ور فرمان دهد تا زگنج
سپارد بمن گر ندارد به رنج
دژم گشت زان آرزو جان شاه
بپیچید برخویشتن چندگاه
ببرزوی گفت این کس از ما نجست
نه اکنون نه از روزگار نخست
ولیکن جهاندار نوشین روان
اگر تن بخواهد ز ما یا روان
نداریم ازو باز چیزی که هست
اگر سرفرازست اگر زیردست
ولیکن بخوانی مگر پیش ما
بدان تا روان بداندیش ما
نگوید به دل کان نبشتست کس
بخوان و بدان و ببین پیش و پس
بدو گفت برزوی کای شهریار
ندارم فزون ز آنچ گویی مدار

کلیله را میاورند و  شروع به خواندن می‌کنند.  برزوی گوش میسپرده و شبها  آنچه که از داستان ها در خاطرش مانده بود می‌نوشته. چیزی را هم خود بر آن می‌افزوده؟ یادداشتی به خود: دو قرن سکوت قسمت دوم یا سوم فایل صوتی . برزوی بعد این یادداشت ها را به شاه می‌فرستاده. آنها هم  از روی این نامه ها داستان ها  را می‌نوشتند تا آنکه تمام قسمت های کلیله به پایان میرسد

کلیله بیاو رد گنجور شاه
همی‌بود او را نماینده راه
هران در که ازنامه بو خواندی
همه روز بر دل همی‌راندی
ز نامه فزون ز آنک بودیش یاد
ز برخواندی نیز تا بامداد
همی‌بود شادان دل و تن درست
بدانش همی جان روشن بشست
چو زو نامه رفتی بشاه جهان
دری از کلیله نبشتی نهان
بدین چاره تا نامهٔ هندوان
فرستاد نزدیک نوشین روان

تا اینکه برزوی پاسخ نامه هایش از انوشیروان را دریافت میکند که به او دستور برگشت می‌دهند. او هم نزد رای هند میرود و خداحافظی میکند. رای هم هدایایی از جمله خلعت هندی، النگو و گوشواره به برزوی می‌بخشد  

بدین گونه تا پاسخ نامه دید
که دریای دانش برما رسید
ز ایوان بیامد به نزدیک رای
بدستوری بازگشتن به جای
چو بگشاد دل رای بنواختش
یکی خلعت هندویی ساختش
دو یاره بهاگیر و دو گوشوار
یکی طوق پرگوهر شاهوار
هم از شارهٔ هندی و تیغ هند
همه روی آهن سراسر پرند

از قنوج برزوی برمی‌گردد و به دیدار نوشین روان میرود. از آنچه دیده میگوید ودانش مثال گیاه از سخنان او می‌روید. نوشین روان میگوید که روانم با این کتاب تازه شد. حالا به پاس این کار کلید گنج را بگیر و برو و هر چه می‌خواهی بردار. برزو هم چنین میکند ولی فقط جامه ای خسروی از تمام آن گنجها برمی‌دارد و پیش نوشین روان برمی‌گردد

بیامد ز قنوج برزوی شاد
بسی دانش نوگرفته بیاد
ز ره چون رسید اندر آن بارگاه
نیایش کنان رفت نزدیک شاه
بگفت آنچ از رای دید و شنید
بجای گیا دانش آمد پدید
بدو گفت شاه‌ای پسندیده مرد
کلیله روان مرا زنده کرد
تواکنون ز گنجور بستان کلید
ز چیزی که باید بباید گزید
بیامد خرد یافته سوی گنج
به گنج‌ور بسیار ننمود رنج
درم بود و گوهر چپ و دست راست
جز از جامهٔ شاه چیزی نخواست
گرانمایه دستی بپوشید و رفت
بر گاه کسری خرامید تفت

نوشین روان که می‌بیند او چیز برنداشته میگوید چرا از گنج ها چیزی برنداشتی؟ این همه زحمت کشیدی و لایق آنی که به گنج برسی. برزوی میگوید همین که یک پوشش خسروانی از تو دارم انگار همه چیز دارم. با این جامه بدخواهم وقتی مرا ببیند غمگین می‌شود و دوستانم خوشحال پس همین مرا بس است. ولی آرزویی دارم از شهریار و ان این است که وقتی بزرگمهر تحریر این کتاب را آغاز کرد از من نام ببرد تا نامم جاودان بماند

چو آمد به نزدیک تختش فراز
برو آفرین کرد و بردش نماز
بدو گفت پس نامور شهریار
که بی بدره و گوهر شاهوار
چرا رفتی ای رنج دیده ز گنج
کسی را سزد گنج کو دید رنج
چنین پاسخ آورد برزو بشاه
که ای تاج تو برتر از چرخ ماه
هرآنکس که او پوشش شاه یافت
ببخت و بتخت مهی راه یافت
دگر آنک با جامهٔ شهریار
ببیند مرا مرد ناسازگار
دل بدسگالان شود تار و تنگ
بماند رخ دوست با آب و رنگ
یکی آرزو خواهم از شهریار
که ماند ز من در جهان یادگار
چو بنویسد این نامه بوزرجمهر
گشاید برین رنج برزوی چهر
نخستین در از من کند یادگار
به فرمان پیروزگر شهریار
بدان تا پس از مرگ من در جهان
ز داننده رنجم نگردد نهان

نوشین روان میگوید که این آرزوی بزرگی است ولی برازنده ی مردان بزرگ هست. به بزرگمهر میگوید که ترتیب این کار را بدهد نویسنده نامه هم در آغاز اسم برزوی  را میاورد و به خط پهلوی که خط ان زمان بود این کتاب نوشته میشود و در گنج شاه با افتخار نگه داشته میشود

بدو گفت شاه این بزرگ آروزست
بر اندازهٔ مرد آزاده خوست
ولیکن به رنج تو اندر خورست
سخن گرچه از پایگه برترست
به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت
که این آرزو را نشاید نهفت
نویسنده از کلک چون خامه کرد
ز بر زوی یک در سرنامه کرد
نبشت او بران نامهٔ خسروی
نبود آن زمان خط جز پهلوی
همی‌بود با ارج در گنج شاه
بدو ناسزا کس نکردی نگاه

زمان می‌گذرد و در زمان مامون کلیله  به عربی ترجمه می‌شود تا اینکه در زمان پادشاهی نصر که بوالفضل وزیر بوده کلیله به پارسی و دری هم ترجمه می‌شود. آنرا برای رودکی می‌خوانند و او نوشته‌های پراکنده کلیله را که مثل گوهرهای تک تک بوده به رشته ای واحد میکشد. رودکی کلیله و دمنه را به نظم درمیاورد

چنین تا بتازی سخن راندند
ورا پهلوانی همی‌خواندند
چو مامون روشن روان تازه کرد
خور روز بر دیگر اندازه کرد
دل موبدان داشت و رای کیان
ببسته بهر دانشی بر میان
کلیله به تازی شد از پهلوی
بدین سان که اکنون همی‌بشنوی
بتازی همی‌بود تا گاه نصر
بدانگه که شد در جهان شاه نصر
گرانمایه بوالفضل دستور اوی
که اندر سخن بود گنجور اوی
بفرمود تا پارسی و دری
نبشتند و کوتاه شد داوری
وزان پس چو پیوسته رای آمدش
بدانش خرد رهنمای آمدش
همی‌خواست تا آشکار و نهان
ازو یادگاری بود درجهان
گزارنده را پیش بنشاندند
همه نامه بر رودکی خواندند
بپیوست گویا پراگنده را
بسفت اینچنین در آگنده را
بدان کو سخن راند آرایشست
چو ابله بود جای بخشایشست
حدیث پراگنده بپراگند
چوپیوسته شد جان و مغزآگند
جهاندار تا جاودان زنده باد
زمان و زمین پیش او بنده باد

در پایان داستان کلیله مثل خیلی از داستانهای دیگر فردوسی از نقش راوی داستان بیرون مباید و نصایح حکیمانه ای را عنوان میکند. میگوید خودت را با افکار منفی ناراحت نکن. زندگی گاه فراز است و گاه نشیب، گاه به مراد دل میرسی و گاه جز نهیب چیزی عایدت نمی‌شود. هیچ کدام از این دو هم جاوید نیستند و می‌گذرند. بر اینگونه پایان دوران بزرگی بوزرجمهر هم از راه میرسد. زمانی  او از هیچ به آسمان رسید و زمانی هم به زمین زده شد

از اندیشه دل را مدار ایچ تنگ
که دوری تو از روزگار درنگ
گهی برفراز و گهی بر نشیب
گهی با مراد و گهی با نهیب
ازین دو یکی نیز جاوید نیست
ببودن تو را راه امید نیست
نگه کن کنون کار بوزرجمهر
که از خاک برشد به گردان سپهر
فراز آوریدش بخاک نژند
همان کس که بردش با بر بلند

حال داستان پایان بوزرجمهر چگونه سر میرسد، می‌ماند برای جلسه‌ی بعدی شاهنامه‌خوانی در منچستر. سپاس از همراهی شما
خلاصه برخی از داستان‌ها به صورت صوتی هم در کانال تلگرامی دوستان شاهنامه گذاشته می‌شود. در صورت تمایل به کانال در لینک زیر بپیوندید
https://t.me/FriendsOfShahnameh
کلماتی که آموختم
چمان = خرامان
ناچران = چیزی ناخورده
درج = طومار
یاره = النگو، حلقهای از طلا، نقره یا فلزات دیگر
بهاگیر = فیمتی
شاره = دستاری که به سر میبستند
سفتن = سوراخ کردن مهره
خامه = قلم
گزارنده = بیان کننده
تشویر = خجل کردن

ابیاتی که خیلی دوست داشتم 
نگه کن که شادان برزین چه گفت
بدانگه که بگشاد راز ازنهفت 

گیا چون سخن دان و دانش چو کوه
که همواره باشد مر او راشکوه
تن مرده چون مرد بیدانشست
که دانا بهرجای با رامشست
بدانش بود بی‌گمان زنده مرد
چودانش نباشد بگردش مگرد
چومردم زدانایی آید ستوه
گیاچوکلیله ست ودانش چوکوه
کتابی بدانش نماینده راه
بیابی چوجویی توازگنج شاه

گزارنده را پیش بنشاندند
همه نامه بر رودکی خواندند
بپیوست گویا پراگنده را
بسفت اینچنین در آگنده را
بدان کو سخن راند آرایشست
چو ابله بود جای بخشایشست
حدیث پراگنده بپراگند
چوپیوسته شد جان و مغزآگند

از اندیشه دل را مدار ایچ تنگ
که دوری تو از روزگار درنگ
گهی برفراز و گهی بر نشیب
گهی با مراد و گهی با نهیب
ازین دو یکی نیز جاوید نیست
ببودن تو را راه امید نیست

شجره نامه
 اردشیر --- شاپور--- اورمزد --- بهرام --- بهرام بهرام --- بهرام بهرامیان--- نرسی --- اومزد ---شاپور (دوم) ---اردشیر نکوکار (برادر شاپور دوم)-- شاپور سوم --- بهرام شاپور --- یزدگرد بزه‌کار (برادر بهرام شاپور) --- بهرام‌گور --- یزدگرد --- هرمز --- پیروز (برادر هرمز) ---بلاش (پسر کوجم پیروز) --- قباد (پسر بزرگ پیروز) که به دست مردم از شاهی غزل شد --- جاماسپ (برادر کوچک قباد) --- قباد (مجدد پادشاه می‌شود) --- کسری با لقب نوشین روان


 اندر آزار کسری از بزرگمهر ص1641
© All rights reserved

Wednesday, 22 July 2020

قصه‌ای با غین



قصه‌ای با غین اسم متنی از من هست که از طریق لینک زیر قابل دسترسی است


...هنوز هوا تاریک بود. باران با خشم بر شیشه می‌کوفت و اصرار داشت تا راهی برای ورود به داخل بیابد. نمی‌دانم از چه هراس داشت یا به چه دردی دچار بود که  فکر می‌کرد درون این آپارتمان نمور و تاریک مکان مناسبی برای پناه گرفتن است. اگر جای باران بودم اصلا به زمین نمی‌ریختم وقتی سیر آفاق بر گرده‌ی ابر گزینه‌ی دیگرم بود

متن کامل را در لینک زیر بخوانید 






© All rights reserved

Saturday, 9 May 2020

شاهنامه‌خوانی در منچستر 215

قرنطینه  2020، در قرنطینه ماه مه این جلسه را از طریق اینترنت در کنار هم خواندیم

داستان به پادشاهی نوشین‌روان و نشست‌های هفت‌گانه بوزرجمهر رسیده. در این جلسه به نشست یا بزم چهارم و پنجم  می‌پردازیم


تا اینجا نشست‌ها هفتگی انجام می‌شده ولی اینبار گویا به علت گرفتاری کاری و رسیدگی به کار سپاه جلسه با تاخیر و بعد از دو هفته آغاز می‌شود . طبق معمول نوشین‌روان از بزرگان می‌خواهد تا به او خرد بیاموزند و رو به بوزرجمهر می‌گوید تو صحبت کن

دوهفته برین نیز بگذشت شاه 
بپردخت روزی ز کاری سپاه
بفرمود تا موبدان و ردان 
 به ایوان خرامند با بخردان
بپرسید شاه ازبن و از نژاد 
 ز تیزی و آرام و فرهنگ و داد
ز شاهی وز داد کنداوران 
 ز آغاز وفرجام نیک اختران 
سخن کرد زین موبدان خواستار
به پرسش گرفت آنچ آید به کار
 به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت
که رخشنده گوهر برآر از نهفت

بوزرجمهر هم بعد از تعارفات معمول می‌گوید که پرهیزکاری برای حکمران بهترین  است تا بتواند وقت داوری به خدا بیندیشد و از روی عدالت و نه میل خود حکم صادر کند، خرد را بر هوا و هوس چیره کند و از خشم و دروغ دوری کند 

یکی آفرین کرد بوزرجمهر
که ای شاه روشن دل و خوب چهر
چنان دان که اندر جهان نیز شاه 
یکی چون تو ننهاد برسرکلاه 
به داد و به دانش به تاج و به تخت 
به فر و به چهر و برای و به بخت 
چوپرهیزکاری کند شهریار 
چه نیکوست پرهیز با تاجدار 
ز یزدان بترسد گه داوری  
 نگردد به میل و بکنداوری
خرد راکند پادشا بر هوا 
بدانگه که خشم آورد پادشا 
نباید که اندیشه ی شهریار 
بود جز پسندیده ی کردگار 
ز یزدان شناسد همه خوب و زشت 
به پاداش نیکی بجوید بهشت 
زبان راست گوی و دل آزرم جوی
همیشه جهان را بدو آبروی

مشاوران حکمران باید روشن دل و اهل داد باشند و حکمران باید هر کس را بر جایی که سزاوار آن است بنشاند و دانایان باید که نزد او قرب داشته باشند. اگر کسی در مملکتی دردمند شب را به روز برساند حاکم آن مملکت هم به دردسر می‌افتد. حکمران باید کسانی که به مردم آسیب می‌رسانند را  از میان گروه دور کند تا مردم بی‌آزار اذیت نشوند

 هران کس که باشد ورا رای زن 
سبک باشد اندر دل انجمن
سخن گوی وروشن دل و دادده 
کهان را بکه دارد و مه به مه 
کسی کو بود شاه را زیر دست
نباید که یابد به جائی شکست
 بدانگه شد تاج خسرو بلند 
که دانا بود نزد او ارجمند 
نگه داشتن کار درگاه را 
به زهر آژدن کام بدخواه را 
چو دارد ز هر دانشی آگهی
بماند جهاندار با فرهی
 نباید که خسبد کسی دردمند 
که آید مگر شاه را زو گزند
کسی کو به بادافره اندرخورست
کجا بدنژادست و بد گوهرست
کند شاه دور از میان گروه
بی آزار تا زو نگردد ستوه

ضمن اینکه می‌گوید آنها که مردم را اذیت می‌کنند باید از گروه دور شوند زندانی کردن را هم تایید نمی‌کند. می‌گوید که زندانیان را باید ازاد کرد

 هران کس که باشد به زندان شاه 
گنهکار گر مردم بیگناه
به فرمان یزدان بباید گشاد
بزند و باست آنچ کردست یاد
 سپهبد به فرهنگ دارد سپاه 
براساید از درد فریادخواه
چو آژیر باشی ز دشمن برای 
بداندیش را دل برآید ز جای 
همه رخنه ی پادشاهی بمرد 
بداری به هنگام پیش از نبرد
به چیزی که گردد نکوهیده شاه 
نکوهش بود نیز با فر و گاه 
ازو دور گشتن به رغم هوا 
خرد را بران رای کردن گوا 

پادشاه باید مهر بر فرزند خود داشته باشد و به او دانش بیاموزد و اگر اشتباهی مرتکب شد دلش را نشکند و در گنج را بر او نبندد

فزودن به فرزند برمهر خویش
چو در آب دیدن بود چهر خویش 
 ز فرهنگ وز دانش آموختن 
سزد گر دلت یابد افروختن 
گشادن برو بر در گنج خویش 
نباید که یادآورد رنج خویش
هرانگه که یازد ببد کار دست
دل شاه بچه نباید شکست

اگر گنهکاری به دست حکمروا گرفتار شد نباید جز به فرمان خدا خونش ریخته شود. یادداشتی به خود: به فرمان خدا چگونه از فرمان بنده خدا تمیز داده می‌شود. توضیح می‌دهد که اگر  گنهکار، دشمنی و کینه در دل داشته باشد و فرصت یابد نیرو و قوایش را جمع می‌کند و زهرش را می‌ریزد
به سخنان بدگوی نباید گوش داد که بدگویی و فرمان بد از عوامل تباهی تاج و تخت هستند. به نادان هم نباید گوش سپرد. اینگونه نام نیک پادشاه در جهان می‌ماند. نوشین‌روان تخت تاثیر سخنان بوزرجمهر قرار می‌گیرد و کلی هم اضافه مزد به بوزرجمهر می‌دهد. در پایان همه با دلی خوش به منازل خود برمی‌گردند

چو بر بد کنش دست گردد دراز 
به خون جز به فرمان یزدان میاز
و گر دشمنی یابی اندر دلش
چو خوباشد از بوستان بگسلش
 که گر دیر ماند بنیرو شود
وزو باغ شاهی پرآهو شود
 چوباشد جهانجوی با فر و هوش
نباید که دارد به بدگوی گوش
ز دستور بد گوهر و گفت بد 
تباهی به دیهیم شاهی رسد
نباید شنیدن ز نادان سخن 
چو بد گوید از داد فرمان مکن 
همه راستی باید آراستن 
نباید که دیو آورد کاستن
چواین گفتها بشنود پارسا 
خرد راکند بر دلش پادشا 
کند آفرین تاج برشهریار 
شود تخت شاهی برو پایدار
بنازد بدو تاج شاهی و تخت
بداندیش نومید گردد زبخت 
 چو برگردد این چرخ ناپایدار 
ازو نام نیکو بود یادگار 
بماناد تا روز باشد جوان 
هنر یافته جان نوشین روان 
ز گفتار او انجمن خیره شد
همه رای دانندگان تیره شد 
 چو نوشین روان آن سخنها شنود 
به روزیش چندانک بد برفزود 
وزان پندها دیده پر آب کرد 
دهانش پر از در خوشاب کرد 
یکی انجمن لب پر از آفرین 
برفتند ز ایوان شاه زمین

 اینگونه هفته‌ای دیگر هم می‌گذرد. روز هشتم باز مجلس خردآموزی نوشین‌روان به راه میفتد و بزرگان در آن مجلس میایند. نوشین ‌روان می‌پرسد که چه کسی می‌داند که چگونه دین و دولت را می‌توان در امان نگاه داشت

برین نیز بگذشت یک هفته روز
       بهشتم چو بفروخت گیتی فروز
بیانداخت آن چادر لاژورد 
بیاراست گیتی به دیبای زرد 
شهنشاه بنشست با موبدان 
جهاندیده و کار کرده ردان 
سرموبد موبدان اردشیر 
چو شاپور وچون یزدگرد دبیر
ستاره شناسان و جویندگان 
خردمند و بیدار گویندگان
سراینده بوزرجمهر جوان
بیامد برشاه نوشین روان
 بدانندگان گفت شاه جهان 
که باکیست این دانش اندر نهان 
کزو دین یزدان به نیرو شود
   همان تخت شاهی بی آهو شود

موبد موبدان آغاز سخن می‌کند و می‌گوید که اگر پادشاه از روی عدل و داد در گنج را باز کند و دروغ نگوید مایه پایداری اوست و اینکه اگر کوچکتری گناهی کرد ولی پوزش خواست شاه توبه را از او بپذیرد. شاه زیردستانش را باید دوست داشته باشد و دنبال خرد و دانش آموختن باشد. کسی که می‌گوید دیگر همه چیز را آموختم این از پست منشی اوست

چوبشنید زو موبد موبدان 
زبان برگشاد از میان ردان
چنین داد پاسخ که از داد شاه 
درفشان شود فر دیهیم و گاه
چو با داد بگشاید از گنج بند 
بماند پس از مرگ نامش بلند
دگر کو بشوید زبان از دروغ 
نجوید به کژی ز گیتی فروغ 
سپهبد چو با داد و بخشایشست 
ز تاجش زمانه پرآسایشست 
و دیگر که از کهتر پرگناه 
چو پوزش کند باز بخشدش شاه 
به پنجم جهاندار نیکوسخن 
که نامش نگردد به گیتی کهن
همه راست گوید سخن کم وبیش 
نگردد بهر کار ز آیین خویش
ششم بر پرستنده ی تخت خویش
چنان مهر دارد که بر بخت خویش 
 به هفتم سخن هرک دانا بود 
زبانش بگفتن توانا بود
نگردد دلش سیر ز آموختن 
از اندیشگان مغز را سوختن 
به آزادیست ازخرد هرکسی
چنانچون ببالد ز اختر بسی
 دلت مگسل ای شاه راد از خرد 
خرد نام و فرجام را پرورد
منش پست وکم دانش آنکس که گفت
کنم کم ز گیتی کسی نیست جفت 

نوبت به یزدگرد دبیر می‌رسد و او اینگونه می‌گوید که خون ریختن و با کمترین حرفی از جا در رفتن درست نیست. اگر پادشاه سبک سر باشد از این نقطه ضعف بداندیش می‌تواند سوءاستفاده کند. اگر حکمران طمع داشته باشد یا نابردبار باشد قادر به انجام کار نیکو نیست. دیگر اینکه حکمرانی که هنگام جنگ  بترسد یا تنگ نظر و سیاه دل باشد آغوش خاک برایش بهتر است. کسی که دلاوری بر درویشان کند سزاوار بزرگی نیست

 چنین گفت پس یزدگرد دبیر
که ای شاه دانا و دانش پذیر
 ابرشاه زشتست خون ریختن 
به اندک سخن دل برآهیختن 
همان چون سبک سر بود شهریار 
بداندیش دست اندآرد به کار 
همان با خردمند گیرد ستیز 
کند دل ز نادانی خویش تیز 
دل شاه گیتی چو پر آز گشت 
روان ورا دیو انباز گشت
و رایدون که حاکم بود تیزمغز
نیاید ز گفتار او کار نغز
 دگر کارزاری که هنگام جنگ 
بترسد ز جان و نترسد ز ننگ 
توانگر که باشد دلش تنگ و زفت 
شکم زمین بهتر او را نهفت
چو بر مرد درویش کنداوری
نه کهتر نه زیبنده ی مهتری
 چوکژی کند پیر ناخوش بود 
پس ازمرگ جانش پرآتش بود
چو کاهل بود مرد برنا به کار
ازو سیر گردد دل روزگار
 نماند ز نا تندرستی جوان 
مبادش توان و مبادش روان 

نوبت به بوزرجمهر می‌رسد. او می‌گوید که هر کسی که خرد دارد روانش را با دانش می‌پروراند. اینبار او از ده کار که بر ده گروه نکوهیده است می‌گوید: حاکم که بر او دروغ نکوهیده است، سپهبد که نگهبان گنج باشد، سربازی که از سختی بربتابد،  دانشمندی که از ناشایست نترسد، پزشکی که خود بیمار باشد، مردم ناداری که به دارایی خود بنازند، سفله و نادانی که آرام و خواب را از مردم می‌بندد، خردمندی که عصبانی ‌می‌شود و چشم بر داشته‌های دیگران دارد، نادان راهنما و گفتار بی‌خرد 

چو بوزرجمهر این سخنهای نغز 
شنید و بدانش بیاراست مغز 
چنین گفت باشاه خورشید چهر 
که بادا به کام تو روشن سپهر
چنان دان که هرکس که دارد خرد
بدانش روان را همی پرورد
نکوهیده ده کار بر ده گروه 
نکوهیده تر نزد دانش پژوه 
یکی آنک حاکم بود با دروغ
نگیرد بر مرد دانا فروغ 
 سپهبد که باشد نگهبان گنج 
سپاهی که او سر بپیچد ز رنج
دگر دانشومند کو از بزه 
نترسد چو چیزی بود بامزه 
پزشکی که باشد به تن دردمند 
ز بیمار چون باز دارد گزند 
چو درویش مردم که نازد به چیز 
که آن چیز گفتن نیرزد به نیز 
همان سفله کز هر کس آرام و خواب
ز دریا دریغ آیدش روشن آب
 وگرباد نوشین بتو برجهد 
سپاسی ازان برسرت برنهد
بهفتم خردمند کاید به خشم 
به چیز کسان برگمارد دو چشم 
بهشتم به نادان نماینده راه 
سپردن به کاهل کسی کارگاه
همان بیخرد کو نیابد خرد 
پشیمان شود هم ز گفتار بد
دل مردم بیخرد به آرزوی 
برین گونه آویزد ای نیک خوی
چوآتش که گوگرد یابد خورش
گرش درنیستان بود پرورش 
 دل شاه نوشین روان زنده باد
سران جهان پیش او بنده باد

حال نشست‌های  بوزرجمهر چگونه ادامه میابد، می‌ماند برای جلسه‌ی بعدی شاهنامه‌خوانی در منچستر. سپاس از همراهی شما
خلاصه داستان به صورت صوتی هم در کانال تلگرامی دوستان شاهنامه گذاشته می‌شود. در صورت تمایل به کانال در لینک بپیوندید
https://t.me/FriendsOfShahnameh
کلماتی که آموختم
آژدن = آزردن
برآساییدن = [ ب َ دَ ](مص مرکب ) برآسودن . آرام و قرار گرفتن 
سبک‌سر = بی‌مغز و کم مایه
تیز‌مغز = نابردبار
انباز = شریک
زفت = [ زِ ] صمغی سیاه چسبنده از درخت صنوبر 
سفله = فرومایه

ابیاتی که خیلی دوست داشتم 
منش پست وکم دانش آنکس که گفت
منم کم ز گیتی کسی نیست جفت 

همان سفله کز هر کس آرام و خواب
ز دریا دریغ آیدش روشن آب
 وگرباد نوشین بتو برجهد 
سپاسی ازان برسرت برنهد

شجره نامه
 اردشیر --- شاپور--- اورمزد --- بهرام --- بهرام بهرام --- بهرام بهرامیان--- نرسی --- اومزد ---شاپور (دوم) ---اردشیر نکوکار (برادر شاپور دوم)-- شاپور سوم --- بهرام شاپور --- یزدگرد بزه‌کار (برادر بهرام شاپور) --- بهرام‌گور --- یزدگرد --- هرمز --- پیروز (برادر هرمز) ---بلاش (پسر کوجم پیروز) --- قباد (پسر بزرگ پیروز) که به دست مردم از شاهی غزل شد --- جاماسپ (برادر کوچک قباد) --- قباد (مجدد پادشاه می‌شود) --- کسری با لقب نوشین روان

قسمتهای پیشین

ص 1567 بزم ششم نوشیروان با بوزرجمهر و موبدان
© All rights reserved